🔶 گلچینی از کتاب پلوتارخ بخش یکم
دیباچه ـ تکهی 1
🔸 يكى از باستانترين علوم تاريخ را بايد شمرد. «داستانها و سرگذشتهاى گذشتگان را نگهداشتن» كه ما آن را تاريخ مىناميم رسميست كه آدميان از باستانترين زمانها داشتهاند. ليكن تا قرنهاى بسياری يگانه راه اين كار بياد سپردن و زبان بزبان بازگفتن بوده كه هر حادثهي شگفتى كه روى مىداده قرنها آن را سینه بسینه نگهداشته زبان بزبان بازمیگفتهاند. شاید هم کسانی آن را پيشهي خود ساخته از اين راه روزى درمىيافتهاند ، چنانكه نمونههاى آن تا زمان ما بازمانده.(1) تاريخهايى كه در دست ما هست در بسيارى از آنها گفتگو از زمانهايى مىشود كه خط در ميان نبوده و كسى تاريخ را نمىنوشته و ناگزير است كه كسانى آن داستانها را گرد آورده و نگاه مىداشتهاند تا بزمانهاى ديرتر رسانيدهاند و اين خود دليل آنست كه ما گفتيم.
ولى اين كار (سينه بسينه نگاهداشتن داستانها و زبان بزبان گفتن آنها) خود راهى براى پيدايش افسانهها بوده و از اين راه همهي داستانهاى تاريخى مبدل بافسانه مىشده. چه اين در سرشت آدمى است كه در بازگفتن هر چيزى بىاختيار تغیيرهايى در آن مىدهد و شاخ و برگهايى بر آن مىبندد و چه فراوان كسانى كه از دروغبافى نيز بازنمىايستند و خبرهاى درازى از خود پديد مىآورند. از اينجا تاريخ در آن قرنها حال زشتى داشته است.
شايد كسانى وسيلهي ديگرى بكار برده صورت برخى پيشامدهاى مهم را بر سنگى يا چوبى يا فلزى يا پوستى نقش كرده بنگهداشتن آن مىكوشيدهاند. بويژه پادشاهان و فرمانروايان كه اين وسيله را بيشتر بكار مىبردهاند. ولى بايد دانست كه زبان نقش گنگ است و چندان سودى از آن برنمىخيزد وآنگاه چنان كارى در دسترس همهي مردم نبوده نيز هر حادثهاى درخور نقش كردن نيست.
امروز در كاوشهايى كه در ايران و ديگر جاها مىشود كوشكها و ساختمانهاى چند هزارساله بيرون مىآيد و صدها پيكره (صورت) و صدها تنديس (مجسمه) و هزارها و صدهزارها سفالابزار و ظرفهاى مسين و سيمين و زرين و مانندهاى اينها در دسترس ماست ولى چنانكه گفتيم چون زبان آنها گنگ است و جز اندك سودى بتاريخ نمىرساند و اگرچه كاوشگران و دانشمندان اروپايى از اين يادگارهاى قرنهاى باستان مطالب دور و درازی درمییابند و از کیش و آیین مردمان گذشتهی باستان گرفته تا رسم عروسيها و سوگواريهاى آنان در زمينهي هر كدام آگاهيهايى مىدهند و كتابها در اين زمينهها پرداختهاند ليكن انصاف را بيشتر اين آگاهيها جز پندار و انگار نيست كه نمىتوان بآنها اعتماد نمود. مگر در جايى كه نوشتههايى نيز بدست بيايد و راه بخواندن و فهميدن آنها يافته شود كه در آن حال مطالب روشن و استوارى فهميده خواهد شد.
كوتاهسخن : پيشرفت فن تاريخ را از زمانى بايد گرفت كه خط اختراع يافته و چيزنويسى رواج گرفته است و نوشتن را بايد يگانه وسيلهي فهم تاريخنويسى دانست. از اينجاست كه هر مردمى كه رواج خط در ميان آنان زودتر بوده تاريخ ايشان به همان اندازه كهنتر خواهد بود. مگر آنكه پيشامدهايى كتابهاى تاريخى آن مردم را از ميان برده باشد.
پابرگیها :
1ـ در آذربايجان اين رسم معروف است كه هر حادثهی شگفتى كه روى مىدهد مثلاً جوانى دل به زنى باخته راز او از پرده بيرون مىافتد و جانفشانيها ازو ديده مىشود يا كسى در جنگ يا در هر پيشامد ديگرى دليرى از خود مىنمايد كسانى بیدرنگ آن حادثه را بشيوهی عاميانه خود بشعر درآورده در بزمها و قهوهخانهها با آواز و سرنا مىخوانند. اين كسان را در تبريز «عاشق» مىخوانند و تا بيست و سى سال پيش دستهی معروفى بودند ولى رفتهرفته كمتر شدهاند. بايد دانست كه اصل اين رسم در ارمنستان بوده و از آنجا به آذربايجان رسيده. زيرا در ارمنستان اين كار بسيار معروفتر بوده و رواج بسيارى داشته كه صدها كس از اين راه روزى مىخوردهاند و راه و رسمى براى خود داشتهاند. برخى داستانها از اينگونه شهرت بسيار دارد كه چاپ يافته. از جمله داستان كوراغلى و اصلى و كرم كه هم در ارمنى و هم در تركى چاپ شده است. پيداست كه اين رسم يادگار و نمونهی كار آن كسان بسيارى است كه در زبانهاى باستان پيشهي تاريخسرايى داشتهاند.
دیباچه ـ تکهی 1
🔸 يكى از باستانترين علوم تاريخ را بايد شمرد. «داستانها و سرگذشتهاى گذشتگان را نگهداشتن» كه ما آن را تاريخ مىناميم رسميست كه آدميان از باستانترين زمانها داشتهاند. ليكن تا قرنهاى بسياری يگانه راه اين كار بياد سپردن و زبان بزبان بازگفتن بوده كه هر حادثهي شگفتى كه روى مىداده قرنها آن را سینه بسینه نگهداشته زبان بزبان بازمیگفتهاند. شاید هم کسانی آن را پيشهي خود ساخته از اين راه روزى درمىيافتهاند ، چنانكه نمونههاى آن تا زمان ما بازمانده.(1) تاريخهايى كه در دست ما هست در بسيارى از آنها گفتگو از زمانهايى مىشود كه خط در ميان نبوده و كسى تاريخ را نمىنوشته و ناگزير است كه كسانى آن داستانها را گرد آورده و نگاه مىداشتهاند تا بزمانهاى ديرتر رسانيدهاند و اين خود دليل آنست كه ما گفتيم.
ولى اين كار (سينه بسينه نگاهداشتن داستانها و زبان بزبان گفتن آنها) خود راهى براى پيدايش افسانهها بوده و از اين راه همهي داستانهاى تاريخى مبدل بافسانه مىشده. چه اين در سرشت آدمى است كه در بازگفتن هر چيزى بىاختيار تغیيرهايى در آن مىدهد و شاخ و برگهايى بر آن مىبندد و چه فراوان كسانى كه از دروغبافى نيز بازنمىايستند و خبرهاى درازى از خود پديد مىآورند. از اينجا تاريخ در آن قرنها حال زشتى داشته است.
شايد كسانى وسيلهي ديگرى بكار برده صورت برخى پيشامدهاى مهم را بر سنگى يا چوبى يا فلزى يا پوستى نقش كرده بنگهداشتن آن مىكوشيدهاند. بويژه پادشاهان و فرمانروايان كه اين وسيله را بيشتر بكار مىبردهاند. ولى بايد دانست كه زبان نقش گنگ است و چندان سودى از آن برنمىخيزد وآنگاه چنان كارى در دسترس همهي مردم نبوده نيز هر حادثهاى درخور نقش كردن نيست.
امروز در كاوشهايى كه در ايران و ديگر جاها مىشود كوشكها و ساختمانهاى چند هزارساله بيرون مىآيد و صدها پيكره (صورت) و صدها تنديس (مجسمه) و هزارها و صدهزارها سفالابزار و ظرفهاى مسين و سيمين و زرين و مانندهاى اينها در دسترس ماست ولى چنانكه گفتيم چون زبان آنها گنگ است و جز اندك سودى بتاريخ نمىرساند و اگرچه كاوشگران و دانشمندان اروپايى از اين يادگارهاى قرنهاى باستان مطالب دور و درازی درمییابند و از کیش و آیین مردمان گذشتهی باستان گرفته تا رسم عروسيها و سوگواريهاى آنان در زمينهي هر كدام آگاهيهايى مىدهند و كتابها در اين زمينهها پرداختهاند ليكن انصاف را بيشتر اين آگاهيها جز پندار و انگار نيست كه نمىتوان بآنها اعتماد نمود. مگر در جايى كه نوشتههايى نيز بدست بيايد و راه بخواندن و فهميدن آنها يافته شود كه در آن حال مطالب روشن و استوارى فهميده خواهد شد.
كوتاهسخن : پيشرفت فن تاريخ را از زمانى بايد گرفت كه خط اختراع يافته و چيزنويسى رواج گرفته است و نوشتن را بايد يگانه وسيلهي فهم تاريخنويسى دانست. از اينجاست كه هر مردمى كه رواج خط در ميان آنان زودتر بوده تاريخ ايشان به همان اندازه كهنتر خواهد بود. مگر آنكه پيشامدهايى كتابهاى تاريخى آن مردم را از ميان برده باشد.
پابرگیها :
1ـ در آذربايجان اين رسم معروف است كه هر حادثهی شگفتى كه روى مىدهد مثلاً جوانى دل به زنى باخته راز او از پرده بيرون مىافتد و جانفشانيها ازو ديده مىشود يا كسى در جنگ يا در هر پيشامد ديگرى دليرى از خود مىنمايد كسانى بیدرنگ آن حادثه را بشيوهی عاميانه خود بشعر درآورده در بزمها و قهوهخانهها با آواز و سرنا مىخوانند. اين كسان را در تبريز «عاشق» مىخوانند و تا بيست و سى سال پيش دستهی معروفى بودند ولى رفتهرفته كمتر شدهاند. بايد دانست كه اصل اين رسم در ارمنستان بوده و از آنجا به آذربايجان رسيده. زيرا در ارمنستان اين كار بسيار معروفتر بوده و رواج بسيارى داشته كه صدها كس از اين راه روزى مىخوردهاند و راه و رسمى براى خود داشتهاند. برخى داستانها از اينگونه شهرت بسيار دارد كه چاپ يافته. از جمله داستان كوراغلى و اصلى و كرم كه هم در ارمنى و هم در تركى چاپ شده است. پيداست كه اين رسم يادگار و نمونهی كار آن كسان بسيارى است كه در زبانهاى باستان پيشهي تاريخسرايى داشتهاند.
🔶 چرا بازپس میگردیم؟..
🔸این توده تا از ریشه پاك نشود هیچ كوشش سود نخواهد داشت. آری رضاشاه به كارهایی برخاست ولی چون همه با زور فشار میبود نتیجهاش جز این نتوانستی بود.
🔸كسانی میگویند : این راه كه شما پیش گرفتهاید راه بسیار دوریست. میگویم : همانا كه نیك نیندیشیدهاید ، و خواست ما را نمیدانید.
🔸میگویند : از نكوهشها كه به شاعران و صوفیان میكنید ، و از خردهها كه به كیشها میگیرید بسیاری میرنجند.
میگویم : ما را از رنجش آنان چه باكست؟!. آنان اگر بخرد و پاكدرون بودندی از آمیغها نرنجیدندی ، و چون نیستند چه بهتر كه برنجند و از ما كناره جویند.
🔸این توده تا از ریشه پاك نشود هیچ كوشش سود نخواهد داشت. آری رضاشاه به كارهایی برخاست ولی چون همه با زور فشار میبود نتیجهاش جز این نتوانستی بود.
🔸كسانی میگویند : این راه كه شما پیش گرفتهاید راه بسیار دوریست. میگویم : همانا كه نیك نیندیشیدهاید ، و خواست ما را نمیدانید.
🔸میگویند : از نكوهشها كه به شاعران و صوفیان میكنید ، و از خردهها كه به كیشها میگیرید بسیاری میرنجند.
میگویم : ما را از رنجش آنان چه باكست؟!. آنان اگر بخرد و پاكدرون بودندی از آمیغها نرنجیدندی ، و چون نیستند چه بهتر كه برنجند و از ما كناره جویند.
cerã bãzpas migardim.pdf
73.8 KB
🔶 چرا بازپس میگردیم؟!..
🖌 احمد کسروی
🔷 (گفتاری از پرچم نیمهماهه)
🖌 احمد کسروی
🔷 (گفتاری از پرچم نیمهماهه)
🔶 سرچشمهی كارهاي آدمي مغز اوست
(بخش چهارم)
🔸جنبشهايي كه در تودهها گاهي پيدا شده و آنان را بجايگاه بلندي رسانيده هر يكي جز نتيجهي پيدايش مردان بخردي كه با راهنماييهاي خود تكاني بروانها و خردها دادهاند نبوده.
🔸چنانكه خوراكهاي ناسازگارِ هم «معده» را از كار اندازد آموزاكهاي ناسازگارِ هم فهم را بيكاره گرداند.
🔸شورشهاي انگليس و فرانسه در قرن هيجدهم و تكاني كه در سراسر اروپا پديد آورد و در همهي كشورها فرمانرواييهاي خودكامه را از ميان برده مشروطه و پارلمان را جانشين آن گردانيد ـ آيا جز نتيجهي راهنماييهاي مردان دانا و بخردي همچون ولتر و ديگران ميبوده؟!.
(بخش چهارم)
🔸جنبشهايي كه در تودهها گاهي پيدا شده و آنان را بجايگاه بلندي رسانيده هر يكي جز نتيجهي پيدايش مردان بخردي كه با راهنماييهاي خود تكاني بروانها و خردها دادهاند نبوده.
🔸چنانكه خوراكهاي ناسازگارِ هم «معده» را از كار اندازد آموزاكهاي ناسازگارِ هم فهم را بيكاره گرداند.
🔸شورشهاي انگليس و فرانسه در قرن هيجدهم و تكاني كه در سراسر اروپا پديد آورد و در همهي كشورها فرمانرواييهاي خودكامه را از ميان برده مشروطه و پارلمان را جانشين آن گردانيد ـ آيا جز نتيجهي راهنماييهاي مردان دانا و بخردي همچون ولتر و ديگران ميبوده؟!.
sarcewmeye kãrhãye ãdami maqze ust 4.pdf
75.2 KB
🔶 سرچشمهی كارهاي آدمي مغز اوست
(بخش چهارم)
🖌 احمد کسروی
🔷 (گفتاری از ماهنامهی پیمان)
(بخش چهارم)
🖌 احمد کسروی
🔷 (گفتاری از ماهنامهی پیمان)
Forwarded from پاکدینی ـ احمد کسروی
مايهی بدبختی ايرانيان انديشههای پراكندهايست كه در مغزها جا دارد.
اين انديشههای پريشان و گمراهست كه ارادهها را سست و خردها را بيكاره ميگرداند و مردم را بدينسان درمانده و بدبخت میسازد.
سپس دليل آورده گفتهايم : سرچشمهی كارهاي آدمی مغز اوست. مغز است كه بديگر عضوها فرمان ميدهد و آنها را بكار میاندازد.
از آنسوی مغز تابع انديشههاييست كه در آن جا ميگيرد. اين انديشههاست كه مغز را اداره ميكند.
پس از اين مقدمه گفتهايم باعث اينكه ايرانيها بدينسان سستاراده و بيچارهاند سخنان پراكندهی ضد هم ميباشد و مثل آورده گفتهايم : در اين توده از يكسو سروده میشود : «بجز از كشته ندروی» و از يكسو گفته میشود : «كه بر من و تو در اختيار نگشاده» يا گفته میشود : «گر زمين را به آسمان دوزی***ندهندت زياده از روزی».
امروز از يكسو ما ميخواهيم مردم را بكوشش واداريم و از يكسو كتابها پر است از تعليمات جبريگری.
از يكسو ما ميگوئيم : بايد كوشيد و كشور خود را نگه داشت و از يكسو كتابها پر است از اينكه با كوشش بجائی نتوان رسيد : «بخت و دولت بكاردانی نيست***جز بتأييد آسمانی نيست».
از يكسو ما ميگوييم : بايد در انديشهی نگهداری خاندانهای خود باشيم و بايد خطرهای احتمالی آينده را بديده گرفته درپی وسايل دفاع باشيم از سوي ديگر گوشها پر است با اين شعر و مانند آن : «اگر تيغ عالم بجنبد ز جای***نبّرد رگی تا نخواهد خدای».
ميگوييم : آيا باور كردنيست كه اين همه سخنان كه بنام جبريگری و اختيار نداری گفته شده بیاثر بماند؟!..
آيا باور كردنيست كه سخنانی كه ما بنام ميهنپرستی و كوشش مینويسيم اثر خود را بكند ولی اينها نكند؟!..
(پرچم روزانه شمارهی ۱۲۴)
اين انديشههای پريشان و گمراهست كه ارادهها را سست و خردها را بيكاره ميگرداند و مردم را بدينسان درمانده و بدبخت میسازد.
سپس دليل آورده گفتهايم : سرچشمهی كارهاي آدمی مغز اوست. مغز است كه بديگر عضوها فرمان ميدهد و آنها را بكار میاندازد.
از آنسوی مغز تابع انديشههاييست كه در آن جا ميگيرد. اين انديشههاست كه مغز را اداره ميكند.
پس از اين مقدمه گفتهايم باعث اينكه ايرانيها بدينسان سستاراده و بيچارهاند سخنان پراكندهی ضد هم ميباشد و مثل آورده گفتهايم : در اين توده از يكسو سروده میشود : «بجز از كشته ندروی» و از يكسو گفته میشود : «كه بر من و تو در اختيار نگشاده» يا گفته میشود : «گر زمين را به آسمان دوزی***ندهندت زياده از روزی».
امروز از يكسو ما ميخواهيم مردم را بكوشش واداريم و از يكسو كتابها پر است از تعليمات جبريگری.
از يكسو ما ميگوئيم : بايد كوشيد و كشور خود را نگه داشت و از يكسو كتابها پر است از اينكه با كوشش بجائی نتوان رسيد : «بخت و دولت بكاردانی نيست***جز بتأييد آسمانی نيست».
از يكسو ما ميگوييم : بايد در انديشهی نگهداری خاندانهای خود باشيم و بايد خطرهای احتمالی آينده را بديده گرفته درپی وسايل دفاع باشيم از سوي ديگر گوشها پر است با اين شعر و مانند آن : «اگر تيغ عالم بجنبد ز جای***نبّرد رگی تا نخواهد خدای».
ميگوييم : آيا باور كردنيست كه اين همه سخنان كه بنام جبريگری و اختيار نداری گفته شده بیاثر بماند؟!..
آيا باور كردنيست كه سخنانی كه ما بنام ميهنپرستی و كوشش مینويسيم اثر خود را بكند ولی اينها نكند؟!..
(پرچم روزانه شمارهی ۱۲۴)
🔶 کتاب فرهنگ چیست؟
گفتار سوم : از كار وارونه جز نتيجهی وارونه برنخيزد ، تکهی 1
🔸مردمي كه بشورش برخاسته با پادشاه خودكام ميجنگند و مشروطه ميخواهند ، اين جنگ و شورش معنايش آنست كه ميخواهند دست آن پادشاه را كوتاه گردانيده ، مردم خودشان كشور را راه برند. اينست در كشور مشروطه بايد هر يكي از جوان و پير ، زن و مرد ، توانگر و كمچيز ، و شهري و روستايي ، خود را پاسخده نگهداري آن كشور بشناسد و كوشش بآبادي آن را باياي خود بداند.
نتيجهی گفتههاي ما در گفتار گذشته آنست كه فرهنگ كه بايستي روانهاي جوانان را نيرومند گردانيده ، فهمها و خردهاي ايشان را بكار اندازد ، وارونهی آن را نتيجه داده روانهاي جوانان را هرچه ناتوانتر گردانيده ، خردها و فهمهاي آنان را بيكاره ميگرداند.
اكنون ميخواهيم بگوييم كه نتيجهی اين كار وزارت فرهنگ آن ميشود كه جواناني كه از دبيرستانها و دانشكدهها بيرون ميآيند و درميان توده زندگي آغاز ميكنند بيشتر ايشان (نه همگيشان) ، راهنماشان در زندگي جز هوس و خودخواهي نيست ، و اين خود زيان بس بزرگيست كه بايستي براي گفتگو از آن كتاب بزرگي نوشته شود ، ولي من ناچار خواهم بود در اينجا بكوتاهي سخن رانم.
وزارت فرهنگ چون يكسره بوارونهی باياي خود رفتار ميكند ، ناچاريست كه از كارش نتيجهی وارونه پديد آيد ، ناچاريست كه بجاي سود ، زيان در دست باشد. من اينك زمينه را روشن خواهم گردانيد :
سي و هشت سال پيش در ايران جنبش مشروطه خواهي پديد آمد و پس از كشاكشها و خونريزيها مشروطه در اين كشور پذيرفته گرديد. اين پيشامد براي ايران بسيار ارجمند ميبود. زيرا مشروطه بهترين گونه از گونههاي سررشتهداريست. چيزي كه هست مشروطه پذيرفتن يك كشور تنها با آن نيست كه يك قانون اساسي نوشته شود و يك پارلماني باز شود. براي پايدار گرديدن مشروطه در يك كشور ، بيش از همه ، بايد توده معني مشروطه را بفهمد و آن را بخواهد و خود را شايندهی آن گرداند. زندگاني در زير يوغ پادشاهان خودكام با زندگي آزاد در يك كشور مشروطه دوتاست. براي اين شايستگي ديگري ميخواهد. مردمي كه بشورش برخاسته با پادشاه خودكام ميجنگند و مشروطه ميخواهند ، اين جنگ و شورش معنايش آنست كه ميخواهند دست آن پادشاه را كوتاه گردانيده ، مردم خودشان كشور را راه برند. اينست در كشور مشروطه بايد هر يكي از جوان و پير ، زن و مرد ، توانگر و كمچيز ، و شهري و روستايي ، خود را پاسخده نگهداري آن كشور بشناسد و كوشش بآبادي آن را باياي خود بداند. چنانكه در معني ميهنپرستي گفتم بايد درميانه پيمان ورجاوندي بنام «[با]هم زيستن» باشد.
اينهاست معني مشروطه. ولي در ايران چون جنبش برخاست اين سخنان بميان نيامد. شورش مشروطهخواهي در ايران ، بيش از همه ، جنگ دادخواهي با ستمگري ميبود. اينست معني درست مشروطه بمردم فهمانيده نشد و هنوز پس از سي و هشت سال يكي از هزار مردم معني راست آن را نميداند.
از آنسوي ايرانيان چند هزار سال در زير يوغ پادشاهان زيسته كتابهاشان و دلهاشان پر از پندارهاي پست شاهپرستي و دستورهاي زيردستي و مانند اينها بود كه پس از مشروطه بايستي از ميان رود و بازنماند. يك تودهاي كه بزندگاني آزاد دمكراسي پا ميگزارند ، بايد انديشه و سهشهاي آنان نيز ديگر گردد.
از اينرو يكي از كارهايي كه بايستي در ايران انجام گيرد اين ميبود كه آن پندارهاي كهن زمانهاي گذشته از ميان رود و آن كتابها از دست مردم گرفته شود. مثلاً فردوسي خود مرد نيكي بوده ولي سخنان او كه بيش از همه ستايش پادشاهان خودكام و دربارهاي ايشانست در اين روزگار سراپا زيانست و بايستي از ميان برخيزد. از كتاب فردوسي تنها در زمينهی زبان ميشود سودجويي كرد.
هنوز اين فردوسيست كه خود مرد نيكي ميبوده ، چه رسد بديگران كه سراپا پستي و آلودگي ميبودهاند ، و گفتههاشان پر از ستايش شاهان خودكام و دستورهاي پست بردگي و زيردستيست.
يكي از ايشان نظاميست كه وزارت فرهنگ او را «حكيم نظامي» ميخواند. اين مرد چندان پست ميبوده كه زندگاني خود را با ستايش شاهان كوچك و بيارج زمان خود گذرانيده و بنامهاي ايشان مثنويها سروده ، و چاپلوسي و بيرگي را تا بآنجا رسانيده كه در برابر يك بهرامشاه كوچكي خود را سگ (بلكه كمتر از سگ) گردانيده و ازو استخوان خواسته است :
با فلك آن دم كه نشيني بخوان پيش من افكن قدري استخوان
كاخر لاف سگيت ميزنم دبدبهی بندگيت ميزنم
در ديدهی اين مرد بهرامشاه كه فرمانرواي يك شهر ارسنجان بيش نميبوده ، شبها با فلك همنشين ميشده و روزي بمردم ميبخشيده ، و اينست براي خود كه لاف سگي بهرامشاه را ميزد استخوان خواسته. تفو بر تو اي مردك پست بيرگ !..
همين مرد در ستايش پادشاهان خودكامه ميسرايد :
پيش خرد شاهي و پيغمبري چون دو نگينند به يك انگشتري
آن پادشاهان خودكام هوسباز با برانگيختگان خدا در يك شمار ميبودهاند !..
گفتار سوم : از كار وارونه جز نتيجهی وارونه برنخيزد ، تکهی 1
🔸مردمي كه بشورش برخاسته با پادشاه خودكام ميجنگند و مشروطه ميخواهند ، اين جنگ و شورش معنايش آنست كه ميخواهند دست آن پادشاه را كوتاه گردانيده ، مردم خودشان كشور را راه برند. اينست در كشور مشروطه بايد هر يكي از جوان و پير ، زن و مرد ، توانگر و كمچيز ، و شهري و روستايي ، خود را پاسخده نگهداري آن كشور بشناسد و كوشش بآبادي آن را باياي خود بداند.
نتيجهی گفتههاي ما در گفتار گذشته آنست كه فرهنگ كه بايستي روانهاي جوانان را نيرومند گردانيده ، فهمها و خردهاي ايشان را بكار اندازد ، وارونهی آن را نتيجه داده روانهاي جوانان را هرچه ناتوانتر گردانيده ، خردها و فهمهاي آنان را بيكاره ميگرداند.
اكنون ميخواهيم بگوييم كه نتيجهی اين كار وزارت فرهنگ آن ميشود كه جواناني كه از دبيرستانها و دانشكدهها بيرون ميآيند و درميان توده زندگي آغاز ميكنند بيشتر ايشان (نه همگيشان) ، راهنماشان در زندگي جز هوس و خودخواهي نيست ، و اين خود زيان بس بزرگيست كه بايستي براي گفتگو از آن كتاب بزرگي نوشته شود ، ولي من ناچار خواهم بود در اينجا بكوتاهي سخن رانم.
وزارت فرهنگ چون يكسره بوارونهی باياي خود رفتار ميكند ، ناچاريست كه از كارش نتيجهی وارونه پديد آيد ، ناچاريست كه بجاي سود ، زيان در دست باشد. من اينك زمينه را روشن خواهم گردانيد :
سي و هشت سال پيش در ايران جنبش مشروطه خواهي پديد آمد و پس از كشاكشها و خونريزيها مشروطه در اين كشور پذيرفته گرديد. اين پيشامد براي ايران بسيار ارجمند ميبود. زيرا مشروطه بهترين گونه از گونههاي سررشتهداريست. چيزي كه هست مشروطه پذيرفتن يك كشور تنها با آن نيست كه يك قانون اساسي نوشته شود و يك پارلماني باز شود. براي پايدار گرديدن مشروطه در يك كشور ، بيش از همه ، بايد توده معني مشروطه را بفهمد و آن را بخواهد و خود را شايندهی آن گرداند. زندگاني در زير يوغ پادشاهان خودكام با زندگي آزاد در يك كشور مشروطه دوتاست. براي اين شايستگي ديگري ميخواهد. مردمي كه بشورش برخاسته با پادشاه خودكام ميجنگند و مشروطه ميخواهند ، اين جنگ و شورش معنايش آنست كه ميخواهند دست آن پادشاه را كوتاه گردانيده ، مردم خودشان كشور را راه برند. اينست در كشور مشروطه بايد هر يكي از جوان و پير ، زن و مرد ، توانگر و كمچيز ، و شهري و روستايي ، خود را پاسخده نگهداري آن كشور بشناسد و كوشش بآبادي آن را باياي خود بداند. چنانكه در معني ميهنپرستي گفتم بايد درميانه پيمان ورجاوندي بنام «[با]هم زيستن» باشد.
اينهاست معني مشروطه. ولي در ايران چون جنبش برخاست اين سخنان بميان نيامد. شورش مشروطهخواهي در ايران ، بيش از همه ، جنگ دادخواهي با ستمگري ميبود. اينست معني درست مشروطه بمردم فهمانيده نشد و هنوز پس از سي و هشت سال يكي از هزار مردم معني راست آن را نميداند.
از آنسوي ايرانيان چند هزار سال در زير يوغ پادشاهان زيسته كتابهاشان و دلهاشان پر از پندارهاي پست شاهپرستي و دستورهاي زيردستي و مانند اينها بود كه پس از مشروطه بايستي از ميان رود و بازنماند. يك تودهاي كه بزندگاني آزاد دمكراسي پا ميگزارند ، بايد انديشه و سهشهاي آنان نيز ديگر گردد.
از اينرو يكي از كارهايي كه بايستي در ايران انجام گيرد اين ميبود كه آن پندارهاي كهن زمانهاي گذشته از ميان رود و آن كتابها از دست مردم گرفته شود. مثلاً فردوسي خود مرد نيكي بوده ولي سخنان او كه بيش از همه ستايش پادشاهان خودكام و دربارهاي ايشانست در اين روزگار سراپا زيانست و بايستي از ميان برخيزد. از كتاب فردوسي تنها در زمينهی زبان ميشود سودجويي كرد.
هنوز اين فردوسيست كه خود مرد نيكي ميبوده ، چه رسد بديگران كه سراپا پستي و آلودگي ميبودهاند ، و گفتههاشان پر از ستايش شاهان خودكام و دستورهاي پست بردگي و زيردستيست.
يكي از ايشان نظاميست كه وزارت فرهنگ او را «حكيم نظامي» ميخواند. اين مرد چندان پست ميبوده كه زندگاني خود را با ستايش شاهان كوچك و بيارج زمان خود گذرانيده و بنامهاي ايشان مثنويها سروده ، و چاپلوسي و بيرگي را تا بآنجا رسانيده كه در برابر يك بهرامشاه كوچكي خود را سگ (بلكه كمتر از سگ) گردانيده و ازو استخوان خواسته است :
با فلك آن دم كه نشيني بخوان پيش من افكن قدري استخوان
كاخر لاف سگيت ميزنم دبدبهی بندگيت ميزنم
در ديدهی اين مرد بهرامشاه كه فرمانرواي يك شهر ارسنجان بيش نميبوده ، شبها با فلك همنشين ميشده و روزي بمردم ميبخشيده ، و اينست براي خود كه لاف سگي بهرامشاه را ميزد استخوان خواسته. تفو بر تو اي مردك پست بيرگ !..
همين مرد در ستايش پادشاهان خودكامه ميسرايد :
پيش خرد شاهي و پيغمبري چون دو نگينند به يك انگشتري
آن پادشاهان خودكام هوسباز با برانگيختگان خدا در يك شمار ميبودهاند !..
🔶 گلچینی از کتاب پلوتارخ بخش یکم
دیباچه ـ تکهی 2
🔸 چنانكه اين حال ما ايرانيان است كه با آنكه از زمانهاى بسيار باستان خط در اين سرزمين ما رواج داشته كه سنگهاى بيستون و تخت جمشيد بر اين گفتهي ما گواه است وآنگاه همه مىدانيم كه آن پادشاهى پهناور مادان و هخامنشيان و روابطى كه اين فرمانروايان با پادشاهيهاى ديگر داشتهاند و هميشه نامهنويسيها مىكردهاند خود رواج خط را در اين كشور دربايست داشته است. با اين حال از دورههاى پيش از اسلامِ ايران هرگز كتابى كه ارزش تاريخى داشته باشد بدست ما نرسيده و اين خود از شگفتترين داستانهاست كه از آنهمه قرنها هرگز خبر درستى نزد خود ايرانيان پيدا نمىشده. نه اينكه كسى در ايران تاريخ ننوشته بوده بلكه ما آگاهى درستى داريم كه ايرانيان كتابهاى بسيارى در تاريخ داشتهاند ولى در نتيجهي حوادثى كه در اينجا مجال ياد آنها را نداريم از ميان رفته است.
اينست كه ما امروز ناگزيريم دست نياز بسوى مردمان باستان ديگرى كه با ايران همسايه بوده يا رابطههاى ديگرى داشتهاند دراز نماييم. از قبيل : يونانيان باستان و روميان غربى و بوزانتيان و ارمنيان و تازيان و هنديان و آسوريان و ديگران.
از جمله كتابهاى تاريخى كه از زمانهاى كهن بازمانده و امروز بدست ما رسيده كتابى است بنام «سرگذشتها» (زندگيها) تأليف پلوتارخ يونانى كه از مشهورترين كتابهاست.
پلوتارخ از سرزمين يونان برخاسته و در آن ميهن خود كه آنزمان يگانه سرزمين دانش و خرد شمرده مىشده درس خوانده و دانشهايى آموخته و چون آنزمان يونان جزو روم و دو سرزمين پيوسته بهم بوده پلوتارخ پس از ديرى از يونان به روم رفته و ساليانى در شهر رم پايتخت آنجا روز مىگزارده تا بار ديگر بميهن خود بازگشته است.
پلوتارخ نيمهي دوم از قرن نخستين تاريخ ميلادى و بيست سال از آغاز قرن دوم آن تاريخ را دريافته(1) و اين هنگام شش يا هفت قرن بوده كه آسيا و اروپا با هم درافتاده و جهان همچون دريا در تلاطم بوده : يونان و آن پيشرفت آيين مردمى در ميان آنان ، پادشاهى هخامنشى و آن لشكركشيهاى شگفتانگيز آن پادشاهان بر يونان و مصر ، الكساندر و آن پيشرفت تند او در آسيا ، پيدايش سلوكيان و اشكانيان ، برخاستن روم جهانگير و كشاكشهاى او با اشكانيان ـ اينها حوادث مهم تاريخى است كه پلوتارخ خبر آنها را شنيده و دانسته و صدها مردان سترگ تاريخى را مىشناخته است.
او با اين مايهي انبوه به تاريخنگارى برخاسته. در آن زمان فن تاريخ پيشرفتهايى كرده و حال بهتر و برترى داشته. تاريخنگاران هر حادثه را با همهي پيرامونها و گوشه و كنارهاى آن برشتهي نگارش كشيده تنها بياد حوادث بسنده نمىكردند بلكه از علت هر حادثه و مقدمات آن آغاز كرده با شرح نتيجه بپايان مىرسانیدند. بعبارت ديگر حادثه را بدانسان كه رویداده از آغاز بانجام رسانيده پا بپا پيروى از گزارش آن مىنمودند. اينگونه داستانسرايى بهترين و شيرينترين و سودمندترين شيوهي تاريخ است و تنها عيبى كه دارد دشوارى آن مىباشد. زيرا خود هر حادثهاى را كسان بسيارى مىدانند و مىتوان از هر كدام آنان پرسيده بدست آورد. ولى علت و مقدمه و خردهكاريهاى يك حادثه را تنها كسانى مىدانند كه دست اندر كار آن بوده يا آن را از نزديك تماشا كرده باشند و اينست كه تاريخنگار در راه دست يافتن باين خبرها با سختيها روبرو مىشود و چهبسا كه بچنان خبرهايى دسترس پيدا نكند. بويژه دربارهي حوادث دور و باستان كه كمتر مىتوان آگاهى از علت و مقدمات آنها بدست آورد. وآنگاه در چنين داستانى كه خردهكاريها و بخشهاى نهانى يك حادثه سروده مىشود راه افسانهبافى بازتر است و چهبسا كه تاريخنگار آلت اغراض افسانهبافان مىگردد.
تاريخ هرودت و كتاب کسنفون و ديگر اينگونه كتابهاى بازمانده از آن زمانها بهترين گواه باين گفتههاى ماست. زيرا اين كتابها از يكسوى با شيرينترين شيوهاى نگارش يافته و از سودمندترين كتابها مىباشد ، از سوى ديگر چه افسانههاى بیپايى كه در آنها مىتوان يافت.
بارى پلوتارخ نيز همان شيوهي تاريخسرايى را پيش گرفته. بلكه چون عنوان نگارشهاى او سرگذشت كسان تاريخى است نه سرودن حوادث تاريخ ، از اين جهت بيشتر از تاريخنگاران مجال آن شيرينكاريها را داشته است و از آنسوى تا آنجا كه ازو برمىآمده بتحقيق پرداخته و بجدا كردن داستانهاى راستين از افسانههاى دروغين كوشيده است.
پابرگیها :
1ـ از سال ۴۵ يا ۴۶ تا سال ١٢٠
دیباچه ـ تکهی 2
🔸 چنانكه اين حال ما ايرانيان است كه با آنكه از زمانهاى بسيار باستان خط در اين سرزمين ما رواج داشته كه سنگهاى بيستون و تخت جمشيد بر اين گفتهي ما گواه است وآنگاه همه مىدانيم كه آن پادشاهى پهناور مادان و هخامنشيان و روابطى كه اين فرمانروايان با پادشاهيهاى ديگر داشتهاند و هميشه نامهنويسيها مىكردهاند خود رواج خط را در اين كشور دربايست داشته است. با اين حال از دورههاى پيش از اسلامِ ايران هرگز كتابى كه ارزش تاريخى داشته باشد بدست ما نرسيده و اين خود از شگفتترين داستانهاست كه از آنهمه قرنها هرگز خبر درستى نزد خود ايرانيان پيدا نمىشده. نه اينكه كسى در ايران تاريخ ننوشته بوده بلكه ما آگاهى درستى داريم كه ايرانيان كتابهاى بسيارى در تاريخ داشتهاند ولى در نتيجهي حوادثى كه در اينجا مجال ياد آنها را نداريم از ميان رفته است.
اينست كه ما امروز ناگزيريم دست نياز بسوى مردمان باستان ديگرى كه با ايران همسايه بوده يا رابطههاى ديگرى داشتهاند دراز نماييم. از قبيل : يونانيان باستان و روميان غربى و بوزانتيان و ارمنيان و تازيان و هنديان و آسوريان و ديگران.
از جمله كتابهاى تاريخى كه از زمانهاى كهن بازمانده و امروز بدست ما رسيده كتابى است بنام «سرگذشتها» (زندگيها) تأليف پلوتارخ يونانى كه از مشهورترين كتابهاست.
پلوتارخ از سرزمين يونان برخاسته و در آن ميهن خود كه آنزمان يگانه سرزمين دانش و خرد شمرده مىشده درس خوانده و دانشهايى آموخته و چون آنزمان يونان جزو روم و دو سرزمين پيوسته بهم بوده پلوتارخ پس از ديرى از يونان به روم رفته و ساليانى در شهر رم پايتخت آنجا روز مىگزارده تا بار ديگر بميهن خود بازگشته است.
پلوتارخ نيمهي دوم از قرن نخستين تاريخ ميلادى و بيست سال از آغاز قرن دوم آن تاريخ را دريافته(1) و اين هنگام شش يا هفت قرن بوده كه آسيا و اروپا با هم درافتاده و جهان همچون دريا در تلاطم بوده : يونان و آن پيشرفت آيين مردمى در ميان آنان ، پادشاهى هخامنشى و آن لشكركشيهاى شگفتانگيز آن پادشاهان بر يونان و مصر ، الكساندر و آن پيشرفت تند او در آسيا ، پيدايش سلوكيان و اشكانيان ، برخاستن روم جهانگير و كشاكشهاى او با اشكانيان ـ اينها حوادث مهم تاريخى است كه پلوتارخ خبر آنها را شنيده و دانسته و صدها مردان سترگ تاريخى را مىشناخته است.
او با اين مايهي انبوه به تاريخنگارى برخاسته. در آن زمان فن تاريخ پيشرفتهايى كرده و حال بهتر و برترى داشته. تاريخنگاران هر حادثه را با همهي پيرامونها و گوشه و كنارهاى آن برشتهي نگارش كشيده تنها بياد حوادث بسنده نمىكردند بلكه از علت هر حادثه و مقدمات آن آغاز كرده با شرح نتيجه بپايان مىرسانیدند. بعبارت ديگر حادثه را بدانسان كه رویداده از آغاز بانجام رسانيده پا بپا پيروى از گزارش آن مىنمودند. اينگونه داستانسرايى بهترين و شيرينترين و سودمندترين شيوهي تاريخ است و تنها عيبى كه دارد دشوارى آن مىباشد. زيرا خود هر حادثهاى را كسان بسيارى مىدانند و مىتوان از هر كدام آنان پرسيده بدست آورد. ولى علت و مقدمه و خردهكاريهاى يك حادثه را تنها كسانى مىدانند كه دست اندر كار آن بوده يا آن را از نزديك تماشا كرده باشند و اينست كه تاريخنگار در راه دست يافتن باين خبرها با سختيها روبرو مىشود و چهبسا كه بچنان خبرهايى دسترس پيدا نكند. بويژه دربارهي حوادث دور و باستان كه كمتر مىتوان آگاهى از علت و مقدمات آنها بدست آورد. وآنگاه در چنين داستانى كه خردهكاريها و بخشهاى نهانى يك حادثه سروده مىشود راه افسانهبافى بازتر است و چهبسا كه تاريخنگار آلت اغراض افسانهبافان مىگردد.
تاريخ هرودت و كتاب کسنفون و ديگر اينگونه كتابهاى بازمانده از آن زمانها بهترين گواه باين گفتههاى ماست. زيرا اين كتابها از يكسوى با شيرينترين شيوهاى نگارش يافته و از سودمندترين كتابها مىباشد ، از سوى ديگر چه افسانههاى بیپايى كه در آنها مىتوان يافت.
بارى پلوتارخ نيز همان شيوهي تاريخسرايى را پيش گرفته. بلكه چون عنوان نگارشهاى او سرگذشت كسان تاريخى است نه سرودن حوادث تاريخ ، از اين جهت بيشتر از تاريخنگاران مجال آن شيرينكاريها را داشته است و از آنسوى تا آنجا كه ازو برمىآمده بتحقيق پرداخته و بجدا كردن داستانهاى راستين از افسانههاى دروغين كوشيده است.
پابرگیها :
1ـ از سال ۴۵ يا ۴۶ تا سال ١٢٠
🔶 در پیرامون «حافظ چه میگوید»
🔸در این هفت قرن كسی در این كشور ایران یافت نشد كه حقیقت شعر و شاعری را آن طور كه باید و شاید بشناساند و تودهی جاهل و یا سطحی ایران را از نیك و بد دواوین شعرا بیاگاهاند.
🔸اگر به شاعران عنوان راهنمایی و پندآموزی و به آن شعرها نام پند یا اندرز دهیم راهنما یا پندآموز كسی تواند بود كه نیك از بد بشناسد و همهی سخنانش سودمند باشد. كسانی كه در گفتههای خودشان همه¬گونه رسوایی از خود نشان دادهاند به گفتههای نیك آنان نیز ارج نتوان گزاشت.
🔸در این هفت قرن كسی در این كشور ایران یافت نشد كه حقیقت شعر و شاعری را آن طور كه باید و شاید بشناساند و تودهی جاهل و یا سطحی ایران را از نیك و بد دواوین شعرا بیاگاهاند.
🔸اگر به شاعران عنوان راهنمایی و پندآموزی و به آن شعرها نام پند یا اندرز دهیم راهنما یا پندآموز كسی تواند بود كه نیك از بد بشناسد و همهی سخنانش سودمند باشد. كسانی كه در گفتههای خودشان همه¬گونه رسوایی از خود نشان دادهاند به گفتههای نیك آنان نیز ارج نتوان گزاشت.
dar pirãmune Hãfez Ce Miguyad.pdf
77.2 KB
🔶 در پیرامون «حافظ چه میگوید»
🖌 احمد کسروی
🔷 (گفتاری از پرچم نیمهماهه)
🖌 احمد کسروی
🔷 (گفتاری از پرچم نیمهماهه)
🔶 سرچشمهی كارهاي آدمي مغز اوست
(بخش پنجم)
🔸شما اگر از عاميان بپرسيد : «چرا ما شرقيان پس ماندهايم؟..» خيره مانند و پاسخي نتوانند. از درسخواندگان بپرسيد هر كدام پريشانگويي ديگري كنند.
🔸در جهان چه بدآموزي زشتتر از اين كه بمردم بگويي : «موسا و فرعون ، و ستم و دادگري ، راست و كج ، و نيك و بد ، همه يكيست؟.. » چه بدآموزي زهرناكتر از اين كه بگويي «جهان پوچست و هيچست. انديشهي گذشته نكنيد و پرواي آينده ننماييد و دمي را كه در آنيد گرامي شماريد و با خوشي و مستي بسر دهيد»؟!. چه بدآموزي بدتر از اين كه بگويي : «اگر فلان مرده را دوست داريد يا بديدن بارگاهش رويد همهي گناهانتان آمرزيده شود»؟!..
(بخش پنجم)
🔸شما اگر از عاميان بپرسيد : «چرا ما شرقيان پس ماندهايم؟..» خيره مانند و پاسخي نتوانند. از درسخواندگان بپرسيد هر كدام پريشانگويي ديگري كنند.
🔸در جهان چه بدآموزي زشتتر از اين كه بمردم بگويي : «موسا و فرعون ، و ستم و دادگري ، راست و كج ، و نيك و بد ، همه يكيست؟.. » چه بدآموزي زهرناكتر از اين كه بگويي «جهان پوچست و هيچست. انديشهي گذشته نكنيد و پرواي آينده ننماييد و دمي را كه در آنيد گرامي شماريد و با خوشي و مستي بسر دهيد»؟!. چه بدآموزي بدتر از اين كه بگويي : «اگر فلان مرده را دوست داريد يا بديدن بارگاهش رويد همهي گناهانتان آمرزيده شود»؟!..
sarcewmeye kãrhãye ãdami maqze ust 5.pdf
85.9 KB
🔶 سرچشمهی كارهاي آدمي مغز اوست
(بخش پایانی)
🖌 احمد کسروی
🔷 (گفتاری از ماهنامهی پیمان)
(بخش پایانی)
🖌 احمد کسروی
🔷 (گفتاری از ماهنامهی پیمان)
Forwarded from پاکدینی ـ احمد کسروی
چنانكه بارها گفتهايم اين درماندگی و آلودگی در ايرانيان طبيعی نيست.
ايرانيان نه در ساختمان تنی ، و نه در نيروهای روانی از اروپاييان كمتر نيستند.
آنچه ايرانيان را باين حال آلودگی و درماندگی انداخته اين انديشههای پوچ و پريشان و گمراهست و ما برای اين ، دليلهای دانشمندانه (از راه روانشناسی) ياد كردهايم ...
دربارهی چاره نيز ما گفتهايم و دوباره ميگوييم یک راه بيشتر نيست و آن اينكه حقايق انتشار يابد و مردم معنی درست زندگانی را بفهمند و يك راه نوينی براي زندگی ، از روی خرد گشاده گردد.
اينست چاره و جز اين نيست. اين چاره نه تنها براي ايران يا براي شرقيانست ، برای سراسر جهانست.
(پرچم روزانه شمارهی ۱۶۶)
ايرانيان نه در ساختمان تنی ، و نه در نيروهای روانی از اروپاييان كمتر نيستند.
آنچه ايرانيان را باين حال آلودگی و درماندگی انداخته اين انديشههای پوچ و پريشان و گمراهست و ما برای اين ، دليلهای دانشمندانه (از راه روانشناسی) ياد كردهايم ...
دربارهی چاره نيز ما گفتهايم و دوباره ميگوييم یک راه بيشتر نيست و آن اينكه حقايق انتشار يابد و مردم معنی درست زندگانی را بفهمند و يك راه نوينی براي زندگی ، از روی خرد گشاده گردد.
اينست چاره و جز اين نيست. اين چاره نه تنها براي ايران يا براي شرقيانست ، برای سراسر جهانست.
(پرچم روزانه شمارهی ۱۶۶)
safare Qazvin 1-2.pdf
106.9 KB
🔶 سفر قزوین
(هر دو بخش در یکجا)
🖌 احمد کسروی
🔷 (گفتاری از پرچم نیمهماهه)
(هر دو بخش در یکجا)
🖌 احمد کسروی
🔷 (گفتاری از پرچم نیمهماهه)
🔶 کتاب فرهنگ چیست؟
گفتار سوم : از كار وارونه جز نتيجهی وارونه برنخيزد ، تکهی 2
🔸يكي از كارهايي كه ميبايست وزارت فرهنگ انجام دهد اين ميبود كه درميان درسهاي خود ... معني زندگاني آزاد دمكراسي و سودهاي آن را بنورسان ياد دهد ... و از آنسو ... پندارهاي پست كهن را كه در كتابها و دلها آکنده شده از ميان برد.
ديگري از ايشان سعديست. در دلبستگي اين مرد بپادشاهان خودكام و بيپرواييش بتوده و زندگاني تودهاي همين بس كه مغولان كه در ايران و عراق و ديگر جاها خونهاي مليونها مردان را ريخته و گلوهاي هزاران كودكان شيرخوار را فشرده ، و مليونها دختران و زنان را ببردگي بردند ، سعدي كه خود همزمان ميبود كمترين يادي از اين داستانهاي دلگداز در گفتههاي او نيست ، ولي چون مستعصم خليفهی بيارج عباسي كشته شده سعدي پستنهاد بسوگواري پرداخته و آسمان را خون گريانيده است.
اين مرد دستورهايش همه از روي پستي و چاپلوسيست : «پادشاهان از براي مصلحت صد خون كنند» ، «هر عيب كه سلطان بپسندد هنر است» ، «صلاح مملكت خويش خسروان دانند» ، «قرار در كف آزادگان نگيرد مال» ، «دستي كه بدندان نتوان برد ببوس».
اين مرد در دلبستگي بدربارهاي پادشاهان و خشنودي از ستمگريهاي آنان تا جايي پيش رفته كه خدا را نيز مانند يك پادشاه ستمگر خودكامي شناخته است. اين يكي از كارهاي بسيار بيخردانهی پادشاهان خودكام و هوسباز ميبود كه روزي را براي خونريزي و خشمراني خود برگزيدندي و در آن روز جامهی سرخ بتن كرده ببهانههاي كوچكي خونها ـ از باگناهان و بيگناهان ـ ريختندي. يك روز نيز كه دستگاه بادهخواري و مطرببازي برپا كردندي باين و آن پولها دادندي و هر گناهكاري را كه خواستندي آمرزيدندي.
آن روز خشمشان ميبودي و اين روز دهششان. سعدي بيخرد چنين دستگاهي را براي خدا نيز آرزو كرده است و درميان شيرينزبانيهاي خود چنين ميگويد :
بتهديد اگر بركشد تيغ حكم بمانند كروبيان صم و بكم
وگر دردهد يك صلاي كرم عزازيل گويد نصيبي برم
جلو خامه را بگيريم : يكي از كارهايي كه ميبايست وزارت فرهنگ انجام دهد اين ميبود كه درميان درسهاي خود از دبستان گرفته تا دانشكده ، معني زندگاني آزاد دمكراسي و سودهاي آن را بنورسان ياد دهد و انديشهها و سهشهاي آنان را با ميهنپرستي و دلبستگي بكشور و زندگاني تودهاي بپرورد ، و بايايي را كه هر كسي در برابر كشور و توده ميدارد بآنان بفهماند. از آنسو هميشه در كوشش باشد كه پندارهاي پست كهن را كه در كتابها و دلها آکنده شده از ميان برد. جلو چاپ آن كتابها را گرفته بجاي آنها كتابهايي را كه با زندگاني نوين مشروطه و دمكراسي سازگار باشد چاپ كرده رواج دهد.
اين ميبود يكي از كارهاي ارجداري كه بايستي انجام گيرد. ولي وزارت فرهنگ درست بوارونهی اين رفتار كرده است. از يكسو شما در سراسر درسهايي كه وزارت فرهنگ بنورسان و جوانان ميآموزد ، يادي از معني مشروطه و ميهنپرستي و از اين گونه چيزها نتوانيد يافت. آنچه ما ميدانيم در دانشكدهی حقوق است كه چون بايد سررشتهداري (حكومت) و گونههاي آن را درس دهند ، در آن ميان يادي نيز از مشروطه كرده ميشود. در ديگر جاها چنين درسها نيست.
از اينسوي چنانكه گفتيم وزارت فرهنگ يگانه بايايي كه براي خود شناخته اين بوده كه بدآموزيهاي كهن و سراپا زيان زمانهاي تيره و پريشانگوييهاي شاعران چاپلوس دربارهاي خودكامگي را (كه بايستي از ميان برده شود) نگه دارد و رواجش را بيشتر گرداند ، و مغزهاي جوانان و نورسان را با آنها بياکند.
وزارت فرهنگ آشكار ميگويد : «اين كار باياي اوست» ، و ما نيك ميدانيم اين بايا را بهر آن ، كه برگزيده و سرچشمهی اين كار چه بوده ، ولي در اينجا بگفتگو نيازي نميبينيم. در اينجا سخن از نتيجه است و سرچشمه هرچه بوده است ، باشد.
ميخواهيم بگوييم وزارت فرهنگ از هر باره بوارونهی باياي خود رفتار كرده و اينست نتيجه از هر باره وارونه درآمده. باين معني جوانان كه بايستي راه زندگاني ياد گيرند ، آن را بيكبار گم ميكنند. روانها كه بايستي نيرومند گردد بيكبار از نيرو ميافتد و فهمها و خردها بيكاره ميشود.
از اينجاست كه جوانان كه از دبيرستان يا دانشكده ـ با مغزهاي فرسوده و ناتوان ـ بيرون ميآيند ، از يكسو فريفتهی خود ميباشند و هر يكي از ايشان آن چيزهاي درهم و بيهودهاي را كه از درسها ياد گرفته و يا از اين روزنامه و آن مهنامه بدست آورده براي سرمايهی زندگاني بس ميشمارد و هيچ گونه نيازي بياد گرفتن چيزهايي در خود نميشناسد ، بجاي خود كه ميخواهد «جامعه» را «تربيت» كند ، و نتيجهی درس خواندن خود را جز همين نميشناسد كه براهنمايي توده برخيزد و از همان گام نخست خودسرانه بكوششهايي ميپردازد ، و گفتارها مينويسد و يا روزنامه برپا ميكند. از يكسو نيز در سايهی ناتواني روان و بيكارگي خرد در همهی كارها و كوششها راهنماي ايشان جز هوس و آز و خودخواهي و سركشي نيست.
گفتار سوم : از كار وارونه جز نتيجهی وارونه برنخيزد ، تکهی 2
🔸يكي از كارهايي كه ميبايست وزارت فرهنگ انجام دهد اين ميبود كه درميان درسهاي خود ... معني زندگاني آزاد دمكراسي و سودهاي آن را بنورسان ياد دهد ... و از آنسو ... پندارهاي پست كهن را كه در كتابها و دلها آکنده شده از ميان برد.
ديگري از ايشان سعديست. در دلبستگي اين مرد بپادشاهان خودكام و بيپرواييش بتوده و زندگاني تودهاي همين بس كه مغولان كه در ايران و عراق و ديگر جاها خونهاي مليونها مردان را ريخته و گلوهاي هزاران كودكان شيرخوار را فشرده ، و مليونها دختران و زنان را ببردگي بردند ، سعدي كه خود همزمان ميبود كمترين يادي از اين داستانهاي دلگداز در گفتههاي او نيست ، ولي چون مستعصم خليفهی بيارج عباسي كشته شده سعدي پستنهاد بسوگواري پرداخته و آسمان را خون گريانيده است.
اين مرد دستورهايش همه از روي پستي و چاپلوسيست : «پادشاهان از براي مصلحت صد خون كنند» ، «هر عيب كه سلطان بپسندد هنر است» ، «صلاح مملكت خويش خسروان دانند» ، «قرار در كف آزادگان نگيرد مال» ، «دستي كه بدندان نتوان برد ببوس».
اين مرد در دلبستگي بدربارهاي پادشاهان و خشنودي از ستمگريهاي آنان تا جايي پيش رفته كه خدا را نيز مانند يك پادشاه ستمگر خودكامي شناخته است. اين يكي از كارهاي بسيار بيخردانهی پادشاهان خودكام و هوسباز ميبود كه روزي را براي خونريزي و خشمراني خود برگزيدندي و در آن روز جامهی سرخ بتن كرده ببهانههاي كوچكي خونها ـ از باگناهان و بيگناهان ـ ريختندي. يك روز نيز كه دستگاه بادهخواري و مطرببازي برپا كردندي باين و آن پولها دادندي و هر گناهكاري را كه خواستندي آمرزيدندي.
آن روز خشمشان ميبودي و اين روز دهششان. سعدي بيخرد چنين دستگاهي را براي خدا نيز آرزو كرده است و درميان شيرينزبانيهاي خود چنين ميگويد :
بتهديد اگر بركشد تيغ حكم بمانند كروبيان صم و بكم
وگر دردهد يك صلاي كرم عزازيل گويد نصيبي برم
جلو خامه را بگيريم : يكي از كارهايي كه ميبايست وزارت فرهنگ انجام دهد اين ميبود كه درميان درسهاي خود از دبستان گرفته تا دانشكده ، معني زندگاني آزاد دمكراسي و سودهاي آن را بنورسان ياد دهد و انديشهها و سهشهاي آنان را با ميهنپرستي و دلبستگي بكشور و زندگاني تودهاي بپرورد ، و بايايي را كه هر كسي در برابر كشور و توده ميدارد بآنان بفهماند. از آنسو هميشه در كوشش باشد كه پندارهاي پست كهن را كه در كتابها و دلها آکنده شده از ميان برد. جلو چاپ آن كتابها را گرفته بجاي آنها كتابهايي را كه با زندگاني نوين مشروطه و دمكراسي سازگار باشد چاپ كرده رواج دهد.
اين ميبود يكي از كارهاي ارجداري كه بايستي انجام گيرد. ولي وزارت فرهنگ درست بوارونهی اين رفتار كرده است. از يكسو شما در سراسر درسهايي كه وزارت فرهنگ بنورسان و جوانان ميآموزد ، يادي از معني مشروطه و ميهنپرستي و از اين گونه چيزها نتوانيد يافت. آنچه ما ميدانيم در دانشكدهی حقوق است كه چون بايد سررشتهداري (حكومت) و گونههاي آن را درس دهند ، در آن ميان يادي نيز از مشروطه كرده ميشود. در ديگر جاها چنين درسها نيست.
از اينسوي چنانكه گفتيم وزارت فرهنگ يگانه بايايي كه براي خود شناخته اين بوده كه بدآموزيهاي كهن و سراپا زيان زمانهاي تيره و پريشانگوييهاي شاعران چاپلوس دربارهاي خودكامگي را (كه بايستي از ميان برده شود) نگه دارد و رواجش را بيشتر گرداند ، و مغزهاي جوانان و نورسان را با آنها بياکند.
وزارت فرهنگ آشكار ميگويد : «اين كار باياي اوست» ، و ما نيك ميدانيم اين بايا را بهر آن ، كه برگزيده و سرچشمهی اين كار چه بوده ، ولي در اينجا بگفتگو نيازي نميبينيم. در اينجا سخن از نتيجه است و سرچشمه هرچه بوده است ، باشد.
ميخواهيم بگوييم وزارت فرهنگ از هر باره بوارونهی باياي خود رفتار كرده و اينست نتيجه از هر باره وارونه درآمده. باين معني جوانان كه بايستي راه زندگاني ياد گيرند ، آن را بيكبار گم ميكنند. روانها كه بايستي نيرومند گردد بيكبار از نيرو ميافتد و فهمها و خردها بيكاره ميشود.
از اينجاست كه جوانان كه از دبيرستان يا دانشكده ـ با مغزهاي فرسوده و ناتوان ـ بيرون ميآيند ، از يكسو فريفتهی خود ميباشند و هر يكي از ايشان آن چيزهاي درهم و بيهودهاي را كه از درسها ياد گرفته و يا از اين روزنامه و آن مهنامه بدست آورده براي سرمايهی زندگاني بس ميشمارد و هيچ گونه نيازي بياد گرفتن چيزهايي در خود نميشناسد ، بجاي خود كه ميخواهد «جامعه» را «تربيت» كند ، و نتيجهی درس خواندن خود را جز همين نميشناسد كه براهنمايي توده برخيزد و از همان گام نخست خودسرانه بكوششهايي ميپردازد ، و گفتارها مينويسد و يا روزنامه برپا ميكند. از يكسو نيز در سايهی ناتواني روان و بيكارگي خرد در همهی كارها و كوششها راهنماي ايشان جز هوس و آز و خودخواهي و سركشي نيست.