بریده ای از کتاب نیچه و فلسفه
@rahenow🗿👈
هنگامی که کسی می پُرسد: فلسفه به چه کار میآید؟
پاسخ باید ستیزه جویانه باشد، چرا که پرسش کنایه دار و نیش دار است.
فلسفه نه به دولت خدمت می کند و نه به کلیسا،
فلسفه به خدمتِ هیچ قوه ی مستقری در نمی آید. کار فلسفه ناراحت کردن است. فلسفه ای که هیچ کس را ناراحت نکند و به هیچ کس ضدیت نورزد فلسفه نیست.
کار فلسفه آزردنِ حماقت است، فلسفه حماقت را به چیزی شرم آور تبدیل می کند. فلسفه کاربردی ندارد جز افشاکردنِ پستی های اندیشه در تمامی اشکالش.
آیا جز فلسفه رشته ای هست که به نقد تمامیِ راز آمیزگری ها ، هر خاستگاه و هدفی که داشته باشد، همت گمارد؟
#ژیل_دلوز
#نیچه_و_فلسفه
@rahenow🗿👈
@rahenow🗿👈
هنگامی که کسی می پُرسد: فلسفه به چه کار میآید؟
پاسخ باید ستیزه جویانه باشد، چرا که پرسش کنایه دار و نیش دار است.
فلسفه نه به دولت خدمت می کند و نه به کلیسا،
فلسفه به خدمتِ هیچ قوه ی مستقری در نمی آید. کار فلسفه ناراحت کردن است. فلسفه ای که هیچ کس را ناراحت نکند و به هیچ کس ضدیت نورزد فلسفه نیست.
کار فلسفه آزردنِ حماقت است، فلسفه حماقت را به چیزی شرم آور تبدیل می کند. فلسفه کاربردی ندارد جز افشاکردنِ پستی های اندیشه در تمامی اشکالش.
آیا جز فلسفه رشته ای هست که به نقد تمامیِ راز آمیزگری ها ، هر خاستگاه و هدفی که داشته باشد، همت گمارد؟
#ژیل_دلوز
#نیچه_و_فلسفه
@rahenow🗿👈
#آزادی_و_آزادگی
@rahenow🗿👈
ارزش شور و احساسات بهتر از زهد و ریاست. صادق بودن حتی در شر، بهتر از گمراه شدن در اصول اخلاقی سنت است.
انسان آزاده میتواند خوب یا بد باشد اما انسان غیرآزاده ننگ طبیعت است و کوچکترین آرامش خواه آسمانی یا زمینی وجود ندارد و سرانجام آن کس که میخواهد آزاده باشد تنها از طریق تواناییهای خود میتواند آزاده شود. آزادگی هرگز با معجزهای از آسمان نصیب ما نمیشود.
📚 #حکمت_شادان
✍ #نیچه
@rahenow🗿👈
@rahenow🗿👈
ارزش شور و احساسات بهتر از زهد و ریاست. صادق بودن حتی در شر، بهتر از گمراه شدن در اصول اخلاقی سنت است.
انسان آزاده میتواند خوب یا بد باشد اما انسان غیرآزاده ننگ طبیعت است و کوچکترین آرامش خواه آسمانی یا زمینی وجود ندارد و سرانجام آن کس که میخواهد آزاده باشد تنها از طریق تواناییهای خود میتواند آزاده شود. آزادگی هرگز با معجزهای از آسمان نصیب ما نمیشود.
📚 #حکمت_شادان
✍ #نیچه
@rahenow🗿👈
💠مقایسهٔ مفاهیم بنیادیِ فلسفهٔ دکارت و نیچه :
@rahenow🗿👈
#دکارت : انسان باید راهِ خرد را در پیش گیرد و نفسِ خود را مشغولِ کسب دانش و فضیلتها کند.
#نیچه : بسیاری از چیزها را نمیخواهم بدانم، هرچیزی حدّ و اندازهای دارد. خردمندی بر دانش نیز حد میگذارد.
#دکارت : ابتدا باید خود را شناخت. هرکس خود را در مییابد و بیشتر از دیگران خود را میشناسد.
#نیچه : خودشناسی؟ معرفت به نفس؟ معرفت برایِ معرفت؟ چه کسی گفته که به زبانِ عامیانه سخن بگویید؟ آقای من، هیچ کس به اندازهی خودش برای خود غریبه نیست!
#دکارت : کسانی که شناختِ نفس خویش را دشوار میدانند به سببِ آن است که هیچگاه ذهن خود را از امورِ محسوس و مادی برتر نمیبرند و به اندازهای به مادیات و امورِ مربوط به محسوسات و قوهی خیال خو کردهاند که هرچه را به وهم ایشان نگنجد، قابل ادراک نمیدانند.
#نیچه : عجب حرف منحطی! هرچه اندیشهای روحانیتر و «غیرِمادی»تر باشد، آدمی باید بیشتر حواسِ «مادی» خود را درگیرِ آن کند. ماده را فرا میخوانی تا آن را فروکاهی؟ بهرهکشی از زمین و وفاداری به آسمان؟
#دکارت : «اندیشه» چیزی است غیرِمادی که هرچه در آن بخواهم شک کنم، باز هم نمی توانم به این شک کنم که «شک میکنم». میاندیشم، پس هستم.
#نیچه : «اندیشیدن در کار است: پس چیزی هست که می اندیشد»؟ این سرانجامِ کل برهان آوریِ تو است؟ اما این به معنای آن است که باور خویش را به مفهومِ جوهر و ماده ی اصلی همچون امری از پیش «حقیقی» مفروض و مسلّم به شمار آوریم. این نیز حاویِ پیشداوریِ اخلاقی است که «علّیّت» را بر صدر مینشاند و سپس سخن از اندیشیدن میکند. در نهایت حکمی میدهد که نخستین یقین خود مینامد! درحالی که پیش از آن به علّیّت یقین کرده بود!
#دکارت : هرچه را پیشفرض بگیرم و در هرچه شک کنم، این فقره را نمیتوانم نادیده بگیرم که «شک میکنم». چون شک میکنم پس فکر دارم، و میاندیشم، پس کسی هستم که میاندیشم. این اصل که «اندیشه دارم پس وجود دارم» از ترتیبِ قضایای صغری و کبری به دست نیامده بلکه به وجدانْ و بداهتْ دریافتهام. زیرا امری بدیهی است و نیاز به استدلال ندارد. کسی نمیتواند همزمان در مکان الف و در مکان ب باشد. این را یک کودک نیز در مییابد. من تنها از عقل و وجدانم پیروی میکنم. هیچ امری بدیهیتر از آن نیست که «اندیشه وجود دارد، پس اندیشنده باید باشد». و انکار این اصل دور از خِرَد است. روش من این است که تنها معلومات سادهی بسیط را که صرفاً با وجدانِ خود ادراک کنم و در نظرم بدیهی باشد، مورد قبول قرار دهم.
#نیچه : این که «اندیشه» وجود دارد، به ناچار باید کسی هم وجود داشته باشد که «میاندیشد» صرفاً بیانی از عادتِ دستور زبانیِ ماست که به هر کرداری، یک کنندهی کار میافزاید! خلاصه، این نه صرفاً تحقّق و تجسمِ یک امرِ واقع بلکه یک فرضِ اصلیِ منطقی ــ متافیزیکی است. در مسیری که دنبال میکنی نه به چیزی مطلقاً قطعی بلکه تنها به واقعیتِ یک باور بسیار نیرومند می رسی. اگر آدمی این گزاره را به «اندیشیدن وجود دارد، پس اندیشهها در کار-اند» فرو کاهد، یک همانگوییِ صرف به بار آورده است: دقیقاً آنچه مورد سوال است، «واقعیت اندیشه»، دست نخورده میماند؛ یعنی، در این شکل، «واقعیتِ نمودینِ» اندیشه نمیتواند انکار گردد. اما آنچه تو به آن میل داری این است که اندیشه باید یک واقعیتِ فینفسه داشته باشد نه اینکه تنها یک واقعیتِ نمودین باشد و نه یک نشانه.
#دکارت : من میاندیشم پس هستم. کافی است وجدانِ پاک خود را دنبال کنی تا به این امرِ بدیهی پی ببری.
#نیچه : هرکس که وجدان پاکِ خود را دنبال کند میداند که حق با او نیست! «بشو آنچه هستی»، وجدانم چنین میگوید. هستم، پس می اندیشم.
#راه_نو
رهایی با شکستن زندان درون آغاز میشود،
تنها بنیان رهایی آگاهیست....آگاهی
https://telegram.me/rahenow
@rahenow🗿👈
#دکارت : انسان باید راهِ خرد را در پیش گیرد و نفسِ خود را مشغولِ کسب دانش و فضیلتها کند.
#نیچه : بسیاری از چیزها را نمیخواهم بدانم، هرچیزی حدّ و اندازهای دارد. خردمندی بر دانش نیز حد میگذارد.
#دکارت : ابتدا باید خود را شناخت. هرکس خود را در مییابد و بیشتر از دیگران خود را میشناسد.
#نیچه : خودشناسی؟ معرفت به نفس؟ معرفت برایِ معرفت؟ چه کسی گفته که به زبانِ عامیانه سخن بگویید؟ آقای من، هیچ کس به اندازهی خودش برای خود غریبه نیست!
#دکارت : کسانی که شناختِ نفس خویش را دشوار میدانند به سببِ آن است که هیچگاه ذهن خود را از امورِ محسوس و مادی برتر نمیبرند و به اندازهای به مادیات و امورِ مربوط به محسوسات و قوهی خیال خو کردهاند که هرچه را به وهم ایشان نگنجد، قابل ادراک نمیدانند.
#نیچه : عجب حرف منحطی! هرچه اندیشهای روحانیتر و «غیرِمادی»تر باشد، آدمی باید بیشتر حواسِ «مادی» خود را درگیرِ آن کند. ماده را فرا میخوانی تا آن را فروکاهی؟ بهرهکشی از زمین و وفاداری به آسمان؟
#دکارت : «اندیشه» چیزی است غیرِمادی که هرچه در آن بخواهم شک کنم، باز هم نمی توانم به این شک کنم که «شک میکنم». میاندیشم، پس هستم.
#نیچه : «اندیشیدن در کار است: پس چیزی هست که می اندیشد»؟ این سرانجامِ کل برهان آوریِ تو است؟ اما این به معنای آن است که باور خویش را به مفهومِ جوهر و ماده ی اصلی همچون امری از پیش «حقیقی» مفروض و مسلّم به شمار آوریم. این نیز حاویِ پیشداوریِ اخلاقی است که «علّیّت» را بر صدر مینشاند و سپس سخن از اندیشیدن میکند. در نهایت حکمی میدهد که نخستین یقین خود مینامد! درحالی که پیش از آن به علّیّت یقین کرده بود!
#دکارت : هرچه را پیشفرض بگیرم و در هرچه شک کنم، این فقره را نمیتوانم نادیده بگیرم که «شک میکنم». چون شک میکنم پس فکر دارم، و میاندیشم، پس کسی هستم که میاندیشم. این اصل که «اندیشه دارم پس وجود دارم» از ترتیبِ قضایای صغری و کبری به دست نیامده بلکه به وجدانْ و بداهتْ دریافتهام. زیرا امری بدیهی است و نیاز به استدلال ندارد. کسی نمیتواند همزمان در مکان الف و در مکان ب باشد. این را یک کودک نیز در مییابد. من تنها از عقل و وجدانم پیروی میکنم. هیچ امری بدیهیتر از آن نیست که «اندیشه وجود دارد، پس اندیشنده باید باشد». و انکار این اصل دور از خِرَد است. روش من این است که تنها معلومات سادهی بسیط را که صرفاً با وجدانِ خود ادراک کنم و در نظرم بدیهی باشد، مورد قبول قرار دهم.
#نیچه : این که «اندیشه» وجود دارد، به ناچار باید کسی هم وجود داشته باشد که «میاندیشد» صرفاً بیانی از عادتِ دستور زبانیِ ماست که به هر کرداری، یک کنندهی کار میافزاید! خلاصه، این نه صرفاً تحقّق و تجسمِ یک امرِ واقع بلکه یک فرضِ اصلیِ منطقی ــ متافیزیکی است. در مسیری که دنبال میکنی نه به چیزی مطلقاً قطعی بلکه تنها به واقعیتِ یک باور بسیار نیرومند می رسی. اگر آدمی این گزاره را به «اندیشیدن وجود دارد، پس اندیشهها در کار-اند» فرو کاهد، یک همانگوییِ صرف به بار آورده است: دقیقاً آنچه مورد سوال است، «واقعیت اندیشه»، دست نخورده میماند؛ یعنی، در این شکل، «واقعیتِ نمودینِ» اندیشه نمیتواند انکار گردد. اما آنچه تو به آن میل داری این است که اندیشه باید یک واقعیتِ فینفسه داشته باشد نه اینکه تنها یک واقعیتِ نمودین باشد و نه یک نشانه.
#دکارت : من میاندیشم پس هستم. کافی است وجدانِ پاک خود را دنبال کنی تا به این امرِ بدیهی پی ببری.
#نیچه : هرکس که وجدان پاکِ خود را دنبال کند میداند که حق با او نیست! «بشو آنچه هستی»، وجدانم چنین میگوید. هستم، پس می اندیشم.
#راه_نو
رهایی با شکستن زندان درون آغاز میشود،
تنها بنیان رهایی آگاهیست....آگاهی
https://telegram.me/rahenow
Telegram
@rahenow
#راه_نو
انسانها تا آگاه نشدهاند هیچگاه عصیان نمیکنند و تا عصیان نکنند نمیتوانند آگاه شوند.
انسانها تا آگاه نشدهاند هیچگاه عصیان نمیکنند و تا عصیان نکنند نمیتوانند آگاه شوند.
همه حرف از دادگاه الهی می زنند!
اما سوال من این است:
چرا تنها ما باید متهم این دادگاه باشیم؟
خلقت نوع بشر به مراتب می تواند از تمام جُرم های ما سنگین تر باشد! حال اگر خود خالق بخواهد به این اعتراض ما رسیدگی کند ، این خود عین بی عدالتی است.
آیا می شود به دادگاهی که قاضی همان متهم است باور داشت؟
#نیچه
چنین گفت زرتشت
@rahenow 🗿👈
اما سوال من این است:
چرا تنها ما باید متهم این دادگاه باشیم؟
خلقت نوع بشر به مراتب می تواند از تمام جُرم های ما سنگین تر باشد! حال اگر خود خالق بخواهد به این اعتراض ما رسیدگی کند ، این خود عین بی عدالتی است.
آیا می شود به دادگاهی که قاضی همان متهم است باور داشت؟
#نیچه
چنین گفت زرتشت
@rahenow 🗿👈
در دورانِ باستان "دوستی" شریف ترین احساس شمرده می شد ، تا آن جا که آن را حتی بالاتر از غرور که خود مایه ی فخر بسیارِ خردمندانِ خودکفا بود می دانستند ...
دوستی ، تنها رقیب و شاید تنها رقیب پیروز "غرور" به حساب می آمد. این موضوع به خوبی در داستان شاهزاده ی مقدونی و فیلسوف یونانی نشان داده شده است. شاهزاده ، فیلسوفی را ستایش می کرد که مُبلّغ عُزلت و تحقیر دنیا بود. اما وقتی شاهزاده به مناسبتی پولی به او اهدا کرد ، فیلسوف آن را پس داد ...
شاهزاده فریاد برآورد که: ((چطور؟ آیا او هیج دوستی ندارد؟)) در حقیقت می خواست بگوید که غرور مردِ خردمند و آزاده را ستایش می کند ولی انسان دوستی او را بیشتر ارج می نهد اگر بر غرور او چیره شود. وقتی معلوم شد که فیلسوف با یکی از این دو احساس برتر ، آنهم با برترین آنها بیگانه است ، ارزش و اعتبار خود را در نظر شاهزاده از دست داد.
#نیچه / حکمت شادان
@rahenow 🗿👈
دوستی ، تنها رقیب و شاید تنها رقیب پیروز "غرور" به حساب می آمد. این موضوع به خوبی در داستان شاهزاده ی مقدونی و فیلسوف یونانی نشان داده شده است. شاهزاده ، فیلسوفی را ستایش می کرد که مُبلّغ عُزلت و تحقیر دنیا بود. اما وقتی شاهزاده به مناسبتی پولی به او اهدا کرد ، فیلسوف آن را پس داد ...
شاهزاده فریاد برآورد که: ((چطور؟ آیا او هیج دوستی ندارد؟)) در حقیقت می خواست بگوید که غرور مردِ خردمند و آزاده را ستایش می کند ولی انسان دوستی او را بیشتر ارج می نهد اگر بر غرور او چیره شود. وقتی معلوم شد که فیلسوف با یکی از این دو احساس برتر ، آنهم با برترین آنها بیگانه است ، ارزش و اعتبار خود را در نظر شاهزاده از دست داد.
#نیچه / حکمت شادان
@rahenow 🗿👈
تنها بدان خدايي ايمان دارم كه رقص بداند.
و چون ابليسام را ديدم، او را جدّي و كامل و ژرف و باوقار يافتم. او جانِ سنگيني بود. از راهِ اوست كه همهچیز فرو میافتد.
با خنده ميكُشند نه با خشم! خيز تا «جانِ سنگيني» را بكُشيم!
چون راهرفتن آموختم، به دويدن پرداختم. چون پروازكردن آموختم، ديگر برايِ جُنبيدن نياز به هيچ فشاري ندارم
اكنون سبكبار ام؛ اكنون در پرواز؛ اكنون ميبينم خويشتن را در زيرِ پايِ خويش؛ اكنون خدايي در من رقصان است
#نیچه
از کتاب "چنين گفت زرتشت"
@rahenow 🗿👈
تنها بدان خدايي ايمان دارم كه رقص بداند.
و چون ابليسام را ديدم، او را جدّي و كامل و ژرف و باوقار يافتم. او جانِ سنگيني بود. از راهِ اوست كه همهچیز فرو میافتد.
با خنده ميكُشند نه با خشم! خيز تا «جانِ سنگيني» را بكُشيم!
چون راهرفتن آموختم، به دويدن پرداختم. چون پروازكردن آموختم، ديگر برايِ جُنبيدن نياز به هيچ فشاري ندارم
اكنون سبكبار ام؛ اكنون در پرواز؛ اكنون ميبينم خويشتن را در زيرِ پايِ خويش؛ اكنون خدايي در من رقصان است
#نیچه
از کتاب "چنين گفت زرتشت"
@rahenow 🗿👈
پس از آن که بودا مُرد، سایهی او را قرن ها در غاری برای ترساندنِ مردم نشان دادند؛ سایه ای ترسناک و عظیم...
خدا مرده است، آری؛ طبیعتِ انسان ها این چنین است که باز هم سایهی او را در غارها تا هزاران سال برای ترساندن نشان خواهند داد ... و ما باید بر این سایه غلبه کنیم.
#نیچه
از کتاب "حکمت شادان "
@rahenow 🗿👈
خدا مرده است، آری؛ طبیعتِ انسان ها این چنین است که باز هم سایهی او را در غارها تا هزاران سال برای ترساندن نشان خواهند داد ... و ما باید بر این سایه غلبه کنیم.
#نیچه
از کتاب "حکمت شادان "
@rahenow 🗿👈
نیچه و کشیشان
✍️شاید در تاریخ غرب هیچکس به اندازه نیچه فیلسوف آلمانی روحانیون مسیحی و نهاد کلیسا را به تیغ نقد نسپرده است.از دید وی کشیشان دشمنانی شریرند و چیزی کین توزتر ازافتادگی شان نیست و دست یازیدن برایشان هم مایه آلودگی است.این جماعت«دربند ارزش های دروغین اند و کلام های پوچ و آدمی را کلام پوچ هولناک ترین هیولاهاست.کلیسای کشیشان را«غارهای عطرآگین» و «کلبه های فساد» می داند که خدا را درآنجا به قتل رسانده اند.آنها مدعی حقیقت مطلق بودند و ازدیدشان هرچه و هرکه غیر مسیحی بود باطل و درزمره گمراهان بودند.
کشیشان ازدید نیچه برای عشق ورزیدن به خدای خود راهی جزبه صلیب کشیدن انسان نمی شناختند.دین دراصل آمده بود که انسان را نجات دهد اما کشیشان انسان ها را فدای دین می کردند دینی که خود مفسر ان بودند و هرنوع تفسیر دیگری را ضلالت و گمراهی می دانستند.بنا به اذعان ویل دورانت درتاریخ تمدن،نهادکلیسا و زمامدارانش در طی قرون وسطی بیش از پنج میلیون انسان را به بهانه های مختلف به تیغ گیوتین و صلیب سپرده بودند.به مردم می گفتند مادیات این جهانی روح انسان را آلوده می کنند اما خویشتن گنجینه های خود را داشتند و روز به روز بر املاک و ثروت خود می افزودند.سخن شان با کردارشان یکی نبود.
اما گناه آنها بزرگ ترازاین ها بود.ازدید نیچه بزرگ ترین گناه این کشیشان گله ساختن و رمه دیدن مردمان بود.«
پرشور و غوغا گله های خویش را به کوره راه خود می راندند انگار جزیک کوره راه به سوی آینده درکارنیست.شبانانی بودند که باید ازگله های مردم حفاظت می کردند اما خود ازشمارگوسپندان بودند.نادانی شان به آنها آموخته بود که خون گواه حقیقت است اما کیست که نداند خون بدترین گواه حقیقت است.خون با زهرآلودکردن پاک ترین آموزه ها آنها را به سودا و نفرت دل بدل می کند»
درپاسخ به فرهنگ رمه پروری است که ابرانسان را طلب می کند.این جان آزاده و پهلوان که زندگی را به شیوه خود سپری می کند و راه و روش خود را دارد.او نجیب است چرا که نجیب چیزی نو و فضیلتی نو آفریدن می خواهد.می گفت:
برای آزاده جان بودن باید ازواعظان مرگ گریخت.از زایدان،از رتیلان و کینه توزان،از همه آنهایی که زندگی را می میرانند و روان آدمی را مسلول می کنند.باید ازجماعت مرگ ستا گریخت ازهمه آنها که موعظه می کنند و علیه زندگی شمشیر برمی گیرند.
و مگر کشیشان جزاین بودند؟واعظان غیر متعظ،زایدان بدخواب و مرگ ستا.جماعت زهرپالا و خوارشمارندگان زندگی.
#نیچه_زندگی_مرگ_کشیش_کلیسا_قربان_عباسی
@rahenow 🗿👈
✍️شاید در تاریخ غرب هیچکس به اندازه نیچه فیلسوف آلمانی روحانیون مسیحی و نهاد کلیسا را به تیغ نقد نسپرده است.از دید وی کشیشان دشمنانی شریرند و چیزی کین توزتر ازافتادگی شان نیست و دست یازیدن برایشان هم مایه آلودگی است.این جماعت«دربند ارزش های دروغین اند و کلام های پوچ و آدمی را کلام پوچ هولناک ترین هیولاهاست.کلیسای کشیشان را«غارهای عطرآگین» و «کلبه های فساد» می داند که خدا را درآنجا به قتل رسانده اند.آنها مدعی حقیقت مطلق بودند و ازدیدشان هرچه و هرکه غیر مسیحی بود باطل و درزمره گمراهان بودند.
کشیشان ازدید نیچه برای عشق ورزیدن به خدای خود راهی جزبه صلیب کشیدن انسان نمی شناختند.دین دراصل آمده بود که انسان را نجات دهد اما کشیشان انسان ها را فدای دین می کردند دینی که خود مفسر ان بودند و هرنوع تفسیر دیگری را ضلالت و گمراهی می دانستند.بنا به اذعان ویل دورانت درتاریخ تمدن،نهادکلیسا و زمامدارانش در طی قرون وسطی بیش از پنج میلیون انسان را به بهانه های مختلف به تیغ گیوتین و صلیب سپرده بودند.به مردم می گفتند مادیات این جهانی روح انسان را آلوده می کنند اما خویشتن گنجینه های خود را داشتند و روز به روز بر املاک و ثروت خود می افزودند.سخن شان با کردارشان یکی نبود.
اما گناه آنها بزرگ ترازاین ها بود.ازدید نیچه بزرگ ترین گناه این کشیشان گله ساختن و رمه دیدن مردمان بود.«
پرشور و غوغا گله های خویش را به کوره راه خود می راندند انگار جزیک کوره راه به سوی آینده درکارنیست.شبانانی بودند که باید ازگله های مردم حفاظت می کردند اما خود ازشمارگوسپندان بودند.نادانی شان به آنها آموخته بود که خون گواه حقیقت است اما کیست که نداند خون بدترین گواه حقیقت است.خون با زهرآلودکردن پاک ترین آموزه ها آنها را به سودا و نفرت دل بدل می کند»
درپاسخ به فرهنگ رمه پروری است که ابرانسان را طلب می کند.این جان آزاده و پهلوان که زندگی را به شیوه خود سپری می کند و راه و روش خود را دارد.او نجیب است چرا که نجیب چیزی نو و فضیلتی نو آفریدن می خواهد.می گفت:
برای آزاده جان بودن باید ازواعظان مرگ گریخت.از زایدان،از رتیلان و کینه توزان،از همه آنهایی که زندگی را می میرانند و روان آدمی را مسلول می کنند.باید ازجماعت مرگ ستا گریخت ازهمه آنها که موعظه می کنند و علیه زندگی شمشیر برمی گیرند.
و مگر کشیشان جزاین بودند؟واعظان غیر متعظ،زایدان بدخواب و مرگ ستا.جماعت زهرپالا و خوارشمارندگان زندگی.
#نیچه_زندگی_مرگ_کشیش_کلیسا_قربان_عباسی
@rahenow 🗿👈