💠انسان تا کی می تواند در #زندان هایی که کشیشها و روحانیون برایش آفریده اند محبوس بماند؟ مهم نیست که بر آن زندان چه نامی بنهند: #کلیسا، #معبد، #مسجد، هر نامی کفایت می کند
💠بسیار رنج آور است که انسان ها را همچون چارپایان داغ کنند و #مهر بزنند: کسی #هندو است، دیگري #محمدي است و دیگري #مسیحی.
💠دور دنیا بگردید: بسیار دشوار است تا یک فرد انسانی را بیابید که مهر نخورده باشد، کسی که از رنگ جمعیت #آزاد باشد و به توده ها تعلق نداشته باشد، کسی که هنوز خودش باشد و یک موجود تمامیت یافته باشد و بدون ترس، طبق طبیعت خودش زندگی کند.
💠هیچ #راهنمایی بجز #طبیعت وجود ندارد. تمام هادیان دیگر فقط شما را گمراه می کنند. آنان تو را از ذات و طبیعت خودت دور می کنند و زمانی که از طبیعت خودت دور شدي، #رنج آغاز می گردد. و رنج تو شادمانی آنان است، زیرا فقط رنجوران هستند که به کلیسا می روند، تنها رنجوران هستند که به معابد و مساجد می روند.
💠وقتی احساس #سرور و شعف داري، چه نیازي به رفتن به کلیسا داري؟ زندگی چنان غنی و شادمان است که چه کسی میل دارد وارد آن گورستان ها شود؟، مکانی که اندوه را جدي بودن می پندارند و صورت عبوس را چهره ي #مذهبی می خوانند! مکانی که اگر بخندي تو را دیوانه می خوانند، جایی که #رقصیدن مجاز نیست، جایی که #عشق ورزیدن ممنوع است، جایی که باید بنشینی و به سخنان #مرده گوش بدهی، سخنانی چنان کهنه و گردآلوده، که قلبت را لمس نمی کند و وجودت را به لرزش در نمی آورد. ولی این کلیسا ها و معابد و مساجد بر انسان #سلطه داشته اند.
✍ اشو
#به_امید_بیداری_فکر
@rahenow
💠بسیار رنج آور است که انسان ها را همچون چارپایان داغ کنند و #مهر بزنند: کسی #هندو است، دیگري #محمدي است و دیگري #مسیحی.
💠دور دنیا بگردید: بسیار دشوار است تا یک فرد انسانی را بیابید که مهر نخورده باشد، کسی که از رنگ جمعیت #آزاد باشد و به توده ها تعلق نداشته باشد، کسی که هنوز خودش باشد و یک موجود تمامیت یافته باشد و بدون ترس، طبق طبیعت خودش زندگی کند.
💠هیچ #راهنمایی بجز #طبیعت وجود ندارد. تمام هادیان دیگر فقط شما را گمراه می کنند. آنان تو را از ذات و طبیعت خودت دور می کنند و زمانی که از طبیعت خودت دور شدي، #رنج آغاز می گردد. و رنج تو شادمانی آنان است، زیرا فقط رنجوران هستند که به کلیسا می روند، تنها رنجوران هستند که به معابد و مساجد می روند.
💠وقتی احساس #سرور و شعف داري، چه نیازي به رفتن به کلیسا داري؟ زندگی چنان غنی و شادمان است که چه کسی میل دارد وارد آن گورستان ها شود؟، مکانی که اندوه را جدي بودن می پندارند و صورت عبوس را چهره ي #مذهبی می خوانند! مکانی که اگر بخندي تو را دیوانه می خوانند، جایی که #رقصیدن مجاز نیست، جایی که #عشق ورزیدن ممنوع است، جایی که باید بنشینی و به سخنان #مرده گوش بدهی، سخنانی چنان کهنه و گردآلوده، که قلبت را لمس نمی کند و وجودت را به لرزش در نمی آورد. ولی این کلیسا ها و معابد و مساجد بر انسان #سلطه داشته اند.
✍ اشو
#به_امید_بیداری_فکر
@rahenow
#بودا در خانواده ای ثروتمند به دنیا آمد. روزی بیرون از منزل سه فرد را دید: یکی بیمار، دیگری پیر و فرتوت و دیگری مرده. با خود اندیشید که ثروت، مرا از هیچ یک از این سه حالت رها نمیکند پس چرا باید زندگی خویش را صرف چیزهایی کنم که خود محکوم به همین ها باشند؟ چه میشود که آن را صرف چیزی کنم که خود نازاده و پیری ناپذیر و مرض ناپذیر و نامیرا باشد؟
مساله بودا #رنج بشر بود. او ادعا میکرد که در یک تجربه بزرگ، منشا رنج بشر را و راه گریز از آن را درک کرده...
تلگرام ما:↙️
@rahenow🗿👈
مساله بودا #رنج بشر بود. او ادعا میکرد که در یک تجربه بزرگ، منشا رنج بشر را و راه گریز از آن را درک کرده...
تلگرام ما:↙️
@rahenow🗿👈
#شعرطنز
#کارگران
سه کارگر وسط شعر راه افتادند
یکیش رو به خیابان نگاه کرد و گریست
یکیش گفت به پیکان خسته اش که بایست!
یکیش اسم کسی را یواش برد که نیست
سه کارگر وسط شعر راه افتادند
یکیش عکسی شد توی دست های سیاه
یکیش با چمدانی قدم گذاشت به راه
یکیش فکر زنش بود توی زایشگاه
سه کارگر وسط شعر راه افتادند
یکیش زل زده شد توی چشم های پلیس
یکیش قایم شد توی دستمالی خیس
یکیش زن را برداشت رفت پیش رئیس!
سه کارگر وسط شعر راه افتادند
یکیش مست شد از حسرت کمی شادی
یکیش رفت فرو در غمی خدادادی
یکیش مشت گره کرده شد در آزادی
سه کارگر وسط شعر راه افتادند
یکیش رفت به دنیای آرزو و کتاب
یکیش رفت در آغوش دختری در خواب
یکیش رفت خیابان در انتظار جواب
سه کارگر وسط شعر راه افتادند
یکیش را سر میدان اوّلی کشتند
یکیش را سر میدان دوّمی کشتند
یکیش را سر میدان سوّمی کشتند...😔✋
#رنج_کارگران
@rahenow 🗿👈
#کارگران
سه کارگر وسط شعر راه افتادند
یکیش رو به خیابان نگاه کرد و گریست
یکیش گفت به پیکان خسته اش که بایست!
یکیش اسم کسی را یواش برد که نیست
سه کارگر وسط شعر راه افتادند
یکیش عکسی شد توی دست های سیاه
یکیش با چمدانی قدم گذاشت به راه
یکیش فکر زنش بود توی زایشگاه
سه کارگر وسط شعر راه افتادند
یکیش زل زده شد توی چشم های پلیس
یکیش قایم شد توی دستمالی خیس
یکیش زن را برداشت رفت پیش رئیس!
سه کارگر وسط شعر راه افتادند
یکیش مست شد از حسرت کمی شادی
یکیش رفت فرو در غمی خدادادی
یکیش مشت گره کرده شد در آزادی
سه کارگر وسط شعر راه افتادند
یکیش رفت به دنیای آرزو و کتاب
یکیش رفت در آغوش دختری در خواب
یکیش رفت خیابان در انتظار جواب
سه کارگر وسط شعر راه افتادند
یکیش را سر میدان اوّلی کشتند
یکیش را سر میدان دوّمی کشتند
یکیش را سر میدان سوّمی کشتند...😔✋
#رنج_کارگران
@rahenow 🗿👈