📖 کتاب «در پیرامون ادبیات»
🖌 ویراینده
📝 سخنی از ویراینده (یک از یک)
این کتاب یکی از ارجدارترین نوشتههای احمد کسروی است که بآلودگی بسیار بیمگین «ادبیات» درمیان تودهی ایرانی میپردازد.
نویسنده از هنگامی که مهنامهی پیمان را بنیاد گزاشت ، روزهای پنجشنبه و نیز یکم ماهها نشست داشته که خوانندگان مهنامه و آشنایان میآمدند و در پیرامون گرفتاریهای توده و دیگر زمینهها سخنانی میراندند و یا ایرادهای خود را بازمینمودند.
در پرمایگی آن نشستها همین بس که هفت تای آن چنین کتابی پدید آورده.
از نُه سال پیش از چاپ این کتاب گفتگو در زمینهی شعر و «ادبیات» در پیمان آغاز میشود. چندین گفتار در آن باره نوشته شده و در مهنامه به دهها ایراد پاسخ داده میشود. این گفتگوها در روزنامهی پرچم نیز دنبال شده و از آنها یک دفتر بنام «حافظ چه میگوید؟» نیز پدید آمده بچاپ میرسد.
بکسانی که نوشتههای کتاب را مخالف باورهایشان مییابند یادآوری میکنیم که به یک بار خواندن آن بس نکنند. این کتاب همچون دیگر نوشتههای نویسنده از روی جستجو ، فهم و اندیشه فراهم آمده. چون مطالب نو و بگوشها ناآشناست میباید با اندیشه و دقت خوانده شده و در هر موضوعی بداوری خرد بازگشت و فریب هیاهو را نخورْد.
کتاب خود گویا و رساست. اینست ما بسخن دیگری نیاز ندیده خوانندگان را با یک رشته حقایقی که در جای دیگری نمیتوان یافت تنها میگزاریم.
———————————-
📣 خوانندگان همچنین میتوانند از راه نشانی زیر با ما همبستگی داشته پیام یا نوشتارهای خود را در این زمینه بنویسند. تنها خواهش ما اینست که نوشتارها تا جایی که تواند بود کوتاه و با دلیل توأم بوده و خواست از آن تنها روشنی مطلب و حقیقت باشد.
📣 @PakdiniHambastegibot
📊 در پایین یک دیدگاهپرسی هم آمده که میتوانید در آن شرکت کنید.
🌸
🖌 ویراینده
📝 سخنی از ویراینده (یک از یک)
این کتاب یکی از ارجدارترین نوشتههای احمد کسروی است که بآلودگی بسیار بیمگین «ادبیات» درمیان تودهی ایرانی میپردازد.
نویسنده از هنگامی که مهنامهی پیمان را بنیاد گزاشت ، روزهای پنجشنبه و نیز یکم ماهها نشست داشته که خوانندگان مهنامه و آشنایان میآمدند و در پیرامون گرفتاریهای توده و دیگر زمینهها سخنانی میراندند و یا ایرادهای خود را بازمینمودند.
در پرمایگی آن نشستها همین بس که هفت تای آن چنین کتابی پدید آورده.
از نُه سال پیش از چاپ این کتاب گفتگو در زمینهی شعر و «ادبیات» در پیمان آغاز میشود. چندین گفتار در آن باره نوشته شده و در مهنامه به دهها ایراد پاسخ داده میشود. این گفتگوها در روزنامهی پرچم نیز دنبال شده و از آنها یک دفتر بنام «حافظ چه میگوید؟» نیز پدید آمده بچاپ میرسد.
بکسانی که نوشتههای کتاب را مخالف باورهایشان مییابند یادآوری میکنیم که به یک بار خواندن آن بس نکنند. این کتاب همچون دیگر نوشتههای نویسنده از روی جستجو ، فهم و اندیشه فراهم آمده. چون مطالب نو و بگوشها ناآشناست میباید با اندیشه و دقت خوانده شده و در هر موضوعی بداوری خرد بازگشت و فریب هیاهو را نخورْد.
کتاب خود گویا و رساست. اینست ما بسخن دیگری نیاز ندیده خوانندگان را با یک رشته حقایقی که در جای دیگری نمیتوان یافت تنها میگزاریم.
———————————-
📣 خوانندگان همچنین میتوانند از راه نشانی زیر با ما همبستگی داشته پیام یا نوشتارهای خود را در این زمینه بنویسند. تنها خواهش ما اینست که نوشتارها تا جایی که تواند بود کوتاه و با دلیل توأم بوده و خواست از آن تنها روشنی مطلب و حقیقت باشد.
📣 @PakdiniHambastegibot
📊 در پایین یک دیدگاهپرسی هم آمده که میتوانید در آن شرکت کنید.
🌸
آیا سخنان بالا را آگاه کننده و راست یافتید؟
Anonymous Poll
100%
آری
0%
نه
0%
نه ، علتش را برایتان مینویسم.
📖 دنبالهی دفتر «حقایق زندگی»
🖌 احمد کسروی
🔸 باید دشنام را نیز معنی کنیم (دو از دو)
از آنسوی بهانهجویانی که این ایراد را میگیرند اگر نیک اندیشیم در همین کارشان چند آلودگی و بدی درهم میباشد ، و این بهانهجوییشان نیز یک چیز سادهای نمیباشد. بارها گفتهایم اینان دردهاشان بهم آمیخته و هر نادانی که از آنانی سر میزند ریشهی ژرفی میدارد ، و برای آنکه سخن نیک روشن گردد ریشهها یا انگیزههای همین بهانهجویی را بازمینمایم :
نخست : چنانکه گفتیم اینان معنی راست دشنام را نمیدانند و اگر بدانند پروایی بآن نمیدارند. هر سخنی که بآنان برخورَد دشنام است ، ولی خودشان هرچه گفتند دشنام نیست. شما بارها دیدهاید در اتوبوس و یا در خیابان دو تن باهم کشمکش میکنند و دشنامها میدهند ، و با اینحال ، یکی بدیگری میگوید : «مردکه دشنام چرا میدهی؟!.».
تنها دربارهی دشنام نیست. در هر زمینه داوریشان چنینست. ما فراموش نکردهایم صدها کسان در زمان رضاشاه در روزنامهها یا در سخنرانیها یا در پارلمان بآن شاه چاپلوسیهای بیاندازه مینمودند و همانکه آن شاه افتاد هر کسی خود را بکنار گزاشت و بدیگران ایراد گرفت که چرا آن چاپلوسیها را میکردید؟!.
یکی از آنان با یک حال سادگی میگفت : «من مجبور بودم آن ستایشها را میکردم فلان و بهمان چه میگویند؟!».
هنوز آن کشاکش از میان نرفته و امروزها درمیان روزنامههای تهران همان سخنان درمیانست و هر یکی بدیگری میگوید : من مجبور بودم شما چرا آن چاپلوسیها را میکردید؟!.
دوم : این یک بهانهای در دست بهانهجویانست که بیکبار درنمانند و زبانشان بریده نشود. کسانی که در برابر گفتههای ما کمترین پاسخی نمیدارند و از آنسوی گردن براستیها نیز نمیتوانند گزاشت این یک دستاویزی در دست ایشانست. آقای مسعود از تبریز مینویسد : فلان مرد در نشستی میگفت من برخی ایرادها به نوشتههای پیمان و پرچم دارم. گفتم : هر ایرادی دارید بنویسید. گفت من نمیخواهم دشنام بشنوم. یک مردی که نیروی راستیپرستی را از دست هشته و در برابر حقایقی باین ارجداری و باین روشنی ایستادگی نشان میدهد حالش ناگفته پیداست. از اینسوی چون باو فشار آورده میگویند هر ایرادی دارید بنویسید برای آنکه شکست بخود راه ندهد آن بهانه را پیش میآورد. این در نزد خودخواهان بسیار ارجدارست که شکستی بخود راه ندهند. آنان را ما نیک میشناسیم. به هر زبونی و پستی و بیآزرمی تن توانند درداد و از هر سرفرازی چشم توانند پوشید ، ولی از سخن بیپایی که گفتهاند نتوانند بازگشت ، و به نافهمی خود نتوانند خستوید.
سوم : این یک گونه دلداریست که بخود میدهند. در پیش خود چنین میگویند : نه ! ما که در حقیقت نادان و بیخرد نیستیم. اینها را که پیمان و پرچم مینویسد دشنام است. اینست ما نیز میگوییم : کج فهمیدهاید و شما راستی را نادان و بیخردید ، نه آنکه ما دشنام داده باشیم.
چهارم : آنان تا توانند از دشمنی کردن و کارشکنی نمودن بازنایستند ، و این نیز یک عنوانیست که جوانان سادهدرون را دلسرد گردانیده از ما جدا سازند. در نشستها مینشینند و در نزد جوانان چنین عنوان میکنند : چرا نویسندهی پرچم دشنام میدهد؟!. هر سخنی دارد بنویسد مردم بخواند و بپذیرند. یکی نمیگوید : پس چرا تاکنون نپذیرفتهاید؟!. نمیگوید : یکی از سخنانی که نویسندهی پرچم دارد همانست که ناپاکی و تیرهدرونی شما را بفهماند. اینها نیز حقایقست که باید گفته شود.
(پرچم نیمهماهه ـ سال یکم ـ شمارهی یازدهم ـ نیمهی یکم شهریور ماه 1322)
———————————-
📣 خوانندگان همچنین میتوانند از راه نشانی زیر با ما همبستگی داشته پیام یا نوشتارهای خود را در این زمینه بنویسند. تنها خواهش ما اینست که نوشتارها تا جایی که تواند بود کوتاه و با دلیل توأم بوده و خواست از آن تنها روشنی مطلب و حقیقت باشد.
@PakdiniHambastegibot
📊 در پایین یک دیدگاهپرسی هم آمده که میتوانید در آن شرکت کنید.
🌸
🖌 احمد کسروی
🔸 باید دشنام را نیز معنی کنیم (دو از دو)
از آنسوی بهانهجویانی که این ایراد را میگیرند اگر نیک اندیشیم در همین کارشان چند آلودگی و بدی درهم میباشد ، و این بهانهجوییشان نیز یک چیز سادهای نمیباشد. بارها گفتهایم اینان دردهاشان بهم آمیخته و هر نادانی که از آنانی سر میزند ریشهی ژرفی میدارد ، و برای آنکه سخن نیک روشن گردد ریشهها یا انگیزههای همین بهانهجویی را بازمینمایم :
نخست : چنانکه گفتیم اینان معنی راست دشنام را نمیدانند و اگر بدانند پروایی بآن نمیدارند. هر سخنی که بآنان برخورَد دشنام است ، ولی خودشان هرچه گفتند دشنام نیست. شما بارها دیدهاید در اتوبوس و یا در خیابان دو تن باهم کشمکش میکنند و دشنامها میدهند ، و با اینحال ، یکی بدیگری میگوید : «مردکه دشنام چرا میدهی؟!.».
تنها دربارهی دشنام نیست. در هر زمینه داوریشان چنینست. ما فراموش نکردهایم صدها کسان در زمان رضاشاه در روزنامهها یا در سخنرانیها یا در پارلمان بآن شاه چاپلوسیهای بیاندازه مینمودند و همانکه آن شاه افتاد هر کسی خود را بکنار گزاشت و بدیگران ایراد گرفت که چرا آن چاپلوسیها را میکردید؟!.
یکی از آنان با یک حال سادگی میگفت : «من مجبور بودم آن ستایشها را میکردم فلان و بهمان چه میگویند؟!».
هنوز آن کشاکش از میان نرفته و امروزها درمیان روزنامههای تهران همان سخنان درمیانست و هر یکی بدیگری میگوید : من مجبور بودم شما چرا آن چاپلوسیها را میکردید؟!.
دوم : این یک بهانهای در دست بهانهجویانست که بیکبار درنمانند و زبانشان بریده نشود. کسانی که در برابر گفتههای ما کمترین پاسخی نمیدارند و از آنسوی گردن براستیها نیز نمیتوانند گزاشت این یک دستاویزی در دست ایشانست. آقای مسعود از تبریز مینویسد : فلان مرد در نشستی میگفت من برخی ایرادها به نوشتههای پیمان و پرچم دارم. گفتم : هر ایرادی دارید بنویسید. گفت من نمیخواهم دشنام بشنوم. یک مردی که نیروی راستیپرستی را از دست هشته و در برابر حقایقی باین ارجداری و باین روشنی ایستادگی نشان میدهد حالش ناگفته پیداست. از اینسوی چون باو فشار آورده میگویند هر ایرادی دارید بنویسید برای آنکه شکست بخود راه ندهد آن بهانه را پیش میآورد. این در نزد خودخواهان بسیار ارجدارست که شکستی بخود راه ندهند. آنان را ما نیک میشناسیم. به هر زبونی و پستی و بیآزرمی تن توانند درداد و از هر سرفرازی چشم توانند پوشید ، ولی از سخن بیپایی که گفتهاند نتوانند بازگشت ، و به نافهمی خود نتوانند خستوید.
سوم : این یک گونه دلداریست که بخود میدهند. در پیش خود چنین میگویند : نه ! ما که در حقیقت نادان و بیخرد نیستیم. اینها را که پیمان و پرچم مینویسد دشنام است. اینست ما نیز میگوییم : کج فهمیدهاید و شما راستی را نادان و بیخردید ، نه آنکه ما دشنام داده باشیم.
چهارم : آنان تا توانند از دشمنی کردن و کارشکنی نمودن بازنایستند ، و این نیز یک عنوانیست که جوانان سادهدرون را دلسرد گردانیده از ما جدا سازند. در نشستها مینشینند و در نزد جوانان چنین عنوان میکنند : چرا نویسندهی پرچم دشنام میدهد؟!. هر سخنی دارد بنویسد مردم بخواند و بپذیرند. یکی نمیگوید : پس چرا تاکنون نپذیرفتهاید؟!. نمیگوید : یکی از سخنانی که نویسندهی پرچم دارد همانست که ناپاکی و تیرهدرونی شما را بفهماند. اینها نیز حقایقست که باید گفته شود.
(پرچم نیمهماهه ـ سال یکم ـ شمارهی یازدهم ـ نیمهی یکم شهریور ماه 1322)
———————————-
📣 خوانندگان همچنین میتوانند از راه نشانی زیر با ما همبستگی داشته پیام یا نوشتارهای خود را در این زمینه بنویسند. تنها خواهش ما اینست که نوشتارها تا جایی که تواند بود کوتاه و با دلیل توأم بوده و خواست از آن تنها روشنی مطلب و حقیقت باشد.
@PakdiniHambastegibot
📊 در پایین یک دیدگاهپرسی هم آمده که میتوانید در آن شرکت کنید.
🌸
آیا سخنان بالا را آگاه کننده و راست یافتید؟
Anonymous Poll
88%
آری
8%
نه
4%
نه ، علتش را برایتان مینویسم.
📖 کتاب «در پیرامون ادبیات»
🖌 احمد کسروی
📝 یار پنداری شاعران ایران (یک از یک)
پیکرهی شگفتی که در زیر دیده میشود یار پنداری شاعران ایرانست. آن «تشبیه»هایی که شاعران از اندامهای یار کردهاند ، اگر راست گرفته شود ، چنین تندیسهای از آنها پدید خواهد آمد.
میرزا علیاکبر صابر شاعر قفقازی تشبیههای شاعران ایران را در یک غزل ترکی گرد آورده و برای هویدا گردانیدن آنها این نگاره را کشیده که ما از دیوان او برداشتهایم. شعرهای خود صابر اینهاست :
ای آلنک آی ، یوزک گونش ، ای قاشلاروک کمان!
جیران گوزوک ، قارشقه خطک ، کاکلک ایلان!
آلما چنهک ، چنهکده زنخدان ، درین قویو
کیپریکلرک قامش ، دوداقک بال ، تنک کتان
بوینوک صراحی ، بوی بوخونک براوجا چنار
اندامک آق گوموش ، یگاقک قرمزی انار
خالک یوزنده بوغدا ، باشوکده ساچک غراب
قاه... قاه... غریبه گولملیسن خانمان خراب!!
چون در چند سال پیش در پیمان پیشنهاد کردیم ، برخی از شاعران فارسی هم در آن باره شعرهایی گفتند که از همه بهتر اینهاست :
گفت با من ز شاعران یک تن کی تو را ملک شاعری درخور
چونکه در راه شاعری نبود چاره از عشق یار سیمینبر
من برآنم که دل دهم به بتی با قد سرو و طلعت چو قمر
روی او ماهرفته بر سر سرو قد او سرو داده ماه ثمر
زلفکانش چنانکه زاغ سیاه فکند سایهی ماه را بر سر
گیسوانش فیالمثل چنان ماری که برون گشته زاغ را از پر
و اندر اطراف سرو قامت او حلقه زن گشته تا میان کمر
چشمش از ابروان کشیده کمان وندر آن راست کرده تیر نظر
وآن دو گونه چنان دو حقهی نار بدل مرد و زن فکنده شرر
لب لعلش بسان غنچهی گل که از آن خورده خلق خون جگر
هم ز اطراف غنچهی لب او قند ریزد بر آبگین ساغر
ساغر آبگینهاش گردن که بود در میان سرو و قمر
الغرض دلبری چنین باید که دهم دل به این چنین دلبر
لیک دل هرچه جستجو کرده است زین چنین دلبری نجسته اثر
گفتمش ای سفیه لایعلم ای گرفتار وهم مستنکر
دلبری این چنین که میطلبی از جهان وجود نامده بر
جز که اندر مجلهی پیمان نقش او کردهاند و رو بنگر
(صفحهی پیش از متن چاپ نخست در پیرامون «ادبیات»)
———————————-
📣 خوانندگان همچنین میتوانند از راه نشانی زیر با ما همبستگی داشته پیام یا نوشتارهای خود را در این زمینه بنویسند. تنها خواهش ما اینست که نوشتارها تا جایی که تواند بود کوتاه و با دلیل توأم بوده و خواست از آن تنها روشنی مطلب و حقیقت باشد.
📣 @PakdiniHambastegibot
📊 در پایین یک دیدگاهپرسی هم آمده که میتوانید در آن شرکت کنید.
🌸
🖌 احمد کسروی
📝 یار پنداری شاعران ایران (یک از یک)
پیکرهی شگفتی که در زیر دیده میشود یار پنداری شاعران ایرانست. آن «تشبیه»هایی که شاعران از اندامهای یار کردهاند ، اگر راست گرفته شود ، چنین تندیسهای از آنها پدید خواهد آمد.
میرزا علیاکبر صابر شاعر قفقازی تشبیههای شاعران ایران را در یک غزل ترکی گرد آورده و برای هویدا گردانیدن آنها این نگاره را کشیده که ما از دیوان او برداشتهایم. شعرهای خود صابر اینهاست :
ای آلنک آی ، یوزک گونش ، ای قاشلاروک کمان!
جیران گوزوک ، قارشقه خطک ، کاکلک ایلان!
آلما چنهک ، چنهکده زنخدان ، درین قویو
کیپریکلرک قامش ، دوداقک بال ، تنک کتان
بوینوک صراحی ، بوی بوخونک براوجا چنار
اندامک آق گوموش ، یگاقک قرمزی انار
خالک یوزنده بوغدا ، باشوکده ساچک غراب
قاه... قاه... غریبه گولملیسن خانمان خراب!!
چون در چند سال پیش در پیمان پیشنهاد کردیم ، برخی از شاعران فارسی هم در آن باره شعرهایی گفتند که از همه بهتر اینهاست :
گفت با من ز شاعران یک تن کی تو را ملک شاعری درخور
چونکه در راه شاعری نبود چاره از عشق یار سیمینبر
من برآنم که دل دهم به بتی با قد سرو و طلعت چو قمر
روی او ماهرفته بر سر سرو قد او سرو داده ماه ثمر
زلفکانش چنانکه زاغ سیاه فکند سایهی ماه را بر سر
گیسوانش فیالمثل چنان ماری که برون گشته زاغ را از پر
و اندر اطراف سرو قامت او حلقه زن گشته تا میان کمر
چشمش از ابروان کشیده کمان وندر آن راست کرده تیر نظر
وآن دو گونه چنان دو حقهی نار بدل مرد و زن فکنده شرر
لب لعلش بسان غنچهی گل که از آن خورده خلق خون جگر
هم ز اطراف غنچهی لب او قند ریزد بر آبگین ساغر
ساغر آبگینهاش گردن که بود در میان سرو و قمر
الغرض دلبری چنین باید که دهم دل به این چنین دلبر
لیک دل هرچه جستجو کرده است زین چنین دلبری نجسته اثر
گفتمش ای سفیه لایعلم ای گرفتار وهم مستنکر
دلبری این چنین که میطلبی از جهان وجود نامده بر
جز که اندر مجلهی پیمان نقش او کردهاند و رو بنگر
(صفحهی پیش از متن چاپ نخست در پیرامون «ادبیات»)
———————————-
📣 خوانندگان همچنین میتوانند از راه نشانی زیر با ما همبستگی داشته پیام یا نوشتارهای خود را در این زمینه بنویسند. تنها خواهش ما اینست که نوشتارها تا جایی که تواند بود کوتاه و با دلیل توأم بوده و خواست از آن تنها روشنی مطلب و حقیقت باشد.
📣 @PakdiniHambastegibot
📊 در پایین یک دیدگاهپرسی هم آمده که میتوانید در آن شرکت کنید.
🌸
آیا سخنان بالا را آگاه کننده و راست یافتید؟
Anonymous Poll
92%
آری
8%
نه
0%
نه ، علتش را برایتان مینویسم.
✴️در پیرامون پیشامدهای روزهای آخر
🖌 کوشاد تلگرام
به گزارش خبرگزاریها اسرائیل با حملههای هوایی پیاپی آسیبهایی به کشورمان زده است. تیتر نخست گزارشها نیز کشته شدن سران سپاه پاسداران و دانشمندان هستهای است.
از آنسو ، ایران هم به تلافی موشکها و پهپادهایی فرستاد و به اسرائیل آسیبهایی رساند. بدینسان کار از دست خرد بیرون رفت و به کینهجوییها انجامید و به باور ما آب به آسیاب بیگانگان و بدخواهان این کشور ریخته شد. بیگانگان و بدخواهانی که از این جنگها تنها سودهای خودشان را بدیده دارند.
از آنجا که هر تودهای همیشه سودهای خود را پی میگیرد ، هیچ کشوری را دوست و دشمن همیشگی نیست. بجای آن کشورها همسود و همزیان یکدیگرند. به این معنی ، در جایی همسود (یا همزیان) اند و دوستی مینمایند و در جایی دیگر چون سودشان با سود دیگری یکی نیست ، اینست در برابر او میایستند. از آغاز که حکومت ملایان ، اسرائیل و آمریکا را دشمن ایران شناسانید و مردم بیراه و نادان هم پیروی کردند ، گام نخست این گمراهی برداشته شد.
این گمراهیِ سیاسی که یادش رفت ، سخت بزیان ایران بسر آمده. ما که هزار دردمان به هم پیچیده و نه زیرساختهامان درست است ، نه صنعتمان پیشرفته است ، نه به کشاورزیمان امید بسیار هست ، نه از راه بازرگانی و ترانزیت کالا و مسافر درآمدهای هنگفتی بدست میآوریم ، نه کشورمان را آباد کردهایم ، نه مردممان را چنان پروردهایم که سرمشق دیگران باشند ؛ با این و آن شاخ بشاخ شدنمان از ننگینترین و بیخردانهترین کارهاست.
هنوز بدبختیها و اندوههای جنگ با عراق بیکبار فراموش نشده. هنوز جانبازان ما را داستانهاست از بیچارگی و کشتههای فراوان و بیجای جنگ ، جنگی که اگر نگوییم در آغازش خودمان گناهکار بودیم ، باری این کاردانی و جربزه را نداشتیم که جلوش را بگیریم. در آن زمان کمترین آسیب پولی آن را سیصدمیلیارد دلار برآورد میکردند. این گذشته از جانهای گرامیای بود که در راه آن فدا شد. گذشته از خاندانهایی بود که فرجامشان از رهگذر جنگ به پریشانی و پراکندگی بلکه نابودی کشید.
کسانی به این چیزها هیچ نمیاندیشند. آنها از این جنگی که در کار سختی گرفتن است خشنودند و مثلاً پیش خود چنین میاندیشند که سران حکومتی از میان خواهند رفت که گناهکاران اصلی وضع کنونی مایند. دلیل آورند اکنون که مردم نتوانستهاند تکان بزرگی به رفتار این حکومت ستمگر بدهند ، خوبست بیگانگان به یاوری ما شتابند و آرزوهای ما را بجا آورند.
این دسته سخت گمراهند. اینان نه تنها ریشهی بدبختیها و گرفتاریهای کشور را هیچ نمیشناسند و با چشمان بسته به رویدادها مینگرند بلکه در آرزوهایی هم که دارند سخت سادهدل و ناآگاهند.
ایشان هنوز نفهمیدهاند که بیگانگان نه تنها برای دل ما یا آرزوی آزادیخواهان ، جانِ سربازان و پول کشورشان را بکار نمیاندازند بلکه جز سودهایی که از این راه بهرهشان خواهد شد ، اندیشهای بسر ندارند.
اینان چندان نادانند که نمیدانند گزندهای یک جنگ ـ همچون جنگ ایران و عراق ـ به این آسانیها جبران نمییابد و چند نسل پیاپی باید تاوان آن را با بدبختی و بیگاری و خون دلها بپردازند.
با آنکه سرانِ کشته شده در حملههای اخیر ، در بدبختیها و آسیبهایی که به کشور رسیده دخالت و مسئولیت داشتهاند و این ممکنست خشنودی کسانی را همراه داشته ، ولی یک مردمی غیرتمند آن را خوش دارند که خود به محاکمهی چنان کسانی توانا گردند نه آنکه بیگانگان دست به کارهاشان برند. چنین سرنوشتی جز خواری و سرافکندگی چه میباشد؟!
راستی آنکه در این داستان ، کشاکشی میان غیرت و کینهجویی درگرفته. کینهجویی تو گویی دیدگان غیرت و کاردانی را کور کرده است. ما میخواهیم از این پیشامد سود جسته خفتگانی را که در این کشور نه کم بلکه بسیارند بیدار گردانیم. به آنها بفهمانیم که این سرنوشت مردمی است که گرفتار خودسریاند. میانشان همدستی نیست ، اعتماد نیست. آرمانهاشان یکی نیست. صد تن دارای یک اندیشه نیستند. هر کسی میخواهد به ده تن سری کند ولی با هزار تن همدستی نکند. هر کسی بجای آنکه در کارها سود توده را بدیده گیرد ، درپی هوسها و خودخواهیهایش است یا گرفتار رشک پلید میباشد.
ببینید در این چهار پنج دهه نه خردمندان و دلسوزان کشور توانستهاند دستهی توانایی فراهم آورند که در میدان سیاست سنگینی کند و امیدگاه مردم ستمکشیده باشد و نه راهی برویشان باز کردهاند که بدانند در آینده چه باید کنند. اگر این را نمیپذیرید خوبست بمیان مردم و کوشندگان سیاسی بروید تا ببینید هر کسی یک راهی را پیش گرفته و آن را راه نیکروزی کشور میداند. مردم حال یک «مجمعالجزایری» را پیدا کردهاند که از هم جدا افتادهاند. این مردم براستی پراکندهاند.
همین خود یک بدبختی بزرگی است. فسوسا صد یک مردم نمیدانند که در یک توده باید راه و آرمان یکی باشد. دلها به هم راه داشته باشد.
👇
🖌 کوشاد تلگرام
به گزارش خبرگزاریها اسرائیل با حملههای هوایی پیاپی آسیبهایی به کشورمان زده است. تیتر نخست گزارشها نیز کشته شدن سران سپاه پاسداران و دانشمندان هستهای است.
از آنسو ، ایران هم به تلافی موشکها و پهپادهایی فرستاد و به اسرائیل آسیبهایی رساند. بدینسان کار از دست خرد بیرون رفت و به کینهجوییها انجامید و به باور ما آب به آسیاب بیگانگان و بدخواهان این کشور ریخته شد. بیگانگان و بدخواهانی که از این جنگها تنها سودهای خودشان را بدیده دارند.
از آنجا که هر تودهای همیشه سودهای خود را پی میگیرد ، هیچ کشوری را دوست و دشمن همیشگی نیست. بجای آن کشورها همسود و همزیان یکدیگرند. به این معنی ، در جایی همسود (یا همزیان) اند و دوستی مینمایند و در جایی دیگر چون سودشان با سود دیگری یکی نیست ، اینست در برابر او میایستند. از آغاز که حکومت ملایان ، اسرائیل و آمریکا را دشمن ایران شناسانید و مردم بیراه و نادان هم پیروی کردند ، گام نخست این گمراهی برداشته شد.
این گمراهیِ سیاسی که یادش رفت ، سخت بزیان ایران بسر آمده. ما که هزار دردمان به هم پیچیده و نه زیرساختهامان درست است ، نه صنعتمان پیشرفته است ، نه به کشاورزیمان امید بسیار هست ، نه از راه بازرگانی و ترانزیت کالا و مسافر درآمدهای هنگفتی بدست میآوریم ، نه کشورمان را آباد کردهایم ، نه مردممان را چنان پروردهایم که سرمشق دیگران باشند ؛ با این و آن شاخ بشاخ شدنمان از ننگینترین و بیخردانهترین کارهاست.
هنوز بدبختیها و اندوههای جنگ با عراق بیکبار فراموش نشده. هنوز جانبازان ما را داستانهاست از بیچارگی و کشتههای فراوان و بیجای جنگ ، جنگی که اگر نگوییم در آغازش خودمان گناهکار بودیم ، باری این کاردانی و جربزه را نداشتیم که جلوش را بگیریم. در آن زمان کمترین آسیب پولی آن را سیصدمیلیارد دلار برآورد میکردند. این گذشته از جانهای گرامیای بود که در راه آن فدا شد. گذشته از خاندانهایی بود که فرجامشان از رهگذر جنگ به پریشانی و پراکندگی بلکه نابودی کشید.
کسانی به این چیزها هیچ نمیاندیشند. آنها از این جنگی که در کار سختی گرفتن است خشنودند و مثلاً پیش خود چنین میاندیشند که سران حکومتی از میان خواهند رفت که گناهکاران اصلی وضع کنونی مایند. دلیل آورند اکنون که مردم نتوانستهاند تکان بزرگی به رفتار این حکومت ستمگر بدهند ، خوبست بیگانگان به یاوری ما شتابند و آرزوهای ما را بجا آورند.
این دسته سخت گمراهند. اینان نه تنها ریشهی بدبختیها و گرفتاریهای کشور را هیچ نمیشناسند و با چشمان بسته به رویدادها مینگرند بلکه در آرزوهایی هم که دارند سخت سادهدل و ناآگاهند.
ایشان هنوز نفهمیدهاند که بیگانگان نه تنها برای دل ما یا آرزوی آزادیخواهان ، جانِ سربازان و پول کشورشان را بکار نمیاندازند بلکه جز سودهایی که از این راه بهرهشان خواهد شد ، اندیشهای بسر ندارند.
اینان چندان نادانند که نمیدانند گزندهای یک جنگ ـ همچون جنگ ایران و عراق ـ به این آسانیها جبران نمییابد و چند نسل پیاپی باید تاوان آن را با بدبختی و بیگاری و خون دلها بپردازند.
با آنکه سرانِ کشته شده در حملههای اخیر ، در بدبختیها و آسیبهایی که به کشور رسیده دخالت و مسئولیت داشتهاند و این ممکنست خشنودی کسانی را همراه داشته ، ولی یک مردمی غیرتمند آن را خوش دارند که خود به محاکمهی چنان کسانی توانا گردند نه آنکه بیگانگان دست به کارهاشان برند. چنین سرنوشتی جز خواری و سرافکندگی چه میباشد؟!
راستی آنکه در این داستان ، کشاکشی میان غیرت و کینهجویی درگرفته. کینهجویی تو گویی دیدگان غیرت و کاردانی را کور کرده است. ما میخواهیم از این پیشامد سود جسته خفتگانی را که در این کشور نه کم بلکه بسیارند بیدار گردانیم. به آنها بفهمانیم که این سرنوشت مردمی است که گرفتار خودسریاند. میانشان همدستی نیست ، اعتماد نیست. آرمانهاشان یکی نیست. صد تن دارای یک اندیشه نیستند. هر کسی میخواهد به ده تن سری کند ولی با هزار تن همدستی نکند. هر کسی بجای آنکه در کارها سود توده را بدیده گیرد ، درپی هوسها و خودخواهیهایش است یا گرفتار رشک پلید میباشد.
ببینید در این چهار پنج دهه نه خردمندان و دلسوزان کشور توانستهاند دستهی توانایی فراهم آورند که در میدان سیاست سنگینی کند و امیدگاه مردم ستمکشیده باشد و نه راهی برویشان باز کردهاند که بدانند در آینده چه باید کنند. اگر این را نمیپذیرید خوبست بمیان مردم و کوشندگان سیاسی بروید تا ببینید هر کسی یک راهی را پیش گرفته و آن را راه نیکروزی کشور میداند. مردم حال یک «مجمعالجزایری» را پیدا کردهاند که از هم جدا افتادهاند. این مردم براستی پراکندهاند.
همین خود یک بدبختی بزرگی است. فسوسا صد یک مردم نمیدانند که در یک توده باید راه و آرمان یکی باشد. دلها به هم راه داشته باشد.
👇
«باید دانست مردمی که در یکجا میزیند و یک تودهای را پدید میآورند ، این یک کار سادهای نیست و شرطهایی دارد :
نخست باید آرمانهای همگانی[=عمومی] در میان باشد که آنان را بیکدیگر بستگی دهد و یک تودهشان گرداند. هر گروهی که در یکجا گرد آیند توده شمرده نشوند. توده آن را گویند که در میانهشان بهمبستگی[=ارتباط] باشد.
دوم ، باید معنیِ راست زندگی را بشناسند و یک راهی را همگی پیش گیرند. با این شرطهاست که یک مردمی زندگانی تودهای[=اجتماعی] توانند داشت و از زیستن با همدیگر بهره از آسایش و خرسندی توانند یافت. یک مردمی ، بیستملیون یا بیست تن ، چون در سرزمینی گرد آمدهاند نخست باید آن سرزمین را خانهی خود شناخته این بدانند که هرچه آن را آبادتر گردانند بهره از آسایش و خرسندی بیشتر خواهند یافت و دست بهم داده بآبادی آن کوشند ، و با یکدیگر پیمان بسته بنگهداری آن از چیرگی بیگانگان آماده ایستند. با این همدستی و پیمانبندیست که آنان به یکدیگر پیوسته یک توده توانند بود. سپس باید این بدانند که آسایش هر یکی از آنان جز در آسایش همگان نتواند بود ، و هر یکی همیشه دربند آسایش همگان باشد ، و اگر یکایک مردم این فهم را نداشتند و این پروا را نکردند قانونهایی درمیانشان روان باشد و هر کس را بمرز خود آشنا گرداند ، و خردمندانی از میان ایشان مردم را به پیروی از آیین و قانون برانگیزد.
اگر یک مردمی اینها را نداشتند ، از گرد آمدن ایشان در یکجا جز رنج و آسیب پدید نخواهد آمد. زیرا هر یکی همچون مار و کژدم دیگران را خواهد گزید و یا همچون گرگ و سگ همدیگر را خواهند درید». (پرچم نیمهماهه ص19 ، 1322)
اکنون شما بیندیشید آیا تودهی ایرانی دارای چنین ویژگیهایی هست؟! اگر نیست ، چگونه به کار بزرگی توانا خواهد بود؟! چگونه جلو دخالت بیگانگان را تواند گرفت؟! مگر نه آنست که کار را نیرو میکند و نیروی هر تودهای رویهمآمدهی نیروی یکایک آنهاست؟! مگر نه آنست که نیروها هنگامی با هم جمع و بزرگتر میشود که همه در یک جهت باشند و بضد همدیگر نباشند؟!.
آیا در تودهی ایران چنین ستودگیهایی دیده میشود؟!
.
📖 دنبالهی دفتر «حقایق زندگی»
🖌 احمد کسروی
🔸 خردهگیری و پاسخ آن (یک از یک)
آقای اسماعیل منصوری از شاپور [1] مینویسد :
«برخی از دوستان دیرین شما گله میکنند که آقای کسروی در گذشته دربارهی بیرون آمدن آدمی از بوزینه مخالف داروین و پیروان او بوده. در صفحهی 63 کتاب «راه رستگاری» نوشتهاند : «اینکه میگویند آدمی از بوزینه برخاسته نه درست است آدمی کجا بوزینه کجاست». ولی در این نزدیکیها برخاستن آدمی را از بوزینه در صفحهی 18 در کتاب «خدا با ماست» پذیرفتهاند. چنانکه مینویسید : «بلکه همچنین است داستان آدمی که بگفتهی آنان از بوزینه یا از یک جانور بالاتری پیدا گردیده. [2] اینها چیزهایی است که دانشمندان میگویند ما چون ایرادی نمیداریم پذیرفتهایم». خواهشمندم چگونگی را روشن گردانید.
میگویم : آن دو نوشته با هم ناسازا دیده میشود ولی ناسازا نیست : نوشتهی دوم که در کتاب «خدا با ماست» آمده ، خود شرح نوشتهی یکم (نوشتهی کتاب راه رستگاری) میباشد. کسانی که به نوشتههای ما نیک آشنایند این بآنها پوشیده نخواهد ماند.
گفتگوی ما با پیروان فلسفهی مادّی بر سر آنست که آنان آدمی را از رشتهی دیگر جانوران گرفته میپندارند که همچون آنها نیکیپذیر نیست و باید همچون آنها با نبرد و کشاکش زندگی کند ، و از دلیلهایی که باین گفتهی خود میآورند آنست که آدمی از بوزینه برخاسته چنانکه بوزینه از لیمور (3) برخاسته است. بگفتهی آنان جدایی درمیانهی بوزینه و آدمی به همان اندازه است که جدایی میانهی لیمور و بوزینه. باینمعنی که آدمی اندکبرتری به بوزینه میدارد چنانکه بوزینه اندکبرتری به لیمور داشته است. بگفتهی آنان آدمی از همان زنجیرهی جانورانست و چه در گوهر و سرشت و چه در ساختمان همچون آنان میباشد ، چیزی که هست سرزنجیره است و اندکبرتری بآنها میدارد.
اینها گفتهی مادّیانست و ما این را نپذیرفته میگوییم آدمی مانندهی جانوران نیست. زیرا این نیکیپذیر است و نیازی بزیستن از روی نبرد و کشاکش نمیدارد.
چه این گذشته از گوهر تن و جان که همهی جانوران دارند دارای گوهر روانست که بیکبار جداست.
اینست زمینهی گفتگو. در کتاب «راه رستگاری» گفته شده : «آدمی اگر از جنس جانورانست با آنان یکی نیست. این نه درست است که آدمی از بوزینه برخاسته. آدمی کجا و بوزینه کجا؟!..»
در اینجا چون جایش نبوده همهی سخن گفته نشده و جملهها کوتاه افتاده. بایستی شرح داده شود که ایراد ما بگفتهی داروین یا دیگران نه در زمینهی برخاستن از بوزینه یا برنخاستن از آن میباشد. ما جدایی نمیگزاریم میانهی آنکه آدمی از بوزینه برخاسته یا خود جداگانه پیدایش یافته باشد این هَنایِشی در زمینهی خواست ما ندارد. ایراد ما بآنست که آدمی را با جانوران یکسان گیرند و نیکیپذیرش ندانند. ما میگوییم : آدمی چه از بوزینه برخاسته و چه خود جداگانه پیدایش یافته است با بوزینه و دیگر جانوران یکی نیست. زیرا در این دستگاه روان و خرد هست که در جانوران هیچ نیست. میگوییم این نه درستست که جدایی میانهی بوزینه و آدمی باندازهی جدایی میانهی لیمور و بوزینه میباشد. جدایی آدمی از بوزینه از روی گوهر روان میباشد که آدمی میدارد و بوزینه نمیدارد و درمیان لیمور و بوزینه چنین جدایی هرگز نیست.
اگر خواستیمی همهی گوشهها و کنارههای سخن را روشن گردانیم بایستی این شرح را نیز بنویسیم. ولی چون در آنجا این را نمیخواستیم به دو سه جملهی کوتاهی بس کرده شده. اینکه نوشتهایم : «نه درست است که آدمی از بوزینه برخاسته» خواستمان این بوده که برخاستن آدمی را از بوزینه بدانسان که گفتهی داروین و دیگرانست نپذیریم ، ولی جمله کوتاه آورده شده.
لیکن در کتاب «خدا با ماست» چون خواستهایم بسخن رویهی دانش دهیم (چنانکه برداشت آن کتاب همینست) از اینرو زمینه را با همهی گوشه و کنارش نوشتهایم.
در نوشتن پیمان و پرچم و یا در کتابها این بسیار رخ داده که یک سخن را در اینجا بکوتاهی نوشته در جای دیگری بگشادی آوردهایم. شُوند این کار آنست که ما از روزی که بکوشش برخاستهایم همیشه با کسانی در کشاکش و گفتگو بودهایم ، و در کشاکش تنها آن روی سخن که زمینهی کشاکشست بدیده گرفته شود ، و بدیگر گوشهها و کنارها پرداخته نگردد. اینست برای اینکه یک گفتاری نیک فهمیده شود باید بدیده گرفت که در برابر کدام دسته و یا در پاسخ کدام پرسش نوشته شده است.
از این گذشته این گفتهها و نوشتههای ما ، اگرچه از دانشها جدا است ولی در این باره با دانشها یکیست که برای خود نامگزاریها (اصطلاحات) میدارد ، و برای نیک فهمیدن یک زمینهای باید بدیگر زمینهها نیز پرداخت.
همچنین مانندهی دانشها گفتههای ما هر یکی پایهای میدارد که نشدنیست آن گفته را دیگر گردانیم و در هر کجا رنگ دیگری بآن دهیم. اینک برای روشنی سخن مثلی یاد میکنم :
👇
🖌 احمد کسروی
🔸 خردهگیری و پاسخ آن (یک از یک)
آقای اسماعیل منصوری از شاپور [1] مینویسد :
«برخی از دوستان دیرین شما گله میکنند که آقای کسروی در گذشته دربارهی بیرون آمدن آدمی از بوزینه مخالف داروین و پیروان او بوده. در صفحهی 63 کتاب «راه رستگاری» نوشتهاند : «اینکه میگویند آدمی از بوزینه برخاسته نه درست است آدمی کجا بوزینه کجاست». ولی در این نزدیکیها برخاستن آدمی را از بوزینه در صفحهی 18 در کتاب «خدا با ماست» پذیرفتهاند. چنانکه مینویسید : «بلکه همچنین است داستان آدمی که بگفتهی آنان از بوزینه یا از یک جانور بالاتری پیدا گردیده. [2] اینها چیزهایی است که دانشمندان میگویند ما چون ایرادی نمیداریم پذیرفتهایم». خواهشمندم چگونگی را روشن گردانید.
میگویم : آن دو نوشته با هم ناسازا دیده میشود ولی ناسازا نیست : نوشتهی دوم که در کتاب «خدا با ماست» آمده ، خود شرح نوشتهی یکم (نوشتهی کتاب راه رستگاری) میباشد. کسانی که به نوشتههای ما نیک آشنایند این بآنها پوشیده نخواهد ماند.
گفتگوی ما با پیروان فلسفهی مادّی بر سر آنست که آنان آدمی را از رشتهی دیگر جانوران گرفته میپندارند که همچون آنها نیکیپذیر نیست و باید همچون آنها با نبرد و کشاکش زندگی کند ، و از دلیلهایی که باین گفتهی خود میآورند آنست که آدمی از بوزینه برخاسته چنانکه بوزینه از لیمور (3) برخاسته است. بگفتهی آنان جدایی درمیانهی بوزینه و آدمی به همان اندازه است که جدایی میانهی لیمور و بوزینه. باینمعنی که آدمی اندکبرتری به بوزینه میدارد چنانکه بوزینه اندکبرتری به لیمور داشته است. بگفتهی آنان آدمی از همان زنجیرهی جانورانست و چه در گوهر و سرشت و چه در ساختمان همچون آنان میباشد ، چیزی که هست سرزنجیره است و اندکبرتری بآنها میدارد.
اینها گفتهی مادّیانست و ما این را نپذیرفته میگوییم آدمی مانندهی جانوران نیست. زیرا این نیکیپذیر است و نیازی بزیستن از روی نبرد و کشاکش نمیدارد.
چه این گذشته از گوهر تن و جان که همهی جانوران دارند دارای گوهر روانست که بیکبار جداست.
اینست زمینهی گفتگو. در کتاب «راه رستگاری» گفته شده : «آدمی اگر از جنس جانورانست با آنان یکی نیست. این نه درست است که آدمی از بوزینه برخاسته. آدمی کجا و بوزینه کجا؟!..»
در اینجا چون جایش نبوده همهی سخن گفته نشده و جملهها کوتاه افتاده. بایستی شرح داده شود که ایراد ما بگفتهی داروین یا دیگران نه در زمینهی برخاستن از بوزینه یا برنخاستن از آن میباشد. ما جدایی نمیگزاریم میانهی آنکه آدمی از بوزینه برخاسته یا خود جداگانه پیدایش یافته باشد این هَنایِشی در زمینهی خواست ما ندارد. ایراد ما بآنست که آدمی را با جانوران یکسان گیرند و نیکیپذیرش ندانند. ما میگوییم : آدمی چه از بوزینه برخاسته و چه خود جداگانه پیدایش یافته است با بوزینه و دیگر جانوران یکی نیست. زیرا در این دستگاه روان و خرد هست که در جانوران هیچ نیست. میگوییم این نه درستست که جدایی میانهی بوزینه و آدمی باندازهی جدایی میانهی لیمور و بوزینه میباشد. جدایی آدمی از بوزینه از روی گوهر روان میباشد که آدمی میدارد و بوزینه نمیدارد و درمیان لیمور و بوزینه چنین جدایی هرگز نیست.
اگر خواستیمی همهی گوشهها و کنارههای سخن را روشن گردانیم بایستی این شرح را نیز بنویسیم. ولی چون در آنجا این را نمیخواستیم به دو سه جملهی کوتاهی بس کرده شده. اینکه نوشتهایم : «نه درست است که آدمی از بوزینه برخاسته» خواستمان این بوده که برخاستن آدمی را از بوزینه بدانسان که گفتهی داروین و دیگرانست نپذیریم ، ولی جمله کوتاه آورده شده.
لیکن در کتاب «خدا با ماست» چون خواستهایم بسخن رویهی دانش دهیم (چنانکه برداشت آن کتاب همینست) از اینرو زمینه را با همهی گوشه و کنارش نوشتهایم.
در نوشتن پیمان و پرچم و یا در کتابها این بسیار رخ داده که یک سخن را در اینجا بکوتاهی نوشته در جای دیگری بگشادی آوردهایم. شُوند این کار آنست که ما از روزی که بکوشش برخاستهایم همیشه با کسانی در کشاکش و گفتگو بودهایم ، و در کشاکش تنها آن روی سخن که زمینهی کشاکشست بدیده گرفته شود ، و بدیگر گوشهها و کنارها پرداخته نگردد. اینست برای اینکه یک گفتاری نیک فهمیده شود باید بدیده گرفت که در برابر کدام دسته و یا در پاسخ کدام پرسش نوشته شده است.
از این گذشته این گفتهها و نوشتههای ما ، اگرچه از دانشها جدا است ولی در این باره با دانشها یکیست که برای خود نامگزاریها (اصطلاحات) میدارد ، و برای نیک فهمیدن یک زمینهای باید بدیگر زمینهها نیز پرداخت.
همچنین مانندهی دانشها گفتههای ما هر یکی پایهای میدارد که نشدنیست آن گفته را دیگر گردانیم و در هر کجا رنگ دیگری بآن دهیم. اینک برای روشنی سخن مثلی یاد میکنم :
👇
در همان جملههای کتاب «خدا با ماست» که گفته میشود : «ما چون ایرادی نمیداریم پذیرفتهایم» بیگمان بسیاری از خوانندگان خواستی را که ما از «پذیرفتن» داشتهایم نخواهند فهمید و آن را بمعنی باور کردن و براست داشتن خواهند گرفت ، که اگر روزی راست نبودن آن روشن گردید بما ایراد خواهند گرفت. در جایی که چنین نیست و این سخن بستگی به یک سخن دیگری میدارد که پایهی اینست. کسانی که نوشتههای ما را نیک خواندهاند میدانند که ما جدایی میانهی دین و دانش گزارده میگوییم : چیزهایی هست که باید دانشها بآن پردازد و روشن گرداند و دین باید در آن باره پیروی کند و بچون و چرا نپردازد. آری اگر در جایی ، سخنی از دانشمندان به دین و راه آن برخورد پیدا کرده در آنجا دین باید جلو ایشان را گیرد و با دلیلهای استواری (همسنگ خود دانشها) لغزش آنان را روشن گرداند.
همان داستان پیدایش آدمی و همبستگی او با جانوران بهترین مثل این موضوع است. دانشمندان که آدمی را برخاسته از بوزینه شمارده[4] و با همان بوزینه و دیگر جانوران به یک رشته میکشند و این را نیز همچون جانوران نیکیپذیر نمیدانند ، بخش اخیر این اندیشهی ایشان (که یکسان بودن آدمی با جانوران و نیکیپذیر نبودن او باشد) با دین و راه آن برخورد پیدا کرده است. زیرا برداشت دین به برگزیدگی آدمی و نیکیپذیر بودن آنست. از اینروست که ما در این باره با دانشها بگفتگو پرداخته با دلیلهای استوار بیپا بودن این بخش از اندیشههای آنان را روشن گردانیدهایم.
اما دربارهی برخاستن آدمی از بوزینه چون این سخن برخوردی با دین ندارد و زیانی بکوششهای ما نخواهد رسانید ، و آدمی چه از بوزینه برخاسته باشد و چه برنخاسته باشد با بوزینه یکی نیست و خود آفریدهی برگزیدهی جدایی میباشد ، از اینرو در این باره بگفتگویی با دانشمندان نیازی نیست و ما پیروی از گفتههای ایشان میکنیم. باینمعنی که بچون و چرا نمیپردازیم.
پس معنی پذیرفتن «براست داشتن» نیست ، و از آنسوی این سخنانی که ما دربارهی پیدایش آدمی گفتهایم و میگوییم از روی یک پایهای میباشد که همیشه آن را بدیده میگیریم. این یک مثل است و در دیگر جاها نیز چنین میباشد.
(پرچم نیمهماهه ـ سال یکم ـ شمارهی یازدهم ـ نیمهی یکم شهریور ماه 1322)
🔹 پانوشتها :
1ـ نامی که برای شهر سلماس گزاشته بودند. ـ و
2ـ سخن داروین و دانشمندان هوادار انگارهی (فرضیه) او این نبوده که آدمی از بوزینه (میمون) برخاسته. بلکه گفته شده که بوزینه و آدمی نیای مشترک داشتهاند که هر دو از آن برخاستهاند. گویا نخست بار ترجمانها به چنین لغزشی دچار شدهاند و چنان رواج یافته که تاکنون نیز اثر آن لغزش دیده میشود. لیکن سخن کسروی : «آدمی اگر هم از جنس جانورانست با آنان نه یکسانست» در این حال نیز به دلیلهایی که آورده همچنان راست است. ـ و
3ـ جانوریست پستتر از بوزینه که در جنگلهای آفریکا بسیار یافت شود. (کسروی)
4 ـ دانستنی است که داروین آدمی را جدا شده از بوزینه ندانست. بلکه بر این باور بود که آدمی و بوزینه یک نیای مشترک داشتهاند. گویا رواج فراوان این سخن که داروین آدمی را تکامل (تطور) یافته از بوزینه شمارده از لغزشهای ترجمانها بوده. ـ و
———————————-
📣 خوانندگان همچنین میتوانند از راه نشانی زیر با ما همبستگی داشته پیام یا نوشتارهای خود را در این زمینه بنویسند. تنها خواهش ما اینست که نوشتارها تا جایی که تواند بود کوتاه و با دلیل توأم بوده و خواست از آن تنها روشنی مطلب و حقیقت باشد.
@PakdiniHambastegibot
📊 در پایین یک دیدگاهپرسی هم آمده که میتوانید در آن شرکت کنید.
🌸
همان داستان پیدایش آدمی و همبستگی او با جانوران بهترین مثل این موضوع است. دانشمندان که آدمی را برخاسته از بوزینه شمارده[4] و با همان بوزینه و دیگر جانوران به یک رشته میکشند و این را نیز همچون جانوران نیکیپذیر نمیدانند ، بخش اخیر این اندیشهی ایشان (که یکسان بودن آدمی با جانوران و نیکیپذیر نبودن او باشد) با دین و راه آن برخورد پیدا کرده است. زیرا برداشت دین به برگزیدگی آدمی و نیکیپذیر بودن آنست. از اینروست که ما در این باره با دانشها بگفتگو پرداخته با دلیلهای استوار بیپا بودن این بخش از اندیشههای آنان را روشن گردانیدهایم.
اما دربارهی برخاستن آدمی از بوزینه چون این سخن برخوردی با دین ندارد و زیانی بکوششهای ما نخواهد رسانید ، و آدمی چه از بوزینه برخاسته باشد و چه برنخاسته باشد با بوزینه یکی نیست و خود آفریدهی برگزیدهی جدایی میباشد ، از اینرو در این باره بگفتگویی با دانشمندان نیازی نیست و ما پیروی از گفتههای ایشان میکنیم. باینمعنی که بچون و چرا نمیپردازیم.
پس معنی پذیرفتن «براست داشتن» نیست ، و از آنسوی این سخنانی که ما دربارهی پیدایش آدمی گفتهایم و میگوییم از روی یک پایهای میباشد که همیشه آن را بدیده میگیریم. این یک مثل است و در دیگر جاها نیز چنین میباشد.
(پرچم نیمهماهه ـ سال یکم ـ شمارهی یازدهم ـ نیمهی یکم شهریور ماه 1322)
🔹 پانوشتها :
1ـ نامی که برای شهر سلماس گزاشته بودند. ـ و
2ـ سخن داروین و دانشمندان هوادار انگارهی (فرضیه) او این نبوده که آدمی از بوزینه (میمون) برخاسته. بلکه گفته شده که بوزینه و آدمی نیای مشترک داشتهاند که هر دو از آن برخاستهاند. گویا نخست بار ترجمانها به چنین لغزشی دچار شدهاند و چنان رواج یافته که تاکنون نیز اثر آن لغزش دیده میشود. لیکن سخن کسروی : «آدمی اگر هم از جنس جانورانست با آنان نه یکسانست» در این حال نیز به دلیلهایی که آورده همچنان راست است. ـ و
3ـ جانوریست پستتر از بوزینه که در جنگلهای آفریکا بسیار یافت شود. (کسروی)
4 ـ دانستنی است که داروین آدمی را جدا شده از بوزینه ندانست. بلکه بر این باور بود که آدمی و بوزینه یک نیای مشترک داشتهاند. گویا رواج فراوان این سخن که داروین آدمی را تکامل (تطور) یافته از بوزینه شمارده از لغزشهای ترجمانها بوده. ـ و
———————————-
📣 خوانندگان همچنین میتوانند از راه نشانی زیر با ما همبستگی داشته پیام یا نوشتارهای خود را در این زمینه بنویسند. تنها خواهش ما اینست که نوشتارها تا جایی که تواند بود کوتاه و با دلیل توأم بوده و خواست از آن تنها روشنی مطلب و حقیقت باشد.
@PakdiniHambastegibot
📊 در پایین یک دیدگاهپرسی هم آمده که میتوانید در آن شرکت کنید.
🌸
آیا سخنان بالا را آگاه کننده و راست یافتید؟
Anonymous Poll
100%
آری
0%
نه
0%
نه ، علتش را برایتان مینویسم.
✴️ غدیر خم
🔶 (از ترجمهی کتاب التشیع والشیعه)
دروغهایی که ساختند
اما ادعای خلافت و آنچه به دنبال آن از ادعای «سخنی آشکار» (نص) بر علی میآمد ، آنان [رافضیان] را به ساختن احادیثی از پیامبر و تأویل آیاتی از قرآن و تحریف اخبار وقایع واداشت. آنان بر ادعاهای خود با دلایلی استدلال کردند که برخی از آنها را اینجا ذکر میکنیم :
...
سوم : اینکه پیامبر هنگامی که از حجةالوداع بازمیگشت و به غدیر خم رسید ، جبرئیل بسرعت بر او فرود آمد و این آیه را آورد : «يَا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ مَا أُنزِلَ إِلَيْكَ مِن رَّبِّكَ وَإِن لَّمْ تَفْعَلْ فَمَا بَلَّغْتَ رِسَالَتَهُ وَاللَّهُ يَعْصِمُكَ مِنَ النَّاسِ» [1] و خواست [خدا] «سخن آشکار» (نص) بر علی و نصب او به خلافت پس از خود بود. پس پیامبر دستور داد منادی ندا دهد : نماز جماعت!. هنگامی که ندا داد و مردم جمع شدند ، نماز را اقامه کرد. سپس منبری از سنگها برایش برپا کردند ، و در میانشان به خطبه ایستاد و آنچه را امر خدا بود ، اعلان کرد. سپس علی را با دستش بلند کرد و گفت : «هر کس من مولای اویم ، پس این علی مولای اوست. خدایا دوست بدار هر که او را دوست دارد و دشمن بدار هر که او را دشمن دارد». پس بدین ترتیب بر علی «سخن آشکار» کرد و او را به خلافت پس از خود نصب نمود. پس از آن خدا [این آیه را] نازل کرد : «الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ وَأَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتِي وَرَضِيتُ لَكُمُ الْإِسْلَامَ دِينًا».[2]
...
در آنچه در پی میآید خواهیم دید که در این دلایل چه افتراهایی بر خدا و پیامبر و تحریف داستانها و تأویل آیات وجود دارد.
آنچه بطلان دلایلشان را روشن میکند
آنچه بطلان این دلایلشان را روشن و آن را تأکید مینماید ، اتفاقی است که پس از پیامبر رخ داد ، یعنی گرد آمدن مهاجران و انصار که سران اسلام بودند و بیعت ایشان با ابوبکر. اگر پیامبر به ولایت علی سخن آشکار (نص) گفته بود ، اصحابش با او مخالفت نمیکردند و ابوبکر را بر علی مقدم نمیداشتند.
اما اینکه گفتهاند پس از مرگ پیامبر مسلمانان جز سه یا چهار نفر از آنان مرتد شدهاند ، نمونهای از گستاخی آنان بدروغ و تهمت است.
کسی میتواند بگوید : «چگونه مرتد شدند در حالی که آنان یاران پیامبر بودند ، هنگامی که دیگران او را تکذیب کردند ، به او ایمان آوردند و از او دفاع کردند و در راهش آزارها تحمل نمودند ، آنگاه در جنگهایش او را با جانهاشان یاری کردند و از او روگردان نشدند؟!.. آنگاه چه سودی برایشان در خلافت ابوبکر بود که برای آن از دینشان مرتد شوند؟! کدام یک از این دو احتمالش بیشتر است : دروغ یک یا دو مرد با اغراض فاسد یا ارتداد چند صد نفر از مخلصترین مسلمانان؟!.. اگر پاسخی دارید بما پاسخ دهید».
آنگاه من نامهی علی به معاویه را یاد کردم ، میبینید که او تصریح کرده و گفته است : «شورا ازآنِ مهاجران و انصار است ، پس اگر بر مردی اتفاق کردند و او را امام گرفتند ، خشنودی خدا نیز در آن خواهد بود». این کجا و آنچه شما ادعا میکنید کجا ، ای گزافهگویان؟!
همچنین نامهی حسن به معاویه را یاد کردم ، او اگرچه ادعا کرده بود که خود و اهل بیتش به «سلطنت محمد» سزاوارترند ، اما ادعای سخن آشکار (نص) بر پدرش از جانب پیامبر را نکرد. نتیجه آنکه اگر حدیث غدیر خم اساسی داشت ، حسن از آن چشمپوشی نمیکرد.
همچنین پاسخ زیدبنعلی به رافضیان و ذکر خیر ابوبکر و عمر و اظهار رضایت از آن دو را یاد کردم ، و زید از سران علویان بود.
...
[1] : ای رسول ، آنچه را از پروردگارت به تو نازل شده برسان ، و اگر نکنی ، رسالت او را نرساندهای ، و خدا تو را از [گزند] مردم حفظ میکند.
[2] : امروز دینتان را برایتان کامل کردم و نعمتم را بر شما تمام نمودم و اسلام را به عنوان دین برایتان پسندیدم.
کسانی که خواهان آگاهیهای بیشتر هستند میتوانند ترجمهی کتاب التشیع و الشیعه (شیعیگری و شیعیان) را بخوانند.
🔶 (از ترجمهی کتاب التشیع والشیعه)
دروغهایی که ساختند
اما ادعای خلافت و آنچه به دنبال آن از ادعای «سخنی آشکار» (نص) بر علی میآمد ، آنان [رافضیان] را به ساختن احادیثی از پیامبر و تأویل آیاتی از قرآن و تحریف اخبار وقایع واداشت. آنان بر ادعاهای خود با دلایلی استدلال کردند که برخی از آنها را اینجا ذکر میکنیم :
...
سوم : اینکه پیامبر هنگامی که از حجةالوداع بازمیگشت و به غدیر خم رسید ، جبرئیل بسرعت بر او فرود آمد و این آیه را آورد : «يَا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ مَا أُنزِلَ إِلَيْكَ مِن رَّبِّكَ وَإِن لَّمْ تَفْعَلْ فَمَا بَلَّغْتَ رِسَالَتَهُ وَاللَّهُ يَعْصِمُكَ مِنَ النَّاسِ» [1] و خواست [خدا] «سخن آشکار» (نص) بر علی و نصب او به خلافت پس از خود بود. پس پیامبر دستور داد منادی ندا دهد : نماز جماعت!. هنگامی که ندا داد و مردم جمع شدند ، نماز را اقامه کرد. سپس منبری از سنگها برایش برپا کردند ، و در میانشان به خطبه ایستاد و آنچه را امر خدا بود ، اعلان کرد. سپس علی را با دستش بلند کرد و گفت : «هر کس من مولای اویم ، پس این علی مولای اوست. خدایا دوست بدار هر که او را دوست دارد و دشمن بدار هر که او را دشمن دارد». پس بدین ترتیب بر علی «سخن آشکار» کرد و او را به خلافت پس از خود نصب نمود. پس از آن خدا [این آیه را] نازل کرد : «الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ وَأَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتِي وَرَضِيتُ لَكُمُ الْإِسْلَامَ دِينًا».[2]
...
در آنچه در پی میآید خواهیم دید که در این دلایل چه افتراهایی بر خدا و پیامبر و تحریف داستانها و تأویل آیات وجود دارد.
آنچه بطلان دلایلشان را روشن میکند
آنچه بطلان این دلایلشان را روشن و آن را تأکید مینماید ، اتفاقی است که پس از پیامبر رخ داد ، یعنی گرد آمدن مهاجران و انصار که سران اسلام بودند و بیعت ایشان با ابوبکر. اگر پیامبر به ولایت علی سخن آشکار (نص) گفته بود ، اصحابش با او مخالفت نمیکردند و ابوبکر را بر علی مقدم نمیداشتند.
اما اینکه گفتهاند پس از مرگ پیامبر مسلمانان جز سه یا چهار نفر از آنان مرتد شدهاند ، نمونهای از گستاخی آنان بدروغ و تهمت است.
کسی میتواند بگوید : «چگونه مرتد شدند در حالی که آنان یاران پیامبر بودند ، هنگامی که دیگران او را تکذیب کردند ، به او ایمان آوردند و از او دفاع کردند و در راهش آزارها تحمل نمودند ، آنگاه در جنگهایش او را با جانهاشان یاری کردند و از او روگردان نشدند؟!.. آنگاه چه سودی برایشان در خلافت ابوبکر بود که برای آن از دینشان مرتد شوند؟! کدام یک از این دو احتمالش بیشتر است : دروغ یک یا دو مرد با اغراض فاسد یا ارتداد چند صد نفر از مخلصترین مسلمانان؟!.. اگر پاسخی دارید بما پاسخ دهید».
آنگاه من نامهی علی به معاویه را یاد کردم ، میبینید که او تصریح کرده و گفته است : «شورا ازآنِ مهاجران و انصار است ، پس اگر بر مردی اتفاق کردند و او را امام گرفتند ، خشنودی خدا نیز در آن خواهد بود». این کجا و آنچه شما ادعا میکنید کجا ، ای گزافهگویان؟!
همچنین نامهی حسن به معاویه را یاد کردم ، او اگرچه ادعا کرده بود که خود و اهل بیتش به «سلطنت محمد» سزاوارترند ، اما ادعای سخن آشکار (نص) بر پدرش از جانب پیامبر را نکرد. نتیجه آنکه اگر حدیث غدیر خم اساسی داشت ، حسن از آن چشمپوشی نمیکرد.
همچنین پاسخ زیدبنعلی به رافضیان و ذکر خیر ابوبکر و عمر و اظهار رضایت از آن دو را یاد کردم ، و زید از سران علویان بود.
...
[1] : ای رسول ، آنچه را از پروردگارت به تو نازل شده برسان ، و اگر نکنی ، رسالت او را نرساندهای ، و خدا تو را از [گزند] مردم حفظ میکند.
[2] : امروز دینتان را برایتان کامل کردم و نعمتم را بر شما تمام نمودم و اسلام را به عنوان دین برایتان پسندیدم.
کسانی که خواهان آگاهیهای بیشتر هستند میتوانند ترجمهی کتاب التشیع و الشیعه (شیعیگری و شیعیان) را بخوانند.
Telegram
کتابخانه پاکدینی (کتابهای احمد کسروی و یاران او)
📖 کتاب «شیعیگری و شیعیان»
📗 ترجمهی کتاب «التشیع و الشیعه»
🖌 احمد کسروی
🔸 آیا اختلاف جز از تعصب و لجاجت برخیزد؟ 👈 اینجا
🔸۱ـ پوزش 👈 تکهی یک ، تکهی دو ، تکهی سه ، تکهی چهار
🔸۲ـ متمم 👈 اینجا
📝 بخش یکم ، گفتار یکم : پیدایش شیعیگری
…
📗 ترجمهی کتاب «التشیع و الشیعه»
🖌 احمد کسروی
🔸 آیا اختلاف جز از تعصب و لجاجت برخیزد؟ 👈 اینجا
🔸۱ـ پوزش 👈 تکهی یک ، تکهی دو ، تکهی سه ، تکهی چهار
🔸۲ـ متمم 👈 اینجا
📝 بخش یکم ، گفتار یکم : پیدایش شیعیگری
…
📖 کتاب «در پیرامون ادبیات»
🖌 احمد کسروی
📝 نشست یکم : معنی «ادبیات» و تاریخچهی آن واژه (یک از هشت)
از دستهی بدخواهان [1] بارها سخن راندهایم و شما آنها را میشناسید. چیزی که میباید بدانید آنست که در هر رشته از کارهای کشور ، آنان دست داشتهاند و در همه جا زهر خود را فروریختهاند. از جمله فرهنگ و کارهای فرهنگی میدانگاه پهنی برای کوششهای بدخواهانهی آنان بوده که میباید گفت راهی نزدیک و یکسر برای آشفتن اندیشهها و آلودن خیمهای[خصلت] مردم در دست داشتهاند.
در این زمینه یکی از دستاویزهای آنان «ادبیات» بوده و خود داستانیست که در این زمینه به چه نیرنگهایی برخاستهاند. من میخواهم در این زمینه چند نشست گفتگو کنیم و در این نشست سخن ما از معنی «ادبیات» و از تاریخچهی شگفتی که این واژه پیدا کرده خواهد بود.
«ادبیات» چیست؟. «ادب» واژهی عربیست و ما میباید معنی آن را از کتابهای عربی بجوییم. آنچه من میدانم «ادب» درمیان عرب باین معنی میبوده که کسی سخنانش آراسته باشد. همه میدانیم که سخن بدو گونه تواند بود : یکی بیآرایش و ساده همچون سخنان روستاییان و بازاریان و دیگران. دیگری آراسته همچون گفتار سخنرانان و شاعران و نویسندگان. خود شما یک بار سخن ساده رانید و یک بار دربند آراستن آن بوده باستواری و شیواییش کوشید و یا آرایشهایی ـ از سجع ، جناس ، تشبیه ، مَثَل ، مانند اینها ـ بآن افزایید. این آراستن سخن یا سخنآرایی نامش «ادب» میبوده.
این هم نخست ساده میبوده و اندازه میداشته. مثلاً این سخن که در کتابها بنام امام علی بن ابیطالب نوشته شده :
«لاتکن حلواً فتأکل و لامراً فتلفظ»
سخنی آراسته بوده. میخواسته بگوید : «نه چندان نرمخو باش که زبونت گیرند و نه چندان تندخو باش که ازت دوری گزینند». این معنی را با مثلی توأم گردانیده چنین گفته : «شیرین مباش که بخورندت و تلخ مباش که دور اندازندت». در یک جملهی کوتاه ، هم معنی را رسانیده و هم مثلی که بجای دلیلست برایش یاد کرده. آنگاه جمله نیز استوار و شیواست.
در آغاز اسلام بیشتر مسلمانان به پیروی از قرآن و گفتههای پیغمبر بکوتاهی و پرمغزی سخنان خود کوشیدندی و گفتههاشان آراسته و استوار بودی.
در تاریخ ایران ما مَثلی دیگر برای این معنی پیدا میکنیم : رستم سپهبد خراسان که در قادسیه آن جنگ تاریخی را با عرب کرد و شکست خورد و کشته شد ، از کسانی میبوده که سخنان خود را با مثل میآراسته. از جمله در همان داستان قادسیه ، پیش از جنگ ، هنگامی که نمایندگان عرب برای گفتگو بنزد او آمدند ، رستم با آنان بسخن پرداخته چنین گفت :
داستان ما با شما داستان آن باغبانست که روزی در باغ درمیان تاکها شغالی دید که از انگورها میخورد. باکی ننمود با خود گفت : مگر یک شغال چه اندازه انگور تواند خورد؟!. لیکن فردا دید آن شغال بشغالان دیگر آگاهی داده و آنها دسته بسته رو بباغ آوردهاند. اینبود دست بچماق برده بر سر شغالان تاخت و آنان را از باغ بیرون گردانید. شما نیز کشوری خشک و بیبار میدارید و کسانی از شما بخاک ما آمدند و در جاهای سبز و بارده نشیمن ساختند. ما باک ننموده گفتیم : گروه کمیند و چه زیانی بما خواهند داشت؟!. ولی همانا که آنان خوشیهای خاک ما را بشما آگاهی دادهاند و از آن بوده که بدینسان دسته بسته تاخت آوردهاید.
خود جملههای فارسی رستم از میان رفته. ما ترجمهی عربی آن را در کتاب طبری مییابیم و من هرچه از خواندن آن کتاب بیادم مانده بوده بشما بازگفتم. با اینهمه دیگرگردانیها ، آراستگی و شیرینی سخنان از میان نرفته و خود مثل نیکی برای معنی «ادب» میباشد.
اینها چیزهای سادهایست. این گویندگان خواستشان بازنمودن معنیها میبوده و در آن میان آرایشهایی بسخن خود میافزودهاند. لیکن سپس کسانی برخاستهاند که آن را از سادگی بیرون بردهاند و «فنونی» برای آن ـ از معانی و بیان و بدیع و عروض و قافیه و مانند اینها ـ پدید آوردهاند که «علوم ادبیه» نامیدهاند.
این بار سخنآرایی ـ یا بهتر گوییم : بازی کردن با سخن ـ خود خواستی[هدف] گردیده. کسانی بسخن میپرداختهاند ـ چه با شعر و چه با نثر ـ تنها برای اینکه آن را بیارایند.
هرچه از آغاز اسلام دورتر میشدهاند و خردها سستتر میگردیده این سخنبازی برواج میافزوده است. صدها بلکه هزارها قصیده و کتابِ بیهوده بیرون ریختهاند که از نمونههای آنها «قصیدههای بدیعیه» (2) و «مقامات حریری» است.
در این باره میدان سخن بسیار فراخست و من چون خواستم گفتگو از زبان عربی نیست گزارده میگذرم. آنچه میباید بگویم آنست که این سخنبازی ، با همهی رواجش ، کاری بیارج شمارده میشده (و میبایست شمارده شود) ، و کسانی که بآنها میپرداختهاند ، چه شاعران و چه دیگران ، آبرویی درمیان خردمندان ، یا ارجی درمیان مردم نمیداشتهاند. مفتخوارانی در شمار دیگر مفتخوران میبودهاند.
👇
🖌 احمد کسروی
📝 نشست یکم : معنی «ادبیات» و تاریخچهی آن واژه (یک از هشت)
از دستهی بدخواهان [1] بارها سخن راندهایم و شما آنها را میشناسید. چیزی که میباید بدانید آنست که در هر رشته از کارهای کشور ، آنان دست داشتهاند و در همه جا زهر خود را فروریختهاند. از جمله فرهنگ و کارهای فرهنگی میدانگاه پهنی برای کوششهای بدخواهانهی آنان بوده که میباید گفت راهی نزدیک و یکسر برای آشفتن اندیشهها و آلودن خیمهای[خصلت] مردم در دست داشتهاند.
در این زمینه یکی از دستاویزهای آنان «ادبیات» بوده و خود داستانیست که در این زمینه به چه نیرنگهایی برخاستهاند. من میخواهم در این زمینه چند نشست گفتگو کنیم و در این نشست سخن ما از معنی «ادبیات» و از تاریخچهی شگفتی که این واژه پیدا کرده خواهد بود.
«ادبیات» چیست؟. «ادب» واژهی عربیست و ما میباید معنی آن را از کتابهای عربی بجوییم. آنچه من میدانم «ادب» درمیان عرب باین معنی میبوده که کسی سخنانش آراسته باشد. همه میدانیم که سخن بدو گونه تواند بود : یکی بیآرایش و ساده همچون سخنان روستاییان و بازاریان و دیگران. دیگری آراسته همچون گفتار سخنرانان و شاعران و نویسندگان. خود شما یک بار سخن ساده رانید و یک بار دربند آراستن آن بوده باستواری و شیواییش کوشید و یا آرایشهایی ـ از سجع ، جناس ، تشبیه ، مَثَل ، مانند اینها ـ بآن افزایید. این آراستن سخن یا سخنآرایی نامش «ادب» میبوده.
این هم نخست ساده میبوده و اندازه میداشته. مثلاً این سخن که در کتابها بنام امام علی بن ابیطالب نوشته شده :
«لاتکن حلواً فتأکل و لامراً فتلفظ»
سخنی آراسته بوده. میخواسته بگوید : «نه چندان نرمخو باش که زبونت گیرند و نه چندان تندخو باش که ازت دوری گزینند». این معنی را با مثلی توأم گردانیده چنین گفته : «شیرین مباش که بخورندت و تلخ مباش که دور اندازندت». در یک جملهی کوتاه ، هم معنی را رسانیده و هم مثلی که بجای دلیلست برایش یاد کرده. آنگاه جمله نیز استوار و شیواست.
در آغاز اسلام بیشتر مسلمانان به پیروی از قرآن و گفتههای پیغمبر بکوتاهی و پرمغزی سخنان خود کوشیدندی و گفتههاشان آراسته و استوار بودی.
در تاریخ ایران ما مَثلی دیگر برای این معنی پیدا میکنیم : رستم سپهبد خراسان که در قادسیه آن جنگ تاریخی را با عرب کرد و شکست خورد و کشته شد ، از کسانی میبوده که سخنان خود را با مثل میآراسته. از جمله در همان داستان قادسیه ، پیش از جنگ ، هنگامی که نمایندگان عرب برای گفتگو بنزد او آمدند ، رستم با آنان بسخن پرداخته چنین گفت :
داستان ما با شما داستان آن باغبانست که روزی در باغ درمیان تاکها شغالی دید که از انگورها میخورد. باکی ننمود با خود گفت : مگر یک شغال چه اندازه انگور تواند خورد؟!. لیکن فردا دید آن شغال بشغالان دیگر آگاهی داده و آنها دسته بسته رو بباغ آوردهاند. اینبود دست بچماق برده بر سر شغالان تاخت و آنان را از باغ بیرون گردانید. شما نیز کشوری خشک و بیبار میدارید و کسانی از شما بخاک ما آمدند و در جاهای سبز و بارده نشیمن ساختند. ما باک ننموده گفتیم : گروه کمیند و چه زیانی بما خواهند داشت؟!. ولی همانا که آنان خوشیهای خاک ما را بشما آگاهی دادهاند و از آن بوده که بدینسان دسته بسته تاخت آوردهاید.
خود جملههای فارسی رستم از میان رفته. ما ترجمهی عربی آن را در کتاب طبری مییابیم و من هرچه از خواندن آن کتاب بیادم مانده بوده بشما بازگفتم. با اینهمه دیگرگردانیها ، آراستگی و شیرینی سخنان از میان نرفته و خود مثل نیکی برای معنی «ادب» میباشد.
اینها چیزهای سادهایست. این گویندگان خواستشان بازنمودن معنیها میبوده و در آن میان آرایشهایی بسخن خود میافزودهاند. لیکن سپس کسانی برخاستهاند که آن را از سادگی بیرون بردهاند و «فنونی» برای آن ـ از معانی و بیان و بدیع و عروض و قافیه و مانند اینها ـ پدید آوردهاند که «علوم ادبیه» نامیدهاند.
این بار سخنآرایی ـ یا بهتر گوییم : بازی کردن با سخن ـ خود خواستی[هدف] گردیده. کسانی بسخن میپرداختهاند ـ چه با شعر و چه با نثر ـ تنها برای اینکه آن را بیارایند.
هرچه از آغاز اسلام دورتر میشدهاند و خردها سستتر میگردیده این سخنبازی برواج میافزوده است. صدها بلکه هزارها قصیده و کتابِ بیهوده بیرون ریختهاند که از نمونههای آنها «قصیدههای بدیعیه» (2) و «مقامات حریری» است.
در این باره میدان سخن بسیار فراخست و من چون خواستم گفتگو از زبان عربی نیست گزارده میگذرم. آنچه میباید بگویم آنست که این سخنبازی ، با همهی رواجش ، کاری بیارج شمارده میشده (و میبایست شمارده شود) ، و کسانی که بآنها میپرداختهاند ، چه شاعران و چه دیگران ، آبرویی درمیان خردمندان ، یا ارجی درمیان مردم نمیداشتهاند. مفتخوارانی در شمار دیگر مفتخوران میبودهاند.
👇
🔹 پانوشتها :
1ـ برای آگاهی درست از «دستهی بدخواهان» بنگرید به کتاب «دادگاه».
2ـ یک رشته قصیدههایی بوده که شاعر خواسته در هر بیتی یکی از «محسنات بدیع» را بکار برد و برخی از آنها تا یکصدوپنجاه بیت بوده. (نویسنده)
———————————-
📣 خوانندگان همچنین میتوانند از راه نشانی زیر با ما همبستگی داشته پیام یا نوشتارهای خود را در این زمینه بنویسند. تنها خواهش ما اینست که نوشتارها تا جایی که تواند بود کوتاه و با دلیل توأم بوده و خواست از آن تنها روشنی مطلب و حقیقت باشد.
📣 @PakdiniHambastegibot
📊 در پایین یک دیدگاهپرسی هم آمده که میتوانید در آن شرکت کنید.
🌸
1ـ برای آگاهی درست از «دستهی بدخواهان» بنگرید به کتاب «دادگاه».
2ـ یک رشته قصیدههایی بوده که شاعر خواسته در هر بیتی یکی از «محسنات بدیع» را بکار برد و برخی از آنها تا یکصدوپنجاه بیت بوده. (نویسنده)
———————————-
📣 خوانندگان همچنین میتوانند از راه نشانی زیر با ما همبستگی داشته پیام یا نوشتارهای خود را در این زمینه بنویسند. تنها خواهش ما اینست که نوشتارها تا جایی که تواند بود کوتاه و با دلیل توأم بوده و خواست از آن تنها روشنی مطلب و حقیقت باشد.
📣 @PakdiniHambastegibot
📊 در پایین یک دیدگاهپرسی هم آمده که میتوانید در آن شرکت کنید.
🌸
آیا سخنان بالا را آگاه کننده و راست یافتید؟
Anonymous Poll
88%
آری
12%
نه
0%
نه ، علتش را برایتان مینویسم.
📖 دنبالهی دفتر «حقایق زندگی»
🖌 احمد کسروی
🔸 باز در پیرامون گوهر و تبار آدمی (یک از دو)
در شمارهی گذشته پرسشی را که آقای منصوری از شاپور ، در زمینهی برخاستن آدمی از بوزینه و برنخاستن آن ، و اینکه گفتههای ما در این باره ، باهم ناسازگار مینماید فرستاده بودند بچاپ رسانیده پاسخ نیز نوشتیم. مانندهی همان پرسش را آقای کاویانی از جهرم کرده که پیداست به پاسخ دیگری نیازی نیست. ولی ما میخواهیم در همین زمینه به سخنهای دیگری پرداخته نکتههای دیگری را روشن گردانیم.
آقای منصوری نوشتهی خود را چنین آغاز کرده : «برخی از دوستان دیرین شما گله میکنند ...» یکی از خوانندگان میپرسد : «گله» در اینجا چه معنی میدهد؟.. اگر کسانی ناسازگاری در گفتههای شما دیده بودند بایستی بپرسند و شما پاسخ دهید. (چنانکه پرسیدهاند و پاسخ دادهاید). دیگر گله برای چه بوده است؟!..
میگویم : «گله» در اینجا به همان معنی خود میباشد. این خود داستانیست که انبوه مردم از شنیدن اینکه داروین گفته آدمی از بوزینه برخاسته ، میرنجند و آن را کمی خود و تبار خود میپندارند. آن گلهی برخی آشنایان که آقای منصوری نوشته از این راهست.
اگر راستی را خواهیم این زمینه چندان که میباید روشن نگردیده و اینست ما میخواهیم نکتههایی را در آن زمینه بازنماییم :
1) از بوزینه برخاستن آدمی یا برنخاستن آن ، جستاری درمیان دانشمندان است به هر حال اگر آدمی از بوزینه جدا شده داستانیست که دههزارها و صدهزارها سال پیش بوده. گفتگو از هزار سال و دوهزار سال پیش نیست. از آنسوی بوزینه که گفته میشود این بوزینهها که لوتیان کوچهگرد میآورند و در کوچهها میرقصانند نمیباشد. هرچه هست یک چیزی که بکسی برخورد و مایهی کمی آدمی باشد نیست و جای رنجشی دیده نمیشود.
کسانی که از شنیدن چنین گفتهای میرنجند بهتر است در کتابها حالهایی را که کودک در شکم مادر پیدا میکند و بشکلهایی که میافتد بخوانند و آگاه باشند و اینگونه خودخواهیهای بیخردانه را از خود دور گردانند.
2) سخنی را که داروین و شاگردانش دربارهی جدا شدن جانوران از یکدیگر گفتهاند از روی یک رشته دلیلهاست. چیزی که هست دربارهی آدمی بیکبار روشن و بیگمان نشده است. با اینحال ما چون باید از دانشها پیروی کنیم و در زمینههایی که با دین و خواستهای آن برخورد پیدا نمیکند گفتههای دانشمندان را بپذیریم ، این را میپذیریم و چنانکه در شمارهی گذشته گفتیم این پذیرفتن بمعنی «براست داشتن» (تصدیق) نیست. بلکه بمعنی «پیروی نمودن» است.
برای ما یکسانست چنانکه دانشمندان میگویند آدمی از بوزینه برخاسته باشد یا چنانکه ملایان و پیروان کیشها میگویند کالبدی از گل ساخته روانی در او دمیده شده باشد. ولی چون آن گفته دانشمندانه است و داروین و پیروانش از راه جستجوهایی بچنان نتیجهای (نتیجهای که بیکبار بیگمان نشده) رسیدهاند ، ما از روی ارجی که بدانشها میگزاریم (و باید بگزاریم) آن را پذیرفته ، این یکی را که پایهای جز پندار عامیانه نداشته و نمیدارد بکنار میگزاریم.
کسانی که از ما رنجیدهاند پی براه ما نبرده میپندارند که ما سخنانی را که مینویسیم از روی دلخواه و هوسست ، و این توانیم که دلخواه آنان را نیز بدیده گیریم و یک چیزی را که آنان نخواهند ننویسیم ، و آن نمیدانند که ما در این راه جز دربند آمیغها (حقایق) نتوانیم بود و هر سخنی که مینویسیم از روی یک پایه است که هیچگاه دیگر نتواند بود.
3) آنان که نوشتههای ما را خواندهاند میدانند که ما بآدمی ارج بسیار میگزاریم. زیرا او را برگزیدهی آفریدگان میدانیم و یک جدایی گوهری که درمیانهی او با جانوران است روشن میگردانیم و یک بایای ورجاوندی را که آدمیان در اینجهان دارند (آبادی زمین و نبرد با بدیها باشد) بازمینماییم. ما میگوییم : خدا این زمین را آفریده و آدمیان را در آن جانشین خود گردانیده و بخش بزرگی از کارهای خود را بآنان سپارده است.
این ارجیست که بآدمی میگزاریم ، و در این باره نبرد سختی با مادّیگری و دانشمندان مادّی میکنیم. زیرا مادّیگری آدمی را با دیگر جانوران به یک زنجیر میکشد و این جایگاهی را که ما برای او میشناسیم نمیپذیرد.
———————————-
📣 خوانندگان همچنین میتوانند از راه نشانی زیر با ما همبستگی داشته پیام یا نوشتارهای خود را در این زمینه بنویسند. تنها خواهش ما اینست که نوشتارها تا جایی که تواند بود کوتاه و با دلیل توأم بوده و خواست از آن تنها روشنی مطلب و حقیقت باشد.
@PakdiniHambastegibot
📊 در پایین یک دیدگاهپرسی هم آمده که میتوانید در آن شرکت کنید.
🌸
🖌 احمد کسروی
🔸 باز در پیرامون گوهر و تبار آدمی (یک از دو)
در شمارهی گذشته پرسشی را که آقای منصوری از شاپور ، در زمینهی برخاستن آدمی از بوزینه و برنخاستن آن ، و اینکه گفتههای ما در این باره ، باهم ناسازگار مینماید فرستاده بودند بچاپ رسانیده پاسخ نیز نوشتیم. مانندهی همان پرسش را آقای کاویانی از جهرم کرده که پیداست به پاسخ دیگری نیازی نیست. ولی ما میخواهیم در همین زمینه به سخنهای دیگری پرداخته نکتههای دیگری را روشن گردانیم.
آقای منصوری نوشتهی خود را چنین آغاز کرده : «برخی از دوستان دیرین شما گله میکنند ...» یکی از خوانندگان میپرسد : «گله» در اینجا چه معنی میدهد؟.. اگر کسانی ناسازگاری در گفتههای شما دیده بودند بایستی بپرسند و شما پاسخ دهید. (چنانکه پرسیدهاند و پاسخ دادهاید). دیگر گله برای چه بوده است؟!..
میگویم : «گله» در اینجا به همان معنی خود میباشد. این خود داستانیست که انبوه مردم از شنیدن اینکه داروین گفته آدمی از بوزینه برخاسته ، میرنجند و آن را کمی خود و تبار خود میپندارند. آن گلهی برخی آشنایان که آقای منصوری نوشته از این راهست.
اگر راستی را خواهیم این زمینه چندان که میباید روشن نگردیده و اینست ما میخواهیم نکتههایی را در آن زمینه بازنماییم :
1) از بوزینه برخاستن آدمی یا برنخاستن آن ، جستاری درمیان دانشمندان است به هر حال اگر آدمی از بوزینه جدا شده داستانیست که دههزارها و صدهزارها سال پیش بوده. گفتگو از هزار سال و دوهزار سال پیش نیست. از آنسوی بوزینه که گفته میشود این بوزینهها که لوتیان کوچهگرد میآورند و در کوچهها میرقصانند نمیباشد. هرچه هست یک چیزی که بکسی برخورد و مایهی کمی آدمی باشد نیست و جای رنجشی دیده نمیشود.
کسانی که از شنیدن چنین گفتهای میرنجند بهتر است در کتابها حالهایی را که کودک در شکم مادر پیدا میکند و بشکلهایی که میافتد بخوانند و آگاه باشند و اینگونه خودخواهیهای بیخردانه را از خود دور گردانند.
2) سخنی را که داروین و شاگردانش دربارهی جدا شدن جانوران از یکدیگر گفتهاند از روی یک رشته دلیلهاست. چیزی که هست دربارهی آدمی بیکبار روشن و بیگمان نشده است. با اینحال ما چون باید از دانشها پیروی کنیم و در زمینههایی که با دین و خواستهای آن برخورد پیدا نمیکند گفتههای دانشمندان را بپذیریم ، این را میپذیریم و چنانکه در شمارهی گذشته گفتیم این پذیرفتن بمعنی «براست داشتن» (تصدیق) نیست. بلکه بمعنی «پیروی نمودن» است.
برای ما یکسانست چنانکه دانشمندان میگویند آدمی از بوزینه برخاسته باشد یا چنانکه ملایان و پیروان کیشها میگویند کالبدی از گل ساخته روانی در او دمیده شده باشد. ولی چون آن گفته دانشمندانه است و داروین و پیروانش از راه جستجوهایی بچنان نتیجهای (نتیجهای که بیکبار بیگمان نشده) رسیدهاند ، ما از روی ارجی که بدانشها میگزاریم (و باید بگزاریم) آن را پذیرفته ، این یکی را که پایهای جز پندار عامیانه نداشته و نمیدارد بکنار میگزاریم.
کسانی که از ما رنجیدهاند پی براه ما نبرده میپندارند که ما سخنانی را که مینویسیم از روی دلخواه و هوسست ، و این توانیم که دلخواه آنان را نیز بدیده گیریم و یک چیزی را که آنان نخواهند ننویسیم ، و آن نمیدانند که ما در این راه جز دربند آمیغها (حقایق) نتوانیم بود و هر سخنی که مینویسیم از روی یک پایه است که هیچگاه دیگر نتواند بود.
3) آنان که نوشتههای ما را خواندهاند میدانند که ما بآدمی ارج بسیار میگزاریم. زیرا او را برگزیدهی آفریدگان میدانیم و یک جدایی گوهری که درمیانهی او با جانوران است روشن میگردانیم و یک بایای ورجاوندی را که آدمیان در اینجهان دارند (آبادی زمین و نبرد با بدیها باشد) بازمینماییم. ما میگوییم : خدا این زمین را آفریده و آدمیان را در آن جانشین خود گردانیده و بخش بزرگی از کارهای خود را بآنان سپارده است.
این ارجیست که بآدمی میگزاریم ، و در این باره نبرد سختی با مادّیگری و دانشمندان مادّی میکنیم. زیرا مادّیگری آدمی را با دیگر جانوران به یک زنجیر میکشد و این جایگاهی را که ما برای او میشناسیم نمیپذیرد.
———————————-
📣 خوانندگان همچنین میتوانند از راه نشانی زیر با ما همبستگی داشته پیام یا نوشتارهای خود را در این زمینه بنویسند. تنها خواهش ما اینست که نوشتارها تا جایی که تواند بود کوتاه و با دلیل توأم بوده و خواست از آن تنها روشنی مطلب و حقیقت باشد.
@PakdiniHambastegibot
📊 در پایین یک دیدگاهپرسی هم آمده که میتوانید در آن شرکت کنید.
🌸