@rahenow
562 subscribers
15.8K photos
10.4K videos
352 files
2.92K links
#راه_نو
انسان‌ها تا آگاه نشده‌اند هیچ‌گاه عصیان نمی‌کنند و تا عصیان نکنند نمیتوانند آگاه شوند.
Download Telegram
#بخش_نخست (#بیشعورکیست و چرا یک نفر بیشعور میشود؟)
#فصل_دوم
#صفحه_1
@rahenow🗿👈
شاید جزئی از پایان داستان فرد شباهتی با شخصیت شما داشته باشد. داستان فرد نمونه ای است که من معمولا می شنوم. بلند پروازی، سماجت و جاه طلبی تنها نوع بیشعوری نیست. انواع زیادی از بیشعوری وجود دارد که باید به آن توجه کرد.‌ برخی از انواع آن را در ادامه شرح خواهم داد.

الکسیز قدبلند، جذاب، و بلوند بود. سی سال داشت و معتقد بود در زندگی کاری موفق، ولی در روابط شخصی ناموفق است. با این اوصاف از بیشعوریش لذت میبرد، چون چیز زیادی از خودش نمی دانست...
@rahenow🗿👈
#بخش_نخست
#فصل_دوم
#صفحه_2
@rahenow🗿👈
الکسیز نظر همه پسرهارو به خودش جلب میکرد یا حداقل آنهایی که از عهده ی خواسته های فراوانش بر می آمدند. قرار ملاقات با الکسیز هنگفت و شبیه خریدن شکلات برای بچه نبود. او همیشه به دنبال کسی بود که همه ی مخارجش را بپردازد و البته بودند کسانی که برای او بهترین لباس و جواهرات را بخرند و قسط هایش را بپردازند. همیشه ماشین لوکس سوار می شد، و در آپارتمان مجلل زندگی میکرد و با افتخار میگفت: پول هیچ چیز را خودم نمی دهم. انگار دیگران برای همین آفریده شده بودند که در را برایش باز کنند، زیبایی خدادایش را تحسین کنند و قبض هایش را بپردازند.
الکسیز سمت خوبی در دفتر تبلیغاتی داشت؛ جایی که ماهرانه اسرار نظامی سیاسی را مخفی میکردند و استعدادش در دزدی اطلاعات به او کمک کرد که سریع پله های ترقی را پشت سر بگذارد. الکسیز در کار چابلوس و گربه صفت بود. هیچ وقت از رو به رو با کسی درگیر نمیشد، ترتیبی میدادکه از پشت به آنها خنجر بزند. کاملا می دانست چه زمانی اطلاعات به کسی ندهد و چطور اطلاعیه و قول نامه ها را مخفی کند، در حالیکه همکارانش اصلا مثل او نبودند. استاد این بود برای موفقیت هایی که هیچ دخالتی در آنها نداشت ترفیع بگیرد وخرابکاری هایش را مخفی کند...
@rahenow🗿👈
#بخش_نخست
#فصل_دوم
#صفحه_4
@rahenow🗿👈
هر روز بیشتر از کسانی که وقتش را با آنها می گذراند، زده میشد. کسانی که به اندازه کافی برایش پول خرج میکردند چاق یا پیر بودند و افرادجوان و خوشتیپی که مناسب او بودند ثروتمند نبودند. میدانست کسانی که او را دوست دارند و تحسین میکنند، احمق تر از آنند هستند که درون واقعی اش را ببیند. باطن ریاکارانه اش در پشت ظاهر جذابش مخفی شده بود. اگر کسی او را اذیت یا کنترل میکرد سریع از او متنفر میشد.
اما راحت نبودن الکسیز با مردها نیمی از داستان بود. حقیقت این بود که او هیچ دوستی نداشت و حتی لطف همکارانش را با کینه جبران میکرد. مرتب با همسایه ها برای جای پارکش دعوا میکرد. صدای سیستم صوتی اش همیشه بلند بود. و عادت داشت مدام در آپارتمان گشت بزند. قطعا مردها با این عادتش مشکلی نداشتند، اما خانم ها از این کارش بسیار متنفر بودند...
@rahenow🗿👈
#بخش_نخست
#فصل_دوم
#صفحه_5
@rahenow🗿👈
او حتی نمیتوانست با مادرش درد و دل کند یا از او کمک بگیرد؛ چون چند سالی میشد که با مادرش قهرکرده بود. آخرین خاطره ای که از مادرش به یاد داشت، مربوط به غرغر او برای شکستن حکومت نظامی و دیر رفتن به خانه و حبس شدنش در خانه و به مدت یک هفته بود. الکسیز تماس های تلفنی اش را رد میکرد و نامه هایش را باز نشده پس میفرستاد‌.
بیچاره الکسیز با استعداد، ثروتمند و موفق بود؛ اما خوشحال نبود. آیا او قربانی دشمنی و ستم دیگران بود یا فقط بیشعور بود؟....
@rahenow🗿👈
#بخش_نخست
#فصل_دوم
#صفحه_7
@rahenow🗿👈
من هم ادامه دادم: تو فرزند بزرگ والدینی بیشعور هستی.الکسیز گفت: فرقی نمیکند. به نظرم او فر ددیگری را به جای خودش برای سرزنش پیدا کرده بود. ادامه دادم:تو بخاطر استبداد مادرت دور خودت حصار کشیده ای.
-یعنی چه؟
-یعنی تو هم بیشعور هستی.
با کمک و حمایت گروهی، الکسیز متوجه اعتیادش به بیشعوری شد و فهمید که بیشعوریش چطوراورابسمت دروغ ،ریا و کلک برای موفقیت در زندگی اش کشانده است.
اکنون الکسیز در شهر پیتزبرگ زندگی میکند و در بازار فروشنده است.
او با کارگر بیکاری ازدواج کرد و الان یک فرزند دوست داشتنی دارد و منتظر بچه ی دومش است.

پایان داستان اول از فصل دوم.
#اشتراکگذاری_مساوی_اگاهی
@rahenow🗿👈
#بخش_نخست(#بیشعورکیست و چرا یک نفر بیشعور میشود؟)
#فصل_دوم
#صفحه8

داستانی دیگر
@rahenow🗿👈
هابرت که نهمین فرزند خانواده اش بود به ملاقاتم آمد. پدر و مادرش او را دامیین صدا می زدند که در زبان فرانسه به معنای ته تغاری است. در مدرسه به او برچسب کمبود محبت می زدند. چهار روانشناس از درمانش منصرف شده بودند و دو نفر از درمانگرها از دست او شغلشان را ترک کرده بودند؛ یکی از آنها در زمینه موادمخدر تحقیق میکرد و آن دیگری در سیرک مربی شیر شده بود. اطرافیان هابرت را بچه ننه صدا میکردند؛ اما درحقیقت او بیشعور بود.
@rahenow🗿👈
#بخش_نخست
#فصل_دوم
#صفحه9
@rahenow🗿👈
داستان هابرت به سادگی به شما نشان می دهد که همه ی بیشعوری ها از کودکی سرچشمه نمیگیرد. موضوعی که برای الکسیز صدق میکرد و درباره هابرت صدق نمیکند. هابرت دوران کودکی خوبی نداشت. و کودک فاسدی بود مشکل اصلی او تنفر از خوشحالی دیگران بود.
مثلا اگر گروهی از دخترها مهمانی چای ساده ای داشتند هابرت به آنها اجازه نمیداد و به آنها حمله میکرد.
مثل خلبان از جان گذشته ای که به سمت هدف، عمود پرواز میکند و آن را بمباران میکند. چای،بشقاب و دخترهای بیچاره را به هر طرف پرتاپ میکرد.
او توانایی های فراوانی داشت تنها بچه ای بود که برای قبولی در امتحانش تقلب نمیکرد. او روی نردبان خانه ی معلمش ظاهر میشد و با پرکردن تفنگش معملش را می ترساند. پرونده هابرت جزو دشوارترین پرونده هایم بود. بیشتر مشکلاتش به کینه توزی اش برمیشگت. وقتی برای اولین بار به او گفتم بیشعور است، خندید و گفت: اولین بزرگ سالی هستی که جمله ای دلنشین به من گفتی. از آنجا بودکه فهمیدم به درمان عمیقی نیاز دارد.

پایان این داستان
@rahenow🗿👈
#بخش_نخست
#فصل_دوم
#صفحه10
@rahenow🗿👈
اما والتر هیولابود. او ۱۴سال آخر فقط دستور داده و چندین قرارکاری در 12کلیسا برگزار کرده بود. او دانش آموز زرنگ معبد بود و علاقمند به مشاوره . او خود را کارشناس جرم شناسی، بیماری های عقلی و شهادت های روحانی تصور میکرد. او خودش را روحانی اصلی و‌ شخصی می دانست که عمرش را وقف کار و خدمت به خدا و مردم کرده است.
او در مجالسش می گفت ما وظیفه داریم در‌محضر خدا عالی باشیم. اگر خدا می داند گنجشکی رو به تباهی می رود، پس شما هم بر این باورید که من یا خودتان چه زمانی به هبوط خواهیم رفت و خدا دانای مطلق است...
@rahenow🗿👈
#بخش_نخست
#فصل_دوم
#صفحه11
@rahenow🗿👈
در آن زمان ژست والتر در منبر خصمانه بود، تا حدی که هرکسی متوجه می شد او دافعه دارد نه جاذبه. اعضای کلیسا برای رفتار جنگجویانه ی والتر به او تذکر داده بودند؛ اما او به همه حمله میکرد. همه او را به خاطر دیدگاه تند و صحبت های دینی اش نقد میکردند؛ اما او همیشه میگفت خادم خدا بودن، دشمنان بسیاری به همراه دارد و افرادی که در کلیسا کار می کنند هیچوقت نباید به خودشان اجازه دخالت در کار خداوند را بدهند.
یکشنبه ها درباره بی عفتی سخنرانی میکرد. او با گناه کنار نمی آمد و بی عفتی را از دید خدا گمراهی بزرگی می دانست و درباره ی این موضوع سخنان بیهوده می گفت و غوغا به پا میکرد. یکی از یکشنبه ها تا والتر شروع به موعظه کرد، مردی از بین جمع ایستاد و با تفنگش والتر را هدف گرفت و گفت: این سخنرانی را بهتر از سخنرانی های دیگرت اجرا کن چون ممکن است آخرین سخنرانی ات باشد و مطمئن شو که پروردگار تو را برای بی عفتی و زنایت می بخشد. اگر از دخترم و همسرم فاصله نگیری با دستان خودم به جهنم میفرستمت.
والتر موقعیت ناخوشایندش را تغییر داد و به حضار گفت که آن مرد سخت در اشتباه است و این والتر است که باید او را برای رفتار ظالمانه اش ببخشد‌. بسیاری از مردمی که در کلیسا بودند اشک ریختند و از پارسایی او متاثر شدند و از قداست و صبر او به وجد آمدند...
@rahenow🗿👈
#بخش_نخست
#فصل_دوم
#صفحه12
@rahenow🗿👈
اما دوره ی والتر به سر آمده بود. روز بعد نامه ای ازطرف پدران خشمگین به اسقف اعظم کلیسا رسید با این مضمون که والتر را اخراج کنند و کسوت روحانیت را از او بگیرند. اسقف اعظم محاکمه ای برای والتر ترتیب داد. والتر موضوع را انکار کرد؛ اما شاکی دست پر آمده بود . آنها از والتر حین ارتکاب جرم عکس های رنگی واضحی گرفته بودند و نوار ضبط شده ای از همسر و دختر وحشت زده اش ارائه کردند. با وجود این همه مدرک، والتر باز هم اقرار نکرد.
والتر از کلیسا تبعید شد؛ اما اسقف اعظم عکس ها را برای حفظ امنیت نگه داشت. بدتر از اینکه همسرش گفت سرپرستی فرزندانشان را از او میگیرد و به خانه ی مادرش بر می گردد و طلاق میگیرد. تازه، گفت که در موسسه انکار خدا شاغل بوده است. والتر گیج شده بود؛ او همیشه فکرمیکرد مقامش از خودش و همسرش حفاظت می کند. و همسرش به او وفادار است. والتر برای نجات زندگی اش به دنبال راهی مذهبی بود؛ اما هیچ راهی وجود نداشت. به خیالش دشمنانش او را محاصره کرده بودند و راه نجاتی وجود نداشت. اواین اتفاق ها را کارهای شیطان تلقی میکرد. آیا واقعا چنین بود یا والتر بیشعور بود؟....
@rahenow🗿👈
#بخش_نخست
#فصل_دوم
#صفحه13
@rahenow🗿👈
اسقف والتر را با من آشنا کرد من به او کمک کردم که اصل قداست و تقوا را ببیند و متوجه شود فردی مهربان متفکر دلسوز و مذهبی که خودش فکر میکند نیست؛ او فقط یک بیشعور مذهبی است. والتر فهمید گمراه شده است. باید خودش را متقاعد میکرد کارها و رفتارش نه تنها محترمانه نیست؛ بلکه ترور دیگران است. او دلبستگی اش به زنان کلیسا را با بهانه ی از تنهایی در آوردن آنها و کمک به سازگاری با همسرانش می پوشاند. بالاخره فهمید که او بزرگترین هدیه ی خدا به جامعه ی زنان یا هر شخص دیگری نیست. فهمید چقدر به مردم صدمه زده و از مسئولیت هایش سواستفاده کرده است. هیچوقت آن روز یادم نمی رود که به من نگاه کرد و گفت: پسرم، من واقعا بیشعورم. و اینجا بود که فهمیدم چقدر کارهایم در زمینه ی روان پزشکی بیشعوری موثر بوده است....
@rahenow🗿👈
#بخش_نخست
#فصل_دوم
#صفحه14
@rahenow🗿👈
بعد ازچند ماه بحث و مشاوره والتر رضایت داد همسرش را طلاق بدهد. کلیسا را ترک کرد و بهترین درسی که گرفت این بود که مردم برای خدمت به او دنیا نیامده اند. او مجبور شد در همه رفتارهایش تجدید نظر کند.
والتر در حال حاضر ساربان شتر است و ادعا میکند که خدای واقعی را شناخته و معتقد است: اگر خدا سربازان مسئول بمباران عمومی و بیشعورها را می بخشد، پس او هم به عنوان بیشعور مذهبی خواهد بخشید. خدا قدرتمندترین نیرو در جهان است. اگر در حال حاضر از والتر تقاضای کمک و راهنمای کنید، او با شادی به شما میگوید: هیچ وقت از بیشعورها کمک نگیرید و نصیحتشان را گوش نکنید.
پایان داستان
@rahenow🗿👈
#بخش_نخست
#فصل_دوم
#صفحه15
@rahenow🗿👈
از این چند داستان چند نکته درباره ی بیشعوری می آموزیم. بیشعوری به فقیر یا ثروتمندی، مرد و زن، جوان و پیر ضربه می زند. هوشمندی یا حماقت محافظ خوبی در برابر بیشعوری نیست . بیشعوری بیماریست که به هرکس و در هر زمان بدون اخطار ضربه می زند. فردی یهویی که اخیرا به یک عمر بیشعوری اش پی برده است، می گوید: فرد بی ادب اگر موقعیت ایجاب کند، خجالت می کشدو رفتارش را تغییر میدهد؛ اما فرد بیشعور به دنبال موقعیت بعدی برای سواستفاده است.
من این داستان ها را به این دلیل انتخاب کردم تا انواع رفتار بیشعورها را به تصویر بکشم. بیشعورها رفتار مشابه و یکسانی ندارند و هر کدامشان منحصر به فردند. بیشعوری و مسیر درمانش پیچیده است. شاید بیشتر از یک کتاب برای شرح کامل مبحث بیشعوری لازم باشد...
@rahenow🗿👈
#بخش_نخست
#فصل_دوم
#صفحه16
@rahenow🗿👈
خصوصیات مشترکی بین بیشعورها وجود دارد:
۱-خودخواهی کورکورانه
۲-نفرت انگیزی بیش از حد
۳-خیرخواهی متکبرانه
۴-ضمیر ناخوداگاه نفوذناپذیر(حتی در جهنم نمی سوزد)
۵-قدرتمند شدن با ضربه زدن به دیگران
۶-دوری از صفات اصلی انسانی
۷-سواستفاده ظالمانه از آدم های احمق
در فصل های بعد این مباحث را بیشتر توضیح میدهم. بالاخره دیر یا زود روان پزشکتان دیر یا زود به شما می گوید: اگر احساس حقارت میکنید، طبیعی است خیلی نگران نباشید.
@rahenow🗿👈