#بخش_نخست
#فصل_2
#صفحه_3
@rahenow🗿👈
از دلربایی وظاهر فریبنده اش برای جذب مشتری در دفتر و تشویق آنها برای سرمایه گذاری در حساب خودش استفاده میکرد و از این کار لذت میبرد. الکسیز به این موضوع که خیلی از مردم گولش را میخورند افتخار میکرد. می دانست اگر مجبور باشد صادقانه در جایی کار کند، به دردسر بزرگی دچار میشود؛ اما اصلن برایش مهم نبود چون درحال حاضر مشغول به کار بود.
از زندگی اش ناراضی نبود؛ چون در دو دهه اخیر به او خیلی خوش گذشته بود. هرچه سنش بالاتر می رفت وجدانش بیشتر به درد می آمد و این موضوع او را می آزرد که آیا واقعا موفق است یا فقط به کمک دیگران زندگی اش را میگذراند. البته الکسیز انقدر با استعداد بود از این مخمصه بیرون بیاید و این فکر مدام در ذهنش قوت میگرفت...
@rahenow🗿👈
#فصل_2
#صفحه_3
@rahenow🗿👈
از دلربایی وظاهر فریبنده اش برای جذب مشتری در دفتر و تشویق آنها برای سرمایه گذاری در حساب خودش استفاده میکرد و از این کار لذت میبرد. الکسیز به این موضوع که خیلی از مردم گولش را میخورند افتخار میکرد. می دانست اگر مجبور باشد صادقانه در جایی کار کند، به دردسر بزرگی دچار میشود؛ اما اصلن برایش مهم نبود چون درحال حاضر مشغول به کار بود.
از زندگی اش ناراضی نبود؛ چون در دو دهه اخیر به او خیلی خوش گذشته بود. هرچه سنش بالاتر می رفت وجدانش بیشتر به درد می آمد و این موضوع او را می آزرد که آیا واقعا موفق است یا فقط به کمک دیگران زندگی اش را میگذراند. البته الکسیز انقدر با استعداد بود از این مخمصه بیرون بیاید و این فکر مدام در ذهنش قوت میگرفت...
@rahenow🗿👈
#بخش_نخست
#فصل_2
#صفحه_6
@rahenow🗿👈
وقتی الکسیز برای مشاوره پیش من آمد فهمیدم که مادرش دائم از او ایراد میگرفته وکمتر برای پیروزی هایش او را تحسین میکرده است. چون مادرش به استعدادها و زیبایی دخترش حسادت می کرد، سعی میکرد با خراب کردن شادی او و با تلقین حس گناه و شک به دخترش، خودش را آرام کند.
به الکسیزگفتم: این موضوع از نظر روانشناسی خیلی ساده است. مادرت بیشعور است.
گفت :از من ساعتی صد دلار میگیری موضوعی را که از قبل میدانستم به من بگویید؟ الکسیز شروع به پرخاشگری کرد اما من حرفش را با بالا بردن انگشتم قطع کردم و او به من اجازه صحبت داد...
@rahenow🗿👈
#فصل_2
#صفحه_6
@rahenow🗿👈
وقتی الکسیز برای مشاوره پیش من آمد فهمیدم که مادرش دائم از او ایراد میگرفته وکمتر برای پیروزی هایش او را تحسین میکرده است. چون مادرش به استعدادها و زیبایی دخترش حسادت می کرد، سعی میکرد با خراب کردن شادی او و با تلقین حس گناه و شک به دخترش، خودش را آرام کند.
به الکسیزگفتم: این موضوع از نظر روانشناسی خیلی ساده است. مادرت بیشعور است.
گفت :از من ساعتی صد دلار میگیری موضوعی را که از قبل میدانستم به من بگویید؟ الکسیز شروع به پرخاشگری کرد اما من حرفش را با بالا بردن انگشتم قطع کردم و او به من اجازه صحبت داد...
@rahenow🗿👈