اخبار معلم
13.7K subscribers
18.6K photos
9.66K videos
2.09K files
10.1K links
🔸آخرین،بروز ترین و موثق ترین اخبار صنفی فرهنگیان

🔹بازتاب مشکلات فرهنگیان و سوالات صنفی، پیگیری و پاسخ به آنها
Download Telegram
تئوریِ اَغوذدار‌بِن

#روزگار_سپری_نشده_ی_کودکی_ما (۵)
#ابراهیم_موسی_پور_بشلی


اغوذداربِن را می شود به‌سادگی ترجمه کرد به "زیرِ درختِ گردو" اما درکِ فرهنگی و مفهوم‌شناختیِ یک روستاییِ مازندرانی از اغوذداربن بسیار وسیع‌تر و فراتر از این معادل فارسی است. اغوذداربن برای یک کودک روستایی مازندرانی به‌ویژه تا سه‌چهار دهه‌ی پیش، مفهومی مفصل و آکنده از معنا بود. اغوذداربن، مثل زیر بسیاری دیگر از درختان، جای بازی، محل قرار و تجمع، جای استراحت و خلوت تنهایی بود اما علاوه بر همه‌ی این‌ها اغوذداربن، بستر یک تجربه‌ی عاطفی بلکه هستی‌شناختی هم بود. اغوذدار یا همان درخت گردو در تعاملی شگرف با چمن‌ سبز یا خشکیده‌ی زیرش، وضعیت اگزیستانسیل ویژه‌ای پدید می‌آورد که مشخصاً به جز درباره‌ی درخت‌های فندق و بادام به‌ندرت ممکن است برای درخت دیگری صدق کند.

در مازندرانِ زمان کودکی من، در حیاط یا باغِ اغلب خانه‌ها یک یا چند درخت گردو بود. بسیاری از مردم گردوها را به‌صورت یک‌جا از درخت نمی‌چیدند و گردوها روی درخت می‌ماندند برای بچه‌ها. بچه‌ها گاهی سوار شاخه‌ها می‌شدند و گاهی با چوب و گاهی با سنگ و دمپایی چند گردو می‌چیدند و می‌خوردند و البته بیش از آن‌که گردو بچینند، گردو می‌جُستند و می‌یافتند. جُستنِ گردو از لای علف‌های زیر درخت، یکی از سرگرمی‌های هرروزه‌ی کودکان مازندران بود. این را هم بگویم که در آن دوران، هنوز فرهنگ عمومی و اعتماد ملی مثل امروز به حضیض انحطاط نیفتاده بود و هر درخت گردویی به‌نوعی درخت گردوی همه‌ی کودکان ده تلقی می‌شد. ما هر روز زیر تمام درخت‌های گردوی توی مسیر مدرسه را می‌جستیم و بی‌تردیدی چند گردو می‌یافتیم که شبِ قبل، درخت و باد و باران به‌همکاری، نثار کرده بودندشان. در تمام طول مسیر از خانه تا دبستان، می‌شد از کنار درختان گردوی کاشته‌شده در کنار پرچین‌های موازیِ جاده‌ی روستایی عبور کرد و زیر درخت را جورید و از شگفتی‌های عالم طبیعت آن‌که در تمام طول سال هیچ دیّاری از زیر هیچ درخت گردویی ناامید باز نمی‌گشت. دقت کنید: در تمامِ طول سال!
.
میوه دادن یک درخت در فصل مناسب و در شرایط درست و اوضاع خوب، هنر درخت نیست؛ طبیعت درخت است اما بهره‌مند ساختن مردم از میوه در تمام طول سال و در همه‌ی اوضاع و احوال، چه در نشاط بهار و چه در ملالِ خزان، البته هنر است. زیرِ هر درختی چنین جهان امیدبخشی فراهم نیست؛ این حد از فرزانگی و سخاوت همواره در اغوذداربن جاری‌ست و شاید فقط در چند داربِنِ دیگر.
آدم‌هایی هم هستند که در هر زمانی و در هر شرایطی که باشند، اگر کنارشان باشید، می‌توانید چیزی ازشان بجویید که دست‌کم به اندازه‌ی یافتن گردویی زیر درخت خوشحال‌تان کند. اگر چنین انسان‌هایی را در کنارتان دارید، مراقب‌شان باشید که نشکنند و نخشکند.


#کودکی #تاریخ_اجتماعی_کودکی #تاریخ_اجتماعی_روستا
#خاطرات
👍87
من آدم حساسی نيستم.
وقتی خانه‌ی والدينم را ترک كردم گريه نكردم،
وقتی گربه‌ام مرد گريه نكردم،
وقتي در ناسا كار پيدا كردم گريه نكردم، و حتی وقتی روی ماه پا گذاشتم گريه نكردم،

اما وقتی از روی ماه به زمين نگاه كردم، بغضم گرفت.

با ترديد با پرچمی كه بنا بود روی ماه نصب كنم بازی می‌کردم. از آن فاصله رنگ و نژاد و مليتی نبود. ما بوديم و یک خانه ‌ی گرد آبی.

با خود گفتم انسان‌ها برای چه می‌جنگند؟

شصت دستم را به سمت زمین گرفتم و تمام دارایی‌ام و کره زمین با آن عظمت پشت شصتم پنهان شد و من اشک ریختم.


#خاطرات_نیل_آرمسترانگ
👍464👏2👌2🤔1🤮1
#خاطرات_معلمی

شاهین و خاطره‌ای شیرین از معلمی

محمدرضا نیک نژاد/ گاهنامه فرهیزش/ شماره هفده/ اردیبهشت 1404

🔻در میانه‌های دوران معلمی‌ام بود که یک روز درِ دفتر معلمانِ دبیرستان علمیه باز شد و مردی باریک اندام، محجوب و محترم وارد شد و سراغ دبیر فیزیک را گرفت. چون قرار شده بود که دفتر معلمان فقط برای آنان و آرامش همکاران باشد، بلند شدم و پس از سلام و احوال پرسیِ معمول با هم از دفتر بیرون رفتیم. کارش را جویا شدم. گفت پسرش بزرگ‌سالان نام‌نویسی کرده و از من می‌خواهد که چند جلسه خصوصی با او کار کنم تا بتواند آزمون‌های نهایی را بگذراند. آن روزها سرم خیلی شلوغ بود و بیشتر وقت‌ها ده-یازده شب به خانه می‌رسیدم. این شد که پاسخم به آقا منفی بود. اصرار کرد و تاکید کرد که من همکار هستم و اگر بیایید پسرم قبول می‌شود و ... با این که دلم لرزید، باز هم پاسخم منفی بود. با ناامیدی به سمت در دبیرستان رفت و من هم به دفتر معلمان باز‌گشتم. چند ثانیه نگذشت که برخورد محترمانه و محجوبانه‌اش از سویی و همکار بودنش از دیگر سو تلنگر محکمی به دل و جانم زد و به تندی راهرو و حیاط دبیرستان را پیمودم و در لحظه بیرون رفتن از در به او رسیدم و شماره‌ی تلفن‌اش را گرفتم و قول دادم اگر فضایی ایجاد شد، به او زنگ بزنم.

🔻یکی-دو روز بعد زنگ زدم و قرار نخستین جلسه کلاس را گذاشتیم و چند روز بعد هم به خانه‌شان رفتم. زنگ زدم و در باز شد. همسر همکارمان در را باز کرد و به سمت اتاق "شاهین" راهنمایی‌ام کرد. شاهین پشت به در نشسته بود. از این رو نخستین نگاهم به او از پشت سر بود. موهایش تا نزدیکی کمر بلند بود. تن و اندامی به شدت تکیده، با تیشرتی تیره بر تن داشت. برگشت و دیدم ریش‌هایش هم، نه به اندازه‌ی موها اما، بلندی غیر معمولی داشت. به سرعت ذهنم یک مرتاض هندی را تصویر کرد که قرار بود فیزیک یاد بگیرد! بگذریم.

🔻در گفت‌وگوهای جلسه اول متوجه شدم که شرایط مدرسه، برخوردهای معلمان، درونمایه‌های آموزشی، ساختار ایدئولوژیک آموزش و ... شاهین را به شدت از درس و مدرسه گریزان کرده‌بود و تا آن زمان فقط به داشتن دیپلم بسنده کرده‌بود. اما به دلیل اصرار خانواده از سویی و پیگیری هدف‌هایی که خود دنبال می‌کرد از دیگر سو، پذیرفته‌بود آزمون‌های پیش‌دانشگاهی، که در آن دوران برای کنکور ضروری بود، را نیز بگذراند! یکی-دو جلسه هم کافی بود تا متوجه هوش سرشار این شطرنج باز، آن هم در حد تیم ملی، شوم. بارها و بارها پیش می‌آمد که با یک بار توضیح درس به خوبی مسائل را حل و شگفت‌زده‌ام می‌کرد. من هم که در تعریف و تمجید از داشته و نداشته‌ی اطرافیانم هیچگاه کم نمی‌گذارم، از هوش و تمرکز عالی‌اش بارها گفتم و او را ستودم. آهسته آهسته ...

ادامه یادداشت را در اینجا بخوانید

فرهیزش شماره هفده را در این جا ببینید 👈 https://t.me/farhizesh_mag/756
👍2362
#خاطرات_معلمی

خاطرات دوران تحصیل

نسرین محمدباقری/ گاهنامه فرهیزش/ شماره هفده/ اردیبهشت 1404

🔻در اولین درس اجتماعی ابتدایی خواندیم که مدرسه خانه دوم بچه هاست. این جمله نشان دهنده تاثیر عمیق مدرسه در رشد اجتماعی و اخلاقی و عاطفی دانش آموزان است. مدرسه محیطی است که فرد برای اولین بار تجربه زیستن در محیطی غیر خانواده در کنار همسالان خود را تجربه می‌کند و معلم به عنوان مهم‌ترین عنصر فرآیند یاددهی و یادگیری، نقش مهمی در رشد شخصیتی، نگرش و آینده فرد دارد. خاطرات ما از مدرسه و معلمان، خصوصا آموزگاران دبستان هرگز فراموش نمی‌شود.

🔻 4 دهه از دوران ابتدایی من می‌گذرد. خاطرات بسیاری از آن روزها در ذهنم ماندگار است. دبستان 13 آبان کرج در خیابان مظاهری، که سالهاست مدرسه دیگری جای آن ساخته شده. هنوز تمام سوراخ سمبه‌های آن مدرسه را به یاد دارم. یک درِ کوچک، سمت خیابان مظاهری و درِ بزرگ در کوچه پشتی. مدرسه تشکیل شده بود از کلاس‌هایی که دور حیاط قرار داشتند و به پایه اول تا سوم اختصاص داشت. مدیر و همچنین ساختمانی در وسط حیاط با چند پله از دوطرف، ورودی راهرو یک دربزرگ و زیبا با سردر گچبری که کلاس‌های چهارم و پنجم و آبدارخانه درآن واقع بود. محوطه جلوی این ساختمان محل استقرار ناظم و کادر اجرایی و برگزاری مراسم صبحگاه و ظهرگاه بود.

🔻درخت خرمالوی بزرگی در حیاط مدرسه بود که ممدآقا خرمالوهای آن را یک تومان می‌فروخت. ممدآقا و رباب خانم سرایدار مدرسه بودند. فرزندی نداشتند .رباب خانم اخمو، دندان طلا داشت و ممدآقا با قدی بلند و شکمی برآمده و سری بی مو و دندانهایی که بیشترشان ریخته بود، با حفظ سمت، مامور سیاهچال مدرسه بود. موقعیت سیاهچال، زیرزمین مدرسه بود. مکانی برای تهدید دانش آموزان با داستان‌های فراوان.

🔻زمانی که بی انضباطی و درس نخواندن دانش آموزی چندبارتکرار می شد، معلم‌ها به ممد آقا متوسل می‌شدند. دانش آموز بیچاره را کشان کشان تا پای پله‌های سیاهچال می‌بردند. وقتی گریه و التماس‌های بچه‌ای که در حال قبض روح بود به غایت می‌رسید مدیر یا ناظم وساطت می‌کردند .روایت شده بود سیاهچال پر از عقرب و مار و ابزار شکنجه است. دانش آموزان سال بالایی از هم کلاسی‌هایی می‌گفتند سالهاست در سیاهچال به سر می‌برند.

🔻کلاس اول من با شروع جنگ همراه بود. معلم مسنی داشتیم که آخرین سال کاریش بود. یک رادیوی کوچک همیشه همراهش بود و اخبار را دنبال می‌کرد. هنوز توهین و تحقیر و دعواهایش به خاطر چپ دست بودنم را به یاد دارم و نتوانستم و نخواستم که او را ببخشم. اواسط کلاس دوم بودیم که پوشیدن مقنعه اجباری شد. فرصتی برای تهیه مقنعه به دانش آموزان داده شد. خانم ناظم بداخلاق چشم آبی زیبا، که هنور با روسری مشکل داشت به ما یاد می‌داد که با گره زدن خاص روسری خود را به مقنعه تبدیل کنیم. کلاس سوم معلم بسیار خوب و مهربانی به نام خانم رزاقی داشتیم که باعث شد به درس و مدرسه علاقمند شوم.

🔻از سال 61، مربیان تربیتی در مدارس حضور داشتند. مربی تربیتی سختگیری داشتیم که تاکید داشت موقع نماز نباید انگشت‌های شست پا تا شوند. موقع نماز جماعت با خط کش بزرگ چوبی در بین صفهای نماز راه می‌رفت تا انگشت پایی تا نشود. تمام تمرکز ما در نماز روی انگشتان پا بود. آن زمان پوتین‌های می‌پوشیدیم که داخلشان پشمی بود. پوشیدن و درآوردنش کار سختی بود .برای وضو به دوستانم فتوا داده بودم مسح پا از روی پوتین صحیح است. کلاس چهارم معلم بی حوصله و عصبی داشتیم که فقط داد میزد.

ادامه این یادداشت را در اینجا بخوانید

آدرس گاهنامه هفدهم فرهیزش 👈
https://t.me/farhizesh_mag/756
👍18