📖 کتاب «بدبختیهای توده و ریشهی آن»
🔸 6ـ آزادی یا هرج و مرج ، هوچیگری یا کوشش سیاسی؟! (یک از دو)
🖌 احمد کسروی
گردآورنده : یک صد و اند سال پیش پدران ما که زیر فشار ستم و بیداد قاجاریان کوفته و لگدمال گردیده بودند به ایستادگی قهرمانانهای که تا آن روز بیمانند بود برخاستند و با کوششهایی به پیشوایی دو سید و دیگران نخست خواستار «عدالتخانه» شده ، سپس مشروطه طلبیدند و سرانجام توانستند «فرمان مشروطه» را از مظفرالدینشاه بگیرند.
این جنبش از هر دیده که بنگریم جنبش بزرگ و پرارجی بود. میتوان گفت هر آیین ارجمندی از کشورداری که امروز در این کشور روانست ریشه در جنبش مشروطه دارد. هر پیشرفتی که این مردم پس از قاجاریان کردهاند از رهگذر این جنبش بوده. بیشتر کارهایی که رضاشاه در ایران روان گردانید و در کارنامهی او میدرخشد پایههایش در آن جنبش گزارده شده بود.
لیکن بر آگاهان پوشیده نیست که مشروطه به انجام خود نرسید و پیش از آنکه نتیجههای ارجمندتری از آن نمایان گردیده ایران را در ردهی کشورهای بزرگ جهان درآورد ، از توان افتاد و از راه خود دور شده به خودکامگی رضاشاه ، محمدرضاشاه و سرانجام ملایان دچار آمد.
چرا چنین شد؟!.. شرح علتهای این سرگذشت پراندوه نیازمند گفتارهای بسیارست و ما در اینجا قصد آن داریم که بدستیاری نوشتههای پرچم و پیمان آنها را یکایک آشکار گردانیم. نخست در این گفتار میخواهیم تنها به ظاهر پیشامدها پرداخته این روشن گردانیم که چگونه شور آتشین مشروطهخواهی و خودکامهستیزی کمکم به دیکتاتورخواهی انجامید.
این تاریخچه یکی از آن جهت سودمندست که به ریشهی دیکتاتوری از نزدیک بنگریم و آن را بهتر بشناسیم و از دیگر سو این پایهایست برای آشنایی با دورههای دیگر تاریخ معاصر همچون دورهی فرمانروایی رضاشاه ، «دورهی دمکراسی» (1320 تا 1332) و دورههای 1332 تا 1357 و 1357 تا امروز. این گفتارها در اصل تاریخچهای از حزبها بوده و برای آن نوشته شده که نیک و بد حزبها در ایران دانسته گردد و راه را برای دانستن معنی درست حزب بگشاید.
اینها از نوشتههای پرچم روزانه شمارههای 44 ، 45 و 46 (اسفند ماه سال 1320) و پیمان سال هفتم شمارهی چهارم (مهرماه 1320) گردآوری شده. در این گفتار تاریخهای قمری را به خورشیدی تبدیل کردهایم :
سی و چند سال پیش چون در ایران مردم بیدار شدند و جنبشی بنام مشروطهخواهی برخاست خواه و ناخواه حزبها پیدا شد. نخستین حزب در ایران دستهی مجاهدان بودند.
تاریخچهی این دسته بکوتاهی آنست که دو سال پیش از زمان مشروطه گروهی از ایرانیان در باکو ، گرد آمده یک حزبی بنام «اجتماعیون عامیون» پدید آوردند و رئیس ایشان نریمان نریمانوف بود که سپس یکی از کسان بنام گردید.
این جمعیت تازه بکار پرداخته بود که در ایران داستان مشروطه پیش آمد ، و آنان کسانی را از اعضای خود برگزیده برای شرکت در شورش بشهرهای ایران فرستادند که هنوز چند تن از آن کسان در تبریز و دیگر جاها زندهاند.
ولی در تبریز در همان ماههای نخست شورش ، چند تن از سردستگان دست بهم داده در خود آنجا جمعیتی بنام «مجاهد» پدید آوردند که چنانکه گفتیم نخستین حزبی در ایران بود.
در آن هنگام بچنین دستهای نیاز سختی بود. زیرا مشروطه تازه آغاز شده و هنوز دربار ایستادگی داشت و یک دسته میبایست که آن ایستادگی را بشکند و بمشروطه پیشرفت دهد ، و این کار را مجاهدان کردند. باید گفت این دسته طبیعیترین حزبی بود که در ایران ، در آن دورهی جنبش ، پدید آمد.
این حزب با سادگی بسیار تشکیل یافت و با یک نظم و تندی پیش رفت. نخست تنها در تبریز بودند. سپس در تهران و گیلان و شهرهای دیگر آذربایجان نیز پیدا شدند ، و چنانکه در تاریخ نوشته شده همین حزب بود که با محمدعلیمیرزا [محمدعلیشاه] نبردها کرد و سپس بخونریزیها پرداخت و سرانجام او را از تخت پایین آورد و از ایران بیرون راند. این حزب بود که پایهی مشروطه را در ایران استوار گردانید ـ این حزب بود که قهرمانانی همچون ستارخان و باقرخان و حسینخان باغبان و یِفرِمخان و سردار محیی و یارمحمدخان و حیدر عمواُغلی و عظیمزاده و میرزاعلیاکبرخان و دیگران بیرون داد.
👇
🔸 6ـ آزادی یا هرج و مرج ، هوچیگری یا کوشش سیاسی؟! (یک از دو)
🖌 احمد کسروی
گردآورنده : یک صد و اند سال پیش پدران ما که زیر فشار ستم و بیداد قاجاریان کوفته و لگدمال گردیده بودند به ایستادگی قهرمانانهای که تا آن روز بیمانند بود برخاستند و با کوششهایی به پیشوایی دو سید و دیگران نخست خواستار «عدالتخانه» شده ، سپس مشروطه طلبیدند و سرانجام توانستند «فرمان مشروطه» را از مظفرالدینشاه بگیرند.
این جنبش از هر دیده که بنگریم جنبش بزرگ و پرارجی بود. میتوان گفت هر آیین ارجمندی از کشورداری که امروز در این کشور روانست ریشه در جنبش مشروطه دارد. هر پیشرفتی که این مردم پس از قاجاریان کردهاند از رهگذر این جنبش بوده. بیشتر کارهایی که رضاشاه در ایران روان گردانید و در کارنامهی او میدرخشد پایههایش در آن جنبش گزارده شده بود.
لیکن بر آگاهان پوشیده نیست که مشروطه به انجام خود نرسید و پیش از آنکه نتیجههای ارجمندتری از آن نمایان گردیده ایران را در ردهی کشورهای بزرگ جهان درآورد ، از توان افتاد و از راه خود دور شده به خودکامگی رضاشاه ، محمدرضاشاه و سرانجام ملایان دچار آمد.
چرا چنین شد؟!.. شرح علتهای این سرگذشت پراندوه نیازمند گفتارهای بسیارست و ما در اینجا قصد آن داریم که بدستیاری نوشتههای پرچم و پیمان آنها را یکایک آشکار گردانیم. نخست در این گفتار میخواهیم تنها به ظاهر پیشامدها پرداخته این روشن گردانیم که چگونه شور آتشین مشروطهخواهی و خودکامهستیزی کمکم به دیکتاتورخواهی انجامید.
این تاریخچه یکی از آن جهت سودمندست که به ریشهی دیکتاتوری از نزدیک بنگریم و آن را بهتر بشناسیم و از دیگر سو این پایهایست برای آشنایی با دورههای دیگر تاریخ معاصر همچون دورهی فرمانروایی رضاشاه ، «دورهی دمکراسی» (1320 تا 1332) و دورههای 1332 تا 1357 و 1357 تا امروز. این گفتارها در اصل تاریخچهای از حزبها بوده و برای آن نوشته شده که نیک و بد حزبها در ایران دانسته گردد و راه را برای دانستن معنی درست حزب بگشاید.
اینها از نوشتههای پرچم روزانه شمارههای 44 ، 45 و 46 (اسفند ماه سال 1320) و پیمان سال هفتم شمارهی چهارم (مهرماه 1320) گردآوری شده. در این گفتار تاریخهای قمری را به خورشیدی تبدیل کردهایم :
سی و چند سال پیش چون در ایران مردم بیدار شدند و جنبشی بنام مشروطهخواهی برخاست خواه و ناخواه حزبها پیدا شد. نخستین حزب در ایران دستهی مجاهدان بودند.
تاریخچهی این دسته بکوتاهی آنست که دو سال پیش از زمان مشروطه گروهی از ایرانیان در باکو ، گرد آمده یک حزبی بنام «اجتماعیون عامیون» پدید آوردند و رئیس ایشان نریمان نریمانوف بود که سپس یکی از کسان بنام گردید.
این جمعیت تازه بکار پرداخته بود که در ایران داستان مشروطه پیش آمد ، و آنان کسانی را از اعضای خود برگزیده برای شرکت در شورش بشهرهای ایران فرستادند که هنوز چند تن از آن کسان در تبریز و دیگر جاها زندهاند.
ولی در تبریز در همان ماههای نخست شورش ، چند تن از سردستگان دست بهم داده در خود آنجا جمعیتی بنام «مجاهد» پدید آوردند که چنانکه گفتیم نخستین حزبی در ایران بود.
در آن هنگام بچنین دستهای نیاز سختی بود. زیرا مشروطه تازه آغاز شده و هنوز دربار ایستادگی داشت و یک دسته میبایست که آن ایستادگی را بشکند و بمشروطه پیشرفت دهد ، و این کار را مجاهدان کردند. باید گفت این دسته طبیعیترین حزبی بود که در ایران ، در آن دورهی جنبش ، پدید آمد.
این حزب با سادگی بسیار تشکیل یافت و با یک نظم و تندی پیش رفت. نخست تنها در تبریز بودند. سپس در تهران و گیلان و شهرهای دیگر آذربایجان نیز پیدا شدند ، و چنانکه در تاریخ نوشته شده همین حزب بود که با محمدعلیمیرزا [محمدعلیشاه] نبردها کرد و سپس بخونریزیها پرداخت و سرانجام او را از تخت پایین آورد و از ایران بیرون راند. این حزب بود که پایهی مشروطه را در ایران استوار گردانید ـ این حزب بود که قهرمانانی همچون ستارخان و باقرخان و حسینخان باغبان و یِفرِمخان و سردار محیی و یارمحمدخان و حیدر عمواُغلی و عظیمزاده و میرزاعلیاکبرخان و دیگران بیرون داد.
👇
پس از آن ، در سال چهارم مشروطه (پس از فتح تهران) دستهی دمکرات برپا گردید. کسانی که این حزب را بنیاد نهادند حسن نیت نداشتند. آنان با دستهای دیگری میجنبیدند و غرضشان آن بود که با پدید آوردن این حزب ، دستهی مجاهدان را که این زمان یک دستهی بسیار نیرومندی گردیده و در سایهی شرکت بانقلاب آبرویی درمیان مردم پیدا کرده بودند ، از اعتبار اندازند ، و به هر حال با حزبسازی اختلاف و کشاکش درمیانهی آزادیخواهان پدید آورند. ولی با این سوءنیت بنیادگزاران ، چون بیشتر کسانی که در آن ابتداء باین حزب درآمدند از پیشروان آزادیخواهان و خود مردان خونگرم و غیرتمندی بودند این حزب نیز رونق و آبروی بسیاری پیدا کرد و در سالهای 1289 و 1290 مرکزیتی باندیشهها داد و در برابر «اعتدالیان» که بیشترشان همان درباریان پیشین بودند و بیش از همه به کند گردانیدن گردش چرخ انقلاب میکوشیدند ایستادگی خوبی نمودند ، و در پیشامد بازگشت محمدعلیمیرزا و در جنگها و نبردهایی که برخاست شایستگی از خود نشان دادند.
اگرچه این بار نیز جنگ را مجاهدان و بختیاریان کردند و با دست اینان بود که ارشدالدوله سردار محمدعلیمیرزا دستگیر و کشته گردید و خود محمدعلی شکستهای پیدرپی یافته به استرآباد [گرگان کنونی] گریخت لیکن در پارلمان و در تهران ایستادگی دمکراتها در برابر بدخواهان و پشتیبانی آنان بدولت اثر بزرگی داشت.
سپس چون در همان سال روسیان اُلتیماتم داده سپاه تا بقزوین آوردند و ایران در برابر یک خطر بزرگی واقع شد ، در این پیشامد نیز دمکراتها در اظهار احساسات و ایستادگی شایستگی از خود نشان دادند. اگرچه به یک کاری موفق نشدند (و خود نمیتوانستند شد) لیکن زبونی ننمودند.
در اهمیت این حزب آن بس که روس و انگلیس نبودن آنان را میخواستند ، و چون پس از پذیرفته شدن اُلتیماتم ، مجلس بسته گردید ناصرالملک و وزیران او که فرصت یافته بودند بکندن ریشهی اینان کوشیدند. از آنسوی در تبریز روسیان چند تن از اینان را که میرزا احمد سهیلی و آقا محمد ابراهیم و دیگران بودند بدار کشیدند.
سپس چون در سال1293 جنگ جهانگیر اروپا برخاست و در ایران نیز تبدلاتی رخ داد مجلس بار دیگر باز شد ، در این هنگام نیز دمکراتها جوش و جنب بزرگی از خود نشان دادند و به یک کار بزرگی برخاسته برای جنگ با دو دولت همسایه [روس و انگلیس] از تهران مهاجرت کردند ، و با آلمانها و عثمانی همدست شده با دستههای سپاه روس ، جنگ و خونریزی نمودند و دولت مرکزی را بنام آنکه با روس و انگلیس همدست میباشد برسمیت نشناخته خود ، در کرمانشاهان دولت دیگری بنیاد نهادند. اینها نیز کارهای حزب دمکراتست. اینها نیز در تاریخ ایران مؤثر افتادند و نامی از خود در آن یادگار گزاردند.
ولی در داستان مهاجرت یک چیزهای ناستودهای رخ داد ، زیرا آلمانها برای پیشرفت مقاصد خود در ایران از دادن پول مضایقه نمیکردند و لیرههای بسیاری سکه زده همراه خود آورده بودند. کسانی از سران مهاجران به پول گرویده رفتار ناستودهای کردند و این مایهی تنفر دیگران شد و درمیانه اختلافها رخ داد.
از آنسوی خود مهاجرت نتیجهی نیکی نداد. یک دستهی بزرگی از ژاندارم ایران و مهاجران در جنگ کشته گردیدند و آخرین نتیجه آن شد که مهاجران پس از دو سال رنج و آوارگی از خاک ایران بیرون رفته در عثمانی و دیگر جاها پراکنده گردیدند.
این نافیروزیها نتیجه آن را داد که بیشتر آزادیخواهان نومید گردیده کنارهجویی کردند. بخصوص مردان پاکدامنی که جز رهایی این کشور و توده را نمیخواستند و درپی سود شخصی نبودند. اینان بیکبار دلسرد شده بکناری رفتند.
این دلسردی و کنارهجویی آنان نیز نتیجه آن را داد که میدان برای کسان سودجو و آلودهدامن باز گردید که بنام آزادیخواهی یا دمکراتی بمیان افتادند و بخودنمایی و سودجویی پرداختند. باید گفت یک «تحولی» در عالم آزادیخواهی پدید آمد و دستگاه تغییر یافت.
——————————
📣 خوانندگان توانند با نواختن بر 💬 پیام خود را در این زمینه بنویسند. بکوشند نوشتهشان تا تواند بود کوتاه و با دلیل توأم بوده ، خواست از آن روشنی مطلب و حقیقت باشد.
🌸
اگرچه این بار نیز جنگ را مجاهدان و بختیاریان کردند و با دست اینان بود که ارشدالدوله سردار محمدعلیمیرزا دستگیر و کشته گردید و خود محمدعلی شکستهای پیدرپی یافته به استرآباد [گرگان کنونی] گریخت لیکن در پارلمان و در تهران ایستادگی دمکراتها در برابر بدخواهان و پشتیبانی آنان بدولت اثر بزرگی داشت.
سپس چون در همان سال روسیان اُلتیماتم داده سپاه تا بقزوین آوردند و ایران در برابر یک خطر بزرگی واقع شد ، در این پیشامد نیز دمکراتها در اظهار احساسات و ایستادگی شایستگی از خود نشان دادند. اگرچه به یک کاری موفق نشدند (و خود نمیتوانستند شد) لیکن زبونی ننمودند.
در اهمیت این حزب آن بس که روس و انگلیس نبودن آنان را میخواستند ، و چون پس از پذیرفته شدن اُلتیماتم ، مجلس بسته گردید ناصرالملک و وزیران او که فرصت یافته بودند بکندن ریشهی اینان کوشیدند. از آنسوی در تبریز روسیان چند تن از اینان را که میرزا احمد سهیلی و آقا محمد ابراهیم و دیگران بودند بدار کشیدند.
سپس چون در سال1293 جنگ جهانگیر اروپا برخاست و در ایران نیز تبدلاتی رخ داد مجلس بار دیگر باز شد ، در این هنگام نیز دمکراتها جوش و جنب بزرگی از خود نشان دادند و به یک کار بزرگی برخاسته برای جنگ با دو دولت همسایه [روس و انگلیس] از تهران مهاجرت کردند ، و با آلمانها و عثمانی همدست شده با دستههای سپاه روس ، جنگ و خونریزی نمودند و دولت مرکزی را بنام آنکه با روس و انگلیس همدست میباشد برسمیت نشناخته خود ، در کرمانشاهان دولت دیگری بنیاد نهادند. اینها نیز کارهای حزب دمکراتست. اینها نیز در تاریخ ایران مؤثر افتادند و نامی از خود در آن یادگار گزاردند.
ولی در داستان مهاجرت یک چیزهای ناستودهای رخ داد ، زیرا آلمانها برای پیشرفت مقاصد خود در ایران از دادن پول مضایقه نمیکردند و لیرههای بسیاری سکه زده همراه خود آورده بودند. کسانی از سران مهاجران به پول گرویده رفتار ناستودهای کردند و این مایهی تنفر دیگران شد و درمیانه اختلافها رخ داد.
از آنسوی خود مهاجرت نتیجهی نیکی نداد. یک دستهی بزرگی از ژاندارم ایران و مهاجران در جنگ کشته گردیدند و آخرین نتیجه آن شد که مهاجران پس از دو سال رنج و آوارگی از خاک ایران بیرون رفته در عثمانی و دیگر جاها پراکنده گردیدند.
این نافیروزیها نتیجه آن را داد که بیشتر آزادیخواهان نومید گردیده کنارهجویی کردند. بخصوص مردان پاکدامنی که جز رهایی این کشور و توده را نمیخواستند و درپی سود شخصی نبودند. اینان بیکبار دلسرد شده بکناری رفتند.
این دلسردی و کنارهجویی آنان نیز نتیجه آن را داد که میدان برای کسان سودجو و آلودهدامن باز گردید که بنام آزادیخواهی یا دمکراتی بمیان افتادند و بخودنمایی و سودجویی پرداختند. باید گفت یک «تحولی» در عالم آزادیخواهی پدید آمد و دستگاه تغییر یافت.
——————————
📣 خوانندگان توانند با نواختن بر 💬 پیام خود را در این زمینه بنویسند. بکوشند نوشتهشان تا تواند بود کوتاه و با دلیل توأم بوده ، خواست از آن روشنی مطلب و حقیقت باشد.
🌸
آیا سخنان بالا را آگاه کننده و راست یافتید؟
Anonymous Poll
92%
آری
4%
نه
4%
نه ، علتش را برایتان مینویسم.
📖 کتاب «کار و پیشه و پول (بزبان عادی)
🖌 احمد کسروی
📝 گفتار ششم : هر کسی میتواند به اندازهی لیاقت و کوشش خود از زندگانی برخوردار شود. (شش از شش)
ما سخنان خود را در این دفتر یاد کرده و به هر کدام دلیل یا دلیلها نوشتهایم. در اینجا نیز آنها را در چند جمله کوتاه میکنیم. ما میگوییم :
بیکاری و گدایی و مفتخوری ، و همچنین کارهای بیهودهای که به راه افتادن کار اجتماع کمکی نمیکند ، مشروع نیست و باید از آنها جلوگیری شود.
کار و کسب برای راه افتادن کار اجتماع است ، برای سودجویی و پولاندوزی و یا روزی خوردن نیست. همه باید کار و کسب را به این معنی بشناسند و به این معنی دنبال کنند.
پول وسیلهی معاوضه است و ثروت نیست.
طلا و نقره بیش از ارزش فلزی خود ارزشی ندارد.
اسکناس خودش پولست و ارزش آن از پذیرش مردم و از قانونست ، از پشتوانهی طلا و نقرهی بانکی نیست.
منشاء زندگی زمین و آب و هوا و آفتابست. آنچه مردمی باید داشته باشند اینها و نیروهای بدنی و مغزی ایشانست. مردم ایران که خود را فقیر میشمارند از ثروتمندترین ملتهایند.
زمین برای کشت کردن است و مالک زمین کسی است که آن را میکارد.
اجاره دادن زمین نامشروع است.
رباخواری نامشروع است.
باید ارزش هر کاری را در نظر گرفت و برای مزدها اندازه تعیین کرد.
باید برای سرمایهها اندازه تعیین کرد.
باید ماشینها را کوچك کرد و بکار انداختن ماشینهای بزرگ را جز بدولت یا به شرکتها اجازه نداد.
پس از همهی اینها میگوییم : زندگانی مبارزه نیست و نباید زندگانی را مبارزه دانست. آن زندگانی چهارپایان و درندگان است که باید از روی مبارزه پیش برود. آفریدگار به آدمی احساسات دیگری به نام نیکخواهی و آبادیدوستی و حقیقتجویی و عدالتخواهی داده که میتواند زندگانیش از روی اینها باشد. به او خرد (عقل) داده که میتواند در زندگانی راهنمای خود بگیرد. میانهی آدمی با جانوران فرق بسیار است.
اینها خلاصهی گفتههای ماست. ما بسیار دوست داریم که آقایان درسخواندگان (بویژه آنها كه درس اقتصاد) خواندهاند اگر ایرادهایی به فکرشان میرسد بنویسند که اگر ما نیز نوشتههای ایشان را با دلیل دیدیم قبول خواهیم کرد.
این به آقایان ایراد بزرگیست که خودشان به هیچ کاری نمیپردازند و میخواهند دیگری هم نپردازد و تنها به آن بس میکنند که خود را «دکتر اقتصاد» نامند و فخر بفروشند. چیز عجیب آنست که در کشوری که حداقل صد تن خود را «استاد علم اقتصاد» میخوانند مردم از پیشِ پا افتادهترین دانستنیهای زندگی ناآگاه میباشند. و تاجران و بازاریان بجای خود ، وزیرانشان سادهترین دانستنیها را نمیدانند.
دوباره مینویسم : ما بسیار دوست میداریم که آقایان هر ایرادی به گفتههای ما دارند بنویسند.
پایان
———————————
📣 خوانندگان توانند با نواختن بر 💬 پیام خود را در این زمینه بنویسند. بکوشند نوشتهشان تا تواند بود کوتاه و با دلیل توأم بوده ، خواست از آن روشنی مطلب و حقیقت باشد.
🌸
🖌 احمد کسروی
📝 گفتار ششم : هر کسی میتواند به اندازهی لیاقت و کوشش خود از زندگانی برخوردار شود. (شش از شش)
ما سخنان خود را در این دفتر یاد کرده و به هر کدام دلیل یا دلیلها نوشتهایم. در اینجا نیز آنها را در چند جمله کوتاه میکنیم. ما میگوییم :
بیکاری و گدایی و مفتخوری ، و همچنین کارهای بیهودهای که به راه افتادن کار اجتماع کمکی نمیکند ، مشروع نیست و باید از آنها جلوگیری شود.
کار و کسب برای راه افتادن کار اجتماع است ، برای سودجویی و پولاندوزی و یا روزی خوردن نیست. همه باید کار و کسب را به این معنی بشناسند و به این معنی دنبال کنند.
پول وسیلهی معاوضه است و ثروت نیست.
طلا و نقره بیش از ارزش فلزی خود ارزشی ندارد.
اسکناس خودش پولست و ارزش آن از پذیرش مردم و از قانونست ، از پشتوانهی طلا و نقرهی بانکی نیست.
منشاء زندگی زمین و آب و هوا و آفتابست. آنچه مردمی باید داشته باشند اینها و نیروهای بدنی و مغزی ایشانست. مردم ایران که خود را فقیر میشمارند از ثروتمندترین ملتهایند.
زمین برای کشت کردن است و مالک زمین کسی است که آن را میکارد.
اجاره دادن زمین نامشروع است.
رباخواری نامشروع است.
باید ارزش هر کاری را در نظر گرفت و برای مزدها اندازه تعیین کرد.
باید برای سرمایهها اندازه تعیین کرد.
باید ماشینها را کوچك کرد و بکار انداختن ماشینهای بزرگ را جز بدولت یا به شرکتها اجازه نداد.
پس از همهی اینها میگوییم : زندگانی مبارزه نیست و نباید زندگانی را مبارزه دانست. آن زندگانی چهارپایان و درندگان است که باید از روی مبارزه پیش برود. آفریدگار به آدمی احساسات دیگری به نام نیکخواهی و آبادیدوستی و حقیقتجویی و عدالتخواهی داده که میتواند زندگانیش از روی اینها باشد. به او خرد (عقل) داده که میتواند در زندگانی راهنمای خود بگیرد. میانهی آدمی با جانوران فرق بسیار است.
اینها خلاصهی گفتههای ماست. ما بسیار دوست داریم که آقایان درسخواندگان (بویژه آنها كه درس اقتصاد) خواندهاند اگر ایرادهایی به فکرشان میرسد بنویسند که اگر ما نیز نوشتههای ایشان را با دلیل دیدیم قبول خواهیم کرد.
این به آقایان ایراد بزرگیست که خودشان به هیچ کاری نمیپردازند و میخواهند دیگری هم نپردازد و تنها به آن بس میکنند که خود را «دکتر اقتصاد» نامند و فخر بفروشند. چیز عجیب آنست که در کشوری که حداقل صد تن خود را «استاد علم اقتصاد» میخوانند مردم از پیشِ پا افتادهترین دانستنیهای زندگی ناآگاه میباشند. و تاجران و بازاریان بجای خود ، وزیرانشان سادهترین دانستنیها را نمیدانند.
دوباره مینویسم : ما بسیار دوست میداریم که آقایان هر ایرادی به گفتههای ما دارند بنویسند.
پایان
———————————
📣 خوانندگان توانند با نواختن بر 💬 پیام خود را در این زمینه بنویسند. بکوشند نوشتهشان تا تواند بود کوتاه و با دلیل توأم بوده ، خواست از آن روشنی مطلب و حقیقت باشد.
🌸
آیا سخنان بالا را آگاه کننده و راست یافتید؟
Anonymous Poll
88%
آری
13%
نه
0%
نه ، علتش را برایتان مینویسم.
📖 کتاب «بدبختیهای توده و ریشهی آن»
🔸 6ـ آزادی یا هرج و مرج ، هوچیگری یا کوشش سیاسی؟! (دو از دو)
🖌 احمد کسروی
این زمان ده سال بیشتر ، از آغاز جنبش مشروطه میگذشت. در آن ده سال بیشتر ، کمکم در تهران کسانی پیدا شده بودند که شیوهی سود جستن و پول درآوردن را ـ از راه دستهبندی و روزنامهنویسی و هیاهو و دخالت در کار کابینهها و هواداری از این وزیر و از آن وزیر و مانند اینها ـ نیک یاد گرفته بودند.
در آن ده سال و بیشتر ، این قبیل سودجویان از این شهر و از آن شهر بتهران آمده و در اینجا مانده و کمکم یک دستهی بزرگی شده بودند.
بسیاری از نمایندگان پارلمان از شهرها بتهران آمده و پس از پایان دورهی وکالت بازنگشته و در اینجا مانده و از آن راهی که گفتیم بپولاندوزی و خوشگذرانی پرداخته بودند. این کسان را در آن زمان «هوچی» نامیدهاند ما نیز به همان نام میخوانیم.
آزادیخواهان غیرتمند و جانفشان از میان رفته و این هوچیان جای آنان را گرفته بودند.
در این میان در سال1296 شورش[= انقلاب] روسیه رخ داد ، و این شورش بزرگ که در همهی جهان تکانی پدید آورد در ایران نتیجهاش این شد که دولت بیکبار ناتوان گردید و در همه جا آزادیخواهان ـ یا بهتر گویم سرجنبانان بتکان آمدند و به یک رشته کارها پرداختند.
چنانکه گفتیم در تهران میدان برای این هوچیان باز مانده بود و اینان از پیشامد استفاده جسته به یک رشته کارهای ناستودهای شروع کردند.
از همان آغاز شورش روسیه تا هنگامی که رضاشاه رشتهی اختیارات کشور را بدست گرفت ، که نزدیک به ده سال است یک دورهی خاصی از تاریخ ایران میباشد و در این یک دوره این هوچیان یک عامل مؤثری در کشور بودند و آسیبهای بزرگی رسانیدند.
من اگر کارهای اینان را بنویسم باید یک کتاب جداگانه پردازم. در اینجا بیآنکه از کسی نامی برم بیاد دو رشته از کارهای ننگین ایشان میپردازم :
نخست : اینان دخالت در سیاست (یا بهتر بگویم هوچیگری) را پیشهای برای خود گرفته از آن راه نان میخوردند ، بلکه دارایی میاندوختند. هر نخستوزیری که میخواست کابینه تشکیل دهد میبایست پولی درمیان اینان تقسیم کند و بکسانی از آنان در ادارات کار دهد ، وگرنه بهیاهو پرداخته نمیگزاردند کابینه پا گیرد و بکار پردازد.
این یک رسمیشده بود و خود وزیران بآن عادت داشتند و دادن پول سختشان نمیآمد. بلکه اگر کسی میخواست کابینه درست کند خود از پی اینان میفرستاد و نوید پول میداد و برای برانداختن کابینهی حاضر بکارشان وامیداشت. این معاملهی رایجی بود.
از اینرو یک کابینه نمیتوانست بیش از دو یا سه ماهی دوام کند. زیرا اینان پولی را که میگرفتند و میخوردند و تمام میکردند ، بایستی اسبابی فراهم کنند که دوباره پول گیرند. از اینرو بایستی بسراغ یک خریدار تازهای روند و یا او بسراغ اینان بیاید.
اینکه نوشتیم که در بیست و چند سال پیش چون در یک سال چهار کابینه عوض شد آنها را «کابینههای چهار فصلی» نامیدند ، یکی از علل آنها دخالت همین دستهی هوچیان بوده.
از اینان در این زمینهها کارهای بسیار زشتتری هم سرزده که میبینم اگر بنویسم بغیرت ایرانیگریم خواهد برخورد و اینست خامه را نگه میدارم ـ از آنسوی برای آنکه گفتههایم بیکبار بیدلیل نباشد تنها یک داستانی را یاد میکنم.
از رضاشاه پهلوی یادداشتهایی در دست است که خود اسناد گرانبهاییست.
در آن یادداشتها از بسیاری از این هوچیان نام برده و خیانتهایی را که از هر یکی سرزده ذکر کرده از جمله دربارهی یکی از آنان چنین مینویسد :
«این مرد طماع در داستان جمهوریت بنزد من آمد و پول خواست. من چون ندادم رفت پیش محمدحسنمیرزا و از او پولی گرفت و با من بمخالفت پرداخت».
در همان یادداشتها یک تلگراف رمزی را که محمدحسنمیرزا ببرادرش احمدشاه فرستاد و کلیدش بدست افتاد و کشف گردیده نقل میکند.
احمدشاه در پاریس بوده محمدحسنمیرزا باو تلگراف میکند : «سیهزار تومان که فرستادید و باطرافیان ... دادیم کمست. اینها بطمع پول برای ما کار میکنند. زود حوالهی دیگری بفرستید».
این یک نمونهای از کارهای آن ناکسانست. نیک بیندیشید که یک مردی[سردار سپه] در کشور پیدا گردیده و میخواهد رئیس جمهوری باشد ، و یک جنبشی در توده بنام این موضوع پدید آمده. آیا یک ایرانی چه باید کند؟... نه آنست که اگر آن را بسود توده میداند باید یاری کند ، و اگر نمیداند باید به جلوگیری پردازد؟!..
ببینید تا چه اندازه بیشرمیست که در چنان پیشامدی کسانی تنها در اندیشهی پول گرفتن باشند و رو باینسو و آنسو آورده آشکاره پول بخواهند.
آیا میتوان پنداشت که رضاشاه تهمت زده؟!.. آیا میتوان گفت که دروغ باو بسته؟!. من از رضاشاه هواداری نمیکنم. ولی بآن جایگاه باور نکردنیست که به یک هوچی پست تهمت بندد. رضاشاه را اگرهم بد بدانیم چنین گمانی باو نخواهیم برد.
👇
🔸 6ـ آزادی یا هرج و مرج ، هوچیگری یا کوشش سیاسی؟! (دو از دو)
🖌 احمد کسروی
این زمان ده سال بیشتر ، از آغاز جنبش مشروطه میگذشت. در آن ده سال بیشتر ، کمکم در تهران کسانی پیدا شده بودند که شیوهی سود جستن و پول درآوردن را ـ از راه دستهبندی و روزنامهنویسی و هیاهو و دخالت در کار کابینهها و هواداری از این وزیر و از آن وزیر و مانند اینها ـ نیک یاد گرفته بودند.
در آن ده سال و بیشتر ، این قبیل سودجویان از این شهر و از آن شهر بتهران آمده و در اینجا مانده و کمکم یک دستهی بزرگی شده بودند.
بسیاری از نمایندگان پارلمان از شهرها بتهران آمده و پس از پایان دورهی وکالت بازنگشته و در اینجا مانده و از آن راهی که گفتیم بپولاندوزی و خوشگذرانی پرداخته بودند. این کسان را در آن زمان «هوچی» نامیدهاند ما نیز به همان نام میخوانیم.
آزادیخواهان غیرتمند و جانفشان از میان رفته و این هوچیان جای آنان را گرفته بودند.
در این میان در سال1296 شورش[= انقلاب] روسیه رخ داد ، و این شورش بزرگ که در همهی جهان تکانی پدید آورد در ایران نتیجهاش این شد که دولت بیکبار ناتوان گردید و در همه جا آزادیخواهان ـ یا بهتر گویم سرجنبانان بتکان آمدند و به یک رشته کارها پرداختند.
چنانکه گفتیم در تهران میدان برای این هوچیان باز مانده بود و اینان از پیشامد استفاده جسته به یک رشته کارهای ناستودهای شروع کردند.
از همان آغاز شورش روسیه تا هنگامی که رضاشاه رشتهی اختیارات کشور را بدست گرفت ، که نزدیک به ده سال است یک دورهی خاصی از تاریخ ایران میباشد و در این یک دوره این هوچیان یک عامل مؤثری در کشور بودند و آسیبهای بزرگی رسانیدند.
من اگر کارهای اینان را بنویسم باید یک کتاب جداگانه پردازم. در اینجا بیآنکه از کسی نامی برم بیاد دو رشته از کارهای ننگین ایشان میپردازم :
نخست : اینان دخالت در سیاست (یا بهتر بگویم هوچیگری) را پیشهای برای خود گرفته از آن راه نان میخوردند ، بلکه دارایی میاندوختند. هر نخستوزیری که میخواست کابینه تشکیل دهد میبایست پولی درمیان اینان تقسیم کند و بکسانی از آنان در ادارات کار دهد ، وگرنه بهیاهو پرداخته نمیگزاردند کابینه پا گیرد و بکار پردازد.
این یک رسمیشده بود و خود وزیران بآن عادت داشتند و دادن پول سختشان نمیآمد. بلکه اگر کسی میخواست کابینه درست کند خود از پی اینان میفرستاد و نوید پول میداد و برای برانداختن کابینهی حاضر بکارشان وامیداشت. این معاملهی رایجی بود.
از اینرو یک کابینه نمیتوانست بیش از دو یا سه ماهی دوام کند. زیرا اینان پولی را که میگرفتند و میخوردند و تمام میکردند ، بایستی اسبابی فراهم کنند که دوباره پول گیرند. از اینرو بایستی بسراغ یک خریدار تازهای روند و یا او بسراغ اینان بیاید.
اینکه نوشتیم که در بیست و چند سال پیش چون در یک سال چهار کابینه عوض شد آنها را «کابینههای چهار فصلی» نامیدند ، یکی از علل آنها دخالت همین دستهی هوچیان بوده.
از اینان در این زمینهها کارهای بسیار زشتتری هم سرزده که میبینم اگر بنویسم بغیرت ایرانیگریم خواهد برخورد و اینست خامه را نگه میدارم ـ از آنسوی برای آنکه گفتههایم بیکبار بیدلیل نباشد تنها یک داستانی را یاد میکنم.
از رضاشاه پهلوی یادداشتهایی در دست است که خود اسناد گرانبهاییست.
در آن یادداشتها از بسیاری از این هوچیان نام برده و خیانتهایی را که از هر یکی سرزده ذکر کرده از جمله دربارهی یکی از آنان چنین مینویسد :
«این مرد طماع در داستان جمهوریت بنزد من آمد و پول خواست. من چون ندادم رفت پیش محمدحسنمیرزا و از او پولی گرفت و با من بمخالفت پرداخت».
در همان یادداشتها یک تلگراف رمزی را که محمدحسنمیرزا ببرادرش احمدشاه فرستاد و کلیدش بدست افتاد و کشف گردیده نقل میکند.
احمدشاه در پاریس بوده محمدحسنمیرزا باو تلگراف میکند : «سیهزار تومان که فرستادید و باطرافیان ... دادیم کمست. اینها بطمع پول برای ما کار میکنند. زود حوالهی دیگری بفرستید».
این یک نمونهای از کارهای آن ناکسانست. نیک بیندیشید که یک مردی[سردار سپه] در کشور پیدا گردیده و میخواهد رئیس جمهوری باشد ، و یک جنبشی در توده بنام این موضوع پدید آمده. آیا یک ایرانی چه باید کند؟... نه آنست که اگر آن را بسود توده میداند باید یاری کند ، و اگر نمیداند باید به جلوگیری پردازد؟!..
ببینید تا چه اندازه بیشرمیست که در چنان پیشامدی کسانی تنها در اندیشهی پول گرفتن باشند و رو باینسو و آنسو آورده آشکاره پول بخواهند.
آیا میتوان پنداشت که رضاشاه تهمت زده؟!.. آیا میتوان گفت که دروغ باو بسته؟!. من از رضاشاه هواداری نمیکنم. ولی بآن جایگاه باور نکردنیست که به یک هوچی پست تهمت بندد. رضاشاه را اگرهم بد بدانیم چنین گمانی باو نخواهیم برد.
👇
از این گذشته ما خود آن کسان را میشناسیم. ما خود میدانیم که کارشان این بوده و برای پول گرفتن بوسیلههای بسیار زشتتر از این دست میزدهاند.
همان کسی را که رضاشاه مینویسد ، او خود گفتاری در یکی از روزنامههای آن زمان نوشته بمناسبتی چنین میگوید :
«بعضی بمن میگویند از سیاست برکنار باش. ولی من این را صلاح نمیدانم. زیرا ادیبالممالک چون از سیاست دست برداشت از گرسنگی مرد».
همین دو جمله کافیست که او را بشناسید. نخست ببینید سیاست چه چیز را میگوید.
ادیبالممالک یک شاعری بود این را ستایش میکرد و پول میگرفت و آن را هجو میکرد و پول میگرفت. این رفتار زشت یا هوچیگری او را دخالت در سیاست میشمارد. دوم دخالت در سیاست را یک کسبی میداند و آشکاره میگوید : اگر دست بردارم گرسنه خواهم ماند.
دوم : اینان حزب یا جمعیت درست کردن را یک بازیچهای گردانیدند. نخست در ایران حزب بزرگی بود (حزب دمکرات) ، و چون آنان را تندرو میشماردند یک دسته در برابر آنان خود را «اعتدالی» مینامیدند. ولی در زمان این هوچیان آن ترتیب هم بهم خورد و بسیاری از آنان نظیرهسازی کرده خود حزبهایی پدید آوردند و کمکم این کار رواج گرفته تا بآنجا رسید که حزبسازی از آسانترین کارها شمرده شد که هر کسی همینکه میخواست ، با چند تن از آشنایان فراهم نشسته یک جملهای را بهم بافته و آن را «مرامنامه» مینامیدند و یک نامی بروی خود گزارده یک مهری نیز میکندند و با این چند مقدمهای حزبی پدید میآوردند.
کمکم کار به رسوایی کشیده و نامهای موهون بسیاری از «کمیتهی آهن» و «تجدد ایران» و «جامعهی تبلیغ» و «دمکرات نصرت» و «دمکرات مستقل» و «کمیتهی اتحاد شرق» و «اتحاد بشر» و «اصلاحطلبان» و بسیار مانند اینها بیرون ریخت.
اساساً حزبسازی یک افزاری در دست هوسبازان و طمعکاران گردید. مثلاً فلانالسلطنه یا بهمانالدوله میخواست نخستوزیر گردد و میفرستاد یکی از سردستگان هوچیان را بنزد خود میخواند و با او بشور مینشست که از چه راه وارد شود و آن سردسته پاسخ داده چنین میگفت :
«باید یک حزبی درست کنیم». این یکی از کارهای رایج آنزمان بود و بسیاری از وزیران برای خود حزبی میساختند.
این زمان ، صد یک مردم نمیدانستند حزب برای چیست و چه نتیجهای را از آن باید خواست و از چه راهی باید پیش رفت. شما اگر پرسشی در این زمینهها از ایشان میکردید پاسخی نمیتوانستند داد. تنها چون شنیده بودند در اروپا حزبهایی هست و از آنسوی حزب دمکرات را که بازمانده از زمان پیش بود میدیدند ، بتقلید آنها حزبها میساختند.
مثلاً در تبریز چون دمکراتها بودند (پس از شورش روسیه دوباره برپا شده بود) یک دستهی دیگری خود را «سوسیال» خواندند ، باز گروهی نام «دیمکرات نصرت» روی خود گزاردند. شنیدنیست که اسماعیلآقا یا سیمقو کرد معروف[که سالها در شهرهای آذربایجان به تاراجگری و خونریزی سرگرم بود و گردن از فرمان دولتهای مرکزی کشیده با سپاهیان دولت میجنگید] از این حزب بوده است و من نامههای او را که بکمیتهی حزب در تبریز نوشته در دست میدارم.
خواهند پرسید : این حزبها که تشکیل مییافت به چه کار میپرداختند؟.. میگویم : جز باین نمیپرداختند که با حزبهای دیگر همچشمی و دشمنی نمایند و در نشستهای خود یا در روزنامهها بدگویی از یکدیگر نمایند ، و اگر توانستند خود و بستگانشان را در ادارات جا دهند ، و گاهی یک ورق «بیاننامه» نشر کنند ، یا در جایی گرد آمده «میتینغ» [=گردهمایی] دهند ، بیایند و بروند ، هفتهای دو سه روز گرد هم آیند و نشست برپا کرده بگویند و بشنوند ، و بر سر چیزهای بیهوده باهم مجادله نمایند ، و بدینسان چند ماهی بسر برده ، و از بیمقصدی و بیکاری کمکم سست گردیده رو بتفرقه گزارند ، و از حزب جز تابلوی سیاهش بازنماند. اینهاست کارهایی که احزاب سیاسی بآن میپرداختند.
اینان آنچه هیچگاه نمیاندیشیدند و بدیده نمیگرفتند نیازمندیهای کشور بود. شما ببینید در ایران «سوسیالیسم» چه تناسب داشت؟!.. در کشوری که نه کارخانهها بود و نه گروههای کارگران ، مرام «سوسیالیسم» چه پیشرفت توانستی کرد؟!.. شگفتتر از همه آنست که در این حزب سوسیال چند تن از دیهداران عضویت داشتند. اینان از دمکراتها رنجیده و باین حزب که در برابر آن برپا شده بود گراییده و مرامنامهاش را که آشکاره بزیانشان بود نخوانده بودند.
👇
همان کسی را که رضاشاه مینویسد ، او خود گفتاری در یکی از روزنامههای آن زمان نوشته بمناسبتی چنین میگوید :
«بعضی بمن میگویند از سیاست برکنار باش. ولی من این را صلاح نمیدانم. زیرا ادیبالممالک چون از سیاست دست برداشت از گرسنگی مرد».
همین دو جمله کافیست که او را بشناسید. نخست ببینید سیاست چه چیز را میگوید.
ادیبالممالک یک شاعری بود این را ستایش میکرد و پول میگرفت و آن را هجو میکرد و پول میگرفت. این رفتار زشت یا هوچیگری او را دخالت در سیاست میشمارد. دوم دخالت در سیاست را یک کسبی میداند و آشکاره میگوید : اگر دست بردارم گرسنه خواهم ماند.
دوم : اینان حزب یا جمعیت درست کردن را یک بازیچهای گردانیدند. نخست در ایران حزب بزرگی بود (حزب دمکرات) ، و چون آنان را تندرو میشماردند یک دسته در برابر آنان خود را «اعتدالی» مینامیدند. ولی در زمان این هوچیان آن ترتیب هم بهم خورد و بسیاری از آنان نظیرهسازی کرده خود حزبهایی پدید آوردند و کمکم این کار رواج گرفته تا بآنجا رسید که حزبسازی از آسانترین کارها شمرده شد که هر کسی همینکه میخواست ، با چند تن از آشنایان فراهم نشسته یک جملهای را بهم بافته و آن را «مرامنامه» مینامیدند و یک نامی بروی خود گزارده یک مهری نیز میکندند و با این چند مقدمهای حزبی پدید میآوردند.
کمکم کار به رسوایی کشیده و نامهای موهون بسیاری از «کمیتهی آهن» و «تجدد ایران» و «جامعهی تبلیغ» و «دمکرات نصرت» و «دمکرات مستقل» و «کمیتهی اتحاد شرق» و «اتحاد بشر» و «اصلاحطلبان» و بسیار مانند اینها بیرون ریخت.
اساساً حزبسازی یک افزاری در دست هوسبازان و طمعکاران گردید. مثلاً فلانالسلطنه یا بهمانالدوله میخواست نخستوزیر گردد و میفرستاد یکی از سردستگان هوچیان را بنزد خود میخواند و با او بشور مینشست که از چه راه وارد شود و آن سردسته پاسخ داده چنین میگفت :
«باید یک حزبی درست کنیم». این یکی از کارهای رایج آنزمان بود و بسیاری از وزیران برای خود حزبی میساختند.
این زمان ، صد یک مردم نمیدانستند حزب برای چیست و چه نتیجهای را از آن باید خواست و از چه راهی باید پیش رفت. شما اگر پرسشی در این زمینهها از ایشان میکردید پاسخی نمیتوانستند داد. تنها چون شنیده بودند در اروپا حزبهایی هست و از آنسوی حزب دمکرات را که بازمانده از زمان پیش بود میدیدند ، بتقلید آنها حزبها میساختند.
مثلاً در تبریز چون دمکراتها بودند (پس از شورش روسیه دوباره برپا شده بود) یک دستهی دیگری خود را «سوسیال» خواندند ، باز گروهی نام «دیمکرات نصرت» روی خود گزاردند. شنیدنیست که اسماعیلآقا یا سیمقو کرد معروف[که سالها در شهرهای آذربایجان به تاراجگری و خونریزی سرگرم بود و گردن از فرمان دولتهای مرکزی کشیده با سپاهیان دولت میجنگید] از این حزب بوده است و من نامههای او را که بکمیتهی حزب در تبریز نوشته در دست میدارم.
خواهند پرسید : این حزبها که تشکیل مییافت به چه کار میپرداختند؟.. میگویم : جز باین نمیپرداختند که با حزبهای دیگر همچشمی و دشمنی نمایند و در نشستهای خود یا در روزنامهها بدگویی از یکدیگر نمایند ، و اگر توانستند خود و بستگانشان را در ادارات جا دهند ، و گاهی یک ورق «بیاننامه» نشر کنند ، یا در جایی گرد آمده «میتینغ» [=گردهمایی] دهند ، بیایند و بروند ، هفتهای دو سه روز گرد هم آیند و نشست برپا کرده بگویند و بشنوند ، و بر سر چیزهای بیهوده باهم مجادله نمایند ، و بدینسان چند ماهی بسر برده ، و از بیمقصدی و بیکاری کمکم سست گردیده رو بتفرقه گزارند ، و از حزب جز تابلوی سیاهش بازنماند. اینهاست کارهایی که احزاب سیاسی بآن میپرداختند.
اینان آنچه هیچگاه نمیاندیشیدند و بدیده نمیگرفتند نیازمندیهای کشور بود. شما ببینید در ایران «سوسیالیسم» چه تناسب داشت؟!.. در کشوری که نه کارخانهها بود و نه گروههای کارگران ، مرام «سوسیالیسم» چه پیشرفت توانستی کرد؟!.. شگفتتر از همه آنست که در این حزب سوسیال چند تن از دیهداران عضویت داشتند. اینان از دمکراتها رنجیده و باین حزب که در برابر آن برپا شده بود گراییده و مرامنامهاش را که آشکاره بزیانشان بود نخوانده بودند.
👇