🗒 از دفتر خاطرات
🔺 تقویم دیواری
حوالی ۱۳۷۸ بود. من در کنار ویرایش و صفحهآرایی، کمابیش کارهای طراحی هم میکردم. تقویم دیواری کار کرده بودم برای یکی از مؤسسات فرهنگی افغانستان. اسم ماهها به رسم افغانستان بود: حمل، ثور، جوزا، سرطان و... و مناسبتهای افغانستان را هم درج کرده بودیم: سالگرد کودتای کمونیستی، روز استقلال افغانستان، سالگرد شهادت علامه بلخی و...
دادیم به لیتوگرافی و چاپ شد و رفت.
چند وقت بعد گذرم به لیتوگرافی افتاد. طرف گفت: فلانی، تو که با این تقویمت ما را بدبخت کردی.
گفتم: چطور مگر؟
گفت: هیچ، یکی از این شرکتها برای تبلیغات خودش میخواست تقویم بزند، پوسترشان آن قسمت جدولهای تقویم را نداشت. من به همکارم گفتم در بین فایلهای تقویم که چاپ کردهایم، جدول آماده نداریم؟ او هم جدول تقویم شما را کپی و پیست کرد به پایین تقویم بنده خدا. بعد هم نگاه نکردیم و چاپ شد.
حالا تقویم تبلیغاتی فلان شرکت ایرانی چاپ شده، حمل و ثور و جوزا... سالگرد کودتای کمونیستی، روز استقلال افغانستان.
🔺
امشب کسی از دوستان در گروهی پرسید که فایل سررسید آماده کسی ندارد؟ به یاد این خاطره افتادم.
#محمدکاظم_کاظمی
#خاطرات
#تقویم
@mkazemkazemi
🔺 تقویم دیواری
حوالی ۱۳۷۸ بود. من در کنار ویرایش و صفحهآرایی، کمابیش کارهای طراحی هم میکردم. تقویم دیواری کار کرده بودم برای یکی از مؤسسات فرهنگی افغانستان. اسم ماهها به رسم افغانستان بود: حمل، ثور، جوزا، سرطان و... و مناسبتهای افغانستان را هم درج کرده بودیم: سالگرد کودتای کمونیستی، روز استقلال افغانستان، سالگرد شهادت علامه بلخی و...
دادیم به لیتوگرافی و چاپ شد و رفت.
چند وقت بعد گذرم به لیتوگرافی افتاد. طرف گفت: فلانی، تو که با این تقویمت ما را بدبخت کردی.
گفتم: چطور مگر؟
گفت: هیچ، یکی از این شرکتها برای تبلیغات خودش میخواست تقویم بزند، پوسترشان آن قسمت جدولهای تقویم را نداشت. من به همکارم گفتم در بین فایلهای تقویم که چاپ کردهایم، جدول آماده نداریم؟ او هم جدول تقویم شما را کپی و پیست کرد به پایین تقویم بنده خدا. بعد هم نگاه نکردیم و چاپ شد.
حالا تقویم تبلیغاتی فلان شرکت ایرانی چاپ شده، حمل و ثور و جوزا... سالگرد کودتای کمونیستی، روز استقلال افغانستان.
🔺
امشب کسی از دوستان در گروهی پرسید که فایل سررسید آماده کسی ندارد؟ به یاد این خاطره افتادم.
#محمدکاظم_کاظمی
#خاطرات
#تقویم
@mkazemkazemi
Forwarded from آثار محمدکاظم کاظمی
📝 از دفتر خاطرات
محمدکاظم کاظمی
🔹 کلاه نمازخوان
فکر میکنم ۱۸ ساله بودم. گاهگاهی پدرم و برادرم میپرسیدند «نمازت را که میخوانی؟» و من میگفتم «بله!»
در خانه هر کدام جانماز مستقل و مشخصی داشتیم.
یک بار کلاهم گم شد. از این کلاههای کشی زمستانی بود. انگار آب شده بود و به زمین رفته بود. همه جا را به دنبال آن زیر و رو کردم. بارها از همه خانواده از جمله پدر و برادرم پرسیدم که «کلاهم را ندیدهاید؟» و پاسخ منفی بود. دیگر کلافه شده بودم.
بعد از چند روز کلاهم را یافتم. حدس بزنید کجا بود؟ بله، لای جانمازم بود. من ولی به کسی نگفتم که آن را کجا یافتهام. و نپرسیدم که کدامیک از آن دو نفر آن را آنجا گذاشته است. آنها هم هیچ نگفتند.
▫️
دیگر نمازهایم را مرتب میخواندم و فکر میکنم از نوروز ۱۳۶۵ بود که تصمیم گرفتم دیگر نمازِ به زمین مانده نداشته باشم و اگر هم نمازی قضا شد، در همان روز ادایش کنم. (البته از خدا پنهان نیست، از شما چه پنهان، نمازهای مغرب و عشای من معمولاً در مجموع ۹ رکعت است!)
#خاطرات_کاظمی
@asarkazemi
محمدکاظم کاظمی
🔹 کلاه نمازخوان
فکر میکنم ۱۸ ساله بودم. گاهگاهی پدرم و برادرم میپرسیدند «نمازت را که میخوانی؟» و من میگفتم «بله!»
در خانه هر کدام جانماز مستقل و مشخصی داشتیم.
یک بار کلاهم گم شد. از این کلاههای کشی زمستانی بود. انگار آب شده بود و به زمین رفته بود. همه جا را به دنبال آن زیر و رو کردم. بارها از همه خانواده از جمله پدر و برادرم پرسیدم که «کلاهم را ندیدهاید؟» و پاسخ منفی بود. دیگر کلافه شده بودم.
بعد از چند روز کلاهم را یافتم. حدس بزنید کجا بود؟ بله، لای جانمازم بود. من ولی به کسی نگفتم که آن را کجا یافتهام. و نپرسیدم که کدامیک از آن دو نفر آن را آنجا گذاشته است. آنها هم هیچ نگفتند.
▫️
دیگر نمازهایم را مرتب میخواندم و فکر میکنم از نوروز ۱۳۶۵ بود که تصمیم گرفتم دیگر نمازِ به زمین مانده نداشته باشم و اگر هم نمازی قضا شد، در همان روز ادایش کنم. (البته از خدا پنهان نیست، از شما چه پنهان، نمازهای مغرب و عشای من معمولاً در مجموع ۹ رکعت است!)
#خاطرات_کاظمی
@asarkazemi