📚
داستان شیوهای است برای بیان آرزو و اشتیاق ما به فرار بزرگ: فرار از مرگ
✅ سابقه داستانگویی به یک میلیون سال پیش باز میگردد... روایت ژانرهای بسیاری یافته: اسطوره، حماسه، تاریخ مذهب، افسانه، تبارنامه، قصههای اقلیمی، رمانس، تمثیل، اعتراف، وقایعنامه، هجو، رمان. و هر ژانر چندین و چند زیرمجموعه دارد: شفاهی و مکتوب، مکتوب و منظوم، تاریخی و داستانی. اما همه داستانها صرفنظر از سبک، صدا یا پیرنگ متمایزشان، در یک کارکرد مشترک هستند: کسی درمورد چیزی به کسی چیزی میگوید. و به نظر من همین الگوی به شدت میانذهنی گفتمان است که روایت را اساسا به کنشی ارتباطی بدل میکند. حتی درمورد تکگوییهای پسامدرن...آنجا که بازیگر با خودش حرف میزند و به حرفهای خودش گوش میدهد نیز همواره وجود یک دیگری پنهان که قصه برایش تعریف میشود، بدیهی قلمداد میگردد- این «دیگری» معمولاً «ما» شنوندگان قصه هستیم. به طور خلاصه، آنجا که مولف یا مخاطب به نظر غایب میآیند، درواقع «مستتر» هستند...
✅ داستان هدیه و موهبت رب النوعها به انسان فانی بود تا بتواند جهان را به اندازه خیال خودش معنا کند...
✅ درعالم خیال نگهبانان خوابند، سانسورچیها به تعطیلات رفتهاند و هرگونه موضوع و مضمون سرکوب شده یا مسکوت گذاشته شده میتواند برای اولین بار به زبان راه یابد...
📚ریچارد کرنی،1384، درباب داستان، ترجمه سهیل سمی، انتشارات ققنوس.
#لقمه_کتاب
@neocritic
داستان شیوهای است برای بیان آرزو و اشتیاق ما به فرار بزرگ: فرار از مرگ
✅ سابقه داستانگویی به یک میلیون سال پیش باز میگردد... روایت ژانرهای بسیاری یافته: اسطوره، حماسه، تاریخ مذهب، افسانه، تبارنامه، قصههای اقلیمی، رمانس، تمثیل، اعتراف، وقایعنامه، هجو، رمان. و هر ژانر چندین و چند زیرمجموعه دارد: شفاهی و مکتوب، مکتوب و منظوم، تاریخی و داستانی. اما همه داستانها صرفنظر از سبک، صدا یا پیرنگ متمایزشان، در یک کارکرد مشترک هستند: کسی درمورد چیزی به کسی چیزی میگوید. و به نظر من همین الگوی به شدت میانذهنی گفتمان است که روایت را اساسا به کنشی ارتباطی بدل میکند. حتی درمورد تکگوییهای پسامدرن...آنجا که بازیگر با خودش حرف میزند و به حرفهای خودش گوش میدهد نیز همواره وجود یک دیگری پنهان که قصه برایش تعریف میشود، بدیهی قلمداد میگردد- این «دیگری» معمولاً «ما» شنوندگان قصه هستیم. به طور خلاصه، آنجا که مولف یا مخاطب به نظر غایب میآیند، درواقع «مستتر» هستند...
✅ داستان هدیه و موهبت رب النوعها به انسان فانی بود تا بتواند جهان را به اندازه خیال خودش معنا کند...
✅ درعالم خیال نگهبانان خوابند، سانسورچیها به تعطیلات رفتهاند و هرگونه موضوع و مضمون سرکوب شده یا مسکوت گذاشته شده میتواند برای اولین بار به زبان راه یابد...
📚ریچارد کرنی،1384، درباب داستان، ترجمه سهیل سمی، انتشارات ققنوس.
#لقمه_کتاب
@neocritic
👍6❤1
✍🏼
هرسال دوبار
✅ ما دوتا «روز زن» داریم. یکی روز ملی زن است که مصادف با میلاد حضرت زهراست. دیگری روز جهانی زن که مصادف با هشتم مارس است. برخی فقط اولی را جشن میگیرند و اغلب تنها به زنان متأهل تبریک میگویند و برخی فقط به مادران. برخی هم فقط دومی را و از آن برای صحبت کردن درباره حق و حقوق زنان استفاده میکنند. برخی هم مثل من هر دو را.
✅ در اغلب سخنرانیها برای هر دو روز ضمن تکریم و بزرگداشت روز زن به چیز واحدی انتقاد میشود: گروهی آن را «استفاده ابزاری از زنان» مینامند و گروه دیگر «اُبژهسازی زنان».
✅ زنان ابزار یا ابژه (شیء) نیستند.
یعنی اینکه همانطور که انسان به لحاظ نظری شامل زنان و مردان میشود، در عمل نیز شأن انسانی زنان باید رعایت شود. زنان باید غایت فینفسه باشند؛ نه ابزاری لذت جنسی، یا فروش کالا، یا بهانهای برای جنگ، یا وسیلهای برای بقای نسل ملتها یا پرچمدار اجباری باورهای امتها.
✅ ولی همچنان زنان بهطور گستره ابزار و ابژه هستند و در بسیاری مواقع ازقضا این استفادههای ابزاری زیر نام ممانعت از «استفاده ابزاری» و «ابژهسازی» رخ میدهد. چرا همه جا پول و طرح / فاند و پروژه برای آزاد کردن زنان و رساندن آنها به کمال انسانیشان وجود دارد؟
✅ مفهوم همپیوند با «آزادی» مفهوم «اختیار» است. پس حق داریم تنها در جهتی تلاش کنیم و تلاشهایی را باورکنیم که در راستان تقویت و توسعه تواناییها و اختیارات زنان باشد. حمایت آشکار یا مخفیانه از وضع موجود یا افزودن بر بار تکالیف زنان بدون ایجاد گشایشی در حقوق آنان نمیتواند گام نهادن در مسیر آزادی باشد، همانطور که تحمیل و تشویق جنگ و تحریم و بحران و تحمیل مشقت مضاعف به زنان.
✅مسیر آزادی از آگاهی عبور میکند و از حق برخورداری از «امکانهای متنوع» برای پیموندن راههای مختلف در امنیت و بهروزی نسبی (دستکم به همان اندازه که مردان همان جامعه از آن برخوردارند.)
✅هرسال دوبار روز زن مبارک؛ به همه مردان و زنانی که برای ایجاد حق انتخابهای همراه با امنیت و کرامت برای زنان تلاش میکنند.
@neocritic
هرسال دوبار
✅ ما دوتا «روز زن» داریم. یکی روز ملی زن است که مصادف با میلاد حضرت زهراست. دیگری روز جهانی زن که مصادف با هشتم مارس است. برخی فقط اولی را جشن میگیرند و اغلب تنها به زنان متأهل تبریک میگویند و برخی فقط به مادران. برخی هم فقط دومی را و از آن برای صحبت کردن درباره حق و حقوق زنان استفاده میکنند. برخی هم مثل من هر دو را.
✅ در اغلب سخنرانیها برای هر دو روز ضمن تکریم و بزرگداشت روز زن به چیز واحدی انتقاد میشود: گروهی آن را «استفاده ابزاری از زنان» مینامند و گروه دیگر «اُبژهسازی زنان».
✅ زنان ابزار یا ابژه (شیء) نیستند.
یعنی اینکه همانطور که انسان به لحاظ نظری شامل زنان و مردان میشود، در عمل نیز شأن انسانی زنان باید رعایت شود. زنان باید غایت فینفسه باشند؛ نه ابزاری لذت جنسی، یا فروش کالا، یا بهانهای برای جنگ، یا وسیلهای برای بقای نسل ملتها یا پرچمدار اجباری باورهای امتها.
✅ ولی همچنان زنان بهطور گستره ابزار و ابژه هستند و در بسیاری مواقع ازقضا این استفادههای ابزاری زیر نام ممانعت از «استفاده ابزاری» و «ابژهسازی» رخ میدهد. چرا همه جا پول و طرح / فاند و پروژه برای آزاد کردن زنان و رساندن آنها به کمال انسانیشان وجود دارد؟
✅ مفهوم همپیوند با «آزادی» مفهوم «اختیار» است. پس حق داریم تنها در جهتی تلاش کنیم و تلاشهایی را باورکنیم که در راستان تقویت و توسعه تواناییها و اختیارات زنان باشد. حمایت آشکار یا مخفیانه از وضع موجود یا افزودن بر بار تکالیف زنان بدون ایجاد گشایشی در حقوق آنان نمیتواند گام نهادن در مسیر آزادی باشد، همانطور که تحمیل و تشویق جنگ و تحریم و بحران و تحمیل مشقت مضاعف به زنان.
✅مسیر آزادی از آگاهی عبور میکند و از حق برخورداری از «امکانهای متنوع» برای پیموندن راههای مختلف در امنیت و بهروزی نسبی (دستکم به همان اندازه که مردان همان جامعه از آن برخوردارند.)
✅هرسال دوبار روز زن مبارک؛ به همه مردان و زنانی که برای ایجاد حق انتخابهای همراه با امنیت و کرامت برای زنان تلاش میکنند.
@neocritic
❤28👍6
.
✅ چند سال پیش، آنزمان که سینما هنوز رونق داشت، برای همایشی میزبان کارگردان معروف و صاحب سبکی بودیم. من مامور شدم به استقبال کارگردان بروم و او را به سالن همایش هدایت کنم. در سرما منتظر ایستاده بودم که آقای کارگردان از راه رسید و مطمئنم در چهره من متوجه تغییر احوالم شد که پوزخند زد. خوشآمد گفتم. او را تا سالن سخنرانی همراهی کردم. بهسرعت تاجاییکه میتوانستم دور شدم.
✅ آقای کارگردان بویی میداد حاصل از انباشتگی بوی سیگار روی بوی عطر زنانه و باز سیگار و اینبار عطر مردانه و باز سیگار و باز عطر و...شاید اگر نویسنده خوش ذوقی بودم داستانی مینوشتم درباره «ماجراهای پالتوی شتریرنگ آقای کارگردان با شال قرمز». سرگذشت هرکدام از عطرها و سیگارها را... ولی نه تنها نویسنده خلاقی نبودم، که میگرن هم داشتم و اسم آن کارگردان برایم مساوی با سردرد و تهوع شده (کارهایش هم افت کرده خدایی).
✅ دل به هم خوردگی و ضربان بیوقفه سر، ناشی از مجاورت با آدمهایی که قبل از حضور در مکانی که در مجاورت دیگران است، از معجون عطروسیگار برای پوشاندن بوی عطر و سیگارهای قبلی استفاده کردهاند...این مجاورت باعث سردرد و تهوع ادامهداری در آدمهایی مثل من میشود.
✅ چرا این را نوشتم؟ بابت اینکه دیروز در تاکسی و ترافیکی گیرافتادم که راننده آن در «وضعیت آقای کارگردان» بود. با تهوع به خانه رسیدم، یکراست وارد سرویس بهداشتی شدم... دیشب از فرط سردرد نتوانستم درست بخوابم. درد تا امروز هم ادامه یافته است.
✅به تجربه من تفاوتی وجود ندارد بین نام تجاری سیگار یا عطری که استفاده میکنید. میدانم سیگار درهوای سرد خیلی میچسبد، و اعصاب همهمان خراب است، و در انواع احساس ناکامیها غرق هستیم، و بردن مکرر لباسهای زمستانی به خشکشویی مقرون بهصرفه نیست. ولی از روی لطف و مراعات، بلافاصله پیش از قرار گرفتن در جاهایی که شما را در مجاورت دیگران قرار میدهد؛ در تاکسی، در همایش، در کتابخانه، در کلاس درس، در مطب دکتر، در کافه، در سالن تئاتر/سینما/کنسرت و... سیگار نکشید و رویش عطر نپاشید. سیگار که هیچ، عطر هم ملایم و محدودش کارساز و معقول است.
@neocritic
✅ چند سال پیش، آنزمان که سینما هنوز رونق داشت، برای همایشی میزبان کارگردان معروف و صاحب سبکی بودیم. من مامور شدم به استقبال کارگردان بروم و او را به سالن همایش هدایت کنم. در سرما منتظر ایستاده بودم که آقای کارگردان از راه رسید و مطمئنم در چهره من متوجه تغییر احوالم شد که پوزخند زد. خوشآمد گفتم. او را تا سالن سخنرانی همراهی کردم. بهسرعت تاجاییکه میتوانستم دور شدم.
✅ آقای کارگردان بویی میداد حاصل از انباشتگی بوی سیگار روی بوی عطر زنانه و باز سیگار و اینبار عطر مردانه و باز سیگار و باز عطر و...شاید اگر نویسنده خوش ذوقی بودم داستانی مینوشتم درباره «ماجراهای پالتوی شتریرنگ آقای کارگردان با شال قرمز». سرگذشت هرکدام از عطرها و سیگارها را... ولی نه تنها نویسنده خلاقی نبودم، که میگرن هم داشتم و اسم آن کارگردان برایم مساوی با سردرد و تهوع شده (کارهایش هم افت کرده خدایی).
✅ دل به هم خوردگی و ضربان بیوقفه سر، ناشی از مجاورت با آدمهایی که قبل از حضور در مکانی که در مجاورت دیگران است، از معجون عطروسیگار برای پوشاندن بوی عطر و سیگارهای قبلی استفاده کردهاند...این مجاورت باعث سردرد و تهوع ادامهداری در آدمهایی مثل من میشود.
✅ چرا این را نوشتم؟ بابت اینکه دیروز در تاکسی و ترافیکی گیرافتادم که راننده آن در «وضعیت آقای کارگردان» بود. با تهوع به خانه رسیدم، یکراست وارد سرویس بهداشتی شدم... دیشب از فرط سردرد نتوانستم درست بخوابم. درد تا امروز هم ادامه یافته است.
✅به تجربه من تفاوتی وجود ندارد بین نام تجاری سیگار یا عطری که استفاده میکنید. میدانم سیگار درهوای سرد خیلی میچسبد، و اعصاب همهمان خراب است، و در انواع احساس ناکامیها غرق هستیم، و بردن مکرر لباسهای زمستانی به خشکشویی مقرون بهصرفه نیست. ولی از روی لطف و مراعات، بلافاصله پیش از قرار گرفتن در جاهایی که شما را در مجاورت دیگران قرار میدهد؛ در تاکسی، در همایش، در کتابخانه، در کلاس درس، در مطب دکتر، در کافه، در سالن تئاتر/سینما/کنسرت و... سیگار نکشید و رویش عطر نپاشید. سیگار که هیچ، عطر هم ملایم و محدودش کارساز و معقول است.
@neocritic
👍30👏3
Forwarded from جماران
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
♨️ انتقادات یک فعال دانشجویی در حضور پزشکیان: پوشش دانشجویان دختر هر روز تحت بررسی نیروی حراست دانشگاه قرار میگیرد/ تجربه زیسته زنان در فضای دانشگاه سرشار از روایتهای تبعیض نارواست
🔸سها قمریان عضو شورای مرکزی انجمن اسلامی دانشگاه تهران در سخنان خود در حضور مسعود پزشکیان، رییس جمهور گفت: پوشش دانشجویان دختر هر روز تحت بررسی نیروی حراست دانشگاه قرار می گیرد و این البته علاوه بر مواجه با گشت ارشاد و توقیف خودرو های شخصی است.
🕌 @jamarannews
🔸سها قمریان عضو شورای مرکزی انجمن اسلامی دانشگاه تهران در سخنان خود در حضور مسعود پزشکیان، رییس جمهور گفت: پوشش دانشجویان دختر هر روز تحت بررسی نیروی حراست دانشگاه قرار می گیرد و این البته علاوه بر مواجه با گشت ارشاد و توقیف خودرو های شخصی است.
🕌 @jamarannews
👍30👏4
✍🏼
✅ خوب نیست. میپرسد چرا ما برای اتفاقات محتوم و حتی محتمل زندگی آماده نیستیم/ آماده نمیشویم؟ چرا در مدارس آموزشمان نمیدهند؟
ما برای مرگ و فقدان عزیزانمان آماده نیستیم. برای طلاق، برای سرطان ، برای معلولیت ناگهانی یا داشتن فرزند معلول، برای شکست در عشق، برای اینکه خیانت ببینیم، برای اینکه رها شویم، برای اینکه ناکام بمانیم... آماده نیستیم برای ناعادلانه بودن جهان _حتی ما که دستمان در آمار است و میدانیم احتمالش چقدر زیاد است، چنان غافلگیر میشویم که پایان دنیا را به چشم میبینیم. سیاهی میبلعدمان. چرا وقتی اتفاق میافتد دستاویزی نداریم که به آن چنگ بزنیم و فرومیپاشیم؟ چرا قدیمیترها بهتر میتوانستند؟
✅ آنتونیو داماسیو، عصبشناس و فیلسوف پرتغالی-امریکایی در کتاب نظم عجیب چیزها مینویسد:
هیچ قرص و دارویی به منظور مداوای آسیب روحی انسان تهیه نشده است. اما میتوان استدلال کرد که باورهای مذهبی، نظامهای اخلاقی و عدالت و کنترل و نظارت سیاسی، عمدتاً با هدف گرفتن آن آسیبها و پشت سر گذاشتن آنْ وضع و تدوین شدهاند. من تکوین باورهای مذهبی را بیشتر در ارتباط با درد و رنج انسان میبینم؛ این باورها انسان را بر آن میدارند که با اجتنابناپذیری مرگ و راههای فراوانی که مرگ به دنبال دارد کنار بیاید: تصادفها، بیماریها، خشونتی که افراد دیگر مرتکب میشوند و بلایای طبیعی، همه چیز جز کهولت و پیری که در دوران پیش از تاریخ نادر بود.
✅ آیا ما باورهای فرهنگی و مذهبیای نداریم که نجاتمان دهد؟ البته که داریم. خیلی زیاد...مشکل اینجاست که خاصیت جادویی خودشان را از دست دادهاند. خوب کار نمیکند...آن آتشی که زیر دیگ حوادث زبانه میکشید و از محتویات دیگ درهمجوش، غذای قابل هضمی فراهم میکرد بیرمق شده است.
✅باورمندترین انسانها هم بهسختی میتوانند با مفاهیمی مثل حکمت و مشیت و نظم طبیعی جهان و نیروی غریزه و دادگاه عدل الهی خودشان را کاملاً تسلی دهند.
از ابزارهای سودمندمان برای تراش دادن وقایع، جابجاکردن حقایق و جادادنشان در ساختمانی آشنا، آنقدر جاوبیجا کار کشیدهایم که کُند شدهاند. کار نمیکنند.
✅ آمادگیاش را نداشتیم. تمهیدی نیاندیشیدهایم. حتی به آن فکر نکردهایم ... فقط غافلگیریم و هیچ تراپی و تراپیستی هم نمیتواند بهت و حیرت و درماندگیمان را شفا دهد.
@neocritic
✅ خوب نیست. میپرسد چرا ما برای اتفاقات محتوم و حتی محتمل زندگی آماده نیستیم/ آماده نمیشویم؟ چرا در مدارس آموزشمان نمیدهند؟
ما برای مرگ و فقدان عزیزانمان آماده نیستیم. برای طلاق، برای سرطان ، برای معلولیت ناگهانی یا داشتن فرزند معلول، برای شکست در عشق، برای اینکه خیانت ببینیم، برای اینکه رها شویم، برای اینکه ناکام بمانیم... آماده نیستیم برای ناعادلانه بودن جهان _حتی ما که دستمان در آمار است و میدانیم احتمالش چقدر زیاد است، چنان غافلگیر میشویم که پایان دنیا را به چشم میبینیم. سیاهی میبلعدمان. چرا وقتی اتفاق میافتد دستاویزی نداریم که به آن چنگ بزنیم و فرومیپاشیم؟ چرا قدیمیترها بهتر میتوانستند؟
✅ آنتونیو داماسیو، عصبشناس و فیلسوف پرتغالی-امریکایی در کتاب نظم عجیب چیزها مینویسد:
هیچ قرص و دارویی به منظور مداوای آسیب روحی انسان تهیه نشده است. اما میتوان استدلال کرد که باورهای مذهبی، نظامهای اخلاقی و عدالت و کنترل و نظارت سیاسی، عمدتاً با هدف گرفتن آن آسیبها و پشت سر گذاشتن آنْ وضع و تدوین شدهاند. من تکوین باورهای مذهبی را بیشتر در ارتباط با درد و رنج انسان میبینم؛ این باورها انسان را بر آن میدارند که با اجتنابناپذیری مرگ و راههای فراوانی که مرگ به دنبال دارد کنار بیاید: تصادفها، بیماریها، خشونتی که افراد دیگر مرتکب میشوند و بلایای طبیعی، همه چیز جز کهولت و پیری که در دوران پیش از تاریخ نادر بود.
✅ آیا ما باورهای فرهنگی و مذهبیای نداریم که نجاتمان دهد؟ البته که داریم. خیلی زیاد...مشکل اینجاست که خاصیت جادویی خودشان را از دست دادهاند. خوب کار نمیکند...آن آتشی که زیر دیگ حوادث زبانه میکشید و از محتویات دیگ درهمجوش، غذای قابل هضمی فراهم میکرد بیرمق شده است.
✅باورمندترین انسانها هم بهسختی میتوانند با مفاهیمی مثل حکمت و مشیت و نظم طبیعی جهان و نیروی غریزه و دادگاه عدل الهی خودشان را کاملاً تسلی دهند.
از ابزارهای سودمندمان برای تراش دادن وقایع، جابجاکردن حقایق و جادادنشان در ساختمانی آشنا، آنقدر جاوبیجا کار کشیدهایم که کُند شدهاند. کار نمیکنند.
✅ آمادگیاش را نداشتیم. تمهیدی نیاندیشیدهایم. حتی به آن فکر نکردهایم ... فقط غافلگیریم و هیچ تراپی و تراپیستی هم نمیتواند بهت و حیرت و درماندگیمان را شفا دهد.
@neocritic
👍21❤6
📝
ابژهگرداندن/شیءانگاری
✅ مفهوم ابژهگرداندن/شیءانگاری (Objectification) از مفاهیم مهم در نظریات زنانهنگراست. بهطور کلی «ابژه گرداندن» در زنانهنگری یعنی شخصی، عموماً زنی، را به چشم شیء ببینی یا با او چونان شیء رفتار کنی.
✅ این تعریف کلی را نوسبام و لانگتون در ده ویژگی مشخص صورتبندی کردهاند:
✅ یکم. وسیلگی: اینکه شخص را چونان ابزاری برای تحقق اهداف شخص دیگر بدانیم.
(زن خوب فرمانبر پارسا/کند مرد درویش را پادشا)
✅ دوم. انکار خودآئینی: یعنی با شخص چنان رفتار شود گویی اختیاری بر خود ندارد و نمیتواند اراده خود را محقق کند.
(«چون مرد از خاک آفریده شده، همتش معطوف به خاک است، حال آنکه زن از (دنده چپ) مرد خلق شده و شوق او معطوف به مرد است.»)
✅سوم. ماند-گرایی/ ممانعت از تحرک: با شخص چنان رفتار شود گویی عاملیت و فاعلیت ندارد.
(ز بیگانگان چشم زن کور باد- چو بیرون شد از خانه در گور باد)
✅چهارم. قابلیت جایگزینی: با شخص چنان رفتار شود گویی میتواند با ابژههای دیگر جایگزین شود.
(زن نو کن ای دوست هر نوبهار-که تقویم پاری نیاید بکار)
✅پنجم. تجاوزپذیری: با دیگری چنان رفتارشود که گویی فاقد حریم و حرمت است.
(چون زن راه بازار گیرد بزن- و گر نه تو در خانه بنشین چو زن)
✅ششم. مالکیت: با شخص چنان رفتار شود گویی دیگری مالک و صاحب اوست.
(اغلب زنکشیها ناشی از باور به مالکیت بر زن است)
✅هفتم. انکار سوژگی: با شخص چنان رفتار شود گویی تجربیات وعواطف او (اگر اساساً چنین چیزی برایش قائل باشیم) اهمیت ندارد.
(«شاوروهنّ و خالفوهنّ/ با زنان مشورت کنید و با آنها مخالفت کنید»)
✅هشتم. تقلیل به بدن: با شخص چنان رفتار شود تو گویی چیزی بیش از بدن یا عضوی از بدن نیست.
(در گفتار روزمره مردان سرزمینام نمونههای فراوانی برای این مورد وجود دارد.)
✅نهم. تقلیل به ظاهر: با شخص چنان رفتار شود چنانکه گویی مهمترین چیز درمورد او ظاهر و ظهور ظاهری اوست.
(رقابتهای موسوم به «دختر شایسته» در سراسر جهان عموماً مصداق این مورد هستند.)
✅دهم. خاموش کردن: با شخص چنان رفتار شود گویی خاموش است یا قابلیت سخن گفتن ندارد.
(«خاموشی خاکسارانه زیور زن است»)
🧷پ.ن 1: ممنونم از خانم مهسا علوی که جلسه دفاع از پایاننامه خوباش درباره مارتا نوسبام، ضرورت بحث بیشتر درباره این مفهوم را یادآور شد.
🧷پ.ن 1: مطمئن هستم نمونههای بهتر و بیشتری به ذهن شما خطور کرده است. آنچه آورده شده صرفاً بخشی از باورهای رایج درمیان عامه است-صرفنظر از پایه و اساس آن.
🖇️پ.ن3: برای اطلاع بیشتر به مدخل «چشماندازهای زنانهنگر درباره ابژهگرداندن» در دانشنامه فلسفی استنفورد بنگرید:
https://plato.stanford.edu/entries/feminism-objectification/
@neocritic
ابژهگرداندن/شیءانگاری
✅ مفهوم ابژهگرداندن/شیءانگاری (Objectification) از مفاهیم مهم در نظریات زنانهنگراست. بهطور کلی «ابژه گرداندن» در زنانهنگری یعنی شخصی، عموماً زنی، را به چشم شیء ببینی یا با او چونان شیء رفتار کنی.
✅ این تعریف کلی را نوسبام و لانگتون در ده ویژگی مشخص صورتبندی کردهاند:
✅ یکم. وسیلگی: اینکه شخص را چونان ابزاری برای تحقق اهداف شخص دیگر بدانیم.
(زن خوب فرمانبر پارسا/کند مرد درویش را پادشا)
✅ دوم. انکار خودآئینی: یعنی با شخص چنان رفتار شود گویی اختیاری بر خود ندارد و نمیتواند اراده خود را محقق کند.
(«چون مرد از خاک آفریده شده، همتش معطوف به خاک است، حال آنکه زن از (دنده چپ) مرد خلق شده و شوق او معطوف به مرد است.»)
✅سوم. ماند-گرایی/ ممانعت از تحرک: با شخص چنان رفتار شود گویی عاملیت و فاعلیت ندارد.
(ز بیگانگان چشم زن کور باد- چو بیرون شد از خانه در گور باد)
✅چهارم. قابلیت جایگزینی: با شخص چنان رفتار شود گویی میتواند با ابژههای دیگر جایگزین شود.
(زن نو کن ای دوست هر نوبهار-که تقویم پاری نیاید بکار)
✅پنجم. تجاوزپذیری: با دیگری چنان رفتارشود که گویی فاقد حریم و حرمت است.
(چون زن راه بازار گیرد بزن- و گر نه تو در خانه بنشین چو زن)
✅ششم. مالکیت: با شخص چنان رفتار شود گویی دیگری مالک و صاحب اوست.
(اغلب زنکشیها ناشی از باور به مالکیت بر زن است)
✅هفتم. انکار سوژگی: با شخص چنان رفتار شود گویی تجربیات وعواطف او (اگر اساساً چنین چیزی برایش قائل باشیم) اهمیت ندارد.
(«شاوروهنّ و خالفوهنّ/ با زنان مشورت کنید و با آنها مخالفت کنید»)
✅هشتم. تقلیل به بدن: با شخص چنان رفتار شود تو گویی چیزی بیش از بدن یا عضوی از بدن نیست.
(در گفتار روزمره مردان سرزمینام نمونههای فراوانی برای این مورد وجود دارد.)
✅نهم. تقلیل به ظاهر: با شخص چنان رفتار شود چنانکه گویی مهمترین چیز درمورد او ظاهر و ظهور ظاهری اوست.
(رقابتهای موسوم به «دختر شایسته» در سراسر جهان عموماً مصداق این مورد هستند.)
✅دهم. خاموش کردن: با شخص چنان رفتار شود گویی خاموش است یا قابلیت سخن گفتن ندارد.
(«خاموشی خاکسارانه زیور زن است»)
🧷پ.ن 1: ممنونم از خانم مهسا علوی که جلسه دفاع از پایاننامه خوباش درباره مارتا نوسبام، ضرورت بحث بیشتر درباره این مفهوم را یادآور شد.
🧷پ.ن 1: مطمئن هستم نمونههای بهتر و بیشتری به ذهن شما خطور کرده است. آنچه آورده شده صرفاً بخشی از باورهای رایج درمیان عامه است-صرفنظر از پایه و اساس آن.
🖇️پ.ن3: برای اطلاع بیشتر به مدخل «چشماندازهای زنانهنگر درباره ابژهگرداندن» در دانشنامه فلسفی استنفورد بنگرید:
https://plato.stanford.edu/entries/feminism-objectification/
@neocritic
👍19❤9
🍿📽️ پیشنهاد تماشا برای آخر هفته:
مجمع کاردینالها (٢٠٢۴)
کارگردان: ادوارد برگر
بر اساس رمانی با همین نام از رابرت هریس
@necritic
مجمع کاردینالها (٢٠٢۴)
کارگردان: ادوارد برگر
بر اساس رمانی با همین نام از رابرت هریس
@necritic
👍15❤5
🌱
روزی اگر کسی
بر در خانهات کوبید
و گفت که فرستادهای از جانب
من است
باورش نکن که من نیستم؛
چراکه در کوفتن درخور خودستایی من نیست
حتا بر در خیالی آسمان.
اما اگر روزی
به خودی خود و بی آن که در کوفتن کسی را بشنوی
بروی و در بگشایی
و کسی را بیابی که گویی منتظر است
جرأت پیدا کند در بزند
و تردید میکند
او فرستادۀ من
خود من
و
حافظ شادی و سرور من
است.
در آنچه به نومیدی بینجامد و آنچه نومید شود
خواهد بود
در بگشای به روی کسی که بر در خانهات نمیکوبد.
📖سروده فرناندو پسوآ، در بیش از یک روح است مرا ، ترجمه شادی سلطانزاده.
#شعر_جهان
@neocritic
روزی اگر کسی
بر در خانهات کوبید
و گفت که فرستادهای از جانب
من است
باورش نکن که من نیستم؛
چراکه در کوفتن درخور خودستایی من نیست
حتا بر در خیالی آسمان.
اما اگر روزی
به خودی خود و بی آن که در کوفتن کسی را بشنوی
بروی و در بگشایی
و کسی را بیابی که گویی منتظر است
جرأت پیدا کند در بزند
و تردید میکند
او فرستادۀ من
خود من
و
حافظ شادی و سرور من
است.
در آنچه به نومیدی بینجامد و آنچه نومید شود
خواهد بود
در بگشای به روی کسی که بر در خانهات نمیکوبد.
📖سروده فرناندو پسوآ، در بیش از یک روح است مرا ، ترجمه شادی سلطانزاده.
#شعر_جهان
@neocritic
❤7👍4
✍🏼
مسجدهایمان را پس بدهید!
«و یمکن که شریعت اسلام نماز جماعت را بر نماز تنها تفضیل بدین علت نهاده باشد که تا چون در روزی پنج بار مردمان در یک موضع مجتمع شوند با یکدیگر مستأنس گردند، و اشتراک ایشان در عبادات و دیگر معاملات سبب تأکید آن استیناس شود، باشد که از درجه انس به درجه محبت رسد.»
اخلاق ناصری
✅ مادر مادربزرگ و مادر پدربزرگ من «هممسجدی» بودند و همانجا برای دختر و پسرشان قول و قرار ازدواج گذاشتند. مادر بزرگها و پدربزرگهای من هم هرکدام «مسجد مخصوص» به خودشان را داشتند که با اهلاش دوست و اغلب همکار بودند و فکر و منشِ «آقا/امام جماعتش» را قبول داشتند. اغلب هم دستی در ساخت و اداره امور «مسجد/هممسجدیهای مخصوص به خودشان» داشتند.
✅ دیروز پیش مادر بودم. مادر بیشتر از هشتاد سال دارد. میگفت خانهتکانی را شروع کرده چون با توان محدود و وسواسی که دارد اگر از الان شروع نکند تا عید خانه تکانده نمیشود. ولی میگفت خسته شدهام از بس در خانه کار کردهام. میگفت کلافه شده از تکرار کارها و روزها و سالها و تنهایی و بیهم زبانی و تلویزیون هم که... میگفت کار دیگری هم از دستم ساخته نیست و جایی هم نیست که زیاد دور نباشد از خانه و بتوانم بروم. پس از الان, با اینکه میدانم برف و باران خواهد بارید، شروع کردهام به پاک کردن شیشهها!
✅همه زنهای سالخوردهای که میشناختم و میشناسم تا همین یکی دو دهه پیش مسجد میرفتند، جایی برای عبادت، معاشرت، موانست و محبت. خیلی هایشان دیگر نمیروند؛ چون دیگر مسجدی مخصوص به خودشان ندارند...
@neocritic
مسجدهایمان را پس بدهید!
«و یمکن که شریعت اسلام نماز جماعت را بر نماز تنها تفضیل بدین علت نهاده باشد که تا چون در روزی پنج بار مردمان در یک موضع مجتمع شوند با یکدیگر مستأنس گردند، و اشتراک ایشان در عبادات و دیگر معاملات سبب تأکید آن استیناس شود، باشد که از درجه انس به درجه محبت رسد.»
اخلاق ناصری
✅ مادر مادربزرگ و مادر پدربزرگ من «هممسجدی» بودند و همانجا برای دختر و پسرشان قول و قرار ازدواج گذاشتند. مادر بزرگها و پدربزرگهای من هم هرکدام «مسجد مخصوص» به خودشان را داشتند که با اهلاش دوست و اغلب همکار بودند و فکر و منشِ «آقا/امام جماعتش» را قبول داشتند. اغلب هم دستی در ساخت و اداره امور «مسجد/هممسجدیهای مخصوص به خودشان» داشتند.
✅ دیروز پیش مادر بودم. مادر بیشتر از هشتاد سال دارد. میگفت خانهتکانی را شروع کرده چون با توان محدود و وسواسی که دارد اگر از الان شروع نکند تا عید خانه تکانده نمیشود. ولی میگفت خسته شدهام از بس در خانه کار کردهام. میگفت کلافه شده از تکرار کارها و روزها و سالها و تنهایی و بیهم زبانی و تلویزیون هم که... میگفت کار دیگری هم از دستم ساخته نیست و جایی هم نیست که زیاد دور نباشد از خانه و بتوانم بروم. پس از الان, با اینکه میدانم برف و باران خواهد بارید، شروع کردهام به پاک کردن شیشهها!
✅همه زنهای سالخوردهای که میشناختم و میشناسم تا همین یکی دو دهه پیش مسجد میرفتند، جایی برای عبادت، معاشرت، موانست و محبت. خیلی هایشان دیگر نمیروند؛ چون دیگر مسجدی مخصوص به خودشان ندارند...
@neocritic
👍27❤12
📚
«کسی که کاری نکند، وجود ندارد»
✅ فهرستی تهیه کرده بودم از کتابهایی که خیال میکردم برای آشنایی با فلسفههای زنانهنگر خوبست به فارسی ترجمه شوند و در سایت کتابخانه ملی جستجو کردم که آیا کتابها به فارسی ترجمه شدهاند یا نه. یکی از کتابها اخلاق ابهام(١٩۴٧)، دومین کتاب مهم غیرداستانی سیمون دوبوار بود. آقای فرهاد کربلایی کتاب را ترجمه کرده بود، ولی در بازار نیافتمش. به کمک دوستان مسیر ارتباطی با مترجم پیدا کردم و سراغ گرفتم و مژده داد که کتاب در صف انتشار است. چند روز پیش از روی لطف کتاب را برایم ارسال کرد.
✅ اخلاق ابهام کتابی در تبیین نظریه اخلاق اگزیستانسیالیستی است و در ادامه کتاب هستی و نیستی سارتر نوشته شده است.
✔️از متن (آهسته بخوانید):
بهیاد میآورم تجربۀ احساس عظیم آرامش را با خواندن هگل در محیط بیروح کتابخانه ملی در اوت 1940. اما هنگامیکه دوباره پا به خیابان، به زندگیام گذاشتم، خارج از نظام و زیر آسمان واقعی، نظام دیگر به دردم نمیخورد: آنچه به من پیشنهاد کرده بود، زیر نمایشی از امر نامتناهی تسلی بخشیهای مرگ بود؛ و من دوباره میخواستم میان مردم زنده زندگی کنم. فکر میکنم به عکس این، اگزیستانسیالیسم به خواننده تسلیبخشیهای یک فرار انتزاعی را پیشنهاد نمیکند. اگزیستانسیالیسم هیچ فراری را پیشنهاد نمیکند. برعکس، اخلاق آن در حقیقتِ زندگی تجربه میشود و آنگاه چونان تنها پیشنهاد رستگاریای ظاهر میشود که میتوان خطاب به انسانها مطرح کرد. این اخلاق با از سر گرفتن عمدی طغیان دکارت علیه شیطان فریبکار، و غرور نیاندیشنده رودرروی عالمی که او را در هم میشکند، تصریح میکند بر عهدۀ هر کس است که به رغم محدودیتهایش و از طریق آنها وجود خود را به مثابه یک مطلق متحقق سازد. صرف نظر از ابعاد حیرتآور جهان پیرامون م،ا تراکم جهل ما، مخاطرات مصائب آتی، وضعف فردی ما درون جمعیتی سترگ، این واقعیت باقی میماند که اگر انتخاب کنیم وجودمان را در تناهیاش اراده کنیم، تناهیای که بر امر نامتناهی گشوده است، امروز مطلقاً آزادیم و در واقع, هر کس که عشقهای واقعی, طغیانهای واقعی, امیال واقعی و اراده واقعی را شناخته است به خوبی میداند هیچ نیازی به هیچ تضمین خارجی ندارد تا از اهدافش مطمئن باشد؛ یقین آنها از رانه خود او میآید. سخنی بسیار قدیمی میگوید: «آنچه بایسته است انجام بده آنچه ممکن است پیش میآید». این معادل آن است که به طریقی متفاوت بگوییم که نتیجه برای ارادۀ نیکی که خود را در هدفگذاری بر آن متحقق میسازد خارجی نیست. اگر این طور میشد که هر انسانی آنچه باید را انجام میداد، وجود در هر کس نجات مییافت بدون آنکه هیچ نیازی به دیدن رویای بهشتی باشد که در آن همه در مرگ آشتی خواهند کرد.
📖سیمون دوبوار، ١۴٠٣، اخلاق ابهام ، ترجمه فرهاد کربلایی، انتشارات نگاه.
#زنان_فیلسوف #لقمه_کتاب
@neocritic
«کسی که کاری نکند، وجود ندارد»
✅ فهرستی تهیه کرده بودم از کتابهایی که خیال میکردم برای آشنایی با فلسفههای زنانهنگر خوبست به فارسی ترجمه شوند و در سایت کتابخانه ملی جستجو کردم که آیا کتابها به فارسی ترجمه شدهاند یا نه. یکی از کتابها اخلاق ابهام(١٩۴٧)، دومین کتاب مهم غیرداستانی سیمون دوبوار بود. آقای فرهاد کربلایی کتاب را ترجمه کرده بود، ولی در بازار نیافتمش. به کمک دوستان مسیر ارتباطی با مترجم پیدا کردم و سراغ گرفتم و مژده داد که کتاب در صف انتشار است. چند روز پیش از روی لطف کتاب را برایم ارسال کرد.
✅ اخلاق ابهام کتابی در تبیین نظریه اخلاق اگزیستانسیالیستی است و در ادامه کتاب هستی و نیستی سارتر نوشته شده است.
✔️از متن (آهسته بخوانید):
بهیاد میآورم تجربۀ احساس عظیم آرامش را با خواندن هگل در محیط بیروح کتابخانه ملی در اوت 1940. اما هنگامیکه دوباره پا به خیابان، به زندگیام گذاشتم، خارج از نظام و زیر آسمان واقعی، نظام دیگر به دردم نمیخورد: آنچه به من پیشنهاد کرده بود، زیر نمایشی از امر نامتناهی تسلی بخشیهای مرگ بود؛ و من دوباره میخواستم میان مردم زنده زندگی کنم. فکر میکنم به عکس این، اگزیستانسیالیسم به خواننده تسلیبخشیهای یک فرار انتزاعی را پیشنهاد نمیکند. اگزیستانسیالیسم هیچ فراری را پیشنهاد نمیکند. برعکس، اخلاق آن در حقیقتِ زندگی تجربه میشود و آنگاه چونان تنها پیشنهاد رستگاریای ظاهر میشود که میتوان خطاب به انسانها مطرح کرد. این اخلاق با از سر گرفتن عمدی طغیان دکارت علیه شیطان فریبکار، و غرور نیاندیشنده رودرروی عالمی که او را در هم میشکند، تصریح میکند بر عهدۀ هر کس است که به رغم محدودیتهایش و از طریق آنها وجود خود را به مثابه یک مطلق متحقق سازد. صرف نظر از ابعاد حیرتآور جهان پیرامون م،ا تراکم جهل ما، مخاطرات مصائب آتی، وضعف فردی ما درون جمعیتی سترگ، این واقعیت باقی میماند که اگر انتخاب کنیم وجودمان را در تناهیاش اراده کنیم، تناهیای که بر امر نامتناهی گشوده است، امروز مطلقاً آزادیم و در واقع, هر کس که عشقهای واقعی, طغیانهای واقعی, امیال واقعی و اراده واقعی را شناخته است به خوبی میداند هیچ نیازی به هیچ تضمین خارجی ندارد تا از اهدافش مطمئن باشد؛ یقین آنها از رانه خود او میآید. سخنی بسیار قدیمی میگوید: «آنچه بایسته است انجام بده آنچه ممکن است پیش میآید». این معادل آن است که به طریقی متفاوت بگوییم که نتیجه برای ارادۀ نیکی که خود را در هدفگذاری بر آن متحقق میسازد خارجی نیست. اگر این طور میشد که هر انسانی آنچه باید را انجام میداد، وجود در هر کس نجات مییافت بدون آنکه هیچ نیازی به دیدن رویای بهشتی باشد که در آن همه در مرگ آشتی خواهند کرد.
📖سیمون دوبوار، ١۴٠٣، اخلاق ابهام ، ترجمه فرهاد کربلایی، انتشارات نگاه.
#زنان_فیلسوف #لقمه_کتاب
@neocritic
👍6❤1
Critic l مریم نصر
📚 «کسی که کاری نکند، وجود ندارد» ✅ فهرستی تهیه کرده بودم از کتابهایی که خیال میکردم برای آشنایی با فلسفههای زنانهنگر خوبست به فارسی ترجمه شوند و در سایت کتابخانه ملی جستجو کردم که آیا کتابها به فارسی ترجمه شدهاند یا نه. یکی از کتابها اخلاق ابهام(١٩۴٧)،…
📚سیمون دوبوار، ١۴٠٣، اخلاق ابهام، ترجمه فرهاد کربلایی، انتشارات نگاه.
#زنان_فیلسوف
#لقمه_کتاب
#معرفی_کتاب
@neocritic
#زنان_فیلسوف
#لقمه_کتاب
#معرفی_کتاب
@neocritic
❤4👍4
✍🏼
✔️هنور در سراسر دنیا پرطرفدار است که همه تقصیرها را بیاندازیم گردن دین و مذهب. راحتتر هم هست که مسئولیت نپذیریم.
✔️خودمان را صرفاً «قربانی» خشونت ساختاریای بدانیم که نهاد دین متولیاش بوده. روایت گزینشی و خشنی ارائه دهیم؛ انگار که همیشه مفری وجود داشته به جهانی منزه از همه شرارتها و بدیها؛ انگار که اگر دین نبود لابد ما در آن باغ مخفی، در آن جهان سراسر درستی و عدالت زندگی میکردیم؛ انگار که بشر میراث و مفاهیم دیگری داشته جز همینها و از اُفت و خیز در راه دیگری رسیده به اینجا؛ انگار آنها پدران ما نبودهاند.
✔️هنوز برمیگردیم و به گذشته سنگ میاندازیم. جهان رو به بهبود نیست. سعادتمند نیستیم و گمانم چون مقصر جدیدی نیافتهایم؛ همچنان به همان هدف قدیمی تیر میاندازیم، انگار همین خود ما نبودهایم که هیزم میاوردیم تا ساحرهها را بسوزند و اگر نمیسوزاندند اعتراض نمیکردیم که دلواپسیم.
#فیلم_نوشت
@neocritic
✔️هنور در سراسر دنیا پرطرفدار است که همه تقصیرها را بیاندازیم گردن دین و مذهب. راحتتر هم هست که مسئولیت نپذیریم.
✔️خودمان را صرفاً «قربانی» خشونت ساختاریای بدانیم که نهاد دین متولیاش بوده. روایت گزینشی و خشنی ارائه دهیم؛ انگار که همیشه مفری وجود داشته به جهانی منزه از همه شرارتها و بدیها؛ انگار که اگر دین نبود لابد ما در آن باغ مخفی، در آن جهان سراسر درستی و عدالت زندگی میکردیم؛ انگار که بشر میراث و مفاهیم دیگری داشته جز همینها و از اُفت و خیز در راه دیگری رسیده به اینجا؛ انگار آنها پدران ما نبودهاند.
✔️هنوز برمیگردیم و به گذشته سنگ میاندازیم. جهان رو به بهبود نیست. سعادتمند نیستیم و گمانم چون مقصر جدیدی نیافتهایم؛ همچنان به همان هدف قدیمی تیر میاندازیم، انگار همین خود ما نبودهایم که هیزم میاوردیم تا ساحرهها را بسوزند و اگر نمیسوزاندند اعتراض نمیکردیم که دلواپسیم.
#فیلم_نوشت
@neocritic
👏21👍15
✍🏼 مراقبت از مراقبت
✅ چند سال پیش یکی از استادان مشهور صداوسیما در مصاحبهای پیرامون فرزندآوری گفته بود: «هم اکنون برخی خانم ها میگویند بچهدار نمیشویم برای اینکه هیکلمون به هم میخوره. ای مردهشور ببره هیکلت رو . مگه هیکلت رو میخوای ببری آخرت؟ تو این هیکل رو می خوای چه کار؟ غیر از اینه که می خوای ببری تو قبر یا اینکه میخوای هیکلت رو ببری تو خیابون نشون بدی. استفاده هیکلت برای شوهرته و البته شوهرت برای توئه و برای بچه آوردن.»
✅دیشب به بهانه صحبت درباره کتاب ما ایوب نبودیم بحثی شد پیرامون اینکه باید از مراقبت مراقبت کنیم. مراقبت کنیم مبادا مقدس شود، مبادا فرا-برود به عبادت، مبادا منحصر به زنان بشود، مبادا مراقبتکنندگان فقط در پیشگاه خداوند دیده شوند و از رادار جامعه حذف شوند، مبادا با رنجشان تنها بمانند، مبادا نگاه سانتیمانتال به مراقبت باعث شود هرگونه پاداشی برای آن به جهان دیگر موکول شود، مبادا همه مراقبتها به سرنوشت مراقبت مادرانه دچار شوند ...
✅ صحبتهایمان تا امروز و در مجاز با دوستان دیگر ادامه پیدا کرد. درباره اینکه علاوه بر همه ملاحظات، چرا وقتی میخواهیم درباره سختیهای مراقبت صحبت کنیم، زبانمان قفل میشود؟ چرا فکر میکنیم فرد تیمارگر دیگر نباید به خودش و بهروزی خودش فکر کند؟ چرا برایمان جا افتاده که «اَجرمان زایل میشود» اگر از رنج و تنها ماندن بگوییم؟ چرا حتی وقتی قرار است گفتمانی پیرامون مفهوم گستردهای مانند پرواداری/دگرپروایی/ مراقبت شکل بگیرد باز هم فرمان ذهنمان میکشد به سمت سانتیمانتالیسم و عرفان و نمیتوانیم با صدای بلند از اهمیت اجتماعی و سیاسی و اقتصادی و حتی معرفتی مراقبت و مراقبتکنندگان و مراقبتشوندگان بگوییم؟
✅ نه فقط جامعه که ذهن خودمان سرکوب را در ما درونی کرده است. ما زبانی نداریم که از اهمیت و حق سلامت و بهروزی مراقبتکننده بگوییم و باعث تحقیرهایی از جنس تحقیر استاد نشود. همین مادری را ببینید: ما برای هم از سختیها و احساسات متناقض و حتی منفی بارداری، زایمان، شیردهی، فرزندپروری، رفتن فرزندان از خانه و تنهایی و احساس پوچی بعد از آن میگوییم، ولی زبان مناسبی برای بیان آن نداریم. دستمان خالی است. فکر و فرهنگ و سیاستگذاری و عرف و حتی خود زبان به ما کمک نمیکنند برای بیان اینکه چقدر سخت است وقتی، از خود بیمارستان تا جامعه، به ما این حس را میدهند که خودمان مهم نیستیم. که صرفاً ابزاریم. که خیلی وقتها با شکم پارهشده و تازهدوخته تنها میمانیم (به قول دوستم فاطمه وقتی بیشترین نیاز روحی و جسمی به مراقبت را داریم با مسئولیت مراقبت از موجودی تماماً وابسته تنها میمانیم)، که در دوران اوج سلامت جسم و باردهی ذهن با ما مانند کالای مصرفی برخورد میشود و بعد دورانداخته میشویم. آن وقت که دیر شده و چیزی نمییابیم که به آن بیاویزیم. اما اگر جور دیگری حرف بزنیم / بخواهیم یا به درد خیابان میخوریم یا خاک...
#پرواداری #مراقبت
@neocritic
✅ چند سال پیش یکی از استادان مشهور صداوسیما در مصاحبهای پیرامون فرزندآوری گفته بود: «هم اکنون برخی خانم ها میگویند بچهدار نمیشویم برای اینکه هیکلمون به هم میخوره. ای مردهشور ببره هیکلت رو . مگه هیکلت رو میخوای ببری آخرت؟ تو این هیکل رو می خوای چه کار؟ غیر از اینه که می خوای ببری تو قبر یا اینکه میخوای هیکلت رو ببری تو خیابون نشون بدی. استفاده هیکلت برای شوهرته و البته شوهرت برای توئه و برای بچه آوردن.»
✅دیشب به بهانه صحبت درباره کتاب ما ایوب نبودیم بحثی شد پیرامون اینکه باید از مراقبت مراقبت کنیم. مراقبت کنیم مبادا مقدس شود، مبادا فرا-برود به عبادت، مبادا منحصر به زنان بشود، مبادا مراقبتکنندگان فقط در پیشگاه خداوند دیده شوند و از رادار جامعه حذف شوند، مبادا با رنجشان تنها بمانند، مبادا نگاه سانتیمانتال به مراقبت باعث شود هرگونه پاداشی برای آن به جهان دیگر موکول شود، مبادا همه مراقبتها به سرنوشت مراقبت مادرانه دچار شوند ...
✅ صحبتهایمان تا امروز و در مجاز با دوستان دیگر ادامه پیدا کرد. درباره اینکه علاوه بر همه ملاحظات، چرا وقتی میخواهیم درباره سختیهای مراقبت صحبت کنیم، زبانمان قفل میشود؟ چرا فکر میکنیم فرد تیمارگر دیگر نباید به خودش و بهروزی خودش فکر کند؟ چرا برایمان جا افتاده که «اَجرمان زایل میشود» اگر از رنج و تنها ماندن بگوییم؟ چرا حتی وقتی قرار است گفتمانی پیرامون مفهوم گستردهای مانند پرواداری/دگرپروایی/ مراقبت شکل بگیرد باز هم فرمان ذهنمان میکشد به سمت سانتیمانتالیسم و عرفان و نمیتوانیم با صدای بلند از اهمیت اجتماعی و سیاسی و اقتصادی و حتی معرفتی مراقبت و مراقبتکنندگان و مراقبتشوندگان بگوییم؟
✅ نه فقط جامعه که ذهن خودمان سرکوب را در ما درونی کرده است. ما زبانی نداریم که از اهمیت و حق سلامت و بهروزی مراقبتکننده بگوییم و باعث تحقیرهایی از جنس تحقیر استاد نشود. همین مادری را ببینید: ما برای هم از سختیها و احساسات متناقض و حتی منفی بارداری، زایمان، شیردهی، فرزندپروری، رفتن فرزندان از خانه و تنهایی و احساس پوچی بعد از آن میگوییم، ولی زبان مناسبی برای بیان آن نداریم. دستمان خالی است. فکر و فرهنگ و سیاستگذاری و عرف و حتی خود زبان به ما کمک نمیکنند برای بیان اینکه چقدر سخت است وقتی، از خود بیمارستان تا جامعه، به ما این حس را میدهند که خودمان مهم نیستیم. که صرفاً ابزاریم. که خیلی وقتها با شکم پارهشده و تازهدوخته تنها میمانیم (به قول دوستم فاطمه وقتی بیشترین نیاز روحی و جسمی به مراقبت را داریم با مسئولیت مراقبت از موجودی تماماً وابسته تنها میمانیم)، که در دوران اوج سلامت جسم و باردهی ذهن با ما مانند کالای مصرفی برخورد میشود و بعد دورانداخته میشویم. آن وقت که دیر شده و چیزی نمییابیم که به آن بیاویزیم. اما اگر جور دیگری حرف بزنیم / بخواهیم یا به درد خیابان میخوریم یا خاک...
#پرواداری #مراقبت
@neocritic
👍21❤6
.
✍🏼جریان سیال ذهن
✅ لابد میدانید که «جریان سیال ذهن» یکی از شیوههای روایت داستان است. در ویکیپدیا توضیح داده که «مشخصههای اصلی این سبک داستانی، پرشهای زمانی پی در پی، درهمریختگی دستوری و نشانهگذاری، تبعیت از زمان ذهنی شخصیت داستان و گاه نوعی شاعرانگی در زبان است؛ که به دلیل انعکاس ذهنیات مرحلۀ پیش از گفتار شخصیت رخ میدهد.»
✅ امروز اتفاق عجیبی برای من افتاد. بعد از مدتها کار، با تمرکز و در سکوت استثنائا پیش آمده در محل کار مشغول بازبینی طرحپژوهشیام بودم که احساس کردم برای اولینبار است این متن را میبینم! متنی کاملا درهم ریخته با انبوهی از فیشهای مرتبط و نامرتبط، حداقل سهبار با آب و تاب شروع شده، با مقدمههایی متفاوت. صورتبندی مسئله بارها تغییر یافته بود و سرشار بود از قطعاتی پر از غلطهای بیشمار دستوری و انشایی که در میان قطعاتی پاکیزه و ویراسته چرخ میخورد و علائم سجاوندی که فوت کرده بودند تو متن... شبیه جعبه آبرنگ که زیر باران مانده باشد... شبیه به داستان سیال ذهن.
✅مواجه با چندین «فایل نهایی» به حدی آزاردهنده بود که بعد از گذراندن ساعتی در حالت ناباوری و بالاوپایین کردن فایلها احساس کردم سینهام به شدت سنگین شده و الان است که خفه شوم! فایلها را بستم و بیرون آمدم. ترافیک بود. تاکسی نبود. پیاده از کنار اتوبان راه افتادم. زیاد دور نشده بودم که موتوری با سرعت از کنارم گذشت. نتوانست ترمز کند. به عقب یک پرشیا برخورد کرد. تکههایی از ماشین و موتور شکسته به اطراف پرتاب شدند و موتور و دوسرنشینش مثل فرفره شروع کردند به چرخیدن کف آسفالت و صدای بوووق… مغازه داری بیرون دوید. خودم را کنار کشیدم و احساس کردم الان است که بزنم زیر گریه! برای تکههای پروپخش ماشین و موتور و آدم و آن متن…
✅ بعد از یکساعت، به خانه که رسیدم هنوز قلبم تند میزد، آرامبخش خوردم و به متنام فکر کردم. متنی که دهها نفر در این چندسال از میانش عبور کرده بودند. پر از رد پا...دوتای عزیزشان رفته بودند به دورترین نقاط زمین. یکیشان تا مرز اخراج رفته و برگشته بود. یکیشان ماهی چندبار تهدید و تحقیر شده بود، چندتایشان تبعید شدند به زمینی که زمینشان نبود... خود متن گوشه امن و ساکت و سایهاش ته راهروی دور از دشمنی را از دست داده بود و کشانده شده بود زیر آفتاب وسط میدان نبرد، بیپناه، محاصره شده با آدمهایی که خیلیشان دوست نیستند...حاصل روزهای عمر بود که با جریان سیال روزگار رفتهبود.
@neocritic
✍🏼جریان سیال ذهن
✅ لابد میدانید که «جریان سیال ذهن» یکی از شیوههای روایت داستان است. در ویکیپدیا توضیح داده که «مشخصههای اصلی این سبک داستانی، پرشهای زمانی پی در پی، درهمریختگی دستوری و نشانهگذاری، تبعیت از زمان ذهنی شخصیت داستان و گاه نوعی شاعرانگی در زبان است؛ که به دلیل انعکاس ذهنیات مرحلۀ پیش از گفتار شخصیت رخ میدهد.»
✅ امروز اتفاق عجیبی برای من افتاد. بعد از مدتها کار، با تمرکز و در سکوت استثنائا پیش آمده در محل کار مشغول بازبینی طرحپژوهشیام بودم که احساس کردم برای اولینبار است این متن را میبینم! متنی کاملا درهم ریخته با انبوهی از فیشهای مرتبط و نامرتبط، حداقل سهبار با آب و تاب شروع شده، با مقدمههایی متفاوت. صورتبندی مسئله بارها تغییر یافته بود و سرشار بود از قطعاتی پر از غلطهای بیشمار دستوری و انشایی که در میان قطعاتی پاکیزه و ویراسته چرخ میخورد و علائم سجاوندی که فوت کرده بودند تو متن... شبیه جعبه آبرنگ که زیر باران مانده باشد... شبیه به داستان سیال ذهن.
✅مواجه با چندین «فایل نهایی» به حدی آزاردهنده بود که بعد از گذراندن ساعتی در حالت ناباوری و بالاوپایین کردن فایلها احساس کردم سینهام به شدت سنگین شده و الان است که خفه شوم! فایلها را بستم و بیرون آمدم. ترافیک بود. تاکسی نبود. پیاده از کنار اتوبان راه افتادم. زیاد دور نشده بودم که موتوری با سرعت از کنارم گذشت. نتوانست ترمز کند. به عقب یک پرشیا برخورد کرد. تکههایی از ماشین و موتور شکسته به اطراف پرتاب شدند و موتور و دوسرنشینش مثل فرفره شروع کردند به چرخیدن کف آسفالت و صدای بوووق… مغازه داری بیرون دوید. خودم را کنار کشیدم و احساس کردم الان است که بزنم زیر گریه! برای تکههای پروپخش ماشین و موتور و آدم و آن متن…
✅ بعد از یکساعت، به خانه که رسیدم هنوز قلبم تند میزد، آرامبخش خوردم و به متنام فکر کردم. متنی که دهها نفر در این چندسال از میانش عبور کرده بودند. پر از رد پا...دوتای عزیزشان رفته بودند به دورترین نقاط زمین. یکیشان تا مرز اخراج رفته و برگشته بود. یکیشان ماهی چندبار تهدید و تحقیر شده بود، چندتایشان تبعید شدند به زمینی که زمینشان نبود... خود متن گوشه امن و ساکت و سایهاش ته راهروی دور از دشمنی را از دست داده بود و کشانده شده بود زیر آفتاب وسط میدان نبرد، بیپناه، محاصره شده با آدمهایی که خیلیشان دوست نیستند...حاصل روزهای عمر بود که با جریان سیال روزگار رفتهبود.
@neocritic
❤15💔10
👍17❤1
Forwarded from زنان امروز
وقتی زنی مینویسد، باید به تاریخ همۀ کلمهها پاسخگو باشد، باید در محکمۀ همۀ استعارههای زبانی و نمادهای فرهنگی برنده شود تا بتواند یک کلمۀ دیگر روی کلمۀ قبلی بگذارد و پیش برود. وقتی زنی مینویسد، و دربارۀ زن بودن، متفاوت و اصیل مینویسد، با نوشتن، کل استعارۀ زبان را جابهجا میکند. وقتی زنی دربارۀ زن بودن مینویسد، تاریخ حذف و پوشاندن و اخراج همۀ زنان را یکتنه به سخره میگیرد، مانند کودکی که صادقانه عریان بودن پادشاه را در میان جماعت شهر غفلتزده به سخره گرفت. نوشتن زنان و نوشتن از زنان شاید دشوارترین امکان در میان امکانهای جابهجایی در نظم زبانی باشد. نوشتن دربارۀ زنان شجاعتی میطلبد که از هر تمثیل و استعارهای از شجاعت فراتر است. جابهجایی استعارهها مستلزم مداومت است، مستلزم استمرار در ایستادگی و شجاعت فرا رفتن از همۀ استعارههایی که تا امروز نظم جهان ما را ساختهاند. هزاران زن هزاران سال باید مینوشتند تا امروز ما دربارۀ زنان، دربارۀ وضعیت دشوار زن بودن بنویسیم.
لینک ادامه مطلب:
zananemrooz.com/article/زنان-امروز،-کنشی-استعاری-در-برابر-نظم-ا/
لینک ادامه مطلب:
zananemrooz.com/article/زنان-امروز،-کنشی-استعاری-در-برابر-نظم-ا/
👍19❤🔥4
Forwarded from خانهی شجریان | Shajarian Home
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
⚡️ جدیدترین اثر #همایون_شجریان
قطعهی «دُر دردانه»
آهنگساز : پویا سرایی
شاعر: سمیرا عاطفی
ای همه مستی من ز می نگه تو ای نگه تو زده شرری بر جانم
مرو از بر من که صنم دگری جز تو نمیدانم
در بر من بنشین گله مکن و بیا که عطش تو به دل من آتش زد
تو بگو تو بخوان که سخن تو به دل نغمهٔ دلکش زد
در دامت افتادم بردهای از یادم ای جان و جانانه بازآ
در غمت جان دادم بشنو این فریادم ای دُر دردانه بازآ
ای که نهان چو پری از نظری ، در خوابم هردم جلوهگری ، خوابی رویایی
نام تو شد به لبم تاب و تبم ، ذکر نامت شد ماه شبم، شوری غوغایی
تاریکم ای مه بی تو ، ز غمت میمیرم
ای گل در جانم بنشین که تویی تقدیرم
یادت می و مستی من ، همه کس و نفسمی عشق تو هستی من
همه هوسمی ، جان با یادت پر میگیرد
در دل آتش درمیگیرد
بی تو بگو چه کنم ، ای آرامم تو ، تو بگو چه کنم
پس ازین من و ناآرامیها
پس ازین منو بی فرجامی
پس ازین منو عشق و ناکامی
نوازنده سنتور: پویا سرایی
نوازنده تنبک: همایون شجریان
➖ خانهی شجریان ، رسانهی جامع شجریانیها ➖
Instagram | Telegram | Website | Twitter
قطعهی «دُر دردانه»
آهنگساز : پویا سرایی
شاعر: سمیرا عاطفی
ای همه مستی من ز می نگه تو ای نگه تو زده شرری بر جانم
مرو از بر من که صنم دگری جز تو نمیدانم
در بر من بنشین گله مکن و بیا که عطش تو به دل من آتش زد
تو بگو تو بخوان که سخن تو به دل نغمهٔ دلکش زد
در دامت افتادم بردهای از یادم ای جان و جانانه بازآ
در غمت جان دادم بشنو این فریادم ای دُر دردانه بازآ
ای که نهان چو پری از نظری ، در خوابم هردم جلوهگری ، خوابی رویایی
نام تو شد به لبم تاب و تبم ، ذکر نامت شد ماه شبم، شوری غوغایی
تاریکم ای مه بی تو ، ز غمت میمیرم
ای گل در جانم بنشین که تویی تقدیرم
یادت می و مستی من ، همه کس و نفسمی عشق تو هستی من
همه هوسمی ، جان با یادت پر میگیرد
در دل آتش درمیگیرد
بی تو بگو چه کنم ، ای آرامم تو ، تو بگو چه کنم
پس ازین من و ناآرامیها
پس ازین منو بی فرجامی
پس ازین منو عشق و ناکامی
نوازنده سنتور: پویا سرایی
نوازنده تنبک: همایون شجریان
➖ خانهی شجریان ، رسانهی جامع شجریانیها ➖
Instagram | Telegram | Website | Twitter
❤9👎4
میل به خواندن؛که جانهای ناشاد ما را میشوراند!
بخش اول:
✅ تصور کنید در آلبوم خانوادگی به عکسی از پیرزنی غریبه برمیخورید. پیرزن نحیفی شبیه اغلب پیرزنها که بر بستر
نشسته، با سهچهارتا بالش تکیهگاهی برای خودش ساخته و با پتوی نازکی پاهایش را پوشانده است. پیراهن روشنی به تن دارد، موهای کمپشتِ حنابستهاش را از دو طرف بافته و با عینکی که نوک دماغش است کتاب میخواند. پیرزن چه میخواند؟ اگر معلوم نباشد احتمالاً نخستین فرض ما این است که مفاتیح یا قرآن میخواند. اما اگر امکانی برای تحقیق داشتیم و فهمیدیم کتابی که در دست دارد نهج البلاغه است چه؟ اگر شاهنامه بود یا دیوان حافظ یا حتی رباعیات خیام یا تولدی دیگر فروغ چه؟ اگر رمان مادران و دختران را در دست داشت؟ اگر ابله داستایفسکی را میخواند یا اخلاق اسپینوزا را؟ اگر مسیر پیامبری را به دست داشت؟ هر کدام از این کتابها و اصولاً هر کتاب دیگری، مگر آنچه انتظارش را داشتیم، رنگ و بویِ تصویر را زیرورو میکند. رنگ و بوی کهولت جای خودش را به رنگهای گوناگون و بویهای متفاوت میدهد. پیرزن غریبه همان پیرزن است، ولی همان پیرزن نیست. به اندازه قبل غریبه نیست. احتمالاً مایلیم بیشتر از او بدانیم. هر کدام از آن کتابها را که در دست داشته باشد وادارمان میکند دربارۀ گذشته، تحصیلات و تجربیاتش حدسهایی بزنیم یا دنبال هویت و نسبت و رد پایش در خانواده بگردیم.
چطور خواندن یک کتاب چنین تاثیری بر فهم و توجه ما نسبت به یک غریبه دارد؟ کتابها چه چیزی در خود حمل میکنند؟
آلبرتو مانگوئل میگوید
«کتاب مانند نشانی روی سینه است».
بالاتر از آن ادعا میکند
«کتاب و جهان بازتابی از یکدیگرند».
✅ تاریخ کتابخوانی کتابی است دربارۀ تاریخ نوشتن و خواندن. دربارۀ تاریخ رابطۀ اسرارآمیز ما آدمها با چیزهای مکتوب.
دربارۀ گفت و گویمان با مردگان، غریبهها، ناهمزبانان و ناهمزمانان به واسطه کتابها.
✅ اغلب آثار نویسنده آرژانتینیِ تاریخ کتابخوانی یعنی آلبرتو مانگوئل(1948- ) دربارۀ کتابهاست و حاکی از دانش گستردۀ او دربارۀ کتاب و ارادت او به کتاب و ایمانش به معجزۀ کتابخوانی در سراسر تاریخ بشر. از او جز اینْ کتابهای دیگری هم به فارسی ترجمه شده است مثل با بورخس، ترجمه کیوان باجغلی، نشر ماهی؛ برچیدن کتابخانهام، ترجمه نیما اشرفی، نشر مان؛ کتاب مسافر، برج، کرم، ترجمه عرفان قادری، نشرترجمان.
✅ عنوان فصل اول «صفحات پایانی» است.
همان اول غافلگیر میشویم با جابهجایی حرف اول و حرف آخر. انگار نویسنده با جابهجایی مقدمه و نتیجهگیری کتاب خواسته باشد با ما شوخی کند. انگار
بخواهد ثابت کند خواندن مقدمه و موخره چقدر بیبرکت است وقتی خود کتاب را نخوانی. انگار به منِ مرورنویس بگوید وظیفه ناممکنی برعهده گرفتهام که میخواهم گزارشی مختصر از کتابی پر از جزئیات پرکشش تاریخی بنویسم.
✅ کتاب دو بخش اصلی دارد که در هر کدام از بخشها، متناسب با موضوع بخش، یعنی «خو ِدکتاب» و بعد «خوانندۀ کتاب»، ده فصل جای گرفته است. بلندی فصلها کمابیش متوازن است و از جنبههای گوناگونی به سرگذشت کتابها و خوانندگان آنها در تاریخ بشر میپردازد. از جملۀ آنهاست یادگیری خواندن، بلند خواندن، در خلوت خواندن، تصویرخوانی، استعارههای کتاب، خواننده نمادین، خواندن در میان دیوارها، کتاب دزد، نویسنده در مقام خواننده، مترجم در مقام خواننده، ممنوعیت خواندن و احمقهای کتاب.
✅ مانگوئل از اجداد کتابها یعنی الواح گلی شروع میکند. از صدایی که از گذشتههای دور به گوش میرسد؛ آن زمان که بیابانِ امروز دشت خرمی بود و «ده بز آنجا بودند» تا زمانیکه الواح گلی به دانشی قابل انتقال تبدیل شدند. همینطور به قدرتها، سنتها، آداب و حکمتهای خواندن اشاره میکند. به بلند خواندن و به در سکوت خواندن برای شنیدنِ حرفها و تجربیات نیاکان و گذشتگان. به ملاحظاتِ آنها که آموزههایشان را نوشتند و آنها که مانند سقراط و مسیح و بودا چیزی ننوشتند.
✅در ادامه به روشهای یادگیری خواندن و حواشی اجتماعی، فرهنگی و سیاسی حول آن اشاره میکند: «کودکی که خواندن یاد میگیرد به واسطه کتابها به حافظه جمعی میپیوندد و لاجرم با گذشته مشترکی آشنا میشود». همینطور به فعالیت خواندن و بازخواندن و فهمیدن و باز فهمیدن متون میپردازد.نویسنده به خواندن تصاویر و نمادسازی در طول تاریخ اشاره میکند و ردپای پررنگ قدرت و سیاست را در آن نشان میدهد. در عین حال، به مشارکتی که بی سوادان در خواندن داشتند هم میپردازد؛ با خواندن تصاویر و شنیدن از زبان دیگران.
✅اطلاعات گیرایی هم دربارۀ خواندن کتاب در خلوت و جلوت به ما میدهد و قواعد و محدودیتهایی که آن را احاطه کرده بود _وقتی آهسته میخوانیم و وقتی تلاوت میکنیم:
«کلمات مکتوب از اولین الواح سومری به این سو، با نیت خواندن با صدای بلند نوشته میشدند، چون حروف معنای دربستهای
بخش اول:
✅ تصور کنید در آلبوم خانوادگی به عکسی از پیرزنی غریبه برمیخورید. پیرزن نحیفی شبیه اغلب پیرزنها که بر بستر
نشسته، با سهچهارتا بالش تکیهگاهی برای خودش ساخته و با پتوی نازکی پاهایش را پوشانده است. پیراهن روشنی به تن دارد، موهای کمپشتِ حنابستهاش را از دو طرف بافته و با عینکی که نوک دماغش است کتاب میخواند. پیرزن چه میخواند؟ اگر معلوم نباشد احتمالاً نخستین فرض ما این است که مفاتیح یا قرآن میخواند. اما اگر امکانی برای تحقیق داشتیم و فهمیدیم کتابی که در دست دارد نهج البلاغه است چه؟ اگر شاهنامه بود یا دیوان حافظ یا حتی رباعیات خیام یا تولدی دیگر فروغ چه؟ اگر رمان مادران و دختران را در دست داشت؟ اگر ابله داستایفسکی را میخواند یا اخلاق اسپینوزا را؟ اگر مسیر پیامبری را به دست داشت؟ هر کدام از این کتابها و اصولاً هر کتاب دیگری، مگر آنچه انتظارش را داشتیم، رنگ و بویِ تصویر را زیرورو میکند. رنگ و بوی کهولت جای خودش را به رنگهای گوناگون و بویهای متفاوت میدهد. پیرزن غریبه همان پیرزن است، ولی همان پیرزن نیست. به اندازه قبل غریبه نیست. احتمالاً مایلیم بیشتر از او بدانیم. هر کدام از آن کتابها را که در دست داشته باشد وادارمان میکند دربارۀ گذشته، تحصیلات و تجربیاتش حدسهایی بزنیم یا دنبال هویت و نسبت و رد پایش در خانواده بگردیم.
چطور خواندن یک کتاب چنین تاثیری بر فهم و توجه ما نسبت به یک غریبه دارد؟ کتابها چه چیزی در خود حمل میکنند؟
آلبرتو مانگوئل میگوید
«کتاب مانند نشانی روی سینه است».
بالاتر از آن ادعا میکند
«کتاب و جهان بازتابی از یکدیگرند».
✅ تاریخ کتابخوانی کتابی است دربارۀ تاریخ نوشتن و خواندن. دربارۀ تاریخ رابطۀ اسرارآمیز ما آدمها با چیزهای مکتوب.
دربارۀ گفت و گویمان با مردگان، غریبهها، ناهمزبانان و ناهمزمانان به واسطه کتابها.
✅ اغلب آثار نویسنده آرژانتینیِ تاریخ کتابخوانی یعنی آلبرتو مانگوئل(1948- ) دربارۀ کتابهاست و حاکی از دانش گستردۀ او دربارۀ کتاب و ارادت او به کتاب و ایمانش به معجزۀ کتابخوانی در سراسر تاریخ بشر. از او جز اینْ کتابهای دیگری هم به فارسی ترجمه شده است مثل با بورخس، ترجمه کیوان باجغلی، نشر ماهی؛ برچیدن کتابخانهام، ترجمه نیما اشرفی، نشر مان؛ کتاب مسافر، برج، کرم، ترجمه عرفان قادری، نشرترجمان.
✅ عنوان فصل اول «صفحات پایانی» است.
همان اول غافلگیر میشویم با جابهجایی حرف اول و حرف آخر. انگار نویسنده با جابهجایی مقدمه و نتیجهگیری کتاب خواسته باشد با ما شوخی کند. انگار
بخواهد ثابت کند خواندن مقدمه و موخره چقدر بیبرکت است وقتی خود کتاب را نخوانی. انگار به منِ مرورنویس بگوید وظیفه ناممکنی برعهده گرفتهام که میخواهم گزارشی مختصر از کتابی پر از جزئیات پرکشش تاریخی بنویسم.
✅ کتاب دو بخش اصلی دارد که در هر کدام از بخشها، متناسب با موضوع بخش، یعنی «خو ِدکتاب» و بعد «خوانندۀ کتاب»، ده فصل جای گرفته است. بلندی فصلها کمابیش متوازن است و از جنبههای گوناگونی به سرگذشت کتابها و خوانندگان آنها در تاریخ بشر میپردازد. از جملۀ آنهاست یادگیری خواندن، بلند خواندن، در خلوت خواندن، تصویرخوانی، استعارههای کتاب، خواننده نمادین، خواندن در میان دیوارها، کتاب دزد، نویسنده در مقام خواننده، مترجم در مقام خواننده، ممنوعیت خواندن و احمقهای کتاب.
✅ مانگوئل از اجداد کتابها یعنی الواح گلی شروع میکند. از صدایی که از گذشتههای دور به گوش میرسد؛ آن زمان که بیابانِ امروز دشت خرمی بود و «ده بز آنجا بودند» تا زمانیکه الواح گلی به دانشی قابل انتقال تبدیل شدند. همینطور به قدرتها، سنتها، آداب و حکمتهای خواندن اشاره میکند. به بلند خواندن و به در سکوت خواندن برای شنیدنِ حرفها و تجربیات نیاکان و گذشتگان. به ملاحظاتِ آنها که آموزههایشان را نوشتند و آنها که مانند سقراط و مسیح و بودا چیزی ننوشتند.
✅در ادامه به روشهای یادگیری خواندن و حواشی اجتماعی، فرهنگی و سیاسی حول آن اشاره میکند: «کودکی که خواندن یاد میگیرد به واسطه کتابها به حافظه جمعی میپیوندد و لاجرم با گذشته مشترکی آشنا میشود». همینطور به فعالیت خواندن و بازخواندن و فهمیدن و باز فهمیدن متون میپردازد.نویسنده به خواندن تصاویر و نمادسازی در طول تاریخ اشاره میکند و ردپای پررنگ قدرت و سیاست را در آن نشان میدهد. در عین حال، به مشارکتی که بی سوادان در خواندن داشتند هم میپردازد؛ با خواندن تصاویر و شنیدن از زبان دیگران.
✅اطلاعات گیرایی هم دربارۀ خواندن کتاب در خلوت و جلوت به ما میدهد و قواعد و محدودیتهایی که آن را احاطه کرده بود _وقتی آهسته میخوانیم و وقتی تلاوت میکنیم:
«کلمات مکتوب از اولین الواح سومری به این سو، با نیت خواندن با صدای بلند نوشته میشدند، چون حروف معنای دربستهای
👍6❤4