#دنیا
#فکر_کن
#ای_انسان
#نویسنده_نامشخص
هیچ مگسی در اندیشۀ فتح ابرها نیست
هیچ گرگی ، گرگ دیگر را بخاطر عقیده و اندیشه اش نمیکشد
هیچ کلاغی به طاووس حسادت نمیکند
و قناری میداند قار قار کلاغها هم شنیدن دارد
هیچ موشی به فیل بخاطر بزرگیش حسادت نمیکند
و زنبور میداند که گل مال پروانه هم هست
و رودخانه به قورباغه هم اجازۀ خواندن میدهد
کوه از مرگ نمیترسد و هیچ سنگی به سفر فکر نمیکند
زمین میچرخد تا آفتاب بسمت دیگر هم بتابد و خاک در رویاند گیاهان تفاوت نمیگذارد !
هیچ موجودی در زمین بیشتر از انسان همنوعانش را قضاوت نمیکند و همنوعانش را بخاک و خون نمیکشد !!!
ای انسان دنیا فقط برای تو نیست !
@rahenow👈
#فکر_کن
#ای_انسان
#نویسنده_نامشخص
هیچ مگسی در اندیشۀ فتح ابرها نیست
هیچ گرگی ، گرگ دیگر را بخاطر عقیده و اندیشه اش نمیکشد
هیچ کلاغی به طاووس حسادت نمیکند
و قناری میداند قار قار کلاغها هم شنیدن دارد
هیچ موشی به فیل بخاطر بزرگیش حسادت نمیکند
و زنبور میداند که گل مال پروانه هم هست
و رودخانه به قورباغه هم اجازۀ خواندن میدهد
کوه از مرگ نمیترسد و هیچ سنگی به سفر فکر نمیکند
زمین میچرخد تا آفتاب بسمت دیگر هم بتابد و خاک در رویاند گیاهان تفاوت نمیگذارد !
هیچ موجودی در زمین بیشتر از انسان همنوعانش را قضاوت نمیکند و همنوعانش را بخاک و خون نمیکشد !!!
ای انسان دنیا فقط برای تو نیست !
@rahenow👈
#نقش_ما
#شعور_جمعی
#جامعه
#نویسنده_نامشخص
نقش ما در شعور جمعی جامعه مان چیست ؟
در سال 1952 دانشمندان ژاپنی درباره رفتار میمونهای وحشی در چند جزیره تحقیق میکردند. غذای اصلی میمونها سیبزمینی شیرین بود. میمونها سیبزمینی را خاکآلوده میخوردند. یک روز پژوهشگران متوجه شدند، میمونی کار جدیدی می کند : او سیب زمینی را قبل از خوردن شست!
شاید اتفاقی یادگرفته بود مثلاً سیبزمینی از دستش به آب افتاده و بدون خاک مزه بهتری داشته. به هرحال او این رفتار را روزهای بعد هم تکرار کرد، و بهتدریج میمونهای دیگراین کار را یاد گرفتند. در سال 1958، زمانی که صدمین میمون به این رفتار جدید روی آورد، دانشمندان مستقردر جزیره دیگر در سیصد مایلی جزیره اول نیز گزارش دادند که میمونهای آن جزیره نیز به شکل جمعی شروع به شستن سیبزمینیها کردهاند. هیچ ارتباطی میان این جزایر نبود و کسی میمونی را از جزیرهای به جزیره ی دیگر نبرده بود !
تعمیم نتایج این تحقیق میگوید زمانی که سطح جدید آگاهی میان تعداد معینی از افرادیک رده حیاطی ایجاد شود و به طور چشمگیر و معنیدار رفتارشان تغییر کند، این آگاهی بدون ارتباط مستقیم به دیگراعضاء آن رده حیاطی منتقل می شود وهر آگاهی فردی به آگاهی جمعی مرتبط است . (برگرفته از کتاب "صدمین میمون " نوشته کن کایز)
گاهی به دنیای اطرافمان نگاه میکنیم و از اینکه نمیتوانیم تاثیر مثبت و چشمگیری در بهبود آن داشته باشیم، احساس کوچکی میکنیم. اما اگر اعضای گونهی خاصی از حیوانات به طریقی با هم در ارتباط باشند، به احتمال زیاد انسانها نیز میتوانند به وسیله ی همین نیرو با هم ارتباط پیدا کنند. تفکر همسو و مشترک، نیروی بزرگی دارد و میتوان ازآن در مسیر مثبت و سازنده استفاده نمود.شعور جمعی از یک سو انسان را متوجه قدرت شگفت انگیز و میزان تاثیرگذاری وی بر کل جهان هستی می کند و از دیگرسو مسئولیت بزرگ او را در قبال خانواده ی بزرگ بشری نمایان می سازد. زیرا دایره ی نفوذ افکار و اعمال انسان فقط محدود به زندگی شخصی او نمی شود و بر شرایط و اتفاقاتی که زاییده ی شعور جمعی است اثر می گذارد.
روبرت شلدریک زیست شناس مشهور درکتاب علم جدید حیات، نظریهای براساس شواهد علمی و تجربیات متعدد ارائه میکند :حافظه وشعور انسان تنها در مغزش ذخیره نمیشود بلکه چیزی به نام "شعور جمعی" نیز وجود دارد. اساس فلسفه روبرت شلدریک بر این پایه استوار است که تمام موجوداتی که در یک رده وگونه خاص قرار دارند، توسط یک حوزه ی مورفوژنتیکی که بسیار شبیه یک حوزه مغناطیس است احاطه شده اند و به نحوی با یکدیگر در ارتباطند. خلاصه اینکه با تعمیم نتایج آزمون "صدمین میمون" و براساس این نظریه، اگر تعدادی از انسانها (اگر قابل مقایسه با آزمون باشد! صد انسان) همراه و همدل بر اندیشه و سطحی از آگاهی تمرکز کنند، میتوانند آن اندیشه را به دیگر همنوعان خود انتقال دهند
@rahenow👈
#شعور_جمعی
#جامعه
#نویسنده_نامشخص
نقش ما در شعور جمعی جامعه مان چیست ؟
در سال 1952 دانشمندان ژاپنی درباره رفتار میمونهای وحشی در چند جزیره تحقیق میکردند. غذای اصلی میمونها سیبزمینی شیرین بود. میمونها سیبزمینی را خاکآلوده میخوردند. یک روز پژوهشگران متوجه شدند، میمونی کار جدیدی می کند : او سیب زمینی را قبل از خوردن شست!
شاید اتفاقی یادگرفته بود مثلاً سیبزمینی از دستش به آب افتاده و بدون خاک مزه بهتری داشته. به هرحال او این رفتار را روزهای بعد هم تکرار کرد، و بهتدریج میمونهای دیگراین کار را یاد گرفتند. در سال 1958، زمانی که صدمین میمون به این رفتار جدید روی آورد، دانشمندان مستقردر جزیره دیگر در سیصد مایلی جزیره اول نیز گزارش دادند که میمونهای آن جزیره نیز به شکل جمعی شروع به شستن سیبزمینیها کردهاند. هیچ ارتباطی میان این جزایر نبود و کسی میمونی را از جزیرهای به جزیره ی دیگر نبرده بود !
تعمیم نتایج این تحقیق میگوید زمانی که سطح جدید آگاهی میان تعداد معینی از افرادیک رده حیاطی ایجاد شود و به طور چشمگیر و معنیدار رفتارشان تغییر کند، این آگاهی بدون ارتباط مستقیم به دیگراعضاء آن رده حیاطی منتقل می شود وهر آگاهی فردی به آگاهی جمعی مرتبط است . (برگرفته از کتاب "صدمین میمون " نوشته کن کایز)
گاهی به دنیای اطرافمان نگاه میکنیم و از اینکه نمیتوانیم تاثیر مثبت و چشمگیری در بهبود آن داشته باشیم، احساس کوچکی میکنیم. اما اگر اعضای گونهی خاصی از حیوانات به طریقی با هم در ارتباط باشند، به احتمال زیاد انسانها نیز میتوانند به وسیله ی همین نیرو با هم ارتباط پیدا کنند. تفکر همسو و مشترک، نیروی بزرگی دارد و میتوان ازآن در مسیر مثبت و سازنده استفاده نمود.شعور جمعی از یک سو انسان را متوجه قدرت شگفت انگیز و میزان تاثیرگذاری وی بر کل جهان هستی می کند و از دیگرسو مسئولیت بزرگ او را در قبال خانواده ی بزرگ بشری نمایان می سازد. زیرا دایره ی نفوذ افکار و اعمال انسان فقط محدود به زندگی شخصی او نمی شود و بر شرایط و اتفاقاتی که زاییده ی شعور جمعی است اثر می گذارد.
روبرت شلدریک زیست شناس مشهور درکتاب علم جدید حیات، نظریهای براساس شواهد علمی و تجربیات متعدد ارائه میکند :حافظه وشعور انسان تنها در مغزش ذخیره نمیشود بلکه چیزی به نام "شعور جمعی" نیز وجود دارد. اساس فلسفه روبرت شلدریک بر این پایه استوار است که تمام موجوداتی که در یک رده وگونه خاص قرار دارند، توسط یک حوزه ی مورفوژنتیکی که بسیار شبیه یک حوزه مغناطیس است احاطه شده اند و به نحوی با یکدیگر در ارتباطند. خلاصه اینکه با تعمیم نتایج آزمون "صدمین میمون" و براساس این نظریه، اگر تعدادی از انسانها (اگر قابل مقایسه با آزمون باشد! صد انسان) همراه و همدل بر اندیشه و سطحی از آگاهی تمرکز کنند، میتوانند آن اندیشه را به دیگر همنوعان خود انتقال دهند
@rahenow👈
🎯#آدمها
#روح
#شناخت_خود
#نویسنده_نامشخص
آی آدمها ، روحتان را در کالبدهایتان پنهان نکنید ، جسمتان برای معرفی روحتان خلق شده، شما در آن پنهان میشوید و از خود یک دروغ به دیگران تحویل میدهید، از جسم بعنوان نقاب برای پنهان کردن خود استفاده ابزاری میکنید تا شخصیتی را به دیگران نشان دهید که وجود خارجی ندارد، یکدیگر را باور ندارید و به همدیگر اعتماد ندارید زیرا خود واقعیتان را در جسمتان مخفی کرده آید,
آنهم به خاطر پول، به خاطر قدرت، به خاطر حرص و طمع، به خاطر هیچ ....
شما آنی هستی که در درون هستی، همان را به خودت و هم به دیگران نشان بده، از جسمت برای معرفی روحت استفاده کن، تازه آنوقت هست که میتوانی خودت را پیدا کنی، دیگران را درک کنی، رشد کنی و آن چیزی شوی که میخواهی.
🗿 @rahenow👈
#روح
#شناخت_خود
#نویسنده_نامشخص
آی آدمها ، روحتان را در کالبدهایتان پنهان نکنید ، جسمتان برای معرفی روحتان خلق شده، شما در آن پنهان میشوید و از خود یک دروغ به دیگران تحویل میدهید، از جسم بعنوان نقاب برای پنهان کردن خود استفاده ابزاری میکنید تا شخصیتی را به دیگران نشان دهید که وجود خارجی ندارد، یکدیگر را باور ندارید و به همدیگر اعتماد ندارید زیرا خود واقعیتان را در جسمتان مخفی کرده آید,
آنهم به خاطر پول، به خاطر قدرت، به خاطر حرص و طمع، به خاطر هیچ ....
شما آنی هستی که در درون هستی، همان را به خودت و هم به دیگران نشان بده، از جسمت برای معرفی روحت استفاده کن، تازه آنوقت هست که میتوانی خودت را پیدا کنی، دیگران را درک کنی، رشد کنی و آن چیزی شوی که میخواهی.
🗿 @rahenow👈
#داستان_کوتاه
#پدر
#نویسنده_نامشخص
اومد چند ضربه به شیشه ماشین زد
با دست اشاره کردم بره پی کارش ...
یک دفعه نگاهم به قیافه اش افتاد
پسری با موهایِ فرفری و قیافه ای با مزه !
نا خود آگاه خنده ام گرفت .
گفت : " عمو جون پسر داری ؟ بیا واسش بادکنک بگیر . خیلی خوشحال میشه بخدا . هیچی مثل شاد کردن دل بچه نیست ! "
اینو با بغض گفت ...
دو تا خریدم . یکی رو دادم به خودش گفتم :" بیا اینم واسه خودت. تو هم بازی کن ... "
گفت : " عمو دستت درد نکنه . بادکنک زیاد دارم . من بابا ندارم ! "
چراغ سبز شد ، در راه بادکنک را باد کردم و من ترکیدم!
@rahenow🗿👈
#پدر
#نویسنده_نامشخص
اومد چند ضربه به شیشه ماشین زد
با دست اشاره کردم بره پی کارش ...
یک دفعه نگاهم به قیافه اش افتاد
پسری با موهایِ فرفری و قیافه ای با مزه !
نا خود آگاه خنده ام گرفت .
گفت : " عمو جون پسر داری ؟ بیا واسش بادکنک بگیر . خیلی خوشحال میشه بخدا . هیچی مثل شاد کردن دل بچه نیست ! "
اینو با بغض گفت ...
دو تا خریدم . یکی رو دادم به خودش گفتم :" بیا اینم واسه خودت. تو هم بازی کن ... "
گفت : " عمو دستت درد نکنه . بادکنک زیاد دارم . من بابا ندارم ! "
چراغ سبز شد ، در راه بادکنک را باد کردم و من ترکیدم!
@rahenow🗿👈