#بخش_نخست
@rahenow🗿👈
#بیشعور کیست? و چرا یک نفر بیشعور میشود
#صفحه_2
اگر صبحانه بد بود اتفاق های دیگر تا محل کار بدتر بود.
افسر راهنمایی رانندگی من را برای سرعت غیرمجاز و نبستن کمربند ایمنی جریمه کرد.
وقتی به محل کارم رسیدم در جای پارک همیشگی خودم، ماشین را پاک کردم واز ماشین پیاده شدم، پایم روی مدفوع بزرگ اسب رفت. قطعا یک نفر برای اذیت کردن من این کار را کرده بود؛ اما وقت نداشتم که بفهمم چه کسی این کار را کرده است.
برای رفتن به دفترم سوار آسانسور شدم. آسانسور بین طبقه سوم و چهارم گیر کرد. به سختی صدای فردی را میشندیم که میگفت فردی در آسانسور گیر کرده چطور است که همه روز در آسانسور رهایش کنیم!
انگار من باید یادداشتی برای اخراج کارمند پرمدعایم که از حقوق بشر پیروی نمیکند و راضی به گیرافتادن من در آسانسور بود می نوشتم.
@rahenow🗿👈
@rahenow🗿👈
#بیشعور کیست? و چرا یک نفر بیشعور میشود
#صفحه_2
اگر صبحانه بد بود اتفاق های دیگر تا محل کار بدتر بود.
افسر راهنمایی رانندگی من را برای سرعت غیرمجاز و نبستن کمربند ایمنی جریمه کرد.
وقتی به محل کارم رسیدم در جای پارک همیشگی خودم، ماشین را پاک کردم واز ماشین پیاده شدم، پایم روی مدفوع بزرگ اسب رفت. قطعا یک نفر برای اذیت کردن من این کار را کرده بود؛ اما وقت نداشتم که بفهمم چه کسی این کار را کرده است.
برای رفتن به دفترم سوار آسانسور شدم. آسانسور بین طبقه سوم و چهارم گیر کرد. به سختی صدای فردی را میشندیم که میگفت فردی در آسانسور گیر کرده چطور است که همه روز در آسانسور رهایش کنیم!
انگار من باید یادداشتی برای اخراج کارمند پرمدعایم که از حقوق بشر پیروی نمیکند و راضی به گیرافتادن من در آسانسور بود می نوشتم.
@rahenow🗿👈
#بخش_نخست
#فصل_دوم
#صفحه_2
@rahenow🗿👈
الکسیز نظر همه پسرهارو به خودش جلب میکرد یا حداقل آنهایی که از عهده ی خواسته های فراوانش بر می آمدند. قرار ملاقات با الکسیز هنگفت و شبیه خریدن شکلات برای بچه نبود. او همیشه به دنبال کسی بود که همه ی مخارجش را بپردازد و البته بودند کسانی که برای او بهترین لباس و جواهرات را بخرند و قسط هایش را بپردازند. همیشه ماشین لوکس سوار می شد، و در آپارتمان مجلل زندگی میکرد و با افتخار میگفت: پول هیچ چیز را خودم نمی دهم. انگار دیگران برای همین آفریده شده بودند که در را برایش باز کنند، زیبایی خدادایش را تحسین کنند و قبض هایش را بپردازند.
الکسیز سمت خوبی در دفتر تبلیغاتی داشت؛ جایی که ماهرانه اسرار نظامی سیاسی را مخفی میکردند و استعدادش در دزدی اطلاعات به او کمک کرد که سریع پله های ترقی را پشت سر بگذارد. الکسیز در کار چابلوس و گربه صفت بود. هیچ وقت از رو به رو با کسی درگیر نمیشد، ترتیبی میدادکه از پشت به آنها خنجر بزند. کاملا می دانست چه زمانی اطلاعات به کسی ندهد و چطور اطلاعیه و قول نامه ها را مخفی کند، در حالیکه همکارانش اصلا مثل او نبودند. استاد این بود برای موفقیت هایی که هیچ دخالتی در آنها نداشت ترفیع بگیرد وخرابکاری هایش را مخفی کند...
@rahenow🗿👈
#فصل_دوم
#صفحه_2
@rahenow🗿👈
الکسیز نظر همه پسرهارو به خودش جلب میکرد یا حداقل آنهایی که از عهده ی خواسته های فراوانش بر می آمدند. قرار ملاقات با الکسیز هنگفت و شبیه خریدن شکلات برای بچه نبود. او همیشه به دنبال کسی بود که همه ی مخارجش را بپردازد و البته بودند کسانی که برای او بهترین لباس و جواهرات را بخرند و قسط هایش را بپردازند. همیشه ماشین لوکس سوار می شد، و در آپارتمان مجلل زندگی میکرد و با افتخار میگفت: پول هیچ چیز را خودم نمی دهم. انگار دیگران برای همین آفریده شده بودند که در را برایش باز کنند، زیبایی خدادایش را تحسین کنند و قبض هایش را بپردازند.
الکسیز سمت خوبی در دفتر تبلیغاتی داشت؛ جایی که ماهرانه اسرار نظامی سیاسی را مخفی میکردند و استعدادش در دزدی اطلاعات به او کمک کرد که سریع پله های ترقی را پشت سر بگذارد. الکسیز در کار چابلوس و گربه صفت بود. هیچ وقت از رو به رو با کسی درگیر نمیشد، ترتیبی میدادکه از پشت به آنها خنجر بزند. کاملا می دانست چه زمانی اطلاعات به کسی ندهد و چطور اطلاعیه و قول نامه ها را مخفی کند، در حالیکه همکارانش اصلا مثل او نبودند. استاد این بود برای موفقیت هایی که هیچ دخالتی در آنها نداشت ترفیع بگیرد وخرابکاری هایش را مخفی کند...
@rahenow🗿👈