Critic l مریم نصر
3.16K subscribers
374 photos
56 videos
29 files
332 links
«بودن در زمانه خود … مخالفت با زمانه خود است، بودنِ نقاد در زمانه خود است، بیرون از قاب زمانه بودن است»
فرانسواز دستور

تماس: Maryam.nasr[at] gmail.com
Download Telegram
✍

«هرقدر دلمان برای چیزی بتپد باید درباره آن چیز باوجدان‌تر بیاندشیم»

زاگزبسکی

یادم نیست کی و کجا و اصلا از قول چه کسی، ولی نوشته بود این اصطلاح «زندگی معمولی» که از بعد از ۱۴۰۱ افتاد بر زبان جوان‌های ما هم از آن انگاره‌ها و مفاهیم «نواستعماری» است که شبکه‌های اجتماعی فجازیِ سرمایه‌داری ساخته‌اند برای ایجاد حسرت و چپاول ملت‌های آن سر دنیا.

اینکه بگوییم «زندگی معمولی» صرفاً یک برساخته نواستعماری و رسانه‌ای سرمایه‌داری است، در نگاه اول جذاب به نظر می‌رسد، چون راحت حسرت را به یک ابزار ایدئولوژیک و اقتصادی تقلیل می‌دهد. اما برای ماها که با کارکرد «صداخفه‌کن» این برچسب‌زنی‌ها آشناییم، این قسم تحلیل در واقع نوعی انکار نیازهای اولیه و مشروع انسانی است. «زندگی معمولی» به معنای داشتن امنیت و پناه و سرپناه؛ داشتن و دادن عزت و عشق و مراقبت؛ داشتن آزادی و امکان دنبال کردن رویاها؛ مزد زحمت را گرفتن و رسیدن بعد از دویدن...این‌ها عناصر پایه‌ای کرامت انسانی‌اند که در هر جغرافیایی حق مشروع‌اند، نه تجملاتی هستند و نه وارداتی. آنچه واقعاً نواستعماری است دریغ کردن این‌ها از آدم‌هاست.

شب دهمین روز دومین جنگ امسال، جنگنده‌های دشمن دارند شهر را شخم می‌زنند و همچنان فکر می‌کنم هیچ فضیلتی در جنگ و مرگ نیست، ولی مگر می‌شود مستقل از جبر جغرافیایی به زندگی و مرگ و فضیلت‌های هریک فکر کرد؟ زندگیِ هر لحظه و از هرسو در معرض تهدید چطور می‌تواند «معمولی» باشد؟
«معمولی» برای چه کسی؟ «معمولی» برای کجا؟ چشم بچرخانیم به‌اطراف، مردم کدام‌یک از کشورهای همسایه ما «زندگی معمولی» دارند؟ چه‌چیزها/ چه کسانی این زندگی معمولی را گروگان گرفته‌اند؟ برای این «زندگی معمولی» چقدر باید هزینه کنیم؟ چه بدهیم؟ چه بگیریم؟ آیا زندگی‌خواهی بی‌قیدوشرط است؟

دیروز از پنجره تماشای پرنده‌ها می‌کردم که از آبِ سیاهِ جمع شده از بارانِ اسیدی از دود آتشِ مخازنِ نفت می‌خوردند. کلاغ‌ها و کبوترها و یاکریم‌ها، یک دم‌جنبانک خاکستری هم بود. فکر کردم چطور وجود نازک و ظریفش دوام آورده با این صداها و این هوای خفه و این آب سیاه...

این روزها که می‌گذرد بیشتر از قبل به‌نظرم می‌رسد زندگی، دست‌کم در این اقلیم، یعنی زنده‌ماندن در همسایگی مرگ، ساختن با علم به خرابی، تلاش کردن نه برای موفقیت که با علم به شکست‌. اینجاییم که بسازیم و ببینیم آنان‌که به غارت می‌آیند می‌کشند، می‌زنند و می‌آشوبند.
نقش و کاشی امانت‌مانده از گذشتگان را می‌شکافند و کسانی همچنان کودکانه که «نگران نباشید، بهترش را می‌سازیم». از ساختن چه می‌دانید؟ چقدر ساخته‌اید؟ بهترِ نقش جهان را می‌سازید؟ تا امروز چقدر از آنچه خراب کرده‌اند را ساخته‌اند؟ چندهزاربار زندگی گرفته‌اند، چندتا «زندگی معمولی» جاگذاشته‌اند؟

زندگی معمولی اینجا مبارزه‌ای سیزیف‌وار است. زندگی معمولی ساده نیست، پیچیده است. در هوای مرگ نفس می‌کشد. «معمول»‌ معادله‌ای چندمجهولی است که از تو می‌خواهد بمانی و با علم به همه این‌ها فعالانه ادامه دهی. زندگی‌خواهی در کنار وجود نزدیک مرگ مبارزه‌ای اخلاقی و معرفتی است، که چون بااهمیت است باید «باوجدان» درباره آن اندیشید و باورهای پیرامون آن را به نحوی شکل داد که از حق زیست باکرامت برای آدم‌های این سرزمین نگذرد و استیصال را با «هیجان حماسی» یا «زودباوری» تسکین ندهد.

صداها خوابید... تشنج شهر آرام گرفته



@neocritic
❤39👎4
✍
نفرین کاساندرا


کاساندرا در اساطیر یونان باستان نام شاهزاده‌ خانمی است که یکی از خدایان یعنی آپولون عاشق او شد و قدرت پیشگویی به او بخشید. کاساندرا عشق آپولون را پس زد. خداوند که نمی‌توانست موهبتی که داده بود پس بگیرد، او را نفرین کرد تا همچنان آینده را بداند، ولی کسی هشدار‌های او را باور نکند. بعد از آن شاهزاده خانم زیبا زندگی پر از رنج و تنهایی را تجربه کرد.

«نفرین کاساندرا» از جنبه‌های مختلف مورد توجه فیلسوفان، به‌ویژه معرفت‌شناس‌ها بوده است. تراژدی کاساندرا در واقع تراژدی دانستن است؛ وقتی باناباوری و بی‌اعتمادی مواجه شود.

خبرها و تحلیل‌ها را که پیگیری کنید می‌بینید امروز بیشتر از هر زمان دیگر «کاساندرا» داریم. بالغ بر بیست‌سال زندگی زیر سایه جنگ پر بوده از تحلیل‌هایی که نسبت به آنچه امروز با آن مواجهیم هشدار داده‌اند. از تحلیل‌های رسمی‌تر درباره «غیرقابل اعتماد بودن امریکا و نقشه‌های شوم اسرائیل» گرفته تا هشدارهایی درباره خطرات بین‌الملی بی‌پروایی‌ در ادبیات دیپلماتیک مقامات رسمی؛ تا مخاطرات اجتماعی از کار انداختن نهادهای انتخابی، تا پرهیزدادن از نشنیدن صداهای متفاوت و حذف نو به نوی گروه‌های مختلف ایرانیان از دایره «مردم»، تا توصیه برای پرهیز ازتعمیق شکافهای ناشی از بی‌عدالتی، خالص‌سازی، به‌رسمیت‌نشناختن، تقابل جای تعامل و...

پیام‌های عجیبی گرفتم وفتی درمیانه جنگ، هشت مارس را با پیامک به برخی دوستانم تبریک گفتم. از همه معنادارتر پیام متین دوست دوره دانشگاه واستاد علم سیاست بود:
مریم جان! مریم جان! مریم جان! (همین)

صدها کاساندرا و حتی خود آپولون نظاره می‌کنند که «ما گفتیم؛ شما نشنیدید» و این شما که نشنیدید در واقع همه مائیم. البته که مسئولیت یکسانی متوجه همگان نیست، ولی اگر وزن رنج و نگرانی را مقیاس و میزانی بود معلوم می‌شد هیچکدام سبک‌تر از دیگری نیستیم.

به تجربۀ من نشنیدن، برخاسته از سوءظن و «بی‌اعتمادی شدید و عمیق معرفتی» میان گروه‌های مختلف است. هر گروه، بسته به میزان قدرتی که داشت، محکم‌تر گوش خودش را گرفت. استدلال‌های هم را نشنیدیم و هم را نفهمیدیم و اصلاح نکردیم و از هم نیاموختیم.

تقابل‌ها چنان شعله‌وربود که امروز زیر آتشی که بر سر همه کاساندراهای وطن‌دوست در تروا می‌بارد، برخی دوستان هم را به‌جا نمی‌آورند و برخی منتقدان از دور می‌پرسند «وا چی شد! کم کم نمی‌شه فرق بین ارزشی‌ها و چپولا و اصلاح‌طلبا و زن-زندگی-آزادیا را فهمید!»

اهمیت فضیلت «اعتماد» در معرفت همین‌جاها خودش را به رخ می‌کشد. ما که حقیقتاً «ما» بودیم و هستیم به هم اعتماد نکردیم و هم را از دست دادیم. مارا خفه کردند که «نمی‌فهمید» و ما نشنیده گرفتیمشان که «نمی‌فهمند» و همدیگر را بی‌اعتبارکردیم که «نمی‌فهمی»...حال آنکه در موضوعی مشترک، فهم در انحصار هیچ چشم‌انداز خاصی نیست.

اساسا اعتمادِ صادقانه و پویا به همه شرکای معرفتیِ باوجدان، شرط شکل گرفتن فهم صحیح از موقعیت مشترک است. ما برای دانستن به هم نیاز داریم.

(شریک معرفتیِ باوجدان، متواضع است و اراده دارد برای فهمیدن و اصلاح. هم به حقیقت متعهد است و هم به دیگری و خیر مشترک.)


پ.ن
: عزیران گفتن ندارد ولی دسترسی من به اینترنت بسیار بسیار ناپایدار، کوتاه و موقتی است. فرسته را می‌گذارم تا به ساعتی که میل‌اش می‌کشد ارسال شود. نوشته‌ها در این شرایط بیش از آنکه اعلام موضع یا توسعه ایده منسجمی باشند قلمی کردن احوال و احساساتند. اغلب پیام‌ها را می‌بینم، ممنونم که می‌خوانید و اهمیت می‌دهید، ولی ممکن است به لحاظ فنی یا عاطفی نتوانم پاسخ دهم. عذرخواهم.

@neocritic
❤37👍5
✍

فیلمی از تجمعات ایرانیان حامی جنگ در خارج ازکشور در پیام‌رسان‌های داخلی دست بدست می‌شود که در آن به انگلیسی از تجمع‌کنندگان می‌پرسند به نظر آنان «کشته شدن این تعداد کودک تا امروز در حمله نظامی آمریکا واسرائیل به ایران ارزشش را داشت؟» و آن‌ها با چهره‌های هیجان‌زده می‌گویند:«صددرصد».

***
کسی نوشته بود در تجمع ایرانیان مخالف جنگ در یکی از کشورهای اروپایی فردی از کشورمیزبان از او پرسیده «چرا مخالف جنگی؟» و وقتی او از خسارتها و کشته‌شدن کودکان دبستانی گفته، آن فرد پاسخ داده «خب دوباره بچه می‌سازید. عوضش به آزادی و دموکراسی می‌رسید»

***
یکی از دوستانم تعریف می‌کرد صبحِ اولین روز حمله نظامی، خواهرش به او زنگ زده و گفته به مدرسه دخترش برود و بچه را بیاورد چون زانوهای خودش از اضطراب قفل شده و حتی نمی‌تواندروی پا بایستد. می‌گفت تا به مدرسه برسد و ماهرخ را در آغوش بگیرد مثل آدمیکه در باتلاقی پر از گل قدم بردارد وزن بدن خودش را بر زمین می‌کشیده و وقتی بچه را بغل کرده انگار زمین رهایش کرده باشد.

هیوم دربخش اخلاق رساله درباره طبیعت بشر به این مسئله، یعنی اهمیت «منظر» افراد در قضاوت اخلاقی، اشاره می‌کند و این واقعیت که دوری و نزدیکی ما به وقایع و پیوندهای احساسی ما با دیگر انسان‌ها بر قضاوتهای ما موثرند.

مثلا اگر از همان حامیان جنگ می‌پرسیدند آیا ارزشش را دارد که فرزند خودشان، همین دختر یا پسر کوچکی که در چمن‌های محوطه تجمع بازی می‌کند، در این جنگ کشته شود؟ احتمالا با همان هیجان که درباره «کودکان میناب»، تکرار نمی‌کردند «صددرصد».
همانگونه که بنا به گفته شاهدان عینی موضع جنگ‌طلبان داخلی هم اغلب تحت تاثیر موقعیت جغرافیایی‌شان در ایران و میزان حملات متغییر است.

گذشتن از «منظر جزئی» افرادِ مشخص مثل دایی ماهرخ و رسیدن به دیدگاهی «کلی و انتزاعی» مثل آن آقایِ غربیِ معتقد به صدور آزادی و دموکراسی از راه جنگ و تجاوز، یکی از دغدغه‌های برخی فیلسوفان اخلاق کلاسیک بود. برخی از این فیلسوفان می‌خواستند با بی‌اثر کردن عواطف، «سوگیری‌ها» را«اصلاح» کنند، و دلیلی هم نداریم برای اینکه خیال کنیم مانند اغلب سیاستمداران یا رسانه‌ها نیات شومی در سر داشته‌اند.

در دنیای معاصر ولی، فیلسوفان اخلاق درمورد میزان اعتبار اصول کلی تردید کرده‌اند: بواسطه تجربیات تلخ بشر از «اصلاح» و هم شک درباره ادعای بی‌طرفی عقلِ سرد، ایستاده در فاصله دورو ایمن.

انواع پژوهش‌های عصب‌شناختی، روانشناختی، اجتماعی و فلسفی نشان داده‌اند نه اصول کلی آنقدرها که ادعا می‌کنند بی‌طرف و جهان‌شمول هستند و نه عواطف آنقدر که ادعا می‌شود کور و گمراه‌کننده.

از قضادر جهانی انسانی، اراده بر پرورش عواطف مثبت در آدمیان می‌تواند به کمک عقلی بیاید که «کور-شفقت» و «بی‌پروا» است و به‌راحتی ابزار توجیه قساوت می‌شود.

عواطف زبان مشترک همه انسان‌ها هستند. می‌توانند «قضاوت‌های ارزشی» ما را عمیق‌تر کنند و وجدان‌ها را بیدارتر. تا بچه‌های هیچ کجای دنیا فقط عددهای «قابل جایگزین» نباشند:


هنا دهقانی، زهرا بهرامی، آتنا چملی‌نژاد، فاطمه درازهی، فاطمه سالاری، رضا جمشیان، اریا بهادری، علی اصغر زارعی، احمد سلطانی، حامد پری‌تقی‌نژاد، مهدیس نظری، امیرقاسم زائی، آراد احمدی‌زاده، سامان کریم‌زاده، فاطمه شهدادی، نادیا شهمیری، پرهام رنبری، محمود غلامیانی، فاطمه رهدار، امیر حسین رسولی، زهرا بهروزی، محمدحسام رئیسی، آتنا رئیسی، بنیامین جنگجو، محمدصدرا زارعی‌پور، مریم پازرک، لینا محمدی، ماندانا سالاری، سارا شایسته، ضحی پسند، اسرا ذاکری، سلمافرازی، فاطمه طاهری‌فرد، زهرا انصاری‌فرد، فاطمه فدوی حکمی، محمد زاری کوهستکی، اطهره زارعی، علیرضا زارعی، محمدرضا شهسواری، سمیرا بسارده، احسان سالمی‌نیا، فاطمه‌زهراکریمی، زینب بهرامی، محمد شهدوستی پور، رضا بارانی، آتنا احمد زاده، خدیجه درویشی،رقیه کریمی، رضا رنجبر، مرضیه بصیری، محمد مهدی چگینی‌نیایی، محمد کیان بهرامی، علی‌اکبرقربانی پاک، حنانه مهدی‌خواه، فرشته سنگرزاده، محمدعلیقربانی، پارسا مختاری‌نسب و...

در کنار بیش از صدو شصت دانش‌آموز کشته‌شده در حوادث دیماه در سراسر کشور

در کنار سی‌وچهار دانش‌آموز کشته شده در جنگ دوازده‌روزه خردادماه

که زندگی کوتاه‌شان در تاریکی سال 1404 گم شد.

@neocritic
❤38🙏3
Critic l مریم نصر
✍ «هرقدر دلمان برای چیزی بتپد باید درباره آن چیز باوجدان‌تر بیاندشیم» زاگزبسکی یادم نیست کی و کجا و اصلا از قول چه کسی، ولی نوشته بود این اصطلاح «زندگی معمولی» که از بعد از ۱۴۰۱ افتاد بر زبان جوان‌های ما هم از آن انگاره‌ها و مفاهیم «نواستعماری» است که…
📌
دکتر نغمه سهرابی، تاریخ پژوه و متخصص تاریخ معاصر ایران، در سابستیک خود ذیل عنوان
These Are the True Things
علاوه بر جستارهای شخصی، برخی از یادداشت‌های پژوهشگران ایرانی درباره ایران را به انگلیسی ترجمه می‌کند تا بی‌واسطه پل بزند میان فضاهای فکری ایرانیان داخل کشور و مخاطبان غیرفارسی زبان در سراسر دنیا.
یادداشت «زندگی معمولی» از این صفحه، با مقدمه وترجمه او را اینجا می‌توانید ببینید. از دکتر علیرضا دوستدار ممنونم که باعث آشنایی من با پروژه فکری ایشان شد.

@neocritic
❤8🤡2
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
این ویدئو را با صدا گوش کنید. حالت چهره وزیر را هم ببینید.

چندشب پیش منزل یکی از دوستانمان بودیم، بعد از افطار گروه بزرگی درحال شعار دادن از خیابان‌شان گذشتند. ابتدا شعار الله اکبر بود. بعد مرگ بر اسرائیل و مرگ بر امریکا

ادامه دادند:

مرگ بر فتنه‌گر
مرگ بر سازش‌گر

عین همین حالت چهره عراقچی را در صورت خودم حس کردم. یخ کردم و شک کردم...واقعا؟ در این شرایط؟

در ادامه وقتی در پاسخ به شعاری فریاد زدند «اتحاد! اتحاد!» مطمئن شدم با خودشان حرف می‌زنند، وگرنه نمی‌شود در شرایط جنگ، همانطور که برای دشمن مرگ می‌خواهی برای هم‌وطنانی که با تو اختلاف‌نظر دارند هم مرگ بخواهی و بعد فریاد بزنی «اتحاد...اتحاد».

«نفرت» از دیگری، در سیاست معمولا برای سازمان‌دهی و ایجاد هم‌سویی بکار می‌رود. به‌قول سارا احمد این نفرت نه در برابر عشق، که در همکاری با عشق (عشق به خود «ما» در برابر «آن‌ها») کار می‌کند.

اصحاب سیاست و سازماندهی به عملکرد اثربخش «نفرت» واقفند و نهایت استفاده را از آن می‌برند. وگرنه احوال امروزمان این نبود که نزدیک باشد دق کنیم از تماشای این‌همه نفرت(افروزی) بین هم‌وطنان داخل و خارج از قاب رسانه‌ها.

@neocritic
👍25🤡5
✍🏻

میوه فروش می‌گوید: «خانم آنجا دست‌کش پلاستیکی هست اگر می‌خواهید سوا کنید.» می‌گویم: «دستکش لازم ندارم.»
موقع حساب کردن می‌پرسد: چرا این‌ها را توی کیسه‌های جداگانه نریختید؟
+ چندتا پلاستیک واسه چندقلم میوه و سبزی؟
ـ داریم زیر بمب و موشک می‌میریم نگران کیسه‌ای؟
+ ما می‌میریم و این پلاستیک‌ها چندصد سال می‌مانند.

«زباله‌های ما تنها چیزهایی هستند که بیشتر از ما و خاطرۀ ما عمر می‌کنند»


با میوه و سبزی‌فروش‌ها به‌طور ویژه به مشکل برمی‌خورم. یک‌بار رسما تذکر دادم به فروشگاه‌ بزرگی که از آن‌ها خرید می‌کردم، بابت حجم پلاستیکی که برای بسته‌بندی استفاده می‌کنند. صادقانه گفتند این قسم بسته‌بندی روی پرستیژ فروشگاه و استقبال مشتریان تأثیر قابل توجهی دارد.

اینکه ما خیال می‌کنیم مالک جهانیم چیز تازه‌ای نیست و متعلق به فرهنگ خاصی هم نیست. خواجه نصیر در اخلاق ناصری می‌گوید:

عناصر و نبات و حیوان هرسه معونت نوع انسان کنند، هم به طریق آلت و هم به‌طریق خدمت و انسان معونت ایشان نکند...چه او شریف‌تر است و انسان خسیس‌تر...

نگاه عمیقا خودشیفته انسان به خودش، وقتی به دنیای مدرن رسید همه چیز را «منبع» مصرف دید.
تا امروز، و امروز بیش از هرزمان دیگر، ردپای انسان در کره زمین با دنبال‌کردن زباله‌ها ممکن است، ما بی‌وقفه زباله تولید می‌کنیم.

الیرابت اسپلمن فیلسوف کتابی درباره زباله نوشته با نام آشغال‌ حرف می‌زند (2016). آنجا می‌گوید زباله یک طبقه‌بندی اخلاقی و اجتماعی می‌سازد، «آشغال» مفهومی است که ما با توسل به آن مرز میان خوبی و بدی را ترسیم می‌کنیم: خانه نامرتب «آشغالدونی» است و استدلال ضعیف «آشغال» است و آدم نفرت‌انگیز هم مساوی «آشغال» که باید «دور» ریخته شوند تا ما تمیز و درست و خوب باشیم. مشارکت خود ما در تولید آشغال و همین‌طور آن جای «دوری» که این‌ها باید ریخته شوند مهم نیست.
باز اشاره کرده به اینکه میزان تولید زباله و هدر دادن منابع چطور همچون وسیله‌ای برای تمایز گذاشتن میان خود و بقیه کار می‌کند: دورریختنی‌هایی که با آن‌ها پز می‌دهیم.

***
هنوز دود بلند است از مخازن نفت اطراف تهران. جنگ بزرگترین ماشین تولید آوار و ضایعات در تاریخ بشر است. هیچ چیز به اندازه جنگ امکان ایجاد آلودگی ماندگار در جهان ندارد. با سرعت باورنکردنی اشیا را به «زباله» تبدیل می‌کند... ترامپ چند رو پیش گفت به وزیر جنگ خود گفته ناو غیرمسلح دنای ایران در آبهای آزاد را غرق نکنیم، بلکه تصرف کنیم؛ ولی وزیر گفته «بزنیم بیشتر حال می‌ده»

خود رئیس جمهور امریکا، برای تفاخر، بیش از هرچیز بر قدرت نظامی نابودگر تسلیحات امریکا تاکید می‌کند. نه فقط جان آدم‌ها که عواقب وحشتناک زیست‌محیطی جنگ بر سر چیزی مثل «نفت» آنقدر بی‌اهمیت است که ارزش اشاره ندارد.

هیچ چیز باسرعت و وسعت جنگ کاری که اسپلمن آن را «بی‌ارزش‌سازی» خوانده، انجام نمی‌دهد. در ثانیه جان موجودات زنده، حاصل عمر آدم‌ها، دارایی کشورها، میراث مادی و معنوی ملت‌ها، سرمایه نسل‌های آینده و محیط زیست انواع گیاهان و جانوران نابود می‌شود و از آن چیزی جز زباله، آلودگی و سم برجا نمی‌ماند.

***
هر مقاومتی دربرابر مصرف بی‌رویه تلاش برای تغییر مناسبات انسان با جهان است. مقاومت دربرابر منطق جنگ و سلطه است. مقاومت دربرابر استفاده ابزاری از جهانی است که ما بخشی از آن هستیم، نه مالک آن.


برای مطالعه نک

Spelman, Elizabeth V. (2016). Trash Talks: Revelations in the Rubbish. Oxford University Press.

@neocritic
❤29🤯3
تصویری است که از آهوهای پرشمار جزیره خارک دست‌به‌دست می‌شود.
@neocritic
❤28😢10
✍🏻
چندسالی است نقد نوشتن بر کتابهای خودیاری حسابی رونق گرفته. نقدها هم در واقع کتاب‌های خودیاری هستند که از منظر متفاوت قضایا را می‌بینند.

برخی فیلسوفان هم کتاب خودیاری می‌نویسند. از فیلسوفان رواقی گرفته تا ابواسحاق کندی خودمان تا فیلسوفان جدی یا کمتر جدی در دنیای معاصر.
اغلب زیادی مردانه و غربی است، ولی دلیل نمی‌شود جذاب یا خواندنی نباشد. مثلا خود من از کتاب راهنمایی فلسفیِ زیستن (تاریخ مختصر اندیشه) نوشته لوک فری خوشم آمد و آن را برای افراد زیادی هدیه گرفتم. یا مثلا مدتها پیش راننده اسنپ از تاثیر کتابهای آلن دوباتن و آشنایی‌اش با رواقیان توسط او ابراز رضایت می‌کرد.

کتاب جالب دیگری در همین زمینه از فیلسوفی اگزیستانسیالیست به‌نام ماریانا الساندری وجود دارد که با عناوینی نزدیک به دیدن در تاریکی چندبار به فارسی ترجمه شده است و همانطور که می‌توانید حدس بزنید به اندازه قبلی‌ها مردانه و غربی نیست. الساندری خودش را متخصص و مدافع احوال تاریک انسان می‌داند.

در این اوضاع و احوال به خواهرم و قاف پیشنهاد دادم بخوانند که چون شرایط روحی مساعدی نداشتند نخواندند و حال شما و خودم هم که بهتر نیست پس اجازه بدهید ایده کلی کتاب را اینجا بنویسم چون به نظرم موضوع تأمل خوبی برای ش بهای بیخوابی صدای جنگ و بوی اضطراب است.

✅ الساندری می‌گوید از بچگی چون رنگ پوستش سفید بوده و اسمش را ماری صدا می‌زدند و خانواده نسبتاً مرفهی ساکن آمریکا داشته خودش را «سفید» می‌دانسته و خیلی بعدتر متوجه شده که با خاستگاهی غیر امریکایی تا چه اندازه اصلاً «سفید» نیست!

همین واقعیت باعث می‌شود او، که شخصا خیلی هم آدم خوش‌مشرب و امیدوار و صبوری نیست، به دیده تردید به برخی مفاهیم و تعالیم مهم فلسفی نگاه کند. به‌ویژه به «نور» و پیوند آن با روشنی و حقیقت و سفیدی و خوبی در مقابل تیرگی و تاریکی و جهل و سیاهی.

شما اگر مثل خیلی از مردم دنیا زن باشید و سفید نباشید و غربی نباشید زودتر می‌فهمید باید با واقعیت ظلمتِ جهان کنار آمد و بدون طمع برای نور و سفیدی و سعادت تلاش کرد در تاریکی دید: «رنج کشیدن بهای زیستن در این جهان است».

✅ فصل مربوط به «خشم» به نظر من قدرتمندترین فصل کتاب است، بویژه اینکه خشم جزو عواطف مورد علاقه خود من هم هست و معمولا در پیوند با غرور و مردانگی تحسین می‌شود. زنانِ خشمگین مریض و فمینیست هستند(!)
الساندری با تمرکز بر تجربه مادری و عنایت ویژه به تجربه شخصی خودش از مادری در دوره کرونا، خشم را موضوع تجربه و مطالعه همزمان قرار داده است. دورانی که زنان را بیش از مردان بی‌کار و گرفتار کرد. آنان را بیشتر به مرز فروپاشی از سر خشم و استیصال رساند و «خشم زنانه» را موضوع مطالعه روانشناختی کرد.

او از خشم‌های خودش به عنوان مادری در زمانه کرونا شروع می‌کند و به انواع خشم‌ها و مشروعیت/عدم مشروعیت آنها می‌رسد (مثلا چرا خشم آتش‌به‌اختیار مشروع است و جایزه می‌گیرد، ولی خشم معترضان نه؟)

به‌طورکلی خشم سرشار از نیروست و در همه فرهنگ‌ها باید کنترل شود. اما «خشم سرشار از حرف هم هست».

✅ ایده اصلی الساندری در این کتاب این است که عواطف (از جمله خشم، رنج، افسردگی، متفاوت بودن، سوگ و اضطراب) تلاش می‌کنند چیزی را به ما (به من و به خانواده من و به جامعه من و به اندیشمندان و سیاستمداران) بگویند.

من/ما جای کنترل و سرکوب باید یادبگیریم به عواطف‌ گوش دهیم و نگاه کنیم به کجا اشاره می‌کنند. خفه کردن آنها یا خجالت دادن آدمی که تحت تأثیر احساسات است هیچ کمکی به بهتر شدن حال/ اخلاقی‌تر شدن زندگی او و جامعه او نمی‌کند.
باید «آژیر هشدار عواطف» را شنید. نباید با قرص خوردن آن را خاموش کرد یا با دادن احساس ترس یا شرم زنگ هشدار را شکست.

باید پذیرفت که «رنج بهای زیستن است». نباید به احساسات گرسنگی داد تا بمیرند باید پذیرفتشان. شاید عواطفِ برانگیخته دارند علتی و عیبی در جهان بیرون را نشانمان می‌دهد. شاید کمک کنند بتوانیم در ظلمت، یعنی وضعیت واقعی جهان، چیزهایی ببینیم که به چشم نمی‌آمدند و سوال‌هایی بپرسیم که پرسیده نشده بودند. درعین حال کمک می‌کنند کژکارکردی‌ها را صورتبندی کنیم، از آنها حرف بزنیم و با کمک یکدیگر اصلاح / برطرف‌شان کنیم. (در کنار یوگا، مدیتیشن، روتین‌های مراقبتی، دنبال نکردن اخبار و...)

پ.ن: یکی از ترجمه های کتاب خانم الساندری از نشری معتبر را خواندم که چون نپسندیدم آن را معرفی نمی‌کنم، ولی بی‌وسواس‌های دانشجوی فلسفه ایراد جدی در آن نیست.

Night Vision: Seeing Ourselves Through Dark Moods by Mariana Alessandr

@neocritic
❤8👍4
✍🏻
همه سوگ‌های ما

یکی از طاقت‌فرساترین پدیده‌هایی که این روزها با آن مواجهیم نحوه سوگواری‌های خبری، مجازی و رسانه‌ای برای قربانیان وقایع اخیر است.

منظورم از «اخیر» مشخصاً از سال ۱۴۰۱ تا امروز است. دوره زمانی کوتاهی با هزاران سوگ. ملتی سیاه‌پوش عزیزانش است، ولی هرگروه برای عدۀ مشخصی سوگواری می‌کند و «سوگ واقعی» تنها سوگ اوست. آنقدر که بعضی از ما، دور از جغرافیای ایران فعالانه در تلاشیم با استفاده از خاموشی اینترنت در ایران و با تأکید بر سوگ‌های گذشته، عظمت سوگ امروز را بی‌اهمیت جلوه دهیم.

✅ هم‌وطنیم و گروه گروه عزاداریم برای هزاران جانِ به‌ناحق گرفته شده؛ ولی مثل همیشه زیر پرچم رسمی کشور فقط برای یک جمع سوگواری می‌کنیم. همزمان در شبکه های مجازی زیر پرچم سه‌رنگ با نشان زن زندگی آزادی برای یک عده سوگواریم و زیر پرچم با نشان شیر و خورشید برای یک گروه دیگر. کسی که عکس دخترکان و پسرکان میناب را بگذارد با فحاشی مواجه می‌شود که پس کیان پیرفلک چه؟ و آنکه عکسی از نیکا یا سارینا یا مهسا، مواخده می‌شود که چرا برای بچه‌های میناب لال شده‌ای و آن که برای سرداران و سربازان سوگواری کند با فریاد خشم که این‌ها «نیروی سرکوبند» نه سرباز وطن(!)...حتی توصیف وضعیتی که به آن دچاریم هم روح آدم را می‌خراشد.

✅ سوگ‌های ما تکه تکه شده و هر تکه به تصرف یک گروه درآمده است. این تکه تکه شدن البته تصادفی نیست. اول از همه معلول ساختار قدرتی است که به نحو افراطی فقط برای گروه های مشخصی سوگواری کرده و گاه حق سوگواری را از سایرین سلب کرده است. از آن بالاتر، در نظمی نابرابر، باعث شده برخی مرگ‌ها اساساً هیچ گاه امکان سوگواری پیدا نکنند و قصه‌های آنان همراه با خودشان در خاک دفن شود.

✅ انگار یادگرفته‌ایم به رسمیت‌شناختن رنج دیگری مشروط به این است که ببینیم این رنج «مال ما» هست یا نه، اگر نبود «خسارت جانبی» است که در هر آشفتگی ممکن است اتفاق بیفتد. اما اگر «مال ما» بود با همه نیرو و توان آن را عُمق و بُعد می‌دهیم و همه سوگ‌های دیگر را در پرتو آن کم‌اهمیت و حتی بی اعتبار می‌کنیم.
خون به ناحق ریخته شده تنها در صورتی «در زمین فرو نمی‌رود» که متعلق به اردوگاه ما باشد.

علاقه‌ای به نیت خوانی پشت سوگواری‌ها ندارم، ولی اگر فکر می‌کنیم داریم با سوگواری انتخابی در مسیر عدالت قدم برمی‌داریم خیال نکنم فکر درستی باشد. سوگواری اگر با تلاش برای ندیده شدن سوگ‌های دیگر باشد انتخابی اخلاقی نیست.

گرچه ممکن است هریک از ما بنا به باورها و عواطف خود بیشتر سوگوار باشیم برای یک فرد یا گروه، اما حاشا کردن رنج دیگران یا بلند کردن صدای ناله و فریاد تا آن درجه که هیچ صدای دیگری به گوش نرسد، کم از مشارکت در ظلم نیست. هیچ رنجی با بی‌اعتبار کردن رنج دیگران «رنج‌تر» نمی‌شود.

✅ زیر سایه این جنگ فقط جان‌ها نیستند که از دست رفته‌اند که امکان سوگواری مشترک و سوگواری‌های غیرمشترک هم از دست رفته است. به هر طرف نگاه می‌کنی تنها برخی مرگ‌ها «قابل سوگواری» می‌شوند و برخی دیگر، به ویژه آنها که جذابیت کمتری برای رسانه‌ها دارند، در سکوت یا در هیاهوی نفی متقابل، از دایره همدلی بیرون رانده می‌شوند.

به گمان من اگر منتقد ساختاری هستیم که سوگواران و سوگهای‌شان را طبقه‌بندی می‌کند، به طریق اولی امروز نباید اجازه دهیم هیچ سوگی کم‌رنگ و «از دایره همدلی» خارج شود.

@neocritic
❤24👍10
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
از وقتی این فیلم را دیده‌ام قلبم مچاله‌است. فکر می‌کنم کاش می‌شد این را برای همهٔ آن‌هایی فرستاد که برای ما جنگ خواستند تا با تلفات و مرگِ ما به صبحِ آزادی برسند.

نیروی هلال احمر، دارد مادری را از زیر آوار بیرون‌ می‌کشد. مادر، سراغ بچه‌اش را می‌گیرد. وقتی امدادگر می‌گوید که فرزنش زنده‌ است، مادرانه‌ترین واکنشِ ممکن را نشان می‌دهد.

این ماییم. شریف‌ترین مردمی که درحال مقاومت‌اند و دشمنان‌‌شان، از یک‌سو وطن‌فروشان بی‌هویت‌اند و از سوی دیگر، دو امپراتوری شر.

.

#ما
❤49👎8
اطراف من، قبل از جنگ یک برنامه بزرگ افطاری لغو شد، اغلب مهمانان گفتند ما عزادار کشتگان دی‌ماهیم و تا قبل از چهلم در هیچ مراسمی شرکت نمی‌کنیم. بعد از جنگ یک مراسم عروسی لغو شد، اغلب مهمانان گفتند ما تا قبل از چهلم رهبری در هیچ مراسم سروری شرکت نمی‌کنیم.

به آخرین ساعات آخرین روز ماه رمضان و آخرین ساعات سال ۱۴۰۴ نزدیک می‌شویم... عید فطر و عید نوروز امسال «با عزای دل ما» می‌آیند، درحالیکه جنگ همچنان دامنه دارد و جریان کند زندگی آمیخته با بغض و با دلواپسی است.

وضعیت دشواری است. بر مرزها حماسه در جریان است و درون مرزها تراژدی...حقیقتِ پاره پاره، واقعیت وضع امروز ما را ساخته است. واقعیتی که آماده پذیرش آن نیستیم. تراژدی ماست این.

کاش سال جدید، سرآغاز حرکت ما برای رها شدن از این تراژدی باشد.

@neocritic
👍33👎2
Forwarded from نطقیات
▫️ سلام و درود به همراهان گرامی نطقیات

در این روزهای دشوار، برای همهٔ هموطنان عزیز آرزوی سلامتی و آرامش دارم و امیدوارم سرزمین عزیزمان هرچه زودتر روی آرامش، آزادی و سربلندی را ببیند.

در این پیام مختصری دربارهٔ فعالیت‌های نطقیات، به‌ویژه در سال ۱۴۰۴، توضیح می‌دهم.

پس از قطعی اینترنت دسترسی نداشتم. فقط برای اینکه بتوانم این پیام را در کانال منتشر کنم و دربارهٔ دوره‌ها و فعالیت‌های نطقیات توضیح بدهم، تلاش کردم به هر نحوی یک فیلترشکن یا کانفیگ فعال تهیه کنم. چند بار پرداخت انجام دادم اما بلاک شدم. ظاهراً در این آشفتگی، شیادی تازه‌ای شکل گرفته: دریافت پول برای فیلترشکن و سپس بلاک‌کردن.

در نهایت یکی از دوستان عزیز فرد مطمئنی معرفی کرد و یک کانفیگ ۵۰۰ مگابایتی را به قیمت یک میلیون و دویست هزار تومان تهیه کردم. وضعیت اینترنت ما این‌گونه است؛

روز ششم جنگ، به سه‌چهار متری خانهٔ ما حمله شد. شیشه‌های خانه شکست، بخشی از دیوار تخریب شد و برخی وسایل ازجمله یکی از لپ‌تاپ‌ها آسیب دید. خودم نیز زخمی شدم. ناچار شدیم خانه را ترک کنیم و دو هفته است که آواره و بی‌خانه هستیم.

ادمین محترم نطقیات که پاسخگوی اصلی پیام‌ها بود، روز اول از اکانت خارج شده بود و با شکستن لپ‌تاپ من نیز دسترسی‌ام کاملاً قطع شد. دیروز با همان کانفیگی که توضیح دادم توانستم وصل شوم، اما هنوز به اکانت ادمین دسترسی کامل ندارم. سرعت اینترنت بسیار پایین و همراه با قطعی است و اکانت بالا نمی‌آید. اگر پیام بدهید و نتوانم با اکانت ادمین پاسخ دهم، دلیلش همین است. پوزش می‌خواهم.

در این پست که فعلا تنها راه ارتباطی است، توضیحاتی خدمتتان عرض می‌کنم:

۱) اطلاعات ثبت‌نام تمام دوره‌ها به‌دقت ذخیره شده و هیچ دیتایی از بین نرفته است.

۲) دوره‌ها پس از اینکه اوضاع کمی آرام‌تر شد آغاز خواهد شد. در اطلاع‌رسانی‌های بعدی جزئیات بیشتری ارائه می‌کنم.

۳) مبلغی در صندوق نطقیات ـ که قبلاً توضیح داده بودم ـ باقی مانده است. پس از باز شدن اینترنت، ادامهٔ ثبت‌نام با تخفیف انجام خواهد شد.

۴) خوشبختانه هارد اکسترنال که درسگفتارها و مکتوبات در آن ذخیره بود سالم مانده و امیدوارم آسیب نبیند.

۵) این روزها زیر بمباران تلاش می‌کردم کارهایی را که نیاز به اینترنت ندارد پیش ببرم؛ از جمله در حال نهایی‌کردن نسخهٔ مکتوب دو درسگفتار هستم. قصد داشتم تا نوروز آماده شود اما نشد، امیدوارم به‌زودی به پایان برسد.

۶) سال گذشته اتفاقات ناگوار پی‌درپی، آسیب‌های جبران‌ناپذیری به همگی ما وارد کرد و نطقیات نیز از این آسیب‌ها بی‌نصیب نماند. متأسفانه تعداد قابل توجهی از عزیزانی که در دوره‌های نطقیات ثبت‌نام کرده بودند مبلغ دوره را پرداخت نکردند و این امر مشکلات مالی جدی برای ما ایجاد کرد؛ ناچار به قرض‌گرفتن شدیم و هنوز نتوانسته‌ایم در موعد مقرر آن‌ها را بازپرداخت کنیم.

تقاضا دارم اگر در دوره‌های نطقیات ثبت‌نام کرده‌اید و هنوز بدهی خود را تسویه نکرده‌اید، در صورت امکان این کار را انجام دهید تا بتوانیم از این وضعیت فوق‌العاده دشوار کمی بیرون بیاییم.

برای تسویه، لطفاً به شماره‌کارت بانک شهر ـ که در ادامه می‌آید ـ واریز کنید. اگر خارج از کشور هستید از طریق حساب پی‌پل نطقیات پرداخت بفرمایید.

حساب بانک سپه نطقیات مسدود شده و دسترسی به آن نداریم؛ بنابراین لطفاً فقط به حساب بانک شهر واریز شود.

۷) برخی دوستان بارها راهی برای حمایت مالی از نطقیات خواسته بودند؛ اگر از روی محبت قصد حمایت دارید، می‌توانید به شماره‌کارت زیر واریز کنید. حساب پی‌پل نیز برای عزیزان خارج از کشور در دسترس است.

البته شخصاً انتظار حمایت مالی ندارم؛ نطقیات انجام وظیفه است، وظیفه‌ای در قبال این سرزمین تا بتوانیم حتی قدمی بسیار کوچک برای آموزش در این کشور عزیز برداریم. خسته و زخمی هستیم ولی حتما با قدرت ادامه خواهیم داد.

تقاضا می‌کنم حتماً فیش واریز را به ادمین نطقیات ارسال کنید تا در اکانت ثبت شود.

🟢شماره کارت بانک شهر (محمد توپچی) برای واریز داخل کشور:

💳 ۵۰۴۷۰۶۱۰۷۴۵۲۴۱۹۶

🟢حساب پی‌پل نطقیات برای واریز خارج از کشور:

💳 Nutqiyyat.philo@gmail.com

ارادتمند، محمد توپچی
❇️

🔮 t.me/nutqiyyat
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
👍3👎1
✍🏻
می‌گوید «تو دیگر چه آدم منزوی و جامعه‌گریزی هستی که روز یکم فروردین دنبال پروکسی گشتی بیایی اینجا و به من اسم کتاب بگویی تا برایت دانلود کنم!»

درست است که من آدم منزوی و مهمانی‌گریزی هستم، ولی لذت صبحانه عید فطر را از دست نمی‌دهم و من هم مثل اغلب ایرانیان ناهار روز اول سال مهمان بودم. حتی صبح دنبال روبانی برای دور سبزه‌ام می‌گشتم که سبزه‌ام را هم ببرم و از دست سبزه‌ها راحت شوم که زنگ زدند و گفتند دیشب منزل یکی از بستگان همسرم، بر اثر حمله، بر سر خودش و خانواده‌اش آوار شده و همراه با همسر و دو طفل خردسالش کشته‌شده‌ است. طفل دیگری در کماست و دیگرانی هم کشته یا راهی بیمارستان شدند.

مردها سرآسیمه راه افتادند به سمت قیامتی که روز اول عید برای خانواده‌ها برپا شده بود.

برای هریک از این ترورهای موفق یا ناموفق شبانه اسرائیل چند خانه با خاک یکسان می‌شود؟ چند کودک، چند زن، چند مرد، چند پیر، چند همسایه، چند رهگذر « ناخواسته»(!) کشته می‌شوند؟ این جمع محافظان که در ترور مقامات شهید می‌شوند چند نفر هستند؟ چند کودک بی‌پدر می‌شوند؟ چرا جان مردم خاورمیانه اینقدر ارزان است؟

همزمان احساسات متناقضی را تجربه کردم و واقعیت این است که ایده‌ای نداشتم چه می‌توانم بکنم. آرامبخش خوردم و یکی از کنسروهای کوله اضطرار را و نشستم سر کار.

داشتم درباره احساسات دردناک می‌خواندم. به گمانم هیچ چیز به اندازه «احساسات دردناک» بر نحوۀ به‌جهان بودن آدم اثر نمی‌گذارد. اصلاً من فکر می‌کنم نحوۀ خاصِ به جهان بودن هر انسانی و هر قومی و هر ملتی را احساسات دردناکی می‌سازد که تجربه می‌کند.

بعدتر اگر ممیزی و دستورالعمل ندهند برای نحوه دردکشیدن و بازنمایی آن، این احساسات دردناک منبع اصلی جوشش خلاقیت می‌شوند؛ ولی بازهم شعر و داستان و فیلم و فلسفه‌اش مثل اصل‌اش درنمی‌آید.

خیلی چیزها که این روزها تجربه می‌کنیم، قبلاً خوانده بودیم، ولی حس نکرده بودیم. مثل مرگ و فقدان که تا وقتی از نزدیک لمس‌اش نکنی، همیشه مرگِ آن فردِ دیگر است.

سقراط در رساله زیبای فایدروس وقتی از معایب نوشتن سخن می‌گوید آن را شبیه به نقاشی‌کردن می‌داند. نقاشی یک انسان هرقدر هم شبیه به او باشد نمی‌تواند سخن بگوید. نوشتار هم مثل نقاشی خاموش است.

به عقیده سقراط، فیلسوف واقعی هرگز حاضر نخواهد شد

که سخن خود را بر آب نقش کند... اندیشه‌های خود را با آن مایع سیاه رنگ که مرکب‌اش می‌نامیم، به وسیله قلم به حروف و کلمه‌هایی بسپارد که نه از خود دفاع می‌توانند کرد و نه حقیقت را به کسی می‌توانند آموخت.
@neocritic
👍25👎3
کرگدن، گذر از اخلاقیات، و قضیه the son of the Shah

شاید هیچ چیز در زندگی آدم دردناک‌تر از این نباشد که ببیند هر روز یکی از دوستان و نزدیکانش مسخ می‌شود! مثل نمایش‌نامهٔ کرگدن اوژن یونسکو که در آن هر روز چند تن از اهالی شهر مبدل به کرگدن می‌شوند. در آن نمایش‌نامه ابتدا عده‌ای تلاش می‌کنند تا مانع از مسخ نفرت‌آور مردمان شهرشان بشوند، اما بعد به تدریج حتی خود همان افراد هم پوستشان کلفت می‌شود و نهایتاً به شکل کرگدن در می‌آیند. در پایان تنها یک نفر باقی می‌ماند که دچار چنین استحالهٔ نفرت‌آوری نمی‌شود، اما او هم گریه می‌کند که چرا نمی‌تواند کرگدن بشود!
اما پایان داستان ما چنین نفرت‌آور و غریب نخواهد بود!
مسخ شدن در زمانهٔ ما عبارت است از باور داشتن به این تصور کودکانه که جرثومه‌ای چون «the son of the Shah» (به قول ترامپ) قرار است ناجی ایران باشد! یا این شعار که «بگذار ایران را بمب‌باران کنند تا مردم انقلاب کنند و آزاد شوند!». من اسم این مرض یا مسخِ مسری را می‌گذارم تب اسراییلی! باید از طرفداران «این پسر شاه» پرسید که چه مدت باید ایران بمب‌باران بشود تا مردم انقلاب بکنند؟ و اصلا این چه انقلابی است که باید به زور تهدید خارجی‌ها و با نابود کردن زیرساخت‌های کشور صورت بپذیرد؟ یا اصلاً این زیرساخت‌ها مال حکومت است یا مال مردم ایران؟ اگر ترامپ دو روز دیگر برق مملکت را قطع کند، حکومت لطمه می‌خورد یا ملت ایران؟ آن نابغه‌ای که در ایران نشسته و عاشق شروع شدن جنگ بود حالا باید بگوید جز اضافه شدن مشکلات جنگ به مشکلات قبلی، چه چیز دیگری عایدش شده است؟ این جنگ حتی اگر همین امروز هم تمام بشود به این معناست که مردم ما حدود سه هفته نه به مدرسه رفته‌اند، نه سر کلاس دانشگاه حاضر شده‌اند، نه سر کار رفته‌اند... و به این همه اضافه کن آن همه ساختمان‌ها و تأسیسات و امکانات و جان‌های بی‌گناهی را که تاکنون از دست داده‌ایم! ما از دست دادیم، ما مردم ایران، جناب نابغه!
طرفداران «این پسر شاه» نمی‌خواهند بپذیرند که هدف نیروهای خارجی از این جنگ نه اصلاح امور داخل، و نه سرنگونی حکومت، بلکه قبل از هرچیز نابودی خود ایران بوده است، که حالا در این فلات مقدس گرفتار شده‌اند و برای خلاص خودشان دست به هر جنایتی می‌زنند.
آخر‌ چطور ممکن است کسی از بمب‌باران شدن آب و خاک خودش و از نابودی کشور خودش شاد بشود؟ این نامی جز مسخ و مبدل شدن به موجودی بدون هرگونه خرد و اخلاقیات ندارد.
دیری نمی‌گذرد که این تب اسراییلی، این همه‌گیری نفرت‌آور به پایان می‌رسد! ایران بلاهایی بسیار عظیم‌تر از نتانیاهو و ترامپ را پشت سر گذاشته است!
👍43👎7
Forwarded from عین‌القضات همدانی (Nilufar Bahramzadeh)
هرچه می‌نویسم، پنداری دلم در آن خوش نیست.
و بیشتر آنچه در این روزها نبشتم، همه آن است که یقین ندانم که نوشتنش بهتر است از نانبشتنش
کاشکی یکبارگی نادانی شدمی تا از خود خلاصی یافتمی

چون احوال عاشقان نویسم نشاید
چون احوال عاقلان نویسم هم نشاید
و هرچه نویسم هم نشاید
و اگر هیچ ننویسم هم نشاید
و اگر گویم نشاید
و اگر خاموش گردم هم نشاید
و اگر این واگویم نشاید
و اگر نگویم هم نشاید
و اگر خاموش شوم هم نشاید!

عین‌القضات همدانی، نامه‌ها

#جملات_عین‌القضات

@Ein_al_Qozat
👍23
✍🏻خاموشان

سر سال تحویل شبکه‌های تلویزیون را عوض می‌کردم که جایی متوقف شدم. پسر ده یازده‌ساله‌ای بر صدر مجلس نشسته بود و پایین‌تر، یک طرف مجری و طرف دیگر مادرش. پسر با لحنی پرشور و حماسی از ایران می‌گفت و مهارت خوبی در سخنوری داشت...جایی مجری از او پرسید «آیا در این ایام از احوال دوستانش باخبر است؟» چهره‌اش تغییر کرد. با دلخوری گفت هیچ خبری از هیچ‌یک ندارد، ولی آرزو می‌کند خوب باشند.
شاید اشتباه کنم، ولی از حالت چهره‌اش به‌نظرم رسید، شور و شعارهای او آنقدر که برای آنتن زنده جذابیت دارد برای دوستانش جذاب نیست.

غریب هم نیست. شنبه جهنمی آغاز جنگ، در مترو، دختر جوانی که هنوز بیست‌سال نداشت درحالیکه می‌لرزید گفت «کاش بزننشون. راحتمون کنند.» با تعجب نگاهش کردم. گفت «یا ما رو بزنند راحت شیم. بخدا که من حاضرم». گفتم «دور از جونت». کمی آرام شد و همان حرف‌هایی را زد که خیلی از مردم می‌زنند.
همان حرف‌های «وحدت شکن» که می‌گویند الان وقت گفتنش نیست؛ انگار که قبلا وقتی برایش بوده.

این‌روزها برخی روشنفکران و متفکران و دانشگاهیان و فعالان مجازی، حتی زندانیان سیاسی را مواخذه می‌کنند که «چرا ساکتید؟» و لابد که «خائن‌اید» و حتما «بی‌شرفید» و «وطن فروشید» و مردم عامی خیلی بیشتر از شما می‌فهمند. (همان‌طور که آن پسربچه خوش‌صحبت یازده‌ساله).

علیه‌ آنها که ساکتند فحش جور می‌کنیم و شعر می‌سراییم و جک می‌سازیم و ده‌ها متن ادبی و تاریخی و استدلالی ردیف می‌کنیم و شاید ته دلمان تخم نفرت را آب می‌دهیم: «تصمیم گرفتی ساکت باشی، پس برای من مرده‌ای».

دعوت می‌کنیم تاریخ مناسبات ایران و امریکا و سرگذشت نجاتبخشی‌های ارتش امریکا و تاریخ اسرائیل و خاورمیانه را بخوانند و درنظربگیرند، ولی حاضر نیستم بستر تاریخی آنچه بر منتقدانِ مصلحِ وطن‌دوست رفته و امروز خاموششان کرده مرور کنیم. بله، الان وقتش نیست!

می‌دانیم کسی با جوسازی و تهدید و تحقیر و فحش متنبه یا مشتاق موضع‌گیری نخواهد شد؛ که اگر می‌شد تلویزیون ایران بخش بزرگی از مخاطبانش را نفرستاده بودی پای اینترنشنال تا شاید آنجا ردی از درشمارآمدن پیدا کنند.
معمولاً هدفِ بیشترِ بازجویی‌ها و تندی‌ها و خط‌کشی‌ها، حذف و محو و ارعاب است (وحدت کلمه با متکلم وحده بودن) وگرنه که هیچ وقت مجال ندادیم «او» حرف بزند. اغلب می‌دانیم اگر «او» حرف بزند معلوم می‌شود قضیه آنقدرها هم که ما می‌نمایانیم «ساده» نیست. همینکه «او» شروع به سخن‌گفتن کند قالب پیش‌ساخته و تحقیرآمیز ما ترک می‌خورد.

شاید توقع داشته باشیم حالا که پای «ایران ما» درمیان است آدم‌ها کدورتها را فراموش کنند. بارها این اتفاق افتاده، چرا این بار نه؟ اینترنت قطع است که باشد. مگر اینهمه آدم نیستند که چه پول‌ها نمی‌دهند که اینترنت بخرند و چند جمله در رثای وطن بنویسند؟ شبکه خبر که حتی سروش را هم پخش می‌کند! چرا این‌بار برخی حتی خوشحالند که قطعی اینترنت معذورشان داشته؟ چرا دهان‌ها دوخته و قلب‌ها سنگ شده‌اند؟

حقیقت اینکه ما آدم‌ها بیش از آنکه تحت تاثیر استدلال انتخاب کنیم تابع عواطفیم و عواطف همیشه ناموجه نیستند. حتی اگر باشد از زیر سنگ هم شده «استدلالی» برای خودشان دست‌وپا می‌کنند تا سکوت و حتی کشتار بی‌گناهان را پذیرفتنی کنند. خود ما گاهی همینطور نبوده‌ایم؟

هیوم می‌گفت «عقل برده عواطف است». امروزی‌ها می‌گویند می‌شود رابطه «آبرومندانه‌تری» میان عقل و عاطفه برقرار باشد اگر به نقش اصلی عواطف در باورهای خودمان و دیگران اعتراف کنیم و دست از ساده‌سازی برداریم. جای ساختن تصویری کاریکاتوری یا شیطانی از کسانی که مثل ما فکر نمی‌کنند سعی کنیم بفهمیم «او» دنیا را چطور می‌بیند و چه خواسته‌ها و چه احساساتی دارد. جای فحاشی و طلبکاری و محاکمه و اعلام برائت و هیزم ریختن بر آتش خشم نفرت و حق‌به‌جانبی گوش کنیم و نشان بدهیم که اراده داریم برای فهمیدن و کنارآمدن باهم. رجزخوانی و روضه خوانی مربوط به تبلیغات جنگ با دشمن خارجی است. اختلاف درون جامعه طبیعی است و مخالف و متفاوت دشمن نیستند. قرار نیست همه مثل هم فکر کنیم.

درعین حال، آدم بودن و این زمین که امانتدار آنیم و زمانی که برای زیستن داریم را باهم شریکیم. تلاش برای فهمیدن قصه غصه هم‌وطن و هم‌سرنوشت وظیفه اخلاقی و انسانی دشوار امروز زیر صدای انفجار و بمب و موشک است.

ازقضا در همین برهه حساس کنونی، هرکجای این طیف که ایستاده‌ایم، با زخم‌های کهنه و تازه، باید نیش کلمات و کنایه‌ها را بکشیم و یک قدم به سمت فهم دنیای دیگری و عواطف، اخلاقیات، رنج‌ها، نگرانی‌ها و ارزش‌های حاکم بر دنیای او پیش برویم. ایران در خیال «او» چه شکلی است؟ اگر از در تواضع وارد شویم در دل اختلاف نظرها چیزهای زیادی برای یادگرفتن هست که ما را نسبت به هم روادارتر کند.
که در عمل و نظر تایید کند ایران تو، ایران من هم هست.


@neocritic
👍40👎5
✍🏻
زندگی روز به روز

تقریباً یکماه از شروع جنگ گذشته، همچنان تهرانیم و مگر صبح‌هایی که با صدای انفجار از خواب پریدم‌ایم، هر صبح چند ثانبه طول می‌کشد تا بیاد بیاورم جنگ است... چراغ را روشن کنم با این اضطراب که آیا برق هست؟
کتری را آب کنم که آیا آب هست؟
زیر گاز را روشن کنم که آیا گاز هست؟
نفس راحتی بکشم و جرات کنم سراغ پیامرسان «بله» بروم که ببینم چه می‌توانم بفهمم...

این چای که دم می‌کشد همان چای یکماه قبل نیست.

از خواب بیدار شدن تقریبا هربار حرف‌های هایدگر را بیادم می‌آورد در مورد «بیداری» که با از دست خارج شدن چیزهای دردسترس برای آدم حاصل می‌شود... مجبور می‌شویم نسبت‌‌هایمان را مجدداً وارسی کنیم.

بعضی روزها این یادآوری با رنگ تازه‌ای که به جهان می‌دهد حالم را بهتر می‌کند. سعی می‌کنم تماشا کنم. بعضی روزها واقعا بدحال می‌شوم. احوالم را می‌نویسم، ولی نوشتن در حین فاجعه مثل همان چای است که همان چای نیست. پاره پاره و گنگ و بلاتکلیف است: شجاع و ترسیده... گر گرفته و رنگ‌پریده ... بی‌اعتنا و نگران ...تماشاچی همزمان کمدی و تراژدی...رقیق برای همدلی و خشمگین برای وحشیگری... شبیه توفان شن است.

درعین حال نحوی بیدارباش وجودی است. اول بدن خودم را بیاد می‌آورم و بعد اینکه چرا کنج دیوار خوابیده‌ایم و بعد نسبت خودم با اشیا و انرژی‌ها را وارسی می‌کنم و بعد ارتباط با بقیه آدمها و جهان.فکر می‌کنم داریم سطح دیگری از در جهان بودن را تجربه می‌کنیم... بعد از این چه بر سر روابط ما خواهد آمد؟ «ما(ها)» از پشت کدام عینک به «آن(ها)» نگاه خواهیم کرد؟ آنها «ما» را نمونه بررسی کدام کتاب اخلاق، سیاست یا اقتصاد خواهند کرد؟ چقدر صادق خواهند بود؟
و بعد خودم را بابت دغدغه‌هایم سرزنش می‌کنم ...
میلیون‌‌ها حسرت معلق مانده در هوا به چشمانم هجوم می‌آورند؛

حسرت ابدی ده‌ها مادر برای یکبار دیگر بغل کردن فرزندشان.

حسرت ابدی ده‌ها کودک برای یکبار دیگر پدر/مادر را دیدن.

حسرت برگشتن به هزاران خانه‌ای که خراب شده و خوابیدن در امنیتی که سوخته.

فیلم بیرون آوردن حلمای گریان از زیر آوار را بیاد می‌آورم و صدای امدادگر آذری‌زبان که «قربون چشمهات بشم عمو» و صدای نورا را می‌شنوم که «خاله آخه دلم تنگ میشه... من مدرسه را دوست دارم» و صدای بهاره که «رفتم اداره وسایلم را بردارم و موقع قفل کردن در دفتر نتوانستم جلوی خودم را بگیرم...هق هق گریه کردم» و صدای فروشنده که «دیگه هرچی هست همین‌هاست تا...» و پیام آن فروشنده ماگ‌های دست‌ساز و آن مدرس دوره‌های آزاد و آن ناشر و ...

چند ماه پیش حرف از «حسرت یک زندگی معمولی» و تلاش برای رسیدن به آن بود... حالا اصل زندگی از ما ربوده شده است. پتوی چهل‌تکه‌ای که خودمان را در آن می‌پیچیدیم شکافته.

سایه‌های مانده از همان زندگی که بود و حالا نیست، مثل کالایی تجملی که از «پس زمینه» کنده شده، جلو می‌آید، چشم در چشم می‌ایستد و لجوجانه خودش را تحمیل می‌کند...مثلا همین چای که هنوز دم می‌کشد و می‌چسبد، یا بهار که باران و شکوفه آورده و لب را به تبسم محوی باز می‌کند.


@neocritic
👍32👎3
شاید هرگونه اتصال سخت‌تر شود از این که هست

آدرس این کانال در پیام‌رسان بله:

«مریم نصر / Critic»

شناسه:
https://ble.ir/neocritic

@neocritic
👍8👎7
✍🏻آن قدمی که برنمی‌داریم

مدیر کافه‌ای در تهران تعریف می‌کرد؛ مدتی پیش یکی از بچه‌ها زنگ زد که «چندتا از نیروهای ایست‌بازرسی آمده‌اند و کاپوچینو می‌خواهند. بدهم؟» گفتم «چرا ندهی؟» گفت «اگر پولش را ندهند؟» گفتم «ما کی با مشتری این‌طور برخورد کرده‌ایم؟ خواستند بدهند، ندادند هم که هیچ.»
می‌گفت گرچه ته ذهن خودم خارخاری بود…
اما مامورها قهوه‌هایشان را حساب کردند و رفتند.
چند روز بعد، که سرد شد و طوفان، یکی از بچه‌ها سینی چای تازه‌دمی برایشان برد. گفت «بالاخره این‌ها برای حفظ امنیت ما اینجا ایستاده‌اند»

🔸 این همان قدمی است که به‌سوی هم برنمی‌داریم. به‌جایش علیه هم شکوائیه می‌نویسیم، شکایت تنظیم می‌کنیم، بی‌اعتنا به التهاب فضا، دست در زخم می‌چرخانیم. گاهی حتی در موقعیت‌های بالاتر، فرصت قدرت‌نمایی را از دست نمی‌دهیم_به‌ویژه حالا که فضا امنیتی‌تر است، خیابان در تصرف ماست، بلندگو و بیلبورد هم که به‌وفور، فجازی هم تعطیل...

ضمن اینکه حالا اتهام‌ها بُرنده‌تر شده‌اند و بسیاری، به ملاحظه‌ وضعیت، همراهی/ سکوت کرده‌اند تا بار اضافه ایجاد نکنند. دقیقاً همین‌جاها میزان صداقت در «اهمیت دادن» به چیزی فراتر از منفعت شخصی/ دسته‌ای خودش را نشان می‌دهد.

درعین حال، در مقابلِ این قسم کین‌توزی بی‌امان دسته‌ای و رسانه‌ای چیزی هست که در آن کافه رخ داد: معجزه‌ مراوده چهره‌به‌چهره. وقتی آدم‌ها بی‌واسطه با هم روبه‌رو می‌شوند. نه نماینده‌ یک دسته‌اند، نه حامل برچسب. نه دنبال فرصتی برای تلافی‌اند، نه در پی اثبات برتری. فقط انسان‌اند، هم‌وطن، که زیر یک آسمان ایستاده‌اند، که بمب و بارانش یکسان بر سرشان می‌بارد.

چهره‌ها هرچه دورتر می‌شوند جزئیات کمتری از آنها پیداست. هرچه این فاصله بیشتر ‌شود، قدرتِ تحمیل تصویر ساختگی به چهره‌ها بیشتر می‌شود. مواجه رخ در رخ، اما، معادله را به‌هم می‌زند. می‌گویند «چشم‌ها پنجره روح هستند». لابد برای همین چشم در چشم شدن مساوی می‌شود با مکث، با تردید، با تعلیق قضاوت که مرزها را جابجا می‌کند. مرزهابی که از هرطرف تلاش می‌شود ما را درون خودش نگاه دارد، در دورترین فاصله ممکن از هم.

مواجه رخ به رخ دیگری را از پیله «آن شخص مجهول» خارج و به پروانه «توی معلوم و آشنا» تبدیل می‌کند. آن زمان تشخیص پیوندهای عمیقی که بین «من» و «تو» وجود دارد دشوار نیست.

(متوجه هستم که در شرایط جنگی براحتی نمی‌توان بر این موضع ایستاد. در شرایط «دفاع» از سرزمین، به اقتضای اوضاع فاصله‌ها عمداً ساخته و نگه داشته می‌شوند. آنچه در اغلب این یادداشت‌ها می‌خواهم بر آن پافشاری کنم تلاش برای زنده‌نگاه داشتن اقلی مقاومت اخلاقی و انسانی است، دست کم در حق هم‌وطنان‌مان. «نه» گفتن به ماهیگیران از آب خون‌آلود است.
تمنا و تلاش برای دعوت به ایجاد چتری انسانی و ارتباطی است که شاید بتواند همبستگی زخم‌خورده ما را التیام دهد یا حداقل گروه‌هایی از ما را از گزند مضاعف رساندن به هم‌وطنان و دمیدن بر اتش تفرقه منصرف کند.)

@neoceitic
👍33👎21
Forwarded from DEEPA.research
Critic l مریم نصر
✍🏻آن قدمی که برنمی‌داریم مدیر کافه‌ای در تهران تعریف می‌کرد؛ مدتی پیش یکی از بچه‌ها زنگ زد که «چندتا از نیروهای ایست‌بازرسی آمده‌اند و کاپوچینو می‌خواهند. بدهم؟» گفتم «چرا ندهی؟» گفت «اگر پولش را ندهند؟» گفتم «ما کی با مشتری این‌طور برخورد کرده‌ایم؟ خواستند…
البته حال و روزگار تلخ و ایام هولناکی را که تجربه میکنند عزیزان ما در ایران نمیتوان به زبان ساده آن هم از دور، توصیف یا تبیین یا تحلیل کرد؛ و بسیار صادقانه تلاش متعهدانه دوستانی همچون خانم دکتر مریم نصر را برای چیزی گفتن و چیزی نوشتن ارج میگذارم؛ لیکن، شایسته است در نقد را لااقل بین خودمان گشوده نگه بداریم. اما بخشی از واقعیت وضعیت موجود همین هست که شما میتوانید این مطلب ر منتشر کنید اما کسی مثل من لااقل جرئت ندارد و بزدل تر از آن هست که در نقد چیزی که نوشتید و منتشر کردید با شما وارد گفت و گوی جدی انتقادی بشود و آن را منتشر هم بکند. پس به همین اندازه که در برابر نوشته شما سکوت نکنم اکتفا می کنم که:

می‌توان ایده‌ی متن شما را حفظ کرد، اما آن را دقیق‌تر و مسئولانه‌تر بازفرموله کرد:
بله، انسانیت در سطح فردی مهم است،
بله، اهریمنی‌سازی کامل دیگری خطرناک است.

اما در عین حال:

انسانیتِ واقعی در شرایط اقتدارگرایانه، فقط در مهربانیِ بین‌فردی خلاصه نمی‌شود؛
بلکه شامل حساسیت به ساختار قدرت، امتناع از نرمال‌سازی ظلم، و حفظ فاصله‌ی اخلاقی آگاهانه نیز هست.

مواجهه‌ی چهره‌به‌چهره فقط زمانی می‌تواند اخلاقاً معنا داشته باشد که طرفین در وضعیتی نسبتاً برابر، امن و عاری از ترس از پیامدها باشند.

متن شما با زبانی بسیار شاعرانه، «هم‌وطن بودن زیر یک آسمان» را تصویر می‌کند. اما این تصویر ممکن است تضادهای واقعی، دردناک و نابرابر را به طرزی زیباشناسانه نرم و توجیه کند. در حالی که در واقعیت: همه زیر یک آسمان‌اند، اما همه به یک شکل آن چیزی که بر روی زمین رخ می دهد را تجربه و تحمل و معنا و دریافت نمی کنند.
👍23👎6