پاکدینی ـ احمد کسروی
7.58K subscribers
8.66K photos
488 videos
2.28K files
1.78K links
🔔 برای پاسخ شکیبا باشید.

کتابخانه پاکدینی
@Kasravi_Ahmad

تاریخ مشروطه ایران
@Tarikhe_Mashruteye_Iran

اینستاگرام
instagram.com/ketab.pakdini

کتاب سودمند
@KetabSudmand

یوتیوب
youtube.com/@pakdini
Download Telegram
Forwarded from Deleted Account
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
xod nemikuwand o bekuwewe digarãn niz rawk mibarand 1,2.pdf
102.9 KB
🔶 خود نمی‌کوشند و بکوشش دیگران نیز رشک می‌برند.

(هر دو بخش در یکجا)

🖊 احمد کسروی

🔸گفتاری از پرچم روزانه
🔶 در پیرامون روان
نشست يكم : چرا ما از روان سخن مي‌رانيم؟.
تکه‌ی 3

🔸 «زندگاني نبرد است ، جهان بي‌جنگ نتواند بود ، ما بايد بكوشيم و بديگران برتري پيدا كنيم».
راستست كه جنگ از نخست بوده. راستست كه كشاكش دولتها ريشه‌ی تاريخي داشته. چيزي كه هست اينها سخن ما را از ميان نخواهد برد. در اين جنگها بيش از همه مادّيگري كارگر افتاده. در زمانهاي پيش جنگ را نادانيهاي مردم و دشمنيهاي ديني پديد مي‌آورد. امروز كه آنها نيست پس چه چيز جوانان دانشمند را به آدمكشي و شهر ويران‌كُني برمي‌انگيزد؟. بهتر است ما در اين زمينه از راه روانشناسي چند گامي پيش رويم :
فلان جوان آلماني كه تفنگ بدوش انداخته بميدان جنگ مي‌رود يا در هواپيما نشسته بمب بر سر شهرهاي انگليس و روس مي‌ريزد ، آيا توان پنداشت كه هيچگاه نينديشيده و از خود نپرسيده : «اين جنگ چيست؟. من چرا آدم مي‌كشم؟. چرا بمب بر سر شهرها مي‌ريزم؟.» آيا چنين چيزي توان پنداشت؟..
بيگمان نتوان پنداشت. بيگمان هر جوان آلماني يا انگليسي يا آمريكايي چنان پرسشهايي از خود كرده ولي چنين پاسخ شنيده : «زندگاني نبرد است!. ما بايد نيرومند گرديم و بديگران چيرگي نماييم!».
بيگمان هر جوان آلماني يا انگليسي بارها از دل گذرانيده : «كشاكشي كه ميانه‌ی ما با ديگرانست چرا نمي‌خواهيم با گفتگو بسر آوريم؟. چرا نمي‌خواهيم به دوسخني=اختلاف خود با داوري و دادگري بسر دهيم؟.». اينها را از دل گذرانيده ، ولي بيدرنگ بخود پاسخ داده : «اينها نمي‌شود! زندگاني نبرد است! جنگ هميشه بايد بود! دادگري چيست؟!...».
آن سخنان تند زهرآلودي كه نيتچه و همراهان او بنام فلسفه نوشته‌اند و چاپ شده و مليونها و صد مليونها كسان آنها را خوانده‌اند ، آيا مي‌پنداريد بيهوده بوده؟. آيا مي‌پنداريد در مغزها نهناييده؟. نيتچه كه مي‌گويد : «خرسندي چيست؟. خرسندي بديگران برتري يافتن و راه زندگي را بخود گشادنست» ، يا جمله‌هاي زهرآلود ديگري كه با آب و تاب بزبان مي‌آورد ، آيا توان پنداشت كه در سياست آلمان كارگر نيفتاده؟! آيا توان گمان برد كه انديشهی برتري بديگران كه در مغزهاي آلمانيان پديد آمده و يكي از شُوَندهاي بزرگ جنگ بوده ، از اين گفته‌ها سرچشمه نگرفته؟!..
اين بدآموزيها در اروپا چندان هناييده كه دولتهاي بزرگ سياست خود را بر روي دو پايه‌ی «زور و نيرنگ» گزارده‌اند. هر كجا كه پيش رفت زور ، و هر كجا كه پيش نرفت نيرنگ.
در اين باره چندان گمراهند كه گاهي كه در سايه‌ی پيشامدها ناچار مي‌شوند كه بكوششهايي بنام نيكخواهي و آسايش‌دوستي برخيزند ، و يا گوهر آدميگري ـ آن گوهري كه فلسفه‌ی مادّي نمي‌شناسد ـ بچنان كوششهايي وامي‌داردشان ، چون خو گرفته‌اند در آنجا نيز به نيرنگ مي‌پردازند ، و آنها را نيز آلوده مي‌گردانند. چرا كه زندگاني را جز نبرد نمي‌شناسند ، چرا كه به نيكخواهي باوري از دل نمي‌دارند.
انجمن سويس (يا جامعه‌ی ملل) را كه پس از جنگ جهانگير گذشته1 برپا گردانيدند داستانش همين بود. پس از چهار سال خونريزي كه سراسر اروپا مي‌ناليد و مي‌زاريد ، سران دولتها برانگيخته شدند كه براي جلوگيري از جنگ ديگري انجمني برپا گردانند. عنوان انجمن ، كوشش بآرامش و آسايش جهان مي‌بود. ولي راهبران آن چون بآسايش جهان و نيكي جهانيان باوري نمي‌داشتند و زندگاني را به هر رنگي كه باشد جز نبرد نمي‌شناختند ، انجمن را نيز افزاري براي نبرد گرفتند. اينبود كه هوده‌اي از آن بدست نيامد و جنگ بار ديگر رخ داد.
اكنون كه جنگ به پايان مي‌رسد گفتگوهايي درباره‌ی جلوگيري از جنگ در زمانهاي آينده بميان افتاده و هرآينه انجمنهايي برپا خواهد شد ولي چون از روي باور و راستي نيست آنها را نيز افزار نبرد و سودجويي خواهند گردانيد. از آنها نيز هوده‌اي نخواهد بود. اينها كمي از زيانهاي بسيار مادّيگريست.
تنها در كارهاي دولتها و در جنگها نيست ، در زندگاني روزانه‌ی مردم زيان بسياري از آن گمراهي پديدار شده. چنانكه بارها نوشته‌ايم امروز جهانيان در برابر «چيستاني» ايستاده‌اند. از دويست سال باز از يكسو پياپي دانشها پيش رفته و افزارهايي نوين براي زندگاني ساخته شده و از يكسو زندگاني زمان بزمان دشوارتر شده و بهره‌ی مردمان از خرسندي كمتر گرديده. آيا اين از چيست؟. چرا از پيشرفت دانشها هوده‌ی وارونه بدست آمده؟!..
در اين باره ما سخنان بسيار رانده چيستان را گشاده‌ايم. اين سختي زندگاني انگيزه‌هايي داشته كه از بزرگترين آنها بدآموزيهاي مادّيگريست. آدمي از سرشت خود داراي خيمهاي=خصلتهای پستِ آز و خودخواهي و ستمگري و برتري‌جوييست ، و ما اگر ميخواهيم بدي در جهان كمتر باشد بايد بكاستن از نيروي اين خيمهاي پست كوشيم ، ولي مادّيگري بجاي كاستن ، به نيروي آنها مي‌افزايد. كسي كه از سرشت خود آزمند و پول‌اندوز و يا ستمگر و مردم‌آزار است ، همانكه شنيد زندگاني نبرد است هرچه گستاختر مي‌گردد. تو گفتي نفت به آتشش ريخته مي‌شود.

1ـ جنگ جهانگیر یکم ـ و
🔶 گلچینی از کتاب پلوتارخ بخش یکم
دنباله‌ ـ تکه‌ی 2

🔸 مطلبى كه در اينجا بايد بازنمود اينكه يونانيان چون قلم در دست خودشان بوده تا توانسته‌اند خود را شايسته‌تر و برازنده‌تر نشان داده و ايرانيان و كارهاى آنان را بى‌ارج و بها نمودار گردانيده‌اند. از جمله از سخنان ايشان چنين برمى‌آيد كه ايرانيان فن جنگ را نمى‌شناختند و چنان ‌دليرى كه با دليرى يونانيان برابرى تواند كرد نداشتند. ليكن ما در داستان آريستيديس خلاف ‌اين مطلب را پيدا مى‌كنيم. زيرا مى‌بينيم كه پااوسانيانس با آريستيديس گفتگو و كشاكش درازى در اين باره با هم ‌دارند كه چون در اين جنگ ايرانيان دسته‌هاى مهمى را از يونانيان همدست خود داشتند و ماردونيوس آنان را در دست راست صفهاى خود و سپاهيان خود ايران را در دست چپ جاى ‌مى‌داده و از آنسوى در لشكر يونانيان چون اسپارتيان دست راست را مى‌گرفته‌اند ناگزير با خود ايرانيان روبرو مى‌شده‌اند. پااوسانياس مى‌گويد اسپارتيان و آتنيان جاى خود را در صف‌بندى تغيير بدهند كه از آن پس آتنيان با ايرانيان روبرو گردند و بهانه‌ي اين كار آن را ياد مى‌كند كه چون پيش از آن در ماراثون آتنيان با ايرانيان جنگ كرده‌اند راه جنگ آنان را بهتر مى‌شناسند. از آنسوى آتنيان چون مقصود درونى پااوسانياس را مى‌دانستند از پذيرفتن پيشنهاد او بازمى‌ايستند ولى آريستديس بميانجيگرى برخاسته گفتگو را از ميان برمى‌دارد. آيا اين دليل آن نيست كه ايرانيان در دليرى پاى كم از يونانيان نداشته بلكه از آنان دليرتر بوده‌اند. نيز در ارقامى كه اين تاريخنگاران يونان درباره‌ي شماره‌ی لشكر ايران و شماره‌ي كشتگان‌ ايشان مى‌دهند ترديد بسيار بايد داشت. از جمله در همين داستان جنگ پلاتاى آيا باور كردنى ‌است كه از ايرانيان دويست و شصت‌هزار كس نابود گردد و از يونانيان تنها هزار و سيصد تن‌ نابود شود؟...
شايد كسانى بگويند : اگر اين درست نيست كه يونانيان در دليرى بسيار برتر از ايرانيان‌ بودند پس علت شكست دولت بزرگى همچون دولت هخامنشى در برابر يك مشت يونانى ‌چيست؟..
مى‌گوييم : اين شكست علتهاى بسيار داشته كه ما فهرست‌وار مى‌شماريم و بتفصيل آنها نمى‌پردازيم :
نخستين علت اين كار «آيين حكمرانى» دو كشور را بايد شمرد. باين معنى كه مردم يونان ‌آزاد مى‌زيستند و رشته‌ي حكمرانى بيشتر در دست خود مردم بود و بهرحال زندگانى از روى ‌قانون مى‌كردند. ولى ايرانيان اسير استبداد يك پادشاهى بودند و اين خود علت مهمى براى فيروزى يونان‌ و زبونى ايران بوده. زيرا يونانيان بدلخواه جنگيده و مقصد مهمى را در دل خود جا داده در راه آن جانفشانى ‌مى‌نمودند. و نيز هر كسى از ايشان اميدوار بود كه اگر در سايه‌ي جانفشانيها شهرتى نزد مردم مى‌يافت بجايگاه والايى خواهد رسيد و شايد يك روز بيايد كه در نتيجه‌ي اين جانفشانيها رشته‌ي‌ حكمرانى يا سردارى يونان را در دست بگيرد. ولى سپاهى ايرانى بيشتر از بيم جان مى‌جنگيد و براى جانفشانيهاى خود كمتر اميد نتيجه ‌در دل مى‌پروريد.
علت دوم : يونانيان خود را ستمديده مى‌شماردند و بنام جلوگيرى از ستم مى‌جنگيدند ولى ايرانيان ‌چنين حالى را نداشتند بلكه شايد بسيارى از اينان آن لشكركشى را خود ستمگرى و مردم‌‌آزارى شمرده بيزارى از كار پادشاه خود مى‌جستند. بهرحال گمان بيشتر بر اين بود كه ايران نتيجه از آن لشكركشى برندارد و اگرهم امروز چيره گرديده دست در كارهاى يونان دراندازد پس از اندكى ناگزير از بركنارى خواهد بود. پيداست كه اين انديشه‌ها چه اثرى در دلهاى ايرانيان داشت.
سوم : بيشتر سپاهيان ايران از مردمانى بودند كه پادشاهان هخامنشى استقلال آنان را برانداخته و با زور يوغ ايران را بگردن ايشان گزارده بودند ، پيداست كه چنين سپاهيانى نه تنها از خودشان ‌كارى ساخته نمى‌شد چه‌بسا كه مانع كوشش و جانفشانى ديگران مى‌شدند و چه‌بسا كه در نهان ‌رابطه با دشمن پيدا مى‌كردند. چنانكه داستان الكساندر پادشاه ماکیدونى در همين جنگ پلاتاى بهترين گواه اين سخن ‌مى‌باشد.
چهارم : در جنگهاى دريايى يونانيان ورزيده‌تر از ايرانيان بودند. در جنگهاى خشكى نيز گمان بر آنست كه در فن صف‌بندى و هجوم و رزم سركردگان ‌يونانى ماهرتر بودند و بهرحال اين اندازه يقين است كه يونانيان سپاهيانشان همگى ورزيده و فن جنگ آموخته بودند. ولى ايرانيان اگرهم يك دسته از ايشان ورزيده و آزموده بودند دسته‌هاى ناورزيده نيز در ميان خود فراوان داشتند.
🔶 در پیرامون روان
نشست يكم : چرا ما از روان سخن مي‌رانيم؟.
تکه‌ی 4

🔸 اين خود نكته‌ی بزرگيست كه از فلسفه‌ی مادّي پيش از همه ، آزمندان و ستمگران و دغلكاران سود جسته‌اند و مي‌جويند. دانشمنداني كه آن گمراهي را پديد آورده و اين بدآموزيها را بيرون ريخته‌اند خود از آنها بيزار بوده‌اند. اينان زبانهاشان گمراه مي‌بوده و دلهاشان نمي‌بوده. گفته‌هاي شوپنهاور را برايتان ياد كردم كه چگونه از هوده‌ی پندارهاي مادّي خود اندوه مي‌خورده و به افسوس و ناله برمي‌خاسته است.
از سخن خود دور نيفتيم : من مي‌ديدم اين فلسفه با بدآموزيهايش در سراسر جهان پراكنده گرديده ، مي‌ديدم راه كوشش به نيكي جهان بروي من بسته شده. زيرا اگر اين فلسفه راست است و بنياد استوار مي‌دارد ، من خود بايد نكوشم ، و اگر كوشيدم هيچ گونه هوده‌اي نباشد.
مي‌ديدم فلسفه مادّي هنوز به ايران نيامده و كسي آن را درس نخوانده و نيك ندانسته ، ولي بدآموزيهايش بدستياري روزنامه‌ها پراكنده گرديده ، و چون بدلخواه بسياري از مردم بوده آنها را در هوا ربوده‌اند. با يك بار خواندن و شنيدن به دل سپارده‌اند و پياپي بزبان مي‌آورند : «طرز تفكر هر كسي جداست!» ، «زندگاني مبارزه است!» ، «ضعيف خوراك قويست!» ، «نيك و بد نسبي است!» ، «بشر اصلاح نمي‌شود!».
مي‌ديدم مردان دغل و بدنهاد اينها را روان كرده و دستاويز كارهاي بد خود گرفته‌اند. آن سالي كه از تبريز آمده بودم در تهران با كساني از درسخواندگان آشنا گرديدم. ولي ديدم بدآموزيهاي مادّيگري چنان تكانشان داده و گستاخشان گردانيده كه بايد فرسنگها از آنان گريخت. يكي از استادان دانشگاه روزي وام از من خواست و چون دادم پس نداد. يك بار كه طلبيدم چنين گفت : «من هيچ يادم نيست پولي از شما گرفته باشم!». هنگامي كه به زنگان مي‌رفتم كتابهايم را باو سپردم. پس از يك سال كه بازگشتم و پس خواستم بهانه‌ها آورد. روزي كه بخانه‌اش رفتم چند جلدي داد و گفت : «نمي‌دانم آن ديگرها در كجاست. بايد بگردم و پيدا كنم». اينها را مي‌كرد و کمترين شرمي بخود راه نمي‌داد. ديگري كه او نيز استاد است به هر كار زشت و پستي مي‌پرداخت. چون با كساني كشاكشهاي حزبي ميداشت ، روزي ديدم دروغهايي بآنان مي‌بست و چنين مي‌گفت : «در مبارزه آدم بايد از هيچ كاري بازنايستد! اساس زندگاني مبارزه است!».
كساني را مي‌شناختم كه وزير مي‌بودند و با نداشتن نياز رشوه مي‌گرفتند و دزدي مي‌كردند و عنوانشان اين مي‌بود : «زندگاني مبارزه است!». شنيدم يكي گفته بوده : «من اگر ندزدم بد كرده‌ام! برخلاف طبيعت رفتار نموده‌ام!».
شنيدنيست كه بعضي از ملايان اين بدآموزيها را ياد گرفته و در آن مغزهاي تيره و آلوده‌ی خود جا داده بودند. مَمَقاني را كه چندي هم وزير مي‌بود مي‌شناسيد. اين مرد در نجف درس خوانده و از فلسفه‌ی مادّي جز نامش را ندانسته. با اين حال با ما مي‌نبرديد و عنوانش اين مي‌بود : «طرز تفكر هر كسي جداست!. نمي‌شود مردم را به يك عقيده دعوت كرد!». اين را از روزنامه‌ها گرفته براي خود عنواني ساخته بود. يك ملا1 كه در راديو سخن ميراند و هايهويي براي خود راه مي‌اندازد ، شبي در خانه‌ی آقاي حيدري با بودن كساني با من گفتگو مي‌كرد و برداشت سخنش اين مي‌بود : «هر ندايي كه در هر زمان بلند شود يك دسته كه آن را با ساختمان مغزي خود موافق يابند پيروي كنند. ولي ديگران در كنار مانند ...». گفتم : اينها را از روزنامه‌ها ياد گرفته‌اي ، اينها بدآموزيهاي فلسفه‌ی مادّيست. يكه خورد و براي آنكه شكست بخود راه ندهد ، با صد پررويي گفت : «نه من اينها را از قرآن درآورده‌ام» و آنگاه آغاز كرد به آيه آوردن و سخنان بي‌معني گفتن.

1ـ خواستِ نویسنده «راشد» است. ـ و
🔶 گلچینی از کتاب پلوتارخ بخش یکم
دنباله‌ ـ تکه‌ی 3

🔸 اينست علتهايى كه براى شكست ايرانيان مى‌توان انديشيد. گذشته از نيرنگهايى كه سركردگان يونانى بکار برده‌اند و پلوتارخ و ديگران ياد آنها را مى‌كنند. بهرحال بدليرى يكايك سپاهيان ايران ايرادى نتوان گرفت.
اگر به نگارشهاى خود يونانيان دقت كنيم ايرانيان چنانكه در هوش و خرد و نيكنهادى و پاكدلى برترى بر ديگران داشتند در دليرى و جانبازى نيز پاى كم از يونانيان نداشتند وگرنه‌ چگونه مى‌توانستند بر آنهمه مردمان گوناگون چيره گرديده و ساليان دراز آنان را در زير يوغ ايران نگهدارى نمايند.
اينكه يونانيان زبان بدگويى باز دارند و هميشه نام «باربار» به ايرانيان مى‌دهند اين خود دليلى ‌بر بى‌انصافى ايشان است. مگر اينكه دشمنى و كينه‌اى را كه در ميان دو توده كارگر بوده عذر آنان بشماريم وگرنه چگونه رواست مردمى را كه بيك نيم بيشتر جهان آباد آن روزى‌ فرمانروايى مى‌نمودند و سپاه از كنار رود سند تا آتن و اسپارت مى‌بردند بنام «باربار» خواند. آرى پوشيده نبايد داشت كه حكومت استبدادى عيب ايرانيان بود ولى آيا كسانى كه ‌حكومت استبدادى دارند باربار شمرده مى‌شوند.
يكى از ايرانيان يا از بستگان ايران فارنابازوس حكمران فروگيا بوده. پلوتارخ در همه جا نام او را بخوارى مى‌برد و او و كسانش را باربار مى‌خواند. ولى اين‌ مرد شايستگى داشته كه بگفته‌ي خود پلوتارخ آگيسيلاوس پادشاه اسپارت گفته : كاش اين مرد دوست من بود نه دشمنم.
شگفتا يونانيان فرستادگان داريوش را بكشتند كه با هر قانون و آيينى مخالف بود. هم ما مى‌بينيم كه هر كسى كه بيكى از شهرهاى ايشان پناهنده مى‌گرديده كمتر ايمنى‌ مى‌كرده چنانكه الكبياديس با همه‌ي پناهندگى به اسپارت ايمنى پيدا نكرد. ولى از آنسوى ‌ايرانيان صدها يونانى را در دربار پادشاه هخامنشى ميهمان نگاه مى‌داشتند و همچون ‌ثميستوكليس كسى را پذيرفته بدانسان نگاه داشتند ، با اين حال يونانيان زبانشان بر ايرانيان باز است.
من پيشرفتهاى يونانيان را در دانش و خرد و در شناختن راه زندگى انكار نمى‌كنم بلكه از كسانيم كه شيفته‌ي تاريخ يونان هستم و از خواندن نگارشهاى آنان لذت مى‌برم ، مقصودم اينست كه خوارى‌ای كه اين تاريخنگاران به ايرانيان روا مى‌دارند مايه و سرچشمه‌ي آن كينه و دشمنى است وگرنه ايرانيان هم پيشرفت بسيارى در راه ‌زندگانى داشته‌اند كه اگر گرفتار استبداد نبودند شايد بر يونانيان پيشى مى‌جستند.
بارى جنگ پلاتاى لشكركشيهاى ايران را بر سر يونانيان بپايان رسانيد. پس از آن پادشاهان هخامنشى دانستند يونانيان آن نيستند كه رام ايران بشوند و از لشكركشى جز كشته شدن سپاهيان و آسيبهاى ديگر نتيجه بدست نخواهد آمد. كسانى هم نوشته‌اند كه مقصود خشایارشا از آن لشكركشى ماليدن گوش يونانيان بود و اين كار در آن لشكركشى كه تا آتن پيش رفته در هر جا گزندهايى به يونانيان رسانيدند انجام ‌داده شد و اينبود ديگر جهتى بلشكركشى ديگرى در ميان نبود.
هرچه هست پس از جنگ پلاتاى ديگر ايرانيان تعرضى به يونانيان نداشتند. ولى يونانيان‌ چون دلير گرديده و از آنسوى كينه‌ي آن لشكركشيها را همچنان در دل نگاهداشته بودند از اين ‌جهت آسوده ننشسته ايران را هم آسوده نمى‌گزاردند. بويژه آتنيان كه سرفرازيهايى آن فيروزيها بيش از همه بهره‌ي ايشان گرديده و اين خود تكانى بسراسر آن مردم داده بود و از آنسوى در آتن پيشوايان كاردان و خردمندى ‌همچون آريستيديس و پريكليس و ديگران سر و سامان درستى بکارهاى آن شهر داده ‌بود. بعبارت ديگر اينزمان آتن نه يك شهر تنها بلكه يك جمهورى بسيار درخشان و نيرومندى بشمار مى‌رفت اينبود كه آتنيان آرام ننشسته و اينزمان آنان بر ايران پيچيدگى ‌مى‌نمودند. بويژه آنزمان كه كيمون بروى كار آمد و اين جوان بشهرت ثميستوكليس و ديگران رشك برده در جستجوى راههايى بود كه او نيز ماننده‌ی آن نام و آوازه را دارا باشد. اينست كه اينزمان يونانيان بتعرض برخاسته يك رشته جنگهايى را در خود اروپا و در آسياى كوچك با ايرانيان و همدستان ايشان پيش آوردند.
✴️ چنانكه بارها گفته‌ایم این درماندگی و آلودگی در ایرانیان طبیعی نیست.

🔸 ایرانیان نه در ساختمان تنی ، و نه در نیروهای روانی از اروپاییان كمتر نیستند.

🔸آنچه ایرانیان را باین حال آلودگی و درماندگی انداخته این اندیشه‌های پوچ و پریشان و گمراهست و ما برای این ، دلیلهای دانشمندانه (از راه روانشناسی) یاد كرده‌ایم ...

🔸درباره‌ی چاره نیز ما گفته‌ایم و دوباره میگوییم یک راه بیشتر نیست و آن اینكه حقایق انتشار یابد و مردم معنی درست زندگانی را بفهمند

🔸و یك راه نوینی برای زندگی ، از روی خرد گشاده گردد.

🔸اینست چاره و جز این نیست. این چاره نه تنها برای ایران یا برای شرقیانست ، برای سراسر جهانست.

(پرچم روزانه شماره‌ی 166)
🔶 در پیرامون روان
نشست يكم : چرا ما از روان سخن مي‌رانيم؟.
تکه‌ی 5

🔸اينها از هر باره جلوگير من مي‌بود. مادّيگري راه كوشش را بروي من بسته ميداشت. ناچار مي‌بودم از آن گفتگو كنم و بيپاييش را روشن گردانم. در آن ميان بود كه بگفتگو از روان درآمدم و خواست من شكستن هايهوي مادّيگري و از ميان بردن هوده‌هاي زهرآلود آن بود.
هوده‌هاي مادّيگري را برايتان شمردم. آنهاست كه بيش از همه با زندگاني برخورد ميدارد و نبرد من نيز بيش از همه با آنها بود.
يكي از نكته‌ها در كار ما آنست كه ما جدايي ميانه‌ی دانش و دين مي‌گزاريم. راستست كه ما نيز در اين كوششهايي كه مي‌كنيم همان راه دانشها را پيش گرفته‌ايم كه جز درپي آميغها[=حقایق] نيستيم و جز با دليل سخن نمي‌رانيم.
ولي در همان حال ميانه‌ی خود و دانشمندان مرزي پديد آورده‌ايم. چيزهايي هست كه از زمينه‌ی كار ما بيرونست و بايد دانشها بآنها پردازد ، چيزهايي هست كه ما بايد بآنها پردازيم و دانشها در آن زمينه كاري نتواند ساخت.
زمينه‌ی كوشش ما بسامان گردانيدن زندگاني و افزودن بآسايش و خرسندي جهانيان و تكان دادن به خردها و بكار انداختن آنهاست. هرچه از اين زمينه بيرونست از سخن ما بيرونست. درباره‌ی روان نيز همينست.

در اين نشست دو چيز را بازنمودم :
يكي آنكه مادّيگري با هوده‌هايي كه درپي ميدارد ، بزرگترين گمراهي است كه جهان بخود ديده. از اين گمراهي زيانهاي بزرگي برخاسته است و تواند برخاست. نبرد ما بيش از همه با اين گمراهي و هوده‌هايش مي‌باشد.
ديگري آنكه سخن ما از روان درميان گفتگو از مادّيگري بوده و ما از آن چندان سخن مي‌رانيم كه كار و راه ما نيازمند است. ما هستي روان را بازنموده و خواهاكها [=تمایلات] و كُناكهاي[اَعمال] آن را نشان مي‌دهيم. سخن از چِبود[= ماهیت] روان و ديگر چيزها از زمينه‌ی كار ما بيرونست.
✴️ گفت و شنید (1)
تکه‌ی یکم

کانال : این گفتگو نخست در مهنامه‌ی پیمان ، سال ششم ،‌ شماره‌ی دوم و سپس در پرچم هفتگی ، شماره‌ی هفتم آمده و ما چاپ دوم ـ پرچم هفتگی ـ را اصل گرفته از روی آن‌ ویراییده‌ایم. این را در چند تکه خواهیم آورد. گفتارهایی با همین نام در جاهای دیگری از پیمان و پرچم هست که میکوشیم آنها را نیز بیاوریم. این را ما شماره‌ی (1) نام گزاردیم.
گفتگوی پرمایه‌ایست. از خوانندگان میخواهیم با هوشداری و پروای ویژه بخوانند.

🔸مرا آشناییست که نخست مسیحی بوده ولی چون بزرگ شده و درس خوانده همچون هزاران دیگران از دین روگردان شده ، و چون سالها در اروپا می‌زیست پس از بازگشت بدیدنم آمد و نشست و از دیدار هم خشنودی نمودیم و او بسخن درآمده چنین گفت[1] : در اروپا رشته‌ی فلسفه را دنبال می‌کردم و در موضوع دین نیز اتد کردم و چون بایران بازگشتم و شنیدم شما مجله می‌نویسید و طرفداری از دین می‌کنید بسیار تعجب کردم و بعضی شماره‌های مجله‌تان را گرفتم و خواندم. حقیقت اینست که چیزی نفهمیدم و اینست آمده‌ام با خودتان گفتگو کنم. شما کسی نیستید که بتعصب یا منظور مادی چیزی نویسید و باید یکی دو ساعت باهم نشسته این موضوع را حلاجی کنیم و من نمی‌دانم می‌توانیم گفتگو کنیم یا نه؟!.

گفتم : چرا نتوانیم و بهتر از این چه کاری می‌داریم؟!.

گفت : اگر بدتان نیاید اشکالاتی که در موضوع دین دارم مطرح کنم و ایرادهای خود را بگویم ، و چون من در این موضوع اتد[2] کرده‌ام از روی‌ بصیرت و احاطه ایراد خواهم کرد.

گفتم : بدم نخواهد آمد. شما آزادانه ایرادهای خود را بگویید و این مرا فرصت خواهد بود که خواست خود را از دین روشنتر گردانم. شما ایرادهای خود را یکباره بگویید و من هم یکباره پاسخ خواهم گفت. چیزی که هست باید خواستتان رسیدن براستی باشد و پافشاری به پیش بردن گفته‌های خود ننمایید. اگر شما از روی بینش و فهم ایراد خواهید گرفت من نیز از روی بینش و فهم پاسخ خواهم داد.

گفت : من تصدیق می‌کنم که ادیان سه‌هزار سال بیشتر دنیا را اداره کرده. انبیاء مردم را از بت‌پرستی نجات داده و خودشان عقایدی در اطراف زمین و آسمان و خدا و بهشت و جهنم بمردم یاد داده و اصول معیشتی هم بنیاد نهاده‌اند که تقریباً سه‌هزار سال یا بیشتر دوام داشته. لیکن از آنجا که عالم در ترقیست سوسیولوژی اروپا (علوم اجتماعی) پیدا شده و آن را از بین برده و

🔹اولین ایراد من بشما این است که اصول عقیده و معیشتی ادیان در نتیجه‌ی ترقی کون محکوم بنابودی شده و از میان رفته و شما که می‌خواهید آن را بازگردانید اولاً مبارزه با طبیعت می‌نمایید و ثانیاً بر فرض آنکه مغلوب نشده و موفقیت پیدا کنید تازه نتیجه آن خواهد بود که مردم را از ترقی بازداشته بقهقرا بازگردانید.

🔹ایراد دوم من اینست که اساس دین شناختن خداست. باین معنی مردم دیندار می‌شوند تا خدا را بشناسند و گفته می‌شود اگر کسی نشناخت در آتش خواهد بود. در حالی که شناختن خدا دشوار است و ما امروز نمی‌توانیم به هستی خدا معترف باشیم. زیرا این کار نه جهت عاقلانه دارد و نه ما دلیل برای آن پیدا می‌کنیم. در زمانهای قدیم مردم چون اغلبی از حوادث را درک نمی‌کردند آن را بخدا نسبت می‌دادند. مثلاً کیفیت تشکیل ابر و باران را درک نمی‌کردند و ناچار شده می‌گفتند خدا آن را می‌کند. ولی ما که امروز علتهای طبیعی همه‌ی اینگونه حوادث را کشف کرده‌ایم و می‌بینیم عالم یک دستگاه مرتب و منظمی است که هر امری‌ در وقت و موقع خود حادث می‌شود دیگر چه احتیاجی داریم که خدایی فرض کنیم. از طرف دیگر گرفتیم که خدایی هست آیا معقولست که ما را بگناه آنکه دلیل پیدا نکرده و او را نشناخته‌ایم بآتش سوزانَد؟!.

🔹سوم یکی از ارکان دین تصدیق انبیاست. توریت [3] نامهای انبیاء بسیاری را می‌برد که باید تصدیق کرد و بمعجزات آنها ایمان آورد. خود آنها بماند همین معجزات اشکال بزرگیست و مسلم است که اساسی ندارد. در انجیل معجزاتی بمسیح نسبت می‌دهد که اگر یکی از آنها راست بود شهرت مسیح تمام کشور یهود و روم را فرامی‌گرفت. در حالی که ما می‌بینیم رومیان از آمدن و رفتن مسیح اطلاعی نیافته‌اند.
می‌گویند مسیح لازار را پس از چند روز از مرگش زنده گردانید ، و او با مسیح سیاحت می‌کرد و زندگی می‌نمود. ما می‌دانیم که اگر چنین کاری رخ می‌داد مردم بهیجان آمده لازار را روی دست گرفته بهمه جا می‌بردند و از همه‌ی اطراف کشور بدیدن او می‌آمدند و در همه‌ی کتابهای تاریخ آن را می‌نوشتند. در حالی که می‌بینیم در هیچ کتابی ذکری از آن نشده و از انجیلها تنها یکی آن را نوشته و سه انجیل دیگر بکلی بی‌خبر بوده‌اند و ما ناچاریم که آن را باور نکنیم. گذشته از آنکه علم منکر این چیزهاست و این محال است که مرده‌ای زنده گردد.

[1] : گفته‌های خود او را آورده و نخواستیم بشیوه‌ی پیمانش برگردانیم.
[2] : اتد = etude = مطالعه ـ و
[3] : نام دیگری برای تورات ـ و
Forwarded from Deleted Account
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
🔶 گلچینی از کتاب پلوتارخ بخش یکم
دنباله‌ ـ تکه‌ی 4

🔸 نيز كيمون با مصريان كه بر ايران شوريده بودند طرح همدستى ريخته بدان آرزو افتاد كه ‌پادشاهى هخامنشى را پاك براندازد. اين جنگها و كشاكشها گويا پيش از زمان ارتخشثر يكم (اردشير دراز دست) بوده ولى‌ پيمان صلحى را كه پلوتارخ ياد كرده مى‌گويد گويا بانجام نرسيد ، آن پيمان مربوط بزمان ‌اين ارتخشثر مى‌باشد كه از سال ۴۶۵ پيش از ميلاد پادشاهى يافته. اگر آن پيمان را انجام يافته ‌پنداريم بايد گفت دولت هخامنشى در برابر يونانيان زبونى نموده و اينست كه سراسر دريا را بآن واگزارده. بهرحال اين يقين است كه در اين زمان يونانيان بويژه جمهورى آتن بسيار نيرومند گرديده بود. از اينسوى پادشاهى هخامنشى روى بناتوانى مى‌رفته و پادشاهان ناآزموده از عهده‌ي ‌نگهدارى كشور بآن بزرگى برنمى‌آمدند.
در اين زمينه سرگذشت كيمون خبرهاى مهمى را در بر دارد و چنين پيداست كه پلوتارخ‌ كيمون را بيشتر دوست مى‌داشته و اينست كه داستان او را بهتر از داستانهاى ديگر سروده.
پيداست كه آنهمه نيرومندى يونانيان و دليرى و گستاخى آنان در برابر ايران كار را بر پادشاهان هخامنشى بس دشوار مى‌گردانيد. زيرا آسياى كوچك كه خاك ايران شمرده مى‌شد و پادشاهان هخامنشى علاقه‌ی بسيار بآنجا داشتند انبوهى از مردم آنجا نژاد يونانى داشتند و چنانكه مى‌دانيم سرچشمه‌ي همه‌ی آن ‌كشاكشها دخالت يونانستان در كار اين يونانيان آسيايى بود. پس اينزمان كه يونانيان نيرومند گرديده دريا را در اختيار خود داشتند ناگزير اينان نيز در اين جاى خود بنافرمانى و سركشى دلير مى‌گرديدند. از اين جهت دولت هخامنشى براى نگهدارى آسياى كوچك بايستى تدبيرى بيانديشيد و آن تدبير بهتر از همه پديد آوردن دشمنى در ميانه‌ي خود يونانيان بود. زيرا اسپارت و آتن دو شهر بزرگ يونان از باستان زمان همچشمى با هم‌ مى‌نمودند وآنگاه آتن حكمرانان خودكامه‌اى را كه داشت بيرون كرده بنياد حكمرانى را آيين دموكراسى برگزيده بود و از آنسوى اسپارت هوادار آريستوکراسى بود كه اين اختلاف خود مايه‌ي دشمنى ميانه‌ي دو شهر و هواداران آنان ‌مى‌شد. ولى زمانى كه ايران با آن سپاه انبوه خود روى به يونان آورد چون همه‌ي شهرها خود را در برابر خطر مى‌ديدند ناگزير دشمنى و همچشمى را کنار نهاده با هم دست يكى كرده بودند. ليكن اين زمانى كه آن خطر از ميان برخاسته و آتن و اسپارت هر يكى جمهورى بزرگى ‌پديد آورده بود ناگزير بازار همچشمى بار ديگر گرم گرديده دشمنيها رونمودن گرفت و كم‌كم ‌كار بيك رشته جنگهايى كشيد كه در تاريخ بنام «جنگهاى پلوپونيسوس» معروف است و از سال ۴٣١ پيش از ميلاد آغاز شده و تا سال ۴٠۴ امتداد داشته ‌و چون الكبياديس و لوساندير از پيشوايان مهم اين جنگها بوده‌اند از اينجا پلوتارخ در سرگذشتهاى اين دو تن مقدارى از داستان آن جنگها را نيز ياد كرده.
كاركنان سياسى ايران كه در آسياى كوچك نشيمن داشتند و از حال و كار يونانستان‌ آگاهى درست بدست مى‌آوردند از آن دشمنى و همچشمى يونانيان استفاده نموده تا مى‌توانستند دامن بآتش فتنه مى‌زدند. اين كارى است كه ما نمى‌پسنديم و جز نيرنگ و فتنه‌انگيزى نمى‌شماريم. چيزى كه هست خود يونانيان اينگونه نيرنگها را جايز شمرده بکار مى‌زده‌اند. چنانكه پلوتارخ گفته‌هايى در اين باره از ثميستوكليس و لوساندير و آگيسيلاوس نقل نموده. بگفته‌ي لوساندير : «در جايى كه پوست شير نارسا باشد بايد از پوست روباه وصله بر سر آن دوخت.»
بارى چون در آغاز كشاكشهاى آتن و اسپارت ، اسپارت ناتوانتر بود تيسافرنيس نماينده‌ي ‌ايران در آسياى كوچك صرفه‌ي خود را در آن مى‌ديد كه پشتيبانى از اسپارتيان بنمايد و اينبود كه با پول و كشتى دستگيرى از آنان دريغ نمى‌گفت. پلوتارخ آشكار مى‌نويسد كه خرج لشكركشيهاى اسپارت را ايران مى‌پرداخت.
سرداران اسپارتى به سارديس پايتخت لوديا كه نشيمن حاكم ايرانى آسياى كوچك بود رفته دريافت پول مى‌نمودند و چندان اهميت باين موضوع داده مى‌شد كه پلوتارخ مى‌نويسد : «كوروش پسر داريوش به لوساندير گفت : من اگر پول نداشته باشم اين كرسى خود را كه بروى آن مى‌نشينم و از زر و سيم ساخته ‌شده شكسته بجاى پول بشما مى‌دهم.»
✴️ گفت و شنید (1)
تکه‌ی دوم

🔹چهارم ، امروز علوم بسیار ترقی کرده و مسئله‌ی تکوین [1] تا اندازه‌ای روشن گردیده و شما از علوم ناآگاه نیستید. ما یک کتابی را که بدست می‌گیریم می‌بینیم تاریخ کره‌ی زمین را از هنگامی که از کره‌ی آفتاب جدا گردیده تا امروز بشیرین‌ترین زبانی با روشنترین دلیلها برای ما شرح می‌دهد و ما چون آن را می‌خوانیم و بپایان می‌رسانیم با یک لذتی از دست بزمین می‌گزاریم و در دلهای خود یک نوع استراحتی حس می‌کنیم و سپس به هرچه در اطراف خود نظر می‌اندازیم با زبان آشکار صحت آن شرح و بیان را بما حکایت می‌کند. شما می‌دانید که علما می‌گویند زمین از کره‌ی خورشید جدا گردیده و نخست توده‌ی بخار آتشینی بوده و کم‌کم سرد گردیده و پس از سرد شدن بوده که موجودات در روی آن شروع به پیدایش کرده ولیکن بتدریج در قرنهای طولانی ما به یقین می‌دانیم که موجوداتی که امروز هست از گیاه و درخت و جانور و آدمی بنحوی که امروز هست نبوده. ماده‌ی حیات ، اول در حیوانات بسیار کوچک و ساده پیدا شده و بتدریج از آنها جانوران بالاتری ، تکوین یافته و در ضمن چندین میلیون سال باینجا رسیده است. عقیده‌ی عوام بر آنست که اسب و استر و شتر و گاو و گوسفند هر نوعی جداگانه خلق شده. ولی ما در علم می‌بینیم که مرجع همه‌ی اینها بیک اصل است و حتا آدمی نیز جداگانه خلق نشده و امروز از مسلمات است که از یک حیوان دیگری نشأت نموده. اینها دلیلهای بسیار برای خود دارد. در ایران این را به داروین منسوب می‌کنند ولی چنین نیست. صدها علمای بزرگ در این رشته کار کرده‌اند و آنچه را داروین در موضوع حیوانات و انسان گفته بوده دیگران بسراسر عالم منطبق گردانیده‌اند. امروز کسی منکر اینها نیست و نتواند بود. اساساً چیزی را که با دیده می‌بینیم چگونه انکار کنیم؟!..

ایراد من این است که با این اطلاعات گرانبها که ما از راه دانش بدست آورده‌ایم دیگر چه نیازی بخواندن قضیه‌ی تکوین در توریت پیدا می‌کنیم؟!. اساساً چگونه می‌توانیم با دانستن اینها توریت را بدست گیریم و آن قصه‌ها را بخوانیم؟!. آیا این نظیر آن نیست که مرد جهاندیده و مجربی در پنجاه سالگی اطلاعات و تجربه‌های خود را کنار نهاده و بافسانه‌هایی که در زمان کودکیش از زبان پیره‌زنها شنیده تنزل نماید و اگر نکرد خدا او را بآتش سوزانَد؟!. آقاجان مگر عقیده اختیاریست که اگر کسی نداشت خدا عذابش کند؟!. اساساً می‌گوییم برای چه ادیان از این حقایق علمی آگاه نبوده‌اند و ما اَدنی[=کمترین] اشاره در کتابهای دینی باینها نمی‌یابیم؟!. برداشت آن کتابها همه بر اینست که انسان یک مخلوق مستقل و جداییست و اولین انسان که پیدا شده دارای علم کافی بوده و نامهای حیوانات و اشیاء را می‌دانسته. در حالی که علوم می‌گوید انسانها قرنها در جنگلها بسر برده‌اند و در آن زمان هیچ نمی‌دانسته‌اند و زبان برای حرف زدن نداشته‌اند و بمرور زمان بوده که باینها رسیده‌اند.
کنون اگر ما بنزد یک روحانی برویم و اینها را بپرسیم آیا جز توهین و تکفیر پاسخی خواهیم شنید؟!. من نمی‌دانم شما با دانشهای خود چگونه بچنین کسانی کمک می‌کنید و مایه‌ی تجری آنها می‌شوید؟!.

🔹ایراد پنجم اینست که می‌گویم : آیا دین امروز بما چه تواند آموخت؟!. چه چیزی هست که ما نمی‌دانیم و از دین توانیم یاد گرفت؟. آیا رواست که برویم و سالها رنج بریم و صدها و هزارها حقایق را یاد گیریم و آنگاه بیاییم و همه‌ی آنها را کنار گزاریم و بنام دین و از ترس آنکه خدا ما را بآتش بسوزاند گوش بسخنان بی‌ثمر و بی‌اساس یک روحانی دهیم؟. آیا شما این را سزاوار می‌شمارید؟!.

🔸بدینسان دوست ما سخن را بپایان رسانید و چشم بروی من دوخت که پاسخ شنود. گفتم بایرادهای ریشه‌داری برخاستید و من ناگزیرم بپاسخ درازی پردازم و چشم می‌دارم چنانکه من حوصله نمودم و شما سخنان خود را بپایان رساندید و نیک گوش دادم و آنچه گفتید بیاد و اندیشه سپردم شما نیز حوصله نمایید و آنچه می‌گویم بیاد و اندیشه سپارید ، و اگر سخنی را از من نپذیرفتید یا خرده‌ای باندیشه‌تان رسید برآن نباشید که درزمان[=بلافاصله] بپاسخ پردازید و یا زبان بخرده گشایید. امروز از شما هیچ پاسخ یا خرده‌ای نخواهم پذیرفت. امروز همه را گوش باشید و بشنوید و فراگیرید و باری یک هفته یا دو هفته اینها را بیندیشید و پس از آن بیایید تا بار دیگر روبرو نشینیم و بگفتگو پردازیم و نگویید که چرا من خودم این کار را نمی‌کنم و بگفته‌های شما بیدرنگ پاسخ می‌دهم. من سالهاست در این زمینه‌ها چیز می‌نویسم و این ایرادها که شما می‌گیرید من بارها اندیشیده‌ام و پرسیده‌ام و پاسخهایی نیز در برابرش پیدا کرده‌ام. اگر نوشته‌های مرا خوانده بودید از بسیاری از ایرادها بی‌نیاز شده بودید. باری بپاسخ گفته‌هاتان می‌پردازم :

[1] : پیدایش جهان ـ و
🔶 در پیرامون روان
نشست دوم : چگونه بهستي روان پي مي‌بريم؟.
تکه‌ی 1

🔸در نشست گذشته اين بازنمودم چگونه هنگامي كه بكوششهايي آغاز مي‌كردم پارديگري (يا فلسفه‌ی مادّي) را با هوده‌هايش در برابر خود ديدم. اكنون دنباله سخن را مي‌گيرم :
من مي‌دانستم مادّيگري با آن هوده‌هايش همه بيپاست. ولي نمي‌دانستم چگونه آن را بازنمايم. جُستار[=مبحث] در انديشه‌ام تاريك مي‌نمود تا هنگامي كه روشن گرديد. كساني كه پيمان را خوانده‌اند مي‌دانند ما باين زمينه از سال سوم درآمديم ، پيش از آن با خاموشي مي‌گذرانيديم.

مي‌بايد دانست فيلسوفان مادّي ميگويند : هر جنبنده‌اي ـ چه آدمي و چه جانوران و چه هرچه ديگر ـ سرچشمه‌ی خواهاكها و كُناكهاي او «خودخواهي» است. هر يكي از آنها تنها خود را خواهد و همه چيز را براي خود خواهد.
مثلاً يك گوسفند را بگيريم : تنها خود را ميخواهد و همه چيز را براي خود ميخواهد. مي‌چرد براي آنكه شكم خود را سير گرداند ، ميخوابد براي آنكه آسوده شود ، جفت خود را دوست ميدارد براي آنكه با او كام گزارد ، با گوسفند ديگري شاخ بشاخ مي‌اندازد براي آنكه بَرو چيرگي نمايد. كاري كه سودش بخودش نباشد ازو نتوان يافت.

اين چيزيست كه در فلسفه‌ی مادّي گفته‌اند. ما مي‌گوييم : اين سخن در زمينه‌ی جانوران از هر باره راستست. كارهاي گوسفند همانست كه مي‌گوييد. اما آدمي ، ما درو نيز چنين كارهايي مي‌يابيم. آدمي نيز ميخورد و ميخوابد و زن ميگيرد و رخت مي‌پوشد و خانه ميسازد و بگردش ميرود و با ديگران مي‌نبردد و مي‌جنگد و همه‌ی اينها جز از روي خودخواهي نيست. چيزي كه هست ما در آدمي يك رشته كارهاي ديگري مي‌بينيم كه نه تنها از روي خودخواهي نيست به آخشيج[=ضد] خودخواهي نيز هست.
براي مثل ميگوييم : شما روز سرد زمستان از خيابان مي‌گذريد. مرد بينوايي را مي‌بينيد پالتو به تنش نيست و از سرما مي‌چايد1 و بخود مي‌لرزد. دلتان باو مي‌سوزد. پالتو خود را درآورده باو ميدهيد. چون مي‌پوشد و اندكي آسوده مي‌شود شاد مي‌گرديد.
در اين داستان سه چيز هست كه به آخشيج خودخواهيست:

🔸١ـ او كه مي‌چاييده و مي‌لرزيده ، دل شما چرا سوخته؟. از چاييدن و لرزيدن او بشما چه؟. براي اين كار چه شُوَندي از مادّيگري توان پنداشت؟.

🔸٢ـ چگونه پالتو را درآورده باو داده‌ايد؟. چگونه خود را دچار رنج گردانيده آسودگي او را خواسته‌ايد؟. اگر خودخواهيست بايستي شما كلاه او را هم از سرش برداريد و رختهايش از تنش بكنيد. نه اينكه داشته‌ی خود را باو دهيد.

🔸٣ـ او كه پالتو را پوشيده و كمي آسوده گرديده شما را چه كار كه شادمان شويد؟. از آسودن او بشما چه سودي بوده و يا توانستي بود؟. اين كار چه شُوَندي از مادّيگري داشته؟.

ماننده‌ی اينها بسيار است : شما در ايران نشسته‌ايد و مي‌شنويد توانگري در آمريكا بينوايان را گرد آورده خانه و زندگاني براي آنها آماده گردانيده و از اين شنيدن خشنود و شادمان مي‌گرديد. از بينوايان آمريكا بشما چه؟. چه همبستگي درميانست؟... در تاريخ ميخوانيد
بختِ نصر ستمگر مي‌بوده و به جهودان و ديگران ستمها كرده و او را دشمن مي‌داريد. از يك داستان چند هزار ساله بشما چه كار است؟.

بارها ديده شده كه كساني در راه دلسوزي بديگران از خود گذشته‌اند. در تبريز ده پانزده سال پيش سيلي آمد كه بشهر و پيرامون آن زيانهاي بسيار رسانيد. يك زن و يك مرد روستايي كه دچار گزند گرديده و براي درمان به بيمارستان آورده شده بودند آن زن داستان خود را چنين مي‌گفته : «مرا سيل ربوده مي‌بُرد. جواني كه خود را از سيل رهانيده بروي سنگي ايستاده بود همانكه چشمش بمن افتاد خود را بآب انداخت و شناكنان بمن رسيده گرفت و با دشواري بروي آن سنگ رسانيد. در همان هنگام اين مرد پيدا شد كه او را نيز سيل ربوده مي‌برد. آن جوان بازگشت و آن را نيز گرفت و بروي سنگ رسانيد ولي چون در آن ميان خودش از تاب افتاده بود نتوانست بالاي سنگ بيايد و سيل او را غلتانيد و با خود برد. ما دو تن را رها گردانيد ولي خودش نابود شد و از ميان رفت.»

1ـ چاییدن = (از سرما) ناآسوده شدن / بودن ـ و
در پیرامون ادبیات.pdf
4.9 MB
🔶 در پیرامون «ادبیات»

🖌 احمد کسروی

🔍 جستار : معنی «ادب» ، «ادبیات» و شعر. سود و زیان شعر در ایران

📊 شمار ساتها : ۱۵۶

بازپسین پراکنش : نیمه‌ی دوم خرداد ۱۳۹۸

🔷 کتابخانه‌ی پاکدینی

🔸 این کتاب از سوی «باهَماد پاکدینان» و بدست «کوشاد تلگرام» پراکنده میگردد.

🔔 پوزشخواهی : در پراکنش چند روز پیشِ این کتاب ، پیکره ای از وحید دستگردی آورده بودیم که دانستیم ازآن او نیست. دراین پراکنش آن لغزش را درست گردانیدیم.
🔶 گلچینی از کتاب پلوتارخ بخش یکم
دنباله‌ ـ تکه‌ی 5

🔸 همچنين پلوتارخ آشكار مى‌نويسد كه يكى از جهتهای شكست آتنيان در برابر لوساندير نداشتن پول بود در حالى كه لوساندير پول از ايرانيان مى‌گرفت و بفراوانى خرج مى‌كرد.
بارى در نتيجه‌ي اين كشاكشها و جنگهاى دراز ، آتنيان زبون اسپارت گرديدند كه نه تنها كشتيهاى خود را از دست دادند و ديگر نيرويى در دريا نداشتند بلكه لوساندير بر آتن هم ‌دست يافته و ديوارهاى بلند و دراز آنجا را كه در ميانه‌ي شهر و بندر پيرايوس پديد آورده ‌بودند برانداخت و آيين دموكراسى را از آنجا برانداخته بآيين آريستوكراسى سى تن را بفرمانروايى برگماشت كه در تاريخ بنام سى تن بيدادگر (يا سى تن خودكامه) شهرت دارند و بر آتنيان و ديگر همدستان ايشان آنچه ستمگرى بود دريغ نمى‌گفتند.
ولى شگفت است كه اسپارتيان كه باين فيروزيها در سايه‌ي پشتيبانى ايران رسيده بودند قدر آن پشتيبانى را ندانسته اينزمان آنان دشمنى با ايران آغاز كردند. چنانكه لوساندير دست‌اندازى بشهرهاى آسياى كوچك كرده كسانى را از بستگان خود در آنجا بحكمرانى گماشت. نيز فارنابازوس دست‌نشانده‌ي ايران در فروگيا كه آنهمه نيكى به اسپارتيان كرده همدست‌ آنان با آتنيان جنگيده بود لوساندير لشكر بخاك او برد و بويرانى پرداخت و هيچ گونه گزند دريغ نداشت. نيز او آگيسيلاوس را برانگيخت كه لشكر بر سر آسياى كوچك آورد. اينبود دولت هخامنشى اينزمان هم پشتيبانى از كورنثيس و ثبيس كه با اسپارت‌ همچشمى مى‌نمود كرده آنان را بدشمنى اين شهر برانگيخت. از آنسوى دوباره از دست ‌آتنى گرفته او را بلند ساخت. از اينزمان بود يك رشته جنگهايى كه بنام جنگهاى «ثبيس و اسپارت» معروف است ‌آغاز گرديد.
بهنگامى كه آگيسیلاوس در آسيا پاره‌ای فيروزيها يافته و عزم آن داشت كه لشكر بدرون ‌ايران براند بلكه بگفته‌ي پلوتارخ خواب حمله بر شوش و هاكماتان را مى‌ديد ناگهان خبر از اسپارت رسيد كه با ثبيس جنگ خانگى درگرفته و او ناگزير گرديد كه آسيا را رها كرده به ‌يونانستان بازگردد.
مى‌گويد هنگام حركت چنين گفت كه مرا هزار كماندار ايرانى از اينجا بيرون مى‌كنند. مقصودش اشاره بسكه‌هاى ايران بود كه شكل كماندار را بر روى خود داشت.
مى‌گويم آرى ، ويرانى آتن نيز كه شما بر خود بستيد با دست اين كمانداران بود. پس بايستى ‌قدر ايشان را شناخته دشمن خود نسازيد.
وآنگاه بگفته‌ي پلوتارخ اين آگيسيلاوس با همه‌ي نيكيهايى كه داشته و دادگرى را شيوه‌ي خود مى‌شمرده و با همه‌ي پادشاهى رخت پينه‌دار مى‌پوشيده و خود يكى از بهترين نمونه‌هاى ستوده‌خويى يونانى بوده ، با اينهمه او نيرنگ را در جنگ روا مى‌شمرده و بکار مى‌زده. پس چنين كسى چه ايرادى بر پادشاه هخامنشى دارد كه پول به آتن و ثبيس و كورنثيس ‌فرستاده و آنان را بدشمنى اسپارتيان برانگيزد؟ بويژه كه اسپارتيان در چيرگى خود بر ديگر شهرها رفتار بسيار بدى با مردم نمودند و درشتى و سختى دريغ نگفته چنانكه لوساندير در همه جا آيين حكمرانى را تغيير داد و بر سر اين كار صدها مردم را مى‌كشت.
سخن كوتاه كنيم : در اين باره نيز زور ايران چربيد و اسپارتيان در همه جا شكست يافتند و دسته دسته ‌سپاهيان خود را از دست هشتند. از جمله كونون كه يكى از سرداران آتن و بدربار ايران پناهنده شده بود بهمدستى ‌فارنابازوس در يك جنگ دريايى پيساندير فرمانده‌ اسپارتى را كشته و كشتيهاى آنان را همگى از ميان برد. باز فارنابازوس با خرج خود ديوارهاى آتن را دوباره بساخت و از آنسوى در جنگ‌ خشكى هميشه پيشرفت از سمت دشمنان اسپارت بود كه سرانجام پس از سالها جنگ و خونريزى آگيسيلاوس ناگزير گرديد كه دست بدامن ايران بزند و آشتى بخواهد. در نتيجه‌ي اين كار بود كه انتالكيداس را بدربار ارتخشثر فرستادند و او صلحنامه‌اى را كه بنام وى در تاريخ شهرت دارد و خود فرمان چيرگى ايران بر سراسر يونان است پديد آورد و بدينسان كشاكش ايران و يونان بپايان رسيد.