@rahenow🗿👈
📚 ارزش مقام #معلم در جهان ؛
ایتالیا ؛
سه گروه نباید پشت چراغ قرمز بمانند؛
آمبولانس، آتش نشانی، معلمان.
فرانسه ؛
ثروتمندان در محدود ی شهرک فرهنگیان خانه میخرند تا به همسایگی با معلمان افتخار کنند.
سوئد ؛
فرزند اولم پزشک است، اما بچه دومم فکر بهتری دارد او میخواهد معلم شود.
آلمان ؛
"مرکل" خطاب به پزشکان معترض؛
شما توقع نداشته باشید که حقوق شما از حقوق معلمانی که شما را تربیت کرده اند، بیشتر باشد .
انگلستان ؛
این بچه نابغه است، او توان معلمی دارد .
ایران ؛
حقوق تابستان معلمان اشکال شرعی دارد ....!
https://telegram.me/joinchat/DKOOND4RvkA6HSDtHHMhog
📚 ارزش مقام #معلم در جهان ؛
ایتالیا ؛
سه گروه نباید پشت چراغ قرمز بمانند؛
آمبولانس، آتش نشانی، معلمان.
فرانسه ؛
ثروتمندان در محدود ی شهرک فرهنگیان خانه میخرند تا به همسایگی با معلمان افتخار کنند.
سوئد ؛
فرزند اولم پزشک است، اما بچه دومم فکر بهتری دارد او میخواهد معلم شود.
آلمان ؛
"مرکل" خطاب به پزشکان معترض؛
شما توقع نداشته باشید که حقوق شما از حقوق معلمانی که شما را تربیت کرده اند، بیشتر باشد .
انگلستان ؛
این بچه نابغه است، او توان معلمی دارد .
ایران ؛
حقوق تابستان معلمان اشکال شرعی دارد ....!
https://telegram.me/joinchat/DKOOND4RvkA6HSDtHHMhog
@rahenow🗿👈
«در آينده جذاب ترین کلاس مدرسه کلاس تاریخ خواهد بود. چقدر با خواندن این دوره تاریخی ای که ما هستیم می خندند. می خوانند در سال ۹۵ یک سری تمام انرژی شان را معطوف کرده بودند که مردم در یک مسابقه فوتبال خوشحالی نکنند. یک روز می گفتند "پیگیر پخش نشدن مسابقه ایران و کره از صداوسیما هستیم" روز دیگر به سفارت کره می رفتند تا رایزنی کنند مسابقه لغو شود"
دانش آموزان از معلم شان می پرسند: اینا واقعا اینجوری بودن یا مسخره بازی در می آوردن؟ و معلم با افسوس می گوید واقعا اینجوری بودند! معلم باید از شکاف بگوید. شکافی که بین مردم و زمامداران بود. دوره ای که نه آنها به اینها اعتماد داشتند نه اینها به آنها!
این روزها هم رسانه ها از "توهین کره ای ها به ایران" می گویند و من تعجب می کنم که چه توهینی؟ ما چه دوست داشته باشیم چه نه کشوری عجیب هستیم. هر روز داریم با این واقعیت می جنگیم و به خودمان را دلداری می دهیم که پرفسور سمیعی داریم، هشتاد و پنج درصد ناسا در ید قدرت ایرانی است و میزبان مسابقات جهانی شطرنج هستیم و دولتمان هم با اروپایی ها حشر و نشر دارد. ولی باید قبول کنیم وقتی از ملتی دو صدا بلند می شود، هرچقدر هم که یکی از این صداها آرام، نجیب و صلح جویانه باشد باز سوال ماذا فازا در ذهن بیگانه شکل می گیرد و نمی تواند قضیه را هضم کند.
بهرحال آبروی ما در جهان هشت سال در دست کسی بود که می خواست پول بدهد تا شورای امنیت به نفع ما رای دهد، پول می داد تا نخست وزیر یک کشور زیر پونز با او ملاقات کند و پول می داد تا توهماتش را ثابت کند. بیشتر از این نمی شود انتظار داشت.»
نوشتهی آیدین سیار،طنزنویس- برگرفته از ایستاگرام نویسنده
goo.gl/NGVtVJ
عکس:
حسین اللهکرم (انصار حزبالله)، سردار ابراهیم جباری، فرمانده سپاه و محمود کریمی (مداح)
منبع: کانال توانا
https://telegram.me/joinchat/DKOOND4RvkA6HSDtHHMhog
«در آينده جذاب ترین کلاس مدرسه کلاس تاریخ خواهد بود. چقدر با خواندن این دوره تاریخی ای که ما هستیم می خندند. می خوانند در سال ۹۵ یک سری تمام انرژی شان را معطوف کرده بودند که مردم در یک مسابقه فوتبال خوشحالی نکنند. یک روز می گفتند "پیگیر پخش نشدن مسابقه ایران و کره از صداوسیما هستیم" روز دیگر به سفارت کره می رفتند تا رایزنی کنند مسابقه لغو شود"
دانش آموزان از معلم شان می پرسند: اینا واقعا اینجوری بودن یا مسخره بازی در می آوردن؟ و معلم با افسوس می گوید واقعا اینجوری بودند! معلم باید از شکاف بگوید. شکافی که بین مردم و زمامداران بود. دوره ای که نه آنها به اینها اعتماد داشتند نه اینها به آنها!
این روزها هم رسانه ها از "توهین کره ای ها به ایران" می گویند و من تعجب می کنم که چه توهینی؟ ما چه دوست داشته باشیم چه نه کشوری عجیب هستیم. هر روز داریم با این واقعیت می جنگیم و به خودمان را دلداری می دهیم که پرفسور سمیعی داریم، هشتاد و پنج درصد ناسا در ید قدرت ایرانی است و میزبان مسابقات جهانی شطرنج هستیم و دولتمان هم با اروپایی ها حشر و نشر دارد. ولی باید قبول کنیم وقتی از ملتی دو صدا بلند می شود، هرچقدر هم که یکی از این صداها آرام، نجیب و صلح جویانه باشد باز سوال ماذا فازا در ذهن بیگانه شکل می گیرد و نمی تواند قضیه را هضم کند.
بهرحال آبروی ما در جهان هشت سال در دست کسی بود که می خواست پول بدهد تا شورای امنیت به نفع ما رای دهد، پول می داد تا نخست وزیر یک کشور زیر پونز با او ملاقات کند و پول می داد تا توهماتش را ثابت کند. بیشتر از این نمی شود انتظار داشت.»
نوشتهی آیدین سیار،طنزنویس- برگرفته از ایستاگرام نویسنده
goo.gl/NGVtVJ
عکس:
حسین اللهکرم (انصار حزبالله)، سردار ابراهیم جباری، فرمانده سپاه و محمود کریمی (مداح)
منبع: کانال توانا
https://telegram.me/joinchat/DKOOND4RvkA6HSDtHHMhog
Instagram
توانا: آموزشكده جامعه مدنى
. «در آينده جذاب ترین #کلاس #مدرسه #کلاس_تاریخ خواهد بود. چقدر با خواندن این دوره تاریخی ای که ما هستیم می خندند. می خوانند در سال ۹۵ یک سری تمام انرژی شان را معطوف کرده بودند که #مردم در یک مسابقه #فوتبال #خوشحالی نکنند. یک روز می گفتند "پیگیر پخش نشدن مسابقه…
🔴 #الوآمدنیوز (زهرا. ف)
@rahenow🗿👈
برخيز، كنون نه وقت خواب است
برخيز، قلم به التهاب است
برخيز كه در عزايت امروز
اين دفتر مشق و اين كتاب است
املاء تو محكم است و بيعيب
درس تو ولي به اضطراب است
سرمشق تو از اميد، اما
در دست تو گچ به پيچ و تاب است
گفتي ز «طناب»، جمله بنويس
گفتم به تو فعل ناثواب است
در مرگ تو آن مدير، آيا
از فرط خجالتش چو آب است؟
«برتر شده پول يا كه ثروت؟»
انشاء كدامِ ما خراب است؟
#معلم_خود_كشي
#زهرا_فراهاني
https://telegram.me/rahenow
@rahenow🗿👈
برخيز، كنون نه وقت خواب است
برخيز، قلم به التهاب است
برخيز كه در عزايت امروز
اين دفتر مشق و اين كتاب است
املاء تو محكم است و بيعيب
درس تو ولي به اضطراب است
سرمشق تو از اميد، اما
در دست تو گچ به پيچ و تاب است
گفتي ز «طناب»، جمله بنويس
گفتم به تو فعل ناثواب است
در مرگ تو آن مدير، آيا
از فرط خجالتش چو آب است؟
«برتر شده پول يا كه ثروت؟»
انشاء كدامِ ما خراب است؟
#معلم_خود_كشي
#زهرا_فراهاني
https://telegram.me/rahenow
Telegram
@rahenow
#راه_نو
انسانها تا آگاه نشدهاند هیچگاه عصیان نمیکنند و تا عصیان نکنند نمیتوانند آگاه شوند.
انسانها تا آگاه نشدهاند هیچگاه عصیان نمیکنند و تا عصیان نکنند نمیتوانند آگاه شوند.
#مثلا_طنز
@rahenow🗿👈
روشن ترین #تکلیف ما همان تکلیف دبستان بود!
هر چه فکر میکنم
باقی عمر،تکلیفمان #بلاتکلیفی بود و بس..!
در همان دوران دبستان هم وقتی با موضوع #انشای علم بهتر است یا ثروت مواجه شدیم
یک نگاهی به هم میزی مان انداختیم که پدرش کارمند بود...زیپ کیفش را با نخ و سوزن دوخته بودند و سرِ زانوهایش وصله داشت...
یک نگاه هم انداختیم به آن پسرِ شکم گنده ی ته کلاس که مادرش با یک مدل ماشین میرساندش و پدرش با یک مدل ماشینِ دیگر می آمد دنبالش...خودش میگفت پدرم چهار کلاس سواد دارد،همیشه ی خدا هم دوستش را فلافل و سِون آپ مهمان میکرد!
آن روزها اختلافات را میدیدیم و آخر نفهمیدیم علم بهتر است یا ثروت!؟
هر چند آقای #معلم اصرار داشت #علم
اما من چند باری وقتی ماشین قراضه اش روشن نمیشد لب خوانی کرده بودم که با خودش تکرار میکرد..
ثروت ثروت!
و اینگونه ما بلاتکلیف ماندیم کدام بهتر است و سمت کدام برویم!؟
#دبستان تمام شدو گفتند میروید #راهنمایی تا راهنمایی تان کنند!
گران تمام شد این راهنمایی!
گران تمام شد وقتی معلمِ پرورشی آمد و روی تخته نوشت #بچه چگونه بوجود می آید؟مسئله را باز کردو هاج و واج مانده بودیم...
بعدش هم تا مدتی پدرمان را بد نگاه میکردیم ونمیتوانستیم مادر را ببوسیم...
تازه یک دوستی داشتم در آن دوران میگفت هر شب بین پدر و مادرم میخوابم و حواسم هست دست از پا خطا نکنند...خلاصه راهنماییمان نکردند که هیچ بدتر #چشم و #گوشمان باز شد
و خوردیم به دوران #بلوغ و جلو و عقب کشیدن فیلم های خارجکی تا لحظه ی وصال..
هیچ وقت هم وصال تمام و کمال صورت نمیگرفت و ما یک دست روی موسِ کامپیوتر و دست دیگر در جیب بلاتکلیف میماندیم!
با اولین نگاهِ معنا دارِ جنس مخالف #عاشق شدیم...!
عاشق شدیم و کِی جرات داشتیم ابراز کنیم؟ #معشوقه رفت وبلاتکلیف ماندیم که چه شد،چه برسر دل ما آمد؟!
کمی بزرگتر شدیم
و بحث ترس از آینده آمد وسط... #انتخابِ_رشته و سرنوشت!
هر کس در هر #صنفی بود ما را به آن سمت میکشید!درهمین بلاتکلیفی #رشته ای را انتخاب کردیم که ازهر زاویه ای نگاه میکردی هیچ ربطی به ما نداشت..!
بعد هم #دانشجو شدیم که این نام،خودِ خودِ بلاتکلیفی ست!
حتمن قرار است چند صباح دیگر به این دلیل که پدرمادر دوست دارند نوه شان را ببینند بالبخندی گشاد تن به #ازدواج میدهیم و
بعد هی سگ دو میزنیم که خانه بخریم که مدل ماشینمان را عوض کنیم که بچه بزرگ کنیم که از گرسنگی نمیریم!
ما کی قرار است خودمان را پیداکنیم؟
نفس راحت بکشیم..نفس راحت بدون ترس از آینده،بدون بلاتکلیفی!
باور کن
روشن ترین تکلیف ما همان #تکلیف و #مشقِ_شب دبستان بود!
#راه_نو
رهایی با شکستن زندان درون آغاز میشود،
تنها بنیان رهایی آگاهیست....آگاهی
https://telegram.me/rahenow
@rahenow🗿👈
روشن ترین #تکلیف ما همان تکلیف دبستان بود!
هر چه فکر میکنم
باقی عمر،تکلیفمان #بلاتکلیفی بود و بس..!
در همان دوران دبستان هم وقتی با موضوع #انشای علم بهتر است یا ثروت مواجه شدیم
یک نگاهی به هم میزی مان انداختیم که پدرش کارمند بود...زیپ کیفش را با نخ و سوزن دوخته بودند و سرِ زانوهایش وصله داشت...
یک نگاه هم انداختیم به آن پسرِ شکم گنده ی ته کلاس که مادرش با یک مدل ماشین میرساندش و پدرش با یک مدل ماشینِ دیگر می آمد دنبالش...خودش میگفت پدرم چهار کلاس سواد دارد،همیشه ی خدا هم دوستش را فلافل و سِون آپ مهمان میکرد!
آن روزها اختلافات را میدیدیم و آخر نفهمیدیم علم بهتر است یا ثروت!؟
هر چند آقای #معلم اصرار داشت #علم
اما من چند باری وقتی ماشین قراضه اش روشن نمیشد لب خوانی کرده بودم که با خودش تکرار میکرد..
ثروت ثروت!
و اینگونه ما بلاتکلیف ماندیم کدام بهتر است و سمت کدام برویم!؟
#دبستان تمام شدو گفتند میروید #راهنمایی تا راهنمایی تان کنند!
گران تمام شد این راهنمایی!
گران تمام شد وقتی معلمِ پرورشی آمد و روی تخته نوشت #بچه چگونه بوجود می آید؟مسئله را باز کردو هاج و واج مانده بودیم...
بعدش هم تا مدتی پدرمان را بد نگاه میکردیم ونمیتوانستیم مادر را ببوسیم...
تازه یک دوستی داشتم در آن دوران میگفت هر شب بین پدر و مادرم میخوابم و حواسم هست دست از پا خطا نکنند...خلاصه راهنماییمان نکردند که هیچ بدتر #چشم و #گوشمان باز شد
و خوردیم به دوران #بلوغ و جلو و عقب کشیدن فیلم های خارجکی تا لحظه ی وصال..
هیچ وقت هم وصال تمام و کمال صورت نمیگرفت و ما یک دست روی موسِ کامپیوتر و دست دیگر در جیب بلاتکلیف میماندیم!
با اولین نگاهِ معنا دارِ جنس مخالف #عاشق شدیم...!
عاشق شدیم و کِی جرات داشتیم ابراز کنیم؟ #معشوقه رفت وبلاتکلیف ماندیم که چه شد،چه برسر دل ما آمد؟!
کمی بزرگتر شدیم
و بحث ترس از آینده آمد وسط... #انتخابِ_رشته و سرنوشت!
هر کس در هر #صنفی بود ما را به آن سمت میکشید!درهمین بلاتکلیفی #رشته ای را انتخاب کردیم که ازهر زاویه ای نگاه میکردی هیچ ربطی به ما نداشت..!
بعد هم #دانشجو شدیم که این نام،خودِ خودِ بلاتکلیفی ست!
حتمن قرار است چند صباح دیگر به این دلیل که پدرمادر دوست دارند نوه شان را ببینند بالبخندی گشاد تن به #ازدواج میدهیم و
بعد هی سگ دو میزنیم که خانه بخریم که مدل ماشینمان را عوض کنیم که بچه بزرگ کنیم که از گرسنگی نمیریم!
ما کی قرار است خودمان را پیداکنیم؟
نفس راحت بکشیم..نفس راحت بدون ترس از آینده،بدون بلاتکلیفی!
باور کن
روشن ترین تکلیف ما همان #تکلیف و #مشقِ_شب دبستان بود!
#راه_نو
رهایی با شکستن زندان درون آغاز میشود،
تنها بنیان رهایی آگاهیست....آگاهی
https://telegram.me/rahenow
Telegram
@rahenow
#راه_نو
انسانها تا آگاه نشدهاند هیچگاه عصیان نمیکنند و تا عصیان نکنند نمیتوانند آگاه شوند.
انسانها تا آگاه نشدهاند هیچگاه عصیان نمیکنند و تا عصیان نکنند نمیتوانند آگاه شوند.
قوی باش رفیق!
صدای منتشر نشدهای از فرزاد کمانگر
@rahenow🗿👈
#فرزادکمانگر، معلم و فعال حقوق بشر که سحرگاه ۱۹ اردیبهشت ماه ۸۹ به همراه علی حیدریان، فرهاد وکیلی، شیرین علم هولی و مهدی اسلامیان در زندان اوین به دار آویخته شد، در عمر کوتاه خود بواسطه دغدغه های انسانی و قلم توانمند خود نامه های سرگشاده ای را خطاب به جامعه ایرانی نوشت. نامه هایی که مملو از احساسات انسانی، امید، مقاومت و صلح و برابری است. نامه "قوی باش رفیق"، از جمله آخرین نامه هایی است که توسط فرزاد در اردیبهشت ماه ۸۹ نوشته شد. مضمون این نامه خطاب به معلمان زندانی وقت است.
در این نامه #کمانگر بعنوان یک معلم بر رسالت انسانی معلمان علیرغم تمام محدودیتها دست میگذارد و از همکاران خود (بصورت نمادین، رسول بداقی و محمد داوری) در آستانه هفته معلم میخواهد قوی باشند و به راهی که در پیش گرفته اند ادامه دهند.
«قوی باش رفیق»
یکی بود یکی نبود ماهی سیاه کوچولویی بود که با مادرش در جویبار زندگی می کرد ، ماهی از ۱۰۰۰۰ تخمی که گذاشته بود تنها این بچه برایش مانده بود بنابراین ماهی سیاه یکی یک دانه ی مادرش بود، یک روز ماهی کوچولو گفت: مادر من می خواهم از اینجا بروم. مادرش گفت کجا؟ می خواهم بروم ببینم جویبار آخرش کجاست.
همبندی ، همدرد سلام
شما را به خوبی میشناسم. معلم، آموزگار، همسایه ی ستاره های خاوران، همکلاسی ده ها یار دبستانی که دفتر انشایشان پیوست پرونده هایشان شد و معلم دانش آموزانی که مدرک جرمشان اندیشه های انسانیشان بود. شما را به خوبی می شناسم، همکاران صمد و خان علی هستید.
مرا هم که به یاد دارید
منم ، بندی بند اوین
منم دانش آموز آرامِ پشت میز و نیمکت های شکسته ی روستاهای دورافتاده ی کردستان که عاشق دیدن دریاست
منم به مانند خودتان راوی قصه های صمد اما در دل کوه شاهو
منم عاشق نقش ماهی سیاه کوچولو شدن
منم، همان رفیق اعدامیتان
حالا دیگر کوه و دره تمام شده بود و رودخانه از دشت همواری می گذشت. از راست به چپ رودخانه های کوچک دیگری هم به آن پیوسته بودند و آبش را چند برابر کرده بودند…ماهی کوچولو از فراوانی آب لذت می برد…ماهی کوچولو خواست ته آب برود .می توانست هرقدر دلش خواست شنا کند و کله اش به جایی نخورد ناگهان یک دسته ماهی را دید ، ۱۰۰۰۰تایی میشدند،که یکی از آنها به ماهی سیاه گفت:به دریا خوش آمدی رفیق.
همکار دربند، مگر می توان پشت میز صمد شدن نشست و به چشمهای فرزندان این آب و خاک خیره شد و خاموش ماند ؟
مگر می توان معلم بود و راه دریا را به ماهیان کوچولوی این سرزمین نشان نداد؟ حالا چه فرقی می کند از ارس باشد یا کارون، سیروان باشد یا رود سرباز، چه فرقی می کند وقتی مقصد دریاست و یکی شدن، وقتی راهنما آفتاب است. بگذار پاداشمان هم زندان باشد.
مگر می توان بار سنگین #مسئولیت معلم بودن و بذر آگاهی پاشیدن را بر دوش داشت و دم برنیاورد ؟ . مگر می توان بغض فروخورده #دانشآموزان و چهره ی نحیف آنان را دید و دم نزد ؟
مگر می توان در قحط سال #عدل و داد معلم بود ، اما “الف” و “بای” امید و برابری را تدریس نکرد، حتی اگر راه ختم به #اوین و مرگ شود؟
نمی توانم تصور کنم در سرزمین” صمد”،” خانعلی” و “عزتی” معلم باشیم و همراه ارس جاودانه نگردیم. نمی توانم تجسم کنم که نظاره گر رنج و #فقر مردمان این سرزمین باشیم و دل به رود و دریا نسپاریم و طغیان نکنیم؟
می دانم روزی این راه سخت و پر فراز و نشیب، هموار گشته و سختی ها و مرارت های آن نشان افتخاری خواهد شد “برای تو #معلم آزاده” ، تا همه بدانند که معلم ، معلم است حتی اگر سدّ راهش فیلتر #گزینش باشد و #زندان و #اعدام ، که آموزگار نامش را ، و افتخارش را ماهیان کوچولویش به او بخشیده اند ، نه مرغان ماهیخوار.
ماهی کوچولو آرام و شیرین در سطح دریا شنا میکرد و و با خود می گفت: حالا دیگر مردن برای من سخت نیست، تأسف آور هم نیست، حالا دیگر مردن هم برای من…که ناگهان مرغ ماهی خوار فرود آمد و او را برداشت و برد. ماهی بزرگ قصه اش را تمام کرد و به ۱۲۰۰۰ بچه و نوه اش گفت حالا دیگر وقت خواب است.۱۱۹۹۹ ماهی کوچولو شب بخیر گفتند و مادر بزرگ هم خوابید اما این بار ماهی کوچولوی سرخ رنگی هرکاری کرد خوابش نبرد. فکر برش داشته بود…
معلم اعدامی زندان اوین
فرزاد کمانگر – اردیبهشت ماه ۱۳۸۹
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
* قوی باش رفیق ؛ مادربزرگ دانش آموزم یاسین در روستای «مارآب» که هشت سال پیش داستان معلم مدرسه «ماموستا قوتابخانه» را با نوار کاستی برایم گذاشت گفت: می دانم سرنوشت تو هم مانند معلم این شعرو نوار اعدام است، اما “قوی باش رفیق ” . مادر بزرگ این را گفت و پک عمیقی به سیگارش زد و به کوهستان خیره شد.
برگرفته از صفحهی خبرگزاری هرانا
#راه_نو
رهایی با شکستن زندان درون آغاز میشود،
تنها بنیان رهایی آگاهیست
صدای منتشر نشدهای از فرزاد کمانگر
@rahenow🗿👈
#فرزادکمانگر، معلم و فعال حقوق بشر که سحرگاه ۱۹ اردیبهشت ماه ۸۹ به همراه علی حیدریان، فرهاد وکیلی، شیرین علم هولی و مهدی اسلامیان در زندان اوین به دار آویخته شد، در عمر کوتاه خود بواسطه دغدغه های انسانی و قلم توانمند خود نامه های سرگشاده ای را خطاب به جامعه ایرانی نوشت. نامه هایی که مملو از احساسات انسانی، امید، مقاومت و صلح و برابری است. نامه "قوی باش رفیق"، از جمله آخرین نامه هایی است که توسط فرزاد در اردیبهشت ماه ۸۹ نوشته شد. مضمون این نامه خطاب به معلمان زندانی وقت است.
در این نامه #کمانگر بعنوان یک معلم بر رسالت انسانی معلمان علیرغم تمام محدودیتها دست میگذارد و از همکاران خود (بصورت نمادین، رسول بداقی و محمد داوری) در آستانه هفته معلم میخواهد قوی باشند و به راهی که در پیش گرفته اند ادامه دهند.
«قوی باش رفیق»
یکی بود یکی نبود ماهی سیاه کوچولویی بود که با مادرش در جویبار زندگی می کرد ، ماهی از ۱۰۰۰۰ تخمی که گذاشته بود تنها این بچه برایش مانده بود بنابراین ماهی سیاه یکی یک دانه ی مادرش بود، یک روز ماهی کوچولو گفت: مادر من می خواهم از اینجا بروم. مادرش گفت کجا؟ می خواهم بروم ببینم جویبار آخرش کجاست.
همبندی ، همدرد سلام
شما را به خوبی میشناسم. معلم، آموزگار، همسایه ی ستاره های خاوران، همکلاسی ده ها یار دبستانی که دفتر انشایشان پیوست پرونده هایشان شد و معلم دانش آموزانی که مدرک جرمشان اندیشه های انسانیشان بود. شما را به خوبی می شناسم، همکاران صمد و خان علی هستید.
مرا هم که به یاد دارید
منم ، بندی بند اوین
منم دانش آموز آرامِ پشت میز و نیمکت های شکسته ی روستاهای دورافتاده ی کردستان که عاشق دیدن دریاست
منم به مانند خودتان راوی قصه های صمد اما در دل کوه شاهو
منم عاشق نقش ماهی سیاه کوچولو شدن
منم، همان رفیق اعدامیتان
حالا دیگر کوه و دره تمام شده بود و رودخانه از دشت همواری می گذشت. از راست به چپ رودخانه های کوچک دیگری هم به آن پیوسته بودند و آبش را چند برابر کرده بودند…ماهی کوچولو از فراوانی آب لذت می برد…ماهی کوچولو خواست ته آب برود .می توانست هرقدر دلش خواست شنا کند و کله اش به جایی نخورد ناگهان یک دسته ماهی را دید ، ۱۰۰۰۰تایی میشدند،که یکی از آنها به ماهی سیاه گفت:به دریا خوش آمدی رفیق.
همکار دربند، مگر می توان پشت میز صمد شدن نشست و به چشمهای فرزندان این آب و خاک خیره شد و خاموش ماند ؟
مگر می توان معلم بود و راه دریا را به ماهیان کوچولوی این سرزمین نشان نداد؟ حالا چه فرقی می کند از ارس باشد یا کارون، سیروان باشد یا رود سرباز، چه فرقی می کند وقتی مقصد دریاست و یکی شدن، وقتی راهنما آفتاب است. بگذار پاداشمان هم زندان باشد.
مگر می توان بار سنگین #مسئولیت معلم بودن و بذر آگاهی پاشیدن را بر دوش داشت و دم برنیاورد ؟ . مگر می توان بغض فروخورده #دانشآموزان و چهره ی نحیف آنان را دید و دم نزد ؟
مگر می توان در قحط سال #عدل و داد معلم بود ، اما “الف” و “بای” امید و برابری را تدریس نکرد، حتی اگر راه ختم به #اوین و مرگ شود؟
نمی توانم تصور کنم در سرزمین” صمد”،” خانعلی” و “عزتی” معلم باشیم و همراه ارس جاودانه نگردیم. نمی توانم تجسم کنم که نظاره گر رنج و #فقر مردمان این سرزمین باشیم و دل به رود و دریا نسپاریم و طغیان نکنیم؟
می دانم روزی این راه سخت و پر فراز و نشیب، هموار گشته و سختی ها و مرارت های آن نشان افتخاری خواهد شد “برای تو #معلم آزاده” ، تا همه بدانند که معلم ، معلم است حتی اگر سدّ راهش فیلتر #گزینش باشد و #زندان و #اعدام ، که آموزگار نامش را ، و افتخارش را ماهیان کوچولویش به او بخشیده اند ، نه مرغان ماهیخوار.
ماهی کوچولو آرام و شیرین در سطح دریا شنا میکرد و و با خود می گفت: حالا دیگر مردن برای من سخت نیست، تأسف آور هم نیست، حالا دیگر مردن هم برای من…که ناگهان مرغ ماهی خوار فرود آمد و او را برداشت و برد. ماهی بزرگ قصه اش را تمام کرد و به ۱۲۰۰۰ بچه و نوه اش گفت حالا دیگر وقت خواب است.۱۱۹۹۹ ماهی کوچولو شب بخیر گفتند و مادر بزرگ هم خوابید اما این بار ماهی کوچولوی سرخ رنگی هرکاری کرد خوابش نبرد. فکر برش داشته بود…
معلم اعدامی زندان اوین
فرزاد کمانگر – اردیبهشت ماه ۱۳۸۹
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
* قوی باش رفیق ؛ مادربزرگ دانش آموزم یاسین در روستای «مارآب» که هشت سال پیش داستان معلم مدرسه «ماموستا قوتابخانه» را با نوار کاستی برایم گذاشت گفت: می دانم سرنوشت تو هم مانند معلم این شعرو نوار اعدام است، اما “قوی باش رفیق ” . مادر بزرگ این را گفت و پک عمیقی به سیگارش زد و به کوهستان خیره شد.
برگرفته از صفحهی خبرگزاری هرانا
#راه_نو
رهایی با شکستن زندان درون آغاز میشود،
تنها بنیان رهایی آگاهیست
ولیالله رستمینژاد فوق لیسانس زبان خارجی و دستفروش (پرندهفروش) بدون داشتن ستاد و تنها با یک بنر نفر اول شورای شهر ِخرمآباد شد.
رستمینزاد #معلم منتقد حکومت بود که در دهه ۶۰ به همین دلیل از شغل معلمی اخراج شد و سالها در خرمآباد و در محله ی پشت بازار به پرندهفورشی مشغول بود که بسیاری از اهالی خرمآباد او را میشناختند
او در انتخابات شورای شهر سال ۹۶ توانست وارد شورای شهر خرمآباد بشود.
@rahenow🗿👈
رستمینزاد #معلم منتقد حکومت بود که در دهه ۶۰ به همین دلیل از شغل معلمی اخراج شد و سالها در خرمآباد و در محله ی پشت بازار به پرندهفورشی مشغول بود که بسیاری از اهالی خرمآباد او را میشناختند
او در انتخابات شورای شهر سال ۹۶ توانست وارد شورای شهر خرمآباد بشود.
@rahenow🗿👈
سلام
از زبان معلمان و آموزگاران :
....و خالي جيب ما هر سال كردند
ز ما خوردند و عشق و حال كردند!!
چه شركت ها بنا از پول ما شد
بپا صد شعبه از "سرمايه" ها شد
ز مال ما به یاران وام دادند
به زوج دوم خود كام دادند!!!
از آن سو ، حال ما شد مفتضح تر
زرنگي شد سلوكي مصطلح تر
لباس و كفش قسطي سهم ما شد!!
سفر، تفريح قسطي سهم ما شد !!
معلم ، زير خطّ فقر بُردند
و گنج " صندوق سرمايه" خوردند !!
چو ما گفتيم حال ما بدانيد
ندا آمد : " شما پيغمبرانيد !! "
به هر سالي ، به هر ارديبهشتي
به ما گفتند از اهل بهشتي!!
تو شغل انبياء داري ، به والله !!
چراغ اولياء داري ، به والله !!
ولی بر ما نمانده جان تدريس
که شد مزد معلم ديده ی خيس
روان آشفته از این روزگاریم
همه یک "هاشم" و یک "خواستاریم"
همين ...
باز نویسی در ششم آبان ۱۳۹۷
#معلم_خواستار
#زهرا_فراهاني
@rahenow 🗿👈
از زبان معلمان و آموزگاران :
....و خالي جيب ما هر سال كردند
ز ما خوردند و عشق و حال كردند!!
چه شركت ها بنا از پول ما شد
بپا صد شعبه از "سرمايه" ها شد
ز مال ما به یاران وام دادند
به زوج دوم خود كام دادند!!!
از آن سو ، حال ما شد مفتضح تر
زرنگي شد سلوكي مصطلح تر
لباس و كفش قسطي سهم ما شد!!
سفر، تفريح قسطي سهم ما شد !!
معلم ، زير خطّ فقر بُردند
و گنج " صندوق سرمايه" خوردند !!
چو ما گفتيم حال ما بدانيد
ندا آمد : " شما پيغمبرانيد !! "
به هر سالي ، به هر ارديبهشتي
به ما گفتند از اهل بهشتي!!
تو شغل انبياء داري ، به والله !!
چراغ اولياء داري ، به والله !!
ولی بر ما نمانده جان تدريس
که شد مزد معلم ديده ی خيس
روان آشفته از این روزگاریم
همه یک "هاشم" و یک "خواستاریم"
همين ...
باز نویسی در ششم آبان ۱۳۹۷
#معلم_خواستار
#زهرا_فراهاني
@rahenow 🗿👈
تلاش خانم معلم اسپانیایی برای آموزش با پوشیدن لباس، آناتوميک را با حضور ایدئولوژیک روحانیون در مدارس ایران مقایسه کنید.
حضور زیانبار آخوندها در چارچوب نظام ایدئولوژیک و برای ترویج خرافات و باورهای نادرست اعزام شدهاند.
#آموزش_و_پرورش
#معلم #روحانیون
#ایدئولوژی_اسلام
@rahenow 🗿👈
حضور زیانبار آخوندها در چارچوب نظام ایدئولوژیک و برای ترویج خرافات و باورهای نادرست اعزام شدهاند.
#آموزش_و_پرورش
#معلم #روحانیون
#ایدئولوژی_اسلام
@rahenow 🗿👈
@rahenow
جناب سرهنگ کورش بازیار باسیلی دین خود را به معلمش ادا کرد. @rahenow 🗿👈
خدمت جناب گروهبان (سرهنگ) کوروش بازیار که چند پیرمرد معلم را هل دادی
من معلم هستم شما را سرزنش نمی کنم بلکه خودم را سرزنش می کنم. من در تعلیم و تربیتت کوتاهی کردم.
در دوران خدمت بسیار اتفاق افتاد که پدر یا مادری به مدرسه می آمدند. درخواستشان این بود:
«آقا معلم این اهل درس و دانشگاه نیست. یه نمره ای بهش بدین تا قبول بشه بره گروهبان بشه برای خودش لقمه نونی در بیاره.»
اگر من بیشتر با تو صحبت می کردم و از انسانیت می گفتم چه بسا امروز تو مجبور نبودی برای آن لقمه نان، دست روی من بلند کنی.
بله من مقصرم.
ولی جناب گروهبان مبادا از ترس انتقام، به خیل همراهان و سلاحت بیفزایی. نه اصلا نگران نباش. من معلم هستم اهل انتقام نیستم «ندارم جز زبانِ دل، دلی لبریز از مهرِ تو؛ ای با دوستی، دشمن»
اگر در خیابان دیدمت حتما گل و شیرینی بهت تقدیم می کنم با تو از ادب خواهم گفت «شاید فروغِ آدمیت راه در قلبِ تو بگشاید.»
حتما از نصایح سعدی هم استفاده می کنم و لقمان وار از تو درس اخلاق میآموزم.
نگران فرزندت هم نباش. راه مفید بودن را به او نشان می دهم تا مجبور نباشد برای لقمه نانی، به سرنوشت پدر دچار شود!
با احترام. #معلم
@rahenow 🗿👈
من معلم هستم شما را سرزنش نمی کنم بلکه خودم را سرزنش می کنم. من در تعلیم و تربیتت کوتاهی کردم.
در دوران خدمت بسیار اتفاق افتاد که پدر یا مادری به مدرسه می آمدند. درخواستشان این بود:
«آقا معلم این اهل درس و دانشگاه نیست. یه نمره ای بهش بدین تا قبول بشه بره گروهبان بشه برای خودش لقمه نونی در بیاره.»
اگر من بیشتر با تو صحبت می کردم و از انسانیت می گفتم چه بسا امروز تو مجبور نبودی برای آن لقمه نان، دست روی من بلند کنی.
بله من مقصرم.
ولی جناب گروهبان مبادا از ترس انتقام، به خیل همراهان و سلاحت بیفزایی. نه اصلا نگران نباش. من معلم هستم اهل انتقام نیستم «ندارم جز زبانِ دل، دلی لبریز از مهرِ تو؛ ای با دوستی، دشمن»
اگر در خیابان دیدمت حتما گل و شیرینی بهت تقدیم می کنم با تو از ادب خواهم گفت «شاید فروغِ آدمیت راه در قلبِ تو بگشاید.»
حتما از نصایح سعدی هم استفاده می کنم و لقمان وار از تو درس اخلاق میآموزم.
نگران فرزندت هم نباش. راه مفید بودن را به او نشان می دهم تا مجبور نباشد برای لقمه نانی، به سرنوشت پدر دچار شود!
با احترام. #معلم
@rahenow 🗿👈
@rahenow
یک معلم مدرسه ۵۵ ساله، به نام «ج. د» در شهرستان فردوس، #مشهد به ۱۸ دختربچه دبستانی ۸ تا ۱۱ سال تجاوز جنسی کرده است. او به خانواده دختربچهها میگفته شما برای پدر و مادر من ختم قرآن بگیرید تا من برای دختربچههای شما کلاس تقویتی رایگان بگذارم. ۱ 2. ج.د در پارکینگ…
جعفر دانش #معلم_متجاوز به دستکم ۱۸ دانش آموز ۸ تا ۱۱ساله در خراسان جنوبی شهرستان فردوس