#مثنوی_به_نثر_روان
🌱 #شیر_گرگ_روباه
شیر و گرگ و روباهی با هم به شکار می روند. آن ها با همراهی هم یک گاو وحشی، بز و خرگوش شکار کردند. شیر به گرگ می گوید این سه شکار را تقسیم کن. گرگ گفت گاو وحشی که بزرگتر است از آن شماست. من از بز استفاده می کنم و خرگوش هم قسمت روباه باشد. شیر گفت چه گفتی؟ در جایی که من وجود دارم تو اظهار وجود می کنی؟ پیشتر بیا. گرگ که پیش آمد شیر با پنجه های نیرومندش او را در هم درید.
سپس شیر رو به روباه کرد و گفت حالا تو این شکارها را تقسیم کن. روباه گفت سرورم این گاو فربه برای صبحانه شما، این بز هم غذای وسط روز شما و خرگوش هم برای شام مناسب است. شیر گفت تو این تقسیم کردن را از که آموختی؟ روباه گفت از آن گرگ بدبخت. شیر گفت حالا که از گرگ عبرت گرفتی هر سه شکار را بردار و برو.
#مثنوی_معنوی
#مولوی
دفتر اول
@rahenow
🌱 #شیر_گرگ_روباه
شیر و گرگ و روباهی با هم به شکار می روند. آن ها با همراهی هم یک گاو وحشی، بز و خرگوش شکار کردند. شیر به گرگ می گوید این سه شکار را تقسیم کن. گرگ گفت گاو وحشی که بزرگتر است از آن شماست. من از بز استفاده می کنم و خرگوش هم قسمت روباه باشد. شیر گفت چه گفتی؟ در جایی که من وجود دارم تو اظهار وجود می کنی؟ پیشتر بیا. گرگ که پیش آمد شیر با پنجه های نیرومندش او را در هم درید.
سپس شیر رو به روباه کرد و گفت حالا تو این شکارها را تقسیم کن. روباه گفت سرورم این گاو فربه برای صبحانه شما، این بز هم غذای وسط روز شما و خرگوش هم برای شام مناسب است. شیر گفت تو این تقسیم کردن را از که آموختی؟ روباه گفت از آن گرگ بدبخت. شیر گفت حالا که از گرگ عبرت گرفتی هر سه شکار را بردار و برو.
#مثنوی_معنوی
#مولوی
دفتر اول
@rahenow
@rahenow🗿👈
📚 #مثنوی_به_نثر_روان
📚 #حلوا_و_سه_همسفر
روزی یك یهودی با یك نفر مسیحی و یك مسلمان همسفر شدند. در راه به كاروانسرایی رسیدند و شب را در آنجا ماندند. مردی برای ایشان مقداری نان گرم و حلوا آورد. یهودی و مسیحی آن شب غذا زیاد خورده بودند ولی مسلمان گرسنه بود. آن دو گفتند ما سیر هستیم. امشب صبر می كنیم، غذا را فردا می خوریم. مسلمان گفت: غذا را امشب بخوریم و صبر باشد برای فردا. مسیحی و یهودی گفتند هدف تو از این فلسفه بافی این است كه چون ما سیریم تو این غذا را تنها بخوری. مسلمان گفت: پس بیایید تا آن را تقسیم كنیم هركس سهم خود را بخورد یا نگهدارد. آن دو گفتند این ملك خداست و ما نباید ملك خدا را تقسیم كنیم. مسلمان قبول كرد كه شب را صبر كنند و فردا صبح حلوا را بخورند.
فردا كه از خواب بیدار شدند گفتند هر كدام خوابی كه دیشب دیده بگوید. هركس خوابش از همه بهتر باشد. این حلوا را بخورد زیرا او از همه برتر است و جان او از همه جان ها كامل تر است.
یهودی گفت: من در خواب دیدم كه حضرت موسی در راه به طرف من آمد و مرا با خود به كوه طور برد. بعد من و موسی و كوه طور تبدیل به نور شدیم. از این نور، نوری دیگر رویید و ما هر سه در آن تابش ناپدید شدیم. بعد دیدم كه كوه سه پاره شد یك پاره به دریا رفت و تمام دریا را شیرین كرد یك پاره به زمین فرو رفت و چشمه ای جوشید كه همه دردهای بیماران را درمان می كند. پاره سوم در كنار كعبه افتاد و به كوه مقدس مسلمانان (عرفات) تبدیل شد. من به هوش آمدم كوه برجا بود ولی زیر پای موسی مانند یخ آب می شد.
مسیحی گفت: من خواب دیدم كه عیسی آمد و مرا به آسمان چهارم به خانه خورشید برد. چیزهای شگفتی دیدم كه در هیچ جای جهان مانند ندارد. من از یهودی برترم چون خواب من در آسمان اتفاق افتاد و خواب او در زمین.
مسلمان گفت: اما ای دوستان پیامبر من آمد و گفت برخیز كه همراه یهودیان با موسی به كوه طور رفته و مسیحی هم با عیسی به آسمان چهارم. آن دو مرد با فضیلت به مقام عالی رسیدند ولی تو ساده دل و كودن در اینجا مانده ای. برخیز و حلوا را بخور. من هم ناچار دستور پیامبرم را اطاعت كردم و حلوا را خوردم. آیا شما از امر پیامبر خود سركشی می كنید؟ آنها گفتند نه در واقع خواب حقيقي را تو ديده ای نه ما.
#مثنوی_معنوی
#مولوی
دفتر ششم
منبع: داستان هاي مثنوي به نثر از دکتر محمود فتوحی
به ما بپیوندید👇👇👇👇👇
@rahenow🗿👈
📚 #مثنوی_به_نثر_روان
📚 #حلوا_و_سه_همسفر
روزی یك یهودی با یك نفر مسیحی و یك مسلمان همسفر شدند. در راه به كاروانسرایی رسیدند و شب را در آنجا ماندند. مردی برای ایشان مقداری نان گرم و حلوا آورد. یهودی و مسیحی آن شب غذا زیاد خورده بودند ولی مسلمان گرسنه بود. آن دو گفتند ما سیر هستیم. امشب صبر می كنیم، غذا را فردا می خوریم. مسلمان گفت: غذا را امشب بخوریم و صبر باشد برای فردا. مسیحی و یهودی گفتند هدف تو از این فلسفه بافی این است كه چون ما سیریم تو این غذا را تنها بخوری. مسلمان گفت: پس بیایید تا آن را تقسیم كنیم هركس سهم خود را بخورد یا نگهدارد. آن دو گفتند این ملك خداست و ما نباید ملك خدا را تقسیم كنیم. مسلمان قبول كرد كه شب را صبر كنند و فردا صبح حلوا را بخورند.
فردا كه از خواب بیدار شدند گفتند هر كدام خوابی كه دیشب دیده بگوید. هركس خوابش از همه بهتر باشد. این حلوا را بخورد زیرا او از همه برتر است و جان او از همه جان ها كامل تر است.
یهودی گفت: من در خواب دیدم كه حضرت موسی در راه به طرف من آمد و مرا با خود به كوه طور برد. بعد من و موسی و كوه طور تبدیل به نور شدیم. از این نور، نوری دیگر رویید و ما هر سه در آن تابش ناپدید شدیم. بعد دیدم كه كوه سه پاره شد یك پاره به دریا رفت و تمام دریا را شیرین كرد یك پاره به زمین فرو رفت و چشمه ای جوشید كه همه دردهای بیماران را درمان می كند. پاره سوم در كنار كعبه افتاد و به كوه مقدس مسلمانان (عرفات) تبدیل شد. من به هوش آمدم كوه برجا بود ولی زیر پای موسی مانند یخ آب می شد.
مسیحی گفت: من خواب دیدم كه عیسی آمد و مرا به آسمان چهارم به خانه خورشید برد. چیزهای شگفتی دیدم كه در هیچ جای جهان مانند ندارد. من از یهودی برترم چون خواب من در آسمان اتفاق افتاد و خواب او در زمین.
مسلمان گفت: اما ای دوستان پیامبر من آمد و گفت برخیز كه همراه یهودیان با موسی به كوه طور رفته و مسیحی هم با عیسی به آسمان چهارم. آن دو مرد با فضیلت به مقام عالی رسیدند ولی تو ساده دل و كودن در اینجا مانده ای. برخیز و حلوا را بخور. من هم ناچار دستور پیامبرم را اطاعت كردم و حلوا را خوردم. آیا شما از امر پیامبر خود سركشی می كنید؟ آنها گفتند نه در واقع خواب حقيقي را تو ديده ای نه ما.
#مثنوی_معنوی
#مولوی
دفتر ششم
منبع: داستان هاي مثنوي به نثر از دکتر محمود فتوحی
به ما بپیوندید👇👇👇👇👇
@rahenow🗿👈
@rahenow🗿👈
یک مرد عرب سگی داشت که در حال مردن بود.
او در میان راه نشسته بود و برای سگ خود گریه میکرد.
گدایی از آنجا میگذشت، از مرد عرب پرسید: چرا گریه میکنی؟
عرب گفت: این سگ وفادار من، پیش چشمم جان میدهد. این سگ روزها برایم شکار میکرد و شبها نگهبان من بود و دزدان را فراری میداد.
گدا پرسید: بیماری سگ چیست؟ آیا زخم دارد؟ عرب گفت: نه از گرسنگی میمیرد.
گدا گفت: صبر کن، خداوند به صابران پاداش میدهد. گدا یک کیسه پر در دست مرد عرب دید. پرسید در این کیسه چه داری؟
عرب گفت: نان و غذا برای خوردن. گدا گفت: چرا به سگ نمیدهی تا از مرگ نجات پیدا کند؟
عرب گفت: نانها را از سگم بیشتر دوست دارم. برای نان و غذا باید پول بدهم، ولی اشک مفت و مجانی است. برای سگم هر چه بخواهد گریه میکنم.
گدا گفت : خاک بر سر تو! اشک خون دل است و به قیمت غم به آب زلال تبدیل شده، ارزش اشک از نان بیشتر است. نان از خاک است ولی اشک از خون دل.
#مثنوی_معنوی
#راه_نو
رهایی با شکستن زندان درون آغاز میشود،
تنها بنیان رهایی آگاهیست....آگاهی
https://telegram.me/rahenow
یک مرد عرب سگی داشت که در حال مردن بود.
او در میان راه نشسته بود و برای سگ خود گریه میکرد.
گدایی از آنجا میگذشت، از مرد عرب پرسید: چرا گریه میکنی؟
عرب گفت: این سگ وفادار من، پیش چشمم جان میدهد. این سگ روزها برایم شکار میکرد و شبها نگهبان من بود و دزدان را فراری میداد.
گدا پرسید: بیماری سگ چیست؟ آیا زخم دارد؟ عرب گفت: نه از گرسنگی میمیرد.
گدا گفت: صبر کن، خداوند به صابران پاداش میدهد. گدا یک کیسه پر در دست مرد عرب دید. پرسید در این کیسه چه داری؟
عرب گفت: نان و غذا برای خوردن. گدا گفت: چرا به سگ نمیدهی تا از مرگ نجات پیدا کند؟
عرب گفت: نانها را از سگم بیشتر دوست دارم. برای نان و غذا باید پول بدهم، ولی اشک مفت و مجانی است. برای سگم هر چه بخواهد گریه میکنم.
گدا گفت : خاک بر سر تو! اشک خون دل است و به قیمت غم به آب زلال تبدیل شده، ارزش اشک از نان بیشتر است. نان از خاک است ولی اشک از خون دل.
#مثنوی_معنوی
#راه_نو
رهایی با شکستن زندان درون آغاز میشود،
تنها بنیان رهایی آگاهیست....آگاهی
https://telegram.me/rahenow
Telegram
@rahenow
#راه_نو
انسانها تا آگاه نشدهاند هیچگاه عصیان نمیکنند و تا عصیان نکنند نمیتوانند آگاه شوند.
انسانها تا آگاه نشدهاند هیچگاه عصیان نمیکنند و تا عصیان نکنند نمیتوانند آگاه شوند.
«قضاوت بسیار آسان است، اگر بدانی ایلخان چه میخواهد»
@rahenow 🗿👈
سربهداران از موفّقترین سریالهای ایرانیست. سریالی تلخ و تاریست که بسیاری از ما بارها دیدهایم و باز خواهیم دید و از دیدنش ملول نخواهیم شد. ملول نخواهیم شد چون امروز و دیروز ماست. تاریخ ماست. نکبت و ادباریست که در سرشت ماست و سرنوشت ماست. خونی گرم و تازه در رگهایش جاریست که هرگز دَلَمه نمیبندد و از جریان نمیافتد. سربهداران شعر است. شعری که رنگِ رخ باخته و کهنه نمیشود. در یکی از درخشانترین و درخاطرماندنیترین ابیاتِ این شعر بلند، «قاضی شارح» با چهرۀ ماتِ مبهوتی میگوید:
_ قضاوت بسیار آسان است اگر بدانی ایلخان چه میخواهد!
چه جادویی در این بیت نهفته است؟ جادوی صداقت! صداقتی که عریان و برّان است. آری قضاوت بسیار آسان است اگر بدانی ایلخان چه میخواهد. همین روش و نگرش است که تکرار میشود و تکرار میشود تا امروز روزی، داوری چنان آسان شود که چوبِ ماهیگیری و آنتنِ جاسوسی یکی شود!
@rahenow 🗿👈
همین حقیقتِ جاریِ ساریِ ممتد است که موجب میشود آدم هنگام خواندن این ابیات مولوی نداند که بخندد یا اشک بریزد یا هر دو. به قول سنایی «که یک چشمت همیگرید دگر چشمت همیخندد»
آن یکی در خانهای درمیگریخت
زرد رو و لب کبود و رنگ ریخت
صاحب خانه بگفتش خیر هست
که همیلرزد ترا چون پیر دست
واقعه چونست چون بگریختی
رنگ رخساره چنین چون ریختی
گفت بهر سخرهٔ شاه حرون
خر همیگیرند امروز از برون
گفت میگیرند کو خر جانِ عَم
چون نهای خر رو ترا زین چیست غم
گفت بس جدّند و گرم اندر گرفت
گر خَرَم گیرند هم نبوَد شگفت
بهر خرگیری برآوردند دست
جِدّجِد تمییز هم برخاستست
چونک بیتمییزیانمان سرورند
صاحب خر را به جای خر برند.
#مثنوی_معنوی
#عاطفه_طیه
#راه_نو
رهایی با شکستن زندان درون آغاز میشود،
تنها بنیان رهایی آگاهیست....آگاهی
https://telegram.me/rahenow
@rahenow 🗿👈
سربهداران از موفّقترین سریالهای ایرانیست. سریالی تلخ و تاریست که بسیاری از ما بارها دیدهایم و باز خواهیم دید و از دیدنش ملول نخواهیم شد. ملول نخواهیم شد چون امروز و دیروز ماست. تاریخ ماست. نکبت و ادباریست که در سرشت ماست و سرنوشت ماست. خونی گرم و تازه در رگهایش جاریست که هرگز دَلَمه نمیبندد و از جریان نمیافتد. سربهداران شعر است. شعری که رنگِ رخ باخته و کهنه نمیشود. در یکی از درخشانترین و درخاطرماندنیترین ابیاتِ این شعر بلند، «قاضی شارح» با چهرۀ ماتِ مبهوتی میگوید:
_ قضاوت بسیار آسان است اگر بدانی ایلخان چه میخواهد!
چه جادویی در این بیت نهفته است؟ جادوی صداقت! صداقتی که عریان و برّان است. آری قضاوت بسیار آسان است اگر بدانی ایلخان چه میخواهد. همین روش و نگرش است که تکرار میشود و تکرار میشود تا امروز روزی، داوری چنان آسان شود که چوبِ ماهیگیری و آنتنِ جاسوسی یکی شود!
@rahenow 🗿👈
همین حقیقتِ جاریِ ساریِ ممتد است که موجب میشود آدم هنگام خواندن این ابیات مولوی نداند که بخندد یا اشک بریزد یا هر دو. به قول سنایی «که یک چشمت همیگرید دگر چشمت همیخندد»
آن یکی در خانهای درمیگریخت
زرد رو و لب کبود و رنگ ریخت
صاحب خانه بگفتش خیر هست
که همیلرزد ترا چون پیر دست
واقعه چونست چون بگریختی
رنگ رخساره چنین چون ریختی
گفت بهر سخرهٔ شاه حرون
خر همیگیرند امروز از برون
گفت میگیرند کو خر جانِ عَم
چون نهای خر رو ترا زین چیست غم
گفت بس جدّند و گرم اندر گرفت
گر خَرَم گیرند هم نبوَد شگفت
بهر خرگیری برآوردند دست
جِدّجِد تمییز هم برخاستست
چونک بیتمییزیانمان سرورند
صاحب خر را به جای خر برند.
#مثنوی_معنوی
#عاطفه_طیه
#راه_نو
رهایی با شکستن زندان درون آغاز میشود،
تنها بنیان رهایی آگاهیست....آگاهی
https://telegram.me/rahenow
Telegram
@rahenow
#راه_نو
انسانها تا آگاه نشدهاند هیچگاه عصیان نمیکنند و تا عصیان نکنند نمیتوانند آگاه شوند.
انسانها تا آگاه نشدهاند هیچگاه عصیان نمیکنند و تا عصیان نکنند نمیتوانند آگاه شوند.
✍🗡z
🔞🔞🔞
« در آداب خَریَّت»
از دفتر هفتم #مثنوی_معنوی
(هَزل ما جِدّ است آن را جِد شنو
با سپاس 🙏 امضاء : #مولانا ، #زورو )
@rahenow 🗿👈
وَه! چه خوش فرمود مولانایِ جان
چون که بالارفت یک تهاستکان! :
نردبان این جهان ماءِ مَنیست!!! 🙈
_ البته افتادنش هم دیدنیست _
مثل باباهایشان #ژنهای_خوب
در فلانِ مملکت کردند چوب!
میدهند این چوب را هر دَم تکان
تا شود وا جای فرزندانشان!
خوب میدانید اینها کیستند...
بیپدرها وِلکُنِ ما نیستند
آری اینانی که در پَستی تَکَاند
تا قیامت خون ما را میمَکند
بس که بعضیمان خَریم و سادهایم
مَنتر یکمُشت #نکبتزادهایم
تا که پالان است روی پشتمان
هست پابَرجایْتر این نردبان
از خَریّت نیست چون ما را گزیر،
کاشکی بودیم کمتر سربهزیر؛
پس بِکَن میخ و بکُن سویی فرار
تا که گردد تلخ، کام خرسوار
یا مُجهز شو تو با گاز و لگد
تا بیفتد خرسوارِ نابلد
سر بجنبان، گوشها را کن تو تیز
دُم بچرخان... شد زمان عَرّوتیز
(گاه باید داد آوایی ز پُشت!
خرسواران را ز بانگ و بوش! کُشت
یعنی اینکه: تو به هر شکلی، عزیز!
بهرهگیر از هر سلاح خود تمیز! )
عَرّوعَر کن! دائماً جُفتک پَران
تا بلرزد پایههای نردبان
عاقبت این نردبان افتادنیست
این فقط یک خصلت جُفتکزنیست!
بارها من دیدهام خرهای هار
شانه خالی کردهاند از زیر بار!
تا نگردی زیر پالان آش و لاش
گر که هستی خر، خری اینگونه باش!!!
در نیابد حال خر را هیچ گاب
خاصِّه #ژنخوبان بعد از انقلاب...
#عباسعلی_ذوالفقاری
#زورو
#خرنامه
@rahenow 🗿👈
🔞🔞🔞
« در آداب خَریَّت»
از دفتر هفتم #مثنوی_معنوی
(هَزل ما جِدّ است آن را جِد شنو
با سپاس 🙏 امضاء : #مولانا ، #زورو )
@rahenow 🗿👈
وَه! چه خوش فرمود مولانایِ جان
چون که بالارفت یک تهاستکان! :
نردبان این جهان ماءِ مَنیست!!! 🙈
_ البته افتادنش هم دیدنیست _
مثل باباهایشان #ژنهای_خوب
در فلانِ مملکت کردند چوب!
میدهند این چوب را هر دَم تکان
تا شود وا جای فرزندانشان!
خوب میدانید اینها کیستند...
بیپدرها وِلکُنِ ما نیستند
آری اینانی که در پَستی تَکَاند
تا قیامت خون ما را میمَکند
بس که بعضیمان خَریم و سادهایم
مَنتر یکمُشت #نکبتزادهایم
تا که پالان است روی پشتمان
هست پابَرجایْتر این نردبان
از خَریّت نیست چون ما را گزیر،
کاشکی بودیم کمتر سربهزیر؛
پس بِکَن میخ و بکُن سویی فرار
تا که گردد تلخ، کام خرسوار
یا مُجهز شو تو با گاز و لگد
تا بیفتد خرسوارِ نابلد
سر بجنبان، گوشها را کن تو تیز
دُم بچرخان... شد زمان عَرّوتیز
(گاه باید داد آوایی ز پُشت!
خرسواران را ز بانگ و بوش! کُشت
یعنی اینکه: تو به هر شکلی، عزیز!
بهرهگیر از هر سلاح خود تمیز! )
عَرّوعَر کن! دائماً جُفتک پَران
تا بلرزد پایههای نردبان
عاقبت این نردبان افتادنیست
این فقط یک خصلت جُفتکزنیست!
بارها من دیدهام خرهای هار
شانه خالی کردهاند از زیر بار!
تا نگردی زیر پالان آش و لاش
گر که هستی خر، خری اینگونه باش!!!
در نیابد حال خر را هیچ گاب
خاصِّه #ژنخوبان بعد از انقلاب...
#عباسعلی_ذوالفقاری
#زورو
#خرنامه
@rahenow 🗿👈