✍🏻
گفتوگوی خواندنی دکتر مجاهدی و دکتر فراستخواه
(جز اینکه با اصطلاح «بیقراری» مشکل دارم، که البته آقای مجاهدی در دومعنا بکار میبرد، ولی به گمانم در نفس این کلمه نحوی کنایه و تحقیر وجود دارد.)
مجاهدی:
فراستخواه:
مجاهدی:
فراستخواه:
مجاهدی:
فراستخواه:
🔗متن کامل را اینجا بخوانید.
@neocritic
گفتوگوی خواندنی دکتر مجاهدی و دکتر فراستخواه
(جز اینکه با اصطلاح «بیقراری» مشکل دارم، که البته آقای مجاهدی در دومعنا بکار میبرد، ولی به گمانم در نفس این کلمه نحوی کنایه و تحقیر وجود دارد.)
مجاهدی:
از سال ۱۳۹۶، جامعه ما محل بروز بیقراریهای رفتوبرگشتی و به تعبیری «آکاردئونی» شده است؛ وضعیتی که دامنه بیقراری در آن باز و بسته میشود و در عین حال حالتی تناسخی دارد، بدین معنا که هر نوبت که باز میشود و چهره میگشاید، ما با صورت جدیدی مواجه میشویم. به نظر میرسد این روند رفتوبرگشت، باز و بسته شدن و در عین حال با چهرهای جدید ظاهر شدن و سخن گفتن، پدیدهای است که ما حداقل از سال ۸۸ به اینسو، و بهطور فشردهتر از سال ۹۶ تاکنون، با آن سروکار داریم.
فراستخواه:
چیزی که من میبینم «خشم اجتماعی» و یک نوع خشم انباشتهشده است. دال مرکزی آن «خشم» است. ما با یک پریشانحالی اجتماعی و درماندگی اجتماعی مواجهیم که به شکلهای مختلفی ظاهر شده است. همانطور که آقای دکتر گفتند، از سال ۸۸، ۹۶، ۹۸، ۱۴۰۰، ۱۴۰۱ تا به امروز، جامعه مدام امواج مختلفی داشته که در واقع شرارههای خشمی است که شکل گرفته است.
مجاهدی:
به نظر میرسد اینجا اگر حکومت صورتمسئله را در حوزه بیقراری (به معنای «ناآرامی» بفهمد) و از این وجه دوم (یعنی بیقراری معادل «بیقراردادی») غافل شود، آنوقت احتمالاً به راهحلهایی اکتفا خواهد کرد که آن راهحلها حتی اگر کفایتی داشته باشند، کفایتشان صرفاً به فرونشاندن موقت ناآرامیها برمیگردد
...
گاهی تعریف از «خیر عمومی» آنقدر محدود میشود که معنایش «خیر خصوصی» است.
فراستخواه:
در حوزهی سیاست، در این چند دهه شاهدیم که یک نوع «قلدرمآبی» اتفاق افتاده است؛ یک نوع قلدرمآبی سیاسی که پشت آن البته رانتها و انحصارات قرار دارد.
صدا و سیمایی که ما داریم، اساساً در آن انعکاسی از این تنوعات ۹۱ میلیون جمعیت با اقوام مختلف، جنسیتها، سبکهای زندگی و نسلهای مختلف نیست... رسانههای آزاد و مستقل و اینها را هم که منکوب کردیم. پس در نتیجه ما در سطح سرزمین و فلات، مرجعیتهای رسانهای را تخریب کردیم. مرجعیتهای دانشگاهی را به شکلهای مختلفی از چشم و دل و ذهن جامعه انداختیم. مرجعیتهای روشنفکری را انداختیم. مدتی است که سلبریتیها آمدهاند و آنها هم کار خاصی نمیتوانند بکنند؛ نمیخواهم آنها را نفی کنم، اما آنها کاراییشان در حوزه دیگری است.
مجاهدی:
وقتی از «جامعهی ضعیف» سخن میگوییم، منظور ما جامعهی تشکلنیافته است: یعنی جامعهای که تنوعاتش در قالب تشکلهای متنوع نتوانستهاند در عرصهی عمومی بروز پیدا کنند. لذا به جای رای (Vote)، اصطلاحاً گاهی مجبور است به صدا (Voice) متوسل شود، و وقتی صدا نیز نباشد، به نویز (Noise) تبدیل میشود. صداها درهمآشفته میشود، بیمعنا میشود، و عملاً انتقال معنا صورت نمیگیرد؛ لذا این صداها به جایی نمیرسند.
...
حکومت ضعیف نه به معنای ناتوان از سرکوب که گرفتار نوعی سندروم اوتیسم؛ یعنی نوعی درخودفروماندگی، درخودفرورفتگی، تکرارگویی و تکرارکاری. یعنی از برقراری ارتباط معنادار و مؤثر با واقعیت اجتماعی ناتوان شده است.
فراستخواه:
ما در تخیل سیاسیمان، انگار همواره باید در «شِعب ابیطالب» یا در «صحرای کربلا» باشیم؛ در حالیکه ۹۱ میلیون نفر در این سرزمین زندگی میکنند و نمیتوانند بدون دنیا زندگی کنند....
من هنوز به «نیروهای میانی» امید دارم برای این است که بتوانند میان دولت و ملت، یک داستان تازه شکل دهند. منظورم از «داستان» یک داستان معنادار است. شما، یعنی شهروندان این جامعه، با تمام نسلها و طبقهها و اقشار، زنها و مردها، دنبال آن هستید که مسائلتان و مشکلاتتان را در دل یک تخیل اجتماعیِ معنادار، در دل یک داستان که برای شما معنادار است، دنبال کنید.
ما، زمانهای طلایی و حساس را از دست دادهایم اما در این زمان ازدسترفته بهسر میبریم. تنها چیزی که میتواند به نوعی بهرهوری ملی از ظرفیتهای باقیمانده ایجاد کند، همین است. شما در زندگی هم وقتی میبینید که همهچیز از دست رفته اما چیزهایی دارید و به آنها متوسل میشوید که شاید بهرهوری داشته باشد. به نظر من در همین سقف کوتاهِ قانون اساسی، بهرغم همهی محدودیتهایش، هنوز ظرفیتهایی وجود دارد برای اینکه بازگردیم به این سرزمین، به این فلات، و به عنوان یک دولت-ملت، قرارداد اجتماعیمان را بهبود ببخشیم. بیایم در یک نوع همهپرسی انجام دهیم که در آن تعریفی تازه از مشارکت مردم، گردش قدرت، حقوق اجتماعی، دموکراسی و حقوق بشر تعریف شود و بتوان با روشی صلحآمیز، مسیر طرح ناتمام ایران را دنبال کنیم.
🔗متن کامل را اینجا بخوانید.
@neocritic
خبرآنلاین
فراستخواه: دال مرکزی اتفاقات سالهای اخیر خشم اجتماعی است/ ناشنوایی سیستماتیک جامعه را دچار خشم کرده است/ مجاهدی: طبقه متوسط سقوط…
آنچه این دو تحلیلگر بدان معتقدند ناکارآمد بودن قصههای اجتماعی و تاکید بر شکلگیری قصه جدید اجتماعی است. به تعبیر آنها در زمان «ازدسترفته» (به تعبیر فراستخواه) یا «وقت اضافه» (تعبیر مجاهدی) رفراندوم تنها قصهای است که شاید بتواند دعوت مجددی به سوی دولت…
👎6👍4
✍🏻
چرا فحش میدهیم؟
سال ۸۸، روز بعد از انتخابات خیابانی منتهی به ولیعصر را بسته بودند و دود غلیظی بلند بود. از سرباز وظیفهای که سر خیابان ایستاده بود پرسیدم «آقا چی شده؟». با همان معصومیتی که از پلیس راهنمایی و رانندگی آدرس میپرسیم مثلا. سرباز با خشم شروع کرد به فحاشی، فحشهایی که برای چندثانیه من را برجا خشک کرد. به خودم آمدم و فریاد زدم «این چه طرز حرف زدنه؟ چرا فحش میدی؟» مافوق لباس شخصی با پیشانی خیس از عرق نزدیک شد، نگاه خستهای به سرباز کرد، خستهتر به من و با لحن تندی گفت «خانم نایست، سریع برو». آن فحشها و بعد دیدن مردی با ظاهری آراسته و سروکله خونین در آن سوی خیابان خیالم را راحت کرد که دارم کابوس میبینم.
فحاشی در آن روزگار اینطور عمومیت نداشت و نرمترین سلاحِ قدرت برای کنترل اوضاع بود.
✅ در اعتراضات خونبار ۱۴۰۴، و در این دور از بهقول دکتر مجاهدی «تناسخِ» اعتراضها، زبان رسمی «دشنام» است.
✅ به چه کسانی فحش میدهیم؟ به همدیگر، به پدرومادر و جد و آبا و بستگان زن همدیگر، که به زبانی اعتراض میکنند/ میتوانند بکنند که نمیپسندیم. خواه از دوستان و آشنایان باشند، خواه تحلیلگر اجتماعیـسیاسی باشد، خواه پیرمردی که سالهاست محصور است؛ خواه سازنده پادکستی پرمخاطب؛ خواه گرافیست روزنامه رسمی که خواسته تسلیت بگوید؛ خواه مسئولی که به زندانها سرزده؛ خواه دختری با شالگردن زرد که آن سر دنیا یک گوشه ایستاده.
✅ دشنامشناسی علم گستردهای است؛ از فلسفه تا جامعهشناسی و روانشناسی و مهمتر از همه زبانشناسی توسعه یافته است. برخی آن را نشانه انحطاط اخلاقی و برخی آزادی بیان یا تخلیه خشم و هیجان میدانند. در فرهنگ ما شاید بیش از هر شیوه دیگری برای اعتراض پرورده شده یا حتی راحتتر از هر نوع اعتراضی اجازه بروز دارد. (وقتی فحش میدهیم تاحدود زیادی کلمات خودمان را در مقام پیامی شایسته توجه بیاعتبار میکنیم.)
✅ فحش همزمان که با تحقیر دلمان را خنک میکنند، جلب توجه هم میکند. از کودکی این ویژگی فحش برای آدمها برجسته میشود. کودک حتی اگر معنی فحشی که میگوید نداند، زود میفهمد این کلمات جادویی باعث حیرت، سکوت، خنده و در کل جلب توجه بزرگترها میشود.
این خاصیت فحش در زمانه رقابت بر سر «توجه گرفتن» بیش از هرچیز بکار میآید. با «خفه شو...» یا «حقیری...» شروع کن و ببین چطور انگشتها از اسکرول میمانند و چندبار اسم تو را نگاه میکنند تا مطمئن شوند خودت هستی.
بیشتر از همه حرفهای حسابی که در تمام عمرت زدهای منتشر میشود و بازخورد خواهی گرفت.
✅ دشنام در این اعتراضات، هم برای نزدیک شدن به زبان موردپسند نسل (نو)جوان، یعنی بدنه بزرگی از معترضان، بیشتر رواج دارد و هم انگار کارکردی هویتبخش پیدا کرده است.
در اعتراضاتی «ضد آخوندها»، که یکی از مهمترین ویژگیهایشان مهارت در خطابه، کلام پیچیده و «گول زدن مردم» با این ویژگی سحرکننده و توسل به باورهایی ریشهدار است؛ فحش به زمین و زمان با تکاندهندهترین الفاظ میتواند شاخص هویت عصیانگر تو در مقابل آنها باشد. تو جزو «مردم» هستی نه آخوندها / چپولها / پنجاهوهفتیها/ هفتادو ششیها/ هشتادوهشتیها/ کتابخوانها / دموکراسیخواهان/ ز.ز.آ ییها
برای همین نخستین تصویری که از «روز آزادی» با هوش مصنوعی خلق میکنی از تخریب «حسینه ارشاد» است.
✅ معترض خشمگین تصور میکند کلمات پاستوریزه، ریاکارانه و چاپلوس در ادبیاتِ رسمیِ مدرسه و رسانه رسمی توان بیان صادقانۀ عمق درد او را ندارد. برای شکستن تابوها نیاز به زبان تابوشکن است.
در عین حال، استفاده حسابنشده، هیجانی و خشمآلود از دشنامهایی این چنین خشونتبار، طردوسرکوبکننده، جنسی و نژادپرستانه خیلی زود میتواند به نمادی از بیقاعدگی، بیرحمی، عدم بلوغ سیاسی و سادهانگاری تبدیل شود.
@neocritic
چرا فحش میدهیم؟
سال ۸۸، روز بعد از انتخابات خیابانی منتهی به ولیعصر را بسته بودند و دود غلیظی بلند بود. از سرباز وظیفهای که سر خیابان ایستاده بود پرسیدم «آقا چی شده؟». با همان معصومیتی که از پلیس راهنمایی و رانندگی آدرس میپرسیم مثلا. سرباز با خشم شروع کرد به فحاشی، فحشهایی که برای چندثانیه من را برجا خشک کرد. به خودم آمدم و فریاد زدم «این چه طرز حرف زدنه؟ چرا فحش میدی؟» مافوق لباس شخصی با پیشانی خیس از عرق نزدیک شد، نگاه خستهای به سرباز کرد، خستهتر به من و با لحن تندی گفت «خانم نایست، سریع برو». آن فحشها و بعد دیدن مردی با ظاهری آراسته و سروکله خونین در آن سوی خیابان خیالم را راحت کرد که دارم کابوس میبینم.
فحاشی در آن روزگار اینطور عمومیت نداشت و نرمترین سلاحِ قدرت برای کنترل اوضاع بود.
✅ در اعتراضات خونبار ۱۴۰۴، و در این دور از بهقول دکتر مجاهدی «تناسخِ» اعتراضها، زبان رسمی «دشنام» است.
✅ به چه کسانی فحش میدهیم؟ به همدیگر، به پدرومادر و جد و آبا و بستگان زن همدیگر، که به زبانی اعتراض میکنند/ میتوانند بکنند که نمیپسندیم. خواه از دوستان و آشنایان باشند، خواه تحلیلگر اجتماعیـسیاسی باشد، خواه پیرمردی که سالهاست محصور است؛ خواه سازنده پادکستی پرمخاطب؛ خواه گرافیست روزنامه رسمی که خواسته تسلیت بگوید؛ خواه مسئولی که به زندانها سرزده؛ خواه دختری با شالگردن زرد که آن سر دنیا یک گوشه ایستاده.
✅ دشنامشناسی علم گستردهای است؛ از فلسفه تا جامعهشناسی و روانشناسی و مهمتر از همه زبانشناسی توسعه یافته است. برخی آن را نشانه انحطاط اخلاقی و برخی آزادی بیان یا تخلیه خشم و هیجان میدانند. در فرهنگ ما شاید بیش از هر شیوه دیگری برای اعتراض پرورده شده یا حتی راحتتر از هر نوع اعتراضی اجازه بروز دارد. (وقتی فحش میدهیم تاحدود زیادی کلمات خودمان را در مقام پیامی شایسته توجه بیاعتبار میکنیم.)
✅ فحش همزمان که با تحقیر دلمان را خنک میکنند، جلب توجه هم میکند. از کودکی این ویژگی فحش برای آدمها برجسته میشود. کودک حتی اگر معنی فحشی که میگوید نداند، زود میفهمد این کلمات جادویی باعث حیرت، سکوت، خنده و در کل جلب توجه بزرگترها میشود.
این خاصیت فحش در زمانه رقابت بر سر «توجه گرفتن» بیش از هرچیز بکار میآید. با «خفه شو...» یا «حقیری...» شروع کن و ببین چطور انگشتها از اسکرول میمانند و چندبار اسم تو را نگاه میکنند تا مطمئن شوند خودت هستی.
بیشتر از همه حرفهای حسابی که در تمام عمرت زدهای منتشر میشود و بازخورد خواهی گرفت.
✅ دشنام در این اعتراضات، هم برای نزدیک شدن به زبان موردپسند نسل (نو)جوان، یعنی بدنه بزرگی از معترضان، بیشتر رواج دارد و هم انگار کارکردی هویتبخش پیدا کرده است.
در اعتراضاتی «ضد آخوندها»، که یکی از مهمترین ویژگیهایشان مهارت در خطابه، کلام پیچیده و «گول زدن مردم» با این ویژگی سحرکننده و توسل به باورهایی ریشهدار است؛ فحش به زمین و زمان با تکاندهندهترین الفاظ میتواند شاخص هویت عصیانگر تو در مقابل آنها باشد. تو جزو «مردم» هستی نه آخوندها / چپولها / پنجاهوهفتیها/ هفتادو ششیها/ هشتادوهشتیها/ کتابخوانها / دموکراسیخواهان/ ز.ز.آ ییها
برای همین نخستین تصویری که از «روز آزادی» با هوش مصنوعی خلق میکنی از تخریب «حسینه ارشاد» است.
✅ معترض خشمگین تصور میکند کلمات پاستوریزه، ریاکارانه و چاپلوس در ادبیاتِ رسمیِ مدرسه و رسانه رسمی توان بیان صادقانۀ عمق درد او را ندارد. برای شکستن تابوها نیاز به زبان تابوشکن است.
در عین حال، استفاده حسابنشده، هیجانی و خشمآلود از دشنامهایی این چنین خشونتبار، طردوسرکوبکننده، جنسی و نژادپرستانه خیلی زود میتواند به نمادی از بیقاعدگی، بیرحمی، عدم بلوغ سیاسی و سادهانگاری تبدیل شود.
@neocritic
👍55❤20
Forwarded from روزنوشتههای سمیه توحیدلو
چرا «سوژه حقجو» متولد نمیشود؟
۱۹بهمن
🖊سمیه توحیدلو
☑️ در میانهی انباشتِ تروماها، ما با جامعهای روبهرو هستیم که گویی در «سوگ» منجمد شده است. از ۸۸ تا ۱۴۰۴، هر زخم بر روی زخم قبلی نشسته و فرصتِ سوگواریِ سلیم را از ما گرفته است. اما چرا ساختنِ «سوژه فعال» در این وضعیت تا این حد دشوار است؟ حقیقت این است که وقتی سوگ به تروما تبدیل میشود، راه را بر «سیاست» میبندد. ما امروز در مرحله «بازنمایی مظلومیت» گیر کردهایم؛ جایی که تمام کنشگری ما در روایتِ دردهایمان خلاصه شده است. در بازنشر فیلمها و عکسهایی که سراسر رنج است و کنشگری و حتی فعالیت روزمره را نیز مختل میکند.
☑️ این ماندگی در وضعیت سوگ، منجر به نوعی انفعالِ مخرب شده است که خودش را پشت جملاتی انقلابی یا ناامیدانه پنهان میکند: «بزنند راحت شویم»، «جنگ شود تکلیف روشن شود»، «اینها نباشند، هرچه بیاید بهتر است». اینها نه مانیفستِ تغییر، بلکه فریادهای سوژهای است که از فرطِ درد، قدرتِ تخیلِ آینده را از دست داده و به «نیستانگاری» پناه برده است. در این وضعیت، چه رفتار ما اصلاحی باشد، چه مدنی (از نوع جنبشهای زندگی) و چه انقلابی، نقطه عزیمتِ همگی یکی است: بازنمایی رنج، نه بازنمایی حق.
☑️اما گذار به مرحلهی بعد، یعنی حرکت از «مظلومیت» به سمت «ادعای حق»، مستلزم یک جراحیِ دردناک در فهمِ ما از «مردم» است. طبق نظریه نانسی فریزر، ما تا زمانی که نتوانیم خود را به عنوان «طرفِ ذینفع در قرارداد اجتماعی» بازشناسی کنیم، سوژه نخواهیم شد. بخشی از جامعه که «لحظه انقلابی» را برگزیده، بر این باور است که قراردادهای قدیمی فرو ریخته و امکانِ هیچ قرارداد جدیدی با نظمِ موجود وجود ندارد. اما پرسشِ بزرگِ بیپاسخ اینجاست: اگر قرارداد قبلی مرده است، «ما» به عنوان مردم، چگونه امکانِ قراردادِ جدید میان خودمان را تبیین میکنیم؟
☑️ سوژه فعال، سوژهای است که بهجای انتظار برای یک «معجزه» یا «فاجعهی نهایی»، به دنبال نمایندگی واقعی (Representation) میگردد. از سر استیصال و برای «شدن» نمایندگیهای غیر واقعی را دنبال نمیکند. او میپرسد: «چه کسی صدای من است؟» و «من در کجای نقشهی قدرت ایستادهام؟». تغییرات اجتماعی جدید نیازی به نمایندگان واحد ندارد. مهم این است که صدا یا صداهایی بتوانند بخشی از جامعه را نمایندگی بکنند. کنار هم نشستن این صداها جامعه را خواهد ساخت. قرار نیست صدایی که ما میپسندیم مطلوب دیگری باشد. آنچه مهم است هر گروه و صدایی باید نمایندگان خود را بیابند. برای عبور از این انفعالِ پس از سوگ، باید به سراغ «مقاومتهای روزمره» رفت؛ همان چیزی که آصف بیات «سیاستِ زیستن» مینامد.
☑️مقاومت روزمره، یعنی پسگرفتنِ فضاهای خرد از چنگالِ انسداد؛ یعنی اصرار بر پیوندهای اجتماعی در محلات، در گروههای صنفی و در گفتگوهای روادارانهی میانِ خودمان. اگر لحظه انقلابی به معنای بنبستِ قرارداد با «سیستم» است، و یا اگر «لحظه زندگی» به معنای پس گرفتن سیاست از سیستم است؛ سوژهی فعال در شرایط جدید باید بلافاصله به فکرِ بستنِ قرارداد با «جامعه» باشد. ما به جای تحریکِ خشم و سوگ، نیازمندِ ساختنِ «خاطره جمعی از توانستن» هستیم. توانستن جمعی آگاهانه و خشونتپرهیز است. خواستن جمعی مبتنی بر بازشناسی هویتهاست.
☑️ ساختنِ سوژه یعنی عبور از منطقِ «هرچه بادا باد» به منطقِ «چه باید ساخت». این نه یک دعوت به آرامش، بلکه دعوتی است به سختترین نوعِ سیاستورزی: سیاستورزی در آستانه لحظه انقلابی، برای یافتنِ زمینی که بتوان روی آن ایستاد و از «حقِ داشتنِ حق» سخن گفت.
#تاملات
#روزنوشتههای_سمیه_توحیدلو
@smtohidloo
۱۹بهمن
🖊سمیه توحیدلو
☑️ در میانهی انباشتِ تروماها، ما با جامعهای روبهرو هستیم که گویی در «سوگ» منجمد شده است. از ۸۸ تا ۱۴۰۴، هر زخم بر روی زخم قبلی نشسته و فرصتِ سوگواریِ سلیم را از ما گرفته است. اما چرا ساختنِ «سوژه فعال» در این وضعیت تا این حد دشوار است؟ حقیقت این است که وقتی سوگ به تروما تبدیل میشود، راه را بر «سیاست» میبندد. ما امروز در مرحله «بازنمایی مظلومیت» گیر کردهایم؛ جایی که تمام کنشگری ما در روایتِ دردهایمان خلاصه شده است. در بازنشر فیلمها و عکسهایی که سراسر رنج است و کنشگری و حتی فعالیت روزمره را نیز مختل میکند.
☑️ این ماندگی در وضعیت سوگ، منجر به نوعی انفعالِ مخرب شده است که خودش را پشت جملاتی انقلابی یا ناامیدانه پنهان میکند: «بزنند راحت شویم»، «جنگ شود تکلیف روشن شود»، «اینها نباشند، هرچه بیاید بهتر است». اینها نه مانیفستِ تغییر، بلکه فریادهای سوژهای است که از فرطِ درد، قدرتِ تخیلِ آینده را از دست داده و به «نیستانگاری» پناه برده است. در این وضعیت، چه رفتار ما اصلاحی باشد، چه مدنی (از نوع جنبشهای زندگی) و چه انقلابی، نقطه عزیمتِ همگی یکی است: بازنمایی رنج، نه بازنمایی حق.
☑️اما گذار به مرحلهی بعد، یعنی حرکت از «مظلومیت» به سمت «ادعای حق»، مستلزم یک جراحیِ دردناک در فهمِ ما از «مردم» است. طبق نظریه نانسی فریزر، ما تا زمانی که نتوانیم خود را به عنوان «طرفِ ذینفع در قرارداد اجتماعی» بازشناسی کنیم، سوژه نخواهیم شد. بخشی از جامعه که «لحظه انقلابی» را برگزیده، بر این باور است که قراردادهای قدیمی فرو ریخته و امکانِ هیچ قرارداد جدیدی با نظمِ موجود وجود ندارد. اما پرسشِ بزرگِ بیپاسخ اینجاست: اگر قرارداد قبلی مرده است، «ما» به عنوان مردم، چگونه امکانِ قراردادِ جدید میان خودمان را تبیین میکنیم؟
☑️ سوژه فعال، سوژهای است که بهجای انتظار برای یک «معجزه» یا «فاجعهی نهایی»، به دنبال نمایندگی واقعی (Representation) میگردد. از سر استیصال و برای «شدن» نمایندگیهای غیر واقعی را دنبال نمیکند. او میپرسد: «چه کسی صدای من است؟» و «من در کجای نقشهی قدرت ایستادهام؟». تغییرات اجتماعی جدید نیازی به نمایندگان واحد ندارد. مهم این است که صدا یا صداهایی بتوانند بخشی از جامعه را نمایندگی بکنند. کنار هم نشستن این صداها جامعه را خواهد ساخت. قرار نیست صدایی که ما میپسندیم مطلوب دیگری باشد. آنچه مهم است هر گروه و صدایی باید نمایندگان خود را بیابند. برای عبور از این انفعالِ پس از سوگ، باید به سراغ «مقاومتهای روزمره» رفت؛ همان چیزی که آصف بیات «سیاستِ زیستن» مینامد.
☑️مقاومت روزمره، یعنی پسگرفتنِ فضاهای خرد از چنگالِ انسداد؛ یعنی اصرار بر پیوندهای اجتماعی در محلات، در گروههای صنفی و در گفتگوهای روادارانهی میانِ خودمان. اگر لحظه انقلابی به معنای بنبستِ قرارداد با «سیستم» است، و یا اگر «لحظه زندگی» به معنای پس گرفتن سیاست از سیستم است؛ سوژهی فعال در شرایط جدید باید بلافاصله به فکرِ بستنِ قرارداد با «جامعه» باشد. ما به جای تحریکِ خشم و سوگ، نیازمندِ ساختنِ «خاطره جمعی از توانستن» هستیم. توانستن جمعی آگاهانه و خشونتپرهیز است. خواستن جمعی مبتنی بر بازشناسی هویتهاست.
☑️ ساختنِ سوژه یعنی عبور از منطقِ «هرچه بادا باد» به منطقِ «چه باید ساخت». این نه یک دعوت به آرامش، بلکه دعوتی است به سختترین نوعِ سیاستورزی: سیاستورزی در آستانه لحظه انقلابی، برای یافتنِ زمینی که بتوان روی آن ایستاد و از «حقِ داشتنِ حق» سخن گفت.
#تاملات
#روزنوشتههای_سمیه_توحیدلو
@smtohidloo
👍21❤10
✍🏻
غریبه
✅ غربیها در شاخههای مختلف علوم انسانی زیاد درباره «غریبه» تامل کردهاند. درجامعهشناسی، سیاست، اقتصاد، روانشناسی، فلسفه، فمینیسم و حتی الهیات. دلایل زیادی داشته ضرورت پرداختن به آن: کشتار گسترده در جنگهای جهانی، یهودستیزی، فمینیسم، استعمار، افزایش مهاجرت، توسعه بازار و...
✅ ما از «غریبه» کلمه توهینآمیز «غربتی» را ساختهایم. در هر بحرانی رگ غریبهستیزیهای قومیمان متورم میشود که«ما» نبودیم «افغانستانیها» بودند. یا «تخم عربها» هستند که در برابر «آریاییها» ایستادهاند.
✅ در ساحت اندیشه هم کم به آن پرداختهایم. مصلحت نبوده. ضمن اینکه «سکولارها» را نو به نو از دانشگاهها «پاکسازی» میکنیم مبادا «غریبهای» در میان ما «نفوذ» کند.
✅ غریبه فقط به معنای مهاجر یا خارجی نیست. غریبه میتواند هموطن نامطلوب، زن، اقلیت دینی، یا هر کسی باشد که از منظر ساختار اجتماعی کمتر دیده شده است. تقابل دردناکی که در دیماه سال جاری اتفاق افتاد باعث شده آدمهای نگران از شکافهای اجتماعی میان مردم، بیشتر بنویسند از همزیستی مسالمتآمیزی که با هموطنان «در وطن خویش غریب» داشتهاند؛ که جمع بزرگی از آنها برای ادامه زندگی راهی جز مهاجرت به «غرب» نیافتند.
✅غریبهها الگوهای فرهنگی مخصوص به خودشان را دارند که جامعه میزبان/ گروه مسلط به آن آشنا نیست (اگر هم باشد با خوانش تقلیلگر خودساخته خودش است). علاقهای هم به آشنایی بیشتر ندارد. ورود غریبهها «بداهت» از پیش موجود را برهم میزند. هم برای تازهواردها و هم برای به اصطلاح بومیها/ گروه مسلط. مثل این قصه که
«با اینکه ایمان درست و حسابی نداشتی... یجورایی میری بهشت خانم دکتر»/ «با اینکه بچه مسلمون بودی... کاردرستترین شیمیستی بودی که دیدم».
✅ ورد غریبه مخل نظم و ثبات است. برای ذهنی که به تعبد عادت کرده شاید صرفاً مساوی با تغییر قبله باشد، ولی برای ذهنی که با تفکر نقاد و منطق آشناست مستلزم بازاندیشی هشیارانه و بازسازی دائمی است.
✅ ضمن اینکه غریبه یا خارجی، خواه مهاجر باشد، خواه هموطنِ «فاقد صلاحیت عمومی» و خواه متعلق به گروههای عمداً فرودست نگاه داشته شده مانند زنان/اقوام/پیراوان سایر ادیان و مذاهب و... چشم بومیها را به معرفتیهایی باز میکنند که تبعیض ساختاری باعث شده بود نامرئی باشد. معرفتهایی که اگر مورد توجه قرار بگیرند باعث رشد فهم گروههای مسلط و گسترش عدالت به نفع آحاد جامعه خواهد شد.
✅ مخالفان غریبهپذیری هم البته باید فهمیده شوند حتی اگر استدلالشان اغلب با تعصب و تعمیم نادرست همراه باشد.
✅ یکی از مهمترین عواملی که برای مفاهمه و ازمیان رفتن غریبگی و کند شدن تیغ ما/آنها از آن یاد میکنند، تعامل چهره بهچهره است. چیزی که هم تبعیض ساختاری مانع آن است و هم شبکههای اجتماعی مجازی که ما را در حبابهایی از همفکرانمان محبوس کرده است و تصویری سادهسازی شده و کاریکاتوری از دیگری نشان میدهد.
🍊 فیلم
نارنگیها (Tangerines)
از جذابترین روایتهاییست که از معجزه تعامل چهرهبهچهره دیدهام.
@neocritic
غریبه
✅ غربیها در شاخههای مختلف علوم انسانی زیاد درباره «غریبه» تامل کردهاند. درجامعهشناسی، سیاست، اقتصاد، روانشناسی، فلسفه، فمینیسم و حتی الهیات. دلایل زیادی داشته ضرورت پرداختن به آن: کشتار گسترده در جنگهای جهانی، یهودستیزی، فمینیسم، استعمار، افزایش مهاجرت، توسعه بازار و...
✅ ما از «غریبه» کلمه توهینآمیز «غربتی» را ساختهایم. در هر بحرانی رگ غریبهستیزیهای قومیمان متورم میشود که«ما» نبودیم «افغانستانیها» بودند. یا «تخم عربها» هستند که در برابر «آریاییها» ایستادهاند.
✅ در ساحت اندیشه هم کم به آن پرداختهایم. مصلحت نبوده. ضمن اینکه «سکولارها» را نو به نو از دانشگاهها «پاکسازی» میکنیم مبادا «غریبهای» در میان ما «نفوذ» کند.
✅ غریبه فقط به معنای مهاجر یا خارجی نیست. غریبه میتواند هموطن نامطلوب، زن، اقلیت دینی، یا هر کسی باشد که از منظر ساختار اجتماعی کمتر دیده شده است. تقابل دردناکی که در دیماه سال جاری اتفاق افتاد باعث شده آدمهای نگران از شکافهای اجتماعی میان مردم، بیشتر بنویسند از همزیستی مسالمتآمیزی که با هموطنان «در وطن خویش غریب» داشتهاند؛ که جمع بزرگی از آنها برای ادامه زندگی راهی جز مهاجرت به «غرب» نیافتند.
✅غریبهها الگوهای فرهنگی مخصوص به خودشان را دارند که جامعه میزبان/ گروه مسلط به آن آشنا نیست (اگر هم باشد با خوانش تقلیلگر خودساخته خودش است). علاقهای هم به آشنایی بیشتر ندارد. ورود غریبهها «بداهت» از پیش موجود را برهم میزند. هم برای تازهواردها و هم برای به اصطلاح بومیها/ گروه مسلط. مثل این قصه که
«با اینکه ایمان درست و حسابی نداشتی... یجورایی میری بهشت خانم دکتر»/ «با اینکه بچه مسلمون بودی... کاردرستترین شیمیستی بودی که دیدم».
✅ ورد غریبه مخل نظم و ثبات است. برای ذهنی که به تعبد عادت کرده شاید صرفاً مساوی با تغییر قبله باشد، ولی برای ذهنی که با تفکر نقاد و منطق آشناست مستلزم بازاندیشی هشیارانه و بازسازی دائمی است.
✅ ضمن اینکه غریبه یا خارجی، خواه مهاجر باشد، خواه هموطنِ «فاقد صلاحیت عمومی» و خواه متعلق به گروههای عمداً فرودست نگاه داشته شده مانند زنان/اقوام/پیراوان سایر ادیان و مذاهب و... چشم بومیها را به معرفتیهایی باز میکنند که تبعیض ساختاری باعث شده بود نامرئی باشد. معرفتهایی که اگر مورد توجه قرار بگیرند باعث رشد فهم گروههای مسلط و گسترش عدالت به نفع آحاد جامعه خواهد شد.
✅ مخالفان غریبهپذیری هم البته باید فهمیده شوند حتی اگر استدلالشان اغلب با تعصب و تعمیم نادرست همراه باشد.
✅ یکی از مهمترین عواملی که برای مفاهمه و ازمیان رفتن غریبگی و کند شدن تیغ ما/آنها از آن یاد میکنند، تعامل چهره بهچهره است. چیزی که هم تبعیض ساختاری مانع آن است و هم شبکههای اجتماعی مجازی که ما را در حبابهایی از همفکرانمان محبوس کرده است و تصویری سادهسازی شده و کاریکاتوری از دیگری نشان میدهد.
🍊 فیلم
نارنگیها (Tangerines)
از جذابترین روایتهاییست که از معجزه تعامل چهرهبهچهره دیدهام.
@neocritic
❤18👍2
Critic l مریم نصر
✍🏻 گفتوگوی خواندنی دکتر مجاهدی و دکتر فراستخواه (جز اینکه با اصطلاح «بیقراری» مشکل دارم، که البته آقای مجاهدی در دومعنا بکار میبرد، ولی به گمانم در نفس این کلمه نحوی کنایه و تحقیر وجود دارد.) مجاهدی: از سال ۱۳۹۶، جامعه ما محل بروز بیقراریهای رفتوبرگشتی…
✍🏻
روشنفکران ایران در روزگار بحران
نوشته محمدمنصور هاشمی
***
متن کامل را اینجا بخوانید.
@neocritic
روشنفکران ایران در روزگار بحران
نوشته محمدمنصور هاشمی
در دوگانهی خیر و شر مطلق ملاکی جز وفاداری به خیر پذیرفتنی نیست. راهی هم برای ارزیابی میزان خیر و شر وجود ندارد. سردمدارِ ایدئولوژی رهبرِ خودیهای جبههی خیر است، پس هر چه آن خسرو کند شیرین بود. غیرخودیها هم تکلیفشان از پیش روشن است، یا سر بر آستان خیر مطلق مفروض میسایند، یا در جنگ بزرگ خیر و شر چیزی بیش از ابزار و ادوات صحنه نیستند و زندگیشان به خودی خود ارزش و اهمیتی ندارد.
از آنجا که شاکلهی این گفتمانها آرمانزدگی و آرزواندیشی است، در رویارویی با سفتیهای مأیوسکنندهی واقعیت، ناکامی در درازمدت در تقدیرشان است. به همین جهت با گذر زمان رفتهرفته فهرست نخستین برنامهها و آرمانهایشان را با دستاوردها نمیسنجند بلکه روزشمار بقایشان موضوعیت مییابد و افزودن بر آن مهمترین دستاوردشان میشود. به این ترتیب تا روزی که آخرین شکست به سراغشان نیامده است پیروزند... در حالی که دنیای واقعی دنیای امور خالص و مطلق نیست، دنیای ترکیبها و درهمآمیزیهاست. ساختن بازیای غیرنابگرایانه است، بازی آزمودن ترکیبها. کارویژهی ایدئولوژیهای ثنویتباور تفکیک و تجزیه است. تندروی و خشونت بر این ایدئولوژیها عارض نمیشود بلکه نهفته در بن آنها و همزادشان است.
وقتی میان تسلیم به رویکرد امپریالیستی ترامپ یا تندادن به وضع موجود مخیرمان میکنند، همچنین وقتی میان تندادن به وضع موجود یا استقبال از جنگ و مداخلهی خارجی مخیرمان میکنند، دوحدیهایی ناموجه ساختهاند؛ از سنخ دوحدیهای خود جمهوری اسلامی که مبتنی بر مطلقگرایی ناموجه است
ساز و کار همانند محصولات مشابه تولید میکند، یک نمونهاش پذیرش گشادهدستانهی جانبازی در جریان تلاش برای دستیابی به آرمانها در تمامی گفتمانهای ثنوی ایدئولوژیک. کسی هم نباید به خود شجاعت طرح این پرسش را بدهد که آیا این ارزان کردن جان آدمیان با شعار ضرورت خوندادن پای آرمانها (البته معمولاً خوندادن دیگران!) به تعبیر هوشمندانهی دوریس لسینگ یادآور مراسم قربانی نیست؟ بازماندهی عقاید اسطورهای فرابشرگرایانه و نه محاسبات انسانی عقلانی و بخردانه؟
***
آزادی، نه فقط آزادی من که آزادی مخالف من، تنها هدف سیاسیای است که ارزش قطعی دارد؛ چون پیششرط دیگر دستاوردهای مدنی است... ولی نخستین شرط آخرین شرط نیست و انصافِ انسانهای آزاد همچنان توان آفرینش دارد و خواهد داشت. هوچیهایی که به اسم دفاع از محرومان با آزادی مخالفت میکنند معمولاً به محرومان فایدهای نمیرسانند اما به زندگی مدنی ضرر جدی میزنند. بازتولید آن هوچیها را این روزها در قالبهایی تازه هم میبینیم، مصلحتاندیشیها گرچه متفاوت است، آزادیستیزیها همیشه یکسان است.
آنها که بیاعتنا به علوم انسانی درصددند نسخههای فوری و فوتی رستگاری برای مردم ایران بپیچند، مردم را به جایی آبادتر از ویرانههای همیشگی نخواهند برد، آنها که تا موجی اجتماعی میبینند، سوار بر احساسات جماعت، آزادی افراد را تخطئه میکنند تا خودخواهیهای خود را به کرسی بنشانند جامعهی مدنی نخواهند ساخت، آنها که به بهانهی “شرایط حساس کنونی” بحث از آزادی و آزادیخواهی را بیوجه جلوه میدهند پیشاپیش حتی تخیل آیندهی دموکراتیک و پاسدار حقوق بشر را قدغن کردهاند. از آزادی فرد فرد آدمیان سخن بگوییم، با بهره بردن از علوم انسانی جدید، به عنوان ضروریترین کار روشنفکرانه.
متن کامل را اینجا بخوانید.
@neocritic
👍9❤6
✍🏻
الهیات پسا-دیماه
✅ هم بعد از کرونا و هم در جریان نسلکشی اسرائیل در غزه، برخی دینپژوهان درباره نیاز مسلمانان به الهیات جدید نوشتند. الهیاتی شبیه به الهیات پساـهولوکاست که بتواند شرایط تازه را تبیین کند. الهیاتی که سکوت و سکون الله را توضیح دهد.
آنزمان تصور کردم الهیات کلاسیک کمابیش قدرت تبیین کرونا را داشته است. همچنین دست کم در ایران روایت رسمی از فجایعی که در غزه اتفاق افتاد تبیین روشن الهیاتی یافت. مضاف بر اینکه جامعه مومنان به چشم من چندان برآشفته نبودند که خدا را به پرسش بگیرند. قلبشان آرام و مطمئن بود رنج و مقاومت جزئی ضروری از زندگیست که ولو در جهان دیگر، بیپاداش نخواهد ماند.
✅ وقایع دیماه اما از جنس دیگری بود. از حمله به ۳۵۰ مسجد و آتش زدن قرآن (از طرف هر کس با هر نیتی)؛ تا روایت مشاهدات آدمها و پس از آن انتشار گسترده فیلمها از خشونت کور و کشتار هممیهنان در حکومت اسلامی. سکوت عالمان دین و فحاشی صاحبان قرائت رسمی به محدود روحانیانی که انتقاد کردند هم بود.
✅ آن تنش الهیاتی را من امروز عمومیتر از هر زمان دیگری میبینم. هم در میان جوانان و نوجوانان رویگردان از دین؛ هم در کلیپهای پر خشونتی که از توهین به مقدسات سرهمکرده و بازنشر میکنند؛ هم در میان آنها که برای اینکه ترامپ به ایران حمله کند «ختم قرآن» میگیرند؛ هم در دعا و گریه و نماز مادران مذهبی اطرافم برای مادران داغدار؛ هم در شعارها و هم در گفتگوی مردم در تاکسی و مترو و آرایشگاه زنانه حتی.
به گمانم وضعیت فعلی ایران مورد منحصر به فردی از چالش الهیاتی است. باورهای مذهبی مردم در کشوری مذهبی با ساکنانی عموماً مذهبی در حکومتی دینی از ریشه تکان خوردهاند.
✅ قبلاً پیمایشهای ملی شیب ملایمی در جهت این فاصلهگیری نشان میدادند که عمدتاً ناشی از تبعیض و بیعدالتی بیپرده بود. ناشی از سخت و سختتر شدن زندگی زیر پرچم اسلام که به لحاظ اقتصادی «شعب ابیطالب را به قاعده زندگی مردم تبدیل کرده» بود؛ به لحاظ سیاسی و اجتماعی و اقتصادی میل شدیدی به بنیادگرایی و انحصارطلبی داشت و هر کاری برای بیاثر کردن رأی مردم برایش موجه بود.
✅ به تجربه من اینها و بیشتر گرایشهای بنیادگرایانه و بیتناسب با روزگار فعلی، که در ۱۴۰۱ موجب انفجار بخشی از جامعه شد، بالاتر از کرونا یا غزه باعث ایجاد چالش برای مومنان بود.
البته در جنبش مهسا به واسطه سالها کار پژوهشی مقدار معتنابهی خوانش متفاوت در اختیار باورمندان وجود داشت که به برابری حقوقی زنان و مردان اذعان میکرد و حجاب را «واجب شرعی» نمیدانست.
✅ آنچه در دیماه سال جاری رخ داد بیش از وقایع دیگری که تجربه کردیم باورمندان خارج از حبابهای بسته متصل به حاکمیت/ ایتا را متأثر کرده است. منطقِ گفتمانی ساکنان گفتمان دین از کار افتاده است. خدای حاضر و ناظر و فعال مایشاء شاهد بود کشتهشدن بالغ بر سه هزار مسلمان را در دو روز، که دویست نفر آنها کودک و نوجوان بودند. یک مسلمان عذر نخواست و استعفا نداد. بدتر از آن، کسانی با اسم او دوطرف نامکاربریشان مشغول دستافشانی که «ما بردیم و ما بردیم»!
✅ نیاز به بازاندیشی الهیاتی یکی از دغدغههای وجودی بخش زیادی از آدمهاییست که میبینیم. بالاخره نسبت خدا با جهان ما و بافت و بستری که ما امروز در آن زندگی میکنیم چیست؟ (ما که باورهای دینیمان از کودکی با حساسیت اجتماعی پیوند خورده بود.) چرا قاطبه مردانِ خدا ساکتند؟ آیا خدا ساکت است؟ آیا از ما میخواهد که سکوت کنیم و سر به جیب مراقبه فروبریم؟
آیا برای ما و او و نسبت ما با او و او با ما تفاوت میکند اگر حرفی بزنیم یا ساکت باشیم؟
@neocritic
الهیات پسا-دیماه
✅ هم بعد از کرونا و هم در جریان نسلکشی اسرائیل در غزه، برخی دینپژوهان درباره نیاز مسلمانان به الهیات جدید نوشتند. الهیاتی شبیه به الهیات پساـهولوکاست که بتواند شرایط تازه را تبیین کند. الهیاتی که سکوت و سکون الله را توضیح دهد.
آنزمان تصور کردم الهیات کلاسیک کمابیش قدرت تبیین کرونا را داشته است. همچنین دست کم در ایران روایت رسمی از فجایعی که در غزه اتفاق افتاد تبیین روشن الهیاتی یافت. مضاف بر اینکه جامعه مومنان به چشم من چندان برآشفته نبودند که خدا را به پرسش بگیرند. قلبشان آرام و مطمئن بود رنج و مقاومت جزئی ضروری از زندگیست که ولو در جهان دیگر، بیپاداش نخواهد ماند.
✅ وقایع دیماه اما از جنس دیگری بود. از حمله به ۳۵۰ مسجد و آتش زدن قرآن (از طرف هر کس با هر نیتی)؛ تا روایت مشاهدات آدمها و پس از آن انتشار گسترده فیلمها از خشونت کور و کشتار هممیهنان در حکومت اسلامی. سکوت عالمان دین و فحاشی صاحبان قرائت رسمی به محدود روحانیانی که انتقاد کردند هم بود.
✅ آن تنش الهیاتی را من امروز عمومیتر از هر زمان دیگری میبینم. هم در میان جوانان و نوجوانان رویگردان از دین؛ هم در کلیپهای پر خشونتی که از توهین به مقدسات سرهمکرده و بازنشر میکنند؛ هم در میان آنها که برای اینکه ترامپ به ایران حمله کند «ختم قرآن» میگیرند؛ هم در دعا و گریه و نماز مادران مذهبی اطرافم برای مادران داغدار؛ هم در شعارها و هم در گفتگوی مردم در تاکسی و مترو و آرایشگاه زنانه حتی.
به گمانم وضعیت فعلی ایران مورد منحصر به فردی از چالش الهیاتی است. باورهای مذهبی مردم در کشوری مذهبی با ساکنانی عموماً مذهبی در حکومتی دینی از ریشه تکان خوردهاند.
✅ قبلاً پیمایشهای ملی شیب ملایمی در جهت این فاصلهگیری نشان میدادند که عمدتاً ناشی از تبعیض و بیعدالتی بیپرده بود. ناشی از سخت و سختتر شدن زندگی زیر پرچم اسلام که به لحاظ اقتصادی «شعب ابیطالب را به قاعده زندگی مردم تبدیل کرده» بود؛ به لحاظ سیاسی و اجتماعی و اقتصادی میل شدیدی به بنیادگرایی و انحصارطلبی داشت و هر کاری برای بیاثر کردن رأی مردم برایش موجه بود.
✅ به تجربه من اینها و بیشتر گرایشهای بنیادگرایانه و بیتناسب با روزگار فعلی، که در ۱۴۰۱ موجب انفجار بخشی از جامعه شد، بالاتر از کرونا یا غزه باعث ایجاد چالش برای مومنان بود.
البته در جنبش مهسا به واسطه سالها کار پژوهشی مقدار معتنابهی خوانش متفاوت در اختیار باورمندان وجود داشت که به برابری حقوقی زنان و مردان اذعان میکرد و حجاب را «واجب شرعی» نمیدانست.
✅ آنچه در دیماه سال جاری رخ داد بیش از وقایع دیگری که تجربه کردیم باورمندان خارج از حبابهای بسته متصل به حاکمیت/ ایتا را متأثر کرده است. منطقِ گفتمانی ساکنان گفتمان دین از کار افتاده است. خدای حاضر و ناظر و فعال مایشاء شاهد بود کشتهشدن بالغ بر سه هزار مسلمان را در دو روز، که دویست نفر آنها کودک و نوجوان بودند. یک مسلمان عذر نخواست و استعفا نداد. بدتر از آن، کسانی با اسم او دوطرف نامکاربریشان مشغول دستافشانی که «ما بردیم و ما بردیم»!
✅ نیاز به بازاندیشی الهیاتی یکی از دغدغههای وجودی بخش زیادی از آدمهاییست که میبینیم. بالاخره نسبت خدا با جهان ما و بافت و بستری که ما امروز در آن زندگی میکنیم چیست؟ (ما که باورهای دینیمان از کودکی با حساسیت اجتماعی پیوند خورده بود.) چرا قاطبه مردانِ خدا ساکتند؟ آیا خدا ساکت است؟ آیا از ما میخواهد که سکوت کنیم و سر به جیب مراقبه فروبریم؟
آیا برای ما و او و نسبت ما با او و او با ما تفاوت میکند اگر حرفی بزنیم یا ساکت باشیم؟
@neocritic
👍43❤16
📢
شروع دورههای آزاد آموزشی مؤسسهٔ پژوهشی حکمت و فلسفهٔ ایران (نیمسال دوم ۱۴۰۴-۱۴۰۵)
اگر عمری باشد بعد از تعطیلات نوروز درسگفتاری با عنوان
معرفت و موقعیت؛ دانستن در فلسفههای زنانهنگر
ارائه خواهم داد که محور اصلی آن پنج مقاله اثرگذار در حوزه معرفتشناسی زنانهنگر است.
اطلاعات بیشتر را اینجا ببینید.
@neocritic
شروع دورههای آزاد آموزشی مؤسسهٔ پژوهشی حکمت و فلسفهٔ ایران (نیمسال دوم ۱۴۰۴-۱۴۰۵)
اگر عمری باشد بعد از تعطیلات نوروز درسگفتاری با عنوان
معرفت و موقعیت؛ دانستن در فلسفههای زنانهنگر
ارائه خواهم داد که محور اصلی آن پنج مقاله اثرگذار در حوزه معرفتشناسی زنانهنگر است.
اطلاعات بیشتر را اینجا ببینید.
@neocritic
موسسه پژوهشی حکمت و فلسفه ایران
شروع دورههای آزاد آموزشی مؤسسهٔ پژوهشی حکمت و فلسفهٔ ایران (نیمسال دوم ۱۴۰۴-۱۴۰۵) | موسسه پژوهشی حکمت و فلسفه ایران
به گزارش روابط عمومی مؤسسهٔ پژوهشی حکمت و فلسفهٔ ایران، دورههای آزاد آموزشی این مؤسسه بهصورت حضوری و مجازی از بهمنماه ۱۴۰۴ آغاز خواهد شد.
❤25🤡5
Critic l مریم نصر
✍🏻 چرا فحش میدهیم؟ سال ۸۸، روز بعد از انتخابات خیابانی منتهی به ولیعصر را بسته بودند و دود غلیظی بلند بود. از سرباز وظیفهای که سر خیابان ایستاده بود پرسیدم «آقا چی شده؟». با همان معصومیتی که از پلیس راهنمایی و رانندگی آدرس میپرسیم مثلا. سرباز با خشم…
✍🏻
سال ۱۴۰۱ در جمعی دوستانه، یکی از دوستان به دوست دیگری که از دانشگاه اخراج شده بود گفت: «کاش همه آنقدر شجاع بودیم که استعفا میکردیم» و او پاسخ داد: «ربطی به شجاعت ندارد. از خدایشان است همه اساتید منتقد استعفا بدهند و خالصسازی را بیهزینه کنند...الیوم محافظت از نهاد دانشگاه برای رساندنش به آیندگان از اوجب واجبات است...تا روز خوبی که همه برمیگردیم یا برنگردیم، دانشگاه باید برای بچههای این مملکت دانشگاه بماند».
✅ من از بچگی، از روزگار دکه نزدیک مدرسه و روزنامه کاغذی ذوق جشنواره فیلم فجر را داشتم. اخبار جشنواره برایم مهم بود. از کدام کارگردانها امسال فیلم دادهاند تا مجری اختتامیه کیست. با قلم و کاغذ مینشستم به تماشای مراسم اختتامیه که تک تک اتفاقاتش سوژه حرفهای فردا در مدرسه بود. تلویزیون برای چندساعت دریچهای باز میکرد به «آن جهان دیگر» و هرقدر هم که قطعی و وصلی داشت بازهم ما میفهمیدیم پشت سر این آقا که حرفهای بیربط میزند دارند ساز میزنند؛ لباس فلان هنرپیشه مورد تایید نیست و حرفهای فلان کارگردان تند است و...
✅ دیشب اختتامیه چهل و چهارمین دوره بود. نه فیلمها را میشناختم و نه عوامل را و نه حتی خیلی از هنرپیشهها و داورها را. امسال هیچ بلندگویی روی صحنه هم نبود که برندگان پشت آن حرف بزنند. اجرای موسیقی به قطعهای حزین محدود شد. تعداد زیادی از هنرمندان و حتی برندگان نیامده بودند. مجری به رسم ریا میگفت سر کار بودهاند. یکی دوتا از همکارانشان هم توجیه کردند به تقلیلگراترین شکل ممکن و برنامهای که معمولا تا دوازده شب طول میکشید زود تمام شد.
✅ پخش تلویزیونی اما همان بود. دوباره در همین چندساعت استنایی پنجرهای باز شد به «آن جهانِ دیگر» که کمابیش همه در آن سوگوار بودند. هیچ بزن و بکوب و نمکومزه ریختن نداشت. هم از حامیان «آتش به اختیاری حرف زدند» و هم از خیل سوگواران یکی دونفر اشاره کردند. رئیس جمهور هم سرزده آمد. دوباره عذرخواهی کرد و گفت سیاستمدار مثل طبیب است. دنبال ترمیم زخمهاست نه عفونی کردنشان و...این استعاره سیاستمدار چونان طبیب هم از فارابی است. (در دلتان فحشام ندهید) استعارهها مهماند خیلی فراتر از کلمات. میشد مثل ۱۴۰۱ باشد. معترض «فریبخورده» باشد. دولت نسخه بدل صداوسیما باشد. مثل ۸۸ باشد که منتقدان را «خس و خاشاک» خواندند...استعارهها خیلی وقتهای جای استدلال عمل میکنند و آدمها را قانع میکنند به نفرت و خشونت.
✅ اما سیمرغ بلورین اختتامیه چهلوچهارمین دوره، بدون شک متعلق است به همایون اسعدیان که با پختهترین و سنجیدهترین کلمات درد را به رسمیتشناخت، اعتراض هنرمندان را به رسمیتشناخت، تلاش برگزارکننده را هم برای حفظ جشنواره برای آیندگان ارج نهاد و بدون اینکه تقابلی ایجاد کند به همه تسلیت گفت و تسلی داد.
@neocriric
سال ۱۴۰۱ در جمعی دوستانه، یکی از دوستان به دوست دیگری که از دانشگاه اخراج شده بود گفت: «کاش همه آنقدر شجاع بودیم که استعفا میکردیم» و او پاسخ داد: «ربطی به شجاعت ندارد. از خدایشان است همه اساتید منتقد استعفا بدهند و خالصسازی را بیهزینه کنند...الیوم محافظت از نهاد دانشگاه برای رساندنش به آیندگان از اوجب واجبات است...تا روز خوبی که همه برمیگردیم یا برنگردیم، دانشگاه باید برای بچههای این مملکت دانشگاه بماند».
✅ من از بچگی، از روزگار دکه نزدیک مدرسه و روزنامه کاغذی ذوق جشنواره فیلم فجر را داشتم. اخبار جشنواره برایم مهم بود. از کدام کارگردانها امسال فیلم دادهاند تا مجری اختتامیه کیست. با قلم و کاغذ مینشستم به تماشای مراسم اختتامیه که تک تک اتفاقاتش سوژه حرفهای فردا در مدرسه بود. تلویزیون برای چندساعت دریچهای باز میکرد به «آن جهان دیگر» و هرقدر هم که قطعی و وصلی داشت بازهم ما میفهمیدیم پشت سر این آقا که حرفهای بیربط میزند دارند ساز میزنند؛ لباس فلان هنرپیشه مورد تایید نیست و حرفهای فلان کارگردان تند است و...
✅ دیشب اختتامیه چهل و چهارمین دوره بود. نه فیلمها را میشناختم و نه عوامل را و نه حتی خیلی از هنرپیشهها و داورها را. امسال هیچ بلندگویی روی صحنه هم نبود که برندگان پشت آن حرف بزنند. اجرای موسیقی به قطعهای حزین محدود شد. تعداد زیادی از هنرمندان و حتی برندگان نیامده بودند. مجری به رسم ریا میگفت سر کار بودهاند. یکی دوتا از همکارانشان هم توجیه کردند به تقلیلگراترین شکل ممکن و برنامهای که معمولا تا دوازده شب طول میکشید زود تمام شد.
✅ پخش تلویزیونی اما همان بود. دوباره در همین چندساعت استنایی پنجرهای باز شد به «آن جهانِ دیگر» که کمابیش همه در آن سوگوار بودند. هیچ بزن و بکوب و نمکومزه ریختن نداشت. هم از حامیان «آتش به اختیاری حرف زدند» و هم از خیل سوگواران یکی دونفر اشاره کردند. رئیس جمهور هم سرزده آمد. دوباره عذرخواهی کرد و گفت سیاستمدار مثل طبیب است. دنبال ترمیم زخمهاست نه عفونی کردنشان و...این استعاره سیاستمدار چونان طبیب هم از فارابی است. (در دلتان فحشام ندهید) استعارهها مهماند خیلی فراتر از کلمات. میشد مثل ۱۴۰۱ باشد. معترض «فریبخورده» باشد. دولت نسخه بدل صداوسیما باشد. مثل ۸۸ باشد که منتقدان را «خس و خاشاک» خواندند...استعارهها خیلی وقتهای جای استدلال عمل میکنند و آدمها را قانع میکنند به نفرت و خشونت.
✅ اما سیمرغ بلورین اختتامیه چهلوچهارمین دوره، بدون شک متعلق است به همایون اسعدیان که با پختهترین و سنجیدهترین کلمات درد را به رسمیتشناخت، اعتراض هنرمندان را به رسمیتشناخت، تلاش برگزارکننده را هم برای حفظ جشنواره برای آیندگان ارج نهاد و بدون اینکه تقابلی ایجاد کند به همه تسلیت گفت و تسلی داد.
@neocriric
❤45👎16
Forwarded from دغدغه ایران
هر که هستید، برای ایران ...
محمد فاضلی
شما در کدام دسته از آدمهای زیر قرار میگیرید؟
اصولگرا هستید یا اصلاحطلب؟ سلطنتطلب هستید یا طرفدار جمهوری سکولار؟ چپ هستید یا راست؟ دنبال سازش با نظم جهانی آمریکامحور هستید یا دوست دارید بخشی از نظم شرقمحور به رهبری چین باشید؟ امنیت را مقدم بر توسعه میدانید یا توسعه را مقدم بر امنیت یا به همبسته امنیتتوسعه معتقدید؟ دنبال تداوم و اصلاح رادیکال وضع موجود هستید یا در پی براندازی هستید؟ اقتدارگرایید یا دموکراسیخواه؟
چند ثانیه وقت بگذارید و با خودتان به توافق برسید که در کدام دسته جا میگیرید. البته ممکن است در هیچ کدام از آنها که نام بردم جا نگیرید، اما نکته مهم این است که در هر دستهای که جا بگیرید یا نگیرید، دو واقعیت بسیار سهمگین و دردناک پیش روی شماست. دو واقعیتی که هیچ اهمیتی نمیدهند شما که هستید و چه موضعی دارید.
واقعیت اول، وضعیت اقتصاد ایران است. توصیفات بسیاری درباره اقتصاد ایران ارائه شده، اما در ۱۵ دی ۱۴۰۴ گفتوگویی با مسعود نیلی انجام دادم که روز ۲۲ بهمن ۱۴۰۴ با عنوان «اقتصاد مستهلک ایران: بیست سال اشتباه راهبردی» منتشر شد. مسعود نیلی به استناد مطالعه، عدد و رقم، تصویری از صنعتزدایی، وابسته شدن به منابع محدود، فرسایش منابع طبیعی، بیکیفیت شدن اشتغال، و قطع ارتباط با اقتصاد جهانی ارائه میدهد که به شدت هشداردهنده و حتی هولناک است.
هیچ کسی (هر که هستید) و هیچ گروه سیاسی نمیتواند تصویری از آینده میانمدت و بلندمدت ایران ارائه دهد مگر آنکه تکلیفش را با چگونگی گذار از این #وضع_موجود به هر #وضع_مطلوب اقتصادی را مشخص کند. زمان کلیگویی و گفتن کلمات انگیزشی، یا طرحهای صد تا یک غاز هم نیست. بیش از همه باید به دولتیان و همه مردان و زنان اثرگذار نظام سیاسی توصیه کرد که روایت مسعود نیلی از اقتصاد ایران را ببینند.
واقعیت دوم، وضعیت نظام جهانی است. ایران در تحریم است، شدیدترین تحریمهایی که در طول تاریخ بر کشوری تحمیل شده است. ایران در محاصره نظامی هم هست. ایران در میانه رقابتهای ژئوپلتیک و ژئواکونومیک قدرتهای جهانی هم هست. ایران خودش پرونده است (به دلیل جایگاهش، مواضعش، سابقه رابطهاش با آمریکا و اسرائیل، و دلایل دیگر) و بخشی از پرونده رقابت آمریکا و چین هم هست؛ و به بخشی از پرونده روسیه-اروپا هم هست.
هیچ کسی (هر که هستید) و هیچ گروه سیاسی نمیتواند تصویری از آینده میانمدت و بلندمدت ایران ارائه دهد مگر آنکه تکلیفش را با چگونگی گذار از این #وضع_موجود به هر #وضع_مطلوب امنیتی مشخص کند. زمان کلیگویی، رؤیابافی، نمایش رسانهای ارائه کردن با کارشناسان متوهم فضایی، قیافه گرفتنهای تحلیلی و لاف زدنهای گزافه نیست. پای موجودیت ایران در میان است.
سخن آخر
دو تیغه قیچی، ایران را تهدید میکنند. تیغه اول، اقتصادی است که پس از بیست سال اشتباه راهبردی و تحت فشار سنگینترین تحریمها، فرسوده و مستهلک شده است. تیغه دوم، طوفان ژئوپلتیک و ژئواکونومیک برخاسته در جهان رقابتهای بین ابرقدرتهاست. طوفانی که بعد از ۷ اکتبر خاورمیانه را نیز به دلایلی دیگر در بر گرفته است.
هر که هستید با هر تفکر و رویکردی، اگر به ایران میاندیشید و اگر اصلاً آنقدر عاقل هستید که فکر کنید ایرانی باید بماند تا بخواهید توسعه و سعادت مردمانش را رقم بزنید؛ یا فقط حاکم آن باشید یا در آن ارزشها و سبک زندگیتان را ترویج کنید؛ یا نه اصلاً فقط میخواهید شیرش را بدوشید و به کیسه بریزید؛ باید راه، طرح و برنامهای برای مواجهه با این دو واقعیت درهمتافته و به شدت پیچیده داشته باشید.
بهتر است #همه_برای_ایران، برای بقا و ارتقای نود میلیون جان که در این سرزمین زندگی میکنند، از طرحهای یکخطی، ایدههای فرتوت، گفتههای پوسیده و هر اصرار و تجویز ناکارآمدی دست بردارند و به این بیندیشند که چگونه میتوانیم از چاهی که در آن فروافتادهایم و از راهی که فروبسته است، و از گردابی چنین هایل خارج شویم.
«اقتصاد مستهلک ایران: بیست سال اشتباه راهبردی»
۲۳ بهمن ۱۴۰۴
@fazeli_mohammad
محمد فاضلی
شما در کدام دسته از آدمهای زیر قرار میگیرید؟
اصولگرا هستید یا اصلاحطلب؟ سلطنتطلب هستید یا طرفدار جمهوری سکولار؟ چپ هستید یا راست؟ دنبال سازش با نظم جهانی آمریکامحور هستید یا دوست دارید بخشی از نظم شرقمحور به رهبری چین باشید؟ امنیت را مقدم بر توسعه میدانید یا توسعه را مقدم بر امنیت یا به همبسته امنیتتوسعه معتقدید؟ دنبال تداوم و اصلاح رادیکال وضع موجود هستید یا در پی براندازی هستید؟ اقتدارگرایید یا دموکراسیخواه؟
چند ثانیه وقت بگذارید و با خودتان به توافق برسید که در کدام دسته جا میگیرید. البته ممکن است در هیچ کدام از آنها که نام بردم جا نگیرید، اما نکته مهم این است که در هر دستهای که جا بگیرید یا نگیرید، دو واقعیت بسیار سهمگین و دردناک پیش روی شماست. دو واقعیتی که هیچ اهمیتی نمیدهند شما که هستید و چه موضعی دارید.
واقعیت اول، وضعیت اقتصاد ایران است. توصیفات بسیاری درباره اقتصاد ایران ارائه شده، اما در ۱۵ دی ۱۴۰۴ گفتوگویی با مسعود نیلی انجام دادم که روز ۲۲ بهمن ۱۴۰۴ با عنوان «اقتصاد مستهلک ایران: بیست سال اشتباه راهبردی» منتشر شد. مسعود نیلی به استناد مطالعه، عدد و رقم، تصویری از صنعتزدایی، وابسته شدن به منابع محدود، فرسایش منابع طبیعی، بیکیفیت شدن اشتغال، و قطع ارتباط با اقتصاد جهانی ارائه میدهد که به شدت هشداردهنده و حتی هولناک است.
هیچ کسی (هر که هستید) و هیچ گروه سیاسی نمیتواند تصویری از آینده میانمدت و بلندمدت ایران ارائه دهد مگر آنکه تکلیفش را با چگونگی گذار از این #وضع_موجود به هر #وضع_مطلوب اقتصادی را مشخص کند. زمان کلیگویی و گفتن کلمات انگیزشی، یا طرحهای صد تا یک غاز هم نیست. بیش از همه باید به دولتیان و همه مردان و زنان اثرگذار نظام سیاسی توصیه کرد که روایت مسعود نیلی از اقتصاد ایران را ببینند.
واقعیت دوم، وضعیت نظام جهانی است. ایران در تحریم است، شدیدترین تحریمهایی که در طول تاریخ بر کشوری تحمیل شده است. ایران در محاصره نظامی هم هست. ایران در میانه رقابتهای ژئوپلتیک و ژئواکونومیک قدرتهای جهانی هم هست. ایران خودش پرونده است (به دلیل جایگاهش، مواضعش، سابقه رابطهاش با آمریکا و اسرائیل، و دلایل دیگر) و بخشی از پرونده رقابت آمریکا و چین هم هست؛ و به بخشی از پرونده روسیه-اروپا هم هست.
هیچ کسی (هر که هستید) و هیچ گروه سیاسی نمیتواند تصویری از آینده میانمدت و بلندمدت ایران ارائه دهد مگر آنکه تکلیفش را با چگونگی گذار از این #وضع_موجود به هر #وضع_مطلوب امنیتی مشخص کند. زمان کلیگویی، رؤیابافی، نمایش رسانهای ارائه کردن با کارشناسان متوهم فضایی، قیافه گرفتنهای تحلیلی و لاف زدنهای گزافه نیست. پای موجودیت ایران در میان است.
سخن آخر
دو تیغه قیچی، ایران را تهدید میکنند. تیغه اول، اقتصادی است که پس از بیست سال اشتباه راهبردی و تحت فشار سنگینترین تحریمها، فرسوده و مستهلک شده است. تیغه دوم، طوفان ژئوپلتیک و ژئواکونومیک برخاسته در جهان رقابتهای بین ابرقدرتهاست. طوفانی که بعد از ۷ اکتبر خاورمیانه را نیز به دلایلی دیگر در بر گرفته است.
هر که هستید با هر تفکر و رویکردی، اگر به ایران میاندیشید و اگر اصلاً آنقدر عاقل هستید که فکر کنید ایرانی باید بماند تا بخواهید توسعه و سعادت مردمانش را رقم بزنید؛ یا فقط حاکم آن باشید یا در آن ارزشها و سبک زندگیتان را ترویج کنید؛ یا نه اصلاً فقط میخواهید شیرش را بدوشید و به کیسه بریزید؛ باید راه، طرح و برنامهای برای مواجهه با این دو واقعیت درهمتافته و به شدت پیچیده داشته باشید.
بهتر است #همه_برای_ایران، برای بقا و ارتقای نود میلیون جان که در این سرزمین زندگی میکنند، از طرحهای یکخطی، ایدههای فرتوت، گفتههای پوسیده و هر اصرار و تجویز ناکارآمدی دست بردارند و به این بیندیشند که چگونه میتوانیم از چاهی که در آن فروافتادهایم و از راهی که فروبسته است، و از گردابی چنین هایل خارج شویم.
«اقتصاد مستهلک ایران: بیست سال اشتباه راهبردی»
۲۳ بهمن ۱۴۰۴
@fazeli_mohammad
❤19🤡10
«امر شیطانی به اتمسفر و اقلیم بدل گشته و همه ما را دربرگرفته است»
🔻
👍2😢1
Forwarded from علیرضا دوستدار
شر پس از شیطان- دوستدار.pdf
132.8 KB
در این روزهای تلخ تنها کاری که کمکم می کند روزها را شب کنم نوشتن است. متنی که پیوست کرده ام را این هفته به عنوان فصل پایانی کتاب در دست چاپم نوشتم. با الهام از یادداشتهای خانم نصر اصفهانی و آقای ضیغمی که بالاتر گذاشتم، این یادداشت را درباره وقایع اخیر و «شر پس از شیطان» نوشتم.
کتاب درباره فیگور «شیطان» و پیچیدگیهای آن در فکر و فرهنگ و سیاست انقلابی و پساانقلابی ایران است. اصل نوشته به انگلیسی است و با کمک ماشین به فارسی برگردانده ام و ویرایش کرده ام.
کتاب درباره فیگور «شیطان» و پیچیدگیهای آن در فکر و فرهنگ و سیاست انقلابی و پساانقلابی ایران است. اصل نوشته به انگلیسی است و با کمک ماشین به فارسی برگردانده ام و ویرایش کرده ام.
❤15👍3
✍🏻
چند شب پیش صدای بلند رعدوبرقی حوالی ساعت دو بامداد در تهران، خوشخوابترین آدمها را از جاپراند: «حمله شد!» صبح فردا هرکس قصهای داشت از آن صدای مهیب.
صبح بعد از نورافشانی غیر عادی و پرصدای شامگاه ۲۲ بهمن هم همین بود. کودکانی که تلویزیون نمیبینند تا از اضطراب دور باشند بیشتر ترسیده بودند.
✅ مسئله فقط صدای بلند نیست؛ مسئله «بدنی» است که در وضعیت آمادهباش زندگی میکند. بدنهایی که مدتی طولانی زیر فشار جنگ، خبرهای تهدیدآمیز، خاموشیهای سراسری، تصاویر جگرخراش و روایتهای متناقض زندگی کرده و خبرهای بدش را خبرهای بدتری شسته، نمیتواند از وضعیت هشدار دائمی خارج شود.
✅ بر زمین، زیر صداهایی که از دیوارهای واقعی و مجازی بلند است. پایینتر از هیاهوهای رسانهای و تجمعات گسترده «مردم ایران» در شهرهای مختلف ایران و جهان؛
آنجا بعد از پایان یافتن جستجوی پرآب چشم خانوادهها برای پیکر عزیزانشان و آن پنجاه زن که کسی به جستجویشان نیامد، روایت دردهای تازه درباره فراریها و بازداشتیها و خانوادههای آنهاست. نه تعدادشان را میدانیم نه ترکیب سنی و جنسیشان را و نه اینکه چه سرنوشتی در انتظار آنهاست و در انتظار روانهای ما.
✅ اضطراب جمعی فقط از تجربه جنگ ۱۲ روزه که نیست؛ گاهی از وضعیت تعلیق میآید. از پیامکهای هشدار، از خبرهایی که کامل گفته نمیشوند، از فیلمهایی که بیوقفه دستبهدست میشوند و تنهایی آدمها را اشکآلود کرده، از پوسترهای سرخ و سیاه و خشنی که در مترو خبر از «رها نکردن مجرمان» میدهند.
✅ فوکو کتاب مراقبت و تنبیه را با صحنه اجرای حکم مردی آغاز میکند که به جان پادشاه فرانسه سوءقصد کرده بود. بدن او در میدان عمومی و دربرابر چشم مردم به شکل فجیعی شکنجه و در نهایت به کمک چند اسب از هم دریده شد. «او که همیشه بسیار فحاش بود، فقط از فرط درد فریادهای دلخراش میکشید و از خدا و عیسی مسیح کمک میخواست»
فوکو اشاره میکند نباید تصور کنیم امروز که چنین خشونتهای عریانی را شاهد نیستیم از بابت «انسانیتر» شدن شرایط است. نه!
✅ امروز راحت تر از همه زمان دیگری میشود میلیونها ذهن و بدن را تعذیب و تأدیب کرد. خیلی راحت میشود روانها را خراشید. نمایش خشونت در گوشیهای ماست و بر دیوارها.
رواندرمانگری میگفت خوشمان بیاید یا نه، حال جمع بزرگی از مردم بهتر است با دیدن خبرها و تصاویر راهپیماییهای خارج از کشور. همانها که بدنها و روانهایشان موضوع تهدید و تحقیر دائمی رسانههای داخلی است و احساس میکنند بیپناهاند در کشور خودشان. از طرف دیگر کدامیک از ماست که قصهها نشنیده باشد از احساس ترس و بیپناهی خیلی از کسانیکه در راهپیماییهای هفتگی داخلی شرکت میکنند.
ظاهرا آنچه کمابیش عادلانه تقسیم شده «اضطراب» است.
✅ ذهنها و بدنها میتوانند در وضعیت هشدار دائمی فرسوده شوند. البته که کنترلِ بدنِ خسته آسانتر است؛ بدنِ بیخواب، بدن ناامید، بدن بیآیندهشده با بیکاری / سوءسابقه قضایی / معلولیت عمدی، بدن معلق مانده در بلاتکلیفی، بدنِ مضطرب، بدنِ ترسیده، بدنِ منتظرِ صدای بعدی.
اما ترس و اضطراب مزمن و آزار وخشونت تادیبی فقط اطاعت نمیسازد...
@neocritic
چند شب پیش صدای بلند رعدوبرقی حوالی ساعت دو بامداد در تهران، خوشخوابترین آدمها را از جاپراند: «حمله شد!» صبح فردا هرکس قصهای داشت از آن صدای مهیب.
صبح بعد از نورافشانی غیر عادی و پرصدای شامگاه ۲۲ بهمن هم همین بود. کودکانی که تلویزیون نمیبینند تا از اضطراب دور باشند بیشتر ترسیده بودند.
✅ مسئله فقط صدای بلند نیست؛ مسئله «بدنی» است که در وضعیت آمادهباش زندگی میکند. بدنهایی که مدتی طولانی زیر فشار جنگ، خبرهای تهدیدآمیز، خاموشیهای سراسری، تصاویر جگرخراش و روایتهای متناقض زندگی کرده و خبرهای بدش را خبرهای بدتری شسته، نمیتواند از وضعیت هشدار دائمی خارج شود.
✅ بر زمین، زیر صداهایی که از دیوارهای واقعی و مجازی بلند است. پایینتر از هیاهوهای رسانهای و تجمعات گسترده «مردم ایران» در شهرهای مختلف ایران و جهان؛
آنجا بعد از پایان یافتن جستجوی پرآب چشم خانوادهها برای پیکر عزیزانشان و آن پنجاه زن که کسی به جستجویشان نیامد، روایت دردهای تازه درباره فراریها و بازداشتیها و خانوادههای آنهاست. نه تعدادشان را میدانیم نه ترکیب سنی و جنسیشان را و نه اینکه چه سرنوشتی در انتظار آنهاست و در انتظار روانهای ما.
✅ اضطراب جمعی فقط از تجربه جنگ ۱۲ روزه که نیست؛ گاهی از وضعیت تعلیق میآید. از پیامکهای هشدار، از خبرهایی که کامل گفته نمیشوند، از فیلمهایی که بیوقفه دستبهدست میشوند و تنهایی آدمها را اشکآلود کرده، از پوسترهای سرخ و سیاه و خشنی که در مترو خبر از «رها نکردن مجرمان» میدهند.
✅ فوکو کتاب مراقبت و تنبیه را با صحنه اجرای حکم مردی آغاز میکند که به جان پادشاه فرانسه سوءقصد کرده بود. بدن او در میدان عمومی و دربرابر چشم مردم به شکل فجیعی شکنجه و در نهایت به کمک چند اسب از هم دریده شد. «او که همیشه بسیار فحاش بود، فقط از فرط درد فریادهای دلخراش میکشید و از خدا و عیسی مسیح کمک میخواست»
فوکو اشاره میکند نباید تصور کنیم امروز که چنین خشونتهای عریانی را شاهد نیستیم از بابت «انسانیتر» شدن شرایط است. نه!
از این بابت است که مجریان قانون دریافتند این قبیل آیینها در همان وحشیگری که قرار بود از آن بازدارند پیشی میگرفتند و تماشاچیان را به خشونت عادت میدادند. قاضی چه فرقی داشت با مجرم وقتی جنایتی که اودر خفا قصد انجامش را داشت در ملاءعام، با خشونت بیشتر و با تشریفات تکرار میکرد؟
✅ امروز راحت تر از همه زمان دیگری میشود میلیونها ذهن و بدن را تعذیب و تأدیب کرد. خیلی راحت میشود روانها را خراشید. نمایش خشونت در گوشیهای ماست و بر دیوارها.
رواندرمانگری میگفت خوشمان بیاید یا نه، حال جمع بزرگی از مردم بهتر است با دیدن خبرها و تصاویر راهپیماییهای خارج از کشور. همانها که بدنها و روانهایشان موضوع تهدید و تحقیر دائمی رسانههای داخلی است و احساس میکنند بیپناهاند در کشور خودشان. از طرف دیگر کدامیک از ماست که قصهها نشنیده باشد از احساس ترس و بیپناهی خیلی از کسانیکه در راهپیماییهای هفتگی داخلی شرکت میکنند.
ظاهرا آنچه کمابیش عادلانه تقسیم شده «اضطراب» است.
✅ ذهنها و بدنها میتوانند در وضعیت هشدار دائمی فرسوده شوند. البته که کنترلِ بدنِ خسته آسانتر است؛ بدنِ بیخواب، بدن ناامید، بدن بیآیندهشده با بیکاری / سوءسابقه قضایی / معلولیت عمدی، بدن معلق مانده در بلاتکلیفی، بدنِ مضطرب، بدنِ ترسیده، بدنِ منتظرِ صدای بعدی.
اما ترس و اضطراب مزمن و آزار وخشونت تادیبی فقط اطاعت نمیسازد...
@neocritic
❤45😢8
Critic l مریم نصر
✍🏻 روشنفکران ایران در روزگار بحران نوشته محمدمنصور هاشمی در دوگانهی خیر و شر مطلق ملاکی جز وفاداری به خیر پذیرفتنی نیست. راهی هم برای ارزیابی میزان خیر و شر وجود ندارد. سردمدارِ ایدئولوژی رهبرِ خودیهای جبههی خیر است، پس هر چه آن خسرو کند شیرین بود. غیرخودیها…
✍🏻
جوراب نایلونی سیاست: پارادوکس مبارزه
نوشته نیکو سرخوش
🔗اصل مقاله را اینجا ببینید
@neocritic
جوراب نایلونی سیاست: پارادوکس مبارزه
نوشته نیکو سرخوش
بخش بزرگی از تحلیلگران ایرانی چه در داخل و چه در خارج چنین تحلیل میکنند که اگر شهروندان از ۱۴۰۱ عبور کردند و رفتند سراغ شخصیتهای بنجل یا شعارهای واکنشی و واپسگرایانهای چون «پهلوی باید برگرده» همه و همه ناشی از خستگی، ناامیدی و استیصال مردم و البته تشدید ناکارآمدی و سوءمدیریت حکومت است. اما این نگاه ساختاری-نهادی دچار تناقضی رفعناشدنی میشود چراکه بهرغم تأکیدش بر مطالبهگری و عاملیت شهروندان، در بزنگاههای تاریخی دوباره توپ را به زمین حکومت میاندازد و میگوید اگر شهروند بد عمل کرد، تصمیم نادرستی اتخاذ کرد تقصیر به تمامی به گردن حاکمیت است که امکان تفکر انتقادی و عاملیت اصولی را از شهروند سلب کرده و او را به چنین استیصالی کشانده است.
بنابراین در شرایط خطیر، شهروند به صغر سنی نابالغ تبدیل میشود که قدرت تشخیص درست و غلط را ندارد و از سر استیصال به خیابان میآید و زنده و مردهباد سر میدهد. این رویکرد نهایتاً به بنبست سیاسی میانجامد چراکه با گرفتن عاملیت از فرد تا ابد در بند حاکم و تصمیم حاکمانه میماند و اصل اعتراض و مقاومت بیرا خاصیت میکند. از سوی دیگر این مسئله مطرح است که اگر حاکم خوب، عادل، نیکسرشت و درستکردار باشد که دیگر نیازی به اعتراض و مقاومت شهروندان نیست و اتفاقاً چون چنین نیست شهروند باید با اتخاذ تاکتیکها و استراتژیهای مناسب و تأمل در تجربیات گذشتهاش مسیر تغییر را با کمترین هزینه به نفع خود هموار کند، پس شهروندان نیز همچون حاکمان مسئول تصمیمات و کردارهایشان هستند.
چندي پیش با یکی از جوانان نسل زد صحبت میکردم. او از امید و علاقهاش به رضا پهلوی برایم گفت. اما در این میان حرف بسیار مهم و کلیدی زد. او گفت رضا پهلوی برای نسل من یک «چهره» است یک چهرهٔ متفاوت...دوست جوان ما چهرهای جدید مثل پهلوی میخواهد. او کاری به محتوای پهلوی یا حامیان لمپن و فحاش او ندارد. او نه «دفترچهٔ اضطرار» را خوانده، نه مصاحبهها و اظهارنظرهای رضا پهلوی و اطرافیاناش را در این چهل و اندی سال رصد کرده است. او از آمریکا خوشاش میآید، اما نه از سیاستهای آمریکا در ۸۰ سال گذشتهٔ ایران، خاورمیانه و جهان خبر دارد و نه حتی میخواهد خبر داشته باشد. او فقط از ریش و پشم، از جای مهر روی پیشانی، از انگشتر عقیق و از ریخت و قیافهٔ آخوندی ملول و خسته است و میگوید «آخوند باید گم بشه» و جای آن را یک «چهره» مدرن بگیرد، یک کرواتی خوشلباس که با همسر و دخترانش به کاباره میرود و دست نتانیاهو را میبوسد. او در فانتزیهایش یک سوپرمن میخواهد بدون نیاز به کارنامۀ سیاسی. بنابراین فرض را بر این میگیرد که «ژن خوب» پهلوی قادر است تمام مشکلات معیشتی، زیستمحیطی، فرهنگی و نیز فساد و الیگارشی، و تمام التهابات منطقهای را با حرکت دماغاش (همچون افسونگر در سریال «افسونگر») حل و فصل کند و فضای گاتهامی و سیاه جمهوری اسلامی ایران را به طرفهالعینی به بهشتی نورانی بدل کند.
به شعور یکدیگر توهین نکنیم و قصههای پای کرسی نبافیم که این بلاها سر ما نمیآید چون آمریکا و اسرائیل دوست ما هستند و از سر مهربانی و دلسوزی پشت سر ما میایستند و حمایتمان میکنند چون عرب نیستیم، چون افغان نیستیم، چون فرهنگی ۲۵۰۰ ساله داریم و از نوادگان کوروش و داریوشایم. نیک بدانیم که همین نوادگان کوروش و داریوش در سمت دیگر این دعوا مقدمات وضعیت طبیعی را برایمان مهیا کردند و مدتهاست که چنگ و دندانشان را نشان دادهاند. از فحشهای رکیک جنسی به پرستو فروهر نازنین گرفته تا «خفه شو پیرمرد» بهاره هدایت، همگی حاکی از این است که فاصلهٔ زیادی با وضعیت طبیعی نداریم.
اگر پای به زمین میکوبیم و جز پهلوی هیچ اسباببازی دیگری نمیخواهیم «پهلوی باید برگرده»! پس دستکم بیتوهم و با چشمان باز جلو برویم و بدانیم که کشتاری به مراتب خونبارتر از دی ۱۴۰۴ به همراه حملۀ خارجی در راه است. پس بسمالله... رأی رأی شماست. اما مراقب باشید که سراب را به جای واقعیت به ما نفروشند چراکه هیچ کمکی در راه نیست و در این مسیر تنهای تنها و کاملاً بیپناهیم.
🔗اصل مقاله را اینجا ببینید
@neocritic
👍37🤡8
Critic l مریم نصر
📚 شهروند آن مکانِ دیگر ✅️ بیماری نیمه تاریک زندگی است، تابعیت طاقتفرساتری دارد. هرکه به دنیا میآید دارای تابعیتی دوگانه است، یکی متعلق به قلمرو تندرستان و دیگری برای قلمرو بیماران. اگرچه همگی ترجیح میدهیم فقط از گذرنامه خوبمان استفاده کنیم، دیر یا زود…
✍🏻
✅ زبان فارسی هیچ وقت به اندازه امروز کتاب و آدم کتابخوان نداشته است. ایران هیچ وقت به اندازه امروز زن و مرد تحصیلکرده و اهلفکر نداشته است. امکانات فضای مجازی هم هست. برای همین راحت نمیشود قصه ساخت. قصهها شوقی برنمیانگیزند و راحت باور نمیشوند. رسانه مثل گذشته کافی نیست، صدای بلند مثل سابق ساکت نمیکند، انحصارطلبی راحت پذیرفته نمیشود.
تقسیمبندی ما (خوبها) /دیگران (بدها) مثل گذشته کار نمیکند که همکار من اهل سنت است و دوست من عرب است و شوهر او ترک است و این دوستم حجاب کامل دارد و روزه میگیرد و آن یکی هیچ حجاب و اعتقاد ندارد و همه کنار هم زندگی میکنیم و هم را «به چهره» میشناسیم.
تعداد آدمهایی که بسادگی حاضر نیستند همرنگ جماعت شوند بیشتر از هر زمان دیگری است. برای همین حمله و هجوم و ارعاب هم قدرت سابق را ندارد. اساساً ترس قدرت سابق را ندارد، نه برای ساکت کردن و نه برای جلب همراهی و مشارکت.
✅ کار سخت شده است، برای همه سخت شده است. هر استعارهای که رونمایی میشود ظرف چند روز ترک میخود؛ مثلا مدتی «جنگ تمیز» باب شده بود.
تازگی پیامی در اینستاگرام دستبه دست میشود که «موافق حمله نظامی دو سه هفتهای به ایران» است چون
✅ استعارۀ «بیماری»، استعاره محبوبی است و از میان بیماریها «سرطان» از همه محبوبتر است چون مستلزم درمان تهاجمی و آسیبهای جدی و جبرانناپذیر است. سانتاگ در بیماری به مثابه استعاره مشخصاً درباره استفاده از استعاره «سرطان» برای توجیه خشونت ریشهسوز نوشته است و در ضمن به این نکته هم اشاره کرده که استفاده از چنین استعارههایی چگونه بر فهم مردم از بیماری سرطان تأثیر منفی میگذارد.
✅ صرفنظر از اینکه رای ما مردم عادی چه اهمیتی برای تصمیم برجنگ دارد؛ آنقدر که من دیدهام توجیهها «نمیگیرند»، ولی تلاش برای ساختن قصه ادامه دارد. قصههایی مثل آنچه خالد حسینی برای افغانستان نوشت و تصویری که از آمریکا ساخت. قصههایی مثل آنچه درباره ضرورت نجات زنان افغانستانی نوشتند تا حمله نظامی از آنسر دنیا را موجه جلوه دهند و مثل امروزی فراموش کنند کدام قصه از کی و چی بود.
✅ قصه نوشتن سخت شده، زیر آفتاب هیچ قصه تازهای نیست و از بختِ بدِ قصهگوها آدمها بیش از آنچه مصلحت باشد خواندهاند؛ آنهم به فارسی با ترجمه خوب و چاپ تمیز.
@neocritic
✅ زبان فارسی هیچ وقت به اندازه امروز کتاب و آدم کتابخوان نداشته است. ایران هیچ وقت به اندازه امروز زن و مرد تحصیلکرده و اهلفکر نداشته است. امکانات فضای مجازی هم هست. برای همین راحت نمیشود قصه ساخت. قصهها شوقی برنمیانگیزند و راحت باور نمیشوند. رسانه مثل گذشته کافی نیست، صدای بلند مثل سابق ساکت نمیکند، انحصارطلبی راحت پذیرفته نمیشود.
تقسیمبندی ما (خوبها) /دیگران (بدها) مثل گذشته کار نمیکند که همکار من اهل سنت است و دوست من عرب است و شوهر او ترک است و این دوستم حجاب کامل دارد و روزه میگیرد و آن یکی هیچ حجاب و اعتقاد ندارد و همه کنار هم زندگی میکنیم و هم را «به چهره» میشناسیم.
تعداد آدمهایی که بسادگی حاضر نیستند همرنگ جماعت شوند بیشتر از هر زمان دیگری است. برای همین حمله و هجوم و ارعاب هم قدرت سابق را ندارد. اساساً ترس قدرت سابق را ندارد، نه برای ساکت کردن و نه برای جلب همراهی و مشارکت.
✅ کار سخت شده است، برای همه سخت شده است. هر استعارهای که رونمایی میشود ظرف چند روز ترک میخود؛ مثلا مدتی «جنگ تمیز» باب شده بود.
تازگی پیامی در اینستاگرام دستبه دست میشود که «موافق حمله نظامی دو سه هفتهای به ایران» است چون
سرطان بدخیمی به جان ایران افتاده است که احتمالاً درمانش فقط یک «جراحی» است با درد و رنج، ولی خوب میشویم
(قلب سبز، قلب سفید، قلب قرمز)
✅ استعارۀ «بیماری»، استعاره محبوبی است و از میان بیماریها «سرطان» از همه محبوبتر است چون مستلزم درمان تهاجمی و آسیبهای جدی و جبرانناپذیر است. سانتاگ در بیماری به مثابه استعاره مشخصاً درباره استفاده از استعاره «سرطان» برای توجیه خشونت ریشهسوز نوشته است و در ضمن به این نکته هم اشاره کرده که استفاده از چنین استعارههایی چگونه بر فهم مردم از بیماری سرطان تأثیر منفی میگذارد.
✅ صرفنظر از اینکه رای ما مردم عادی چه اهمیتی برای تصمیم برجنگ دارد؛ آنقدر که من دیدهام توجیهها «نمیگیرند»، ولی تلاش برای ساختن قصه ادامه دارد. قصههایی مثل آنچه خالد حسینی برای افغانستان نوشت و تصویری که از آمریکا ساخت. قصههایی مثل آنچه درباره ضرورت نجات زنان افغانستانی نوشتند تا حمله نظامی از آنسر دنیا را موجه جلوه دهند و مثل امروزی فراموش کنند کدام قصه از کی و چی بود.
✅ قصه نوشتن سخت شده، زیر آفتاب هیچ قصه تازهای نیست و از بختِ بدِ قصهگوها آدمها بیش از آنچه مصلحت باشد خواندهاند؛ آنهم به فارسی با ترجمه خوب و چاپ تمیز.
@neocritic
👍47❤10
Forwarded from مطالعات جنسیت و سکسوالیته
زن، تخیل سیاسی و انقلاب.pdf
523.8 KB
📕زن، تخیّل سیاسی و انقلاب
✍️ شیوا علینقیان
ناشر: کارگروه مطالعات جنسیت و سکسوالیته
آیا میتوان انقلابی را تصور کرد که مشروعیت خود را نه از بازتعریف اخلاقی بدن زن، بلکه از تضمین برابری مادی، حقوقی و سیاسی آنان بهدست آورد؟
این مقاله میکوشد از «بدنمندی زنانه در تخیل سیاسی» سخن بگوید، یعنی قرار دادن تجربه زیسته بدنمند، کار بازتولیدی، مراقبت، خشونت روزمره و نابرابری ساختاری در مرکز فهم سیاست. از این منظر، سیاست صرفاً رقابت بر سر تصاحب قدرت و شیوههای آن نیست، بلکه بازآرایی روابطی است که در سطح بدنها، خانهها و فضاهای روزمره شکل میگیرد. این مقاله تأکید میکند که هر تحول سیاسی ناگزیر از بازتنظیم نسبت میان دولت، خانواده و بدن است. از اینرو آزادی اگر بخواهد از سطح نمادین فراتر رود و به دگرگونی واقعی روابط قدرت منتهی شود، نیازمند بازاندیشی در نسبت بدن، خانواده و اقتصاد مراقبتی است.
#دی_۱۴۰۴
#تخیل_سیاسی
#بدن_زن
@anthropologyofgender
✍️ شیوا علینقیان
ناشر: کارگروه مطالعات جنسیت و سکسوالیته
آیا میتوان انقلابی را تصور کرد که مشروعیت خود را نه از بازتعریف اخلاقی بدن زن، بلکه از تضمین برابری مادی، حقوقی و سیاسی آنان بهدست آورد؟
این مقاله میکوشد از «بدنمندی زنانه در تخیل سیاسی» سخن بگوید، یعنی قرار دادن تجربه زیسته بدنمند، کار بازتولیدی، مراقبت، خشونت روزمره و نابرابری ساختاری در مرکز فهم سیاست. از این منظر، سیاست صرفاً رقابت بر سر تصاحب قدرت و شیوههای آن نیست، بلکه بازآرایی روابطی است که در سطح بدنها، خانهها و فضاهای روزمره شکل میگیرد. این مقاله تأکید میکند که هر تحول سیاسی ناگزیر از بازتنظیم نسبت میان دولت، خانواده و بدن است. از اینرو آزادی اگر بخواهد از سطح نمادین فراتر رود و به دگرگونی واقعی روابط قدرت منتهی شود، نیازمند بازاندیشی در نسبت بدن، خانواده و اقتصاد مراقبتی است.
#دی_۱۴۰۴
#تخیل_سیاسی
#بدن_زن
@anthropologyofgender
❤16
✍🏻
امروز دیدم روبهروی آبخوری در ایستگاه مترو پاراوان گذاشته بودند با پیامی به این مضمون
✅ به چشمم حرکت خوبی آمد. از نوجوانی قوانین مربوط به ماهرمضان و منع «روزهخواری» در فضای عمومی برایم عجیب بود. قوانین وضعیت مردِ مسلمانِ بالغِ سالم را معیار قرار داده بود.
در این قوانین بچهها را ندیده بودند و جمع زیادی از زنها را و غیرمسلمانها را و بیماران و سالمندان را و مسافران را. با تاکید میگویم «ندیده گرفته بودند» چون در دانشگاهها و ادارات هم بوفهها، آبدارخانهها و حتی آبخوریها را میبستند.
✅ انگار عمدی درکار بود تا کسی که روزه نبود تحقیر شود. اگر همراهش آب نداشت و مثلا میخواست همراه با قرصاش آب بنوشد چاره نداشت که از سرویس بهداشتی آب بردارد. جایی در دانشگاه یا اداره پنهان شود و جویدهنجویده لقمهای ببلعد. باید بشکند حالا که به هر دلیلی روزه نیست. باید عملا بفهمد که کمتر از دیگران محترم است.
✅ این قسم اجبار بیش از آنکه در پی حفظ احترام باشد دنبال اقتدار بود و تحقیر و دادن احساس ترس و شرم. تحقیر معمولا برای ایجاد احساس حقارت در افراد کاربرد دارد. استفاده از شیوههای تحقیرآمیز به انسانهای واقعی که ممکن است کودک یا بیمار یا سالمند یا زنی در موقعیت خاص یا غیرمسلمان باشند اهمیت نمیدهد، «انسان» است که مهم است. انسان هم یعنی مرد مسلمان بالغ سالم روزهدار. بقیه قرار نیست دیده شوند، توگویی اصلا وجود ندارند.
✅ حذف ولی آدمها را محو نمیکند. خشم و انزجاری ایجاد میکند که حتی نمیتوانیم درک درستی از آن داشته باشیم، چون نمیبینیمش. قرار نیست ببینیم.
گم ولی نخواهد شد. هر زمان فرصت پیدا کند در قالب خشم، خشونت و یا انتقام سربرمیآورد و شوکه میکند ما را که چه شد شعار دانشجوی ما این شد؟
@neocriric
امروز دیدم روبهروی آبخوری در ایستگاه مترو پاراوان گذاشته بودند با پیامی به این مضمون
آب آداب دارد
رمضان است، همدیگر را درک کنیم
✅ به چشمم حرکت خوبی آمد. از نوجوانی قوانین مربوط به ماهرمضان و منع «روزهخواری» در فضای عمومی برایم عجیب بود. قوانین وضعیت مردِ مسلمانِ بالغِ سالم را معیار قرار داده بود.
در این قوانین بچهها را ندیده بودند و جمع زیادی از زنها را و غیرمسلمانها را و بیماران و سالمندان را و مسافران را. با تاکید میگویم «ندیده گرفته بودند» چون در دانشگاهها و ادارات هم بوفهها، آبدارخانهها و حتی آبخوریها را میبستند.
✅ انگار عمدی درکار بود تا کسی که روزه نبود تحقیر شود. اگر همراهش آب نداشت و مثلا میخواست همراه با قرصاش آب بنوشد چاره نداشت که از سرویس بهداشتی آب بردارد. جایی در دانشگاه یا اداره پنهان شود و جویدهنجویده لقمهای ببلعد. باید بشکند حالا که به هر دلیلی روزه نیست. باید عملا بفهمد که کمتر از دیگران محترم است.
✅ این قسم اجبار بیش از آنکه در پی حفظ احترام باشد دنبال اقتدار بود و تحقیر و دادن احساس ترس و شرم. تحقیر معمولا برای ایجاد احساس حقارت در افراد کاربرد دارد. استفاده از شیوههای تحقیرآمیز به انسانهای واقعی که ممکن است کودک یا بیمار یا سالمند یا زنی در موقعیت خاص یا غیرمسلمان باشند اهمیت نمیدهد، «انسان» است که مهم است. انسان هم یعنی مرد مسلمان بالغ سالم روزهدار. بقیه قرار نیست دیده شوند، توگویی اصلا وجود ندارند.
✅ حذف ولی آدمها را محو نمیکند. خشم و انزجاری ایجاد میکند که حتی نمیتوانیم درک درستی از آن داشته باشیم، چون نمیبینیمش. قرار نیست ببینیم.
گم ولی نخواهد شد. هر زمان فرصت پیدا کند در قالب خشم، خشونت و یا انتقام سربرمیآورد و شوکه میکند ما را که چه شد شعار دانشجوی ما این شد؟
@neocriric
👍75❤12
✍🏻
درباره طرفداری و آرمان بیطرفی
آنچه میدانیم و بالاتر از آن، آنچه نمیدانیم از پی منافع یا اگر بهتر میپسندید «مصلحتهایی» شکل گرفته است. کسی که از بالای برج به پایین نگاه میکند متفاوت میبیند در مقایسه با آنکه از پایین به بالا. ولی الزما آن که از بالا نگاه میکند و مدعی نگاه «کلی» است، بهتر، درستتر، «بیطرفتر» نمیبیند. او حتی اگر حسن نیت هم داشته باشد، اغلب آنقدر دور شده و جزئیات را حذف کرده که عملاً نمیبیند. ضمن اینکه نگاه کلی او تحت هیچ شرایطی نمیتواند «از چشم خدا» باشد. هم به میدان دیدش بستگی دارد و هم باورهایی که از خلال آن جهان را تفسیر میکند. کسانی که آن پایین زندگی میکنند، در بدنهای مختلف و با عواطف و تجربههای متفاوت، هر یک منبعی معتبر برای شناخت کل هستند. نگاه کلنگری که ادعای «جامعیت» دارد؛ این جامعیت را نه از درشمارآوردن بیشترین دیدگاهها که از حذف بیشترین «جزئیات» و حتی گاهی سرکوب آنها بدست آورده است.
@neocritic
درباره طرفداری و آرمان بیطرفی
آنچه میدانیم و بالاتر از آن، آنچه نمیدانیم از پی منافع یا اگر بهتر میپسندید «مصلحتهایی» شکل گرفته است. کسی که از بالای برج به پایین نگاه میکند متفاوت میبیند در مقایسه با آنکه از پایین به بالا. ولی الزما آن که از بالا نگاه میکند و مدعی نگاه «کلی» است، بهتر، درستتر، «بیطرفتر» نمیبیند. او حتی اگر حسن نیت هم داشته باشد، اغلب آنقدر دور شده و جزئیات را حذف کرده که عملاً نمیبیند. ضمن اینکه نگاه کلی او تحت هیچ شرایطی نمیتواند «از چشم خدا» باشد. هم به میدان دیدش بستگی دارد و هم باورهایی که از خلال آن جهان را تفسیر میکند. کسانی که آن پایین زندگی میکنند، در بدنهای مختلف و با عواطف و تجربههای متفاوت، هر یک منبعی معتبر برای شناخت کل هستند. نگاه کلنگری که ادعای «جامعیت» دارد؛ این جامعیت را نه از درشمارآوردن بیشترین دیدگاهها که از حذف بیشترین «جزئیات» و حتی گاهی سرکوب آنها بدست آورده است.
@neocritic
Telegraph
درباره طرفداری و آرمان بیطرفی
لابد شما هم دیدهاید فیلمهایی از تجمعات خارج از کشور که گروهی با ادبیات تهاجمی فردی را با دوربین دوره میکنند: «بگو جاوید شاه! بگو جاوید شاه!». او هم اغلب با لبخند ماسیده تکرار میکند «جاوید شاه!». رهایش میکنند و سراغ نفر بعد میروند. این صحنه نه فقط…
👏16👍11
✍🏻
وزیر میراث فرهنگی اعلام کرده با موافقت رئیسجمهور، نوروز ۱۴۰۵ «نوروز وفاق و همدلی» نام گرفته است. همین سالی که احتمالاً چندهزار خانواده ایرانی کنار محل دفن عزیزانشان سال را تحویل خواهند کرد (اگر اجازه دهند)
✅ دولت چهاردهم با شعار وفاق سر کار آمد. خیلی زود، وفاق به «دعوا نکنیم» ترجمه شد. این ترجمۀ ظاهراً صلحجویانه، در واقع تفسیر خطرناکی بود. «دعوا نکنیم» وقتی یکی از طرفین «دعوا» ابزار قدرت، رسانه، نهاد و امکان تعریف «مردم» را در اختیار دارد و طرف دیگر تنها بدن و صدایش را، چیزی جز نام مودبانهای برای دعوت به تسلیم نیست؛ نهایتاً با اندکی غرولند بیخطر.
✅ بعداز آنچه در دولت «وفاق» گذشت، تعجبی ندارد اگر بخشی از نیروهایی که تا همین انتخابات اخیر از مسیر صندوق رأی دنبال تغییر بودند، به این نتیجه برسند که از درون سازوکار رسمی شنیده نمیشوند.
وقتی امکان «در شمار مردم بودن» به رسمیت شناخته نمیشود، بخشی از معترضان دیر یا زود به این جمعبندی میرسند که قواعد بازی یکطرفه است، پس ما هم خسته از نقش کتکخور دائمی این «دعوا»، که هیچ راهی برای مصالحه در آن نیست، از قلدرترینهای جهان درخواست کمک میکنیم!
✅ وفاق، اگر به معنای «دعوانکنیم» یا همان نادیده گرفتن تعارض باشد، در جامعهای که در آن تعارضهای واقعی و ساختاری وجود دارد، نه درمان که انکار درد است آقایان پزشکان و مهندسان و نظامیان.
تعارض را نمیتوان با توصیه اخلاقی از میان برد. وفاقِ تقلیلیافته به نصیحهالملوک یا طالب سکوت و مدارای طرف بیقدرت، بیش از آنکه فضیلت باشد، سازوکاری «نفاقآمیز» برای مهار صداهای زندگان و مردگان است.
✅ درخواست برای «بهرسمیتشناسی» همیشه از پایین آغاز شده است. هیچ قدرتی در تاریخ، پیشاپیش و داوطلبانه ضرورت شنیدنِ صدای حاشیه را کشف نکرده است؛ این ضرورت همواره در اثر فشار اجتماعی بهوجود آمده. وفاق و همدلی اگر مساوی «بیصدا بودن» یا تن دادن به سازوکارهای حذفی است، وفاق نیست، جذب شدن در نظمِ خودشیفتۀ مسلط است.
✅ این به اصطلاح «وفاق» تا آنجا پذیرفتنی است که پژواک صدای قدرت باشید، زخمهای او را مرهم بگذارید و با هر روش و شعاری که میتوانید، از نشاط نوروزی و مفاهیم روانشناختی تا ایدههای اقتصاددانان و جامعهشناسان غربی گرفته تا توصیههای امام علی، برایش مشارکت و آرامش ایجاد کنید و نظارهگر باشید چگونه هر ساز ناکوک شکسته میشود.
دکتر امیری صالحی گفته
@neocritic
وزیر میراث فرهنگی اعلام کرده با موافقت رئیسجمهور، نوروز ۱۴۰۵ «نوروز وفاق و همدلی» نام گرفته است. همین سالی که احتمالاً چندهزار خانواده ایرانی کنار محل دفن عزیزانشان سال را تحویل خواهند کرد (اگر اجازه دهند)
وفاق: هماهنگی؛ با یکدیگر همکاری کردنهر دو واژه علاوه بر دعوت به همراهی مایههای قوی از «محبت جمعی» در خود دارند.
همدلی: درک حالات هیجانی شخص دیگر با مشاهدۀ وضع و حال هیجانی او
✅ دولت چهاردهم با شعار وفاق سر کار آمد. خیلی زود، وفاق به «دعوا نکنیم» ترجمه شد. این ترجمۀ ظاهراً صلحجویانه، در واقع تفسیر خطرناکی بود. «دعوا نکنیم» وقتی یکی از طرفین «دعوا» ابزار قدرت، رسانه، نهاد و امکان تعریف «مردم» را در اختیار دارد و طرف دیگر تنها بدن و صدایش را، چیزی جز نام مودبانهای برای دعوت به تسلیم نیست؛ نهایتاً با اندکی غرولند بیخطر.
✅ بعداز آنچه در دولت «وفاق» گذشت، تعجبی ندارد اگر بخشی از نیروهایی که تا همین انتخابات اخیر از مسیر صندوق رأی دنبال تغییر بودند، به این نتیجه برسند که از درون سازوکار رسمی شنیده نمیشوند.
وقتی امکان «در شمار مردم بودن» به رسمیت شناخته نمیشود، بخشی از معترضان دیر یا زود به این جمعبندی میرسند که قواعد بازی یکطرفه است، پس ما هم خسته از نقش کتکخور دائمی این «دعوا»، که هیچ راهی برای مصالحه در آن نیست، از قلدرترینهای جهان درخواست کمک میکنیم!
✅ وفاق، اگر به معنای «دعوانکنیم» یا همان نادیده گرفتن تعارض باشد، در جامعهای که در آن تعارضهای واقعی و ساختاری وجود دارد، نه درمان که انکار درد است آقایان پزشکان و مهندسان و نظامیان.
تعارض را نمیتوان با توصیه اخلاقی از میان برد. وفاقِ تقلیلیافته به نصیحهالملوک یا طالب سکوت و مدارای طرف بیقدرت، بیش از آنکه فضیلت باشد، سازوکاری «نفاقآمیز» برای مهار صداهای زندگان و مردگان است.
✅ درخواست برای «بهرسمیتشناسی» همیشه از پایین آغاز شده است. هیچ قدرتی در تاریخ، پیشاپیش و داوطلبانه ضرورت شنیدنِ صدای حاشیه را کشف نکرده است؛ این ضرورت همواره در اثر فشار اجتماعی بهوجود آمده. وفاق و همدلی اگر مساوی «بیصدا بودن» یا تن دادن به سازوکارهای حذفی است، وفاق نیست، جذب شدن در نظمِ خودشیفتۀ مسلط است.
✅ این به اصطلاح «وفاق» تا آنجا پذیرفتنی است که پژواک صدای قدرت باشید، زخمهای او را مرهم بگذارید و با هر روش و شعاری که میتوانید، از نشاط نوروزی و مفاهیم روانشناختی تا ایدههای اقتصاددانان و جامعهشناسان غربی گرفته تا توصیههای امام علی، برایش مشارکت و آرامش ایجاد کنید و نظارهگر باشید چگونه هر ساز ناکوک شکسته میشود.
دکتر امیری صالحی گفته
باید از تمام حاشیهها عبور کنیم...باید کدورتها را در داخل و خارج از کشور کنار بگذاریم و همدلی و از همه مهمتر «وفاق» را سرلوحه کار خود قرار دهیم.✅ پس قرار نیست «اعتراضات» فراتر از «حاشیه» و «کدورت» به عنوان کنشهایی معتبر به رسمیت شناخته شوند. صداهایی که پیشتر ساکتشده بودند و درخلال اعتراضات هم با خشونت ساکت شدند، پس از واقعه نیز قرار است به اسم همدلی (با چه کسی؟) «ساکت شوند»؟
@neocritic
👍30👎3
✍🏻
این روزها به تنها چیزی که فکر کردهام بچههای دبستان میناب بوده. فکر کردهام اگر ماندم، اگر عمری بود، کاش بتوانم برای زنده ماندن اسم و آرزوهای همه کودکان ازدسترفتهمان در میناب کاری کنم.
باقی به حیرت و حیرانی و حالت تهوع گذشته. انگار خوابم و توی خواب خوبآلودم از صبح شنبه که دیدم چطور زنان و مردان دوست و همکار، مثل کبوتر که از قفس، بالبالزنان، با چهرههایی که رنگ نداشت، دنبال بچههایشان راهی مدرسهها شدند. آن لحظه که همکاری، منِ مبهوت را از کنار اتوبان سوار کرد تا به یک ایستگاه مترو برساند و دیدم دخترک زیبایی با دو گیس بافته با کوله صورتی روی صندلی عقب دارد که دارد با سکسکه اشکهایش را از زیر عینک گردش پاک میکند.
تهران هدف حمله و بمباران است، ولی عکس جنگ ۱۲ روزه، تعداد زیادی از مردم همچنان توی شهرند، مغازههای ضروری بازند. اینترنت بسته است. بعد از حملههای هولناک، برخی روی بامها تماشا میکنند، خیره، فقط نگاه میکنند و نمیترسند. من ندیدم کسی برقصد. از روز اول در قیامت مترو تا امروز هیچ رنگی مگر پریدگی و هیچ ردی جز نگرانی ندیدهام در چهرهها.
دود از خاکستر رویاها و روزهای زندگیهای ما و بچههای ماست که نوبهنو بلند میشود و «تلفات» شما. دست بالا درحال تولید محتوای فیلمهای انتقادی آینده سینمای هالیود هستیم. همانها که زود به فارسی دوبله میشود و شبکه افق سالی چندبار نشان میدهد. بخشی از «نمایش» شما.
قاف زنگ زد. داشت میرفت. گفت از حملههای عصبی شدید بعداز جنگ میترسد. گفت اگر میزد و خودم و خانهمان باهم دفن میشدیم مشکلی نداشتم. حاصل همه عمر کارمان شده این «لانه موش» که اگر برود، یعنی که عمرمان رفته. کار نمیشود کرد. افقی هم نیست.
هربار حمله میشود و در کنجِ بهخیالمان امنِ خانه پناه میگیریم فکر میکنم باید برویم. تمام که میشود فکر میکنم چرا آخر؟ تا کی اصلا؟ تصمیم به رفتن و آواره شدن برای مدتی نامعلوم آسان نیست. سخت بوده که خیلیها هستند، وگرنه مثل بار قبل کبوترها و کلاغها و گربهها بهحال مرگ افتاده بودند از گرسنگی.
باز بودن برخی مغازهها، دویدن صبحگاهی برخی آدمها، قدمزدن جمعی مسنترها، باغبانی درانتظار بهار در باغچه برخی ساختمانها و خانهتکانی برخی همسایهها برایم عجیب است. همسرم میگوید ایرانی اگر غیراز این بود ایرن به امروز نمیرسید. فکر میکند باید بهخودمان مسلط باشیم ببینیم چه کمکی میتوانیم بههم بکنیم برای تابآوری در این شرایط و تنها نماندن گرفتارها به بیماری و سالمندی و تنهایی و بیامیدی... اعصاب من ولی خیلی ضعیف شده.
گاهی پناهنده خانه خواهرم و همسرش میشویم، همکفاند، لرزش دروپنجرهها بهوقت انفجار در خانه آنها خیلی کمتر است. صدای سوت ممتد عبور جنگنده نمیآید. ستونهای سفید و سیاه و خاکستری دود پیدا نیست.
امسال کادوهای تولدم را پیشپیش گرفتم با این قید که «شاید هم را ندیدیم». در شرایط جنگی هر قدم و اقدامی، حتی هر آرزو و رویایی یک «شاید» محکم، یک «بهشرط» خیلی نزدیک دارد... مادر من موقع جنگ هشتساله کلی خرتوپرت برای دخترهای خردسالش کنار گذاشته بود که اگر بیمادر شدند.
سال دارد به آخر میرسد. سالی که تقسیمات آن نه هفتهبههفته؛ نه ماهبهماه که جنگبهجنگ، رنجبهرنج، داغبهداغ و خونبهخون بوده است.
@neocritic
این روزها به تنها چیزی که فکر کردهام بچههای دبستان میناب بوده. فکر کردهام اگر ماندم، اگر عمری بود، کاش بتوانم برای زنده ماندن اسم و آرزوهای همه کودکان ازدسترفتهمان در میناب کاری کنم.
باقی به حیرت و حیرانی و حالت تهوع گذشته. انگار خوابم و توی خواب خوبآلودم از صبح شنبه که دیدم چطور زنان و مردان دوست و همکار، مثل کبوتر که از قفس، بالبالزنان، با چهرههایی که رنگ نداشت، دنبال بچههایشان راهی مدرسهها شدند. آن لحظه که همکاری، منِ مبهوت را از کنار اتوبان سوار کرد تا به یک ایستگاه مترو برساند و دیدم دخترک زیبایی با دو گیس بافته با کوله صورتی روی صندلی عقب دارد که دارد با سکسکه اشکهایش را از زیر عینک گردش پاک میکند.
تهران هدف حمله و بمباران است، ولی عکس جنگ ۱۲ روزه، تعداد زیادی از مردم همچنان توی شهرند، مغازههای ضروری بازند. اینترنت بسته است. بعد از حملههای هولناک، برخی روی بامها تماشا میکنند، خیره، فقط نگاه میکنند و نمیترسند. من ندیدم کسی برقصد. از روز اول در قیامت مترو تا امروز هیچ رنگی مگر پریدگی و هیچ ردی جز نگرانی ندیدهام در چهرهها.
دود از خاکستر رویاها و روزهای زندگیهای ما و بچههای ماست که نوبهنو بلند میشود و «تلفات» شما. دست بالا درحال تولید محتوای فیلمهای انتقادی آینده سینمای هالیود هستیم. همانها که زود به فارسی دوبله میشود و شبکه افق سالی چندبار نشان میدهد. بخشی از «نمایش» شما.
قاف زنگ زد. داشت میرفت. گفت از حملههای عصبی شدید بعداز جنگ میترسد. گفت اگر میزد و خودم و خانهمان باهم دفن میشدیم مشکلی نداشتم. حاصل همه عمر کارمان شده این «لانه موش» که اگر برود، یعنی که عمرمان رفته. کار نمیشود کرد. افقی هم نیست.
هربار حمله میشود و در کنجِ بهخیالمان امنِ خانه پناه میگیریم فکر میکنم باید برویم. تمام که میشود فکر میکنم چرا آخر؟ تا کی اصلا؟ تصمیم به رفتن و آواره شدن برای مدتی نامعلوم آسان نیست. سخت بوده که خیلیها هستند، وگرنه مثل بار قبل کبوترها و کلاغها و گربهها بهحال مرگ افتاده بودند از گرسنگی.
باز بودن برخی مغازهها، دویدن صبحگاهی برخی آدمها، قدمزدن جمعی مسنترها، باغبانی درانتظار بهار در باغچه برخی ساختمانها و خانهتکانی برخی همسایهها برایم عجیب است. همسرم میگوید ایرانی اگر غیراز این بود ایرن به امروز نمیرسید. فکر میکند باید بهخودمان مسلط باشیم ببینیم چه کمکی میتوانیم بههم بکنیم برای تابآوری در این شرایط و تنها نماندن گرفتارها به بیماری و سالمندی و تنهایی و بیامیدی... اعصاب من ولی خیلی ضعیف شده.
گاهی پناهنده خانه خواهرم و همسرش میشویم، همکفاند، لرزش دروپنجرهها بهوقت انفجار در خانه آنها خیلی کمتر است. صدای سوت ممتد عبور جنگنده نمیآید. ستونهای سفید و سیاه و خاکستری دود پیدا نیست.
امسال کادوهای تولدم را پیشپیش گرفتم با این قید که «شاید هم را ندیدیم». در شرایط جنگی هر قدم و اقدامی، حتی هر آرزو و رویایی یک «شاید» محکم، یک «بهشرط» خیلی نزدیک دارد... مادر من موقع جنگ هشتساله کلی خرتوپرت برای دخترهای خردسالش کنار گذاشته بود که اگر بیمادر شدند.
سال دارد به آخر میرسد. سالی که تقسیمات آن نه هفتهبههفته؛ نه ماهبهماه که جنگبهجنگ، رنجبهرنج، داغبهداغ و خونبهخون بوده است.
@neocritic
❤43😢19