یک توده را همیشه خردمندان ایشان راه میبرند ، و من نیز روی سخنم با ایشانست. با ماجراجویان و پولاندوزانی که دخالت در کارهای توده را وسیلهی استفاده گیرند سخنی ندارم و آنان را بنادانیهای خودشان وامیگزارم.
(اسفندماه 1320)
——————————
📣 خوانندگان توانند با نواختن بر 💬 پیام خود را در این زمینه بنویسند. بکوشند نوشتهشان تا تواند بود کوتاه و با دلیل توأم بوده ، خواست از آن روشنی مطلب و حقیقت باشد.
🌸
(اسفندماه 1320)
——————————
📣 خوانندگان توانند با نواختن بر 💬 پیام خود را در این زمینه بنویسند. بکوشند نوشتهشان تا تواند بود کوتاه و با دلیل توأم بوده ، خواست از آن روشنی مطلب و حقیقت باشد.
🌸
آیا سخنان بالا را آگاه کننده و راست یافتید؟
Anonymous Poll
96%
آری
4%
نه
0%
نه ، علتش را برایتان مینویسم.
📖 کتاب «امروز چاره چیست؟»
🖌 احمد کسروی
📝 7ـ باید دربارهی قانون اساسی گفتگوهایی رود : (شش از هفت)
آنچه ما دانستهایم این اجحافات از سه جا ناشی میشود : یکی مفتخواری ، دیگری عادلانه نبودن مزدها و حقوقها ، دیگری محدود نبودن سرمایه ، و من دربارهی هر کدام چند جملهای مینویسم :
1) مفتخواری در این کشور رواج بسیار دارد و راههای مختلفی پیدا کرده. مثلاً فلان کس در خانه مینشیند و از دولت مستمری میگیرد ، یا خانقاهی باز کرده مریدانش پول میآورند ، یا از املاکش میرسد و میخورد ، یا پول بمرابحه میدهد و عایدی دارد. امثال اینها بسیار است ـ یک رشته کارها نیز هست که چون بیهوده است ، در حکم مفتخواریست. مثلاً فلان شخص رُمان مینویسد و میفروشد ، فلان مرد فال میگیرد و پیشگویی میکند ، بازرگانان در بازار کالاها را دست بدست میگردانند. اینها نیز بسیار است.
این مفتخواران اگر جلوشان گرفته شود ناچار خواهند بود بکار پردازند و باندازهی کوشش خود پول بدست آورند و به همان اندازه از کالاها و از خوشیهای زندگانی سهم یابند و این برخورداریهای بیحساب امروزی از میان خواهد رفت.
2) عادلانه نبودن مزدها و حقوقها موضوع مهم دیگریست. یک رشتهی بزرگی از اجحافات از این راه تولید میشود. از یکسو بکارهای لازم مزد کمتر از اندازهی عدالت داده میشود و از یکسو بکارهایی که چندان لازم نیست ، مزد یا حقوق بیش از اندازه منظور میگردد. فلان هیزمشکن چند ساعت عرق میریزد و صد ریال بیشتر بدستش نمیآید و فلان پشت میزنشین عالیرتبه که دانسته نیست بکارش چه نیازی هست ، روزانه پانصد ریال حقوق میبرد. اگر اینها تعدیل شود بدیهیست که رشتهی بزرگی از اجحافات از میان خواهد برخاست.
کسی اگر هوش و جُربُزه[=استعداد] بیشتر دارد و از کوششهای خود بتوده سود بیشتر میرساند ، باید مزد بیشتر هم ببرد. نمیتوان گفت که یک پزشک که با دانش خود روزانه ده کسی را از بیماری نجات میدهد ، با یک باربر یکسان باشد. اگر یک پزشک روزانه چند برابر یک باربر عایدی داشت و چند برابر او از خوشیهای زندگی بهره یافت ، جای ایراد نیست. جای ایراد آنست که کار کسی کم سود یا بیهوده باشد و مزدهای گزاف گیرد و یا بعکس در برابر کار سودمند لازم ، مزد کم بدست آورد.
3) داد و ستد یا بازرگانی از کارهاییست که بآن نیازمندیم. کسی که کالایی را تهیه میکند (مثلاً کشاورزی که گندم میکارد و یا کارخانهای که قند میسازد) ، چهبسا که خود نمیتواند یکسره با خانوادهها طرف شود و بآنها بفروشد و نیاز بمیانجی پیدا میشود. داد و ستد و بازرگانی باین معنی است. باز میگویم که در زندگانی تودهای بآن هم نیاز داریم. چیزی که هست باید سرمایه محدود باشد که یک کسی نتواند با راه انداختن سرمایهی بسیار بزرگی بخش عمدهی خرید و فروش را ویژهی خود گرداند و دست دیگران را بندد.
اکنون یک رشته از اجحافها نیز از این راهست. کسانی سرمایههای بزرگی راه انداختهاند و روزانه چند برابر نیاز زندگانی خود سود میبرند و دیگران چون مایهشان کمتر است ، باندازهی نیاز هم سهم نمییابند ، و چون از این ترتیب جلوگیری شود و سرمایه محدود گردیده زیر دیدهبانی گرفته شود ، رشتهی دیگر اجحافات نیز از میان خواهد رفت.
———————————
📣 خوانندگان توانند با نواختن بر 💬 پیام خود را در این زمینه بنویسند. بکوشند نوشتهشان تا تواند بود کوتاه و با دلیل توأم بوده ، خواست از آن روشنی مطلب و حقیقت باشد.
🌸
🖌 احمد کسروی
📝 7ـ باید دربارهی قانون اساسی گفتگوهایی رود : (شش از هفت)
آنچه ما دانستهایم این اجحافات از سه جا ناشی میشود : یکی مفتخواری ، دیگری عادلانه نبودن مزدها و حقوقها ، دیگری محدود نبودن سرمایه ، و من دربارهی هر کدام چند جملهای مینویسم :
1) مفتخواری در این کشور رواج بسیار دارد و راههای مختلفی پیدا کرده. مثلاً فلان کس در خانه مینشیند و از دولت مستمری میگیرد ، یا خانقاهی باز کرده مریدانش پول میآورند ، یا از املاکش میرسد و میخورد ، یا پول بمرابحه میدهد و عایدی دارد. امثال اینها بسیار است ـ یک رشته کارها نیز هست که چون بیهوده است ، در حکم مفتخواریست. مثلاً فلان شخص رُمان مینویسد و میفروشد ، فلان مرد فال میگیرد و پیشگویی میکند ، بازرگانان در بازار کالاها را دست بدست میگردانند. اینها نیز بسیار است.
این مفتخواران اگر جلوشان گرفته شود ناچار خواهند بود بکار پردازند و باندازهی کوشش خود پول بدست آورند و به همان اندازه از کالاها و از خوشیهای زندگانی سهم یابند و این برخورداریهای بیحساب امروزی از میان خواهد رفت.
2) عادلانه نبودن مزدها و حقوقها موضوع مهم دیگریست. یک رشتهی بزرگی از اجحافات از این راه تولید میشود. از یکسو بکارهای لازم مزد کمتر از اندازهی عدالت داده میشود و از یکسو بکارهایی که چندان لازم نیست ، مزد یا حقوق بیش از اندازه منظور میگردد. فلان هیزمشکن چند ساعت عرق میریزد و صد ریال بیشتر بدستش نمیآید و فلان پشت میزنشین عالیرتبه که دانسته نیست بکارش چه نیازی هست ، روزانه پانصد ریال حقوق میبرد. اگر اینها تعدیل شود بدیهیست که رشتهی بزرگی از اجحافات از میان خواهد برخاست.
کسی اگر هوش و جُربُزه[=استعداد] بیشتر دارد و از کوششهای خود بتوده سود بیشتر میرساند ، باید مزد بیشتر هم ببرد. نمیتوان گفت که یک پزشک که با دانش خود روزانه ده کسی را از بیماری نجات میدهد ، با یک باربر یکسان باشد. اگر یک پزشک روزانه چند برابر یک باربر عایدی داشت و چند برابر او از خوشیهای زندگی بهره یافت ، جای ایراد نیست. جای ایراد آنست که کار کسی کم سود یا بیهوده باشد و مزدهای گزاف گیرد و یا بعکس در برابر کار سودمند لازم ، مزد کم بدست آورد.
3) داد و ستد یا بازرگانی از کارهاییست که بآن نیازمندیم. کسی که کالایی را تهیه میکند (مثلاً کشاورزی که گندم میکارد و یا کارخانهای که قند میسازد) ، چهبسا که خود نمیتواند یکسره با خانوادهها طرف شود و بآنها بفروشد و نیاز بمیانجی پیدا میشود. داد و ستد و بازرگانی باین معنی است. باز میگویم که در زندگانی تودهای بآن هم نیاز داریم. چیزی که هست باید سرمایه محدود باشد که یک کسی نتواند با راه انداختن سرمایهی بسیار بزرگی بخش عمدهی خرید و فروش را ویژهی خود گرداند و دست دیگران را بندد.
اکنون یک رشته از اجحافها نیز از این راهست. کسانی سرمایههای بزرگی راه انداختهاند و روزانه چند برابر نیاز زندگانی خود سود میبرند و دیگران چون مایهشان کمتر است ، باندازهی نیاز هم سهم نمییابند ، و چون از این ترتیب جلوگیری شود و سرمایه محدود گردیده زیر دیدهبانی گرفته شود ، رشتهی دیگر اجحافات نیز از میان خواهد رفت.
———————————
📣 خوانندگان توانند با نواختن بر 💬 پیام خود را در این زمینه بنویسند. بکوشند نوشتهشان تا تواند بود کوتاه و با دلیل توأم بوده ، خواست از آن روشنی مطلب و حقیقت باشد.
🌸
آیا سخنان بالا را آگاه کننده و راست یافتید؟
Anonymous Poll
100%
آری
0%
نه
0%
نه ، علتش را برایتان مینویسم.
📖 کتاب «معنی دمکراسی»
🔸 یک نمونه از اندیشههای پراکنده
🖌 احمد کسروی
🔸 یک از دو
شما هر رشته از کارهای زندگانی را بگیرید در ایران دربارهی آن عقیدههای متضاد گوناگون هست. من نخواهم توانست در اینجا از یکایک رشتهها سخن رانم و اختلافات را دربارهی هر کدام جداگانه شرح دهم. برای این کار یک کتاب بزرگی میباید. برای روشنی موضوع تنها به یک مثل بس میکنم :
حکومت یا سررشتهداری یکی از کارهای اساسی زندگانیست. چنانکه گفتهایم در جایی که بیستملیون یا بیشتر یا کمتر در یکجا زندگی مینمایند و یک کشوری را برای خود جایگاه گرفتهاند یک نیرویی میباید که در آن کشور ایمنی را برپا گرداند و از بیگانگان جلو گیرد و باختلافات و دعاوی رسیدگی نماید و بپاکیزگی و تندرستی کوشد و اینگونه کارها بعهدهی او باشد. این نیرو حکومت یا سررشتهداری نامیده میشود و چنانکه گفتیم یکی از کارهای اساسی زندگانیست.
در زمانهای باستان در هر کشوری یک پادشاهی بمردم چیره میگردیده و این رشته را بدست میگرفته و بیش یا کم آن را بانجام میرسانیده. حکومت در دست پادشاهان میبوده و چون کسانی از آنان مردان کاردان و نیکی بودهاند و کشور را ایمن و آباد گردانیده مردم را بآسایش میرسانیدهاند اینست مردم بآنان با دیدهی احترام مینگریستهاند و از اینجا کسانی چنین پنداشتهاند که پادشاهی یک موهبت خداییست. پادشاه را خدا برمیگزیند و رشتهی کارها را بدست او میسپارد. اینست مردم باید فرمانبرداری کنند و همیشه خشنود و دعاگو باشند و اگر یک پادشاهی ستمگر درآمد از نفرین خودداری کرده از خدا خواهند که او را اصلاح گرداند.
این عقیده تا چند قرن پیش در همه جا رواج داشته. در اروپا پادشاهان خود را گماشتهی خدا دانسته چنین میگفتهاند : مردم همه مسئول پادشاهند و پادشاه تنها مسئول خداست. در ایران هم این عقیده رواج بسیار داشته. اینست حدیثها ساختهاند : «اَلسُّلْطَانُ ظِلُّ اَللهِ فِی اَلأرْضِ» [معنی : شاه سایهی خدا در زمین است.] و «ان فؤاد السلطان بین اصبعی الرحمن» [معنی ضمنی : آنچه پادشاه میکند خواست خداست.] . شاعران تکههای بسیاری بشعر کشیدهاند : «پادشاهان مظهر شاهی حق» یا «صلاح مملکت خویش خسروان دانند» و «پادشاهان از برای مصلحت صد خون کنند» و «هر عیب که سلطان بپسندد هنر است». اینها کمی از چاپلوسی و کمی از روی عقیدههای آنروزی بوده است.
این باورها در آن روزها اگر از یکسو زیانی داشته و بر استبداد پادشاهان میافزوده از سوی دیگر سودمند بوده و مردم را بآرامش و خاموشی و فرمانبری از پادشاهان ترغیب مینموده.
ولی سپس از اروپا کسانی برخاسته چنین گفتند : «مردم گوسفند نیستند که خدا بآنان چوپانی گمارد. این پادشاهان خود با زور و چیرگی و یا به ارث از پدر و عمو پادشاهی یافتهاند و چگونه میتوان گفت که خدا آنان را برگزیده؟!.. بویژه که بیشتر آنان ستمگرانی بودهاند و جز خوشیهای خود را دنبال نکردهاند». اینان حکومت را بمعنی حقیقی آن برگردانیده چنین گفتند : «یک کشوری که بیستملیون یا بیشتر یا کمتر در آن زندگی میکنند آنجا خانهی ایشان است که باید خودشان دربند آبادی و ایمنی آن باشند و رشتهی کارهای آنجا نیز در دست خود مردم باید بود [(bud) سبک شدهی باید بودن است.]. چیزی که هست چون همگی سررشتهداری نتوانند کرد باید نمایندگانی را از میان خود برگزینند و رشته را بدست ایشان سپرده خود نگهبان باشند ...».
از اینگونه سخنان درمیان مردم پراکنده گردانیدند و اینها چون حقیقت بود در اندکزمانی در همه جا انتشار یافت و چنانکه میدانیم در اروپا در همهی کشورها شورشهایی پدید آمد و خونها ریخته گردید و از هر راهی بود این حقایق بمرحلهی عمل آمد و در سراسر اروپا رشتهی حکومت بدست تودهها افتاد که با اصول پارلمانی آن را اداره میکردند. پادشاهی این زمان معنی دیگری پیدا کرده پادشاه جز نمایندهای از توده (یا یک نفر شاخصی) شمرده نگردید و در برخی کشورها بآن نیز نیازی ندیده و پادشاهی را یکباره از میان بردند.
پیداست که این یک پیشرفتی در کار زندگانی آدمیان بود. تودهها از زیردستی بیرون آمده آزاد گردیدند ، کشورها رو بآبادی و آراستگی رفت ، از هر باره زندگانی پرمغزتر و پرمعنیتر گردید. یک تن پادشاه هرچه نیک باشد و بآبادی کشور کوشد بالاخره یک تن است و آنچه را یک توده میتواند از دست او برنمیآید.
پس از اروپا نوبت بآسیا رسید که این طرز نوین حکومت را بپذیرد و زنجیرهای استبداد را از هم بگسلد ، و یکی از تودههایی که باین کار برخاست ایران بود که با کوششهای بسیار و با دادن قربانیهای فراوان محمدعلیمیرزا شاه خودکامهی قاجاری را از ایران بیرون راند و حکومت مشروطه را پایدار گردانید.
👇
🔸 یک نمونه از اندیشههای پراکنده
🖌 احمد کسروی
🔸 یک از دو
شما هر رشته از کارهای زندگانی را بگیرید در ایران دربارهی آن عقیدههای متضاد گوناگون هست. من نخواهم توانست در اینجا از یکایک رشتهها سخن رانم و اختلافات را دربارهی هر کدام جداگانه شرح دهم. برای این کار یک کتاب بزرگی میباید. برای روشنی موضوع تنها به یک مثل بس میکنم :
حکومت یا سررشتهداری یکی از کارهای اساسی زندگانیست. چنانکه گفتهایم در جایی که بیستملیون یا بیشتر یا کمتر در یکجا زندگی مینمایند و یک کشوری را برای خود جایگاه گرفتهاند یک نیرویی میباید که در آن کشور ایمنی را برپا گرداند و از بیگانگان جلو گیرد و باختلافات و دعاوی رسیدگی نماید و بپاکیزگی و تندرستی کوشد و اینگونه کارها بعهدهی او باشد. این نیرو حکومت یا سررشتهداری نامیده میشود و چنانکه گفتیم یکی از کارهای اساسی زندگانیست.
در زمانهای باستان در هر کشوری یک پادشاهی بمردم چیره میگردیده و این رشته را بدست میگرفته و بیش یا کم آن را بانجام میرسانیده. حکومت در دست پادشاهان میبوده و چون کسانی از آنان مردان کاردان و نیکی بودهاند و کشور را ایمن و آباد گردانیده مردم را بآسایش میرسانیدهاند اینست مردم بآنان با دیدهی احترام مینگریستهاند و از اینجا کسانی چنین پنداشتهاند که پادشاهی یک موهبت خداییست. پادشاه را خدا برمیگزیند و رشتهی کارها را بدست او میسپارد. اینست مردم باید فرمانبرداری کنند و همیشه خشنود و دعاگو باشند و اگر یک پادشاهی ستمگر درآمد از نفرین خودداری کرده از خدا خواهند که او را اصلاح گرداند.
این عقیده تا چند قرن پیش در همه جا رواج داشته. در اروپا پادشاهان خود را گماشتهی خدا دانسته چنین میگفتهاند : مردم همه مسئول پادشاهند و پادشاه تنها مسئول خداست. در ایران هم این عقیده رواج بسیار داشته. اینست حدیثها ساختهاند : «اَلسُّلْطَانُ ظِلُّ اَللهِ فِی اَلأرْضِ» [معنی : شاه سایهی خدا در زمین است.] و «ان فؤاد السلطان بین اصبعی الرحمن» [معنی ضمنی : آنچه پادشاه میکند خواست خداست.] . شاعران تکههای بسیاری بشعر کشیدهاند : «پادشاهان مظهر شاهی حق» یا «صلاح مملکت خویش خسروان دانند» و «پادشاهان از برای مصلحت صد خون کنند» و «هر عیب که سلطان بپسندد هنر است». اینها کمی از چاپلوسی و کمی از روی عقیدههای آنروزی بوده است.
این باورها در آن روزها اگر از یکسو زیانی داشته و بر استبداد پادشاهان میافزوده از سوی دیگر سودمند بوده و مردم را بآرامش و خاموشی و فرمانبری از پادشاهان ترغیب مینموده.
ولی سپس از اروپا کسانی برخاسته چنین گفتند : «مردم گوسفند نیستند که خدا بآنان چوپانی گمارد. این پادشاهان خود با زور و چیرگی و یا به ارث از پدر و عمو پادشاهی یافتهاند و چگونه میتوان گفت که خدا آنان را برگزیده؟!.. بویژه که بیشتر آنان ستمگرانی بودهاند و جز خوشیهای خود را دنبال نکردهاند». اینان حکومت را بمعنی حقیقی آن برگردانیده چنین گفتند : «یک کشوری که بیستملیون یا بیشتر یا کمتر در آن زندگی میکنند آنجا خانهی ایشان است که باید خودشان دربند آبادی و ایمنی آن باشند و رشتهی کارهای آنجا نیز در دست خود مردم باید بود [(bud) سبک شدهی باید بودن است.]. چیزی که هست چون همگی سررشتهداری نتوانند کرد باید نمایندگانی را از میان خود برگزینند و رشته را بدست ایشان سپرده خود نگهبان باشند ...».
از اینگونه سخنان درمیان مردم پراکنده گردانیدند و اینها چون حقیقت بود در اندکزمانی در همه جا انتشار یافت و چنانکه میدانیم در اروپا در همهی کشورها شورشهایی پدید آمد و خونها ریخته گردید و از هر راهی بود این حقایق بمرحلهی عمل آمد و در سراسر اروپا رشتهی حکومت بدست تودهها افتاد که با اصول پارلمانی آن را اداره میکردند. پادشاهی این زمان معنی دیگری پیدا کرده پادشاه جز نمایندهای از توده (یا یک نفر شاخصی) شمرده نگردید و در برخی کشورها بآن نیز نیازی ندیده و پادشاهی را یکباره از میان بردند.
پیداست که این یک پیشرفتی در کار زندگانی آدمیان بود. تودهها از زیردستی بیرون آمده آزاد گردیدند ، کشورها رو بآبادی و آراستگی رفت ، از هر باره زندگانی پرمغزتر و پرمعنیتر گردید. یک تن پادشاه هرچه نیک باشد و بآبادی کشور کوشد بالاخره یک تن است و آنچه را یک توده میتواند از دست او برنمیآید.
پس از اروپا نوبت بآسیا رسید که این طرز نوین حکومت را بپذیرد و زنجیرهای استبداد را از هم بگسلد ، و یکی از تودههایی که باین کار برخاست ایران بود که با کوششهای بسیار و با دادن قربانیهای فراوان محمدعلیمیرزا شاه خودکامهی قاجاری را از ایران بیرون راند و حکومت مشروطه را پایدار گردانید.
👇
کنون سیوشش سالست که در این کشور حکومت مشروطه یا سررشتهداری توده بنیاد یافته. ولی سخن در اینجاست که هنوز آن اندیشهی کهن دربارهی پادشاهان از این کشور بیرون نرفته و هنوز آن نیز پایدار است. زیرا از یکسو تاکنون معنی درست مشروطه را بتودهی انبوه نفهمانیدهاند و بیشتر مردم با این اندیشهی نوین آشنا نمیباشند. از آنسوی هزارها کتابی که در زمانهای استبداد تألیف گردیده و پر از اندیشههای کهن آنزمانی میباشد درمیان مردم رواج دارد و توده همیشه سر و کارشان با آن کتابهاست. اینست شما اگر جستجویی کنید خواهید دید یک دستهی انبوهی از مردم هنوز از معنی مشروطه آگاه نیستند و در دلهاشان جز چیزهایی که دربارهی پادشاه و پادشاهی از پدرانشان شنیده بودهاند نیست. یک دستهی انبوه دیگری ، هم معنی مشروطه را شنیده و در دل جا دادهاند و هم آن سخنان کهن را در یاد میدارند و هنوز آنها را رها نکردهاند.
اینک یک نمونه از اندیشههای متضادی که در ایران رواج دارد. شما دیدید که در زمان شاه گذشته کسانی همان اندیشهی کهن را بمیان آوردند و پیاپی آنها را تازه گردانیدند و دوباره گوشها را پر از آنها ساختند. آقای رشید یاسمی در جلسهی «پرورش افکار» بدستاویز سخنان بیمغز و پوچی که از شعرای چاپلوس و بیهودهگوی زمان مغول بازمانده و با زور بافندگیهای خود ، شاه را «فره یزدانی» گردانید و «سرّ بقای ایران» را منتهی بشاهپرستی ساخته هرچه گفتگوهای پوچ و مهملی از شعرای گذشته در مغز آکنده بود ، برای دلیل بیرون ریخت. رفیق او آقای نصرالله فلسفی رفت در تبریز و در آنجا کنفرانس «شاهپرستی» داد و او نیز آنچه از این گفتههای کهن در سینه داشت بزبان آورد. تنها این دو تن نبودند. دیگران نیز همین کار را کردند.
پس از سیوشش سال هنوز اندیشهها دربارهی مشروطه و استبداد یکسره نگردیده. هنوز دانسته نیست ایرانیان کدام یک از این دو نوع حکومت را خواهانند و بروی آن ایستادگی دارند. یکسو در روزنامهها هر روز نام مشروطه برده میشود و گفتگو از آزادی و سررشتهداری توده میرود و یکسو کتابهایی که پر از ستایش استبداد است هر یکی پس از دیگری پراکنده میشود.
——————————
📣 خوانندگان توانند با نواختن بر 💬 پیام خود را در این زمینه بنویسند. بکوشند نوشتهشان تا تواند بود کوتاه و با دلیل توأم بوده ، خواست از آن روشنی مطلب و حقیقت باشد.
🌸
اینک یک نمونه از اندیشههای متضادی که در ایران رواج دارد. شما دیدید که در زمان شاه گذشته کسانی همان اندیشهی کهن را بمیان آوردند و پیاپی آنها را تازه گردانیدند و دوباره گوشها را پر از آنها ساختند. آقای رشید یاسمی در جلسهی «پرورش افکار» بدستاویز سخنان بیمغز و پوچی که از شعرای چاپلوس و بیهودهگوی زمان مغول بازمانده و با زور بافندگیهای خود ، شاه را «فره یزدانی» گردانید و «سرّ بقای ایران» را منتهی بشاهپرستی ساخته هرچه گفتگوهای پوچ و مهملی از شعرای گذشته در مغز آکنده بود ، برای دلیل بیرون ریخت. رفیق او آقای نصرالله فلسفی رفت در تبریز و در آنجا کنفرانس «شاهپرستی» داد و او نیز آنچه از این گفتههای کهن در سینه داشت بزبان آورد. تنها این دو تن نبودند. دیگران نیز همین کار را کردند.
پس از سیوشش سال هنوز اندیشهها دربارهی مشروطه و استبداد یکسره نگردیده. هنوز دانسته نیست ایرانیان کدام یک از این دو نوع حکومت را خواهانند و بروی آن ایستادگی دارند. یکسو در روزنامهها هر روز نام مشروطه برده میشود و گفتگو از آزادی و سررشتهداری توده میرود و یکسو کتابهایی که پر از ستایش استبداد است هر یکی پس از دیگری پراکنده میشود.
——————————
📣 خوانندگان توانند با نواختن بر 💬 پیام خود را در این زمینه بنویسند. بکوشند نوشتهشان تا تواند بود کوتاه و با دلیل توأم بوده ، خواست از آن روشنی مطلب و حقیقت باشد.
🌸
آیا سخنان بالا را آگاه کننده و راست یافتید؟
Anonymous Poll
88%
آری
8%
نه
4%
نه ، علتش را برایتان مینویسم.
📖 کتاب «امروز چاره چیست؟»
🖌 احمد کسروی
📝 7ـ باید دربارهی قانون اساسی گفتگوهایی رود : (هفت از هفت)
یک دسته گناهها را بگردن پول میاندازند. میگویند تا پول درمیان است ، جلو اجحافات را نتوان گرفت. [1] میگویم :
پول چیست؟.. شما بپول چه معنی میدهید؟.. پول افزار مبادله است ، پول برای نگه داشتن حسابست. شما هنگامی که از فلان روستایی یک بارِ گندم میخرید و هزار ریال باو میدهید ، این معنایش آنست که باندازهی هزار ریال از محصول رنج و کوشش او بهره جستهاید که او نیز حق دارد به همان اندازه از محصولهای رنج و کوشش دیگران بهره جوید ، پول برای اینست. اگر پول نباشد شما ناچارید با وسایل دیگری آن حساب را نگه دارید. من نمیدانم شما چگونه میگویید : تا پول درمیانست جلو اجحافات را نمیشود گرفت؟!..
بهتر است شما بیندیشید که اجحافات از کجا برمیخیزد؟.. این پستیها و بلندیهای بیاندازه چگونه پدید میآید؟.. من میپرسم : اگر در تودهای هیچ کس نتواند بیکار باشد و مفت خورد ، هیچ کس نتواند کاری بیهوده و بیسود پیش گیرد ، هر کسی باندازهی ارزش کار خود مزد گیرد ، داد و ستد و بازرگانی محدود باشد بخریدن از تولیدکنندگان و فروختن بمصرفکنندگان ، سرمایهها محدود باشد که کسی نتواند بیش از اندازه بکار اندازد ، انبارداری و گرانفروشی ممنوع باشد ـ در چنین تودهای آیا باز اجحافات خواهد بود؟!.. آیا زمینه گشاده نخواهد بود که هر کسی باندازهی هوش و جُربُزهی خدادادی و باندازهی کوششی که بکار میبرد از لوازم زندگانی و خوشیهای آن سهم برد؟!..
من نمیدانم شما چرا این سرچشمههای اجحافات را رها کرده کینهی پول را در دل جا دادهاید؟..
میگویند : چه علت دارد که ما سیستم سوسیالیستها را دربارهی کارها و پیشهها اجرا نکنیم؟.. میگویم : نخست در آن سیستم آزادی از دست مردم گرفته میشود و میدان برای بکار انداختن هوش و جُربُزه تنگ میگردد. مگر همه کس یکسان میکوشند؟!.. در یک کاری که چند تن شرکت کردهاند ، کسی که دقت بیشتر کند و کارش بهتر است چهسان[=چطور] شناخته خواهد شد؟!.. مگر به یکایک مردم دیدهبان توان گماشت؟!.. دوم چنانکه گفتیم در آن سیستم چه برای دیدهبانی بکارها و چه برای توزیع کارها به تشکیلات وسیعی نیاز خواهد بود. دولت باید ادارهها و مغازههای بسیاری تهیه کند. سوم مگر در زندگانی همه چیز درخور تقسیم است؟!..
من نمیدانم در شوروی چه کردهاند و تا چه اندازه در این زمینه موفق شدهاند. آنچه شنیدهام نتوانستهاند چنانکه در اندیشه و تئوری درست میآید بکار بندند. شنیدهام هنوز پول یکباره از میان نرفته.
در این باره گفتگوهای بسیار شده و در نزد ما روشنست که از این راهها بهتر و آسانتر میتوان پستیها و بلندیها را در توده کمتر گردانید. با این ترتیب نیازی به بهم زدن نظم و امنیت نمیماند و دارایی کسی از دستش گرفته نمیشود. بگفتهی آقای دکتر افشار [2] یک «انقلاب سفید» بیهایهوی و غوغا انجام میگیرد. گذشته از آنکه ایران استقلال خود را از حیث اصول زندگانی نیز نگاه میدارد.
آمدیم بموضوع دوم : آنچه من میدانم چه دربارهی زمینها و چه دربارهی دیگر چیزها ، باید مالکیت را نگه داشت.
چیزی که هست باید آن را بمعنی طبیعی و راست خود برگردانید. مالکیت یک موضوع طبیعیست و جز با شرایطی تحقق نمیپذیرد و چون در این باره سخن دراز است ، وارد نشده تنها در موضوع زمینها میگویم : باید زمینها را در مالکیت کشاورزان نگاه داشت که به هر یکی از ایشان سهم معیّنی داده شود که آباد کنند و بکارند و نتیجهاش برای خودشان باشد.
چیزی که هست چه دربارهی کشاورزی و چه دربارهی داد و ستد و بازرگانی و چه در دیگر موضوعها دولت باید نظارت و راهنمایی داشته باشد.
در اینجا سخن خود را بپایان میرسانم. اینهاست آنچه من دربارهی چارهی امروزی میدانم که بنام هممیهنی برای آگاهی ایرانیان نوشتم و اینکه نام خود را پوشیده داشتهام برای اینست که برای خودم چیزی نمیخواهم. اینها اندیشههای منست که نوشتم و در دسترس هممیهنان خود گزاردم. آنها بخوانند و بیندیشند و با فهم و خرد خود داوری کنند که اگر راست یافتند بپذیرند وگرنه خودشان دانند. با من و نامم هیچ کاری نیست. [3]
🔹 پانوشتها :
1ـ آگاهان میدانند که منشاء این سخن کجاست.
2ـ دکتر محمود افشار نویسندهی سیاسی ـ اجتماعی و بنیادگزار مهنامهی آینده.
3ـ اشاره به این نکته است که در این کتاب و نیز کتاب «سرنوشت» بجای نام نویسنده چنین آمده بود : «بقلم یک ایرانی».
———————————
📣 خوانندگان توانند با نواختن بر 💬 پیام خود را در این زمینه بنویسند. بکوشند نوشتهشان تا تواند بود کوتاه و با دلیل توأم بوده ، خواست از آن روشنی مطلب و حقیقت باشد.
🌸
🖌 احمد کسروی
📝 7ـ باید دربارهی قانون اساسی گفتگوهایی رود : (هفت از هفت)
یک دسته گناهها را بگردن پول میاندازند. میگویند تا پول درمیان است ، جلو اجحافات را نتوان گرفت. [1] میگویم :
پول چیست؟.. شما بپول چه معنی میدهید؟.. پول افزار مبادله است ، پول برای نگه داشتن حسابست. شما هنگامی که از فلان روستایی یک بارِ گندم میخرید و هزار ریال باو میدهید ، این معنایش آنست که باندازهی هزار ریال از محصول رنج و کوشش او بهره جستهاید که او نیز حق دارد به همان اندازه از محصولهای رنج و کوشش دیگران بهره جوید ، پول برای اینست. اگر پول نباشد شما ناچارید با وسایل دیگری آن حساب را نگه دارید. من نمیدانم شما چگونه میگویید : تا پول درمیانست جلو اجحافات را نمیشود گرفت؟!..
بهتر است شما بیندیشید که اجحافات از کجا برمیخیزد؟.. این پستیها و بلندیهای بیاندازه چگونه پدید میآید؟.. من میپرسم : اگر در تودهای هیچ کس نتواند بیکار باشد و مفت خورد ، هیچ کس نتواند کاری بیهوده و بیسود پیش گیرد ، هر کسی باندازهی ارزش کار خود مزد گیرد ، داد و ستد و بازرگانی محدود باشد بخریدن از تولیدکنندگان و فروختن بمصرفکنندگان ، سرمایهها محدود باشد که کسی نتواند بیش از اندازه بکار اندازد ، انبارداری و گرانفروشی ممنوع باشد ـ در چنین تودهای آیا باز اجحافات خواهد بود؟!.. آیا زمینه گشاده نخواهد بود که هر کسی باندازهی هوش و جُربُزهی خدادادی و باندازهی کوششی که بکار میبرد از لوازم زندگانی و خوشیهای آن سهم برد؟!..
من نمیدانم شما چرا این سرچشمههای اجحافات را رها کرده کینهی پول را در دل جا دادهاید؟..
میگویند : چه علت دارد که ما سیستم سوسیالیستها را دربارهی کارها و پیشهها اجرا نکنیم؟.. میگویم : نخست در آن سیستم آزادی از دست مردم گرفته میشود و میدان برای بکار انداختن هوش و جُربُزه تنگ میگردد. مگر همه کس یکسان میکوشند؟!.. در یک کاری که چند تن شرکت کردهاند ، کسی که دقت بیشتر کند و کارش بهتر است چهسان[=چطور] شناخته خواهد شد؟!.. مگر به یکایک مردم دیدهبان توان گماشت؟!.. دوم چنانکه گفتیم در آن سیستم چه برای دیدهبانی بکارها و چه برای توزیع کارها به تشکیلات وسیعی نیاز خواهد بود. دولت باید ادارهها و مغازههای بسیاری تهیه کند. سوم مگر در زندگانی همه چیز درخور تقسیم است؟!..
من نمیدانم در شوروی چه کردهاند و تا چه اندازه در این زمینه موفق شدهاند. آنچه شنیدهام نتوانستهاند چنانکه در اندیشه و تئوری درست میآید بکار بندند. شنیدهام هنوز پول یکباره از میان نرفته.
در این باره گفتگوهای بسیار شده و در نزد ما روشنست که از این راهها بهتر و آسانتر میتوان پستیها و بلندیها را در توده کمتر گردانید. با این ترتیب نیازی به بهم زدن نظم و امنیت نمیماند و دارایی کسی از دستش گرفته نمیشود. بگفتهی آقای دکتر افشار [2] یک «انقلاب سفید» بیهایهوی و غوغا انجام میگیرد. گذشته از آنکه ایران استقلال خود را از حیث اصول زندگانی نیز نگاه میدارد.
آمدیم بموضوع دوم : آنچه من میدانم چه دربارهی زمینها و چه دربارهی دیگر چیزها ، باید مالکیت را نگه داشت.
چیزی که هست باید آن را بمعنی طبیعی و راست خود برگردانید. مالکیت یک موضوع طبیعیست و جز با شرایطی تحقق نمیپذیرد و چون در این باره سخن دراز است ، وارد نشده تنها در موضوع زمینها میگویم : باید زمینها را در مالکیت کشاورزان نگاه داشت که به هر یکی از ایشان سهم معیّنی داده شود که آباد کنند و بکارند و نتیجهاش برای خودشان باشد.
چیزی که هست چه دربارهی کشاورزی و چه دربارهی داد و ستد و بازرگانی و چه در دیگر موضوعها دولت باید نظارت و راهنمایی داشته باشد.
در اینجا سخن خود را بپایان میرسانم. اینهاست آنچه من دربارهی چارهی امروزی میدانم که بنام هممیهنی برای آگاهی ایرانیان نوشتم و اینکه نام خود را پوشیده داشتهام برای اینست که برای خودم چیزی نمیخواهم. اینها اندیشههای منست که نوشتم و در دسترس هممیهنان خود گزاردم. آنها بخوانند و بیندیشند و با فهم و خرد خود داوری کنند که اگر راست یافتند بپذیرند وگرنه خودشان دانند. با من و نامم هیچ کاری نیست. [3]
🔹 پانوشتها :
1ـ آگاهان میدانند که منشاء این سخن کجاست.
2ـ دکتر محمود افشار نویسندهی سیاسی ـ اجتماعی و بنیادگزار مهنامهی آینده.
3ـ اشاره به این نکته است که در این کتاب و نیز کتاب «سرنوشت» بجای نام نویسنده چنین آمده بود : «بقلم یک ایرانی».
———————————
📣 خوانندگان توانند با نواختن بر 💬 پیام خود را در این زمینه بنویسند. بکوشند نوشتهشان تا تواند بود کوتاه و با دلیل توأم بوده ، خواست از آن روشنی مطلب و حقیقت باشد.
🌸
آیا سخنان بالا را آگاه کننده و راست یافتید؟
Anonymous Poll
78%
آری
22%
نه
0%
نه ، علتش را برایتان مینویسم.
📖 کتاب «معنی دمکراسی»
🔹 یک نمونه از اندیشههای پراکنده
🖌 احمد کسروی
🔸 دو از دو
یک روزی در ایران معمول بوده که شاعران شعرسرایی را پیشهی خود گرفته پی کاری یا داد و ستدی نمیرفتهاند ، و کسانی از آنان خود را بدربار یک پادشاهی یا یک حکمرانی بسته با ستایشگری ازو صله و انعام گرفته و از این راه زندگی میکردهاند. اینان برای آنکه احساسات خودخواهانهی ممدوح را راضی گردانند از هیچ گزافهای بازنمیایستادهاند و برای آنکه در ستایشگری بالادست پیشینیان را گیرند ، حقایق را با پندارها و با بافندگیهای شاعرانهی خود بهم آمیخته یک مضمونها ـ یا بهتر گویم یک معجونهای غریبی پدید میآوردهاند. بگفتهی خودشان نُه کرسی فلک را زیر پای قزلارسلان میگزاردهاند تا یک صله و انعام بزرگی ازو دریافت کنند.
پیداست که سخنان اینها بسیار سست و بیپایه بوده و این بسیار غبن است که امروز مردمی در کارهای زندگانی بگفتهی اینها استناد کنند و از آنها پیروی نمایند.
یکی از آن شاعران نظامی گنجهای بوده. این مرد در ستایش یک بهرامشاه حاکم ارزنجان میگوید :
با فلک آن دم که نشینی بخوان
پیش من افکن قدری استخوان
کاخر لاف سگیت میزنم
دبدبهی بندگیت میزنم
ببینید : یک بهرامشاه را چندان بالا میبرد که با فلک به یک خوانش مینشاند. از اینسوی خود را چندان پست میکند که شایستهی سگی او نشمارده میگوید : «لاف سگیت میزنم» و از وی طلب استخوان میکند. این نمونهای از بیپروایی و گزافهگویی اوست. چنین شاعری یک روز هم از روی مبالغه چنین گفته :
پیش خرد شاهی و پیغمبری
چون دو نگینند به یک انگشتری
این گفته بسیار بیپاست. پیغمبری کجا و شاهی کجا؟!.. این سخن در آنزمان هم ناشایا بوده.
به هر حال این بسیار غبن است که کسی امروز در این دورهی مشروطه و حکومت دمکراسی بچنان شعری تمسک نماید و آن را سند گفتههای خود گرداند. بسیار غبن است که کسی امروز شعرهای فردوسی را بگوشها کشاند و از آنها دلیل بیاورد. امروز پادشاهی بمعنی دیگریست و یک پادشاه دخالتی در کارها ندارد. در زندگانی امروزی نیرو در دست تودههاست و اگر سخنی باید گفت از تودهها باید گفت. یک کسی اگر میخواهد چیزهایی بمردم بیاموزد و یک راهنمائی کند باید از طرز زندگانی تودهای و از چگونگی سررشتهداری آنها گفتگو نماید. نه آنکه همهی اینها را فراموش کند و خود و شنوندگان را بزمان سلجوقیان کشاند و اندیشههای بیهودهی آنزمان را تازه گرداند.
این اندیشهها در ایران بود که مردم رو بسوی اروپا آوردند و مشروطه را از آنان گرفتند و با صد رنج و زیان آن را پایدار گردانیدند. اینها بود و مردم نتیجهی آنها را که ویرانی کشور و این بدبختی توده بود میدیدند و برای رهایی از آنها بود که آنهمه کوششها را بکار بردند. کنون چه شده دوباره بآنها برگردند؟!.. اگر چنینست که مردم از روی اندیشههای فردوسی و نظامی زندگانی کنند دیگر مشروطه چه میبایست؟!.. بآن خونریزیها و کشاکشها چه نیاز بود؟!.. دیگر قانون اساسی چه نتیجه دارد؟!.. پارلمان برای چیست؟!.. این وزارتخانهها چه لازم است؟!.. اگر این راستست «چه فرمان یزدان چه فرمان شاه» ، راستست : «پادشاهان مظهر شاهی حق» ، راستست : «صلاح مملکت خویش خسروان دانند» ، پس آن شوریدن بمحمدعلیمیرزا برای چه بوده؟!.. آن جنگها و خونریزیها چه معنی داشته؟!..
در ایران زمانی که مشروطه شد بایستی یکی از کوششها در این راه باشد که مردم را با معنی درست مشروطه و سررشتهداری توده آشنا گردانند و مزیت چنین زندگانی را بآنان بفهمانند. این کار از همه لازمتر بود زیرا چنانکه بارها گفتهایم فرق مشروطه با استبداد تنها در بودن و نبودن قانون اساسی نیست. یک فرق بزرگ در آمادگی مردم برای زندگانی آزادانه است ، و این آمادگی هنگامی توانستی بود که مردم معنی درست مشروطه را بدانند و مزایای آن را دریابند. میبایست سالها روزنامههای ایران در این زمینه گفتارها نویسند تا این اندیشهی نوین را در دلها جا دهند و آن باورهای کهن را بیرون گردانند.
ولی در آغاز مشروطه بچنین کاری برنخاستند و سپس نیز جنگها و کشاکشها فرصت نداد و نتیجه آن شد که امروز از یکسو اصول حکومت کشور مشروطه است و قانون اساسی بروی آن نوشته شده و از یکسو دلها پر از باورهاییست که بضد آن میباشد.
اگر شما جستجو کنید خواهید دید امروز چند عقیدهی ضد هم دربارهی حکومت در ایران رواج دارد : یک دسته حکومت را جز بمعنی هزار سال پیش آن نمیدانند و با فردوسی و نظامی همباورند. یک دسته حکومت را حق علما دانسته دخالت دولت را چه باستبداد باشد و چه بمشروطه حرام میشمارند. یک دسته به پیروی از برخی کشورهای اروپا هوادار دیکتاتوری هستند و بگفتهی خودشان مشروطه را کهنه شده میشمارند. اینست باورهای گوناگون که شما درمیان مردم توانید یافت.
👇
🔹 یک نمونه از اندیشههای پراکنده
🖌 احمد کسروی
🔸 دو از دو
یک روزی در ایران معمول بوده که شاعران شعرسرایی را پیشهی خود گرفته پی کاری یا داد و ستدی نمیرفتهاند ، و کسانی از آنان خود را بدربار یک پادشاهی یا یک حکمرانی بسته با ستایشگری ازو صله و انعام گرفته و از این راه زندگی میکردهاند. اینان برای آنکه احساسات خودخواهانهی ممدوح را راضی گردانند از هیچ گزافهای بازنمیایستادهاند و برای آنکه در ستایشگری بالادست پیشینیان را گیرند ، حقایق را با پندارها و با بافندگیهای شاعرانهی خود بهم آمیخته یک مضمونها ـ یا بهتر گویم یک معجونهای غریبی پدید میآوردهاند. بگفتهی خودشان نُه کرسی فلک را زیر پای قزلارسلان میگزاردهاند تا یک صله و انعام بزرگی ازو دریافت کنند.
پیداست که سخنان اینها بسیار سست و بیپایه بوده و این بسیار غبن است که امروز مردمی در کارهای زندگانی بگفتهی اینها استناد کنند و از آنها پیروی نمایند.
یکی از آن شاعران نظامی گنجهای بوده. این مرد در ستایش یک بهرامشاه حاکم ارزنجان میگوید :
با فلک آن دم که نشینی بخوان
پیش من افکن قدری استخوان
کاخر لاف سگیت میزنم
دبدبهی بندگیت میزنم
ببینید : یک بهرامشاه را چندان بالا میبرد که با فلک به یک خوانش مینشاند. از اینسوی خود را چندان پست میکند که شایستهی سگی او نشمارده میگوید : «لاف سگیت میزنم» و از وی طلب استخوان میکند. این نمونهای از بیپروایی و گزافهگویی اوست. چنین شاعری یک روز هم از روی مبالغه چنین گفته :
پیش خرد شاهی و پیغمبری
چون دو نگینند به یک انگشتری
این گفته بسیار بیپاست. پیغمبری کجا و شاهی کجا؟!.. این سخن در آنزمان هم ناشایا بوده.
به هر حال این بسیار غبن است که کسی امروز در این دورهی مشروطه و حکومت دمکراسی بچنان شعری تمسک نماید و آن را سند گفتههای خود گرداند. بسیار غبن است که کسی امروز شعرهای فردوسی را بگوشها کشاند و از آنها دلیل بیاورد. امروز پادشاهی بمعنی دیگریست و یک پادشاه دخالتی در کارها ندارد. در زندگانی امروزی نیرو در دست تودههاست و اگر سخنی باید گفت از تودهها باید گفت. یک کسی اگر میخواهد چیزهایی بمردم بیاموزد و یک راهنمائی کند باید از طرز زندگانی تودهای و از چگونگی سررشتهداری آنها گفتگو نماید. نه آنکه همهی اینها را فراموش کند و خود و شنوندگان را بزمان سلجوقیان کشاند و اندیشههای بیهودهی آنزمان را تازه گرداند.
این اندیشهها در ایران بود که مردم رو بسوی اروپا آوردند و مشروطه را از آنان گرفتند و با صد رنج و زیان آن را پایدار گردانیدند. اینها بود و مردم نتیجهی آنها را که ویرانی کشور و این بدبختی توده بود میدیدند و برای رهایی از آنها بود که آنهمه کوششها را بکار بردند. کنون چه شده دوباره بآنها برگردند؟!.. اگر چنینست که مردم از روی اندیشههای فردوسی و نظامی زندگانی کنند دیگر مشروطه چه میبایست؟!.. بآن خونریزیها و کشاکشها چه نیاز بود؟!.. دیگر قانون اساسی چه نتیجه دارد؟!.. پارلمان برای چیست؟!.. این وزارتخانهها چه لازم است؟!.. اگر این راستست «چه فرمان یزدان چه فرمان شاه» ، راستست : «پادشاهان مظهر شاهی حق» ، راستست : «صلاح مملکت خویش خسروان دانند» ، پس آن شوریدن بمحمدعلیمیرزا برای چه بوده؟!.. آن جنگها و خونریزیها چه معنی داشته؟!..
در ایران زمانی که مشروطه شد بایستی یکی از کوششها در این راه باشد که مردم را با معنی درست مشروطه و سررشتهداری توده آشنا گردانند و مزیت چنین زندگانی را بآنان بفهمانند. این کار از همه لازمتر بود زیرا چنانکه بارها گفتهایم فرق مشروطه با استبداد تنها در بودن و نبودن قانون اساسی نیست. یک فرق بزرگ در آمادگی مردم برای زندگانی آزادانه است ، و این آمادگی هنگامی توانستی بود که مردم معنی درست مشروطه را بدانند و مزایای آن را دریابند. میبایست سالها روزنامههای ایران در این زمینه گفتارها نویسند تا این اندیشهی نوین را در دلها جا دهند و آن باورهای کهن را بیرون گردانند.
ولی در آغاز مشروطه بچنین کاری برنخاستند و سپس نیز جنگها و کشاکشها فرصت نداد و نتیجه آن شد که امروز از یکسو اصول حکومت کشور مشروطه است و قانون اساسی بروی آن نوشته شده و از یکسو دلها پر از باورهاییست که بضد آن میباشد.
اگر شما جستجو کنید خواهید دید امروز چند عقیدهی ضد هم دربارهی حکومت در ایران رواج دارد : یک دسته حکومت را جز بمعنی هزار سال پیش آن نمیدانند و با فردوسی و نظامی همباورند. یک دسته حکومت را حق علما دانسته دخالت دولت را چه باستبداد باشد و چه بمشروطه حرام میشمارند. یک دسته به پیروی از برخی کشورهای اروپا هوادار دیکتاتوری هستند و بگفتهی خودشان مشروطه را کهنه شده میشمارند. اینست باورهای گوناگون که شما درمیان مردم توانید یافت.
👇
چنانکه گفتیم : این یک نمونهایست. چون حکومت یا سررشتهداری یکی از کارهای مهم زندگانیست آن را برای مثل یاد کردیم. وگرنه در همهی رشتههای زندگانی این تشویش و پراکندهاندیشی رواج دارد. در هر یکی از آنها نیز شما چند عقیدهی ضد هم را توانید پیدا کرد.
این بخش نخست مبحث ماست. کنون باید به بخش دوم درآییم و رابطهای را که درمیان این اندیشههای پراکنده و درماندگیها و بدبختیها توده است شرح دهیم ، و این چیزیست که از شمارهی فردا بآن خواهیم پرداخت.
(اردیبهشت ماه 1321)
——————————
📣 خوانندگان توانند با نواختن بر 💬 پیام خود را در این زمینه بنویسند. بکوشند نوشتهشان تا تواند بود کوتاه و با دلیل توأم بوده ، خواست از آن روشنی مطلب و حقیقت باشد.
🌸
این بخش نخست مبحث ماست. کنون باید به بخش دوم درآییم و رابطهای را که درمیان این اندیشههای پراکنده و درماندگیها و بدبختیها توده است شرح دهیم ، و این چیزیست که از شمارهی فردا بآن خواهیم پرداخت.
(اردیبهشت ماه 1321)
——————————
📣 خوانندگان توانند با نواختن بر 💬 پیام خود را در این زمینه بنویسند. بکوشند نوشتهشان تا تواند بود کوتاه و با دلیل توأم بوده ، خواست از آن روشنی مطلب و حقیقت باشد.
🌸
آیا سخنان بالا را آگاه کننده و راست یافتید؟
Anonymous Poll
92%
آری
8%
نه
0%
نه ، علتش را برایتان مینویسم.