@rahenow
560 subscribers
15.8K photos
10.4K videos
352 files
2.92K links
#راه_نو
انسان‌ها تا آگاه نشده‌اند هیچ‌گاه عصیان نمی‌کنند و تا عصیان نکنند نمیتوانند آگاه شوند.
Download Telegram
💠انسان تا کی می تواند در #زندان هایی که کشیشها و روحانیون برایش آفریده اند محبوس بماند؟ مهم نیست که بر آن زندان چه نامی بنهند: #کلیسا، #معبد، #مسجد، هر نامی کفایت می کند

💠بسیار رنج آور است که انسان ها را همچون چارپایان داغ کنند و #مهر بزنند: کسی #هندو است، دیگري #محمدي است و دیگري #مسیحی.

💠دور دنیا بگردید: بسیار دشوار است تا یک فرد انسانی را بیابید که مهر نخورده باشد، کسی که از رنگ جمعیت #آزاد باشد و به توده ها تعلق نداشته باشد، کسی که هنوز خودش باشد و یک موجود تمامیت یافته باشد و بدون ترس، طبق طبیعت خودش زندگی کند.

💠هیچ #راهنمایی بجز #طبیعت وجود ندارد. تمام هادیان دیگر فقط شما را گمراه می کنند. آنان تو را از ذات و طبیعت خودت دور می کنند و زمانی که از طبیعت خودت دور شدي، #رنج آغاز می گردد. و رنج تو شادمانی آنان است، زیرا فقط رنجوران هستند که به کلیسا می روند، تنها رنجوران هستند که به معابد و مساجد می روند.

💠وقتی احساس #سرور و شعف داري، چه نیازي به رفتن به کلیسا داري؟ زندگی چنان غنی و شادمان است که چه کسی میل دارد وارد آن گورستان ها شود؟، مکانی که اندوه را جدي بودن می پندارند و صورت عبوس را چهره ي #مذهبی می خوانند! مکانی که اگر بخندي تو را دیوانه می خوانند، جایی که #رقصیدن مجاز نیست، جایی که #عشق ورزیدن ممنوع است، جایی که باید بنشینی و به سخنان #مرده گوش بدهی، سخنانی چنان کهنه و گردآلوده، که قلبت را لمس نمی کند و وجودت را به لرزش در نمی آورد. ولی این کلیسا ها و معابد و مساجد بر انسان #سلطه داشته اند.

اشو

#به_امید_بیداری_فکر

@rahenow
#مثلا_طنز
@rahenow🗿👈
روشن ترین #تکلیف ما همان تکلیف دبستان بود!
هر چه فکر میکنم
باقی عمر،تکلیفمان #بلاتکلیفی بود و بس..!

در همان دوران دبستان هم وقتی با موضوع #انشای علم بهتر است یا ثروت مواجه شدیم

یک نگاهی به هم میزی مان انداختیم که پدرش کارمند بود...زیپ کیفش را با نخ و سوزن دوخته بودند و سرِ زانوهایش وصله داشت...

یک نگاه هم انداختیم به آن پسرِ شکم گنده ی ته کلاس که مادرش با یک مدل ماشین میرساندش و پدرش با یک مدل ماشینِ دیگر می آمد دنبالش...خودش میگفت پدرم چهار کلاس سواد دارد،همیشه ی خدا هم دوستش را فلافل و سِون آپ مهمان میکرد!

آن روزها اختلافات را میدیدیم و آخر نفهمیدیم علم بهتر است یا ثروت!؟
هر چند آقای #معلم اصرار داشت #علم
اما من چند باری وقتی ماشین قراضه اش روشن نمیشد لب خوانی کرده بودم که با خودش تکرار میکرد..
ثروت ثروت!
و اینگونه ما بلاتکلیف ماندیم کدام بهتر است و سمت کدام برویم!؟
#دبستان تمام شدو گفتند میروید #راهنمایی تا راهنمایی تان کنند!

گران تمام شد این راهنمایی!
گران تمام شد وقتی معلمِ پرورشی آمد و روی تخته نوشت #بچه چگونه بوجود می آید؟مسئله را باز کردو هاج و واج مانده بودیم...
بعدش هم تا مدتی پدرمان را بد نگاه میکردیم ونمیتوانستیم مادر را ببوسیم...
تازه یک دوستی داشتم در آن دوران میگفت هر شب بین پدر و مادرم میخوابم و حواسم هست دست از پا خطا نکنند...خلاصه راهنماییمان نکردند که هیچ بدتر #چشم و #گوشمان باز شد
و خوردیم به دوران #بلوغ و جلو و عقب کشیدن فیلم های خارجکی تا لحظه ی وصال..
هیچ وقت هم وصال تمام و کمال صورت نمیگرفت و ما یک دست روی موسِ کامپیوتر و دست دیگر در جیب بلاتکلیف میماندیم!

با اولین نگاهِ معنا دارِ جنس مخالف #عاشق شدیم...!
عاشق شدیم و کِی جرات داشتیم ابراز کنیم؟ #معشوقه رفت وبلاتکلیف ماندیم که چه شد،چه برسر دل ما آمد؟!

کمی بزرگتر شدیم
و بحث ترس از آینده آمد وسط... #انتخابِ_رشته و سرنوشت!
هر کس در هر #صنفی بود ما را به آن سمت میکشید!درهمین بلاتکلیفی #رشته ای را انتخاب کردیم که ازهر زاویه ای نگاه میکردی هیچ ربطی به ما نداشت..!

بعد هم #دانشجو شدیم که این نام،خودِ خودِ بلاتکلیفی ست!

حتمن قرار است چند صباح دیگر به این دلیل که پدرمادر دوست دارند نوه شان را ببینند بالبخندی گشاد تن به #ازدواج میدهیم و
بعد هی سگ دو میزنیم که خانه بخریم که مدل ماشینمان را عوض کنیم که بچه بزرگ کنیم که از گرسنگی نمیریم!

ما کی قرار است خودمان را پیداکنیم؟
نفس راحت بکشیم..نفس راحت بدون ترس از آینده،بدون بلاتکلیفی!
باور کن
روشن ترین تکلیف ما همان #تکلیف و #مشقِ_شب دبستان بود!

#راه_نو
رهایی با شکستن زندان درون آغاز میشود،
تنها بنیان رهایی آگاهیست....آگاهی
https://telegram.me/rahenow