📖 کتاب «در پیرامون خرد»
🖌 احمد کسروی
🔸گفتار سوم : خردههایی که به خرد میگیرند (یک از سه)
چنانکه گفتیم در این ده سال که ما بکوشش برخاستهایم یکی از کشاکشهایی که دچار بودیم ، در پیرامون خرد بوده. چون ما همیشه نام «خرد» برده و در هر زمینهای داوری آن را پیش کشیدهایم کسان بسیاری بخردهگیری برخاستهاند و گفتگوهایی رفته که چون آن گفتگوها معنی خرد را روشنتر میگرداند در اینجا آنها را خواهیم آورد :
رویهمرفته این خردهگیران جدایی میانهی خرد و پندار و دیگری نیروهای آدمی نمیگزارند و راستی آنست که خرد را در معنی راستش نمیشناسند ، اینست میبینید میگویند : «عقلها هم که اختلاف دارد» ، یا میگویند : «هر کسی عقلش بطور دیگری حکم میکند» ، یا میگویند : «طرز تفکر هر کسی جداست.»
اینها را که میگوید؟ فلان ملایی که سالها در نجف درس خوانده و خود را مجتهد میشمارد ، و بَهمان مردی که در اروپا درس خوانده با لقب «دکتر» به ایران بازگشته است.
اینان چون معنی خرد را نمیدانند ، آن پندارهای پراکنده و سَمَردهای [وهم] پریشان و باورهای سست و بیپایی را که از راه کیشها یا از راههای کج دیگر در مغزهای مردمان آکنده شده و مایهی پراکندگی آنان گردیده میوهی خرد میپندارند. اینان هیچ نمیدانند که در آدمی جز از خرد ، نیروهای دیگری از پندار و گمان و هوس و گردنکشی و خودفروشی[=خودنمایی فزون] و مانند اینها هست ، و این چیزهای پراکنده و بیپا که در مغزهای مردمانست و پراکندگی بمیان آنان انداخته است ، نه از خرد ، بلکه از آن نیروهای دیگر میباشد.
نمیدانند که این نادانیها و پراکندگیها درمیان مردمان نتیجهی آنست که خردها را بکار نینداختهاند. اگر خرد را بکار اندازند ، این پراکندگیها از میان خواهد برخاست.
دانستنیست این نافهمی دربارهی خرد و معنی آن از دیر زمان درمیان بوده است. حسن صباح که از پیشوایان بنام باطنیگیری و خود بنیادگزار دستگاه اَلَموت بوده است ، چون او نیز از خرد و داوری آن گریزان و روگردان میبوده ، چنین میگفته که مردم باید چشم بسته پیرو یک امامی باشند ، باین اندیشهی بسیار پست بیخردانهی خود دلیل آورده چنین میگوید :
«اکثر خلق عالم عقلاءاند و هر کس را در راه دین نظر است. اگر در خداشناسی نظر عقل کافی بودی اهل هیچ مذهب را بر غیر خود اعتراض نرسیدی و همگان متساوی بودندی چه هر کس به نظر عقل متدینند».
این شاهکار او بوده و با همین دو سه جمله ، زبان همه را میبسته است. از این گفته پیداست که زادهی صباح معنی خرد را نمیدانسته است و جدایی میانهی گزیر[=تصمیم] و فرمان خرد با پندارهای بیپا و باورهای سست و بدآموزیهای سودجویانهی بنیادگزاران کیشها نمیگزارده است. پیداست که هر آنچه را که در مغزهای مردمست از سوی خرد میشمارده است.
🌸
🖌 احمد کسروی
🔸گفتار سوم : خردههایی که به خرد میگیرند (یک از سه)
چنانکه گفتیم در این ده سال که ما بکوشش برخاستهایم یکی از کشاکشهایی که دچار بودیم ، در پیرامون خرد بوده. چون ما همیشه نام «خرد» برده و در هر زمینهای داوری آن را پیش کشیدهایم کسان بسیاری بخردهگیری برخاستهاند و گفتگوهایی رفته که چون آن گفتگوها معنی خرد را روشنتر میگرداند در اینجا آنها را خواهیم آورد :
رویهمرفته این خردهگیران جدایی میانهی خرد و پندار و دیگری نیروهای آدمی نمیگزارند و راستی آنست که خرد را در معنی راستش نمیشناسند ، اینست میبینید میگویند : «عقلها هم که اختلاف دارد» ، یا میگویند : «هر کسی عقلش بطور دیگری حکم میکند» ، یا میگویند : «طرز تفکر هر کسی جداست.»
اینها را که میگوید؟ فلان ملایی که سالها در نجف درس خوانده و خود را مجتهد میشمارد ، و بَهمان مردی که در اروپا درس خوانده با لقب «دکتر» به ایران بازگشته است.
اینان چون معنی خرد را نمیدانند ، آن پندارهای پراکنده و سَمَردهای [وهم] پریشان و باورهای سست و بیپایی را که از راه کیشها یا از راههای کج دیگر در مغزهای مردمان آکنده شده و مایهی پراکندگی آنان گردیده میوهی خرد میپندارند. اینان هیچ نمیدانند که در آدمی جز از خرد ، نیروهای دیگری از پندار و گمان و هوس و گردنکشی و خودفروشی[=خودنمایی فزون] و مانند اینها هست ، و این چیزهای پراکنده و بیپا که در مغزهای مردمانست و پراکندگی بمیان آنان انداخته است ، نه از خرد ، بلکه از آن نیروهای دیگر میباشد.
نمیدانند که این نادانیها و پراکندگیها درمیان مردمان نتیجهی آنست که خردها را بکار نینداختهاند. اگر خرد را بکار اندازند ، این پراکندگیها از میان خواهد برخاست.
دانستنیست این نافهمی دربارهی خرد و معنی آن از دیر زمان درمیان بوده است. حسن صباح که از پیشوایان بنام باطنیگیری و خود بنیادگزار دستگاه اَلَموت بوده است ، چون او نیز از خرد و داوری آن گریزان و روگردان میبوده ، چنین میگفته که مردم باید چشم بسته پیرو یک امامی باشند ، باین اندیشهی بسیار پست بیخردانهی خود دلیل آورده چنین میگوید :
«اکثر خلق عالم عقلاءاند و هر کس را در راه دین نظر است. اگر در خداشناسی نظر عقل کافی بودی اهل هیچ مذهب را بر غیر خود اعتراض نرسیدی و همگان متساوی بودندی چه هر کس به نظر عقل متدینند».
این شاهکار او بوده و با همین دو سه جمله ، زبان همه را میبسته است. از این گفته پیداست که زادهی صباح معنی خرد را نمیدانسته است و جدایی میانهی گزیر[=تصمیم] و فرمان خرد با پندارهای بیپا و باورهای سست و بدآموزیهای سودجویانهی بنیادگزاران کیشها نمیگزارده است. پیداست که هر آنچه را که در مغزهای مردمست از سوی خرد میشمارده است.
🌸
آیا سخنان بالا را آگاه کننده و راست یافتید؟
Anonymous Poll
86%
آری
14%
نه
0%
نه ، علتش را برایتان مینویسم.
📖 دفتر «در پیرامون شعر و صوفیگری»
🖌 احمد کسروی
🔸 در پیرامون شعر و صوفیگری ـ 3 (سه از چهار)
3ـ خیام و مولوی و عطار
من اگر طرفدار پیمان نباشم در دوستی با شما پایدارم و بنام این دوستی است که مجبورم پارهای اعتراضات بر شما بنویسم : خیام با شهرت عالمگیر خود یکی از بزرگان ایران محسوب است و البته روا نیست که شما بدگویی از او بکنید یا شعر شهاب را که ندانستم کدام شهاب است در رد او چاپ کنید. در موضوع مولوی و شیخ عطار و صوفیه هم من رفتار شما را نمیپسندم. هر ملتی باید قدر بزرگان خود را بدانند.
نبوی
[پیمان :] میگویم : چون نویسنده عنوان دوستی را پیش آورده ما هم دوستانه با ایشان گفتگو میداریم. ولی این حال بر ما ناگوار است که برادران ایرانی ما پشت پا بمنطق زدهاند و تو گویی ناگزیر میباشند که همیشه دور از منطق گفتگو نمایند.
ما را با خیام و مولوی و مانند ایشان چه دشمنی درمیان است که بیجهت تعرضی بایشان بنماییم؟! ما همیشه یک رشته سخنان روشن و منطقی مینگاریم و به هر گفتهی خود چندین گواه و مثال یاد میکنیم. ولی کسانی که با ما بگفتگو برمیخیزند بهمین یک جمله بسنده میکنند که فلان و بهمان از بزرگان است و نباید تعرضی بایشان نمود.
خدا خرد را بآدمیان بخشیده که بدستیاری آن نیک را از بد بازشناسند. بزرگا زیانکاری کسانی که خرد را پامال هوس و تعصب میسازند.
خب دوست گرامی! ما از شما میپرسیم : میزانی که شما برای شناختن بزرگی کسانی دارید چیست؟.. بعبارت دیگر مایهی بزرگی چیست و آیا چگونه کسانی بزرگ شمرده میشوند؟..
آنچه ما میدانیم بزرگ آن کسی را میتوان گفت که نیکیهایی بتودهی مردم کرده و سودهایی رسانیده باشد : مثلاً اگر کشوری آشفته و نابسامان است دست مردی از آستین برآورده چارهی آن آشفتگی را نماید. یا اگر دشمن بیگانهای رو نموده خواب و آسایش بر خود حرام ساخته جلوگیری از دشمن بکند. یا اگر ستمگری بر یک توده چیره گردیده قد مردانگی برافراشته سر آن ستمگر را بکوبد. یا اگر مردم بگمراهی افتادهاند براهنمایی برخاسته گمراهان را براه رستگاری بیاورد. یکایک چه بشمارم اینگونه کارهاست که کسی را ببزرگی میرساند.
ولی آن کسانی که شما نام میبرید از هیچ یکی چنین کارهایی سر نزده. بلکه هر یکی از آنان چندان درمانده و بیچاره بودهاند که نان از دست دیگران میخوردهاند.
در گوشهای تنها نشستن و پیاپی شعر سرودن یا چیزهایی نوشتن چه سودی بمردم دارد تا کسی از این راه ببزرگی برسد؟!..
اگر بگویید : اینان راه بمردم نشان دادهاند و پند و اندرز سرودهاند ، میگوییم از پندها و اندرزهای آنان ایرانیان جز زیان نتیجهی دیگری نبردهاند.
وانگاه شیخ عطار و مولوی چنانکه خود دوست ما هم مینویسند از پیشوایان صوفیان میباشند. پس ما حق داریم از ایشان بپرسیم که از کی صوفی شدهاند؟! یا اگر صوفی نیستند پس چگونه از پیشوایان صوفیگری هواداری مینمایند؟! نیز حق داریم بپرسیم که چگونه هم خیام را میپسندند و هم از مولوی و شیخ عطار هواداری میکنند؟! آری «بیرنگی و همهرنگی» [1] در ایران شیوع یافته است. شاید دوست ما نیز از پیروان این راه باشند ولی آیا ما میتوانیم ایشان را معذور داشته زبان از نکوهش بازداریم؟!
به هر حال از این دو تن پند و اندرزی که سود بمردم داشته باشد بازنمانده. گفتگوی وحدت وجود و دم از عشق خدا زدن و آسمان و ریسمان بهم بافتن چیزهایی نیست که مردم بهرهای از آنها دریابند.
مولوی و شیخ عطار هر دو راه زندگیشان این بود که در کنج خانقاهی بنشینند و جز مثنویبافی و غزلسرایی کاری نداشته باشند و روزی را از دست مردم بخورند و چهبسا که پیروان را بدریوزهگردی و گدایی بمحلهها و بازارها میفرستادند.
ما اگر اینان را از بزرگان بشماریم و مردم را به پیروی ایشان برانگیزیم نتیجه جز آن نخواهد بود که سراسر ایران پر از گدا و دریوزهگرد بشود چنانکه تا چند سال پیش بود!
آن درویشها و گلِمولاها و قلندرها که بازارهای ایران را پر ساخته و مایهی ننگ و عار برای ایرانیان بود جز نتیجهی پندها و اندرزهای مولوی و شیخ عطار و مانندگان ایشان نبود و این شگفت که دولت که ایران را از این ننگها رها گردانیده تو گویی کسانی خرسندی از آن ندارند و اینست که پیاپی کتابهای شیخ عطار و مولوی و دیگران را چاپ کرده بدست مردم میدهند که دوباره از آن گدایان گردنکلفت پدیدار شود! در اینجاست که باید نفرین و نکوهش از این پستنهادان دریغ نداشت. اما خیام : اگر مقصود خیام ریاضیدان و ستارهشناس معروفست ما او را از دانشمندان ایران میشناسیم و هرگز نامش را ببدی نبردهایم. و اگر مقصود آن خیام پنداری است که صدها رباعی بنام وی شهرت یافته شگفت از شما که از یکسوی نام مسلمانی بروی خود دارید و از سوی دیگر او را از بزرگان میشمارید.
👇
🖌 احمد کسروی
🔸 در پیرامون شعر و صوفیگری ـ 3 (سه از چهار)
3ـ خیام و مولوی و عطار
من اگر طرفدار پیمان نباشم در دوستی با شما پایدارم و بنام این دوستی است که مجبورم پارهای اعتراضات بر شما بنویسم : خیام با شهرت عالمگیر خود یکی از بزرگان ایران محسوب است و البته روا نیست که شما بدگویی از او بکنید یا شعر شهاب را که ندانستم کدام شهاب است در رد او چاپ کنید. در موضوع مولوی و شیخ عطار و صوفیه هم من رفتار شما را نمیپسندم. هر ملتی باید قدر بزرگان خود را بدانند.
نبوی
[پیمان :] میگویم : چون نویسنده عنوان دوستی را پیش آورده ما هم دوستانه با ایشان گفتگو میداریم. ولی این حال بر ما ناگوار است که برادران ایرانی ما پشت پا بمنطق زدهاند و تو گویی ناگزیر میباشند که همیشه دور از منطق گفتگو نمایند.
ما را با خیام و مولوی و مانند ایشان چه دشمنی درمیان است که بیجهت تعرضی بایشان بنماییم؟! ما همیشه یک رشته سخنان روشن و منطقی مینگاریم و به هر گفتهی خود چندین گواه و مثال یاد میکنیم. ولی کسانی که با ما بگفتگو برمیخیزند بهمین یک جمله بسنده میکنند که فلان و بهمان از بزرگان است و نباید تعرضی بایشان نمود.
خدا خرد را بآدمیان بخشیده که بدستیاری آن نیک را از بد بازشناسند. بزرگا زیانکاری کسانی که خرد را پامال هوس و تعصب میسازند.
خب دوست گرامی! ما از شما میپرسیم : میزانی که شما برای شناختن بزرگی کسانی دارید چیست؟.. بعبارت دیگر مایهی بزرگی چیست و آیا چگونه کسانی بزرگ شمرده میشوند؟..
آنچه ما میدانیم بزرگ آن کسی را میتوان گفت که نیکیهایی بتودهی مردم کرده و سودهایی رسانیده باشد : مثلاً اگر کشوری آشفته و نابسامان است دست مردی از آستین برآورده چارهی آن آشفتگی را نماید. یا اگر دشمن بیگانهای رو نموده خواب و آسایش بر خود حرام ساخته جلوگیری از دشمن بکند. یا اگر ستمگری بر یک توده چیره گردیده قد مردانگی برافراشته سر آن ستمگر را بکوبد. یا اگر مردم بگمراهی افتادهاند براهنمایی برخاسته گمراهان را براه رستگاری بیاورد. یکایک چه بشمارم اینگونه کارهاست که کسی را ببزرگی میرساند.
ولی آن کسانی که شما نام میبرید از هیچ یکی چنین کارهایی سر نزده. بلکه هر یکی از آنان چندان درمانده و بیچاره بودهاند که نان از دست دیگران میخوردهاند.
در گوشهای تنها نشستن و پیاپی شعر سرودن یا چیزهایی نوشتن چه سودی بمردم دارد تا کسی از این راه ببزرگی برسد؟!..
اگر بگویید : اینان راه بمردم نشان دادهاند و پند و اندرز سرودهاند ، میگوییم از پندها و اندرزهای آنان ایرانیان جز زیان نتیجهی دیگری نبردهاند.
وانگاه شیخ عطار و مولوی چنانکه خود دوست ما هم مینویسند از پیشوایان صوفیان میباشند. پس ما حق داریم از ایشان بپرسیم که از کی صوفی شدهاند؟! یا اگر صوفی نیستند پس چگونه از پیشوایان صوفیگری هواداری مینمایند؟! نیز حق داریم بپرسیم که چگونه هم خیام را میپسندند و هم از مولوی و شیخ عطار هواداری میکنند؟! آری «بیرنگی و همهرنگی» [1] در ایران شیوع یافته است. شاید دوست ما نیز از پیروان این راه باشند ولی آیا ما میتوانیم ایشان را معذور داشته زبان از نکوهش بازداریم؟!
به هر حال از این دو تن پند و اندرزی که سود بمردم داشته باشد بازنمانده. گفتگوی وحدت وجود و دم از عشق خدا زدن و آسمان و ریسمان بهم بافتن چیزهایی نیست که مردم بهرهای از آنها دریابند.
مولوی و شیخ عطار هر دو راه زندگیشان این بود که در کنج خانقاهی بنشینند و جز مثنویبافی و غزلسرایی کاری نداشته باشند و روزی را از دست مردم بخورند و چهبسا که پیروان را بدریوزهگردی و گدایی بمحلهها و بازارها میفرستادند.
ما اگر اینان را از بزرگان بشماریم و مردم را به پیروی ایشان برانگیزیم نتیجه جز آن نخواهد بود که سراسر ایران پر از گدا و دریوزهگرد بشود چنانکه تا چند سال پیش بود!
آن درویشها و گلِمولاها و قلندرها که بازارهای ایران را پر ساخته و مایهی ننگ و عار برای ایرانیان بود جز نتیجهی پندها و اندرزهای مولوی و شیخ عطار و مانندگان ایشان نبود و این شگفت که دولت که ایران را از این ننگها رها گردانیده تو گویی کسانی خرسندی از آن ندارند و اینست که پیاپی کتابهای شیخ عطار و مولوی و دیگران را چاپ کرده بدست مردم میدهند که دوباره از آن گدایان گردنکلفت پدیدار شود! در اینجاست که باید نفرین و نکوهش از این پستنهادان دریغ نداشت. اما خیام : اگر مقصود خیام ریاضیدان و ستارهشناس معروفست ما او را از دانشمندان ایران میشناسیم و هرگز نامش را ببدی نبردهایم. و اگر مقصود آن خیام پنداری است که صدها رباعی بنام وی شهرت یافته شگفت از شما که از یکسوی نام مسلمانی بروی خود دارید و از سوی دیگر او را از بزرگان میشمارید.
👇
من از مسلمانی میگذرم : آیا با راهی که این مرد برای زندگی نشان میدهد مردمان میتوانند زندگی نمود؟.. شب و روز مست بودن و دم غنیمت شمرده اندیشهی آینده و گذشته را نکردن ، از خدا بیخبر و بهمه چیز بیباور بودن ـ با چنین آیینی چگونه میتوان راه زندگی پیمود؟!
اگر مرد یک خاندانی این راه را پیش بگیرد جز نابودی آن خاندان چه نتیجهی دیگری بدست میآید؟! اگر یک مردمی پیروی از این آیین شوم بکنند جز بدبختی و سیاهروزی چه بهره میتوانند یافت؟! با اینحال چگونه میتوانیم گویندهی این رباعیها را از بزرگان ایران بشماریم؟! اینکه کسانی از اروپاییان هیاهو دربارهی این شاعر و رباعیهای او بلند کردهاند من چنین میپندارم که آن کسان مقصد سیاسی داشتهاند و مقصودشان از پا انداختن ایرانیان بوده است. وگرنه هیچ خردمندی آن سرسامها را فلسفه نخواهد نامید.
🔹 پانوشت :
1ـ «بیرنگی و همهرنگی» ، هر زمان رنگ دیگری بخود دادن و در راه سودجویی پابند هیچ چیز نبودن است.
🌸
اگر مرد یک خاندانی این راه را پیش بگیرد جز نابودی آن خاندان چه نتیجهی دیگری بدست میآید؟! اگر یک مردمی پیروی از این آیین شوم بکنند جز بدبختی و سیاهروزی چه بهره میتوانند یافت؟! با اینحال چگونه میتوانیم گویندهی این رباعیها را از بزرگان ایران بشماریم؟! اینکه کسانی از اروپاییان هیاهو دربارهی این شاعر و رباعیهای او بلند کردهاند من چنین میپندارم که آن کسان مقصد سیاسی داشتهاند و مقصودشان از پا انداختن ایرانیان بوده است. وگرنه هیچ خردمندی آن سرسامها را فلسفه نخواهد نامید.
🔹 پانوشت :
1ـ «بیرنگی و همهرنگی» ، هر زمان رنگ دیگری بخود دادن و در راه سودجویی پابند هیچ چیز نبودن است.
🌸
آیا سخنان بالا را آگاه کننده و راست یافتید؟
Anonymous Poll
80%
آری
20%
نه
0%
نه ، علتش را برایتان مینویسم.
📖 کتاب «در پیرامون خرد»
🖌 احمد کسروی
🔸گفتار سوم : خردههایی که به خرد میگیرند (دو از سه)
به هر حال کسانی که در برابر ما ایستادگی مینمایند دربارهی خرد خردههایی میدارند که ما نیز به یکایک آنها پاسخ دادهایم و اینک برخی از آنها را در اینجا یاد میکنیم :
در سال دوم پیمان که ما از یاوهبافیهای شاعران نکوهش مینوشتیم و هایهوی بزرگی درمیان میبود ، روزی من بدیوان کشور رفتم. یکی از کارکنان آنجا که مردی ناپاک و از هواداران باب پنجم گلستان میباشد ، چنین آغاز سخن کرد : «شما چرا از شاعران بد مینویسید؟!.. شما از شعر بدتان میآید ، ما خوشمان میآید ...» گفتم در جایی که من از یک چیزی بدم میآید و شما خوشتان ، باید بداوری خرد بازگردیم و آن داوری هرچه باشد بپذیریم. گفت : «تازه عقل هم کاری نمیتواند کرد. شما عقلتان آنطور میفهمد ، من عقلم اینطور». گفتم شما جدایی میانهی هوس با خرد نمیگزارید. اینکه کسی بنشیند و بیآنکه چیزی برای گفتن در دلش باشد ، تنها برای آنکه با سخن بازی کند و قافیه جفت گرداند ، شعر سازد جز هوس نتواند بود ، و هیچ خردی آن را نخواهد پسندید. شما اگر خرد خود را بکار اندازید ، بدی آن را خواهید دریافت.
چون دیدم سخن باین استواری و روشنی را درنیافت ، بدلیل دیگری پرداخته گفتم : «این دزدها را که میآورند و شما رسیدگی کرده حکم زندان میدهید ، اگر یکی از آن دزدان بزبان آید و چنین گوید : «چرا مرا بزندان میفرستید؟!.. اگر شما از دزدی بدتان میآید ، ما خوشمان میآید ...» آیا باو چه پاسخی خواهید داد؟!.. اگر بگویید قانون چنین دستور داده و او بگوید : «تازه قانون نیز کاری نمیتواند کرد ، شما قانونتان دزدی را بد میشمارد و ما قانونمان دزدی از دارایی توانگران و پولداران را نیک میشناسد» در برابر این ایراد چه خواهید کرد؟!.. اگر در جهان نیک و بدی نیست و یک نیرویی برای شناختن نیک از بد درمیان نمیباشد ، پس چگونه شما دزدی را بد میشناسید؟! با چه دلیل دزدان را بزندان میفرستید؟! از پاسخ اینها درمانده و بخاموشی گرایید.
این داستان که مانندههایش بسیار رخ داده ، نیک نشان میدهد که چنانکه گفتیم آنان جدایی میانهی هوس و پندار و مانند اینها که از بستگان گوهر جانست با خرد نمیگزارند ، و دانستههای پراکندهی خود را که از این راههاست از خرد میشمارند. باید بآنها گفت : این پراکندهاندیشیها (یا بگفتهی شما اختلافها) که درمیان مردمانست و شما آنها را از خرد میشمارید ، نه تنها از خرد نیست ، از نبودن خرد است ، از اینست که خردها را بکار نینداختهاید. اگر خردها را بکار اندازید ، این اندیشههای پراکنده بیکبار از میان خواهد رفت.
مثلاً در همان زمینهی شعر که ما مینکوهیم و دیگران هیاهو میکنند داستان اینست که از قرنها پیش از این ، کسانی به هوس سخنبافی و قافیهسازی بشعرگویی آغاز کردهاند ، و چون کسانی نیز هوس خواندن آنها را میداشتهاند بدلگرمیشان افزودهاند. سپس چون برخی از شاعران بستایشگری پادشاهان میپرداختند و پادشاهان پولهای گزاف میدادند ، رواجشان دیگر بیشتر شده و هزاران شاعر برخاسته و هزار هزاران شعر از خود بیادگار گزاردهاند. سپس در زمان ما شرقشناسان اروپا که بیشترشان افزارهای سیاستند و همیشه به بدبختی شرق میکوشند ، بدخواهانه بستایش از شعر و شاعری برخاستهاند و جایگاهی در دلها برای شاعران باز گردانیدهاند ، و بآن شعرها نام «ادبیات» نهاده ، اندوختههای ارجداری نشان دادهاند.
پس از همهی اینها چون به خرد بازگشت میشود ، با یک زبان روشنی بداوری پرداخته چنین میگوید : «شعر سخنست ، سخن آراسته (با وزن و قافیه) ، سخن نیز باید از روی نیاز باشد. سخنی که از روی نیاز نباشد ، یاوهگوییست. پس شعر اگر از روی نیاز گفته شده و خواست گوینده فهمانیدن سخن بوده ، ایرادی بآن نیست و اگر بینیاز و تنها برای قافیهبافی گفته شده یاوهگوییست و گویندهاش درخور نکوهش میباشد».
ما بارها این داوری را با زبان بسیار روشنی نوشته و گفتهایم : «کسی اگر گفتنیها در دل میدارد و بر آنست که آنها را بفهماند ، میخواهد با نثر بگوید یا با شعر سراید ، ما را بآن ایرادی نیست. ولی اگر گفتنیای نمیدارد ، چه با نثر بگوید و چه با شعر ، یاوهگویی کرده و خرد از کار او بیزار است» و نیز گفتهایم : «اگر کسی براستی دلباختهی زنی یا دختری گردیده و از سوز دل میخواهد غزلی سراید بسراید و دل خود را آرامش دهد ولی کسی که با دل بیدرد و تهی مینشیند و تنها برای قافیه جفت کردن غزلها میسراید ، کار بیخردانه کرده است».
👇
🖌 احمد کسروی
🔸گفتار سوم : خردههایی که به خرد میگیرند (دو از سه)
به هر حال کسانی که در برابر ما ایستادگی مینمایند دربارهی خرد خردههایی میدارند که ما نیز به یکایک آنها پاسخ دادهایم و اینک برخی از آنها را در اینجا یاد میکنیم :
در سال دوم پیمان که ما از یاوهبافیهای شاعران نکوهش مینوشتیم و هایهوی بزرگی درمیان میبود ، روزی من بدیوان کشور رفتم. یکی از کارکنان آنجا که مردی ناپاک و از هواداران باب پنجم گلستان میباشد ، چنین آغاز سخن کرد : «شما چرا از شاعران بد مینویسید؟!.. شما از شعر بدتان میآید ، ما خوشمان میآید ...» گفتم در جایی که من از یک چیزی بدم میآید و شما خوشتان ، باید بداوری خرد بازگردیم و آن داوری هرچه باشد بپذیریم. گفت : «تازه عقل هم کاری نمیتواند کرد. شما عقلتان آنطور میفهمد ، من عقلم اینطور». گفتم شما جدایی میانهی هوس با خرد نمیگزارید. اینکه کسی بنشیند و بیآنکه چیزی برای گفتن در دلش باشد ، تنها برای آنکه با سخن بازی کند و قافیه جفت گرداند ، شعر سازد جز هوس نتواند بود ، و هیچ خردی آن را نخواهد پسندید. شما اگر خرد خود را بکار اندازید ، بدی آن را خواهید دریافت.
چون دیدم سخن باین استواری و روشنی را درنیافت ، بدلیل دیگری پرداخته گفتم : «این دزدها را که میآورند و شما رسیدگی کرده حکم زندان میدهید ، اگر یکی از آن دزدان بزبان آید و چنین گوید : «چرا مرا بزندان میفرستید؟!.. اگر شما از دزدی بدتان میآید ، ما خوشمان میآید ...» آیا باو چه پاسخی خواهید داد؟!.. اگر بگویید قانون چنین دستور داده و او بگوید : «تازه قانون نیز کاری نمیتواند کرد ، شما قانونتان دزدی را بد میشمارد و ما قانونمان دزدی از دارایی توانگران و پولداران را نیک میشناسد» در برابر این ایراد چه خواهید کرد؟!.. اگر در جهان نیک و بدی نیست و یک نیرویی برای شناختن نیک از بد درمیان نمیباشد ، پس چگونه شما دزدی را بد میشناسید؟! با چه دلیل دزدان را بزندان میفرستید؟! از پاسخ اینها درمانده و بخاموشی گرایید.
این داستان که مانندههایش بسیار رخ داده ، نیک نشان میدهد که چنانکه گفتیم آنان جدایی میانهی هوس و پندار و مانند اینها که از بستگان گوهر جانست با خرد نمیگزارند ، و دانستههای پراکندهی خود را که از این راههاست از خرد میشمارند. باید بآنها گفت : این پراکندهاندیشیها (یا بگفتهی شما اختلافها) که درمیان مردمانست و شما آنها را از خرد میشمارید ، نه تنها از خرد نیست ، از نبودن خرد است ، از اینست که خردها را بکار نینداختهاید. اگر خردها را بکار اندازید ، این اندیشههای پراکنده بیکبار از میان خواهد رفت.
مثلاً در همان زمینهی شعر که ما مینکوهیم و دیگران هیاهو میکنند داستان اینست که از قرنها پیش از این ، کسانی به هوس سخنبافی و قافیهسازی بشعرگویی آغاز کردهاند ، و چون کسانی نیز هوس خواندن آنها را میداشتهاند بدلگرمیشان افزودهاند. سپس چون برخی از شاعران بستایشگری پادشاهان میپرداختند و پادشاهان پولهای گزاف میدادند ، رواجشان دیگر بیشتر شده و هزاران شاعر برخاسته و هزار هزاران شعر از خود بیادگار گزاردهاند. سپس در زمان ما شرقشناسان اروپا که بیشترشان افزارهای سیاستند و همیشه به بدبختی شرق میکوشند ، بدخواهانه بستایش از شعر و شاعری برخاستهاند و جایگاهی در دلها برای شاعران باز گردانیدهاند ، و بآن شعرها نام «ادبیات» نهاده ، اندوختههای ارجداری نشان دادهاند.
پس از همهی اینها چون به خرد بازگشت میشود ، با یک زبان روشنی بداوری پرداخته چنین میگوید : «شعر سخنست ، سخن آراسته (با وزن و قافیه) ، سخن نیز باید از روی نیاز باشد. سخنی که از روی نیاز نباشد ، یاوهگوییست. پس شعر اگر از روی نیاز گفته شده و خواست گوینده فهمانیدن سخن بوده ، ایرادی بآن نیست و اگر بینیاز و تنها برای قافیهبافی گفته شده یاوهگوییست و گویندهاش درخور نکوهش میباشد».
ما بارها این داوری را با زبان بسیار روشنی نوشته و گفتهایم : «کسی اگر گفتنیها در دل میدارد و بر آنست که آنها را بفهماند ، میخواهد با نثر بگوید یا با شعر سراید ، ما را بآن ایرادی نیست. ولی اگر گفتنیای نمیدارد ، چه با نثر بگوید و چه با شعر ، یاوهگویی کرده و خرد از کار او بیزار است» و نیز گفتهایم : «اگر کسی براستی دلباختهی زنی یا دختری گردیده و از سوز دل میخواهد غزلی سراید بسراید و دل خود را آرامش دهد ولی کسی که با دل بیدرد و تهی مینشیند و تنها برای قافیه جفت کردن غزلها میسراید ، کار بیخردانه کرده است».
👇
اکنون این داوری خرد دربارهی شعر و شاعرانست. آیا بکجای این ایرادی توان گرفت؟!.. کدام جملهاش ناراستست؟!.. از روزی که ما این داوری خرد را دربارهی شعر و شاعری بازنمودهایم ، کسانی که با ما کشاکش میکنند ، یک پاسخی باین گفتهها نتوانستهاند و تنها چارهی خود را در آن دیدهاند که از روبرو نیایند و در پشت سر به بدگویی پردازند. بگفتهی یکی از یاران : همچون شغالان در تاریکی زوزه میکشند.
🌸
🌸
آیا سخنان بالا را آگاه کننده و راست یافتید؟
Anonymous Poll
86%
آری
11%
نه
3%
نه ، علتش را برایتان مینویسم.
📖 دفتر «در پیرامون شعر و صوفیگری»
🖌 احمد کسروی
🔸 در پیرامون شعر و صوفیگری ـ 3 (چهار از چهار)
این شگفتتر که از ایران صدها بزرگانی برخاسته که هر یکی از ایشان مایهی سرفرازی دیگریست. ولی ایرانیان آنان را فراموش ساخته دست بدامن یکمشت یاوهبافان بیکاره زدهاند که هر یکی جز زیان بهرهی دیگری به ایران نداده و از اینجاست که ما بشک افتاده میگوییم در این کار دست دشمنان و بدخواهان ایران در کار بوده و مقصودی جز از برانداختن بنیاد ایران نداشتهاند.
یک مردمی را چگونه میتوان معذور داشت و زبان بنکوهش آنان باز نکرد که مردان گرانمایهی بزرگی را که از میان ایشان برخاسته فراموش کنند و از آنسوی نامهای یکمشت یاوهگویان را بر زبانها انداخته و هرگز نخواهند دست از دامن آنان بردارند؟!
از آغاز مشروطه هنوز بیش از بیست و اند سال نمیگذرد و با اینحال اندکی نمانده که نامهای همهی پیشاهنگان آن جنبش تاریخی فراموش گردد. ولی فلان شاعر چاپلوس ستایشگر سنجر و سنقر که قرنها پیش از این در دورهی زبونی ایران برخاسته و داد چاپلوسی و فرومایگی داده نام او همیشه بر سر زبانها باشد.
بزرگان ایران را من برای شما بشمارم :
آقای سید محمد طباطبایی ، آقای سید عبدالله بهبهانی که سالها با دربار استبداد قاجاری نبرد کرده و در سایهی کاردانی و مردانگی خود بنیاد مشروطه را نهادند. آقای آخوند خراسانی و آقای شیخ عبدالله مازندرانی و آقای حاج میرزا حسین خلیل که در سایهی پشتیبانی که از مشروطه نمودند بزرگترین منت را بر گردن ایرانیان دارند.
سید جمالالدین واعظ که آنهمه کوششها در راه بیداری ایرانیان بکار برده و سرانجام جان شیرین خود را در این راه باخت.
شیخ سلیم و ثقةالاسلام و ضیاءالعلماء و میرزا علیآقا واعظ پس از کوششها در راه مشروطه سرانجام طناب سیاه را بگردن خود گرفتند.
مؤیدالاسلام مدیر حبلالمتین که سی و اند سال در هندوستان روزنامه مینوشت و در این مدت هرگز قدم از راه مسلمانی و ایراندوستی بیرون نگزاشت.
یکایک چه بشمارم. همهی آن کسانی که در راه مشروطه بیریا میکوشیدند و گزندها در این راه دیدند هر یکی حق دیگری در گردن ایرانیان دارد و خود شایستهی نجابت یک توده است که نامهای چنین کسانی را فراموش نسازند.
برای ایران اینگونه مردان جانسپار و کاردان دربایست است. از شاعر چه سودی خواهد برخاست؟
این تاریخ در جلو ماست. در آن روز که سپاه خونخوار مغول بر در نیشابور رسیدند و روزی بود که دلهای هزاران زنان و کودکان از ترس همچون بید میلرزید روزی بود که میلیونها کسان مرگ سیاه را در برابر چشم خود میدیدند. در این روز شیخ عطار بزرگترین صوفی زمان خود زنده بود و در این شهر میزیست. آیا چه سودی ازو بهرهی مردم گردید!؟ در چنین روز سخت کدام گره از کار نیشابوریان گشاد؟! هیچ! هیچ! هیچ! همچو دیگران زبونی نمود و همچو دیگران کشته گردید.
ولی اگر بجای آن قطبالاقطاب یک مرد جانباز کاردانی بود بیشک چارهای بدرد مردم میکرد. نمیگویم شاهعباس یا نادرشاه یا رضاشاه پهلوی ، میگویم : یک ستارخان قرچهداغی ، یک اسدآقا فشنگچی اگر در آنجا بود باری کاری مینمود که مایهی سرفرازی ایران باشد. چنانکه شمسالدین خطیب تبریزی دربارهی تبریز کرد و در دو بار که سپاه خونخوار مغول آهنگ تبریز کردند او در سایهی غیرتمندی و کاردانی خود شهر را از گزند آنان نگه داشت.
با اینحال آیا جای افسوس نیست که ایرانیان شمسالدین را پاک فراموش نمایند و هرگز نامش را نبرند ولی نام عطار را زبانزد همگان گردانند!؟ آیا نتیجهی این کار جز آن خواهد بود که همگی مردم شاعر و مثنویباف گردند و مرد غیرتمند و جانسپار کمیابترین چیز باشد؟!
آیا جای افسوس نیست که تبریزیان نام ستارخان و اسدآقا و صدها غیرتمندانی را که از آن شهر برخاسته فراموش کنند و بنام «مهستی» یک زن تردامن گنجهای دبستان برپا نمایند؟! یا قطران و هَمّام و نثار را که یاوهبافان هرزهگردی بیش نبودهاند و از هر کدام جز یکمشت سخن یادگار نمانده مایهی سرفرازی خود شمارند؟!
اگر کسانی پاسخ این سخنان را دارند بنگارند. وگرنه با گفتن یک جملهی دور از منطق و خرد «فلان و بهمان از بزرگان ایران هستند» چارهی کار نخواهد بود.
🌸
🖌 احمد کسروی
🔸 در پیرامون شعر و صوفیگری ـ 3 (چهار از چهار)
این شگفتتر که از ایران صدها بزرگانی برخاسته که هر یکی از ایشان مایهی سرفرازی دیگریست. ولی ایرانیان آنان را فراموش ساخته دست بدامن یکمشت یاوهبافان بیکاره زدهاند که هر یکی جز زیان بهرهی دیگری به ایران نداده و از اینجاست که ما بشک افتاده میگوییم در این کار دست دشمنان و بدخواهان ایران در کار بوده و مقصودی جز از برانداختن بنیاد ایران نداشتهاند.
یک مردمی را چگونه میتوان معذور داشت و زبان بنکوهش آنان باز نکرد که مردان گرانمایهی بزرگی را که از میان ایشان برخاسته فراموش کنند و از آنسوی نامهای یکمشت یاوهگویان را بر زبانها انداخته و هرگز نخواهند دست از دامن آنان بردارند؟!
از آغاز مشروطه هنوز بیش از بیست و اند سال نمیگذرد و با اینحال اندکی نمانده که نامهای همهی پیشاهنگان آن جنبش تاریخی فراموش گردد. ولی فلان شاعر چاپلوس ستایشگر سنجر و سنقر که قرنها پیش از این در دورهی زبونی ایران برخاسته و داد چاپلوسی و فرومایگی داده نام او همیشه بر سر زبانها باشد.
بزرگان ایران را من برای شما بشمارم :
آقای سید محمد طباطبایی ، آقای سید عبدالله بهبهانی که سالها با دربار استبداد قاجاری نبرد کرده و در سایهی کاردانی و مردانگی خود بنیاد مشروطه را نهادند. آقای آخوند خراسانی و آقای شیخ عبدالله مازندرانی و آقای حاج میرزا حسین خلیل که در سایهی پشتیبانی که از مشروطه نمودند بزرگترین منت را بر گردن ایرانیان دارند.
سید جمالالدین واعظ که آنهمه کوششها در راه بیداری ایرانیان بکار برده و سرانجام جان شیرین خود را در این راه باخت.
شیخ سلیم و ثقةالاسلام و ضیاءالعلماء و میرزا علیآقا واعظ پس از کوششها در راه مشروطه سرانجام طناب سیاه را بگردن خود گرفتند.
مؤیدالاسلام مدیر حبلالمتین که سی و اند سال در هندوستان روزنامه مینوشت و در این مدت هرگز قدم از راه مسلمانی و ایراندوستی بیرون نگزاشت.
یکایک چه بشمارم. همهی آن کسانی که در راه مشروطه بیریا میکوشیدند و گزندها در این راه دیدند هر یکی حق دیگری در گردن ایرانیان دارد و خود شایستهی نجابت یک توده است که نامهای چنین کسانی را فراموش نسازند.
برای ایران اینگونه مردان جانسپار و کاردان دربایست است. از شاعر چه سودی خواهد برخاست؟
این تاریخ در جلو ماست. در آن روز که سپاه خونخوار مغول بر در نیشابور رسیدند و روزی بود که دلهای هزاران زنان و کودکان از ترس همچون بید میلرزید روزی بود که میلیونها کسان مرگ سیاه را در برابر چشم خود میدیدند. در این روز شیخ عطار بزرگترین صوفی زمان خود زنده بود و در این شهر میزیست. آیا چه سودی ازو بهرهی مردم گردید!؟ در چنین روز سخت کدام گره از کار نیشابوریان گشاد؟! هیچ! هیچ! هیچ! همچو دیگران زبونی نمود و همچو دیگران کشته گردید.
ولی اگر بجای آن قطبالاقطاب یک مرد جانباز کاردانی بود بیشک چارهای بدرد مردم میکرد. نمیگویم شاهعباس یا نادرشاه یا رضاشاه پهلوی ، میگویم : یک ستارخان قرچهداغی ، یک اسدآقا فشنگچی اگر در آنجا بود باری کاری مینمود که مایهی سرفرازی ایران باشد. چنانکه شمسالدین خطیب تبریزی دربارهی تبریز کرد و در دو بار که سپاه خونخوار مغول آهنگ تبریز کردند او در سایهی غیرتمندی و کاردانی خود شهر را از گزند آنان نگه داشت.
با اینحال آیا جای افسوس نیست که ایرانیان شمسالدین را پاک فراموش نمایند و هرگز نامش را نبرند ولی نام عطار را زبانزد همگان گردانند!؟ آیا نتیجهی این کار جز آن خواهد بود که همگی مردم شاعر و مثنویباف گردند و مرد غیرتمند و جانسپار کمیابترین چیز باشد؟!
آیا جای افسوس نیست که تبریزیان نام ستارخان و اسدآقا و صدها غیرتمندانی را که از آن شهر برخاسته فراموش کنند و بنام «مهستی» یک زن تردامن گنجهای دبستان برپا نمایند؟! یا قطران و هَمّام و نثار را که یاوهبافان هرزهگردی بیش نبودهاند و از هر کدام جز یکمشت سخن یادگار نمانده مایهی سرفرازی خود شمارند؟!
اگر کسانی پاسخ این سخنان را دارند بنگارند. وگرنه با گفتن یک جملهی دور از منطق و خرد «فلان و بهمان از بزرگان ایران هستند» چارهی کار نخواهد بود.
🌸
👍1