#بخش_نخست
#فصل_دوم
#صفحه9
@rahenow🗿👈
داستان هابرت به سادگی به شما نشان می دهد که همه ی بیشعوری ها از کودکی سرچشمه نمیگیرد. موضوعی که برای الکسیز صدق میکرد و درباره هابرت صدق نمیکند. هابرت دوران کودکی خوبی نداشت. و کودک فاسدی بود مشکل اصلی او تنفر از خوشحالی دیگران بود.
مثلا اگر گروهی از دخترها مهمانی چای ساده ای داشتند هابرت به آنها اجازه نمیداد و به آنها حمله میکرد.
مثل خلبان از جان گذشته ای که به سمت هدف، عمود پرواز میکند و آن را بمباران میکند. چای،بشقاب و دخترهای بیچاره را به هر طرف پرتاپ میکرد.
او توانایی های فراوانی داشت تنها بچه ای بود که برای قبولی در امتحانش تقلب نمیکرد. او روی نردبان خانه ی معلمش ظاهر میشد و با پرکردن تفنگش معملش را می ترساند. پرونده هابرت جزو دشوارترین پرونده هایم بود. بیشتر مشکلاتش به کینه توزی اش برمیشگت. وقتی برای اولین بار به او گفتم بیشعور است، خندید و گفت: اولین بزرگ سالی هستی که جمله ای دلنشین به من گفتی. از آنجا بودکه فهمیدم به درمان عمیقی نیاز دارد.
پایان این داستان
@rahenow🗿👈
#فصل_دوم
#صفحه9
@rahenow🗿👈
داستان هابرت به سادگی به شما نشان می دهد که همه ی بیشعوری ها از کودکی سرچشمه نمیگیرد. موضوعی که برای الکسیز صدق میکرد و درباره هابرت صدق نمیکند. هابرت دوران کودکی خوبی نداشت. و کودک فاسدی بود مشکل اصلی او تنفر از خوشحالی دیگران بود.
مثلا اگر گروهی از دخترها مهمانی چای ساده ای داشتند هابرت به آنها اجازه نمیداد و به آنها حمله میکرد.
مثل خلبان از جان گذشته ای که به سمت هدف، عمود پرواز میکند و آن را بمباران میکند. چای،بشقاب و دخترهای بیچاره را به هر طرف پرتاپ میکرد.
او توانایی های فراوانی داشت تنها بچه ای بود که برای قبولی در امتحانش تقلب نمیکرد. او روی نردبان خانه ی معلمش ظاهر میشد و با پرکردن تفنگش معملش را می ترساند. پرونده هابرت جزو دشوارترین پرونده هایم بود. بیشتر مشکلاتش به کینه توزی اش برمیشگت. وقتی برای اولین بار به او گفتم بیشعور است، خندید و گفت: اولین بزرگ سالی هستی که جمله ای دلنشین به من گفتی. از آنجا بودکه فهمیدم به درمان عمیقی نیاز دارد.
پایان این داستان
@rahenow🗿👈