کانال محمدکاظم کاظمی
2.81K subscribers
2.03K photos
314 videos
99 files
951 links
کانال‌های مرتبط:
آثار (شعرها و نوشته‌های آموزشی)
@asarkazemi
پادکست شعر پارسی
https://castbox.fm/va/5426223
صفحۀ اینستاگرام:
instagram.com/mkazemkazemi
سایت:
www.mkkazemi.com
Download Telegram
🔹 درد مشترک
به بهانۀ ردّ مرز شدن جانباز اعصاب و روان
🔸 محمدکاظم کاظمی

در این ایام خبر اندوهباری منتشر شد: «قاسم، جانباز اعصاب و روان سال گذشته به دلیل شباهت به افغانستانی‌ها در پارک افسریه بازداشت و به افغانستان فرستاده شد و در شهر زرنج بر اثر سرما جان باخت و در همان‌جا دفن شده است.»

این روایت دردناک البته از سوی پلیس تهران تکذیب شده و امیدواریم که واقعیت نداشته باشد، ولی در هر حال از یک حقیقت پنهان‌مانده ولی رایج هم خبر می‌دهد، شیوۀ دیپورت شدن بسیاری از اتباع افغانستان از ایران، و این که چه بسیار اشخاص، حتی بدون اطلاع خانواده‌هایشان در آن سوی مرز رها شده‌اند.

بعضی دوستان ایرانی به سبب غرابت این داستان، آن را باورپذیر نمی‌دانستند و می‌گفتند «مگر ممکن است که کسی به این شکل دیپورت شود؟» ولی ما که بارها شاهد چنین وقایعی بوده‌ایم، می‌توانیم بگوییم که چندان عجیب هم نیست. در واقع این بی‌خبر ردّ مرز شدن به خصوص در بعضی مقاطع زمانی یک پدیدۀ بسیار رایج بوده است.

چند سال پیش مردی رنجور از آشنایان ما، ناگهان غیب شد. خانواده‌اش دیدند که مردِ خانه از سر کار برنگشت و هیچ اثری از او نبود. همه بیمارستان‌ها و پاسگاه‌ها و جای‌هایی را که ممکن بود این شخص پیدا شود، گشتند و ماه‌ها در اضطراب به سر بردند. در نهایت دست به دامان آشنایانی در هرات شدند و خبر یافتند که مردی با همین مشخصات که ردّ مرز شده بوده، در یکی از مسافرخانه‌های هرات، براثر بیماری جان سپرده است... و مصیبت این خانواده تازه شروع شد. کودک خردسال خانواده را اعضای خانوادۀ‌ پدری به سوی خویش می‌کشیدند و مادرش می‌خواست او را در کنار خود داشته باشد. این کودک مدرک هویتی نداشت، چون پدرش در دسترس نبود و رنج یتیمی و رنج بی‌هویتی و بی‌سرنوشتی همه با هم شده بود.

و چه بسیار از این قبیل، که من باری در بیتی از یک شعر بلند دربارۀ مسائل مهاجرین، به آن پرداخته بودم در سال ۱۳۷۴ که:
ای بسا کس که برون رفته پی روزی و حال‌
نیست از بودن و نابودن او هیچ خبر
ای بسا طفل که او را پی گم‌کرده‌ی خویش‌
روز و شب خسته‌نگاهی است که خشکیده به در
ای بسا خانه که بر درگه آن تا دل شب‌
منتظر بر ره فرزند نشیند مادر...

باری، ماجرای دردنادک ردّ مرز شدن و درگذشت این جانباز عزیز به واقع پرده از روندی در این امر برمی‌دارد که سال‌هاست از نظرها مغفول مانده است. همین فرد می‌توانست یک مهاجر افغان باشد، چنان که بسیاری‌ها بودند و هستند. و شما می‌توانید تصور کنید که اتفاقاتی از این قبیل، بسیار برای مردم ما افتاده است. خدا کند روزی برسد که چنین رنجی را برای هیچ‌کس نبینیم و نشنویم، حتی یک انسان بی‌مدرک.

#محمدکاظم_کاظمی
#دیپورت
#رد_مرز
#جانباز_ایرانی
#مهاجر_افغان
@mkazemkazemi
Forwarded from عکس نگار
‍ ‍ ‍ ‍ 🔷 باران
🔻 زینب بیات

خواهری و برادری قشنگ است. فکر می کنی تا خواهرت را داری و تا برادرت کنارت هست. یک حامی قوی پشتت هست. و دست ترا در پریشانی ها رها نمی کند.
به خصوص اگر مهاجر افغانستانی باشی و گاهی یک نگرانی دلت را چنگ بزند که به گیر نیروی انتظامی نیفتی و رد مرز نشوی.
این خواهری و برادری و حمایت را در این چند روز از نزدیک دیدم.
باران را به یاد دارید؟

باران یا همان زهرا بهرامی دختری افغانستانی است که در فیلمی به همین نام سالها پیش بازی کرد.
باران حالا در متن زندگی واقعی خودش بازی کرد. و خوب بازی کرد و باید جایزه نقش اول یک خواهر مهربان را به او داد.
برادرش در ارومیه دست نیروی انتظامی افتاد. برایش حکم رد مرز صادر شد. خانواده باران نمی دانستند چه کنند و چگونه پسرجوان شان را نجات دهند که رد مرز نشود. پسری که تجربه این فضاها و ناامنی ها را نداشت.
در این چند روز فضای خانواده باران، بارانی بود تنها کاری که از دست شان برمی آمد گریه...
اما باران خود را به آتش زد. تا آب را به سرچشمه برگرداند. تا برادرش را از اردوگاه و گیر نیروی انتظامی خلاص کند. تجاربی که حتما خواهران و مادران افغانستانی در ایران زیاد دارند تا عزیزشان را از اردوگاه خلاص کنند. هر چند به سختی، هر چند به تلخی....
زهرا در مشهد تپید. اداره اتباع رفت این طرف و آن طرف دوید.
دوبار به زاهدان رفت. به ارومیه رفت و شب و روز نشناخت. تا بالاخره در آخرین لحظات در سر نقطه مرزی برادرش را نگه داشت. تا برگردد و اسیر ناامنی ها نگردد.
باران دست برادرش را گرفت. او چیزهای زیادی شنید از اردوگاه، از توهین هایی که به افغانستانی ها شده بود. از بدرفتاری و از خشونت ها.

بخوانم بیت بی پایان بخوانم
برای ملت افغان بخوانم
برای ملت آواره ی خود
از ایران تا به پاکستان بخوانم...

با همه ی تجارب سخت و تلخ این چند روز، برادر حالا دل جمع بود که در کنار خواهرش هست و مادرچشم انتظارش را خواهد دید.
باران با همه وجود تلاش کرد. احساس ضعف و درماندگی نکرد. و تصویری از یک دختر افغانستانی برجای گذاشت. مهربان، پرتلاش و خستگی ناپذیر.

#مهاجر
#بی_سرنوشت
#باران_زهرا_بهرامی
#اردوگاه

@zaynabbayat
🔵زادگاه
🔻زینب بیات

از زمانی که به سختی از کابل دل کند و به مشهد آمد سالها می گذرد.
آن زمان کودکی بیش نبود. آمدند. جنگ آنها را وادار به مهاجرت کرد. جنگ کم کم اقوام و خویشان دیگر و هموطنانی دیگر را از افغانستان مجبور به مهاجرت کرد.
عده ای به ایران رفتند. عده ای هم به جای ایران، سمت پاکستان رفتند و گروهی هم اروپا و آمریکا را مقصد نهایی انتخاب کردند. هر کسی با توجه به علایق و کشش های درونی و گاهی به سبب ناچاری ساکن کشوری شدند.
اما در این میان عمدتا شیعیان افغانستان، ایران را انتخاب می کردند. همزبان بودن و هم مذهب بودن، دو عامل قوی بود که به گزینه ی دیگری فکر نکنند.
حالا از آن زمان چند دهه می گذرد. کودکی که مهاجرت کرد. جوان شد. ازدواج کرد و فرزندش در این آب و خاک، چشم به جهان گشود. مشهد و تهران و یا شهر و شهرستان و روستایی از ایران، زادگاه فرزندان مهاجرافغانستانی شد. آنها در این آب و خاک به دنيا آمدند. رشد کردند و قد کشیدند. اما بر آنها هم مثل پدرو مادرشان نام مهاجر گذاشته شد. در حالی که آنها مهاجرت نکرده بودند و زادگاه شان همین مرز و بوم بود.
نسل قبل یعنی پدربزرگ ها و مادربزرگ ها هم، در همین آب و خاک آرام گرفتند و از دنیا رفتند. و نسل جدید اين جا در فضای همین سرزمین، خانه هایش، کوچه ها و خیابان هایش زندگی را با همه پستی و بلندی هایش با همه ی تلخی ها و شیرینی هایش، با همه تنگناها و فشارهایش، تجربه کردند.اما حس تلخ تری آنها را آزار می داد. اینکه به کجا تعلق دارند؟
«ما اینجا به دنيا آمدیم.در خاک ایران، زادگاه ما اینجاست. اما چرا بلاتکلیفیم؟
ما ایرانی هستیم یا افغانستانی؟»
آنها سالهاست در این بحران هویت دست و پا می زنند. از همان کودکی دل شان می خواست ایران را دوست داشته باشند هر کسی نسبت به زادگاه خودش احساس تعلق دارد. ولی مرتب این علاقه شان پس زده می شد و پذیرفته نمی شد.
گاهی به صورت رسمی و گاه به صورت غیر رسمی به این احساس ضربه زده می شد.
وقتی که برای ثبت نام مدرسه رفت. به او گفتند: تو افغانی هستی برای شما جا نداریم برو بعدا بیا، اول باید ایرانی ها را ثبت نام کنیم.
بعضی جاها ثبت نام افغانستانی ها ممنوع شد. بعضی جاها باید کلی دوندگی می کردی و بعد از شنیدن حرف های ریز و درشت ثبت نامت می کردند. وگاهی برای یک ثبت نام ساده در مدرسه، اشک بر چشمانش جاری می شد.
اینجا بود که فهمید اگرچه زادگاهش ایران است ولی کلمه ی اتباع بیگانه را برایش به کار می برند.
در دلش کلنجار می رفت با این احساس دوگانه، که چطور می شود در این آب و خاک به دنيا آمده باشی و در ته دلت این مملکت را دوست داشته باشی ولی در مدارک شناسایی ات کلمه ی اتباع بیگانه درج شود؟
کم کم سعی می کرد از ایران فاصله بگیرد و با حس دوست داشتن ایران، در دلش مبارزه کند. دیگر برای پیروزی تیم ملی فوتبال ایران هورا نکشد و نام ایران را از در و دیوار دلش پاک کند و آن را دور بیندازد دور دور.
تصمیم گرفت از ایران برود. لحظه ای دلش تنگ شد. دلش کووی داد. برای کوچه ای که خانه شان آنجا بود و برای درخت های آن محله که هر روز موقع مدرسه رفتن، برایش دست تکان می دادند. برای رفقا و هم کلاسی هایش. این دل با ایران از زمان تولد، پیوند خورده بود.
ولی این پیوند را کسی به رسمیت نمی شناخت.
حس دوست داشتن ایران را سالها سعی کرده بودند از او بگیرند. و به جایش بی تفاوتی و دلسردی و حتی گاهی نفرت بکارند.
زمان رفتن فرارسید. زمان عبور از یک گذشته ی مه آلود به سوی آینده ای شاید روشن. رفتن به سمت و سوی دیگری از کره‌ی زمین که شاید او را بپذیرند.
رفتنی سخت از تاریکی بیراهه ها، بالا رفتن از کوه ها، ترس از جاماندن و مرگ در راه، شلیک پلیس مرزی، لت خوردن ها، کمپ ها، قایق ها، آب و دریاهایی که در یک لحظه، زن و کودک و پیر و جوان مهاجر را می بلعید....

حالا از ایران دور دور شده. شاید هلند، آلمان یا دانمارک و هر کشور دیگری برایش بغل باز کرده اند و او را در آغوش گرفته اند.
حالا که نام ایران را می شنود نام زادگاهش را می شنود. حس می کند دوستش ندارد و گاه احساسات بدی به سراغش می آید.
"زادگاهت ترا نپذیرفت و ترا از خودش راند."
◾️این داستان هزاران جوان افغانستانی است که در ایران به دنيا آمدند جوان شدند ولی در این آب و خاک پذیرفته نشدند و محل تولد شان آنها را به رسمیت نشناخت و به آنها حق شهروندی نداد.

#زادگاه
#حق_شهروندی
#تابعیت
#افغانستانی_ایرانی
#مهاجر
#نسل_سوم
#بی_هویتی
@zaynabbayat
Forwarded from نوروز
در باب ساماندهی امور مهاجرین افغانستانی در ایران
همانطور که آگاهان و دلسوزان از همان ابتدای موج مهاجرستیزی در کشور پیش بینی کرده و تذکر داده بودند. این جریان غیر علمی، غیر انسانی و غیر شفاف از بسیاری جهات کشور را دچار یک بحران امنیتی گسترده خواهد کرد و به ناامنی روانی و بر باد دادن سرمایه های اخلاقی و اجتماعی جامعه منجر خواهد شد.
پرداختن به این موضوع و ابعاد آن شاید نیاز به کتابی مفصل و پژوهشی دارد. ولی در این فضا و در حد امکان بنده فقط به ارایه یک سری گزاره های درست و غلط و اشاره به آنها خواهم پرداخت:
۱. امور مهاجرین در کشور حتما نیاز به ساماندهی دارد. این را بیش از هر کسی خود مهاجرین درک کرده اند و باور دارند. اما باور کنیم ساماندهی فقط دستگیری و اخراج آن هم با این مدل و روش نیست. آسیب ها و آفات این روش بیش از فواید احتمالی آن است.
۲. برخورد با مجرم با هر ملیتی متناسب با جرمی که انجام داده باید انجام شود و مهاجر افغانستانی از این قاعده مستثنی نیست. این خواسته خود جامعه مهاجرین هم هست. اما تعمیم جرم یک یا چند فرد به یک قوم یا ملیت نه امری اخلاقی، نه منطقی و نه حقوقی است.
۳. مهاجرین در سراسر جهان نه تنها باری بر اقتصاد جامعه میزبان نیستند بلکه به توسعه حجم اقتصادی آن کشور کمک می کنند. اگر ما به درستی از این ظرفیت استفاده نمیکنیم، مشکل جامعه مهاجرین نیستند بلکه مشکل در عدم برنامه ریزی درست ماست. آن هم جامعه ای که بارها صداقت و پاکدستی و نجابت خود را چه به عنوان کارگر ساده، چه به عنوان سرمایه گذار و چه به عنوان تاجر به ما ثابت کرده است.
۴. آنها که دل در گرو نام و یاد ایران و فرهنگ و هویت و تمدن ایرانی دارند، هیچ می دانند که اگر بلخ، غزنه، کابل، هرات و… را از این فرهنگ و تمدن بگیرند چه بر سر آن آورده اند؟ آیا این همان خواست و برنامه انگلیسی ها از سیصد سال پیش بدین سو نبوده و نیست؟ ایرانی ضعیف با مرزهایی محدود بدون پشتوانه فرهنگی و زبانی و تاریخی بزرگ.
۵. بر همه بزرگان فرهنگ این سرزمین واجب است که از جریان ضداخلاقی و نژادپرستی که به بهانه ساماندهی و مهاجر غیرقانونی دهان به فحاشی های شرم آور باز کرده اند برائت بجویند. این جریان فراتر از موضوع مهاجرین بنیان های اخلاقی جامعه را نشانه گرفته است.
۶. در جریان تهاجم دشمن صهیونیستی به ایران عزیز بیشترین حجم همدلی با ایران از سوی مردم افغانستان حتی آنهایی که هیچ گاه ایران نبوده اند یا سال هاست جلای وطن دوم کرده اند و اینک در غرب فرهنگی ساکن هستند، انجام شد. حجم این همدلی با اطلاع از حجم همه همدلی های سایر ملل دنیا بیشتر بود. طبیعی هم بود چرا که برای ایشان حمله به ایران حمله به هویت و تمدن مشترک بود و هست. اما جریان مشکوک مهاجرستیز این همدلی را برنتابیده اند و همه تلاش خود را می‌کنند که آن را کینه و نفرت تبدیل کنند. باد میکارند که طوفان درو کنند. اما زهی خیال باطل که درخت تنومند تمدن ایران آفات بزرگ‌تر را هم دفع کرده است.
۷. ممکن و محتمل است که در جریان همدستی با دستگاه اطلاعاتی دشمن تعدادی از اتباع افغانستان هم آگاهانه و با برنامه یا ناآگاهانه و با تطمیع این جریان را همراهی کرده باشند. اما این که جریان نفوذ اطلاعاتی را معطوف به این گروه اجتماعی آن هم با تعمیم غلط کنیم، بدون شک دادن آدرس غلط برای فرار مهره های اصلی نفوذ از زیر فشار توجه نهادهای ذیربط است. این گزاره به مشکوک بودن بیشتر جریان مهاجرستیزی که تمام تمرکز نهادهای انتظامی کشور را به سمت طرد مهاجرین برد تا شد آنچه نباید می شد، مهر تایید می زند.
می‌توان گزاره های فراوان ریز و درشت دیگری هم به این لیست اضافه کرد.
#برداشت
#همدلی_وهمزبانی
#مهاجر_ستیزی
#آدرس_اشتباه
👍175👎3