اخبار معلم
13.7K subscribers
18.6K photos
9.66K videos
2.09K files
10.1K links
🔸آخرین،بروز ترین و موثق ترین اخبار صنفی فرهنگیان

🔹بازتاب مشکلات فرهنگیان و سوالات صنفی، پیگیری و پاسخ به آنها
Download Telegram
#دل_نوشته

بعد از گذشت حدود ۸ ماه از جدی شدن فعالیت ویروس کرونا در کشور بالاخره اینجانب هم بعد از چند روز کسالت و مراجعه به پزشک، امروز جهت آزمایش ابتلا به بیماری Covid 19 به آزمایشگاه مراجعه کردم.
حدود ۳۰ نفر جهت انجام آزمایش ابتلا به ویروس کرونا مراجعه کرده بودند و با پریشان حالی و اضطراب و بعضا با سرفه های شدید در حیاط درمانگاه چشم انتظار آغاز فرآیند نمونه گیری بودند. بنده هم پس از تحویل دفترچه درمانی در گوشه ای از حیاط درمانگاه زیر تابش ملایم آفتاب منتظر رسیدن نوبت خود شدم که در همین حین دو نفر از همکاران خود را از راه دور دیدم. برایم جالب بود که از این جمع ۳۰ نفری که کسی را نمی شناختم ، ۳ نفر از این جمع از قشر فرهنگی بودند. به فکر فرو رفتم که آیا این یک اتفاق است که حداقل ۱۰ درصد (با فرض این که از بقیه افراد که بنده نمی شناختم، هیچ کدام فرهنگی نبوده باشند) جامعه آماری افراد مشکوک به ابتلا به ویروس کرونا از قشر فرهنگی باشند یا اینکه فاجعه ای در آموزش و پرورش در راه است و یا شاید هم فاجعه ای رخ داده و هنوز...

حتی اگر این یک اتفاق بوده باشد، نمی توان به سادگی از وضعیت مدارس چشم پوشی کرد. در همین افکار بودم که منشی درمانگاه اسمم را اعلام کرد و بعد هم با دو وسیله که مثل یک گوش پاکن بزرگ بود، از حلق و بینی من نمونه گرفتند. کمی درد داشت و حس بدی در من ایجاد کرد، ولی نه به اندازه درد بی توجهی به من فرهنگی و همکارانم.
آقای وزیر؛ مدارس را دریابید، فاجعه در راه است. مدارس در آموزش و پرورش هیچ امکاناتی(حتی امکانات اولیه بهداشتی مانند مواد ضدعفونی کننده دست و صورت، ماسک) ندارند و عملا رعایت پروتکل های بهداشتی امکان پذیر نیست. حضور ۱۰۰ درصدی معلمان در مدارس بدون حداقل امکانات بهداشتی زمینه را برای تشدید این اوضاع بحرانی بیشتر فراهم خواهد کرد. آقای وزیر هفته گذشته در مصاحبه خود فرمودید: "دلیل حضور معلمان در مدارس #ترجیح_خود_معلمان جهت استفاده از امکانات مدارس است"
می شود بگویید کدام #امکانات؟ امکانات #سخت_افزاری یا #نرم_افزاری آموزشی یا امکانات #رفاهی و #بهداشتی یا ...
وقتی قرار است تدریس #مجازی باشد و دانش آموزان در مدرسه حضور نداشته باشند، چه الزامی به حضور معلمان در مدارس هست؟ چرا یک سوم پرسنل اکثر ادارات که کارشان هم مستلزم حضور در محیط کار هست، دورکاری دارند، ولی حضور همه معلمان در مدرسه الزامی است؟ اگر بحث حضور دانش آموزانی است که به تدریس مجازی دسترسی ندارند که می توان این مشکل را با حضور حداقلی معلمان و هماهنگی قبلی دانش آموز انجام داد، نه اینکه کل معلمان در مدرسه جمع شوند و خود تبدیل به یک منشا پخش ویروس در جامعه گردند. آقای وزیر در پایان بنده به عنوان یک فرهنگی به شما قول می دهم که در صورت عدم حضور فیزیکی معلمان در مدرسه، تدریس های مجازی در خانه با کیفیت بیشتری انجام شود و هیچ نیازی به امکانات پیشرفته مدارس هم نداریم!

*مدارس را دریابید ؛ فاجعه در راه است*

هر که نامخت از گذشت روزگار*** نیز ناموزد ز هیچ آموزگار
"رودکی"

اول آبان ۱۳۹۹

#اخبار_معلم👇🏻🍃

💠 @moalempress1
#ارسالی_شما

🔴 فقط چند درجه‌ی ناقابل !!

الان چند روزه که از سر صلاتِ صبح تو رادیو، تا اخبار پس از شامگاهی تو تلویزیون، مدام اعلام میکنن: زنهار ! هشدار! آگاه باشید که هوا این هفته سرد خواهد شد!! 
حالا که چی؟ چند درجه! فقط چند درجه‌ی ناقابل! هوا قراره سرد بشه! مطمئنم که کل سیستم هواشناسی رو، این جدیدی‌ها اداره می‌کنند که اینقدر هول و ولا برشون داشته! و گرنه قدیمی‌ترها خوب یادشونه زمستونای سرد و بخاری‌های نفتی پِِت پِتی رو!!
خرمن‌های سفید برف و چکمه‌های رنگیِ کفش ملی رو!

اون زمانا از اول مهر، هوا رو به خنکی می‌رفت، آبان دیگه سرد بود. اصلا مدرسه‌ها بخشنامه داشتند از وسط آذر بخاری‌ها رو روشن می‌کردند، قبلش باید دیگ دیگ می لرزیدی تو کلاس!

از همون اولِ پاییز، لباس کاموایی‌ها و ژاکت‌ها و کلاه‌کش‌ و شال‌ها و... از تو بقچه در میومد! کی مثل الان با یه تا پیرهن و تی‌شرت میگشت تو خونه؟ 
دولا سه‌لا لباس می‌پوشیدی، یه بافتنی مامان‌دوز هم روش. جورابا از پامون کنده نمی‌شد.
اوایلِ آبان بخاری‌های نفتی و علاالدین های سبز و کِرمی‌رنگ از تو انباری‌ها میومد بیرون. تویست هم بود که ژاپنی بود و باکلاس، تازه بو هم نمی‌داد! بخاری‌های نفتی اکثرا یا ارج بودند یا آزمایش. همشونم سبز و سیاه.

ملت یا بشکه ۲۲۰ لیتری نفت تو حیاط داشتند یا اگه باکلاس بودند یه تانکر بزرگ ته حیاطشون! 
نفت آوردن نوبتی بود، پسر و دختر هم نداشت، اگه زرنگ بودی و یادت بود که تا قبل از غروب بری و سهمت رو بیاری که هیچ،
وگرنه تاریک و ظلمات باید پیت به دست میرفتی تا تهِ حیاط عینهو کوزت. برف که اکثر وقتا روی زمین نشسته بود حتی شده ۵ سانت. اگر هم برف نبود، یخ زده بود زمین، باید تاتی تاتی میرفتی تا دم تانکر، گاهی مجبور بودی از تو بشکه‌های ۲۲۰لیتری، نفت رو منتقل کنی به گالن‌های کوچیکتر!
اون موقع یه وسیله‌ی کارآمدی بود که ازقضای روزگار اسم خاصی هم نداشت. یه لوله کرم رنگ با یه چی نارنجی شبیه آکاردئون روی سرش و شیلنگی که عین خرطوم فیل آویزون بود، خدایی اسم نداشت ولی خیلی کار‌راه‌انداز بود.

کرسی یا بخاری رو میذاشتن تو هال و بسته به شرایط جوی و گذر فصل، دکوراسیون خونه رو هی تغییر می‌دادند! یعنی سرد و سردتر که می‌شد، درب اتاق ها یکی‌یکی بسته میشد و محترمانه منتقل می‌شدی به وسط هال!
دی و بهمن عملا خونه فقط یه هال داشت با دمای قابل تحمل و یه آشپزخونه‌ی گرم.
اتاق‌ها در حد سیبری سرد بود و اگه یه وقت خدانکرده قصد می‌کردی بری تو اتاقت و یه چیزی ورداری، باید یه نفس عمیق می‌کشیدی، درو باز می‌کردی، به دو می‌رفتی و به دو برمی‌گشتی. و دقیقا تو همون زمان، حداقل چهار نفر با هم داد میزدند: درو ببند!! وای سوز اومد!! باد بردِمون!!
گاهی هم که خسته می‌شدی و دلت می‌خواست بری تو اتاقت، یا امتحانی چیزی داشتی، یه بخاری برقی قرمز با دو تا لوله‌ی سفالی سیم‌پیچ شده می‌دادند زیر بغلت، بدیش به این بود که باید میرفتی تو بغلش می‌نشستی تا گرم شی، دو قدم دور می‌شدی نوکِ دماغت قندیل می‌بست!

بخاری محل تجمع کل خونواده بود، موقع سریال همه از هم سبقت می‌گرفتند که نزدیکترین جا به بخاری رو پیدا کنند، حتی روایته که بعضیا از هول دور موندن از بخاری، شام رو هم نصفه ول می‌کردند.
پشت بخاری معمولاً مخفیگاه جورابهای شسته شده و کفشای خیس بود که باید خشک میشد تا صبح به پا بکشی و بری مدرسه.
و اما روی بخاری، آشپزخونه‌ی دوم مامان بود، همیشه یه چیزی بود برای پختن و داغ شدن یا خشک کردن. اگر هم نبود، پوستای پرتقالی بود که بابا شکل آدمک و ترازو و گربه ردیف می‌کرد رو بخاری تا بوی نفت، زیرِ عطرِ پوستِ پرتقال‌های نیمسوز گم بشه.

موقع خواب، دل شیر می‌خواست سرت رو بذاری رو بالش گل‌گلیِ یخ! بالش رو با احتیاط پهن می‌کردیم رو بخاری، بعد هم جلدی تاش میکردیم که گرمیش نره؛ سرت رو که میذاشتی رو بالشِ گرم، انگار گرمیِ آفتابِ وسطِ تابستون بود که آروم، لابه‌لای موهات نفوذ می‌کرد. پتوهای ببر و طاووس‌نشان و لحاف‌های پنبه‌ای ساتن دوز رو تا زیر چونه بالا می‌کشیدیم. صدای گُرگُر بخاری آرامش‌بخش‌ترین لالایی شبانه بود .

بیرون سرد بود،خیلی سرد! ولی دلمون گرم بود. گرم به سادگی زندگی‌مون، به سادگی بچگی‌مون. دلمون گرم بود به فرداهایی که میومد. فرداهایی که سردیش اثری نداشت تو شادیامون، شادی بچه‌هایی که با چکمه‌های رنگیِ کفش‌ملی تو راه مدرسه، گوله برفی سمت هم پرتاب می‌کردند، بچه‌هایی که گرچه دست‌هاشون مثل لبو قرمزِ قرمز بود ولی دلاشون گرمِ گرمِ گرم بود.

#دل_نوشته_ها
👍5919👌4😍4