📕#ماموریت_جاسوسان_مخفی
✍#فیل_هایریخ
ماموریت جاسوسان مخفی کتاب خاطرات و سرگذشتهای جاسوسانی است که قصد انجام مأموریت های بسیار خطیری را داشتهاند، در این مجموعه ذکر شده که چگونه میخواستند هیتلر را بوسیله بمب ساعتی بقتل برسانند و یا نیکسون معاون ریاست جمهور آمریکا را سنگسار نمایند.
همچنین یکی از جاسوسان مأموریت خود را برای بقتل رساندن استالین بوضوح شرح میدهد.
در قسمتی از این کتاب، چگونگی نقشه سوءقصد علیه خروشچف و آیزنهاور و چرچیل کاملاً شرح داده شده و همچنین چگونگی بقتل رساندن ژنرال پانچوویلا و ویلیام مک کنیلی نیز ذکر گردیده است...
♦️@seemorghbook
✍#فیل_هایریخ
ماموریت جاسوسان مخفی کتاب خاطرات و سرگذشتهای جاسوسانی است که قصد انجام مأموریت های بسیار خطیری را داشتهاند، در این مجموعه ذکر شده که چگونه میخواستند هیتلر را بوسیله بمب ساعتی بقتل برسانند و یا نیکسون معاون ریاست جمهور آمریکا را سنگسار نمایند.
همچنین یکی از جاسوسان مأموریت خود را برای بقتل رساندن استالین بوضوح شرح میدهد.
در قسمتی از این کتاب، چگونگی نقشه سوءقصد علیه خروشچف و آیزنهاور و چرچیل کاملاً شرح داده شده و همچنین چگونگی بقتل رساندن ژنرال پانچوویلا و ویلیام مک کنیلی نیز ذکر گردیده است...
♦️@seemorghbook
👍12
ما به سه طريق مىآموزيم:
اول «انديشه» كه اصيلترين است.
دوم «تقليد» كه آسانترين است.
سوم «تجربه» كه تلخترين است.
#كنفوسيوس
♦️@seemorghbook
ما به سه طريق مىآموزيم:
اول «انديشه» كه اصيلترين است.
دوم «تقليد» كه آسانترين است.
سوم «تجربه» كه تلخترين است.
#كنفوسيوس
♦️@seemorghbook
👍34
⚜⚜⚜⚜⚜⚜⚜⚜⚜⚜
فاجعهی واقعی، سیل نیست. فاجعهی واقعی اینست که تا دو هفته پیش، اسم گُمیشان و معمولان را نشنیده بودیم. همانطور که تا دو سال پیش، اسم ثَلاث باباجانی را...
فاجعه اینست که در فیلمهای گرفتهشده با گوشیهای لرزان از سیل خوزستان، خیلیهایمان برای اولین بار میبینیم هموطنانی داریم که به زبان عربی حرف میزنند. فاجعه اینجاست که نمیفهمیم پیرمردی که تا کمر توی آب است و بغض حرفهایش را تکهتکه کرده دارد سعی میکند با تنها زبانی که بلد است از کدام غمش با ما حرف بزند. فاجعه اینجاست که نگذاشتهاند بدانیم ما برادری داریم که لُری حرف میزند، همشیری که کُردی آواز میخواند، مادری داریم که یکپارچه خوزستان است، و در تمام این سالها خواهر زیبایی داشتهایم که اسمش گمیشان بوده...
ما برادرهای جدا افتادهی فیلمِ مادرِ علی حاتمی هستیم. و چقدر حیف که فقط وقتی دور هم جمع میشویم که مادر دارد میمیرد، از بس که جان ندارد...
♦️@seemorghbook
فاجعهی واقعی، سیل نیست. فاجعهی واقعی اینست که تا دو هفته پیش، اسم گُمیشان و معمولان را نشنیده بودیم. همانطور که تا دو سال پیش، اسم ثَلاث باباجانی را...
فاجعه اینست که در فیلمهای گرفتهشده با گوشیهای لرزان از سیل خوزستان، خیلیهایمان برای اولین بار میبینیم هموطنانی داریم که به زبان عربی حرف میزنند. فاجعه اینجاست که نمیفهمیم پیرمردی که تا کمر توی آب است و بغض حرفهایش را تکهتکه کرده دارد سعی میکند با تنها زبانی که بلد است از کدام غمش با ما حرف بزند. فاجعه اینجاست که نگذاشتهاند بدانیم ما برادری داریم که لُری حرف میزند، همشیری که کُردی آواز میخواند، مادری داریم که یکپارچه خوزستان است، و در تمام این سالها خواهر زیبایی داشتهایم که اسمش گمیشان بوده...
ما برادرهای جدا افتادهی فیلمِ مادرِ علی حاتمی هستیم. و چقدر حیف که فقط وقتی دور هم جمع میشویم که مادر دارد میمیرد، از بس که جان ندارد...
♦️@seemorghbook
👍40😢6
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
الهی، صبح امروزت زغم دور
دلت ازحسرت هر بیش و کم دور
خدا یارت، نگهدارت، به هرجا
از اقبالت، دو چشم پر زِ نَم دور
نصیبت حال خوش، شادی و لبخند
لبت از ناله های دم به دم دور
♦️@seemorghbook
دلت ازحسرت هر بیش و کم دور
خدا یارت، نگهدارت، به هرجا
از اقبالت، دو چشم پر زِ نَم دور
نصیبت حال خوش، شادی و لبخند
لبت از ناله های دم به دم دور
♦️@seemorghbook
👍10👏2❤1
📕#سه_رویداد_و_سه_دولتمرد
✍#هوشنگ_نهاوندی
سه رویداد و سه دولتمرد، چنان که در عنوان کتاب هم آمده، تاملی است در باره یک دهه تاریخ معاصر ایران که پس از گذشت بیش از نیم قرن، نه تنها از دیدگاه تاریخی و تاریخ، بلکه از نظر سیاسی مورد بحث و حتی مجادله ی بسیاری از صاحب نظران است.
سه حادثه ی عمده ی تاریخ معاصر ایران: کوشش شوری ها برای تجزیه آذربایجان و قسمتی از کردستان و پایان بحران به همت همه ی مردم ایران، به ویژه قوام السلطنه، نهضت ملی کردن نفت که دکتر مصدق پرچم دار آن بود و سرانجام پایان حکومت مصدق و حوادث بیست و پنجم تا بیست و هشتم مرداد و نقش سپهبد زاهدی در آنها و زندگی و دوران حکومت او، همواره به طور مستقیم یا غیر مستقیم در همه ی بحث های مربوط به مسایل امروزی ایران پدیدار می شوند. در هر سه مورد، ایران دستخوش تحریکات یا مداخلات قدرت های بزرگ جهانی بود. در هر سه مورد، به خصوص پیرامون دوحادثه ی اخیر، هنوز اختلاف نظرها و گفتگوها آمیخته با عصبیت و موضع گیری های سیاسی و مرامی است.
هدف اصلی این کتاب، برسی دقیق و کاملا مستند پیرامون این سه حادثه است و تامل و تحقیق در باره ی زندگی نامه ی سیاسی بازیگران اصلی آنها، قوام السلطنه، دکتر مصدق و سپهبد زاهدی، و یادآوری از سیاستمداران و نظامیان دیگری که در این دوران نقش و سهمی داشتند. به ویژه آنانی که خادمان صدیق وطن خود بودند و همه باید بکوشیم که نام آنها به دست فراموشی سپرده نشود.
♦️@seemorghbook
✍#هوشنگ_نهاوندی
سه رویداد و سه دولتمرد، چنان که در عنوان کتاب هم آمده، تاملی است در باره یک دهه تاریخ معاصر ایران که پس از گذشت بیش از نیم قرن، نه تنها از دیدگاه تاریخی و تاریخ، بلکه از نظر سیاسی مورد بحث و حتی مجادله ی بسیاری از صاحب نظران است.
سه حادثه ی عمده ی تاریخ معاصر ایران: کوشش شوری ها برای تجزیه آذربایجان و قسمتی از کردستان و پایان بحران به همت همه ی مردم ایران، به ویژه قوام السلطنه، نهضت ملی کردن نفت که دکتر مصدق پرچم دار آن بود و سرانجام پایان حکومت مصدق و حوادث بیست و پنجم تا بیست و هشتم مرداد و نقش سپهبد زاهدی در آنها و زندگی و دوران حکومت او، همواره به طور مستقیم یا غیر مستقیم در همه ی بحث های مربوط به مسایل امروزی ایران پدیدار می شوند. در هر سه مورد، ایران دستخوش تحریکات یا مداخلات قدرت های بزرگ جهانی بود. در هر سه مورد، به خصوص پیرامون دوحادثه ی اخیر، هنوز اختلاف نظرها و گفتگوها آمیخته با عصبیت و موضع گیری های سیاسی و مرامی است.
هدف اصلی این کتاب، برسی دقیق و کاملا مستند پیرامون این سه حادثه است و تامل و تحقیق در باره ی زندگی نامه ی سیاسی بازیگران اصلی آنها، قوام السلطنه، دکتر مصدق و سپهبد زاهدی، و یادآوری از سیاستمداران و نظامیان دیگری که در این دوران نقش و سهمی داشتند. به ویژه آنانی که خادمان صدیق وطن خود بودند و همه باید بکوشیم که نام آنها به دست فراموشی سپرده نشود.
♦️@seemorghbook
👍12👎1
🌀🌀🌀🌀🌀🌀🌀🌀🌀🌀
هملت: انسان میتواند بهوسیلهی کرمی که پادشاهی را خورده ماهی بگیرد، و از آن ماهی که کرم را خورده، خودش بخورد.
شاه: معنی این سخنان چیست؟
هملت: هیچ، جز اینکه چطور یک شاه ممکن است از رودهی یک گدا بگذرد.
#ویلیام_شکسپیر (نمایشنامه هملت)
♦️@seemorghbook
هملت: انسان میتواند بهوسیلهی کرمی که پادشاهی را خورده ماهی بگیرد، و از آن ماهی که کرم را خورده، خودش بخورد.
شاه: معنی این سخنان چیست؟
هملت: هیچ، جز اینکه چطور یک شاه ممکن است از رودهی یک گدا بگذرد.
#ویلیام_شکسپیر (نمایشنامه هملت)
♦️@seemorghbook
👍18👏2
🔹🔹🔹🔹🔹🔹🔹🔹🔹🔹🔹
مردی بازاری خلافی کرد و حاکم او را به زندان انداخت. زنش پیش یکی از یارانش رفت و گفت چه نشسته ای که دوستت پنج سال به محبس افتادندی! برخیز و مرامی به خرج بده همی!
مرد هم خراب مرام شد و یکشب از دیوار قلعه بالا رفت و از لای نگهبانان گذشت و خودش را به سلول رفیق رساند. مرد زندانی خوشحال شد و گفت ایول داداش!دمت گرم. زود باش زنجیرها را باز کن که الان نگهبان ها می رسند.
ولی دوستش گفت: میدانی چه خطرها کرده ام؟از دیوار قلعه بالا آمدم، از لای نگهبان ها گذشتم، برای نجات تو خودم را به خطر انداختم.
بعد زنجیرها را باز کرد. به طرف در که رفتند مرد گفت: میدونی چه خطری کرده ام؟ از دیوار قلعه بالا آمدم، از لای نگهبان ها گذشتم، برای نجات تو خودم را به خطر انداختم.
رفتند پای دیوار قلعه که با طناب خودشان را بالا بکشند. مرد گفت: میدونی چه خطری کرده ام؟ از دیوار قلعه بالا آمدم، از لای نگهبان ها گذشتم، برای نجات تو خودم را به خطر انداختم.
با دردسر خودشان را بالا کشیدند. همین که خواستند از دیوار به پایین بپرند. مرد گفت: میدونی چه خطری کرده ام؟ از دیوار قلعه بالا آمدم، از لای نگهبان ها گذشتم، برای نجات تو خودم را به خطر انداختم.
مرد زندانی فریاد زد: نگهبان ها! نگهبان ها! بیایید این مرد می خواهد من را فراری بدهد!
تا نگهبان ها آمدند مرد فرار کرده بود. از زندانی پرسیدند چرا سر و صدا کردی و با او فرار نکردی؟
مرد گفت: پنج سال در حبس شما باشم بهتر است که یک عمر زندانی منت او باشم!
در زندگی از گرسنگی بمیرید، فقر را تحمل کنید، تن به دشواری بدهید اما زیر بار منت هیچکس نروید. هیچکس. هیچکس.
بار حمالان به دوش خود کشيدن سخت نيست زير بار منت نامرد رفتن ، مشکل است
♦️@seemorghbook
مردی بازاری خلافی کرد و حاکم او را به زندان انداخت. زنش پیش یکی از یارانش رفت و گفت چه نشسته ای که دوستت پنج سال به محبس افتادندی! برخیز و مرامی به خرج بده همی!
مرد هم خراب مرام شد و یکشب از دیوار قلعه بالا رفت و از لای نگهبانان گذشت و خودش را به سلول رفیق رساند. مرد زندانی خوشحال شد و گفت ایول داداش!دمت گرم. زود باش زنجیرها را باز کن که الان نگهبان ها می رسند.
ولی دوستش گفت: میدانی چه خطرها کرده ام؟از دیوار قلعه بالا آمدم، از لای نگهبان ها گذشتم، برای نجات تو خودم را به خطر انداختم.
بعد زنجیرها را باز کرد. به طرف در که رفتند مرد گفت: میدونی چه خطری کرده ام؟ از دیوار قلعه بالا آمدم، از لای نگهبان ها گذشتم، برای نجات تو خودم را به خطر انداختم.
رفتند پای دیوار قلعه که با طناب خودشان را بالا بکشند. مرد گفت: میدونی چه خطری کرده ام؟ از دیوار قلعه بالا آمدم، از لای نگهبان ها گذشتم، برای نجات تو خودم را به خطر انداختم.
با دردسر خودشان را بالا کشیدند. همین که خواستند از دیوار به پایین بپرند. مرد گفت: میدونی چه خطری کرده ام؟ از دیوار قلعه بالا آمدم، از لای نگهبان ها گذشتم، برای نجات تو خودم را به خطر انداختم.
مرد زندانی فریاد زد: نگهبان ها! نگهبان ها! بیایید این مرد می خواهد من را فراری بدهد!
تا نگهبان ها آمدند مرد فرار کرده بود. از زندانی پرسیدند چرا سر و صدا کردی و با او فرار نکردی؟
مرد گفت: پنج سال در حبس شما باشم بهتر است که یک عمر زندانی منت او باشم!
در زندگی از گرسنگی بمیرید، فقر را تحمل کنید، تن به دشواری بدهید اما زیر بار منت هیچکس نروید. هیچکس. هیچکس.
بار حمالان به دوش خود کشيدن سخت نيست زير بار منت نامرد رفتن ، مشکل است
♦️@seemorghbook
👍55❤3😁2👏1
ای بهار
این همه
سرگشتگیت ازکجاست؟!
میخندی وبیقراری
میخندی وسربه سنگ میکوبی.
ای بهار
نگوکه ازبغض پاییزان
آمده ای تاخرخره ی
روزگارمان رابگیری.
ای بهار
دستانت بوی انتظاردارد
وتنت لبریزهوس
وهنوزباورنداری که سهم ما
ازاین همه رنگی که
برگوشه، گوشه
دامن توست
تنهاییست،تنهاییست...
#صبا_پورنگار
♦️@seemorghbook
این همه
سرگشتگیت ازکجاست؟!
میخندی وبیقراری
میخندی وسربه سنگ میکوبی.
ای بهار
نگوکه ازبغض پاییزان
آمده ای تاخرخره ی
روزگارمان رابگیری.
ای بهار
دستانت بوی انتظاردارد
وتنت لبریزهوس
وهنوزباورنداری که سهم ما
ازاین همه رنگی که
برگوشه، گوشه
دامن توست
تنهاییست،تنهاییست...
#صبا_پورنگار
♦️@seemorghbook
❤12👍1👏1
〰〰〰〰〰〰〰〰〰〰
آنقدر چیزها هستند که متوجه شان نمی شویم؛ یعنی ، متوجه شان می شویم اما نادیده می گیریمشان و بی تفاوت از کنارشان می گذریم ، چون می دانیم که متاثر شدن بی فایده است .
چاره ایی نداریم جز اینکه به فجایع عالم عادت کنیم ، چون یکی و دوتا نیستند؛ فربه کردن زورکی غازها ، قطع بیرحمانه اعضای بدن ، ضرب و شتم بی محاکمه و غیر قانونی ، سقط جنین ، خودکشی ، آزار کودکان ، خانه های مرگ ، کشتار گروگانها ، سرکوب ...
همه اینها را در سینما و تلویزیون می بینیم و عین خیالمان نیست این شقاوت ها ناگزیر ، روزی پایان خواهند گرفت ، فقط باید صبر داشت تا زمانش برسد ...
#سیمون_دوبووار
♦️@seemorghbook
آنقدر چیزها هستند که متوجه شان نمی شویم؛ یعنی ، متوجه شان می شویم اما نادیده می گیریمشان و بی تفاوت از کنارشان می گذریم ، چون می دانیم که متاثر شدن بی فایده است .
چاره ایی نداریم جز اینکه به فجایع عالم عادت کنیم ، چون یکی و دوتا نیستند؛ فربه کردن زورکی غازها ، قطع بیرحمانه اعضای بدن ، ضرب و شتم بی محاکمه و غیر قانونی ، سقط جنین ، خودکشی ، آزار کودکان ، خانه های مرگ ، کشتار گروگانها ، سرکوب ...
همه اینها را در سینما و تلویزیون می بینیم و عین خیالمان نیست این شقاوت ها ناگزیر ، روزی پایان خواهند گرفت ، فقط باید صبر داشت تا زمانش برسد ...
#سیمون_دوبووار
♦️@seemorghbook
👍9
☕️ قطعهای از کتاب
یک جامعه دیکتاتور زده که موفق به جاودانه شدن گشته، احتمالاً سیستمی از اندیشه های اسکیزوفرنیک بنا نهاده که در آن عقل سلیم در زندگی روزمره و در برخی از علوم نظری به خوبی حفظ می شود اما می تواند توسط سیاستمداران، تاریخ شناسان و جامعه شناسان نادیده گرفته شود. در این جامعه مردم بیشماری وجود دارند که جعل متون علمی را شرم آور می دانند اما همین مردم چشمان خود را در برابر جعل یک حقیقت تاریخی می بندند.
📕#ادبیات_در_جامعه_دیکتاتوری
✍#جورج_اورول
♦️@seemorghbook
یک جامعه دیکتاتور زده که موفق به جاودانه شدن گشته، احتمالاً سیستمی از اندیشه های اسکیزوفرنیک بنا نهاده که در آن عقل سلیم در زندگی روزمره و در برخی از علوم نظری به خوبی حفظ می شود اما می تواند توسط سیاستمداران، تاریخ شناسان و جامعه شناسان نادیده گرفته شود. در این جامعه مردم بیشماری وجود دارند که جعل متون علمی را شرم آور می دانند اما همین مردم چشمان خود را در برابر جعل یک حقیقت تاریخی می بندند.
📕#ادبیات_در_جامعه_دیکتاتوری
✍#جورج_اورول
♦️@seemorghbook
👍16❤1
سرمایه دار چون هر برده دار دیگری میخواهد کارگرش تو سری خور،نوکرصفت،اندوهگین،به لحاظ اخلاقی موجودی آستان بوس و شکر گذار ،و از نظر مذهبی زحمت کشی متواضع و فروتن باشد.
#کارل_مارکس
♦️@seemorghbook
#کارل_مارکس
♦️@seemorghbook
👍27👎3
📕#دیوان_کامل_منصور_حلاج
✍#منصور_حلاج
حسین بن منصور حلاج از مهم ترین صوفیان عصر خود بود در حالت سکر عرفانی، به گفتن «انا الحق» پرداخت و متشرعین او را به جرم «کفرگویی» ابتدا به قرمطی بودن متهم و بعد از هشت سال اعدام نمودند. او را سنگسار کردند، جان نسپرد، و به گفتن اذکار مشغول بود. مثله کردنابوالمغیث عبدالله بن احمد بن ابی طاهر مشهور به حسین بن منصور حلاج (زادهٔ ۲۴۴ هجری) از عارفان ایران در سدهٔ سوم و دهه اول قرن چهارم هجریاست.
اهل هند او را ابوالمغیث نوشتندی , اهل چین ابوالمعین , اهل خراسان ابوالمهر , اهل فارس ابوعبدالله الزاهد و اهل خوزستان حلاج الاسرار و در بغداد مصطلم و در بصره مخبر (خواندند)
برای لقب وی (حلاج) سه توجیه آوردهاند. اول آنکه پدرش پیشه حلاجی داشته و دوم آنکه نیکو سخن میگفته و اسرار را حلاجی مینموده و سوم معجزهای در همین زمینه از خود نشان داده. (یک بار به انباری پنبه بر گذشت اشارتی کرد در حال دانه از پنبه بیرون آمد و خلق متحیر گشتند
کسترش به رود سپردند تا رود آرام شد.از او کرامات بسیار نقل شده است.او از مردم قریه تور واقع در شمال شرق بیضای فارس بود. اساتید وی عبارت بودند از سهل بن عبدالله تستری، عمرو بن عثمان مکی و جنید بغدادی.
زندگانی بی رخ دلبر نمیباید مرا دوست میباید کسی دیگر نمیباید مرا
چون برفت از پیش من آن ماه تابان بعد از این تابش ماه و شعاع خور نمیباید مرا
خلق میخواهند حور و روضه رضوان ولی جز وصال آن پری پیکر نمیباید مرا
گر به بینم قد او هرگز بطوبی ننگرم ور بیابم لعل او کوثر نمیباید مرا
چون معطر شد مشامم از نسیم موی او بوی مشک و نکهت عنبر نمیباید مرا
چون منور گشت رویم از فروغ روی او پرتو مهر و مه انور نمیباید مرا
یارب آن دولت دهد دستم که گوید آنصنم جز حسین خسته ابتر نمیباید مرا
♦️@seemorghbook
✍#منصور_حلاج
حسین بن منصور حلاج از مهم ترین صوفیان عصر خود بود در حالت سکر عرفانی، به گفتن «انا الحق» پرداخت و متشرعین او را به جرم «کفرگویی» ابتدا به قرمطی بودن متهم و بعد از هشت سال اعدام نمودند. او را سنگسار کردند، جان نسپرد، و به گفتن اذکار مشغول بود. مثله کردنابوالمغیث عبدالله بن احمد بن ابی طاهر مشهور به حسین بن منصور حلاج (زادهٔ ۲۴۴ هجری) از عارفان ایران در سدهٔ سوم و دهه اول قرن چهارم هجریاست.
اهل هند او را ابوالمغیث نوشتندی , اهل چین ابوالمعین , اهل خراسان ابوالمهر , اهل فارس ابوعبدالله الزاهد و اهل خوزستان حلاج الاسرار و در بغداد مصطلم و در بصره مخبر (خواندند)
برای لقب وی (حلاج) سه توجیه آوردهاند. اول آنکه پدرش پیشه حلاجی داشته و دوم آنکه نیکو سخن میگفته و اسرار را حلاجی مینموده و سوم معجزهای در همین زمینه از خود نشان داده. (یک بار به انباری پنبه بر گذشت اشارتی کرد در حال دانه از پنبه بیرون آمد و خلق متحیر گشتند
کسترش به رود سپردند تا رود آرام شد.از او کرامات بسیار نقل شده است.او از مردم قریه تور واقع در شمال شرق بیضای فارس بود. اساتید وی عبارت بودند از سهل بن عبدالله تستری، عمرو بن عثمان مکی و جنید بغدادی.
زندگانی بی رخ دلبر نمیباید مرا دوست میباید کسی دیگر نمیباید مرا
چون برفت از پیش من آن ماه تابان بعد از این تابش ماه و شعاع خور نمیباید مرا
خلق میخواهند حور و روضه رضوان ولی جز وصال آن پری پیکر نمیباید مرا
گر به بینم قد او هرگز بطوبی ننگرم ور بیابم لعل او کوثر نمیباید مرا
چون معطر شد مشامم از نسیم موی او بوی مشک و نکهت عنبر نمیباید مرا
چون منور گشت رویم از فروغ روی او پرتو مهر و مه انور نمیباید مرا
یارب آن دولت دهد دستم که گوید آنصنم جز حسین خسته ابتر نمیباید مرا
♦️@seemorghbook
👍24❤1
مذهب بـاید از انسان موجودی صبور ، آزاد ، مهربان و دلیر بسازد و اگر مذهبی نتوانست این کار را انجام دهد جز حقّه بازی نیست !!
#آلبرت_اینیشتین
♦️@seemorghbook
#آلبرت_اینیشتین
♦️@seemorghbook
👍42🥰2❤1👏1🤩1
♦️♦️♦️♦️♦️♦️♦️♦️♦️♦️♦️
📖#حکایت
روزی هارون الرشید بهلول را خواست و او را به سمت نماینده ی تام الاختیار خود به بازار بغداد فرستاد و به او گفت:
اگر دیدی کسی به دیگری ظلم و تعدی میکند و یا کاسبی در امر خرید و فروش اجحاف میکند همان جا عدالت را اجرا کن و خطا کار را به کیفر برسان.
بهلول ناچار قبول کرد و یک دست لباس مخصوص مُحتسبان پوشید و به بازار رفت. اول پیرمرد هیزم فروشی دید که هیزمهایش را برای فروش جلویش گذاشته که ناگهان جوانی سر رسید و یک تکه از هیزمها را قاپید و بسرعت دور شد. بهلول خواست داد بزند که بگیریدش که جوان با سر به زمین افتاد و تراشه ای از چوب به بدنش فرو رفت و خون بیرون جهید. بهلول با خود گفت: حقت بود.
راه افتاد که برود، بقالی دید که ماست وزن میکند و با نوک انگشت کفه ترازو را فشار میدهد تا ماست کمتری بفروشد.
بهلول خواست بگوید چه میکنی؟ که ناگهان الاغی سررسید و سر به تغار ماست بقال کرد و بقال خواست الاغ را دور کند تنه الاغ تغار ماست را برگرداند و ماست بریخت و تغار شکست.
بهلول جلوتر رفت و دکان پارچه فروشی را نگاه کرد که مرد بزاز مشغول زرع کردن پارچه بود و حین زرع کردن با انگشت نیم گز را فشار میدهد و با این کار مقداری از پارچه را به نفع خود نگه میدارد.
جلو رفت تا مچ بزاز را بگیرد و مجازاتش کند ولی با کمال تعجب دید موشی پرید داخل دخل بزاز و یک سکه به دهان گرفت بدون اینکه پارچه فروش متوجه شود به ته دکان رفت.
بهلول دیگر جلوتر نرفت و از همان دم برگشت و پیش هارون رفت و گفت:
محتسب در بازار است و هیچ احتیاجی به من و دیگری نیست...
♦️@seemorghbook
📖#حکایت
روزی هارون الرشید بهلول را خواست و او را به سمت نماینده ی تام الاختیار خود به بازار بغداد فرستاد و به او گفت:
اگر دیدی کسی به دیگری ظلم و تعدی میکند و یا کاسبی در امر خرید و فروش اجحاف میکند همان جا عدالت را اجرا کن و خطا کار را به کیفر برسان.
بهلول ناچار قبول کرد و یک دست لباس مخصوص مُحتسبان پوشید و به بازار رفت. اول پیرمرد هیزم فروشی دید که هیزمهایش را برای فروش جلویش گذاشته که ناگهان جوانی سر رسید و یک تکه از هیزمها را قاپید و بسرعت دور شد. بهلول خواست داد بزند که بگیریدش که جوان با سر به زمین افتاد و تراشه ای از چوب به بدنش فرو رفت و خون بیرون جهید. بهلول با خود گفت: حقت بود.
راه افتاد که برود، بقالی دید که ماست وزن میکند و با نوک انگشت کفه ترازو را فشار میدهد تا ماست کمتری بفروشد.
بهلول خواست بگوید چه میکنی؟ که ناگهان الاغی سررسید و سر به تغار ماست بقال کرد و بقال خواست الاغ را دور کند تنه الاغ تغار ماست را برگرداند و ماست بریخت و تغار شکست.
بهلول جلوتر رفت و دکان پارچه فروشی را نگاه کرد که مرد بزاز مشغول زرع کردن پارچه بود و حین زرع کردن با انگشت نیم گز را فشار میدهد و با این کار مقداری از پارچه را به نفع خود نگه میدارد.
جلو رفت تا مچ بزاز را بگیرد و مجازاتش کند ولی با کمال تعجب دید موشی پرید داخل دخل بزاز و یک سکه به دهان گرفت بدون اینکه پارچه فروش متوجه شود به ته دکان رفت.
بهلول دیگر جلوتر نرفت و از همان دم برگشت و پیش هارون رفت و گفت:
محتسب در بازار است و هیچ احتیاجی به من و دیگری نیست...
♦️@seemorghbook
👍33👎4