#هرشب_یک_حکایت_ازگلستان_سعدی
#حکایت_اول
دروغ مصلحت آمیز به ز راست فتنه برانگیز
در یکی از جنگها ، عده ای را اسیر کردند و نزد شاه آوردند. شاه فرمان داد تا یکی از اسیران را اعدام کنند. اسیر که از زندگی ناامید شده بود ، خشمگین شد و شاه را مورد سرزنش و دشنام خود قرار داد که گفته اند : ((هر که دست از جان بشوید ، هر چه در دل دارد بگوید.))
وقت ضرورت چو نماند گریز
دست بگیرد سر شمشیر تیز
شاه از وزیران حاضر پرسید : ((این اسیر چه می گوید ؟ ))
یکی از وزیران پاکنهاد گفت : این آیه را می خواند :
((والکاظمین الغیظ و العافین عن الناس ))
((پرهیزکاران آنان هستند که هنگام خشم ، خشم خود را فرو برند و لغزش مردم را عفو کنند و آنها را ببخشند.))
(آل عمران / 134)
شاه با شنیدن این آیه ، به آن اسیر رحم کرد و او را بخشید ، ولی یکی از وزیرانی که مخالف او بود (و سرشتی ناپاک داشت ) نزد شاه گفت : ((نباید دولتمردانی چون ما نزد سخن دروغ بگویند. آن اسیر به شاه دشنام داد و او را به باد سرزنش و بدگویی گرفت .
شاه از سخن آن وزیر زشتخوی خشمگین شد و گفت : دروغ آن وزیر برای من پسندیده تر از راستگویی تو بود ، زیرا دروغ او از روی مصلحت بود ، و تو از باطن پلیدت برخاست . چنانکه خردمندان گفته اند : ((دروغ مصلحت آمیز به ز راست فتنه انگیز))
هر که شاه آن کند که او گوید
حیف باشد که جز نکو گوید
و بر پیشانی ایوان کاخ فریدون شاه ، نوشته شده بود :
جهان ای برادر نماند به کس
دل اندر جهان آفرین بند و بس
مکن تکیه بر ملک دنیا و پشت
که بسیار کس چون تو پرورد و کشت
چو آهنگ رفتن کند جان پاک
چه بر تخت مردن چه بر روی خاک
(به این ترتیب با یادآوری این اشعار غرورشکن و توجه به خدا و عظمت خدا ، باید از خواسته های غرورزای باطن پلید چشم پوشید و به ارزشهای معنوی روی آورد و با سر پنجه گذشت و بخشش ، از فتنه و بروز حوادث تلخ ، جلوگیری کرد ، تا خداوند خشنود گردد.)
@rigansalam
#حکایت_اول
دروغ مصلحت آمیز به ز راست فتنه برانگیز
در یکی از جنگها ، عده ای را اسیر کردند و نزد شاه آوردند. شاه فرمان داد تا یکی از اسیران را اعدام کنند. اسیر که از زندگی ناامید شده بود ، خشمگین شد و شاه را مورد سرزنش و دشنام خود قرار داد که گفته اند : ((هر که دست از جان بشوید ، هر چه در دل دارد بگوید.))
وقت ضرورت چو نماند گریز
دست بگیرد سر شمشیر تیز
شاه از وزیران حاضر پرسید : ((این اسیر چه می گوید ؟ ))
یکی از وزیران پاکنهاد گفت : این آیه را می خواند :
((والکاظمین الغیظ و العافین عن الناس ))
((پرهیزکاران آنان هستند که هنگام خشم ، خشم خود را فرو برند و لغزش مردم را عفو کنند و آنها را ببخشند.))
(آل عمران / 134)
شاه با شنیدن این آیه ، به آن اسیر رحم کرد و او را بخشید ، ولی یکی از وزیرانی که مخالف او بود (و سرشتی ناپاک داشت ) نزد شاه گفت : ((نباید دولتمردانی چون ما نزد سخن دروغ بگویند. آن اسیر به شاه دشنام داد و او را به باد سرزنش و بدگویی گرفت .
شاه از سخن آن وزیر زشتخوی خشمگین شد و گفت : دروغ آن وزیر برای من پسندیده تر از راستگویی تو بود ، زیرا دروغ او از روی مصلحت بود ، و تو از باطن پلیدت برخاست . چنانکه خردمندان گفته اند : ((دروغ مصلحت آمیز به ز راست فتنه انگیز))
هر که شاه آن کند که او گوید
حیف باشد که جز نکو گوید
و بر پیشانی ایوان کاخ فریدون شاه ، نوشته شده بود :
جهان ای برادر نماند به کس
دل اندر جهان آفرین بند و بس
مکن تکیه بر ملک دنیا و پشت
که بسیار کس چون تو پرورد و کشت
چو آهنگ رفتن کند جان پاک
چه بر تخت مردن چه بر روی خاک
(به این ترتیب با یادآوری این اشعار غرورشکن و توجه به خدا و عظمت خدا ، باید از خواسته های غرورزای باطن پلید چشم پوشید و به ارزشهای معنوی روی آورد و با سر پنجه گذشت و بخشش ، از فتنه و بروز حوادث تلخ ، جلوگیری کرد ، تا خداوند خشنود گردد.)
@rigansalam
#هرشب_یک_حکایت
#گلستان_سعدی
#حکایت_سوم
🔺3. اسب لاغر میان به کار آید
پادشاهی چند پسر داشت ، ولی یکی از آنها کوتاه قد و لاغر اندام و بدقیافه بود ، و دیگران همه قدبلند و زیبا روی بودند. شاه به او با نظر نفرت و خوارکننده می نگریست ، و با چنان نگاهش ، او را تحقیر می کرد.
آن پسر از روی هوش و بصیرت فهمید که چرا پدرش با نظر تحقیرآمیز به او می نگرد ، به پدر رو کرد و گفت :
ای پدر ! کوتاه خردمند بهتر از نادان قد بلند است ، چنان نیست که هرکس قامت بلندتر داشته باشد ، ارزش او بیشتر است ، چنانکه گوسفند پاکیزه است ، ولی فیل مردار بو گرفته می باشد :
آن شنیدی که لاغری دانا
گفت بار به ابلهی فربه
اسب تازی وگر ضعیف بود
همچنان از طویله خر به
شاه از سخن پسرش خندید و بزرگان دولت ، سخن او را پسندیدند ، ولی برادران او ، رنجیده خاطر شدند.
تا مرد سخن نگفته باشد
عیب و هنرش نهفته باشد
هر پیسه گمان مبر نهالی
شاید که پلنگ خفته باشد
اتفاقا در آن ایام سپاهی از دشمن برای جنگ با سپاه شاه فرا رسید. نخستین کسی که از سپاه شاه ، قهرمانانه به قلب لشگر دشمن زد ، همین پسر کوتاه قد و بدقیافه بود ، که با شجاعتی عالی ، چند نفر از سران دشمن را بر خاک هلاکت افکند ، و سپس نزد پدر آمد و پس از احترام نزد پدر ایستاد و گفت :
ای که شخص منت حقیر نمود
تا درشتی هنر نپنداری
اسب لاغر میان ، به کار آید
روز میدان نه گاو پرواری
افراد سپاه دشمن بسیار ، ول افراد سپاه پادشاه ، اندک بودند. هنگام شدت درگیری ، گروهی از سپاه پادشاه پا به فرار گذاشتند ، همان پسر قد کوتاه خطاب ته آنان نعره زد که : ((آهای مردان ! بکوشید و یا جامه زنان بپوشید.))
همین نعره از دل برخاسته او ، سواران را قوت بخشید ، دل به دریا زدند و همه با هم بر دشمن حمله کردند و دشمن بر اثر حمله قهرمانانه آنها شکست خورد.
شاه سر و چشمان همان پسر زا بوسید و او را از نزدیکان خود نمود و هر روز با نظر بلند و با احترام خاص به او می نگریست و سرانجام او را ولیعهد خود نمود.
برادران نسبت به او حسد ورزیدند ، و زهر در غذایش ریختند تا به بخورانند و او را بکشند. خواهر آنها از پشت دریچه ، زهر ریختن آنها را دید ، دریچه را محکم بر هم زد ، پسر قد کوتاه با هوشیاری مخصوصی که داشت جریان را فهمید و بی درنگ دست از غذا کشید و گفت : ((محال است که هنرمندان بمیرند و بی هنران زنده بمانند و جای آنها را بگیرند.))
کس نیابد به زیر سایه بوم
ور همای از جهان شود معدوم
پدر از ماجرا باخبر شد ، پسرانش را تنبیه کرد و هر کدام از آنها را به یکی از گوشه های کشورش فرستاد ، و بخشی از اموالش را به آنها داد و آنها را از مرکز دور نمود تا آتش فتنه خاموش گردید و نزاع و دشمنی از میان رفت . چنانچه گفته اند : ((ده درویش در گلیمی بخسبند و دو پادشاه در اقلیمی (39) نگنجند.))
نیم نانی گر خورد مرد خدا
بذل درویشان کند نیمی دگر
ملک اقلمی بگیرد پادشاه
همچنان در بند اقلیمی دگر
@rigansalam
#گلستان_سعدی
#حکایت_سوم
🔺3. اسب لاغر میان به کار آید
پادشاهی چند پسر داشت ، ولی یکی از آنها کوتاه قد و لاغر اندام و بدقیافه بود ، و دیگران همه قدبلند و زیبا روی بودند. شاه به او با نظر نفرت و خوارکننده می نگریست ، و با چنان نگاهش ، او را تحقیر می کرد.
آن پسر از روی هوش و بصیرت فهمید که چرا پدرش با نظر تحقیرآمیز به او می نگرد ، به پدر رو کرد و گفت :
ای پدر ! کوتاه خردمند بهتر از نادان قد بلند است ، چنان نیست که هرکس قامت بلندتر داشته باشد ، ارزش او بیشتر است ، چنانکه گوسفند پاکیزه است ، ولی فیل مردار بو گرفته می باشد :
آن شنیدی که لاغری دانا
گفت بار به ابلهی فربه
اسب تازی وگر ضعیف بود
همچنان از طویله خر به
شاه از سخن پسرش خندید و بزرگان دولت ، سخن او را پسندیدند ، ولی برادران او ، رنجیده خاطر شدند.
تا مرد سخن نگفته باشد
عیب و هنرش نهفته باشد
هر پیسه گمان مبر نهالی
شاید که پلنگ خفته باشد
اتفاقا در آن ایام سپاهی از دشمن برای جنگ با سپاه شاه فرا رسید. نخستین کسی که از سپاه شاه ، قهرمانانه به قلب لشگر دشمن زد ، همین پسر کوتاه قد و بدقیافه بود ، که با شجاعتی عالی ، چند نفر از سران دشمن را بر خاک هلاکت افکند ، و سپس نزد پدر آمد و پس از احترام نزد پدر ایستاد و گفت :
ای که شخص منت حقیر نمود
تا درشتی هنر نپنداری
اسب لاغر میان ، به کار آید
روز میدان نه گاو پرواری
افراد سپاه دشمن بسیار ، ول افراد سپاه پادشاه ، اندک بودند. هنگام شدت درگیری ، گروهی از سپاه پادشاه پا به فرار گذاشتند ، همان پسر قد کوتاه خطاب ته آنان نعره زد که : ((آهای مردان ! بکوشید و یا جامه زنان بپوشید.))
همین نعره از دل برخاسته او ، سواران را قوت بخشید ، دل به دریا زدند و همه با هم بر دشمن حمله کردند و دشمن بر اثر حمله قهرمانانه آنها شکست خورد.
شاه سر و چشمان همان پسر زا بوسید و او را از نزدیکان خود نمود و هر روز با نظر بلند و با احترام خاص به او می نگریست و سرانجام او را ولیعهد خود نمود.
برادران نسبت به او حسد ورزیدند ، و زهر در غذایش ریختند تا به بخورانند و او را بکشند. خواهر آنها از پشت دریچه ، زهر ریختن آنها را دید ، دریچه را محکم بر هم زد ، پسر قد کوتاه با هوشیاری مخصوصی که داشت جریان را فهمید و بی درنگ دست از غذا کشید و گفت : ((محال است که هنرمندان بمیرند و بی هنران زنده بمانند و جای آنها را بگیرند.))
کس نیابد به زیر سایه بوم
ور همای از جهان شود معدوم
پدر از ماجرا باخبر شد ، پسرانش را تنبیه کرد و هر کدام از آنها را به یکی از گوشه های کشورش فرستاد ، و بخشی از اموالش را به آنها داد و آنها را از مرکز دور نمود تا آتش فتنه خاموش گردید و نزاع و دشمنی از میان رفت . چنانچه گفته اند : ((ده درویش در گلیمی بخسبند و دو پادشاه در اقلیمی (39) نگنجند.))
نیم نانی گر خورد مرد خدا
بذل درویشان کند نیمی دگر
ملک اقلمی بگیرد پادشاه
همچنان در بند اقلیمی دگر
@rigansalam
#گلستان_سعدی
#هرشب_یک_حکایت
#حکایت_چهارم
4. عاقبت ، گرگ زاده گرگ شود
گروهی دزد غارتگر بر سر کوهی ، در کمینگاهی به سر می بردند و سر راه قافله ها را گرفته و به قتل و غارت می پرداختند و موجب ناامنی شده بودند. مردم از آنها ترس داشتند و نیروهای ارتش شاه نیز نمی توانستند بر آنها دست یابند ، زیرا در پناهگاهی استوار در قله کوهی بلند کمین کرده بودند ، و کسی را جراءت رفتن به آنجا نبود.
فرماندهان اندیشمند کشور ، برای مشورت به گرد هم نشستند و درباره دستیابی بر آن دزدان گردنه به مشورت پرداختند و گفتند : هر چه زودتر باید از گروه دزدان جلوگیری گردد و گر نه آنها پایدارتر شده و دیگر نمی توان در مقابلشان مقاومت کرد.
درختی که اکنون گرفته است پای
به نیروی مردی برآید ز جای
و گر همچنان روزگاری هلی
به گردونش از بیخ بر نگسلی
سر چشمه شاید گرفتن به بیل
چو پر شد نشاید گذشتن به پیل
سرانجام چنین تصمیم گرفتند که یک نفر از نگهبانان با جاسوسی به جستجوی دزدان بپردازد و اخبار آنها را گزارش کند و هر گاه آنان از کمینگاه خود بیرون آمدند ، همان گروهی از دلاورمردان جنگ دیده و جنگ آزموده را به سراغ آنها بفرستند... همین طرح اجرا شد ، گروه دزدان شبانگاه از کمینگاه خود خارج شدند ، جستجوگر ، بیرون رفتن آنها را گزارش داد ، دلاورمردان ورزیده بیدرنگ خود را تا نزدیک کمینگاه دزدان که شکافی در کنار قله کوه بود رساندند و در آنجا خود را مخفی نمودند و به انتظار دزدان آماده شدند ، طولی نکشید که گروهی از دزدان به کمینگاه خود باز گشتند و آنچه را غارت کرده بودند بر زمین نهادند ، لباس رو و اسلحه های خود را در آوردند و در کناری گذاشتند ، به قدری خسته و کوفته شده بودند که خواب آنها را فرا گرفت ، همین که مقداری از شب گذشت و هوا کاملا تاریک گردید :
قرص خورشید در سیاهی شد
یونس اندر دهان ماهی شد
دلاورمردان از کمین بر جهیدند و خود را به آن دزدان از همه جا بی خبر رسانده و دست یکایک آنها را بر شانه خود بستند و صبح همه آنها را دست بسته نزد شاه آوردند. شاه اشاره کرد که همه را اعدام کنید.
اتفاقا در میان آن دزدان ، جوانی نورسیده و تازه به دوان رسیده وجود داشت ، یکی از وزیران شاه ، تخت شاه را بوسید و به وساطت پرداخت و گفت : ((این پسر هنوز از باغ زندگی گلی نچیده و از بهار جوانی بهره ای نبرده ، کرم و بزرگواری فرما و بر من منت بگذار و این جوان را آزاد کن .))
شاه از این پیشنهاد خشمگین شد و سخن آن وزیر را نپذیرفت و گفت :
پرتو نیکان نگیرد هر که بنیادش بد است
تربیت نااهل را چون گردکان برگنبد است
بهتر این است که نسل این دزدان قطع و ریشه کن شود و همه آنها را نابود کردند ، چرا که شعله آتش را فرو نشاندن ولی پاره آتش رخشنده را نگه داشتن و مار افعی را کشتن و بچه او را نگه داشتن از خرد به دور است و هرگز خردمندان چنین نمی کنند :
ابر اگر آب زندگی بارد
هرگز از شاخ بید برنخوری
با فرومایه روزگار مبر
کز نی بوریا شکر نخوری
وزیر ، سخن شاه را خواه ناخواه پسندید و آفرین گفت و عرض کرد : رای شاه عین حقیقت است ، چرا که همنشینی با آن دزدان ، روح و روان این جوان را دگرگون کرده و همانند آنها نموده است . ولی ، ولی امید آن را دارم که اگر او مدتی با نیکان همنشین گردد ، تحت تاءثیر تربیت ایشان قرار می گیرد و دارای خوی خردمندان شود ، زیرا او هنوز نوجوان است و روح ظلم و تجاوز در نهاد او ریشه ندوانده است و در حدیث هم آمده :
کل مولود یولد علی الفطرة فابواه یهودانه او ینصرانه او یمجسانه .
هر فرزندی بر اساس فطرت پاک زاده می شود ، ولی پدر و مادر او ، او را یهودی یا نصرانی یا مجوسی می سازند.
پسر نوح با بدان بنشست
خاندان نبوتش گم شد
سگ اصحاب کهف روزی چند
پی نیکان گرفت و مردم شد
گروهی از درباریان نیز سخن وزیر را تاءکید کردند و در مورد آن جوان شفاعت نمودند. ناچار شاه آن جوان را آزاد کرد و گفت : ((بخشیدم اگر چه مصلحت ندیدم )) .
دانی که چه گفت زال با رستم گرد
دشمن نتوان حقیر و بیچاره شمرد
دیدیم بسی ، که آب سرچشمه خرد
چون بیشتر آمد شتر و بار ببرد
کوتاه سخن آنکه : آن نوجوان را با ناز و نعمت بزرگ کردند و استادان تربیت را برای او گماشتند و آداب زندگی و شیوه گفتگو و خدمت شاهان را به او آموختند ، به طوری که به نظر همه ، مورد پسند گردید. وزیر نزد شاه از وصف آن جوان می گفت و اظهار می کرد که دست تربیت عاقلان در او اثر کرده و خوی زشت او را عوض نموده است ، ولی شاه سخن وزیر را نپذیرفت و در حالی که لبخند بر چهره داشت گفت :
عاقبت گرگ زاده گرگ شود
گرچه با آدمی بزرگ شود
حدود دو سال از این ماجرا گذشت . گروهی از اوباش و افراد فرومایه با آن جوان رابطه برقرار کردند و با او محرمانه عهد و پیمان بستند که در فرصت مناسب ، وزیر و دو پسرش را بکشد. او نیز در فرصت مناسب (با کمال ناجوانمردی ) وزیر و دو پسرش را کشت و مال فراوانی برداش
#هرشب_یک_حکایت
#حکایت_چهارم
4. عاقبت ، گرگ زاده گرگ شود
گروهی دزد غارتگر بر سر کوهی ، در کمینگاهی به سر می بردند و سر راه قافله ها را گرفته و به قتل و غارت می پرداختند و موجب ناامنی شده بودند. مردم از آنها ترس داشتند و نیروهای ارتش شاه نیز نمی توانستند بر آنها دست یابند ، زیرا در پناهگاهی استوار در قله کوهی بلند کمین کرده بودند ، و کسی را جراءت رفتن به آنجا نبود.
فرماندهان اندیشمند کشور ، برای مشورت به گرد هم نشستند و درباره دستیابی بر آن دزدان گردنه به مشورت پرداختند و گفتند : هر چه زودتر باید از گروه دزدان جلوگیری گردد و گر نه آنها پایدارتر شده و دیگر نمی توان در مقابلشان مقاومت کرد.
درختی که اکنون گرفته است پای
به نیروی مردی برآید ز جای
و گر همچنان روزگاری هلی
به گردونش از بیخ بر نگسلی
سر چشمه شاید گرفتن به بیل
چو پر شد نشاید گذشتن به پیل
سرانجام چنین تصمیم گرفتند که یک نفر از نگهبانان با جاسوسی به جستجوی دزدان بپردازد و اخبار آنها را گزارش کند و هر گاه آنان از کمینگاه خود بیرون آمدند ، همان گروهی از دلاورمردان جنگ دیده و جنگ آزموده را به سراغ آنها بفرستند... همین طرح اجرا شد ، گروه دزدان شبانگاه از کمینگاه خود خارج شدند ، جستجوگر ، بیرون رفتن آنها را گزارش داد ، دلاورمردان ورزیده بیدرنگ خود را تا نزدیک کمینگاه دزدان که شکافی در کنار قله کوه بود رساندند و در آنجا خود را مخفی نمودند و به انتظار دزدان آماده شدند ، طولی نکشید که گروهی از دزدان به کمینگاه خود باز گشتند و آنچه را غارت کرده بودند بر زمین نهادند ، لباس رو و اسلحه های خود را در آوردند و در کناری گذاشتند ، به قدری خسته و کوفته شده بودند که خواب آنها را فرا گرفت ، همین که مقداری از شب گذشت و هوا کاملا تاریک گردید :
قرص خورشید در سیاهی شد
یونس اندر دهان ماهی شد
دلاورمردان از کمین بر جهیدند و خود را به آن دزدان از همه جا بی خبر رسانده و دست یکایک آنها را بر شانه خود بستند و صبح همه آنها را دست بسته نزد شاه آوردند. شاه اشاره کرد که همه را اعدام کنید.
اتفاقا در میان آن دزدان ، جوانی نورسیده و تازه به دوان رسیده وجود داشت ، یکی از وزیران شاه ، تخت شاه را بوسید و به وساطت پرداخت و گفت : ((این پسر هنوز از باغ زندگی گلی نچیده و از بهار جوانی بهره ای نبرده ، کرم و بزرگواری فرما و بر من منت بگذار و این جوان را آزاد کن .))
شاه از این پیشنهاد خشمگین شد و سخن آن وزیر را نپذیرفت و گفت :
پرتو نیکان نگیرد هر که بنیادش بد است
تربیت نااهل را چون گردکان برگنبد است
بهتر این است که نسل این دزدان قطع و ریشه کن شود و همه آنها را نابود کردند ، چرا که شعله آتش را فرو نشاندن ولی پاره آتش رخشنده را نگه داشتن و مار افعی را کشتن و بچه او را نگه داشتن از خرد به دور است و هرگز خردمندان چنین نمی کنند :
ابر اگر آب زندگی بارد
هرگز از شاخ بید برنخوری
با فرومایه روزگار مبر
کز نی بوریا شکر نخوری
وزیر ، سخن شاه را خواه ناخواه پسندید و آفرین گفت و عرض کرد : رای شاه عین حقیقت است ، چرا که همنشینی با آن دزدان ، روح و روان این جوان را دگرگون کرده و همانند آنها نموده است . ولی ، ولی امید آن را دارم که اگر او مدتی با نیکان همنشین گردد ، تحت تاءثیر تربیت ایشان قرار می گیرد و دارای خوی خردمندان شود ، زیرا او هنوز نوجوان است و روح ظلم و تجاوز در نهاد او ریشه ندوانده است و در حدیث هم آمده :
کل مولود یولد علی الفطرة فابواه یهودانه او ینصرانه او یمجسانه .
هر فرزندی بر اساس فطرت پاک زاده می شود ، ولی پدر و مادر او ، او را یهودی یا نصرانی یا مجوسی می سازند.
پسر نوح با بدان بنشست
خاندان نبوتش گم شد
سگ اصحاب کهف روزی چند
پی نیکان گرفت و مردم شد
گروهی از درباریان نیز سخن وزیر را تاءکید کردند و در مورد آن جوان شفاعت نمودند. ناچار شاه آن جوان را آزاد کرد و گفت : ((بخشیدم اگر چه مصلحت ندیدم )) .
دانی که چه گفت زال با رستم گرد
دشمن نتوان حقیر و بیچاره شمرد
دیدیم بسی ، که آب سرچشمه خرد
چون بیشتر آمد شتر و بار ببرد
کوتاه سخن آنکه : آن نوجوان را با ناز و نعمت بزرگ کردند و استادان تربیت را برای او گماشتند و آداب زندگی و شیوه گفتگو و خدمت شاهان را به او آموختند ، به طوری که به نظر همه ، مورد پسند گردید. وزیر نزد شاه از وصف آن جوان می گفت و اظهار می کرد که دست تربیت عاقلان در او اثر کرده و خوی زشت او را عوض نموده است ، ولی شاه سخن وزیر را نپذیرفت و در حالی که لبخند بر چهره داشت گفت :
عاقبت گرگ زاده گرگ شود
گرچه با آدمی بزرگ شود
حدود دو سال از این ماجرا گذشت . گروهی از اوباش و افراد فرومایه با آن جوان رابطه برقرار کردند و با او محرمانه عهد و پیمان بستند که در فرصت مناسب ، وزیر و دو پسرش را بکشد. او نیز در فرصت مناسب (با کمال ناجوانمردی ) وزیر و دو پسرش را کشت و مال فراوانی برداش
#گلستان_سعدی
#هرشب_یک_حکایت
#حکایت_پنجم
5. رنج شدید بیماری حسادت برای حسود
سرهنگی پسری داشت ، که در کاخ برادر سلطان ، مشغول خدمت بود. با او ملاقات کردم ، دیدن هوش و عقل نیرومند و سرشاری دارد ، و در همان زمان خردسالی ، آثار بزرگی در چهره اش دیده می شود :
بالای سرش ز هوشمندی
می تافت ستاره بلندی
این پسر هوشمند مورد توجه سلطان قرار گرفت ، زیرا دارای جمال و کمال بود که خردمندان گفته اند : ((توانگری به هنر است نه به مال ، بزرگی به عقل است نه به سال .))
مقام او در نزد شاه ، موجب شد ، آشنایان و اطرافیان ، نسبت به او حسادت ورزیدند ، و او را به خیانتکاری تهمت زدند ، و در کشتن او تلاش بی فایده نمودند ، ولی آنجا که یار ، مهربان است ، سخن چینی دشمن چه اثری دارد ؟
شاه از آن سرهنگ زاده پرسید : ((چرا با تو آن همه دشمنی می کنند ؟ ))
سرهنگ زاده گفت : زیرا من در سایه دولت تو همه را خشنود کردن مگر حسودان را که راضی نمی شوند مگر اینکه نعمتی که در من است نابود گردد :
توانم آن که نیازارم اندرون کسی
حسود را چه کنم کو ز خود به رنج در است
بمیر تا برهی ای حسود کین رنجی است
که از مشقت آن جز به مرگ نتوان رست
شوربختان به آرزو خواهند
مقبلان را زوال نعمت و جاه
گر نبیند به روز شب پره چشم
چشمه آفتاب را چه گناه ؟
راست خواهی هزار چشم چنان
کور ، بهتر که آفتاب سیاه
(بنابراین نباید از گزند حسودان هراس داشت ، زیرا اگر شب پره لیاقت دیدار خورشید ندارد ، از رونق بازار خورشید کاسته نخواهد شد.)
✅ ریگان سلام|مردمی|فراجناحی|مستقل 🇮🇷
https://t.me/joinchat/AAAAAEDg_-uFwq0NdI0XMg
#هرشب_یک_حکایت
#حکایت_پنجم
5. رنج شدید بیماری حسادت برای حسود
سرهنگی پسری داشت ، که در کاخ برادر سلطان ، مشغول خدمت بود. با او ملاقات کردم ، دیدن هوش و عقل نیرومند و سرشاری دارد ، و در همان زمان خردسالی ، آثار بزرگی در چهره اش دیده می شود :
بالای سرش ز هوشمندی
می تافت ستاره بلندی
این پسر هوشمند مورد توجه سلطان قرار گرفت ، زیرا دارای جمال و کمال بود که خردمندان گفته اند : ((توانگری به هنر است نه به مال ، بزرگی به عقل است نه به سال .))
مقام او در نزد شاه ، موجب شد ، آشنایان و اطرافیان ، نسبت به او حسادت ورزیدند ، و او را به خیانتکاری تهمت زدند ، و در کشتن او تلاش بی فایده نمودند ، ولی آنجا که یار ، مهربان است ، سخن چینی دشمن چه اثری دارد ؟
شاه از آن سرهنگ زاده پرسید : ((چرا با تو آن همه دشمنی می کنند ؟ ))
سرهنگ زاده گفت : زیرا من در سایه دولت تو همه را خشنود کردن مگر حسودان را که راضی نمی شوند مگر اینکه نعمتی که در من است نابود گردد :
توانم آن که نیازارم اندرون کسی
حسود را چه کنم کو ز خود به رنج در است
بمیر تا برهی ای حسود کین رنجی است
که از مشقت آن جز به مرگ نتوان رست
شوربختان به آرزو خواهند
مقبلان را زوال نعمت و جاه
گر نبیند به روز شب پره چشم
چشمه آفتاب را چه گناه ؟
راست خواهی هزار چشم چنان
کور ، بهتر که آفتاب سیاه
(بنابراین نباید از گزند حسودان هراس داشت ، زیرا اگر شب پره لیاقت دیدار خورشید ندارد ، از رونق بازار خورشید کاسته نخواهد شد.)
✅ ریگان سلام|مردمی|فراجناحی|مستقل 🇮🇷
https://t.me/joinchat/AAAAAEDg_-uFwq0NdI0XMg
#گلستان_سعدی
#هرشب_یک_حکایت
#حکایت_ششم
6. راز واژگونی تخت و تاج شاه ظالم
پادشاهی نسبت به ملت خود ظلم می کرد ، دست چپاول بر مال و ثروت آنها دراز کرده ، و آنچنان به آنان ستم نموده که آنها به ستوه آمدند و گروه گروه از کشورشان به جای دیگر هجرت می کردند ، و و غربت را بر حضور در کشور خود ترجیح دادند. همین موضوع موجب شد که از جمعیت بسیار کاسته شد و محصولات کشاورزی کم شد و به دنبال آن مالیات دولتی اندک ، و اقتصاد کشور فلج ، و خزانه مملکت خالی گردید.
ضعف دولت او موجب جراءت دشمن شد ، دشمن از فرصت بهره گرفت و تصمیم گرفت به کشور حمله کند و با زور وارد مملکت شود :
هر که فریادرس روز مصیبت خواهد
گو در ایام سلامت به جوانمردی کوش
بنده حلقه به گوش از ننوازی برود
لطف کن که بیگانه شود حلقه به گوش
در مجلس شاه ، (چند نفر از خیرخواهان ) صفحه ای از شاهنامه فردوسی را برای شاه خواندند ، که در آن آمده بود :
((تاج و تخت ضحاک پادشاه بیدادگر (با قیام کاوه آهنگر) به دست فریدون واژگون شد. )) (تو نیز اگر همانند ضحاک باشی ، نابود می شوی .)
وزیر شاه از شاه پرسید : آیا می دانی که فریدون با اینکه مال و حشم نداشت ، چگونه اختیاردار کشور گردید ؟
شاه گفت : چنانکه (از شاهنامه ) شنیدی ، جمعیتی متعصب دور او را گرفتند ، و او زا تقویت کرده و در نتیجه او به پادشاهی رسید.
وزیر گفت : ای شاه ! اکنون که گرد آمدن جمعیت ، موجب پادشاهی است ، چرا مردم را پریشان می کنی ؟ مگر قصد ادامه پادشاهی را در سر نداری ؟
همان به که لشکر به جان پروری
که سلطان به لشکر کند سروری
شاه گفت : چه چیز باعث گرد آمدن مردم است ؟
وزیر گفت : دو چیز؛ 1- کرم و بخشش ، تا به گرد او آیند. 2- رحمت و محبت ، تا مردم در پناه او ایمن کردند ، ولی تو هیچ یک از این دو خصلت را نداری :
نکند جور پیشه سلطانی
که نیاید ز گرگ چوپانی
پادشاهی که طرح ظلم افکند
پای دیوار ملک خویش بکند
شاه از نصیحت وزیر خشمگین و ناراحت شد ، و او را زندانی کرد. طولی نکشید پسر عموهای شاه از فرصت استفاده کرده و خود را صاحب سلطنت خواندند و با شه جنگیدند ، مردم که دل پری از شاه داشتند ، به کمک پسر عموهای او شتافتند و آنها تقویت شدند و براحتی تخت و تاج شاه را واژگون کرده و خود به جای او نشستند ، آری :
پادشاهی کو روا دارد ستم بر زیر دست
دوستدارش روز سختی دشمن زورآور است
با رعیت صلح کن وز جنگ ایمن نشین
زانکه شاهنشاه عادل را رعیت لشکر است
#هرشب_یک_حکایت
#حکایت_ششم
6. راز واژگونی تخت و تاج شاه ظالم
پادشاهی نسبت به ملت خود ظلم می کرد ، دست چپاول بر مال و ثروت آنها دراز کرده ، و آنچنان به آنان ستم نموده که آنها به ستوه آمدند و گروه گروه از کشورشان به جای دیگر هجرت می کردند ، و و غربت را بر حضور در کشور خود ترجیح دادند. همین موضوع موجب شد که از جمعیت بسیار کاسته شد و محصولات کشاورزی کم شد و به دنبال آن مالیات دولتی اندک ، و اقتصاد کشور فلج ، و خزانه مملکت خالی گردید.
ضعف دولت او موجب جراءت دشمن شد ، دشمن از فرصت بهره گرفت و تصمیم گرفت به کشور حمله کند و با زور وارد مملکت شود :
هر که فریادرس روز مصیبت خواهد
گو در ایام سلامت به جوانمردی کوش
بنده حلقه به گوش از ننوازی برود
لطف کن که بیگانه شود حلقه به گوش
در مجلس شاه ، (چند نفر از خیرخواهان ) صفحه ای از شاهنامه فردوسی را برای شاه خواندند ، که در آن آمده بود :
((تاج و تخت ضحاک پادشاه بیدادگر (با قیام کاوه آهنگر) به دست فریدون واژگون شد. )) (تو نیز اگر همانند ضحاک باشی ، نابود می شوی .)
وزیر شاه از شاه پرسید : آیا می دانی که فریدون با اینکه مال و حشم نداشت ، چگونه اختیاردار کشور گردید ؟
شاه گفت : چنانکه (از شاهنامه ) شنیدی ، جمعیتی متعصب دور او را گرفتند ، و او زا تقویت کرده و در نتیجه او به پادشاهی رسید.
وزیر گفت : ای شاه ! اکنون که گرد آمدن جمعیت ، موجب پادشاهی است ، چرا مردم را پریشان می کنی ؟ مگر قصد ادامه پادشاهی را در سر نداری ؟
همان به که لشکر به جان پروری
که سلطان به لشکر کند سروری
شاه گفت : چه چیز باعث گرد آمدن مردم است ؟
وزیر گفت : دو چیز؛ 1- کرم و بخشش ، تا به گرد او آیند. 2- رحمت و محبت ، تا مردم در پناه او ایمن کردند ، ولی تو هیچ یک از این دو خصلت را نداری :
نکند جور پیشه سلطانی
که نیاید ز گرگ چوپانی
پادشاهی که طرح ظلم افکند
پای دیوار ملک خویش بکند
شاه از نصیحت وزیر خشمگین و ناراحت شد ، و او را زندانی کرد. طولی نکشید پسر عموهای شاه از فرصت استفاده کرده و خود را صاحب سلطنت خواندند و با شه جنگیدند ، مردم که دل پری از شاه داشتند ، به کمک پسر عموهای او شتافتند و آنها تقویت شدند و براحتی تخت و تاج شاه را واژگون کرده و خود به جای او نشستند ، آری :
پادشاهی کو روا دارد ستم بر زیر دست
دوستدارش روز سختی دشمن زورآور است
با رعیت صلح کن وز جنگ ایمن نشین
زانکه شاهنشاه عادل را رعیت لشکر است
#هرشب_یک_حکایت_ازگلستان_سعدی
#حکایت_هفتم
7. آنکس که مصیبت دید ، قدر عافیت را می داند
پادشاهی با نوکرش در کشتی نشست تا سفر کند ، از آنجا که آن نوکر نخستین بار بود که دریا را می دید و تا آن وقت رنجهای دریانوردی را ندیده بود ، از ترس به گریه و زاری و لرزه افتاد و بی تابی کرد ، هرچه او را دلداری دادند آرام نگرفت ، ناآرامی او باعث شد که آسایش شاه را بر هم زد ، اطرافیان شاه در فکر چاره جویی بودند ، تا اینکه حکیمی به شاه گفت : ((اگر فرمان دهی من او را به طریقی آرام و خاموش می کنم .))
شاه گفت : اگر چنین کنی نهایت لطف را به من نموده ای . حکیم گفت : فرمان بده نوکر را به دریا بیندازند. شاه چنین فرمانی را صادر کرد. او را به دریا افکندند. او پس از چندبار غوطه خوردن در دریا فریاد می زد مرا کمک کنید ! مرا نجات دهید ! سرانجام مو سرش را گرفتند و به داخل کشتی کشیدند. او در گوشه ای از کشتی خاموش نشست و دیگر چیزی نگفت .
شاه از این دستور حکیم تعجب کرد و از او پرسید : ((حکمت این کار چه بود که موجب آرامش غلام گردید ؟ ))
حکیم جواب داد : ((او اول رنج غرق شدن را نچشیده بود و قدر سلامت کشتی را نمی دانست ، همچنین قدر عافیت را آن کس داند که قبلا گرفتار مصیبت گردد.))
ای پسر سیر ترا نان جوین خوش ننماند
معشوق منست آنکه به نزدیک تو زشت است
حوران بهشتی را دوزخ بود اعراف
از دوزخیان پرس که اعراف بهشت است (52)
فرق است میان آنکه یارش در بر
با آنکه دو چشم انتظارش بر در
@rigansalam
#حکایت_هفتم
7. آنکس که مصیبت دید ، قدر عافیت را می داند
پادشاهی با نوکرش در کشتی نشست تا سفر کند ، از آنجا که آن نوکر نخستین بار بود که دریا را می دید و تا آن وقت رنجهای دریانوردی را ندیده بود ، از ترس به گریه و زاری و لرزه افتاد و بی تابی کرد ، هرچه او را دلداری دادند آرام نگرفت ، ناآرامی او باعث شد که آسایش شاه را بر هم زد ، اطرافیان شاه در فکر چاره جویی بودند ، تا اینکه حکیمی به شاه گفت : ((اگر فرمان دهی من او را به طریقی آرام و خاموش می کنم .))
شاه گفت : اگر چنین کنی نهایت لطف را به من نموده ای . حکیم گفت : فرمان بده نوکر را به دریا بیندازند. شاه چنین فرمانی را صادر کرد. او را به دریا افکندند. او پس از چندبار غوطه خوردن در دریا فریاد می زد مرا کمک کنید ! مرا نجات دهید ! سرانجام مو سرش را گرفتند و به داخل کشتی کشیدند. او در گوشه ای از کشتی خاموش نشست و دیگر چیزی نگفت .
شاه از این دستور حکیم تعجب کرد و از او پرسید : ((حکمت این کار چه بود که موجب آرامش غلام گردید ؟ ))
حکیم جواب داد : ((او اول رنج غرق شدن را نچشیده بود و قدر سلامت کشتی را نمی دانست ، همچنین قدر عافیت را آن کس داند که قبلا گرفتار مصیبت گردد.))
ای پسر سیر ترا نان جوین خوش ننماند
معشوق منست آنکه به نزدیک تو زشت است
حوران بهشتی را دوزخ بود اعراف
از دوزخیان پرس که اعراف بهشت است (52)
فرق است میان آنکه یارش در بر
با آنکه دو چشم انتظارش بر در
@rigansalam
#هرشب_یک_حکایت_ازگلستان_سعدی
#حکایت_هشتم
مراقبت از گزند آن کس که از انسانع می ترسد
((هرمز)) فرزند انوشیروان (وقتی به سلطنت رسید) وزیران پدرش را دستگر و زندانی کرد. از او پرسیدند : ((تو از وزیران چه خطایی دیدی که آنها را دستگیر و زندانی نموده ای ؟ ))
هرمز در پاسخ گفت : خطایی ندیده ام ، ولی دیدم ترس از من ، قلب آنها را فرا گرفته و آنها بی اندازه از من می ترسند و اعتماد کامل به عهد و پیمانم ندارند ، از این رو ترسیدم که در مورد هلاکت من تصمیم بگیرند. به همین خاطر سخن حکیمان را به کار بستم که گفته اند :
از آن کز تو ترسد بترس ای حکیم
وگر با چو صد بر آیی بجنگ
از آن مار بر پای راعی زند
که برسد سرش را بکوبد به سنگ
نبینی که چون گربه عاجز شود
برآرد به چنگال چشم پلنگ
#حکایت_هشتم
مراقبت از گزند آن کس که از انسانع می ترسد
((هرمز)) فرزند انوشیروان (وقتی به سلطنت رسید) وزیران پدرش را دستگر و زندانی کرد. از او پرسیدند : ((تو از وزیران چه خطایی دیدی که آنها را دستگیر و زندانی نموده ای ؟ ))
هرمز در پاسخ گفت : خطایی ندیده ام ، ولی دیدم ترس از من ، قلب آنها را فرا گرفته و آنها بی اندازه از من می ترسند و اعتماد کامل به عهد و پیمانم ندارند ، از این رو ترسیدم که در مورد هلاکت من تصمیم بگیرند. به همین خاطر سخن حکیمان را به کار بستم که گفته اند :
از آن کز تو ترسد بترس ای حکیم
وگر با چو صد بر آیی بجنگ
از آن مار بر پای راعی زند
که برسد سرش را بکوبد به سنگ
نبینی که چون گربه عاجز شود
برآرد به چنگال چشم پلنگ
#هرشب_یک_حکایت_ازگلستان_سعدی
#حکایت_نهم
9. افسوس شاه از عمر بر باد رفته
یکی از شاهان عجم ، پیر فرتوت و رنجور شده بود ، به طوری که دیگر امید به ادامه زندگی نداشت . در این هنگام سواری نزد او آمد و گفت : ((مژده باد به تو ای فلان قلعه را فتح کردیم و دشمنان را اسیر نمودیم و همه سپاه و جمعیت دشمن در زیر پرچم تو آمدند و فرمانبر فرمان تو شدند.))
شاه رنجور ، آهی سر کشید و گفت : ((این مژده برای من نیست ، بلکه برای دشمنان من یعنی وارثان مملکت است .))
بدین امید به سر شد ، دریغ عمر عزیز
که آنچه در دلم است از درم فراز آید
امید بسته ، برآمد ولی چه فایده زانک
امید نیست که عمر گذشته باز آید
کوس رحلت بکوفت دست اجل
ای دو چشم ! وداع سر بکنید
ای کف دست و ساعد و بازو
همه تودیع یکدیگر بکنید
بر من اوفتاده دشمن کام
آخر ای دوستان حذر بکنید
روزگارم بشد به نادانی
من نکردم شما حذر بکنید
@rigansalam
#حکایت_نهم
9. افسوس شاه از عمر بر باد رفته
یکی از شاهان عجم ، پیر فرتوت و رنجور شده بود ، به طوری که دیگر امید به ادامه زندگی نداشت . در این هنگام سواری نزد او آمد و گفت : ((مژده باد به تو ای فلان قلعه را فتح کردیم و دشمنان را اسیر نمودیم و همه سپاه و جمعیت دشمن در زیر پرچم تو آمدند و فرمانبر فرمان تو شدند.))
شاه رنجور ، آهی سر کشید و گفت : ((این مژده برای من نیست ، بلکه برای دشمنان من یعنی وارثان مملکت است .))
بدین امید به سر شد ، دریغ عمر عزیز
که آنچه در دلم است از درم فراز آید
امید بسته ، برآمد ولی چه فایده زانک
امید نیست که عمر گذشته باز آید
کوس رحلت بکوفت دست اجل
ای دو چشم ! وداع سر بکنید
ای کف دست و ساعد و بازو
همه تودیع یکدیگر بکنید
بر من اوفتاده دشمن کام
آخر ای دوستان حذر بکنید
روزگارم بشد به نادانی
من نکردم شما حذر بکنید
@rigansalam
#هرشب_یک_حکایت_ازگلستان_سعدی
10. نتیجه مهر و نامهری رهبر به ملت
در مسجد جمعه شهر دمشق ، در کنار مرقد مطهر حضرت یحیی پیغمبر علیه السلام به عبادت و راز و نیاز مشغول بودم ، ناگاه دیدم یکی از شاهان عرب که به ظلم و ستم شهرت داشت برای زیارت قبر یحیی علیه السلام به آنجا آمد و دست به دعا برداشت و حاجت خود را از خدا خواست .
درویش و غنی بنده این خاک و درند
آنان که غنی ترن محتاجترند
پس از دعا به من رو کرد و گفت : ((از آنجا که فیض همت درویشان (مستمندان ) عمومی است آنها رفتار درست و نیک دارند (تقاضا دارم ) عنایت و دعایی برای من کنند ، زیرا گزند دشمنی سرسخت ، ترسان هستم .))
به شاه گفتم : ((بر ملت ناتوان مهربانی کن ، تا از ناحیه دشمن توانا نامهربانی و گزند نبینی .))
به بازوان توانا و فتوت سر دست
خطا است پنجه مسکین ناتوان بشکست
نترسد آنکه بر افتادگان نبخشاید ؟
که گر ز پای در آید ، کسش نگیرد دست
هر آنکه تخم بدی کشت و چشم نیکی داشت
دماغ بیهده پخت و خیال باطل بست
زگوش پنبه برون آر و داد و خلق بده
و گر تو می ندهی داد ، روز دادی هست (60)
بنی آدم اعضای یکدیگرند
که در آفرینش ز یک گوهرند
چو عضوی به درد آورد روزگار
دگر عضوها را نماند قرار
تو کز محنت دیگران بی غمی
نشاید که نامت نهند آدمی
10. نتیجه مهر و نامهری رهبر به ملت
در مسجد جمعه شهر دمشق ، در کنار مرقد مطهر حضرت یحیی پیغمبر علیه السلام به عبادت و راز و نیاز مشغول بودم ، ناگاه دیدم یکی از شاهان عرب که به ظلم و ستم شهرت داشت برای زیارت قبر یحیی علیه السلام به آنجا آمد و دست به دعا برداشت و حاجت خود را از خدا خواست .
درویش و غنی بنده این خاک و درند
آنان که غنی ترن محتاجترند
پس از دعا به من رو کرد و گفت : ((از آنجا که فیض همت درویشان (مستمندان ) عمومی است آنها رفتار درست و نیک دارند (تقاضا دارم ) عنایت و دعایی برای من کنند ، زیرا گزند دشمنی سرسخت ، ترسان هستم .))
به شاه گفتم : ((بر ملت ناتوان مهربانی کن ، تا از ناحیه دشمن توانا نامهربانی و گزند نبینی .))
به بازوان توانا و فتوت سر دست
خطا است پنجه مسکین ناتوان بشکست
نترسد آنکه بر افتادگان نبخشاید ؟
که گر ز پای در آید ، کسش نگیرد دست
هر آنکه تخم بدی کشت و چشم نیکی داشت
دماغ بیهده پخت و خیال باطل بست
زگوش پنبه برون آر و داد و خلق بده
و گر تو می ندهی داد ، روز دادی هست (60)
بنی آدم اعضای یکدیگرند
که در آفرینش ز یک گوهرند
چو عضوی به درد آورد روزگار
دگر عضوها را نماند قرار
تو کز محنت دیگران بی غمی
نشاید که نامت نهند آدمی
#هرشب_یک_حکایت_ازگلستان_سعدی
#حکایت_یازدهم
11.برتر بودن مرگ ظالم بر زندگی او
(عصر حکومت عبدالملک بن مروان (75 - 95 ه ق )بود. او حجاج بن یوسف ثقفی را که خونخوارترین و بی رحمترین عنصر پلید بود ، استاندار عراق (کوفه و بصره ) کرد. حجاج بیست سال حکومت نمود و تا توانست ظلم کرد.) در این عصر ، روزی زاهد فقیری که دعایش به اجابت می رسید ، وارد بغداد گردید. (بغداد در آن عصر ، روستایی بیش نبود). حجاج او را طلبید و به او گفت : ((برای من دعای خیر کن .))
زاهد فقیر گفت : ((خدایا ! جان حجاج را بگیر. ))
حجاج : تو را به خدا چه دعایی است که برای من نمودی ؟ ))
زاهد فقیر : ((این دعا هم برای تو و هم برای تو و هم برای همه مسلمانان ، دعای خیر است . ))
ای زبردست زیر دست آزار
گرم تا کی بماند این بازار ؟
به چه کار آیدت جهانداری
مردنت به که مردم آزاری
@rigansalam
#حکایت_یازدهم
11.برتر بودن مرگ ظالم بر زندگی او
(عصر حکومت عبدالملک بن مروان (75 - 95 ه ق )بود. او حجاج بن یوسف ثقفی را که خونخوارترین و بی رحمترین عنصر پلید بود ، استاندار عراق (کوفه و بصره ) کرد. حجاج بیست سال حکومت نمود و تا توانست ظلم کرد.) در این عصر ، روزی زاهد فقیری که دعایش به اجابت می رسید ، وارد بغداد گردید. (بغداد در آن عصر ، روستایی بیش نبود). حجاج او را طلبید و به او گفت : ((برای من دعای خیر کن .))
زاهد فقیر گفت : ((خدایا ! جان حجاج را بگیر. ))
حجاج : تو را به خدا چه دعایی است که برای من نمودی ؟ ))
زاهد فقیر : ((این دعا هم برای تو و هم برای تو و هم برای همه مسلمانان ، دعای خیر است . ))
ای زبردست زیر دست آزار
گرم تا کی بماند این بازار ؟
به چه کار آیدت جهانداری
مردنت به که مردم آزاری
@rigansalam
#هرشب_یک_حکایت_ازگلستان_سعدی
حکایت 12. برتر بودن خواب ظالم از بیداریش
شاه بی انصافی از پارسایی پرسید : کدام عبادت ، بهترین عبادتها است ؟
پارسا گفت : خوابیدن هنگام ظهر برای تو بهترین عبادتهاست تا در آن هنگام به کسی آزار نرسانی .
ظالمی را خفته دیدم نیم روز
گفتم : این فتنه است خوابش برده به
و آنکه خوابش بهتر از بیداری است
آن چنان بد زندگانی ، مرده ، به
@rigansalam
حکایت 12. برتر بودن خواب ظالم از بیداریش
شاه بی انصافی از پارسایی پرسید : کدام عبادت ، بهترین عبادتها است ؟
پارسا گفت : خوابیدن هنگام ظهر برای تو بهترین عبادتهاست تا در آن هنگام به کسی آزار نرسانی .
ظالمی را خفته دیدم نیم روز
گفتم : این فتنه است خوابش برده به
و آنکه خوابش بهتر از بیداری است
آن چنان بد زندگانی ، مرده ، به
@rigansalam
#هرشب_یک_حکایت_ازگلستان_سعدی
13. اندازه نگهدار که اندازه نکوست
یکی از شاهان ، شبی را تا بامداد با خوشی و عیشی به سر آورد و در آخر آن شب گفت :
ما را به جهان خوشتر از این یکدم نست
کز نیک و بد اندیشه و از کس غم نیست
فقیری (صبور) که در بیرون کاخ شاه ، در هوای سرد خوابیده بود ، صدای شاه را شنید ، به شاه خطاب کرد :
ای آنکه به اقبال تو در عالم نیست
گیرم که غمت نیست ، غم ما هم نیست
شاه از سخن (و صبر) فقیر شاد گردید و کیسه ای با هزار دینار از دریچه کاخ به سوی فقیر نزدیک کرد و گفت : ((ای فقیر ! دامنت را بگشا.))
فقیر گفت : دامن ندارم زیرا لباس ندارم !
دل شاه به حال او بیشتر سوخت و یک دست لباس خوب به آن دینارها افزود و به آن فقیر داد.
آن فقیر در حفظ آن پول و کالا نکوشید ، بلکه در اندک زمانی همه آن را خرج کرد و پراکنده نمود. (و در مورد اموال ، اسراف و زیاده روی کرد.)
ماجرا را در آن وقت که شاه از آن فقیر بی خبر بود به شاه گزارش دادند. شاه ناراحت شد و چهره در هم کشید. در همین مورد است که هوشمندان آگاه گفته اند : ((از تندی و خشم شاهان بر حذر باش ، زیرا تلاش آنها در امور مهم کشور می گذرد و تحمل ازدحام عوام نکنند.))
حرامش بود نعمت پادشاه
که هنگام فرصت ندارد نگاه
مجال سخن تا نیابی ز پیش
به بیهوده گفتن مبر قدر خویش
شاه گفت : این گدای گستاخ و اسرافکار را که آن همه نعمت را در چند روز اندک تلف کرد از اینجا دور کنید ، زیرا خزانه بیت المال غذای تهیدستان است نه طعمه برادران شیطانها.
ابلهی کو روز روشن شمع کافوری نهد
زود بینی کش به شب روغن نباشد در چراغ
یکی از وزیران خیرخواه به شاه گفت : ((چنین مصلحت دانم که به چنین فقیران به اندازه کفاف (و اندک اندک ) داده شود ، تا آنها خرج کردن ، راه اسراف را نداشته باشند ، ولی برای صاحبان همت نیز مناسب نیست که با خشونت شدید و زننده با فقیر برخورد کنند ، به طوری که یکبار با لطف سرشار او را امیدوار سازند و سپس دل او را با تندی و خشونت رنجور و خسته نمایند.))
به روی خود در طماع باز نتوان کرد
چو باز شد ، به درشتی فراز نتوان کرد
کس نبیند که تشنگان حجاز
به سر آب شور گرد آیند
هر کجا چشمه ای بود شیرین
مردم و مرغ و مور گرد آیند
( به این ترتیب باید گفت : ((اندازه نگه دار که اندازه نکوست )) ولی در ماجرای فوق ، نه شاه در نفاق و در خشونت ، اندازه را رعایت کرد و نه فقیر در نگهداری اموال ، رعایت و انظباط را نمود و هر به خاطر دوری از اندازه ، مورد سرزنش هستند.)
@rigansalam
13. اندازه نگهدار که اندازه نکوست
یکی از شاهان ، شبی را تا بامداد با خوشی و عیشی به سر آورد و در آخر آن شب گفت :
ما را به جهان خوشتر از این یکدم نست
کز نیک و بد اندیشه و از کس غم نیست
فقیری (صبور) که در بیرون کاخ شاه ، در هوای سرد خوابیده بود ، صدای شاه را شنید ، به شاه خطاب کرد :
ای آنکه به اقبال تو در عالم نیست
گیرم که غمت نیست ، غم ما هم نیست
شاه از سخن (و صبر) فقیر شاد گردید و کیسه ای با هزار دینار از دریچه کاخ به سوی فقیر نزدیک کرد و گفت : ((ای فقیر ! دامنت را بگشا.))
فقیر گفت : دامن ندارم زیرا لباس ندارم !
دل شاه به حال او بیشتر سوخت و یک دست لباس خوب به آن دینارها افزود و به آن فقیر داد.
آن فقیر در حفظ آن پول و کالا نکوشید ، بلکه در اندک زمانی همه آن را خرج کرد و پراکنده نمود. (و در مورد اموال ، اسراف و زیاده روی کرد.)
ماجرا را در آن وقت که شاه از آن فقیر بی خبر بود به شاه گزارش دادند. شاه ناراحت شد و چهره در هم کشید. در همین مورد است که هوشمندان آگاه گفته اند : ((از تندی و خشم شاهان بر حذر باش ، زیرا تلاش آنها در امور مهم کشور می گذرد و تحمل ازدحام عوام نکنند.))
حرامش بود نعمت پادشاه
که هنگام فرصت ندارد نگاه
مجال سخن تا نیابی ز پیش
به بیهوده گفتن مبر قدر خویش
شاه گفت : این گدای گستاخ و اسرافکار را که آن همه نعمت را در چند روز اندک تلف کرد از اینجا دور کنید ، زیرا خزانه بیت المال غذای تهیدستان است نه طعمه برادران شیطانها.
ابلهی کو روز روشن شمع کافوری نهد
زود بینی کش به شب روغن نباشد در چراغ
یکی از وزیران خیرخواه به شاه گفت : ((چنین مصلحت دانم که به چنین فقیران به اندازه کفاف (و اندک اندک ) داده شود ، تا آنها خرج کردن ، راه اسراف را نداشته باشند ، ولی برای صاحبان همت نیز مناسب نیست که با خشونت شدید و زننده با فقیر برخورد کنند ، به طوری که یکبار با لطف سرشار او را امیدوار سازند و سپس دل او را با تندی و خشونت رنجور و خسته نمایند.))
به روی خود در طماع باز نتوان کرد
چو باز شد ، به درشتی فراز نتوان کرد
کس نبیند که تشنگان حجاز
به سر آب شور گرد آیند
هر کجا چشمه ای بود شیرین
مردم و مرغ و مور گرد آیند
( به این ترتیب باید گفت : ((اندازه نگه دار که اندازه نکوست )) ولی در ماجرای فوق ، نه شاه در نفاق و در خشونت ، اندازه را رعایت کرد و نه فقیر در نگهداری اموال ، رعایت و انظباط را نمود و هر به خاطر دوری از اندازه ، مورد سرزنش هستند.)
@rigansalam
#هرشب_یک_حکایت_ازگلستان_سعدی
14. نتیجه بی توجهی به سپاه
یکی از شاهان پیشین ، در نگهداری کشور سستی می کرد و بر سپاهیان سخت می گرفت و آنان را در تنگدستی رها می کرد تا اینکه دشمن قوی و ظغیانگری به آن کشور حمله کرد. شاه به دست و پا افتاد و سپاهیان خود را به جلوگیری از دشمن فرا خواند ، ولی آنها پشت کردند و از اطاعت فرمان شاه خارج شدند :
چو دارند گنج از سپاهی دریغ
دریغ آیدش دست بردن به تیغ
یکی از آن سپاهیان که نافرمانی از شاه نموده بود ، با من سابقه دوستی داشت . او را سرزنش کرده و گفتم : ((از فرومایگی و حق ناشناسی است که انسان به خاطر رنجش اندک ، هنگام حادثه ، از فرمان نعمت بخش خارج گردد و حقوق و محبت چند ساله شاه را نادیده بگیرد.))
او در جواب گفت : ((اگر از روی کرم و بزرگواری عذرم را بپذیری شایسته است ، حقیقت این است که : اسبم در این حادثه جو نداشت ، و زین نمدین آن را برای تاءمین زندگی به گرو داده بودم . شاهی که سپاه خود را از اموال و نعمتها دریغ دارد و در این راه بخل ورزد ، نمی توان راه جوانمردی با او پیش گرفت . ))
زر بده سپاهی را تا سر بنهد
و گرش زر ندهی ، سر بنهد در عالم
@rigansalam
14. نتیجه بی توجهی به سپاه
یکی از شاهان پیشین ، در نگهداری کشور سستی می کرد و بر سپاهیان سخت می گرفت و آنان را در تنگدستی رها می کرد تا اینکه دشمن قوی و ظغیانگری به آن کشور حمله کرد. شاه به دست و پا افتاد و سپاهیان خود را به جلوگیری از دشمن فرا خواند ، ولی آنها پشت کردند و از اطاعت فرمان شاه خارج شدند :
چو دارند گنج از سپاهی دریغ
دریغ آیدش دست بردن به تیغ
یکی از آن سپاهیان که نافرمانی از شاه نموده بود ، با من سابقه دوستی داشت . او را سرزنش کرده و گفتم : ((از فرومایگی و حق ناشناسی است که انسان به خاطر رنجش اندک ، هنگام حادثه ، از فرمان نعمت بخش خارج گردد و حقوق و محبت چند ساله شاه را نادیده بگیرد.))
او در جواب گفت : ((اگر از روی کرم و بزرگواری عذرم را بپذیری شایسته است ، حقیقت این است که : اسبم در این حادثه جو نداشت ، و زین نمدین آن را برای تاءمین زندگی به گرو داده بودم . شاهی که سپاه خود را از اموال و نعمتها دریغ دارد و در این راه بخل ورزد ، نمی توان راه جوانمردی با او پیش گرفت . ))
زر بده سپاهی را تا سر بنهد
و گرش زر ندهی ، سر بنهد در عالم
@rigansalam
#هرشب_یک_حکایت_ازگلستان_سعدی
15. وارسته شدن وزیر بر کنار شده
null
پادشاهی ، یکی از وزیران را از وزارت برکنار نمود. او از مقام و ریاست دور گردید و به مجلس ((پارسایان )) راه یافت و در کنار آنها به زندگی ادامه داد.برکت همنشینی با آنها به او روحیه عالی و آرامش خاطر بخشید. مدتی از این ماجرا گذشت ، راءی پادشاه درباره وزیر عوض شد و او را طلبید و به او احترام نمود. مقام دیوان عالی کشور را به او سپرد ، ولی او آن مقام را نپذیرفت و گفت : ((گوشه گیری در نزد خردمندان بهتر از نگرانی از سرانجام کار و مقام است .))
آنان که کنج عافیت بنشستند
دندان سگ و دهان مردم بستند
کاغذ بدریدند و قلم بشکستند
وز دست و زبان حرف گیران رستند
پادشاهی گفت : ((ما به انسان خردمند کاملی که لیاقت تدبیر و اداره کشور را داشته باشد نیاز داریم . ))
وزیر بر کنارشده گفت : ((ای شاه ! نشانه خردمند کامل آن است که هرگز خود را به این کارها (ی آلوده به ظلم شاه ) نیالاید.))
همای (66) بر همه مرغان از آن شرف دارد
که استخوان خورد و جانور نیازارد
t.me/rigansalam
15. وارسته شدن وزیر بر کنار شده
null
پادشاهی ، یکی از وزیران را از وزارت برکنار نمود. او از مقام و ریاست دور گردید و به مجلس ((پارسایان )) راه یافت و در کنار آنها به زندگی ادامه داد.برکت همنشینی با آنها به او روحیه عالی و آرامش خاطر بخشید. مدتی از این ماجرا گذشت ، راءی پادشاه درباره وزیر عوض شد و او را طلبید و به او احترام نمود. مقام دیوان عالی کشور را به او سپرد ، ولی او آن مقام را نپذیرفت و گفت : ((گوشه گیری در نزد خردمندان بهتر از نگرانی از سرانجام کار و مقام است .))
آنان که کنج عافیت بنشستند
دندان سگ و دهان مردم بستند
کاغذ بدریدند و قلم بشکستند
وز دست و زبان حرف گیران رستند
پادشاهی گفت : ((ما به انسان خردمند کاملی که لیاقت تدبیر و اداره کشور را داشته باشد نیاز داریم . ))
وزیر بر کنارشده گفت : ((ای شاه ! نشانه خردمند کامل آن است که هرگز خود را به این کارها (ی آلوده به ظلم شاه ) نیالاید.))
همای (66) بر همه مرغان از آن شرف دارد
که استخوان خورد و جانور نیازارد
t.me/rigansalam
#هرشب_یک_حکایت_ازگلستان_سعدی
15. وارسته شدن وزیر بر کنار شده
پادشاهی ، یکی از وزیران را از وزارت برکنار نمود. او از مقام و ریاست دور گردید و به مجلس ((پارسایان )) راه یافت و در کنار آنها به زندگی ادامه داد.برکت همنشینی با آنها به او روحیه عالی و آرامش خاطر بخشید. مدتی از این ماجرا گذشت ، راءی پادشاه درباره وزیر عوض شد و او را طلبید و به او احترام نمود. مقام دیوان عالی کشور را به او سپرد ، ولی او آن مقام را نپذیرفت و گفت : ((گوشه گیری در نزد خردمندان بهتر از نگرانی از سرانجام کار و مقام است .))
آنان که کنج عافیت بنشستند
دندان سگ و دهان مردم بستند
کاغذ بدریدند و قلم بشکستند
وز دست و زبان حرف گیران رستند
پادشاهی گفت : ((ما به انسان خردمند کاملی که لیاقت تدبیر و اداره کشور را داشته باشد نیاز داریم . ))
وزیر بر کنارشده گفت : ((ای شاه ! نشانه خردمند کامل آن است که هرگز خود را به این کارها (ی آلوده به ظلم شاه ) نیالاید.))
همای بر همه مرغان از آن شرف دارد
که استخوان خورد و جانور نیازارد
15. وارسته شدن وزیر بر کنار شده
پادشاهی ، یکی از وزیران را از وزارت برکنار نمود. او از مقام و ریاست دور گردید و به مجلس ((پارسایان )) راه یافت و در کنار آنها به زندگی ادامه داد.برکت همنشینی با آنها به او روحیه عالی و آرامش خاطر بخشید. مدتی از این ماجرا گذشت ، راءی پادشاه درباره وزیر عوض شد و او را طلبید و به او احترام نمود. مقام دیوان عالی کشور را به او سپرد ، ولی او آن مقام را نپذیرفت و گفت : ((گوشه گیری در نزد خردمندان بهتر از نگرانی از سرانجام کار و مقام است .))
آنان که کنج عافیت بنشستند
دندان سگ و دهان مردم بستند
کاغذ بدریدند و قلم بشکستند
وز دست و زبان حرف گیران رستند
پادشاهی گفت : ((ما به انسان خردمند کاملی که لیاقت تدبیر و اداره کشور را داشته باشد نیاز داریم . ))
وزیر بر کنارشده گفت : ((ای شاه ! نشانه خردمند کامل آن است که هرگز خود را به این کارها (ی آلوده به ظلم شاه ) نیالاید.))
همای بر همه مرغان از آن شرف دارد
که استخوان خورد و جانور نیازارد