انتشارات ققنوس
5.59K subscribers
1.73K photos
634 videos
109 files
1.18K links
کانال رسمی گروه انتشاراتی ققنوس
آدرس اینستاگرام:
http://instagram.com/qoqnoospub
آدرس فروشگاه:
انقلاب-خیابان اردیبهشت-بازارچه کتاب
آدرس سایت:
www.qoqnoos.ir
ارتباط با ما:
@qoqnoospublication
Download Telegram
گروه انتشاراتی ققنوس تجدید چاپ کرد:
#دریاروندگان_جزیره_آبی_تر
#عباس_معروفی
این کتاب مجموعه ای ازداستانهای کوتاه عباس معروفی است. من کلا از قلم معروفی خیلی لذت می برم و از طرفداران نوشته هایش هستم. در مورد این کتاب هم، تا اینجا شیفته دومین داستان کتاب به نام "عطر یاس" شده ام.



خیلی کم پیش می آید که یک داستان را دو بار پشت سر هم بخوانم و این تکرار از لذت بار اول نکاهد، ولی در مورد این داستان باید بگویم که واقعا خواندن مجددش کم از لذت تازگیش در دفعه اول نداشت. در زیر، بخشهایی از این داستان که معروفی آن را در سال 1368 نگاشته است، می آید:

گفت:"فریدون، مادرت مرد.می دونی؟"

گفتم:"مادر من؟"

"آره، بی چاره مادرت مرد."

یک ماشین می خواست رد شود، طاووس خودش را کنار دیوار گرفت و گفت:

"بیا این ور بذار رد بشه." من نگاهش می کردم. پره های بینی اش می پرید، دست هاش می لرزید و نمی توانست خودش را کنترل کند. بعد که ماشین گذشت گفتم:

"نفهمیدم چی گفتی."

گفت:"هیچی، مادرت مرد."

گفتم:"کی؟"

گفت:"آره، همین ده دوازده روز پیش، چند روز بعد از رفتن تو. یه روز فهمیدم که مرده. خدا بیامرزه، چه زن خوبی بود."

گفتم:"راست میگی؟"

گفت:"آره، آره، اما یه وقت غصه نخوری!"

کلید را به در انداختم و گفتم:"راستی طاووس، از آنت چه خبر؟"



در را که باز کردم، در حیاط دو گربه لب حوض بودند. برق اتاق مادر روشن بود و عطر یاس فضا را پر کرده بود.

از وبلاگ #در_خاطرم_بمان
#ققنوس
#qoqnoospub
رمان « بت دوره‌گرد » روایت نابودی انسان امروز در برابر هجوم بی‌وقفه خاطرات است . حوادثی واقعی که در گذشته دور و نزدیک واقع شده ، مانند گردباد ، زندگی انسان این روزگار را با خود می‌کشاند و از سویی به سوی دیگر می‌برد . در این کتاب خواننده به تماشای مبارزه میان انسان و ذهن می‌نشیند . از یک سو تقلای یک فرد برای بیرون آمدن از گرداب خاطرات روزگار از دست رفته و از سویی دیگر واکنش شخصیت‌هایی که هر یک با نگاه و تفکر و احساس خاص خود ، در این ماجرا درگیر شده‌اند . انگار تمامی انسان‌های گذشته و حال و آینده بر روی کره زمین در تمامی تجربه‌ها با یکدیگر شریکند : « امروز از مادر سها شنیدم که دخترش یک ماه پیش در بازار گم شده است . رفته بودم طبقه پایین . مادر سها داشت ناهار درست می‌کرد . رفتم توی آشپزخانه و نشستم پشت میز . » نمی‌دانم اولین خواب خاصی که دیدم چه بود ؟ خیلی قبل‌تر از زمانی که وارد این دنیای خاطره‌ها بشوم . « مرجان بصیری » پیش از این در سال 1387 مجموعه داستان « شهر یک نفره » را نوشت و حالا با این رمان ، خود را در محک داوری خوانندگان قرار داده است . رمان « بُت دوره‌گرد » در 215 صفحه راهی بازار نشر شده است .
«انتهای خیابان شاه بختی شرقی» در ۲۰ فصل نوشته شده است. در قسمتی از این رمان می‌خوانیم:

بیشتر بچه‌ها همان طور بودند که آخر بهار از هم جدا شده بودیم. بعضی‌ها قد کشیده بودند. چند تا از بچه‌ها حسابی چاق شده بودند. زنگ خورد. رفتم روی نیمکت آخر کلاس نشستم. آقای شیرزاد که آمد سر کلاس و همه بلند شدند، نیم خیز شدم و دست هایم را گذاشتم لبه میز. چشم‌های سبز آقای شیرزاد چرخید روی تک‌تک بچه‌ها. لبخند همیشگی روی لبش بود. ما هیچ وقت نفهمیدیم از روی مهربانی بود یا تمسخر. پارسال که موقع نخ کردن سوزن چرخ خیاطی محکم زد توی صورتم، خودش بیشتر از من سرخ شد. دستم را گذاشتم روی صورتم و نگاهش کردم. داد زد: «بلد نیستی یه سوزن نخ کنی اون وقت «قَیچی» گفتن منو مسخره می کنی؟» وقتی گفت «قَیچی» نتوانستم جلوی خنده‌ام را بگیرم و کلاس هم منفجر شد و آقای شیرزاد از کلاس بیرون رفت. سریه زدم پهلویم که: «با توئه زکی.» سرم را بلند کردم. آقای شیرزاد داشت به من نگاه می‌کرد. «این تویی زکی؟» زیر لب گفتم: «بله آقا.» سُر خوردم پشت میز و ندیدم آقای شیرزاد باز داشت به من نگاه می‌کرد یا رفته بود سراغ بقیه.......................... داستان این رمان از این قرار است که دختری به نام زکی با قطار به سمت زادگاهش در حرکت است. او کودکی و نوجوانی پراتفاق و حادثه‌ای را پشت سر گذاشته تا از یک دختربچه پرشر و شور تبدیل به زکی امروز شود. زکی در طول این سفر جریان فکرش را رها و زندگی‌اش را مرور می‌کند. سفر او در ذهنش همزمان می‌شود با سفرش در قطار.

در ادامه اما، قطار که به مقصد می‌رسد ذهن زکی هنوز توی راه است و نمی‌خواهد سوت پایان را بکشد. شاید وسط راه، ترمز را بکشد و پیاده شود... #انتهاي_خيابان_شاه_بختي_شرقي نوشته #نصرت_ماسوری #هيلا
انتشارات آفرينگان به زودي منتشر مي كند
فروشگاه کتاب گروه انتشاراتی ققنوس در بازارچه کتاب میزبان شما عزیزان است
Forwarded from كتاب آمه
همراه شويم....
وداع با هنرمند بزرگ عباس کیارستمی
یکشنبه ۸/۳۰ صبح از مقابل کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان واقع در خیابان حجاب
بخشی از کتابهای ققنوس در کتابفروشی خوب و فعال #فرازمند_رشت
همگام با #طرح_تابستانه_کتاب با 20 تا 25 درصد تخفیف
در بخشی از این رمان می‌خوانیم: «خورشید بی آن‌که چاره دیگری داشته باشد، بر همان چیزهای قدیمی می‌تابید. مرفی، مثل کسی که پنداری آزاد بود، در دخمه‌ای در وست برامپتن، خارج از نوررس نشسته بود. او اینجا در قفسی جمع و جور و شمالی-غربی که چشم‌اندازی یکپارچه به قفس‌های جمع و جور جنوبی-شرقی داشت، حدوداً 6 ماه آزگار خورده و نوشیده و خوابیده و لباس پوشیده و درآورده بود. به زودی مجبور می‌شد فکر دیگری بکند، چون آن دخمه رسماً کلنگی و غیرقابل سکونت اعلام شده بود. به زودی مجبور می‌شد کمر همت ببندد و خوردن و نوشیدن و خوابیدن و پوشیدن و درآوردن لباس را در محیطی کاملاً بیگانه آغاز کند.» ساموئل بارکْلی بِکت نمایشنامه‌نویس، رمان‌نویس و شاعر ایرلندی (متولد 1906،‌درگذشت 1989) است. از آثار او می‌توان به چشم به‌راه گودو(۱۹۵۲)، دست آخر (۱۹۵۷)، آخرین نوار کراپ (۱۹۵۸)، من نه (۱۹۷۲)، فاجعه (۱۹۸۲)، چی کجا (۱۹۸۳)، چرکنویس برای یک نمایشنامه (۱۹۶۵)، آخر بازی و روزهای خوش اشاره کرد.
#مرفي #ساموئل_بكت #سهيل_سمي #ادبيات_جهان #ققنوس
«خنده را از من بگیر» اولین کار جواد ماه‌زاده، روزنامه‌نگار و منتقد و فعال ادبی‌ست که از طرف نشر هیلا به بازار آمده....... تکنیکی که نویسنده برای شخصیت پردازی در رمانش استفاده کرده بسیار عالی شده و نتیجه کار جوری درآمده که ما از همان چند صفحه اول با شخصیت‌ها آشنا می‌شویم و تا آخر داستان همراهی‌شان می‌کنیم. ماه‌زاده با تسلط زیادی که به موقعیت‌ها و مکان‌های داستانش داشته فضاسازی را جایگزین توصیفات اضافی کرده. او که مسلماً پیش از نگارش کتاب هم با شخصیت‌هایش آشنایی کامل داشته و می‌دانسته چه کار می‌خواهد بکند توانسته با نشانه‌های ریزی که در شخصیت هر کدام از کاراکترهایش آنها را به خوبی و به آسانی معرفی کند.
. صحنه اول کتاب را با هم مرور می‌کنیم:
«بابا سینه در را هل داد و مامان آمد تو.همین که من را روی پله دید، چادرش را تا چانه پایین کشید و دماغش را زیر چادر گرفت و همان جا جلوی در نشست لب باغچه. بابا هم پشت سرش تو آمد و در را پیش کرد.تکیه داد به درو از پاکت سیگارش یکی برداشت و به لب گذاشت. شانه‌های مامان زیر چادر بدجور می‌لرزید. توی دستمالش فین می‌کرد و سرش را تکان تکان می‌داد و باز شانه‌هایش شروع می‌کرد به لرزیدن. بابا سیگار به لب ایستاده بود. زل زده بود بالای سر من و همین طور که حواسش جای دیگر بود با دست‌هایش آرام توی جیب‌ها دنبال کبریت می‌گشت. زیر چانه‌اش می‌پرید. وقتی جیب پیراهنش را هم گشت و چیزی نصیبش نشد، یکهو انگار هوشیار شده باشد، نگاهش را پراند توی چشم‌هایم و من هم قبل از این‌که حرفی بزند خودم دویدم توی خانه و ازروی اجاق گاز کبریت را برداشتم. قابلمه روی گاز سر رفته بود و یک مشت نخود و سبزی هم سرریز شده بود روی اجاق...» #خنده_را_از_من_بگير #جواد_ماهزاده #هيلا #داستان_ايراني