پاکدینی ـ احمد کسروی
7.58K subscribers
8.66K photos
488 videos
2.28K files
1.78K links
🔔 برای پاسخ شکیبا باشید.

کتابخانه پاکدینی
@Kasravi_Ahmad

تاریخ مشروطه ایران
@Tarikhe_Mashruteye_Iran

اینستاگرام
instagram.com/ketab.pakdini

کتاب سودمند
@KetabSudmand

یوتیوب
youtube.com/@pakdini

دونیت :
https://t.me/pakdini/25890
Download Telegram
Varjãvand Bonyãd zabãne ãddi b2= 1-3.pdf
343.6 KB
🔶 ورجاوندْ بنیاد

به زبان عادی (بخش دوم ـ بند یکم تا سوم در یکجا)
🔶 گلچینی از کتاب پلوتارخ بخش دوم
9) لوكولوس‌ ـ تکه‌ی 10

🔸 زيرا دسته‌اي از سواران برگزيده را بر سر او فرستاده بودند كه در جلو آنان سوارگان تيرانداز ماردي و سپس سوارگان ايبري با نيزه‌هاي دراز خود بودند كه با آن نيزه‌ها جنگ دليرانه مي‌نمودند و تيكران باين دو دسته بيشتر از ديگر دسته‌هاي بيگانه كه بنزد خود خوانده بود اعتماد داشت. ولي در اينجا هيچ كاري نتوانستند زيرا اگرچه با سوارگان روم نبردهايي از مسافت دوري مي‌نمودند ، ولي چون پيادگان رسيدند و جنگ از نزديك شد آنان ميدان را گزارده بگريختند و سوارگان رومي از دنبال آنان مي‌تاختند. اگرچه اينان شكست يافتند ولي لوكولوس چون مي‌ديد سوارگان بسيار انبوهي كه بر گرد سر تيكران بودند دليرانه بسوي او مي‌آيند سراسيمه گرديده سوارگان خود را از دنبال گريختگان بازخواند و خود او پيش از همه با يك دسته از جنگجويان ساتراپنيان1 كه در برابر ايستاده بودند بجنگ برخاست و پيش از آنكه آنان بسيار نزديك بيايند اينان را بحمله از جلو برداشت. از سه پادشاهي كه در اين جنگ حريف او بودند مثرادات با حال شرمناكي بگريخت چه او تاب ايستادگي در برابر خروش روميان نداشت. روميان تا مسافت درازي از دنبال دشمن مي‌رفتند و همه شب را پياپي مي‌کشتند تا دستگير مي‌گرفتند چندانكه خسته گرديدند. ليويوس مي‌گويد : اگرچه در جنگ پيشين بيشتر كشته يا دستگير شد ولي در اين جنگ كسان سرشناس‌تر كشته يا دستگير شدند.
لوكولوس از اين فيروزي دليرتر گرديده مي‌خواست پيشتر برود و فيروزيهاي خود را بيشتر گرداند. ناگهان سرما فرارسيد و هنوز پيش از آنكه آفتاب از نقطه‌ی اعتدال بگذرد (پاييز آغاز كند) توفانها آغاز شده و برف پياپي مي‌باريد و در روزهاي روشن نيز زمين پر از يخ بود. از اينجا آبها سخت سرد گرديد كه اسبها خوردن آن نمي‌توانستند و نيز در گذشتن از آب يخها شكسته و پي‌هاي اسبها را مي‌بريدند. سرزميني كه سراسر گردنه‌هاي تنگ و جنگلهاي انبوه بود روميان را هميشه خيسيده مي‌داشت. روزها چون راه مي‌رفتند زير برف بودند و شبها چون مي‌خوابيدند روي يخ و آب بودند. اينان پس از آن جنگ شكايت از حال خود آغاز كردند كه نخست فرستاده نزد لوكولوس مي‌فرستادند و سپس شبها در چادرهاي خود گرد آمده غوغا بلند مي‌نمودند ، اين خود نشان سركشي آنان بود. ولي لوكولوس از روي مهر رفتار كرده مي‌خواست آنان را نگاه بدارد تا هنگامي كه كارتاج ارمنستان را بگشايد و آن شهر را كه يادگار بزرگترين دشمن يونان (مقصودش هانيبال است) براندازد. ولي چون از عهده برنيامد ناگزير آنان را برداشته بازپس گشت كه از تااورس گذشته از راه ديگري بسرزمين پربار و خورشيدتاب موگدونيا2 رسيد بشهر بزرگ و پرمردم نيسبيس3 (نصيبن) نهاده. اين نام را بر آن شهر آسياييان داده‌اند. ولي يونانيان آن را انطاكيه‌ی موگدونيا مي‌خوانند. در اين شهر گوراس4 برادر تيكران عنوان فرمانروايي داشت ، ولي اعتماد بيشتر به مهندسي و مهارت كاليماخوس5 بود آن كسي كه در داستان آميسوس6 آنهمه گزند به روميان رسانيد. لوكولوس سپاه خود را گرد شهر آورده كار را سخت گرفت و باندك زماني با هجوم شهر را بگشاد. گوراس كه خود را بدست روميان سپرده بود لوكولوس با او مهرباني نمود. ولي بر گاليماخوس سخت گرفته با آنكه وي وعده مي‌داد كه جايگاه گنجينه‌ها را نشان خواهد داد لوكولوس بر وي نبخشيده بكيفر آنكه شهر اميسوس را آتش زده فرمان داد او را در زنجير نگهداشتند و بدينسان خلاف رسم خود را كه هميشه از يونانيان هواداري مي‌نمود نشان داد.


1ـ Satrapenia
2ـ Mygdonia
3ـ Nisbis
4ـ Goras
5ـ Callimachus پيداست كه مردي از يونانيان بوده.
6ـ Amisus اميسوس آن شهري است كه امروز سامسون ناميده مي‌شود و بدست عثمانيان مي‌باشد.
✴️ پرسش از آقای نویسنده‌ی «تهران دموکرات»
(از نوشته‌های خوانندگان)

آقای محترم نویسنده‌ی «تهران دموکرات» روی سخنم با شما است و این پرسش را از شما میکنم تمنا دارم پاسخ آن را بوسیله‌ی روزنامه‌ی مهر ایران بدهید که آنان که منظور شما را مانند من نمیدانند ـ خوانده آگاه گردند.
سالهای دراز مجله‌ای در تهران که یگانه مجله‌ی ادبی و چشم و چراغ ادبیات ما بود طبع و نشر می‌شد. نمیدانم اکنون نیز هست یا نه.
در این مدت شرح حال و اشعار بسیاری از شعرای گذشته و معاصر را نوشته و بوسیله‌ی آن مجله در دسترس عموم گذارده شد. آیا توده از آن چه فایده‌ای برد و بواسطه‌ی آن کدام یک از دردهای جامعه درمان گردید؟!.

نود در صد اشعار مندرجه در آن مجله نظیر این قصیده است که ذیلاً چند شعر آن را نوشته و از جنابعالی خواهش میکنم وجداناً مفهوم آنها را برای بنده شرح دهید و بنویسید ـ چه فایده از این بدست خواهد آمد :
قصیده‌ی ماستی
مالیده است بر رخ خویش آن نگار ، ماست هر ماستی که بیند گوید نگار ماست
چون ماست هست رنگ شکوفه سزد سپس فصل بهار بردمد از شاخسار ماست
آنجا که هست ماست نیاید بکار دوغ وانجا که هست قیمق ناید بکار ماست
شاید شود شکنبه‌خوران جنتی خیکی که پروراند پرهیزکار ماست
آقای عزیزم این قصیده چهل و یک بیت است و سه چهار صفحه‌ی آن مجله‌ی ادبی را فراگرفته ـ شما بفرمایید گویند‌ه‌ی آن چه منظوری داشته؟! و کدام خیر دنیا یا آخرت از خواندن این اشعار بدست می‌آید؟!

اکنون اگر کسی پیدا شده میگوید : هموطنان من ـ اینگونه اشعار سرسام است اینها ادبیات نیست (و در عین حال ادبیات را بمعنی درست خود برای ما شرح میدهد) از شما انصاف میخواهم باید با او ضدیت کرد و فوراً بوی نسبت داد که فلانی بما میگوید شعر نگویید؟! یا فلان اظهار کرده سواد بد است؟!

من در شگفتم آقای کسروی همان کسی است که دیروز وی را استاد معظم ـ محقق دانشمند ـ فاضل متبحر یگانه‌ی عالم ، ادیب و اریب ـ خطاب میکردید و می‌نوشتید : فاضل متبحر و ادیب دانشمند آقای کسروی در فلان مقاله یا بهمان کتاب چنین فرموده و بگفته‌های او استناد میکردید چه شده که امروز خود را همسنگ او دانسته و در جلوش عرض اندام میکنید؟!

همین قدر مینویسم پرده بروی حقایق کشیدن ـ گِل بروی ماهتاب مالیدن است.

سید جلال فرزانه کارمند فرهنگ
(پرچم روزانه شماره‌ی 138)
🔶 در پیرامون اسلام
🔸 گفتار سوم : خدا از اين اسلام بيزار است - تکه‌ی دوم

اين خود نافهمي از مسلمانانست كه هميشه اسلام نخست را در پيش چشم مي‌دارند و فيروزيهاي مسلمانان را در آغاز آن بديده گرفته از حال خود بيكبار ناآگاهند و آلودگيهاي امروزي را هرگز بياد نمي‌آورند. دوباره مي‌گويم : اين خود نافهمي و گمراهيست.
اين نتيجه‌ی ندانستن معني دينست. اينان نمي‌دانند كه دين راه زندگانيست ، و دين هر مردمي همانست كه مي‌دارند و بكار مي‌بندند. مثلاً دين ايرانيان امروزي همان شيعيگريست با آلودگيهايش ، و اين بسيار نادانيست كه ايرانيان سخن از اسلام نخست رانند و خود را بآن بندند. آن اسلام كجا و اينان كجايند؟!.
براي آنكه چگونگي اين نافهمي (و يا بهتر گويم : ناآگاهي و نابهوشي) نيك روشن گردد و اندازه‌ی زيان آن دانسته شود داستاني ياد مي‌كنم :
ما چون سالهاست از پراكندگيها كه ميانه‌ی ايرانيانست سخن رانده ، از راهش بچاره مي‌كوشيم ، يك دسته كه در برابر ما سر برافراشته‌اند و بدشمني و كارشكني مي‌كوشند ، يكي از آنان در يكي از روزنامه‌هاي تبريز گفتارها مي‌نوشت و «اخوت اسلامي» را به رخ ما مي‌كشيد. از اين نوشته مرا بياد افتاد كه در چهل سال پيش ، در همان تبريز ، ديوانه‌اي لات و سراپا برهنه بنام «غفار وكيل» مي‌بودي كه در بازارها باينسو و آنسو دويدي و با همه‌ی لاتي و لختي هميشه سخن از پول و داراك=مال راندي و حساب از هزار تومان و ده‌هزار تومان كردي.
بياد افتاد كه در همان تبريز و آذربايجان مسلمانان سه دسته‌اند : سني و شيعي و علي‌اللهي (گوران). شيعيان نيز به سه دسته‌اند : شيخي و متشرع و كريمخاني. گذشته از صوفيان كه دسته‌اي ديگر مي‌باشند ، و گذشته از بهائيان كه از ميان شيعيان پديد آمده‌اند.
بياد افتاد كه اين دسته‌ها خونهاي بسيار از يكديگر ريخته‌اند و تا آغاز مشروطه بيكبار جدا از هم زيستندي و اكنون كه اندك آرامش و آميزشي درميانست بنام ايرانيگريست و خود نتيجه‌ی جنبش مشروطه مي‌باشد.
بياد افتاد كه در همان تبريز در سال 1330 (قمري) هنگامي كه روز عاشورا ثقة‌الاسلام پيشواي شيخيان را بدار زدند متشرعان شادمانيها نمودند و گفته شد كه كساني حنا بدستهاي خود بسته‌اند.
به ياد افتاد كه در همان تبريز در همان سال 1330 ، چون كاركنان نكولا سران آزاديخواهي را گرفته يكايك به دار مي‌كشيدند ملايان و ديگران تلگراف خشنودي و سپاسگزاري به او مي‌فرستادند.
بياد افتاد كه در همان آذربايجان هر زمان كه فرصتي بدست كردان افتد رو به ديههاي شيعي‌نشين گزارند و دست بتاراج و كشتار بگشايند. و يكي از آن تاراجها و كشتارها در سال 1320 (شمسي) بود كه به ديههاي پيرامون ارومي ريختند و پستانهاي زنان (يا بهتر گويم : خواهران اسلامي خود) را بريدند.
اينها بياد افتاد و ندانستم به ناآگاهي آن نويسنده و هزاران مانند او بخندم و يا به بدبختي و گمراهي اين مردم بگريم.
بسخن بيش از اين دامنه نمي‌دهم : اين دستگاه را با اسلام نخست بهمبستگي (بدانسان كه پنداشته‌ی مسلمانانست) نمي‌باشد. اين دستگاه از آن اسلام بسيار دور است. اينكه مي‌گويند : «باصلش بازمي‌گردانيم» چنانكه گفتيم سخنيست نافهميده و ناسنجيده. بازگردانيدن اين دستگاه بآن اسلام ، بسته بآنست كه كسي بهمه‌ی گمراهيها كه درميان مسلمانانست ـ از شيعيگري ، باطنيگري ، جبريگري ، خراباتيگري ، فلسفه‌ی يونان ، صوفيگري ، علي‌اللهيگري ، كريمخانيگري ، و پس از همه مادّيگري ـ پردازد و با يكايك آنها بكوشش برخيزد و بكنار گرداند ، و از آنسوي معني قرآن را بدانسان كه فهميده‌ی مسلمانان نخست مي‌بوده بازنمايد ، و بنياد دين را چنانكه بوده نشان دهد. از اين راهست كه مي‌توان دين را باصلش بازگردانيد ، و اين كار ده برابر دشوارتر از بنيادگزاري خود اسلامست. زيرا در بنيادگزاري اسلام تنها با يك گمراهي (كه بت‌پرستي ساده‌ی عرب مي‌بود) كوشش رفته و در اين كار بايستي با ده گمراهي ريشه‌دارتر و بزرگتر از آن كوشيده شود. چنين كاري را كساني (كسان گمراهي) چگونه توانستندي؟!.
آنگاه گرفتم كه توانستندي ، مگر مسلمانان گردن گزاردندي؟!. مگر نه آنست كه پيروان هر كيشي آن را اصل اسلام مي‌پندارند و هرچه كه با كيششان يكي نيست نخواهند پذيرفت ، و چاره جز برانداختن آن كيشها نيست؟!.
باري ، اين دستگاه سراپا زيانست و خود نيكي نخواهد پذيرفت. اينست مي‌گويم : خدا از اين دستگاه بيزار است. اينست مي‌گويم : اين دستگاه بايد از ميان برخيزد.
اين دستگاه اگر بماند هميشه پابند توده‌ها بوده آنان را از پيشرفت باز خواهد داشت (چنانكه تا كنون بازداشته). اكنون كه در جهان جنبش دانشها رخ داده و جهانيان براي پيشرفت آماده مي‌باشند ، اين دستگاه اگر بماند بدبختي را دامنگير شرقيان گردانيده آنان را براي هميشه در پس خواهد گزاشت.
🔶 گلچینی از کتاب پلوتارخ بخش دوم
9) لوكولوس‌ ـ تکه‌ی 11

🔸 مي‌توان گفت تا اينجا بخت پشتيبان لوكولوس بود و همراه او جنگ مي‌كرد. ولي از اين پس بدانسان كه باد ناگهان از وزيدن مي‌افتد بخت هم ازو روگردان گرديد و او همه‌ی كارها را در سايه‌ی زورآزمايي پيش مي‌برد. اگرچه هميشه شكيبايي و خردمندي از خود نشان مي‌داد با اينهمه ديگر فيروزي نويني نيافت. بلكه مي‌توان گفت در سايه‌ی كارهاي بيجا و سختگيريهاي بيجهت بر سپاهيان اندكي هم از نيكنامي پيشين او كاست. علت اين كارها بيش از هر چيز خود او بود كه هيچگاه نمي‌خواست با توده‌ی سپاهيان آميزش پيدا كند و دلهاي آنان را بسوي خود بكشد ، همچنين با سركردگان بزرگ هرگز جوشش نكرده همه را زبون مي‌گرفت و آنان را درخور آميزش با خود نمي‌ديد. چنين گفته‌اند : او كه اين خطاها را مي‌كرد يك رشته برازندگيهايي نيز در خود داشت زيرا در سخن گفتن چه در فورم و چه در ميدان جنگ زبان شيوا داشت و در رأي زدن هوش سرشاري از خود نشان مي‌داد و خود مردي پاكسرشت و بزرگواري بود. سالوست1 مي‌گويد : سپاهيان از روز نخست با او كينه مي‌ورزيدند زيرا آنان را ناگزير ساخته بود كه دو زمستان پياپي در كوزيكوس2 ميدان نگاهدارند. سپس هم در آمسيس اين كار را كرده بود. در زمستانهاي ديگر نيز آنان يا در خاك دشمن بودند و يا در خاك هم‌پيمانان خود ولي در بيابان در ميان چادر بسر مي‌دادند. زيرا بيش از يك بار روي نداد كه لوكولوس بدرون يك شهر يوناني هم‌پيمان رفته و سپاهيان را با خود بدرون شهر برد. در كينه‌ورزيها با او تريبونان3 در خود روم نيز همراه بودند و از روي رشك او را متهم مي‌ساختند كه جز براي فرمانروايي و مال‌اندوزي نمي‌كوشد و به همان جهت جنگ را بدرازي مي‌اندازد تا بتواند همه كيليكيا و آسيا و بثنيا4 و پافلاگونيا5 و پونتوس و ارمنستان را تا كنار رود فاسيس6 در دست خود نگهدارد. مي‌گفتند : چنانكه بتازگي شهر پادشاهي تيكران را تاراج كرده كه تو گويي تنها براي لخت كردن پادشاهان جنگ مي‌كند نه براي زيردست گردانيدن آنان. اينست آنچه كه از گفته‌هاي لوكيوس كنتيوس7 كه يكي از پرايتوران8 بود بما رسيده و خود در نتيجه‌ی اين سخنان او بود كه مردم به صدد آمدند كس ديگري را بجاي لوكولوس بفرستند و نيز رأي دادند كه سپاهيان زيردست او بيش از اين در سر كار نباشند و آزاد گردند.
گذشته از اين گفتگوها و بدگمانيها آنچه بيش از همه مايه‌ی بهم خوردن كار لوكولوس شد برادرزن او پوبليوس كلوديوس9 بود كه خود مرد بدكاره و بيباكي بود و در سپاه لوكولوس يكي از كاركنان لشكر بود ولي چندان پايگاه والايي نداشت. خواهر او زن لوكولوس هم زن بدكردار و بدخويي بود و پاره‌ای تهمتها درباره‌ی او با برادرش شهرت داشت. پوبليوس چون پايگاهي را كه در سپاه انتظار داشت لوكولوس باو نمي‌داد از اين جهت بكارشكني كوشيده با دسته‌هاي فيمبري از سپاه رابطه انداخته با زبان نرم و چاپلوسانه كه عادت او بود آنان را به شوريدن و سركشيدن برمي‌انگيخت.


1ـ Sallust
2ـ Cyzicus
3ـ Tribun تريبونان كساني بودند كه براي نگهباني حقوق مردم برگزيده مي‌شدند و در ميان لشكر نيز از آنان فرستاده مي‌شد. مي‌توان گفت كه آنان وكيل توده‌ی مردم بودند و حق هرگونه ايراد بكارهاي سرداران داشتند.
4ـ Bitynia
5ـ Paphlagonia
6ـ Phasis
7ـ Lucius Quintius
8ـ Praetor پرايتوران دسته‌ای از حكمرانان بودند كه آنان نيز وظيفه‌ی نگهباني بحقوق مردم داشتند.
9ـ Publius Clodius
🔶 در پیرامون اسلام
🔸 گفتار سوم : خدا از اين اسلام بيزار است - تکه‌ی سوم

همين امروز شما مي‌بينيد از هر گونه نيكي و سرفرازي چشم مي‌پوشند و خود را بزير دست بيگانگان مي‌اندازند ، براي آنكه كيشهاي خود را نگه دارند. چنانكه گفتيم امروز مسلمانان تنها بآن خرسندند كه مسجدها باز باشد. بآدينه و عيدهاي اسلامي ارج گزارده شود. در رفتن به مكه و ديگر زيارتگاهها آزاد باشند ، در راديوها شبان و بامدادان قرآن خوانده شود ، هر چندگاه يك بار يكي از شرقشناسان كتابي در ستايش اسلام و بنيادگزار آن نويسد و بچاپ رساند. يگانه آرمانشان اينهاست ، و با همين چند شرط بزيردستي هر دولت بيگانه‌اي خرسند مي‌باشند.
شما مي‌بينيد مشروطه يا سررشته‌داري توده بهترين راه سررشته‌داري (حكومت) است و امروز بيشتري از توده‌هاي پيشرفته از آن سود مي‌جويند و در سايه‌ی آن نيرومند گرديده‌اند. ولي يك مسلمان (مسلمان بافهم و آگاه) بآن بس مي‌كند كه مشروطه را با آيه‌ی «وَشَاوِرْهُمْ فِي الْأَمْرِ»(1) سازش دهد و بخود باليده چنين گويد : «مشروطه در قرآن نيز هست».
اين خود نمونه‌اي از كجرويها و نادانيهاي ايشانست. از يكسو مشروطه را تنها سُكالش (مشاوره) پنداشته و ناآگاهي خود را از معني آن نشان مي‌دهند. از يكسو آيه‌ی قرآن را از زمينه‌ی خود بيرون مي‌برند و از چنان گستاخي نمي‌پرهيزند ، اسلام كه سررشته‌داري را بدست خليفه (يا اولي‌الأمر) سپرده و فرمانبرداري او را بهمه كس بايا گردانيده اين مي‌خواهد پرده بروي آفتاب كشد و بگويد سررشته‌داري در اسلام نيز در دست توده مي‌بوده.
در همه چيز چنينند و همه‌ی سرفرازيها و بهره‌منديها را قرباني نگهداري كيشهاي خود مي‌گردانند. امروز همه‌ی جهانيان از دانشهاي نو بهره‌ها مي‌جويند ولي مسلمانان بآن بس مي‌كنند كه آيه‌هايي را از قرآن پيدا كنند و با دانشها سازش داده چنين وانمايند كه آنها در قرآن نيز هست. هر سخن ارجداري كه از كسي سر زند ، مسلمانان خواهند گفت آن در قرآن يا در حديثها نيز هست.
دين كه بايد بمردمان راه نمايد و نگاهدارشان باشد ، در اينجا كار وارونه شده و اينان ناچارند با پينه زدن و دروغ ساختن دين را نگاه دارند و هر زمان آن را برنگ ديگري اندازند. يكي از كارهاي بسيار زشتشان همينست كه شما چون بديهايي را از فلان كيش بازمي‌نماييد و ايراد مي‌گيريد تا مي‌توانند ايستادگي نشان مي‌دهند ، و سپس كه از پاسخ درماندند آنها را انكار مي‌كنند. اينست يك آك[=عیب] بزرگ اين كيشها آنست كه پايه‌ی پايداري نمي‌دارد و هر كسي بدلخواه چيزهايي را مي‌پذيرد و چيزهايي را نمي‌پذيرد.
داستان اينان داستان آن خانواده‌ی سبك‌مغزيست كه در يك عمارت سست‌پايه و شكسته‌اي كه درها و پنجره‌هايش كنده شده و خود لانه‌ی مار و كژدم و رتيل گرديده نشيمن گرفته‌اند و پافشاري مي‌نمايند كه از آنجا بيرون نيايند ، و شما چون ايراد مي‌گيريد در پاسخ شما مي‌بينيد شبانه رفته درها و پنجره‌هاي فلان كاخ نو را كنده و با گِل‌مالي به عمارت كهن و بدنماي خود بند كرده‌اند و آنها را به رخ شما مي‌كشند و مي‌گويند : «ببين ، عمارت ما هم در و پنجره دارد» يا مي‌بيني گِل به شكافهاي ديوارهاي شكسته ماليده‌اند و چنين مي‌گويند : «اين ديوارها كه شكسته نيست»!.
شنيدنيست كه ده سال پيش كه ما تازه بكوشش پرداخته بوديم و از خرد سخن رانده مي‌گفتيم : «دين بايد خردپذير باشد» ، بسياري از ملايان بهياهو برخاسته مي‌گفتند : «ان دين الله لايقاس بالعقول»(2) مگر مي‌توان دين را با عقل تطبيق كرد؟!. عقول ما ناقص است و بايد معصومي باشد كه ما را هدايت كند». بارها نزد من آمده در اين باره بگفتگو بلكه به چَخِش3 ، مي‌پرداختند. ولي اكنون كه ديگر درمانده‌اند اين بار كساني بازگشته مي‌گويند : «البته بايد دين با عقل موافق باشد. ائمه‌ی ما هم آن را فرموده‌اند ...» گاهي حديث نيز مي‌آورند : «لما خلق الله العقل قال له اقبل فاقبل ثم قال له ادبر فادبر فقال بعزتي و جلالي بك اعاقب و بك اثيب» . اينها را مي‌گويند و هيچ بياد نمي‌آورند كه اين دستگاه اسلام نام (يا بهتر گويم : چند كيش پراكنده) كه امروز هست با خرد صد ناسازگاري مي‌دارد ، و اين درست داستان كندن درها و پنجره‌هاي زيباي يك كاخ نو است كه در بالا ياد كرديم.

1ـ در كار از آنها سُكالِش [=شور] خواه.
2ـ دين خدا را با خردها نتوان سنجيد.
3 ـ چخش (همچون پرش) = مرافعه ـ و
🔶 گلچینی از کتاب پلوتارخ بخش دوم
9) لوكولوس‌ ـ تکه‌ی 12

🔸 اينان آن دسته‌ی سپاهيان فيمبرياس1 بودند كه آنان را بكشتن كونسول فلاكوس2 برانگيخت و اين پوبليوس را سركرده‌ی آنان ساخت. از آن جهت اكنون هم گوش بگفته‌هاي او داده فريب او را مي‌خوردند و او را هوادار و غمخوار خود مي‌ناميدند. سخناني كه وي بآنان گفته بنافرمانيشان برمي‌انگيخت بدينسان بود : «آيا اين جنگها نبايد بپايان برسد؟ آيا بايد سپاهيان با همه‌ی مردمان بجنگند و همه‌ی گيتي را با پايهاي خود درنوردند و مزدي كه در برابر اين رنجهاي خود بردارند آن باشد كه پاسباني شتران پربار و گردونه‌هاي انباشته از زر و ظرفهاي گرانبهاي لوكولوس را بكنند. در حالي كه سپاهيان پومپيوس هميشه در شهرها نشيمن دارند و در خانه‌هاي خود نزد زنان و فرزندانشان زيست مي‌نمايند و در سفر هم در سرزمينهاي سبز و خرم رخت مي‌اندازند و اين آسايش و خوشي را آنان نه در برابر شكستن لشكرهاي مثرادات و تيكران و گشادن شهرهاي پادشاهي آسيا درمي‌يابند بلكه در برابر آنكه در اسپانيا مشتي گناهكاران دور رانده شده را زير فرمان آورده‌اند يا در ايتاليا با غلامان پناهنده بآنجا جنگ كرده‌اند. اگرهم بايد ما هميشه در جنگ و تلاش باشيم باري اندكي از تن و جان خود را براي كار كردن در زيردست سرداري نگهداريم كه سرفرازي خود را در آسايش و تندرستي سپاهيان مي‌داند.»
چون بدينسان نابساماني در لشكر پديد آمد لوكولوس ديگر نتوانست كه از دنبال تيكران برود يا لشكر بر سر مثرادات براند. مثرادات اينزمان از ارمنستان بيرون رفته در پونتوس براي برگردانيدن پادشاهي خود مي‌كوشيد. ولي لوكولوس زمستان را بهانه كرده در گوردويني بيكار مي‌نشست و سپاهيان هر زمان چشم براه پومپيوس يا سردار ديگري داشتند كه بجاي لوكولوس بيايد. ولي چون خبر رسيد كه مثرادات فابيوس3 را شكسته و اكنون بآهنگ سورناتيوس و تيرياريوس4 روانه مي‌باشد ، اندكي شرمناك گرديده سر بپيروي لوكولوس بياوردند. تيرياريوس بآرزوي آنكه پيش از رسيدن لوكولوس جنگي كرده و فيروزي بدست آورد بلهوسانه بپيكار پرداخت و با همه‌ی نزديكي لوكولوس منتظر او نشد ولي قضا را شكست سختي يافت كه چنانكه گفته‌اند بيش از هفتهزار تن از روميان در جنگ نابود شدند كه در ميان ايشان يكصد و پنجاه تن سرصده (يوزباشي) و بيست و چهار تن تريبون بودند و نيز خود چادرها و لشكرگاه بدست مثرادات افتاد. لوكولوس چون پس از چند روز بآنجا فرارسيد تيرياروس از ترس سپاهيان كه برو خشمناك بودند خود را نهان ساخت. و چون مثرادات بجنگ پيش نمي‌آمد و منتظر رسيدن تيكران بود كه با سپاه انبوهي بياري او مي‌شتافت لوكولوس خواست پيش از آنكه آن دو سپاه بهم برسد بپيشواز تيكران بشتابد و با او بار ديگر جنگي كند و اينبود كه بقصد او روانه گرديد. ولي در اثناي راه فيمبريان گردنكش از صفهاي خود جدا گرديده مي‌گفتند زمان كار ما سر آمده ، لوكولوس هم بجاي ديگري نامزد گرديده كه ديگر نبايد در كارها دخالت نمايد. اينزمان لوكولوس بزرگي خود را پاك باخته و بكار سختي دچار گرديده بود. زيرا ناگزير بود كه به يكايك آن سپاهيان نوازش كند و از چادري بچادري رفته با ديده‌ی اشكبار فروتني در برابر آنان بنمايد بلكه با پاره‌ی آنان دوستي نموده دستهاي ايشان را بگيرد.
1ـ Fimbrias
2ـ Flacus فلاكوس با دسته‌اي از سپاهيان روم بهمراهي فيمبرياس به آسياي كوچك آمد كه با مثرادات جنگ كند. فيمبرياس بدستياري دسته‌اي از سپاهيان او را كشته خويشتن سردار سپاه گرديد و بر شهر معروف اليوم دست يافته در آنجا استوار نشست تا هنگامي كه سولا به آسيا آمده او را از آنجا بيرون راند. در اينجا اشاره بآن داستان مي‌نمايد.
3ـ Fabius
4ـ Triarius
🔶 در پیرامون اسلام
🔸 گفتار سوم : خدا از اين اسلام بيزار است - تکه‌ی چهارم

باشد كساني چنين پندارند كه اين مردم چون خداپرست و ديندارند و دلبستگي به دين و نام خدا مي‌دارند از آنروست كه اين پافشاريها را مي‌نمايند و بنگهداري آن دستگاه اسلام نام مي‌كوشند. ولي اين پندار راست نمي‌باشد و ما آزموده ديديم كه چون با آنها از دين بسيار والاتر و استوارتري كه مايه‌ی بلندي نام خداست سخن مي‌رانيم نمي‌پذيرند. بلكه چنانكه گفتيم از هيچ گونه دشمني و كارشكني بازنمي‌ايستند ، بلكه بيفرهنگي و پستي نيز مي‌نمايند.
راستي آنست كه دلبستگي بدانسته‌هاي خود و پافشاري بروي نادانيها و گمراهيها يكي از خويهاي پستيست كه در نهاد آدميان نهاده شده ، و چون روانها بيمار و خردها ناتوان بود اين خوي پست نيرو گيرد و كارگر باشد ، اين است راز آن دلبستگي و پافشاري كه ما از مسلمانان مي‌بينيم.
از آنسوي امروز صد هزارها ، بلكه هزار هزارها ، كسان از اين دستگاه نان مي‌خورند. ملاها ، طلبه‌ها ، روضه‌خوانها ، عَشرخوانها ، سيدها ، پيروان صوفي ، درويشان ويلگرد ، دعانويسها در هر شهري گروهي انبوه مي‌باشند. در نجف و كربلا و سامرا و بغداد و مشهد و قم و مدينه و مكه در هر يكي چند هزار تن گرد گنبدها را گرفته و بنام متولي ، خادم ، زيارتنامه‌خوان ، مجاور مفتخواري مي‌كنند. اينان بنام دين با خوشي مي‌زيند و برتري نيز بمردم مي‌دارند ، بلكه برخي شكوه و بزرگي پيدا كرده‌اند.
چنانكه نوشتيم مجتهدان شيعه ، با دروغ و افسانه ، دستگاه فرمانروايي براي خود چيده‌اند و بي‌تاج و تخت فرمان مي‌رانند و از مردم بنام «مال امام» ماليات مي‌گيرند. سران باطنيان (اسماعيليان) خود را «مظهر خدا» شناسانيده بجان و داراك پيروان فرمان مي‌رانند. همين دستگاه را سران كريمخانيان در كرمان مي‌دارند.
امروز اين دستگاه به دو كار بسيار مي‌خورد : يكي بكار مفتخواري كه بدينسان مليونها دكان باز كرده‌اند. ديگري بكار سياست كه دولتهاي آزمند اين را افزاري براي چيرگي بتوده‌هاي شرقي گرفته‌اند.
از اين گذشته در اين دين (بويژه در كيش شيعي ، در صوفيگري و در مانندهاي اينها) راه هوسبازي و خودخواهي بروي هر كسي باز است. هر كسي تواند دلخواه خود را پيدا كند و بنام دين با آن راه رود. يك مرد آزمند تواند از هر راهي كه تواند پول گرد آورد و تنها بآن بس كند كه كمي بملايان دهد و انديشه‌ی خود را آسوده گرداند. يك مرد تنبل تواند بيكار زيد و نان از دسترنج ديگران خورد و نام آن را پارسايي يا درويشي گزارد. يك مرد دولتي بي‌آزرم تواند صد دزدي و ناپاكي كند و با هواداري از دين روي خود را سفيد گرداند. يك مرد بدنهاد تواند افزار دست بيگانگان باشد و عنوان آن را دينداري گرداند.
يك ديني كه گوهر خود را از دست داده و سامانش [نظم] بهم خورده بدينسان افزار دست هوسبازان و خودخواهان و بدكاران گردد. در اين باره بسخن درازي نياز است كه در اينجا فرصت نيست.(1)
پس از همه‌ی اينها ، چه اين دستگاه اسلام نام و چه مسيحيگري و چه ديگر دينها ، امروز زيان بسيار بزرگي را بجهان مي‌دارند ، و آن اينكه در سايه‌ی آلودگي با افسانه‌ها و ناسازگاري با دانشها ، و در نتيجه‌ی آنكه زمانشان گذشته است ، مايه‌ی رميدن مردمان از دين مي‌باشد.
اين درد بزرگيست كه جهان امروز گرفتار است. چنانكه گفته‌ايم از زماني كه جنبش دانشها رخ داده مردمان دسته دسته از دين رو گردانيده‌اند ، و اينان نه تنها از مسيحيگري يا از اسلام يا از جهوديگري ، بلكه از هر گونه ديني گريزان و رَمان مي‌باشند. در انديشه‌ی آنان دين جز يك چيز بي‌‌بنيادي نيست كه در برابر دانشها از ميان خواهد رفت ، و در اين باره كتابهاي بسيار نوشته‌اند. در حالي كه دين يكي از راههاي پيشرفت است. در جاهاي ديگري(2) ما اين را روشن گردانيده‌ايم كه آدميان از روزي كه بروي زمين پيدا شده‌اند هميشه رو بسوي بهتري و پيشرفت داشته‌اند. چيزي كه هست پيشرفت آدمي هميشه بايد از دو راه باشد : يكي از راه دانشها ، ديگري از راه دين ، وگرنه سودي در دست نخواهد بود. دين يكي از دو راه پيشرفتست و جهانيان بآن نياز بسيار مي‌دارند.
اين زيان از آن دستگاه و از مانندهايش درخور چشم‌پوشي نيست. اينها مايه‌ی بيراهي مردمان مي‌گردند. اينها سنگ راه پيشرفت مي‌باشند. اينها بايد از ميان برخيزد و جهان از اينها سُتُرده گردد.
هيچگاه نبايد بود كه براي چند دستگاه بي‌ارج و بيپا جهان از پيشرفت بازماند. هيچگاه نبايد بود كه آيين خدا ديگر گردد. اينست معني آنچه مي‌گوييم : «خدا از اين اسلام (و همچنين از مانندهايش) بيزار است.»

1ـ در اين باره كتاب «داوري» نيز ديده شود.
2 ـ اين سخن در «ورجاوندْبنياد» در بخش دوم رانده شده ، ولي بهتر از آن دفتر «خدا با ماست» مي‌باشد.
کریم آقاخان پیشوای کنونی اسماعیلیان
حاجی‌محمدكریمخان بنیادگزار كریمخانیگری
🔶 گلچینی از کتاب پلوتارخ بخش دوم
9) لوكولوس‌ ـ تکه‌ی 13

🔸 با اينهمه آنان از سلام كردن باو نيز خودداري داشتند و خود را بكناري كشيده كيسه‌هاي تهي خود را نشان داده مي‌گفتند بدانسان كه سود جنگ را تنها ازآن خودت مي‌گيري اكنون هم خودت تنها رفته با دشمن جنگ بكن. سرانجام بميانجيگري ديگر سپاهيان رضايت دادند كه آنان تابستان را هم با وي باشند. ولي اگر در آن ميان دشمني بجنگ نيامد آنان آزاد باشند با اين شرط آنان را نگاهداشت. ولي هيچگونه فرماني بر آنان نداشت و نمي‌توانست آنان را بجنگي براند. تنها باين اندازه بسنده مي‌كرد كه در لشكر او درنگ نمايند. با آنكه در همان هنگام تيكران در كاپادوكيا بويراني آنجا مي‌كوشيد و مثرادات در پونتوس فيروزانه نشسته بود و اينها سرزمينهايي بودند كه در چندي پيش لوكولوس نامه به سناتوس نوشته و اين سرزمينها را در دست روميان قلمداد نمود و اينبود كه سناتوس دسته‌ی نمايندگاني را براي رسيدگي بكارهاي آنها نزد او فرستاد و اينان كه در راه مي‌آمدند يقين داشتند كه آن زمينها از دشمن پيراسته گرديده و بدست روميان مي‌باشد. ولي چون رسيدند لوكولوس را ديدند كه هيچ‌گونه اختياري در دست ندارد. بلكه سپاهيان برو چيره شده‌اند و لگام‌گسيختگي ايشان بجايي رسيده بود كه چون تابستان بپايان رسيد شمشيرهاي خود را كشيده و سرخود از لشكرگاه جدا گرديده و اندكي دور از آنجا آوازها را بلند كرده و شمشيرها را در هوا بلرزش آورده مي‌گفتند : مدتي كه ما وعده داده بوديم سرآمده. بازمانده‌ی سپاهيان او نيز چون پومپيوس نامه نوشته بود بسوي او رفتند. بدينسان لوكولوس كه روميان او را با لابه و خواهش بسرداري برگزيده و بجنگ دشمنان بزرگي همچون مثرادات و تيكران فرستاده بودند از كار بازگرفته شد و سزاي فيروزيهاي خود را بدينسان يافت. اگرچه سنات و بزرگان مردم اين عقيده را داشتند كه درباره‌ی او ستم رفته است و آن گفتگوها در پيرامون كارهاي وي بيجاست با اين‌ حال سفرهاي او با خواري و زبوني بپايان رسيد.1
1ـ بازمانده‌ی سرگذشت كه پلوتارخ مي‌سرايد چون هيچگونه سود تاريخي ندارد بلكه در زمينه‌ی زندگي لوكولوس در رم مي‌باشد از اين جهت از ترجمه‌ی آن كه چند صفحه بيش نيست چشم پوشيده شده. لوكولوس جاي خود را به پومپيوس داد كه سرگذشت او را از اين پس خواهيم نگاشت.

پایان این بخش