کانال محمدکاظم کاظمی
2.87K subscribers
2.04K photos
314 videos
99 files
953 links
کانال‌های مرتبط:
آثار (شعرها و نوشته‌های آموزشی)
@asarkazemi
پادکست شعر پارسی
https://castbox.fm/va/5426223
صفحۀ اینستاگرام:
instagram.com/mkazemkazemi
سایت:
www.mkkazemi.com
Download Telegram
🔵 سهراب های بی هویت
🔻زینب بیات

در صف اداره گذرنامه برای تمدید اقامت هر ساله ایستاده ام صف طولانی است و خسته کننده. با تعجب تعداد قابل توجهی از زنان ایرانی را می بینم که با چهره هایی خسته و برگه هایی در دست ایستاده اند.اینجا که برای تمدید اقامت افغانستانی هاست.چطور بانوان ایرانی باید این صف طولانی را به انتظار بایستند؟وقتی که هم صحبت شان می شوم می فهمم که همسرشان افغانستانی است و با افغانستانی ازدواج کرده اند و هر کدام شان هم چند فرزند دارند.از مرد زندگی شان راضی هستند از اینکه سخت کوش است و از اینکه در کنارش احساس خوشبختی می کنند. اما آنچه که آزارشان می دهد بی هویتی فرزندان شان است. هر سال چند بار، برای تمدید مدارک اقامتی فرزندان شان باید دوندگی بکنند و صف های طولانی را بایستند و پرونده و عکس و فرم و ... آماده کنند تا فقط یک سال فرزندان شان برای داشتن حق اقامت درایران نفس راحتی بکشند.
این روند آنها را خسته کرده و این خستگی و درماندگی را می شود از چشمان شان حس کرد. چشمانی که از داستان عاشقانه ای هم حکایت دارد.
سعی می‌کنم داستان زندگی این زن را تصور کنم که از کجا شروع شد. از سالهایی که در همسایگی شان یک خانواده ی افغانستانی زندگی می کرد.چقدر خانواده ی شریف و زحمت کشی بودند. رفت و آمدها شروع شد. از همدیگر خبر می گرفتند و صبح ها پنجره به روی هم می گشودند و به هم لبخند می زدند و صبح به خیر می گفتند. گاهی که چند روزی خبری از همسایه ایرانی نمی شد خانواده ی افغانستانی نگران می شد و خود را به خبرگیری می رساند. چقدر آنها با هم راحت ارتباط برقرار می کردند با وجودی که در شناسنامه و مدارک هویتی شان نام دو کشور ایران و افغانستان درج شده بود ولی آنها با هم راحت حرف می زدند قصه می کردند و گاهی ساعت ها سنگ صبور هم می شدند. زبان فارسی دلهای آنها را به هم پیوند زده بود. و لهجه هایشان شیرین و شنیدنی بود.
دو همسایه دیوار به دیوار ایرانی و افغانستانی هوای همدیگر را داشتند. به همدیگر اعتماد داشتند و شده بودند همان همسایه هایی که پیامبر در حدیث شریفش به آن اشاره کرده بود.
بهار که می شد درختی شاخه و برگ خود را جلو پنجره های هر دو خانه می گستراند و هر دو همسایه از عطر آن سرمست می شدند.
مادر افغانستانی دختر همسایه ی ایرانی را برای پسر خود زیر چشم کرده بود. دختر زیبا و متین و خانم بود.به خواستگاری رفتند و پسر افغانستانی که در کار و کوشش و سخت کوشی و مردانگی و صداقت و شرم و حیا حرف نداشت. مورد اعتماد خانواده ی ایرانی قرار گرفت و بله را گرفت. دو خانواده حالا شاخه های جوان شان به هم پیوند خورده بودند و وصلت کار شده بودند.
خدا به رحمت خودش فرزندانی به آنها داد. پدر افغانستانی و مادر ایرانی.
آنها برای گرفتن شناسنامه مراجعه کردند. اما به سینه ی فرزندان بانوی ایرانی و پدر افغانستانی دست رد زده شد. روی مدرک شناسایی فرزندان نوشته شد: اتباع بیگانه .حالا او سالهاست که نگران وضعیت اقامت فرزندان خودش هست.سالهاست که بالا و پایین می دود که بتواند برای فرزندانش که زاده این مرز و خاک است حق اقامت بگیرد.
قهرمان های شاهنامه در ذهنم راه می روند. رستم بر رخش سوار است و تهمینه دختر شاه سمنگاه دل به رستم می سپارد و با هم ازدواج می کنند و دلاوری مانند سهراب به دنیا می آید. سهراب هم حاصل پیوند دو کشور همسایه است، قهرمانی ماندگار در ذهن مردم این مرز و بوم.
چه زمان هایی بود این مرز و مرزکشی چه دیواری بین ما ایجاد کرد؟ کابل و سیستان و سمنگان و هرات و بلخ و مشهد و شیراز و اصفهان را چه کسی از هم جدا کرد و بین شان مرز کشید که حالا در این حوزه بزرگ تمدن کهن ایران زمین فرزند بانوی ایران زمین باید اتباع بیگانه خوانده شود و حق تابعیت نداشته باشد.

این نوشته در شماره ۲۵ دوهفته نامه‌ی شهربانو ( ضمیمه‌ی شهرآرا) به چاپ رسیده است.
#مادران_ایرانی
#پدران_افغانستانی
#فرزندان_بلاتکلیف
#من_شناسنامه_ندارم
#تابعیت
@zaynabbayat