@rahenow 🗿👈
✍🏻حکایتی بسیار زیبا و خواندنی
#باب_باتلر در سال ١٩۶۵ در انفجار مین زمینی در #ویتنام پاهایش را از دست داد؛ #قهرمان جنگ شد و با استقبال رسمی به وطن بازگشت.
بیست سال بعد او ثابت کرد که قهرمانی از #قلب انسان نشأت میگیرد.
یک روز گرم تابستانی، باتلر در تعمیرگاهش، در شهر کوچکی در آریزونای آمریکا، کار میکرد که ناگهان صدای فریادهای ملتمسانۀ زنی را از منزلی نزدیک کارگاهش شنید. صندلی چرخدارش را به آن سو هدایت کرد امّا بوتههای درهم و انبوه مانع از حرکت صندلی چرخدار و رسیدن او به منزل مزبور میشد. از صندلیاش پایین آمد و روی سینه در میان خاک و خاشاک و بوتهها خزید؛ اگرچه سخت دردناک بود، امّا توانست راه خود را باز کرده پیش برود.
خودش تعریف میکند که "باید به آنجا میرسیدم، هر قدر که زخم و درد، رنجم میداد."
وقتی باتلر به آنجا رسید متوجّه شد که دختر سه سالۀ آن زن به نام استفانی هینز به درون استخر افتاده و چون دستهایش را از بازو از دست داده، امکان شنا نداشته و اینک زیر آب بیحرکت مانده است.
مادرش بالای استخر ایستاده، سراسیمه و دیوانهوار فریاد میکشید. باتلر به درون آب شیرجه رفت و خود را به ته استخر رساند و استفانی کوچک را بیرون آورد و در کنار استخر نهاد. رنگش سیاه شده و ضربان قلبش قطع شده بود و از نفس هم خبری نبود.
باتلر بلافاصله تنفّس مصنوعی و احیاء ضربان قلب را شروع کرد و مادر هم به آتشنشانی زنگ زد. به او جواب دادند که متأسفانه پزشکان به دلیل تلفنی قبل از او، بیرون رفتهاند.
مادر ناامید و درمانده، هقهق میگریست. باتلر در حین تنفّس مصنوعی و احیاء قلبی به مادر درمانده امید میداد و میگفت: "نگران نباشید؛ من دستان او بودم و از استخر بیرونش آوردم؛ حالش خوب خواهد شد. حالا هم ریههای او هستم؛ با هم از عهدۀ زندگی مجدد بر خواهیم آمد."
چند ثانیه بعد، دخترک سرفه کوچکی کرد و نفسی کشید و قلبش به حرکت آمد و زد زیر گریه. مادرش او را در آغوش کشید و هر دو شادمان و مسرور شدند.
مادر از باتلر پرسید: "از کجا میدانستید که حالش خوب خواهد شد؟" باتلر پاسخ داد: "راستش را بخواهید نمیدانستم. امّا وقتی زمان جنگ پاهایم را از دست دادم، در آن میدان تنهای تنها بودم. هیچ کس آنجا نبود به من کمک کند مگر دخترکی ویتنامی. دخترک تلاش میکرد مرا به طرف روستایش بکشد و در آن حال به انگلیسی دست و پا شکستهای زمزمه میکرد: "طوری نیست؛ زنده میمانی. من پاهای تو هستم. با هم از عهدۀ این کار بر میآییم." کلام او به روح و جانم #امید بخشید و حالا خواستم همان کار را برای استفانی کوچک بکنم.
#کلمات قدرت عجیبی دارند. هر وقت دیدید میتوانید #مشوق کسی باشید دلگرمیتان را دریغ نکنید. حرف شما ممکن است #زندگی یک نفر را زیر و رو کند.
@rahenow 🗿👈
✍🏻حکایتی بسیار زیبا و خواندنی
#باب_باتلر در سال ١٩۶۵ در انفجار مین زمینی در #ویتنام پاهایش را از دست داد؛ #قهرمان جنگ شد و با استقبال رسمی به وطن بازگشت.
بیست سال بعد او ثابت کرد که قهرمانی از #قلب انسان نشأت میگیرد.
یک روز گرم تابستانی، باتلر در تعمیرگاهش، در شهر کوچکی در آریزونای آمریکا، کار میکرد که ناگهان صدای فریادهای ملتمسانۀ زنی را از منزلی نزدیک کارگاهش شنید. صندلی چرخدارش را به آن سو هدایت کرد امّا بوتههای درهم و انبوه مانع از حرکت صندلی چرخدار و رسیدن او به منزل مزبور میشد. از صندلیاش پایین آمد و روی سینه در میان خاک و خاشاک و بوتهها خزید؛ اگرچه سخت دردناک بود، امّا توانست راه خود را باز کرده پیش برود.
خودش تعریف میکند که "باید به آنجا میرسیدم، هر قدر که زخم و درد، رنجم میداد."
وقتی باتلر به آنجا رسید متوجّه شد که دختر سه سالۀ آن زن به نام استفانی هینز به درون استخر افتاده و چون دستهایش را از بازو از دست داده، امکان شنا نداشته و اینک زیر آب بیحرکت مانده است.
مادرش بالای استخر ایستاده، سراسیمه و دیوانهوار فریاد میکشید. باتلر به درون آب شیرجه رفت و خود را به ته استخر رساند و استفانی کوچک را بیرون آورد و در کنار استخر نهاد. رنگش سیاه شده و ضربان قلبش قطع شده بود و از نفس هم خبری نبود.
باتلر بلافاصله تنفّس مصنوعی و احیاء ضربان قلب را شروع کرد و مادر هم به آتشنشانی زنگ زد. به او جواب دادند که متأسفانه پزشکان به دلیل تلفنی قبل از او، بیرون رفتهاند.
مادر ناامید و درمانده، هقهق میگریست. باتلر در حین تنفّس مصنوعی و احیاء قلبی به مادر درمانده امید میداد و میگفت: "نگران نباشید؛ من دستان او بودم و از استخر بیرونش آوردم؛ حالش خوب خواهد شد. حالا هم ریههای او هستم؛ با هم از عهدۀ زندگی مجدد بر خواهیم آمد."
چند ثانیه بعد، دخترک سرفه کوچکی کرد و نفسی کشید و قلبش به حرکت آمد و زد زیر گریه. مادرش او را در آغوش کشید و هر دو شادمان و مسرور شدند.
مادر از باتلر پرسید: "از کجا میدانستید که حالش خوب خواهد شد؟" باتلر پاسخ داد: "راستش را بخواهید نمیدانستم. امّا وقتی زمان جنگ پاهایم را از دست دادم، در آن میدان تنهای تنها بودم. هیچ کس آنجا نبود به من کمک کند مگر دخترکی ویتنامی. دخترک تلاش میکرد مرا به طرف روستایش بکشد و در آن حال به انگلیسی دست و پا شکستهای زمزمه میکرد: "طوری نیست؛ زنده میمانی. من پاهای تو هستم. با هم از عهدۀ این کار بر میآییم." کلام او به روح و جانم #امید بخشید و حالا خواستم همان کار را برای استفانی کوچک بکنم.
#کلمات قدرت عجیبی دارند. هر وقت دیدید میتوانید #مشوق کسی باشید دلگرمیتان را دریغ نکنید. حرف شما ممکن است #زندگی یک نفر را زیر و رو کند.
@rahenow 🗿👈
#فوری
🔺رئیس جمهور: نحوه اعطای وام ۱ میلیون تومانی تغییر کرد
🔹روحانی: وام یک میلیون تومانی به صورت قرض الحسنه خواهد بود و آن بحثهایی که به عنوان سود مطرح شده بود را دولت بر عهده گرفت و دولت پرداخت خواهد کرد.
🔹تلاش ما این است که ششم اردیبهشت که اول ماه رمضان است این یک میلیون تومان را در حساب مردم بریزیم و همه یارانهبگیر ها بتوانند بهرهبرداری و استفاده کنند، البته چارچوبی دارد که امروز فردا آن را به مردم اطلاع خواهد داد. آن هایی که به دریافت وام مایل هستند از این وام قرض الحسنه استفاده کند و باید از طریق پیامک اعلام کنند.
🔹این وام در ماه اردیبهشت پرداخت میشود اما در تیر ماه به تدریج از یارانه آنها کسر خواهد شد، یعنی یارانه اردیبهشت و خرداد پرداخت میشود در یارانه تیر ماه به بعد ماهانه مقداری به عنوان قسط وام از آن مبلغ کسر خواهد شد که حدود 35 هزار تومان در ماه است.
#قهرمان_ملی کی بودی تو ؟
@rahenow 🗿👈
🔺رئیس جمهور: نحوه اعطای وام ۱ میلیون تومانی تغییر کرد
🔹روحانی: وام یک میلیون تومانی به صورت قرض الحسنه خواهد بود و آن بحثهایی که به عنوان سود مطرح شده بود را دولت بر عهده گرفت و دولت پرداخت خواهد کرد.
🔹تلاش ما این است که ششم اردیبهشت که اول ماه رمضان است این یک میلیون تومان را در حساب مردم بریزیم و همه یارانهبگیر ها بتوانند بهرهبرداری و استفاده کنند، البته چارچوبی دارد که امروز فردا آن را به مردم اطلاع خواهد داد. آن هایی که به دریافت وام مایل هستند از این وام قرض الحسنه استفاده کند و باید از طریق پیامک اعلام کنند.
🔹این وام در ماه اردیبهشت پرداخت میشود اما در تیر ماه به تدریج از یارانه آنها کسر خواهد شد، یعنی یارانه اردیبهشت و خرداد پرداخت میشود در یارانه تیر ماه به بعد ماهانه مقداری به عنوان قسط وام از آن مبلغ کسر خواهد شد که حدود 35 هزار تومان در ماه است.
#قهرمان_ملی کی بودی تو ؟
@rahenow 🗿👈
#دلقک_ملی یا #قهرمان_ملی
در ۱۵ ابان ماه سال ۲۳ شمسی عمر خلیفه دوم عرب و عامل کشتار هزاران ایرانی بدست یک برده ایرانی به نام پیروز نهاوندی ملقب به ابو لؤلؤ در مدینه به قتل رسید و باعث شادی فراوان ایرانیان شد.
با توجه به اینکه در آن دوران چندین ماه وقت لازم بوده تا خبرها بوسیله کاروانها و مسافران از مدینه به ایران برسد خبر قتل عمربه دست پیروز حتما در اواخر زمستان به ایران رسیده و همه جا پخش شده و باعث شادی زیاد مردم در آستانه نوروزسال ۲۴ شمسی شده است.
آن هم بعد از هشت سال تمام ظلم و ستم و بیداد و جنایت اعراب در ایران.
شکست بزرگ #قادسیه که آغاز ورود اعراب به ایران بود در سال ۱۵ شمسی یعنی هشت سال قبل رخ داده بود.
اما یک مشکل بزرگ بر سر راه شادی ملی مردم ایران وجود داشت.
اگر مردم آشکارا از مرگ #عمر شادی می کردند قطعا توسط حکام عرب کشته می شدند.
پس مجبور بودند که شادی خود را به نوعی پنهان کنند.
لذا از ترکیب شدن شادی مردم از قتل عمر به دست #پیروز و نیاز به پنهان کردن این شادی شخصیت جالب #حاجی_فیروز بدست ایرانیان ساخته می شود.
از یک طرف اسم حاجی فیروز به آشکارا نشان دهنده #پیروز_نهاوندی در #عربستان است چون مردم هرکس را که به عربستان میرفت حاجی می گفتند.
رنگ قرمز جامه و رنگ سیاه چهره حاجی فیروز نشان دهنده جنگ و مبارزه است.
در ایران قدیم رنگ قرمز و سیاه نشان دهنده جنگ و مبارزه بوده است دقت کنید به دو تن از بزرگترین سرداران ایرانی #بابک_خرمدین که رهبر #سرخ_جامگان بود و #ابومسلم_خراسانی که رهبر #سیاه_جامگان بود.
در ایران قدیم رنگ مرگ و عزاداری سیاه نبوده بلکه مانند هندیها سفید بوده است.
رقص حاجی فیروز نشاندهنده شادی و سرور مردم از مرگ عمر است.
وحتی شعر معروفی هم که حاجی فیروز می خواند.
ارباب خودم بز بز قندی
ارباب خودم چرا نمی خندی
در اصل مسخره کردن اربابهای عرب آن زمان و مخصوصا بزرگترین عربها یعنی عمر است.
بز بز قندی اشاره آشکار به چهره عربهاست که طبق سنت ریش دراز می کردند و سبیل می تراشیدند و شبیه بز می شدند که ریش دارد و سبیل ندارد از طرف دیگر فیروز بزرگترین ارباب عربها یعنی عمر را کشته و به طور مسخره کردن به ارباب خود یعنی عمر می گوید حالا پس چرا نمی خندی؟.
و صد البته که وقتی عربهای حاکم به حاجی فیروز نگاه می کردند متوجه داستان پشت پرده حاجی فیروز نمی شدند و ایرانیان با خیال راحت در جلوی چشم عربها مرگ خلیفه شان عمر را جشن می گرفتند ومی رقصیدند به ریش عربها و عمرشان می خندیدند.
ازمحبوبیت زیاد شخصیت حاجی فیروز در تمام نقاط ایران که تا امروز هم بجا مانده است روشن می شود که پیروز نهاوندی به خاطر قتل عمر در زمان خودش چه محبوبیت عظیمی در بین ایرانیان داشته است و چقدر دل ایرانیان را شاد کرده است!
در نهایت باید گفت که پیروز نهاوندی یکی از بزرگترین قهرمانان ملی ایران است و اگر در گذشته های دور اجداد ما از ترس اعراب مهاجم ناچار بودند شخصیت جدی پیروز نهاوندی را به صورت کمدی و دلقک در بیاورند الان وظیفه ملی ماست که بعد از ۱۴۰۰ سال دوباره این شخصیت ملی و قهرمان بزرگ کشورمان را از حالت طنز و دلقک خارج کنیم و به صورت یک قهرمان بزرگ ملی مورد سپاس و بزرگ داشت قرار دهیم.
برگرفته از کتاب #دوقرن_سکوت
اثر دکتر #عبدالحسی_زرین_کوب
sardareman
فوروارد کنید تا همگان بدانند...✋
@rahenow 🗿
در ۱۵ ابان ماه سال ۲۳ شمسی عمر خلیفه دوم عرب و عامل کشتار هزاران ایرانی بدست یک برده ایرانی به نام پیروز نهاوندی ملقب به ابو لؤلؤ در مدینه به قتل رسید و باعث شادی فراوان ایرانیان شد.
با توجه به اینکه در آن دوران چندین ماه وقت لازم بوده تا خبرها بوسیله کاروانها و مسافران از مدینه به ایران برسد خبر قتل عمربه دست پیروز حتما در اواخر زمستان به ایران رسیده و همه جا پخش شده و باعث شادی زیاد مردم در آستانه نوروزسال ۲۴ شمسی شده است.
آن هم بعد از هشت سال تمام ظلم و ستم و بیداد و جنایت اعراب در ایران.
شکست بزرگ #قادسیه که آغاز ورود اعراب به ایران بود در سال ۱۵ شمسی یعنی هشت سال قبل رخ داده بود.
اما یک مشکل بزرگ بر سر راه شادی ملی مردم ایران وجود داشت.
اگر مردم آشکارا از مرگ #عمر شادی می کردند قطعا توسط حکام عرب کشته می شدند.
پس مجبور بودند که شادی خود را به نوعی پنهان کنند.
لذا از ترکیب شدن شادی مردم از قتل عمر به دست #پیروز و نیاز به پنهان کردن این شادی شخصیت جالب #حاجی_فیروز بدست ایرانیان ساخته می شود.
از یک طرف اسم حاجی فیروز به آشکارا نشان دهنده #پیروز_نهاوندی در #عربستان است چون مردم هرکس را که به عربستان میرفت حاجی می گفتند.
رنگ قرمز جامه و رنگ سیاه چهره حاجی فیروز نشان دهنده جنگ و مبارزه است.
در ایران قدیم رنگ قرمز و سیاه نشان دهنده جنگ و مبارزه بوده است دقت کنید به دو تن از بزرگترین سرداران ایرانی #بابک_خرمدین که رهبر #سرخ_جامگان بود و #ابومسلم_خراسانی که رهبر #سیاه_جامگان بود.
در ایران قدیم رنگ مرگ و عزاداری سیاه نبوده بلکه مانند هندیها سفید بوده است.
رقص حاجی فیروز نشاندهنده شادی و سرور مردم از مرگ عمر است.
وحتی شعر معروفی هم که حاجی فیروز می خواند.
ارباب خودم بز بز قندی
ارباب خودم چرا نمی خندی
در اصل مسخره کردن اربابهای عرب آن زمان و مخصوصا بزرگترین عربها یعنی عمر است.
بز بز قندی اشاره آشکار به چهره عربهاست که طبق سنت ریش دراز می کردند و سبیل می تراشیدند و شبیه بز می شدند که ریش دارد و سبیل ندارد از طرف دیگر فیروز بزرگترین ارباب عربها یعنی عمر را کشته و به طور مسخره کردن به ارباب خود یعنی عمر می گوید حالا پس چرا نمی خندی؟.
و صد البته که وقتی عربهای حاکم به حاجی فیروز نگاه می کردند متوجه داستان پشت پرده حاجی فیروز نمی شدند و ایرانیان با خیال راحت در جلوی چشم عربها مرگ خلیفه شان عمر را جشن می گرفتند ومی رقصیدند به ریش عربها و عمرشان می خندیدند.
ازمحبوبیت زیاد شخصیت حاجی فیروز در تمام نقاط ایران که تا امروز هم بجا مانده است روشن می شود که پیروز نهاوندی به خاطر قتل عمر در زمان خودش چه محبوبیت عظیمی در بین ایرانیان داشته است و چقدر دل ایرانیان را شاد کرده است!
در نهایت باید گفت که پیروز نهاوندی یکی از بزرگترین قهرمانان ملی ایران است و اگر در گذشته های دور اجداد ما از ترس اعراب مهاجم ناچار بودند شخصیت جدی پیروز نهاوندی را به صورت کمدی و دلقک در بیاورند الان وظیفه ملی ماست که بعد از ۱۴۰۰ سال دوباره این شخصیت ملی و قهرمان بزرگ کشورمان را از حالت طنز و دلقک خارج کنیم و به صورت یک قهرمان بزرگ ملی مورد سپاس و بزرگ داشت قرار دهیم.
برگرفته از کتاب #دوقرن_سکوت
اثر دکتر #عبدالحسی_زرین_کوب
sardareman
فوروارد کنید تا همگان بدانند...✋
@rahenow 🗿
سالگرد شهادت #فرمانده_بابک
🔆 روز مرگ بابک مصادف است با ۱۷ روز بعد از «چیلله گئجهسی» یا برابر با ۷ ژانویه. در چنین روزی، وی را در سامرا مثله کردند. وقتی بازوی راستش را زدند، وی با دست چپ بازوی قطع شدهاش را برداشت و به صورتش مالید تا خونین شود. وقتی خلیفه علت را پرسید، گفت: چون خون میرود، چهرهام زرد خواهد شد. این کار را کردم تا گمان نبری که از ترس رنگ صورتم پریده. وی در تمامی مراحل مثله شدن، همچنان لبخند میزده و این عکسالعمل در برابر درد جانکاه، باعث شده بود تا جماعت تماشاگر، در حیرت و ابهامی عمیق فرو روند.
نحوه مرگ شجاعانه وی حتی بعدها الگویی شد برای چهرههایی چون #حلاج یا #نسیمی و در این رابطه اسناد چندی موجود است.
🔆 منابع تاریخی آمار کشتههای #خرمی در نبرد آخر را بیش از ۸۰ هزار نفر آوردهاند. حال آنکه تعداد اسرا تنها حدود ۳۰۰ نفر بوده است. به عبارتی دیگر، خرمیان تا آخرین نفر و آخرین نفس جنگیدهاند. نبردی منحصربهفرد در تاریخ که عملا نه زخمی داشته و نه اسیر!! این رشادت و چنین نسبت عددی بین ارقام کشتهها در برابر اسرا، در تمامی طول تاریخ جنگهای بشر، بسیار نادر شمرده میشود.
همچنین اشاره شده که زنان و کودکان، بعد از این واقعه شوم و شکست بابک، به گریه و زاری پرداختهاند. همگی این روایات و اسناد تاریخی، نشانی از جایگاه مردمی و بشر دوستی وی را ترسیم و بیانگری مینماید.
🔆 متون تاریخی ازجمله کتاب: طبری نقل میکند که آخرین خواسته #بابک از افشین قبل از مرگش، این بود که به قلعه خود برود و آن شهر سوزانده و تخریب شده را به همراه اجساد همرزمان و یارانش بار دیگر ببیند. توضیح داده میشود آن شب، تصادفا مهتابی هم بوده است. بابک توانسته در زیر روشنایی ماه، در میان آوارهای فروریخته، بوی خون و سوختگی و در کنار اجساد کشتهها تا سحرگاهان قدم به قدم بگردد. در چنین شب سنگینی که میتواند سوژۀ بسیار مهمی برای هنرمندان در ترسیم و آفرینش تصویری این صحنه حزنانگیز تلقی شود، بابک این مرد قهرمان و سازشناپذیر، به تکتک یاران #خرمیاش سرمیزده وخاطرات بودن با آنان را به یاد میآورده است.
قطعا به چهرۀ یکایک آنان مینگریسته، دست در دستشان قرار میداده و اشک میریخته.
چنین وفاداری، قدرشناسی و احساس تعلق به جمع، خود به تنهایی از جنس یک ارزش اسطورهای باید تلقی شود که در تاریخ کمنظیر است. آنگاه که سپیده دم فرا میرسد، وی میگوید آمادهام تا به مسلخ روم. و او همچنانکه در زندگی پرافتخارش، اسطوره بود، مرگش هم قهرمانانه بود.
🔆 محتملا با توجه به جایگاه حماسی و عدالتخواهانه بابک نزد تودهها، مراسمی در شهرهای آزربایجانی مخصوصا در اردبیل و قرهداغ به عنوان مراکز فرماندهی وی، برگزار میشده است. همچنین به دلیل ساختار فرهنگی آزربایجانیها، گردانندگان این عزاداری، #اوزانهای مردمی بودهاند که طی آن، شجاعت و جوانمردی بابک را مطابق الگوهای آوائی و اشعاری تورکی، نقالی و نوحهسرایی میکردهاند. بدون شک در این نقل و قرائت شهادت، رشادت و مظلومیت #خرمیان، از عناوین و یا قالبهایی دیگر و متاخری هم مورد ذکر و استفاده این هنرمندان خلقی قرار داشته است. طبیعتا وجود چنین اتمسفر حسی و عاطفی، باعث ایجاد نوعی از همزادپنداری با برخی از حماسههای تاریخی و مذهبی شده است.
🔆حضور اندیشه خرمی و کاراکتر بابک همچنان در تاروپود هویت آزربایجانی تنیده مانده است. حتی در افسانهها آمده که هر سال در سالروز مرگ #فرمانده_بابک، اسب وی از دریاچه #آت_گولی در دامنههای #ساوالان بیرون آمده و شیهه میکشد و دوباره به آب برمیگردد.
بهعبارتی دیگر، تثبیت یک اسطوره در آمال و آرزوهای ملی و امیدواری برای بازگشت #قهرمان_خلق.
یاد #فرمانده_بابک، همچنان گرامی خواهد ماند.
#رضا_زرگری
kuyum
@rahenow 🗿👈
🔆 روز مرگ بابک مصادف است با ۱۷ روز بعد از «چیلله گئجهسی» یا برابر با ۷ ژانویه. در چنین روزی، وی را در سامرا مثله کردند. وقتی بازوی راستش را زدند، وی با دست چپ بازوی قطع شدهاش را برداشت و به صورتش مالید تا خونین شود. وقتی خلیفه علت را پرسید، گفت: چون خون میرود، چهرهام زرد خواهد شد. این کار را کردم تا گمان نبری که از ترس رنگ صورتم پریده. وی در تمامی مراحل مثله شدن، همچنان لبخند میزده و این عکسالعمل در برابر درد جانکاه، باعث شده بود تا جماعت تماشاگر، در حیرت و ابهامی عمیق فرو روند.
نحوه مرگ شجاعانه وی حتی بعدها الگویی شد برای چهرههایی چون #حلاج یا #نسیمی و در این رابطه اسناد چندی موجود است.
🔆 منابع تاریخی آمار کشتههای #خرمی در نبرد آخر را بیش از ۸۰ هزار نفر آوردهاند. حال آنکه تعداد اسرا تنها حدود ۳۰۰ نفر بوده است. به عبارتی دیگر، خرمیان تا آخرین نفر و آخرین نفس جنگیدهاند. نبردی منحصربهفرد در تاریخ که عملا نه زخمی داشته و نه اسیر!! این رشادت و چنین نسبت عددی بین ارقام کشتهها در برابر اسرا، در تمامی طول تاریخ جنگهای بشر، بسیار نادر شمرده میشود.
همچنین اشاره شده که زنان و کودکان، بعد از این واقعه شوم و شکست بابک، به گریه و زاری پرداختهاند. همگی این روایات و اسناد تاریخی، نشانی از جایگاه مردمی و بشر دوستی وی را ترسیم و بیانگری مینماید.
🔆 متون تاریخی ازجمله کتاب: طبری نقل میکند که آخرین خواسته #بابک از افشین قبل از مرگش، این بود که به قلعه خود برود و آن شهر سوزانده و تخریب شده را به همراه اجساد همرزمان و یارانش بار دیگر ببیند. توضیح داده میشود آن شب، تصادفا مهتابی هم بوده است. بابک توانسته در زیر روشنایی ماه، در میان آوارهای فروریخته، بوی خون و سوختگی و در کنار اجساد کشتهها تا سحرگاهان قدم به قدم بگردد. در چنین شب سنگینی که میتواند سوژۀ بسیار مهمی برای هنرمندان در ترسیم و آفرینش تصویری این صحنه حزنانگیز تلقی شود، بابک این مرد قهرمان و سازشناپذیر، به تکتک یاران #خرمیاش سرمیزده وخاطرات بودن با آنان را به یاد میآورده است.
قطعا به چهرۀ یکایک آنان مینگریسته، دست در دستشان قرار میداده و اشک میریخته.
چنین وفاداری، قدرشناسی و احساس تعلق به جمع، خود به تنهایی از جنس یک ارزش اسطورهای باید تلقی شود که در تاریخ کمنظیر است. آنگاه که سپیده دم فرا میرسد، وی میگوید آمادهام تا به مسلخ روم. و او همچنانکه در زندگی پرافتخارش، اسطوره بود، مرگش هم قهرمانانه بود.
🔆 محتملا با توجه به جایگاه حماسی و عدالتخواهانه بابک نزد تودهها، مراسمی در شهرهای آزربایجانی مخصوصا در اردبیل و قرهداغ به عنوان مراکز فرماندهی وی، برگزار میشده است. همچنین به دلیل ساختار فرهنگی آزربایجانیها، گردانندگان این عزاداری، #اوزانهای مردمی بودهاند که طی آن، شجاعت و جوانمردی بابک را مطابق الگوهای آوائی و اشعاری تورکی، نقالی و نوحهسرایی میکردهاند. بدون شک در این نقل و قرائت شهادت، رشادت و مظلومیت #خرمیان، از عناوین و یا قالبهایی دیگر و متاخری هم مورد ذکر و استفاده این هنرمندان خلقی قرار داشته است. طبیعتا وجود چنین اتمسفر حسی و عاطفی، باعث ایجاد نوعی از همزادپنداری با برخی از حماسههای تاریخی و مذهبی شده است.
🔆حضور اندیشه خرمی و کاراکتر بابک همچنان در تاروپود هویت آزربایجانی تنیده مانده است. حتی در افسانهها آمده که هر سال در سالروز مرگ #فرمانده_بابک، اسب وی از دریاچه #آت_گولی در دامنههای #ساوالان بیرون آمده و شیهه میکشد و دوباره به آب برمیگردد.
بهعبارتی دیگر، تثبیت یک اسطوره در آمال و آرزوهای ملی و امیدواری برای بازگشت #قهرمان_خلق.
یاد #فرمانده_بابک، همچنان گرامی خواهد ماند.
#رضا_زرگری
kuyum
@rahenow 🗿👈