پاکدینی ـ احمد کسروی
7.58K subscribers
8.66K photos
488 videos
2.28K files
1.78K links
🔔 برای پاسخ شکیبا باشید.

کتابخانه پاکدینی
@Kasravi_Ahmad

تاریخ مشروطه ایران
@Tarikhe_Mashruteye_Iran

اینستاگرام
instagram.com/ketab.pakdini

کتاب سودمند
@KetabSudmand

یوتیوب
youtube.com/@pakdini
Download Telegram
در پیرامون روان
نشست دوم : چگونه بهستي روان پي مي‌بريم؟.
تکه‌ی 2

از اين داستانها بيشمار بوده. اينها ما را راه مي‌نمايد كه همه‌ی كارهاي آدمي از سرچشمه‌ی خودخواهي نيست. بلكه چنانكه يك رشته‌ی آنها از روي خودخواهيست ، يك رشته‌ی ديگر نيز از راه دلسوزي بديگران و نيكخواهي و مانند اينهاست.
اينست ما به يك هوده‌ی بزرگي راه مي‌بريم و آن اينكه آدمي داراي دو گوهر جداگانه است :
يكي گوهري كه با همه‌ی جانوران در آن يكسانست ، گوهري كه سرچشمه‌ی خواهاكها و كُناكهايش خودخواهيست.
ديگري گوهري كه ويژه‌ی خود اوست ، گوهري كه سرچشمه‌ی خواهاكها و كُناكهايش دلسوزي و نيكخواهيست.
مي‌بايد گفت : هر جانوري داراي دو چيز است : يكي تن كه همان گوشت و استخوان و رگ و پوست است ، ديگري جان كه نيروي زندگانيست. نيروييست كه با گردش خون برپاست. ليكن آدمي جز آن دو ، داراي چيزيست كه ما آن را «روان» مي‌ناميم. پي بردن ما به روان از اين راه مي‌باشد.
براي روشني سخن بايد دو نكته را بديده گرفت :
يكي آنكه آدمي كارهايش به دو گونه است ، بآخشيج همست. يك بار مي‌بيني از ديگران مي‌ربايد ، و بر سر اندك چيزي با برادرش كشاكش مي‌كند و ديگر بار مي‌بيني از درماندگان دست مي‌گيرد و پولهايي به بينوايان بيگانه مي‌دهد. در تبريز حاجي ابوالقاسم نامي بازرگان مي‌بود. مي‌گفتندي بسيار آزمند است و يك‌قران و يك‌قران پول مي‌توزد و مي‌انبازد1 . همين مرد در سال گراني و خشكسالي رادمردانه2 به نگهداري بينوايان برخاست و پولهاي بسياري در آن راه بكار برد.
ديگري آنكه جانوران از نيكخواهي و دلسوزي بهره نمي‌دارند و كارهاي آنها جز بِيِكسان نيست. شما بارها ديده‌ايد گوسفندي را در اينجا سر مي‌برند ، گوسفندان ديگر در پيرامون آن آسوده مي‌چرند و پروايي نمي‌دارند. بارها ديده‌ايد اسب درشكه مي‌لغزد و مي‌افتد و پايش مي‌شكند و اسب همراهش بجاي دلسوزي ، لگدي هم به پهلوي او مي‌زند.
گذشته از اينها ، اگر كسي هوش گمارد هميشه آدمي دودلست ، هميشه از درون خود در كشاكشست. با يكي در خشم شده سيلي برويش مي‌زند و پس از كمي پشيمان شده مي‌پوزد3 و آمرزش مي‌طلبد. از بينوايي بر سر راه دست نگرفته مي‌گذرد و پس از چند گام پشيمان شده بازمي‌گردد و پولي يا چيزي مي‌دهد.
شما هنگامي كه از كسي بيفرهنگي و ناپاسداري ديده‌ايد با خود مي‌گوييد بر سرش كوبم و سزايش دهم و در همان هنگام نيروي ديگري از درونتان شما را از آن كار بازمي‌دارد.
بيگفتگوست كه اينها از يك گوهر نيست. از يك سرچشمه دو كار بآخشيج هم نتواند بود. يك نيرو نتواند هم برانگيزد و هم بازدارد.
در سال سوم پيمان كه نخست بار از اين زمينه بسخن پرداختيم كساني چون چيزي تازه مي‌شنيدند به ايرادهاي خامي پرداختند كه يكايك پاسخ داديم ، و در اينجا آنها را نيز ياد مي‌كنم :
برخي گفتند : ما در دلهاي جانوران نيستيم. از كجا كه آنها اندوه هم نمي‌خورند؟!. گوسفندي را كه سر مي‌برند از كجا كه گوسفندان ديگر دلهاشان نمي‌سوزد؟!. پاسخ داديم : سَهِشها در دلهاي جانوران (و همچنان آدميان) نشانه‌هايي از آنها در بيرون نمودار است. گربه يا سگ كه خشم گرفته يا ترسيده يا درپي چاپلوسيست ، هر يكي از آنها از بيرون پديدار است. دلسوزي نيز اگر بودي پديدار شدي.
برخي مي‌گفتند : گاوي را كه بكُشند گاوهاي ديگر خشم گيرند و ديوانه‌وار آوازهايي درآورند. اينست در روستاها چون گاوي را بكشند خاك بروي خونش ريزند كه چشم گاوهاي ديگر نيفتد. شبي در مهاباد يكي از ملايان آنجا اين ايراد را مي‌گرفت. پرسيدم آيا آزموده‌ايد كه خشم گاوها از پي بردن به كشتگي يك گاو است يا از ديدن خون سرخ؟!. گفت : نيازموده‌ايم. گفتم : همه شنيده‌ايم كه گاو از رنگ سرخ برآشوبد و خشم گيرد. پس گمان بيشتر آنست كه در ديدن خون نيز اين شُوَند در كارست. اگر پي بردن به كشتگي گاو بودي ، پوشيدن روي خون سودي ندادي. از نبودنش به كشتگيش پي بردندي و آنچه بايستي كردندي.
برخي هوش تند و زيركي برخي جانوران را به رخ ما مي‌كشيدند. پاسخ داديم : هوش چيز ديگر است و آنچه ما مي‌گوييم چيز ديگر. بسياري از جانوران دريافتهايي ميدارند كه در آدمي نيست و در همان حال از دلسوزي به يكديگر و مانند اينها بي‌بهره مي‌باشند. مثلاً سگ هوش شگفت‌انگيزي ميدارد و امروز چه در جنگ و چه در كارهاي پليسي از هوش او سودجويي مي‌شود. با اين حال در سگ‌كُشيها مي‌بينيم يكي را كه زهر خورانيده‌اند و درغلتيده جان مي‌كَند ، سگهاي ديگر در پهلوي آن بي‌هيچ اندوه و دلسوزي مي‌ايستند.

1ـ انبازیدن = ریشه‌ی دوم انباشتن ـ و
2ـ راد(مرد) = سخی ؛ رادمردانه = سخاوت‌مندانه ـ و
3ـ پوزیدن = معذرت خواستن ؛ پوزش = معذرت‌خواهی ـ و
✴️ حقایق زندگانی را نمی‌دانند ولی گمان نادانی نیز بخود نمی‌برند. ✴️

🔸در این کشور یکی از کارهایی که باید بود آنست که انبوه توده با حقایق جهان آشنا گردند.

🔸یک دسته هستند که شما هر چیزی را بگویید خواهند گفت : «مگر ما اینها را نمیدانستیم؟».

🔸ولی حقیقت اینست که این مردم بسیاری از چیزهای دانستنی را نمیدانند. از حقایق بسیار آشکار هم ناآگاهند.

🔸مثلاً آیین طبیعت را تغییر نتوان داد. نشدنیست که آدم کُنیاک خورد و مست نگردد.

🔸نشدنیست که کسی گرد سفیدی را «کِنین» [1] نام گزارد و بخورد و تبش بریده شود.

🔶 همچنان نشدنیست که یک توده نیک نباشند و از جهان نیکی ببینند.

🔶 نشدنیست که یک مردم همه درپی هوسها و کینه‌های خود باشند و بآسایش و سرفرازی رسند.

🔸این یک حقیقت آشکاریست. ولی انبوه مردم ایران آن را نمیدانند و در آرزوی اینند که طبیعت آیین خود را تغییر دهد.

🔸هزارها کسان هستند که پروایی بحال توده و کشور ندارند و یگانه وظیفه برای خود آن را میدانند که پولی درآورند و با خانواده‌ی خود زندگی کنند و در همان حال آرزومندند که همچون مردمان فرانسه و انگلیس و روس در جهان سرفراز باشند.

🔸هزارها کسان هستند که شما اگر سخنی از آلودگیهای توده رانید و آنها را بکوشش و همدستی خوانید ، ریشخند کنند. ولی اگر روزی یکی یک بدی دید (مثلاً ماستفروشی ماست را کم داد) فریاد میکشند : «پس این مردم کی اصلاح خواهند شد؟!..».

🔸هزارها کسان هستند که میهن‌پرستند. ولی میهن‌پرستی را جز آرزوهایی در دل و سخنانی بر سر زبان نمیدانند.

🔸اینها تو گویی می‌پندارند جز از مردمان دیگرند. عزیزکرده‌های خدایند. اینها باید نکوشند و نتیجه برند ، نکارند و بدروند.

🔸اینها اگر در سایه‌ی این بی‌پرواییها و هوسبازیها بذلت افتادند زمین لرزیدن خواهد گرفت. اگر فردا جنگی پیش آمد و بمبهای اتمی کشور را ویرانه گردانید ، آسمان باینها خون خواهد گریست.

🔸اینهاست آنچه میگویم : حقایق را نمیدانند. اینهاست آنچه میگویم آیین طبیعت را نمی‌شناسند.

(امروز چاره چیست؟ سات 35)

[1] : دارویی تب‌بر بوده. مانند استامینوفن امروز ـ و
پاکدینی ـ احمد کسروی pinned «✴️ حقایق زندگانی را نمی‌دانند ولی گمان نادانی نیز بخود نمی‌برند. ✴️ 🔸در این کشور یکی از کارهایی که باید بود آنست که انبوه توده با حقایق جهان آشنا گردند. 🔸یک دسته هستند که شما هر چیزی را بگویید خواهند گفت : «مگر ما اینها را نمیدانستیم؟». 🔸ولی حقیقت اینست…»
✴️ گفت و شنید (1)
تکه‌ی سوم

🔸نخست گفتید جهان در پیشرفت است و سوسیولوژی یا علوم اجتماعی اروپا راه شناسایی جهان و آیین زندگانی را که دینها آورده بوده از میان برده.

من می‌گویم : پیشرفت جهان جاویدانست و در جایی نخواهد ایستاد و چنانکه اندیشه‌های نوین اروپایی راه و آیین دینها را کهنه ساخته و از میان برده باید بهنگام خود اندیشه‌هایی نیز اینها را کهنه گرداند و از میان بَرد.

شما چه می‌دانید که ما بیک راه و آیین بالاتر از سوسیولوژی اروپا نمی‌کوشیم؟!. تنها از نام دین که می‌بریم بآن نتیجه نرسید که ما مردم را پس می‌بریم و جهان را از پیشرفت بازمی‌داریم.

راستی هم اینست که ما بالادست اندیشه‌های اروپایی را گرفته‌ایم و مردم را نه تنها به پسرفت وانمی‌داریم گامهایی نیز به پیشرفت می‌رانیم. شما که باروپا رفته و سالها در آنجا درس خوانده‌اید این را بآسانی باور نخواهید کرد که در شرق چنین کاری انجام گیرد و من نیز در اینجا نمی‌خواهم بسخنانی در این زمینه پردازم و تنها بیک نمونه‌ی بسیار کوچکی بس می‌نمایم :

شما می‌دانید که در اروپا رُمان‌نویسی را جایگاه بلندیست و کسانی همچون ویکتور هوگو و آناتول فرانس بآن برخاسته‌اند. ولی ما در نخستین شماره‌ی نخستین سال «پیمان» نخستین گفتار را درباره‌ی رُمان نوشته و پرده از روی بیهودگی آن برداشتیم و رماننویسی را یک کار نکوهیده‌ای نشان دادیم. کنون آن را بخوانید و ببینید آیا توانسته‌ایم کاری انجام دهیم؟!. و آنگاه مرا کتابی درباره‌ی اروپا و اروپاییگریست که کسانی از خود اروپاییان آنها را دیده‌اند و براست داشته‌اند. [1] شما توانید آن را نیز بخوانید.

گذشته از اینها سوسیولوژی اروپا راست است که تکانی بجهان داده و راههای پیشین را از کار انداخته. چیزی که هست خود راهی بروی جهان باز نکرده و آنچه ما می‌دانیم اروپا امروز براه نیفتاده و سرگردان و بیراهست و اگر راستی را بخواهیم این جنگها [2] که می‌بینیم بیش از همه نتیجه‌ی بیراهی اروپاست.

ولی این سخن بسیار بزرگتر و درازتر از آنست که بتوانیم در این نشست با شما بپایان رسانیم. بویژه با ناآشنایی‌ای که شما بسخنان ما می‌دارید و بیگمان در فهم و داوری دچار سختی خواهید بود.

ما نیک آگاهیم که در اروپا از یکسو کسان بسیاری از گرسنگی می‌میرند و یا از بیم چنان مرگی خودکشی می‌کنند و از آنسوی شکر و قهوه و گندم و گوشت را بنام آنکه خرنده ندارد بدریا می‌ریزند و نابود می‌کنند.[3] ما در یکی از شماره‌های پیمان شمارشی در این باره از یک مهنامه‌ی انگلیسی آوردیم و چنانکه آن می‌نماید در یک سال نزدیک بچهارملیون تن بدانسان مرده یا خود را کشته‌اند و در همان سال صدها هزار خروار گندم و شکر و دیگر خوراکیها را نابود ساخته‌اند. آیا این نابسامانی دلیل بیراهی زندگانی نیست؟!. آیا با یک آیین خردمندانه جلو اینها را نتوان گرفت؟!.

ما را در پیرامون اروپا سخن بسیار است ، و در این باره کتابها و گفتارها بسیار نوشته‌ایم که شما می‌باید آنها را بخوانید. ما اروپا را در این راه زندگی که پیش گرفته رستگار نمی‌شناسیم. ولی این جلوگیر ما نیست که به پیشرفتهایی که در زمینه‌ی دانشها کرده و بافزارهای بس شگفتی که برای زندگی پدید آورده و تکانی که بجهان داده ارج گزاریم.

این به چیستان می‌ماند که ما از یکسو به پیشرفتهای اروپا در راه دانش و بافزارهایی که برای زندگانی ساخته ارج می‌نهیم و از یکسو آن را در راه زندگانی رستگار نمی‌دانیم.

🔸بسیاری این را نمی‌توانند فهمید و در آغاز کار که ما خرده‌گیری بر اروپا می‌نمودیم می‌پنداشتند که با دانشها و اختراعهای آن دشمنی می‌نماییم. اینست بگله برمی‌خاستند.

🔸ما می‌گوییم خرسندی و آسایش آدمیان تنها با پیشرفت دانشها و پیدایش افزارهای بسیار نیست و یک چیز دیگری نیز می‌خواهد ، و آن اینکه راه باهم زیستن را بشناسند.

🔸می‌گوییم اروپا در دانشها پیشرفت بسیار کرده و افزارهای شگفت فراوان برای زندگی پدید آورده. ولی راه برخورداری از آن دانشها و افزارها را نمی‌داند.

🔸می‌گوییم : دانش کار خود را کرده و کنون نوبت دینست که کار خود را کند.

[1] : کتاب «آیین» در دو بخش. بخش یکم در سال 1311 و بخش دوم در سال 1312 چاپ شده است. ـ و
[2] : تاریخ این نوشتار سال1940می‌باشد. خواست نویسنده از «جنگها» ، همه‌ی جنگهایی است که اروپاییان براه انداخته بودند بویژه جنگ جهانی یکم و نیز آنکه جز چند ماهی از آغازش نمی‌گذشت ـ آنکه سپس نام جنگ جهانی دوم گرفت. ـ و
[3] : این شرح گوشه‌ای از حال اروپا و آمریکا پیش از جنگ جهانی دوم و پیشامد «بحران بزرگ» اقتصادی است که کمابیش از 1929 آغاز و تا ده سال کشید. ـ و
🔶 گلچینی از کتاب پلوتارخ بخش یکم
دنباله‌ ـ تکه‌ی 6

🔸 ولى در خود يونان هنوز جنگ برپا بود و ثبيس بسى نيرومند گرديده اسپارت را آسوده ‌نمى‌گزاشت و آگيسيلاوس با همه‌ي خردمندى‌ كه داشت اينزمان پياپى خطا ازو سر مى‌زد. در جنگها نيز بخت از اسپارت برگشته بود. بهرحال در جنگ لئوكترا اسپارتيان ضربت بس سختى از دست ثبيس خورده چنان ‌افتادند كه ديگر برنخيزند. پس از آن ديگر نيرويى بيش از اندازه‌ی نگهدارى شهر خود نداشتند.
اين جنگهاى اسپارت و ثبيس تا سال ٣۶٢ پيش از ميلاد امتداد داشت و در اين سال بپايان رسيد. اما صلح انتالكيداس چنانكه خود پلوتارخ بآشكار گفته در زمان ارتخشثر دوم بود.
اين بخش از تاريخ يونان و ايران كه فرود افتادن هر دو كشور را نشان مى‌دهد مقدارى از چگونگى و حوادث آن را پلوتارخ در سرگذشتهاى ارتخشثر و آگيسيلاوس آورده. پس از آن نوبت درخشانى ماكيدونى و پيدايش فيليپوس و الكساندر مى‌رسد كه ما آن را در بخش ديگر كتاب در سرگذشت الكساندر خواهيم ديد.
نكته‌ي ديگر كه در اينجا ياد بايد كرد اينكه فارنابازوس كه در سرگذشت سرداران يونانى نام ‌آن بسيار برده مى‌شود و حكمرانى فروگيا را در آسياى كوچك داشته شك نيست كه دست‌نشانده‌ي پادشاهان هخامنشى در آنجا بوده است. چنانكه در داستان آگيسيلاوس كه پلوتارخ ديدار آن دو تن را مى‌نويسد باين موضوع ‌تصريح گرديده. ولى بايد ديد آيا از خود ايرانيان بوده و بحكمرانى فروگيا فرستاده گرديده يا از بوميان ‌آنجا بوده و بحكمرانى برگمارده شده.
شايد كسانى از نام او كه پارسى است چنين استدلال كنند كه ايرانى بوده. ولى بايد دانست كه در آنزمان كه دامنه‌ي فرمانروايى ايران از كنار رود سند در آسيا تا سرحد يونان در اروپا مى‌كشيد در سايه‌ي اين شكوه و بزرگى نامهاى ايرانى در همه جا فراوان بوده. از جمله ما مثرادات پادشاه پونتوس را مى‌يابيم كه نام ايرانى دارد. چه «مثرادات» همان‌ است كه امروز مهرداد گرديده و نامى است در رديف خداداد و مانند آن. اگرچه مهريا «متر» در نزد روميان و يونانيان هم معروف بوده و از آن نام براى بچه‌ها پديد مى‌آوردند. چنانكه نامهاى «مترودوروس» در تاريخها بسيار ديده مى‌شود كه همان ترجمه‌ي يونانی ‌«مثرادات» مى‌باشد. ولى اين نكته بجاى خود روشن است كه مثرادات كه نام پادشاه پونتوس بوده شكل‌ ايرانى كلمه است.
كوتاهسخن تنها از روى نام نمى‌توان گفت خاندان فارنابازوس ايرانى بوده‌اند. ولى چون قرينه‌هاى ديگر نيز در كار است ايرانى بودن ايشان نزديك به يقين مى‌باشد.
بهرحال فارنابازوس يكى از دست‌نشاندگان پادشاهان هخامنشى بوده ولى حكمرانى فروگيا را هميشه داشته كه پس از مرگ او پسرانش آن را داشته‌اند.
فارنابازوس مرد دلير و كاردانى بوده چنانكه تا ديرزمانى كه هوادار اسپارتيان بوده ‌اسپارتيان او را سخت دوست مى‌داشته‌اند. چندانكه لوساندير را با آنهمه نيرويى كه پيدا كرده بود ، در نتيجه‌ي دادخواهى او به اسپارت بازخواستند. سپس چون او هوادار آتنيان گرديد نتيجه آن شد كه اسپارتيان زبون گرديده از پا افتادند و آتنيان بر ايشان چيره شدند و او با خرج ‌خود ديوارهاى آتن را كه لوساندير برانداخته بود دوباره بساخت. اگرچه او اين كارها را بنام دولت ايران مى‌كرد ولى كاردانيهاى خود او نيز دخالت در پيشرفت كارها داشته است.
داستان كشتن الكبياديس بحكم قاضيان اسپارت كه به فارنابازوس نسبت داده‌اند چنانكه‌ خود تاريخنگاران هم ترديد داشته‌اند باور نكردنى است. زيرا الكبياديس كه مرد بسيار معروفى بوده و قصد رفتن نزد پادشاه هخامنشى را داشته اين ‌نشدنى است كه فارنابازوس پسر خود او را بكشد آن هم بخواهش اسپارتيان. اين است كه اين نسبت را باور نبايد كرد.
Forwarded from Deleted Account
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
در پیرامون روان
نشست دوم : چگونه بهستي روان پي مي‌بريم؟.
تکه‌ی 3

برخي نيز مهري را كه جانوران بجفتهاي خود دارند و يا نگهداري را كه از بچگان خود نمايند ، يادآوري كرده مي‌گفتند : كبوتر يا ديگري از پرندگان چون جفتش ناپيدا باشد بيتابي نشان دهد. گربه يا ماكيان به بچگان خود همان پروا را نمايد كه آدمي به بچه‌اش نمايد. گربه از راه دور گوشت براي بچه‌هايش آورد ، و اگرهم خود گرسنه باشد آن را نخورد. ماكيان در راه نگهداري جوجه‌هايش با آدمي به پيكار پردازد و بجان خود نترسد.
پاسخ داديم : مهري كه جانوران بجفت خود مي‌دارند جز از روي خودخواهي نيست. جفتش را دوست نمي‌دارد. آن خوشي را كه از زيستن با او و درآميختن ميخواهد دوست ميدارد. دوست داشتن جانوران جفتهاي خود را ، ماننده‌ی دوست داشتن ماست گلابي نطنز و خربزه‌ی گرگاب را.
اما پرستش[=خدمت] و نگهداري كه جانوران از بچگان خردسال خود ميدارند آن راز ديگريست. آن نشانه‌ی سامانيست [نظم] كه در اينجهانست. آفريدگار چون خواسته نژاد آنها بازماند ، اين در نهادشانطبع نهاده كه به بچگان خود بپرستند و آنها را بپرورند. اين كاريست كه نافهمان و ناخواهان مي‌كنند. از روي انديشه يا دلسوزي بآنها نيست. وگرنه از چيست كه به بچه‌ی ديگري از همجنسان خود نپردازند و نگهداري نكنند؟!. از چيست كه همان بچگان خودشان چون بزرگ شدند و بي‌نياز گرديدند دورشان رانند و بيگانه گردند.
ايراد بزرگتر آن بود كه كساني مي‌گفتند : «آدمي چون ترقي كرده داراي صفات دلسوزي و نيكخواهي و مانند اينها كه شما مي‌گوييد گرديده».
گفتيم: شما سخن ما را نفهميده‌ايد. «ترقي» و يا والاتري در جايي بودي كه اين چيزها كه ما ميگوييم در جانوران نيز بودي. در آنها كمتر بودي و در آدمي بيشتر مي شدي. در حالي كه ما گفتيم اينها در جانوران هيچ نيست. نه بيش و نه كم ، نشاني در آنها نمي‌بينيم.
اينها ايرادهاي عاميانه‌اي مي‌بود كه مي‌گرفتند. يك رشته گفتگو نيز از راه فلسفه‌ی داروين پيش مي‌آمد. ايرادي نيز از آن راه گرفته مي‌شد.
شما مي‌دانيد كه ما بفلسفه‌ی داروين ارج مي‌گزاريم ، داروين در سهم خود كاري سودمند و بزرگ بجهان انجام داده. مرا خشنود گردانيد كه ديدم جواني از گيلان كتابي بنام «داروين چه ميگويد؟» نوشته و بچاپ رسانيده و با زباني ساده گفته‌هاي دانشمند انگليسي را بازنموده. دوست ميدارم ياران ما آن كتاب را بگيرند و بخوانند.
ما بگفته‌هاي داروين تا آنجا كه از زمينه‌ی ما بيرون بوده گردن گزارده‌ايم. ليكن در يك جا هم كه بزمينه‌ی دين برخورد داشته ، گفته‌اش را نپذيرفته ، لغزش او را بازنموده‌ايم. آن يك جا داستان برخاستن آدمي از بوزينه است. ما اين را بدانسان كه گفته‌ی داروين و پيروانش بوده نپذيرفته‌ايم و نبايستي بپذيريم.
✴️ گفت و شنید (1)
تکه‌ی چهارم

🔸شما تاکنون چنین سخنی را نشنیده‌اید و این بر شما گران خواهد افتاد. ولی اگر آن گفتار را نیک خوانید و نیک اندیشید خود را ناگزیر از پذیرفتن گفته‌های ما خواهید یافت.

امروز جهان در برابر یک چیستان بزرگی ایستاده و آن اینکه این افزارهای نوپدید اروپایی از هواپیما و اتومبیل و تلگراف و راه‌آهن و رادیو و بسیار مانند اینها آیا بسود زندگانی آدمیانست یا بزیان آنها؟!. اگر گویند بسود آنست راست نخواهد درآمد. زیرا همه می‌بینیم که در این دوصد سال و بیشتر که این افزارها پیدا شده ، زندگی زمان بزمان سخت‌تر شده و این نه چیزیست که بتوان پوشیده داشت ، و اگر بگویید بزیان آن است سخن شگفتی خواهد بود. زیرا در جایی که همه می‌بینیم یک اتومبیل راهی را که ما با اسب در پانزده روز پیمودیمی در یک روز می‌پیماید و در هر رشته همین اندازه آسانی پدید آمده ، با اینحال چگونه توانید گفتن که اینها بزیان زندگانیست؟!.

این ایراد نخست شما بود. دوم گفتید : بنیاد دین شناختن آفریدگار است و شناختن او را هم دشوار شمردید. ما این را نمی‌پذیریم که بنیاد دین شناختن آفریدگار است. ما آفریدگاری که می‌شناسیم بی‌نیاز از اینست که مردمان او را بشناسند و یا نشناسند ، و خود بزرگتر از آنست که توان او را شناخت.

شما چیزهایی را که از کشیشها شنیده‌اید همیشه جلو چشم می‌دارید و سخن از آنها می‌رانید. ولی ما دین چیزهای دیگر را می‌گوییم. من می‌توانم گفته‌های خودمان را درباره‌ی دین در چند جمله برای شما یاد کنم.

🔸ما می‌گوییم : آدمیان که در این جهان می‌زیند نخست باید آن را (تا آنجا که می‌توان) بشناسند ، و معنی زندگی را بدانند ، و یک آیینی از روی خرد برای آن دارند ، و چون آدمیان اگر بسر خود باشند باندیشه‌های پراکنده برخیزند و هر دسته‌ای به پندارهای دیگری گرایند اینست باید راهی باشد که همه در آن گرد آیند ، و این راهست که ما دین می‌نامیم. کوتاهسخن آنکه دین برای شناختن جهان و دانستن معنی زندگانی و داشتن یک آیین بخردانه است.

چیزی که هست آدمیان چون بخواهند جهان را بشناسند و باندیشه پردازند خواهند دید این دستگاه بسر خود نتواند بود و ناگزیر خواهند بود که آفریدگاری برای آن بشناسند و بهستی آن بخَستُوَند[1]. خداشناسی از اینجا پیش می‌آید. روشنتر گویم : این مردمانند که نیازمندند خدا را بشناسند ، و خدا نیست که نیازمند شناخته شدن باشد. این دو از هم دور است.

🔸گفتید نمی‌توانید هستی خدا را بپذیرید ، می‌گویم چرا نمی‌توانید ، می‌توانید و خود ناگزیر هستید که آن را بپذیرید. از روی آن دریافتی که اسحاق نیوتن نیروی کشش (قوه‌ی جاذبه) را پیدا کرده شما نیز توانید هستی خدا را دریابید. نیوتن نیروی کشش را چگونه پیدا کرده؟!. نه اینست که می‌گویند زیر درختی نشسته بود و سیبی را دید که از درخت جدا گردیده بزمین افتاد و باندیشه فرورفت که بَهر چیست که یک چیزی از بالا بپایین افتد؟!. عامیان باین چیزها معنایی ندهند و چنان دانند که هر چیزی باید از بالا بپایین افتد و جز چنین نباید بود ، ولی نیوتن که دانشمندی بود این می‌دانست که هر چیزی را انگیزه‌ای [علت] درباید[2] ، و افتادن یک چیزی از بالا بپایین نیز بی‌انگیزه و بخود نتواند بود و اینبود در پیرامون آن بجستجو پرداخت و این دریافت که داستان بالا و پایین نیست و چگونگی اینست که چیزهایی که در جهان است همه باهم در کششند و یک چیز بزرگتر چون نیروی کشش آن فزونتر باشد چیزهای کوچک را بسوی خود کشد و افتادن سیب و چیزهای دیگری از بالا بپایین نتیجه‌ی کشیدن کره‌ی زمین می‌باشد و بدینسان بیک راز ارجداری راه یافت و بدانشهای ارجداری از آن راه رسید.

ما از همین راه پی به هستی آفریدگار می‌بریم. جهانیست آراسته و بسامان و هزارها شگفتی در آن پدیدار. می‌گردد و دمی نمی‌ایستد ، ناگزیریم باور کنیم آفریدگار دانایی آن را آفریده ، و همو می‌گرداند ، و خواستی از آفریدن و گردانیدن آن می‌دارد. باید باور کنیم و هیچ راه دیگری نمی‌داریم.

🔸شما اگر زندگانی یک جفت پرستوک را باندیشه سپارید ناچار باشید به هستی خدا خستوید. باینها که آموخته نر و ماده باهم زیند؟!. که آموخته از راه دور گِل و سنگریزه در نُک خود آورده آشیانه سازند؟!. که آموخته ماده چون تخم گزاشت بنوبت روی آن خوابند؟!. که آموخته که چون جوجه درآوردند آنها را بپرورانند و بزرگ گردانند و چون بزرگ شدند و بی‌نیاز گردیدند بخودشان واگزارند و بیگانه‌شان شمارند؟!. [3] آیا می‌توان پذیرفت که اینها را طبیعتِ بی‌فهم و دانش بآنها آموخته است؟!..

1 : خستویدن (همچون برگزیدن) = اعتراف کردن ، خَستُوان = معترف ـ و
2 : دربایستن = لازم بودن ـ و
3 : یک دسته که در سالهای دهه‌ی هفتاد شاگرد دبستان و راهنمایی بوده‌اند همین نوشته را در کتابهای درسیشان خوانده‌اند! پیداست یکی از نوشته‌ی دیگری برداشته. تشخیصش با خوانندگان. ـ و
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
🔶 گلچینی از کتاب پلوتارخ بخش دوم
8) الکساندر‌ ـ تکه‌ی 1

🔸 الكساندر1
همگي بر اين اتفاق دارند كه الكساندر از سوي پدر به ميانجيگري كارانوس2 از هركليس3 و از سوي مادر به ميانجيگري نئوپتوليموس4 از آياكوس5 پايين آمده. پدر او فيليپوس هنگامي كه نوجواني بيش نبود در ساموثراكي6 به اولمپياس7 كه او را نخستين بار در يك انجمن ديني آن شهر ديدار كرد دل باخت و چون قضا را پدر و مادر آن زن هر دو بزودي درگذشتند فيليپوس برضايت برادرش او را به زني گرفت و از اين زن بود كه الكساندر زائيده شد.8
الكساندر هنوز بسيار كوچك بود كه فرستادگان پادشاه ايران را در نبودن پدر خود پذيرفته با آنان بگفتگو درآمد و آنان را از شايستگي خود در شگفت انداخت.
چه پرسشهايي كه از ايشان نمود هيچيك كودكانه يا بيهوده نبود. (از ايشان مسافت راهها و چگونگي آنها را در درون آسيا پرسيده از كردار و رفتار پادشاه ايران و اينكه تا چه اندازه سپاه مي‌تواند بميدان آورد جستجوها كرد) اين رفتار او چندان شگفت‌آور بود كه فرستادگان برازندگي فيليپوس و شهرت او را در برابر اين برازندگي پسرش بهيچ انگاشتند. الكساندر هر زمان كه مي‌شنيد پدرش شهر بزرگي را بگشاده يا فيروزمندي مهم ديگري بهره‌ی او شده بجاي اينكه شاديها نمايد نزد دوستان همراز خود گله كرده مي‌گفت پدرم بهمه‌ی كارهاي بزرگ پيشدستي كرده مجالي براي ما بازنمي‌گزارد كه شايستگي خود را نمايان سازيم. و از آنجا كه كوشيدن و سربلندي يافتن را بهتر مي‌دانست تا آسوده نشستن و خوش‌گزاردن ، اينست كه به فيروزمنديهاي پدر خود خرسند نبوده چنين مي‌پنداشت كه آن فيروزيها ميدان كار را در آينده براي او تنگ خواهد ساخت. بيشتر دوست مي‌داشت كه پس از مرگ پدرش بيك كشور بهم خورده و نابساماني برسد و با جنگ و كوشش آن را بسامان آورد نه اينكه بيك پادشاهي آسوده و بساماني برسد و جز كامگزاريها و آسودگيها كاري نداشته باشد.
براي درس و تربيت الكساندر ، فيليپوس نخواست آموزگاران عادي را كه تنها شعر و موسيقي مي‌آموزند بكار وادارد. بلكه كسي فرستاده ارسطو را كه دانشمندترين و مشهورترين فيلسوفان آنزمان بود براي اين كار بخواست و در برابر اينكه فيلسوف چنين درخواستي را پذيرفت پاداش بسيار شايسته و بجايي را باو داد و آن اينكه شهر استاگيرا9 كه زادگاه ارسطو است و چندي پيش از آن بفرمان فيليپوس ويرانه كرده بودند اينزمان دوباره آن را به آبادي آورده همه‌ی مردم آن را كه دور رانده شده يا دستگير گرديده بودند بجاهاي خودشان بازگردانيد و براي جايگاهي كه در آن درس بخوانند و هنر ياد بگيرند پرستشگاه نومفس10 را در پهلوي ميزا11 قرار داد كه در آنجا اكنون هم سنگهايي را كه ارسطو بر روي آنها مي‌نشسته و گردشگاههايي را كه در آنجا در سايه‌ی درختان گام برمي‌داشته نشان مي‌دهند. چنين پيداست كه الكساندر از ارسطو نه تنها دانشهاي اخلاقي و سياسي فراگرفته بلكه از دانشهاي ديگر او نيز بهره يافته كه بسي ژرف‌تر و دشوارتر مي‌باشد و خود فيلسوفان آنها را دانشهاي ژرف و دشوار ناميده تنها با گفتگوهاي زباني بكسان آموخته و آزموده ياد مي‌دهند و هيچگاه راضي نمي‌شوند كه هر كسي از آنها آگاهي يابد.



1ـ پلوتارخ در مقدمه‌ی اين سرگذشت مي‌گويد داستانهاي الكساندر بسيار بوده و او بنام اختصار جز كمي از آنها را ياد نكرده. با اينهمه ما پاره‌ای داستانهاي بيجايي را كه جز افسانه نمي‌تواند بود در اين بخش كتاب او مي‌يابيم و چون منظور ما تاريخ است اينست كه از آن داستانها چشم پوشیده ترجمه نكرده‌ايم.
2ـ Caranus او را بنيادگزار پادشاهي ماکدوني و از نوادگان هركليس مي‌شمارند.
3ـ Hercules يكي از قهرمانان يوناني كه او را بخدايان رسانيده پسر زیوس دانسته‌اند و يونانيان و روميان خود را از نژاد او مي‌شمارند.
4ـ Neoptolemus يكي از سرشناسان در تاريخ يونان.
5ـ Aeacus اين را نيز پسر زئوس مي‌پنداشتند و پرستش مي‌نمودند.
6ـ Samothrace يكي از جزيره‌هاي يونان
7ـ Olymiaps
8ـ در اين بخش عبارتها را به اختصار ترجمه كرده‌ايم و برخي چيزها كه ارزش تاريخي نداشت چشم از آنها پوشيده‌ايم.
9ـ Stagira يكي از شهرهاي يونان
10ـ Nymphs يكي از خدايان مادينه‌ی يونانيان
11ـ Mieza (؟)
Forwarded from Deleted Account
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
بدانید ای ایرانیان ! شما را پراکندگی بیچاره و درمانده گردانیده. ( پرچم روزانه ش 157)
در پیرامون روان
نشست دوم : چگونه بهستي روان پي مي‌بريم؟.
تکه‌ی 4

مي‌بايد چگونگي را روشن گردانم : بايد دانست گفتگوي ما در آن نيست كه آدمي از بوزينه جدا شده و يا خود جداگانه آفريده شده. براي ما جدايي ندارد كه چنانكه گفته‌ی كيشهاست خدا گِلي ساخته و قالبي از گِل پديد آورده و در آن جاني دميده و يا چنانكه گفته‌ی دانشمندانست آن را از بوزينه‌اي جدا گردانيده باشد. اين بما نخواهد برخورد كه گفته شود آدمي از بوزينه جدا گرديده.
گفتگوي ما از جاي ديگر است. ما مي‌گوييم : آدمي اگرهم از بوزينه جدا گرديده خود «آفريده‌ی ويژه‌ايست». شما نتوانيد گفت : «بدانسان كه بوزينه از ليمور برخاسته هم بدانسان آدمي از بوزينه برخاسته ». ميانه‌ی آدمي و بوزينه گودال بسيار بزرگي باز است و آن گودال را با «حلقه‌ی گمشده» نيز پر نتوان گردانيد. در اينجا گفته‌ی خود داروين بجاست كه «جهشي» رخ داده. در اينجا قانون سپهر=طبیعت روش خود را ديگر گردانيده. در اينجا دست آفريدگار در كارهاي جهان نمودار گرديده. آدمي اگرهم از بوزينه است آفريده‌ی ويژه‌ايست. ميوه‌ی درخت آفرش است ، برگزيده‌ی آفريدگانست.
نام «جهش» را كه بردم مي‌بايد آن را روشن گردانم. اين خود جُستاري ارجدار است.
چنانكه گفتيم اين نام را داروين برده. ولي ما آن را گرفته بهتر و بيشتر بازنموده‌ايم. جهش آنست كه در پيشرفت آفرش يا پيدايش آن گاهي چيزهاي نابيوسيده[=غیرمنتظره] پديدار شده. كارهاي جهان كه همچون حلقه‌هاي زنجير بهم بسته است و هر يكي پديد آمده از ديگري مي‌باشد ، گاهي چيزهايي پديدار شده كه همبستگي با چيزهاي پيشتر نداشته كه تو گويي زنجير گسيخته شده و درميان رخنه‌ی بزرگي پديد آمده.
براي اين از گفته‌هاي خود دانشمندان مثل توان آورد. مثلاً تئوري لاپلاس كه ديگران نيز پذيرفته‌اند داستان آفرش را چنين نشان مي‌دهد :
خورشيد و زمين و ماه و ديگر كره‌ها توده‌ی بخاري مي‌بوده در فضا ايستاده. ناگهان تكاني درو پيدا شده و بدور خود چرخيدن گرفته.
پس از زمان بسياري تكه‌اي از آن جدا شده و اين نيز كره‌اي گرديده كه هم بگرد خود و هم بگرد كره‌ی مادر چرخيدن آغاز كرده.
اين كره زمان درازي تهي مي‌بوده تا هنگامي رسيده كه رُستنيها در آن پديد آمده.
باز زمان درازي گذشته تا هنگامي رسيده كه زندگي در آن آغاز شده و جانوران پديد آمده‌اند.
باز زمان درازي گذشته تا آدمي رخ نموده و بزندگي پرداخته است.
اينها هر يكي كاري نابيوسيده بوده و جهش بشمار است. توده‌ی بخار كه نمي‌چرخيده چه شده كه چرخيدن گرفته؟!. چه شده كه تكه‌اي از آن جدا شده و كره‌اي جداگانه گرديده؟!. تا بآخر همچنان توان پرسيد.
پس در جايي كه در پيشرفت آفرش چنين جهشهايي توانستي بود چه جاي شگفتست كه پيدايش آدمي نيز از آنها باشد؟!. چه جاي شگفتست كه او آفريده‌ی ويژه‌اي باشد؟!.
اينها چيزهاييست كه دانشمندان گفته‌اند و ما نيز پذيرفته‌ايم و از روي آنها دليل مي‌آوريم و امروز هوده‌هايي مي‌گيريم. با اين حال دور نمي‌دانيم كه در آينده اينها از ميان رود و دانشمندان زمانهاي آينده ، آن رخنه‌هايي را كه امروز در نظر ما پديدار است از ميان بردارند. مثلاً ما امروز پيدايش زندگاني را در روي زمين چيزي نابيوسيده مي‌شناسيم. ليكن تواند بود در آينده زمينه روشنتر از اين گردد و اين دانسته شود كه همان پيدايش زندگاني چيزي نابيوسيده نمي‌بوده. از همان پيشرفت كم‌كم باين هوده رسيده شده. چنين چيزي دور نيست. ولي اين ، سخنان ما را ديگر نخواهد گردانيد. زيرا چگونگي هرچه بوده باشد ، زندگي جز از نازندگيست و هيچگاه نتوان زندگي را با نازندگي به يك رشته كشيد. همان حال را ميدارد آدمي با جانوران ، پيدايش آدمي از هر راهي بوده است باشد ، جدايي او از بوزينه يا از هر چيز ديگر به هر گونه‌اي بوده است باشد ، به هر حال آدمي جز از جانورانست و اين را با آنها به يك رشته نتوان كشيد.
دليل همه‌ی اينها آن دستگاه روانست. اين دستگاه آدمي را از جانوران بيكبار جدا گردانيده. اينها آدمي را بيكباره بالا برده. در اينجاست كه ما مي‌گوييم : «آدمي اگرهم از جنس جانورانست با آنان نه يكسانست».
🔶 گلچینی از کتاب پلوتارخ بخش دوم
8) الکساندر‌ ـ تکه‌ی 2

🔸 زيرا الكساندر هنگامي كه در آسيا بود و شنيد ارسطو گفتارهايي از آنگونه دانشها نگاشته و ميان مردم پراكنده ساخته نامه‌اي با زبان بسیار ساده باو نوشته و در آنجا از فلسفه گفتگو كرد و اينک عبارتهاي نامه‌ی او : «از الكساندر به ارسطو درود. شما نيك نكرديد كه كتابهاي خود را درباره‌ی دانشهاي زباني ميانه‌ی مردم پراكنده نموديد. زيرا ما ديگر با چه چيز مي‌توانيم بمردم فزوني جوييم؟ پس از آنكه شما چيزهايي را كه ما ياد گرفته و ويژه‌ی خود مي‌شماريم در دسترس همگي مردم گزارديد؟ من بنوبت خود مي‌نويسم كه من برتری خود را بر مردم بیش از همه از راه دانستن چیزهای برتر مي‌شمارم نه از راه توانايي و پهناوري پادشاهي خود بدرود.» ارسطو نيز با اينكه خود را از آن حس برتري‌جويي كنار می‌شمارد ، باز پراكنده كردن او اين دانشها را با پراكنده نكردنش يكسان است. چه اگر راستي را بخواهيم كتابهاي او در عالم حكمت با شيوه‌ی خاصي نگارش يافته كه هر كس از آنها بهره‌مند نمي‌تواند بود ، بلكه خود ياداشتهايي است براي فهميدن كساني كه از پيش از آن در زمينه‌ی آنها آگاهيهايي در دست داشته‌اند.
هم بيگفتگو است كه الكساندر علاقه‌اي را كه به طب داشت از آميزش با ارسطو پيدا كرده بود و او نه تنها طب را ميدانست بلكه آن را بكار هم مي‌بست كه هر زمان كه يكي از همراهان او بيمار مي‌شد براي ايشان دستور خوراك و پرهيز مي‌داد. نيز درمان براي بهبودي ياد مي‌كرد. چنانكه ما در نوشته‌هاي او اين را مي‌يابيم. نيز او ميل بخواندن و ياد گرفتن را در نهاد خود داشت و چنانكه اونيسيكريتوس1 خبر مي‌دهد هميشه نسخه‌اي را از الياذه‌ی هومرس كه ارسطو آن را تصحيح كرده بود و «نسخه‌ی صندوق» مي‌ناميدند همراه خود داشت و آن را با خنجر خود شبها زير بالين مي‌گزاشت و پيوسته مي‌گفت كه اين كتاب گنجينه‌ای همراه برداشتني است كه همگي دانشها را درباره‌ي جنگ در بر دارد. هنگامي كه او به آسياي بالا رسيده بود چون از ديگر كتابها تنگدستي مي‌كشيد به هارپالوس2 دستور فرستاد كه پاره‌ای كتابهايي براي او بفرستد. او نيز تاريخ فيليستوس3 را با مقدار بسياري از بازيهاي اييوريپديس4 و سوفوكليس5 و آييسخولوس6 و پاره‌ای از غزلهايي كه تيليستيس7 و فيلوكسينوس8 سروده بودند بفرستاد.
الكساندر تا ديرزماني ارسطو را سخت دوست داشته گرامي مي‌گرفت و چنانكه خودش بارها مي‌گفت ارسطو را كمتر از پدر خود نمي‌انگاشت. علت اين سخن را همچنين بازمي‌نمود كه اگر پدرم زندگاني بمن بخشيده آموزگارم ياد داده كه چگونه آن زندگاني را بنيكي بسر ببرم.
ليكن پس از ديري در سايه‌ی گمان بدي كه به فيلسوف پيدا كرد ديگر مهري باو در دل خود نداشت كه اگرهم بآزار او برنخاست از رفتارش پيدا بود كه آن مهر و دلبستگي پيشين را ندارد و ازو دلسرد گرديده. ليكن تخم دانش‌دوستي را كه از نخست در دل او كاشته بودند روزبروز بر نمو و پيشرفت خود مي‌افزود و هرگز روي بكاستن و افسردن نداشت. چنانكه رفتار او با آناكسارخوس9 و هديه‌ی پنجاه تالنتي كه به كسينوكراتيس10 فرستاد و آن توجه خاص و احترامي كه درباره‌ی دانداميس11 و كالانوس12 بكار مي‌برد گواه اين گفته‌ی ما مي‌باشد.
در هنگامي كه فيليپوس لشكر بر سر بوزانتين برده و الكساندر را كه اينزمان شانزده ساله بود بجاي خود در ماكدوني گزاشت و اختيار مهر خود را باو سپرد الكساندر بيكار ننشسته شورش ماييدي13 را فرونشانده شهر بزرگ ايشان را با زور شمشير بدست آورد و بوميان وحشي آنجا را بيرون رانده كسان ديگري را در خانه‌هاي ايشان بنشاند و آنجا را بنام خود الكساندر و پوليس خواند. در جنگ خاييرونيا14 كه ميانه‌ی فيليپوس با يونانيان رويداد گفته‌اند : الكساندر نخستين كسي بود كه حمله بر سر فوج برگزيده‌ی ثبيسيان (مردم ثبيس) برد. هنوز من ياد دارم كه در آنجا درخت بلوطي را در كنار رود كيفيسوس15 مردم درخت الكساندر مي‌خواندند ، زيرا كه چادر او را در زير آن درخت زده بودند و اندكي دورتر از آنجا گورهاي ماكدونيان كه در جنگ كشته شده بودند ديده مي‌شد. اين دليريها كه از الكساندر در آن خردسالي ديده مي‌شد فيليپوس را چندان دلشاد مي‌ساخت كه از شنيدن آنكه ماكيدونيان او را سردار خود و الكساندر را پادشاه خود مي‌خوانند خرسنديها مي‌نمود.


1ـ Onescritus
2ـ Harpalus
3ـ Philistus
4ـ Euripides مقصود از بازي آن كتابهايي است كه براي تياتر مي‌نويسند.
5ـ Sofocles
6ـ Aeschulus
7ـ Telestes
8ـ Philoxenus
9ـ Anaxerchus فيلسوف يوناني كه به دوستي الكساندر شهرت يافته
10ـ Xenocrates فيلسوف يوناني از شاگردان افلاطون.
11ـ Dandamis
12ـ Calanus
13ـ Maedi
14ـ Chaeronea
15ـ Cephisus
Forwarded from Deleted Account
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
✴️ گفت و شنید (1)
تکه‌ی پنجم

🔸گفتید امروز انگیزه‌ی پدید آمدن ابر و باریدن باران و مانند اینها را دانسته‌اید. بسیار نیک ، ولی اینها سخن از کارخانه می‌باشد و ما در جستجوی پدیدآورنده و گرداننده‌ی این کارخانه می‌باشیم.
ما از جنبش مادیگری در اروپا و کتابهایی که دانشمندانِ بنام مادی نوشته‌اند و از ایرادهایی که به دینها (یا بهتر گویم : به پندارهای بیهوده‌ی دینی) گرفته‌اند ناآگاه نیستیم ، و در شگفت خواهید بود که بشنوید ما باهمه‌ی هواداری از دین از آنان رنجیدگی نمی‌نماییم و بلکه در زد و خوردی که با پندارهای بیهوده کرده‌اند نیکوکارشان می‌شناسیم. چیزی که هست ما می‌گوییم آنان با دروغها جنگیده و آنها را برانداخته‌اند ولی خودشان هم براستیها نرسیده‌اند. هرچه هست ما را درباره‌ی مادیگری گفتارهاییست که باید شما آنها را نیز بخوانید. [1]

🔸سوم بر برانگیختگان ایراد گرفتید و گفتید خود آنان بمانند ، براست داشتن نیارستنی‌ها[=معجزات] بسیار دشوار است. در این باره ما با شما همسخنیم و ما نیز آنها را براست نمی‌داریم و خود نیازی بچنین کارهایی نمی‌بینیم. همین امسال سخنان بسیار درباره‌ی آنها نوشته‌ایم. اما درباره‌ی خود برانگیختگان آنچه کار را بر شما دشوار گردانیده سخنانیست که از زبان کشیشان و یا از کتاب توریت فراگرفته و در دل اندوخته‌اید و چون گفته‌های گزافه‌آمیز و بیهوده است شما را رمانیده است. ولی اگر از آنها چشم پوشید و با یک اندیشه‌ی ساده گفته‌های ما را بشنوید دشواری‌ای در کار نخواهید دید. اگرچه گفتگو از گذشتگان را سودی نتواند بود و امروز ما را نیازی بسخن راندن از موسا و عیسا و دیگران بازنمانده. لیکن از آنجا که همیشه گفتگو از آنها بمیان می‌آید و کشاکشها در پیرامون آن رخ می‌دهد و از آنسوی برانگیختگی خود داستان ارجداریست با شما در این باره گفتگو می‌کنم.
چنانکه گفتیم دشواری‌ای در این کار نیست. آفریدگاری که آدمی را برگزیده‌ی آفریدگان ساخته ، و دربایستهای[مایحتاج] زندگانی او را آماده کرده ، و به هر دردی درمانی نهاده و روزی کودک را پیش از زاییده شدن در پستان مادر اندوخته گردانیده ، چه دشواری دارد که برای راهنمایی آدمیان ، به هر هنگام نیازی ، کسی را برانگیزد؟!.. شما خودتان می‌گویید جهان در پیشرفت است. من می‌پرسم آیا این پیشرفت بخود تواند بود؟!.. آیا به پیش بَرنده‌ای نیاز نباشد؟!.

🔸شما آشکاره می‌بینید جنبش دانشها و اختراعِ افزارهای شگفت ، راه آسایش و خرسندی را بروی جهانیان باز نکرده. پس ناگزیریست که یک دست دیگری آن را بروی جهانیان باز کند ، وگرنه پیشرفت معنی نخواهد داشت. ما چون باور کنیم که جهان دستگاه بیهوده‌ای نیست و از آن خواستی (قصد) درمیانست ، چون از سوی دیگر می‌بینیم آدمیان بسر خود رستگار نمی‌گردند از سنجش این دو ، ناچار خواهیم بود بگوییم باید راهنمایانی درمیان باشند.
پر دور نمی‌رویم : از راه اندیشه و داوری خرد هیچ دشواری در کار برانگیختگی نیست.

اما برانگیختگان ، شما اگر بتاریخ برگردید و سرگذشت و کارهای هر یکی از ایشان را بسنجید و بیندیشید خواهید دید هر یکی در زمان خود برگزیده و بیمانند بوده. بمردمان راه زندگی آموخته و تکانی بجهان داده. خود شما خستوانید که جهان را از بت‌پرستی رها گردانیده و سه‌هزار سال بیشتر مردمان را از روی آیین خردمندانه راه بردند. ما را در این باره سخنان دیگری هست[2] ، و این را روشن گردانیده‌ایم که برانگیختگی یک کار دروغ‌برداری نیست و دلیلهایی در کارست که باید براستگویی آنان باور داشت ، و من بهتر می‌دانم که شما آنها را نیز بخوانید و بیندیشید و پس از آن اگر نیازی بود دوباره گفتگو کنیم.

🔸در اینجا تنها یک چیز را یاد میکنم و آن اینکه چون ما بدانش ارج می‌گزاریم و چنین میگوییم : «دین و دانش در پیشرفت جهان همگامند» ، کسانی می‌گویند با اینحال چه جدایی میانه‌ی دانشمندان و برانگیختگان می‌گزارید و چرا می‌گزارید؟! می‌گویند چنانکه دانشمندان با اندیشه بدانشهایی رسیده و آن را بمردم یاد داده‌اند برانگیختگان نیز همان حال را داشته‌اند و چه نیازی هست که آنان را برانگیختگان نامیم و یک پیوستگی میانه‌ی آنان با خدا باور کنیم؟ چون می‌دانم این ایراد از اندیشه‌ی شما نیز خواهد گذشت می‌خواهم پاسخ آن را بگویم.

[1] : شماره‌ی 8 و 9 سال چهارم [پیمان]
[2] : [کتاب] راه رستگاری