کانال محمدکاظم کاظمی
2.81K subscribers
2.03K photos
314 videos
99 files
951 links
کانال‌های مرتبط:
آثار (شعرها و نوشته‌های آموزشی)
@asarkazemi
پادکست شعر پارسی
https://castbox.fm/va/5426223
صفحۀ اینستاگرام:
instagram.com/mkazemkazemi
سایت:
www.mkkazemi.com
Download Telegram
🔵زادگاه
🔻زینب بیات

از زمانی که به سختی از کابل دل کند و به مشهد آمد سالها می گذرد.
آن زمان کودکی بیش نبود. آمدند. جنگ آنها را وادار به مهاجرت کرد. جنگ کم کم اقوام و خویشان دیگر و هموطنانی دیگر را از افغانستان مجبور به مهاجرت کرد.
عده ای به ایران رفتند. عده ای هم به جای ایران، سمت پاکستان رفتند و گروهی هم اروپا و آمریکا را مقصد نهایی انتخاب کردند. هر کسی با توجه به علایق و کشش های درونی و گاهی به سبب ناچاری ساکن کشوری شدند.
اما در این میان عمدتا شیعیان افغانستان، ایران را انتخاب می کردند. همزبان بودن و هم مذهب بودن، دو عامل قوی بود که به گزینه ی دیگری فکر نکنند.
حالا از آن زمان چند دهه می گذرد. کودکی که مهاجرت کرد. جوان شد. ازدواج کرد و فرزندش در این آب و خاک، چشم به جهان گشود. مشهد و تهران و یا شهر و شهرستان و روستایی از ایران، زادگاه فرزندان مهاجرافغانستانی شد. آنها در این آب و خاک به دنيا آمدند. رشد کردند و قد کشیدند. اما بر آنها هم مثل پدرو مادرشان نام مهاجر گذاشته شد. در حالی که آنها مهاجرت نکرده بودند و زادگاه شان همین مرز و بوم بود.
نسل قبل یعنی پدربزرگ ها و مادربزرگ ها هم، در همین آب و خاک آرام گرفتند و از دنیا رفتند. و نسل جدید اين جا در فضای همین سرزمین، خانه هایش، کوچه ها و خیابان هایش زندگی را با همه پستی و بلندی هایش با همه ی تلخی ها و شیرینی هایش، با همه تنگناها و فشارهایش، تجربه کردند.اما حس تلخ تری آنها را آزار می داد. اینکه به کجا تعلق دارند؟
«ما اینجا به دنيا آمدیم.در خاک ایران، زادگاه ما اینجاست. اما چرا بلاتکلیفیم؟
ما ایرانی هستیم یا افغانستانی؟»
آنها سالهاست در این بحران هویت دست و پا می زنند. از همان کودکی دل شان می خواست ایران را دوست داشته باشند هر کسی نسبت به زادگاه خودش احساس تعلق دارد. ولی مرتب این علاقه شان پس زده می شد و پذیرفته نمی شد.
گاهی به صورت رسمی و گاه به صورت غیر رسمی به این احساس ضربه زده می شد.
وقتی که برای ثبت نام مدرسه رفت. به او گفتند: تو افغانی هستی برای شما جا نداریم برو بعدا بیا، اول باید ایرانی ها را ثبت نام کنیم.
بعضی جاها ثبت نام افغانستانی ها ممنوع شد. بعضی جاها باید کلی دوندگی می کردی و بعد از شنیدن حرف های ریز و درشت ثبت نامت می کردند. وگاهی برای یک ثبت نام ساده در مدرسه، اشک بر چشمانش جاری می شد.
اینجا بود که فهمید اگرچه زادگاهش ایران است ولی کلمه ی اتباع بیگانه را برایش به کار می برند.
در دلش کلنجار می رفت با این احساس دوگانه، که چطور می شود در این آب و خاک به دنيا آمده باشی و در ته دلت این مملکت را دوست داشته باشی ولی در مدارک شناسایی ات کلمه ی اتباع بیگانه درج شود؟
کم کم سعی می کرد از ایران فاصله بگیرد و با حس دوست داشتن ایران، در دلش مبارزه کند. دیگر برای پیروزی تیم ملی فوتبال ایران هورا نکشد و نام ایران را از در و دیوار دلش پاک کند و آن را دور بیندازد دور دور.
تصمیم گرفت از ایران برود. لحظه ای دلش تنگ شد. دلش کووی داد. برای کوچه ای که خانه شان آنجا بود و برای درخت های آن محله که هر روز موقع مدرسه رفتن، برایش دست تکان می دادند. برای رفقا و هم کلاسی هایش. این دل با ایران از زمان تولد، پیوند خورده بود.
ولی این پیوند را کسی به رسمیت نمی شناخت.
حس دوست داشتن ایران را سالها سعی کرده بودند از او بگیرند. و به جایش بی تفاوتی و دلسردی و حتی گاهی نفرت بکارند.
زمان رفتن فرارسید. زمان عبور از یک گذشته ی مه آلود به سوی آینده ای شاید روشن. رفتن به سمت و سوی دیگری از کره‌ی زمین که شاید او را بپذیرند.
رفتنی سخت از تاریکی بیراهه ها، بالا رفتن از کوه ها، ترس از جاماندن و مرگ در راه، شلیک پلیس مرزی، لت خوردن ها، کمپ ها، قایق ها، آب و دریاهایی که در یک لحظه، زن و کودک و پیر و جوان مهاجر را می بلعید....

حالا از ایران دور دور شده. شاید هلند، آلمان یا دانمارک و هر کشور دیگری برایش بغل باز کرده اند و او را در آغوش گرفته اند.
حالا که نام ایران را می شنود نام زادگاهش را می شنود. حس می کند دوستش ندارد و گاه احساسات بدی به سراغش می آید.
"زادگاهت ترا نپذیرفت و ترا از خودش راند."
◾️این داستان هزاران جوان افغانستانی است که در ایران به دنيا آمدند جوان شدند ولی در این آب و خاک پذیرفته نشدند و محل تولد شان آنها را به رسمیت نشناخت و به آنها حق شهروندی نداد.

#زادگاه
#حق_شهروندی
#تابعیت
#افغانستانی_ایرانی
#مهاجر
#نسل_سوم
#بی_هویتی
@zaynabbayat
🔵 سهراب های بی هویت
🔻زینب بیات

در صف اداره گذرنامه برای تمدید اقامت هر ساله ایستاده ام صف طولانی است و خسته کننده. با تعجب تعداد قابل توجهی از زنان ایرانی را می بینم که با چهره هایی خسته و برگه هایی در دست ایستاده اند.اینجا که برای تمدید اقامت افغانستانی هاست.چطور بانوان ایرانی باید این صف طولانی را به انتظار بایستند؟وقتی که هم صحبت شان می شوم می فهمم که همسرشان افغانستانی است و با افغانستانی ازدواج کرده اند و هر کدام شان هم چند فرزند دارند.از مرد زندگی شان راضی هستند از اینکه سخت کوش است و از اینکه در کنارش احساس خوشبختی می کنند. اما آنچه که آزارشان می دهد بی هویتی فرزندان شان است. هر سال چند بار، برای تمدید مدارک اقامتی فرزندان شان باید دوندگی بکنند و صف های طولانی را بایستند و پرونده و عکس و فرم و ... آماده کنند تا فقط یک سال فرزندان شان برای داشتن حق اقامت درایران نفس راحتی بکشند.
این روند آنها را خسته کرده و این خستگی و درماندگی را می شود از چشمان شان حس کرد. چشمانی که از داستان عاشقانه ای هم حکایت دارد.
سعی می‌کنم داستان زندگی این زن را تصور کنم که از کجا شروع شد. از سالهایی که در همسایگی شان یک خانواده ی افغانستانی زندگی می کرد.چقدر خانواده ی شریف و زحمت کشی بودند. رفت و آمدها شروع شد. از همدیگر خبر می گرفتند و صبح ها پنجره به روی هم می گشودند و به هم لبخند می زدند و صبح به خیر می گفتند. گاهی که چند روزی خبری از همسایه ایرانی نمی شد خانواده ی افغانستانی نگران می شد و خود را به خبرگیری می رساند. چقدر آنها با هم راحت ارتباط برقرار می کردند با وجودی که در شناسنامه و مدارک هویتی شان نام دو کشور ایران و افغانستان درج شده بود ولی آنها با هم راحت حرف می زدند قصه می کردند و گاهی ساعت ها سنگ صبور هم می شدند. زبان فارسی دلهای آنها را به هم پیوند زده بود. و لهجه هایشان شیرین و شنیدنی بود.
دو همسایه دیوار به دیوار ایرانی و افغانستانی هوای همدیگر را داشتند. به همدیگر اعتماد داشتند و شده بودند همان همسایه هایی که پیامبر در حدیث شریفش به آن اشاره کرده بود.
بهار که می شد درختی شاخه و برگ خود را جلو پنجره های هر دو خانه می گستراند و هر دو همسایه از عطر آن سرمست می شدند.
مادر افغانستانی دختر همسایه ی ایرانی را برای پسر خود زیر چشم کرده بود. دختر زیبا و متین و خانم بود.به خواستگاری رفتند و پسر افغانستانی که در کار و کوشش و سخت کوشی و مردانگی و صداقت و شرم و حیا حرف نداشت. مورد اعتماد خانواده ی ایرانی قرار گرفت و بله را گرفت. دو خانواده حالا شاخه های جوان شان به هم پیوند خورده بودند و وصلت کار شده بودند.
خدا به رحمت خودش فرزندانی به آنها داد. پدر افغانستانی و مادر ایرانی.
آنها برای گرفتن شناسنامه مراجعه کردند. اما به سینه ی فرزندان بانوی ایرانی و پدر افغانستانی دست رد زده شد. روی مدرک شناسایی فرزندان نوشته شد: اتباع بیگانه .حالا او سالهاست که نگران وضعیت اقامت فرزندان خودش هست.سالهاست که بالا و پایین می دود که بتواند برای فرزندانش که زاده این مرز و خاک است حق اقامت بگیرد.
قهرمان های شاهنامه در ذهنم راه می روند. رستم بر رخش سوار است و تهمینه دختر شاه سمنگاه دل به رستم می سپارد و با هم ازدواج می کنند و دلاوری مانند سهراب به دنیا می آید. سهراب هم حاصل پیوند دو کشور همسایه است، قهرمانی ماندگار در ذهن مردم این مرز و بوم.
چه زمان هایی بود این مرز و مرزکشی چه دیواری بین ما ایجاد کرد؟ کابل و سیستان و سمنگان و هرات و بلخ و مشهد و شیراز و اصفهان را چه کسی از هم جدا کرد و بین شان مرز کشید که حالا در این حوزه بزرگ تمدن کهن ایران زمین فرزند بانوی ایران زمین باید اتباع بیگانه خوانده شود و حق تابعیت نداشته باشد.

این نوشته در شماره ۲۵ دوهفته نامه‌ی شهربانو ( ضمیمه‌ی شهرآرا) به چاپ رسیده است.
#مادران_ایرانی
#پدران_افغانستانی
#فرزندان_بلاتکلیف
#من_شناسنامه_ندارم
#تابعیت
@zaynabbayat