〰〰〰〰〰〰〰〰〰〰〰
برای ماندن در یک مکان
آدم باید دلایلش را هم داشته باشد،
یعنی دوستانی
و مهر و محبت آنها را.
وگرنه، محرکی برای ماندن در یک جا
و نماندن در جای دیگر،
وجود نخواهد داشت.
#آلبر_کامو
♦️@seemorghbook
برای ماندن در یک مکان
آدم باید دلایلش را هم داشته باشد،
یعنی دوستانی
و مهر و محبت آنها را.
وگرنه، محرکی برای ماندن در یک جا
و نماندن در جای دیگر،
وجود نخواهد داشت.
#آلبر_کامو
♦️@seemorghbook
👍12❤1
〰〰〰〰〰〰〰〰〰〰
امروز مجبور شدم به سربازی شلیک کنم ... که وقتی روی زمین افتاد اسم زنش را صدا میکرد.
ماریا ... ماریا ... و بعد جلو چشمان من مُرد. به گردنش آویزی بود که عکس عروسی خودش و دخترک کمسنی در آن بود. حدس زدم ماریاست. از خودم بدم آمد.
من معمولا پای افراد را نشانه میگیرم. سعی میکنم آنها را نکشم. فقط زخمی کنم تا دنبال ما نیایند. اما وقتی پای این سرباز را نشانه گرفته بودم، ناگهان خم شد و گلوله به سینهاش خورد. حالا ماریای کوچکش چهقدر باید منتظر او بماند. چه قدر باید شال و پیراهن گرم ببافد که یک روز مردش از جنگ برگردد. ماریا حتی نمیداند که مردش زیر باران برای آخرین بار فقط اسم او را صدا زد.
جنگ بدترین فکر بشر است ... از بچگی فکر میکردم مگر آدمها مجبورند با هم بجنگند و حالا میبینم بله. گاهی مجبورند ... چون آنها که دستور جنگ را میدهند زیر باران نیستند.
میان گلولای نیستند و با فکر چشمان سبز ماریا نمیمیرند. آنها در خانههای گرمشان نشستهاند. سیگار میکشند و دستور میدهند ... کاش اسلحهام را به سمت رییسانی میگرفتم که در خانههای گرمشان نشستهاند. بچههایشان در استخر شنا میکنند و آنها با یک خودنویس گران، حکم مرگ هزاران همسر ماریاها را امضا میکنند. راحتتر از نوشتن یک سلام.
جنگ را شرورترین افراد برمی انگیزانند
و شریفترین افراد اداره میکنند.
#آندره_مالرو
♦️@seemorghbook
امروز مجبور شدم به سربازی شلیک کنم ... که وقتی روی زمین افتاد اسم زنش را صدا میکرد.
ماریا ... ماریا ... و بعد جلو چشمان من مُرد. به گردنش آویزی بود که عکس عروسی خودش و دخترک کمسنی در آن بود. حدس زدم ماریاست. از خودم بدم آمد.
من معمولا پای افراد را نشانه میگیرم. سعی میکنم آنها را نکشم. فقط زخمی کنم تا دنبال ما نیایند. اما وقتی پای این سرباز را نشانه گرفته بودم، ناگهان خم شد و گلوله به سینهاش خورد. حالا ماریای کوچکش چهقدر باید منتظر او بماند. چه قدر باید شال و پیراهن گرم ببافد که یک روز مردش از جنگ برگردد. ماریا حتی نمیداند که مردش زیر باران برای آخرین بار فقط اسم او را صدا زد.
جنگ بدترین فکر بشر است ... از بچگی فکر میکردم مگر آدمها مجبورند با هم بجنگند و حالا میبینم بله. گاهی مجبورند ... چون آنها که دستور جنگ را میدهند زیر باران نیستند.
میان گلولای نیستند و با فکر چشمان سبز ماریا نمیمیرند. آنها در خانههای گرمشان نشستهاند. سیگار میکشند و دستور میدهند ... کاش اسلحهام را به سمت رییسانی میگرفتم که در خانههای گرمشان نشستهاند. بچههایشان در استخر شنا میکنند و آنها با یک خودنویس گران، حکم مرگ هزاران همسر ماریاها را امضا میکنند. راحتتر از نوشتن یک سلام.
جنگ را شرورترین افراد برمی انگیزانند
و شریفترین افراد اداره میکنند.
#آندره_مالرو
♦️@seemorghbook
👍38😢2❤1👎1👏1
📕#شیخ_صنعان
✍#علی_اکبر_سعیدی_سیرجانی
شیخ صنعان قصه ای است تمثیلی براساس داستانی به همین نام در منطق الطیر عطار نیشابوری قرن ششم و اولین واکنش سعیدی سیرجانی است نسبت به اوضاع اجتماعی ایران در سال ۱۳۵۸ به چاپ رسیده است.آقا سید مصطفای روضه خوان را تنها گروهی از همشهریان مخلص به خاطر دارند که در سراشیب غم انگیز دوران پیری افتاده اند و ملال منازل بعد از چهل را با خاطره شیرین جوانی می آمیزند.مرحوم آقا سید مصطفی از نوادر روزگار خویش بود.سید نجیب و زحمتکش بیسوادی بودکه حرکات بی تکلف و دهن گرم و از همه بالاتر حرمت جدش او را از شغل پرمشقت خاک کشی به منصب روضه خوانی رسانده و بر عرش منبرش نشانده بود.سید امی بود و از نکبت خواندن و آسیب نوشتن بر کنار.بی آنکه به مدرسه رفته ودر زوایای مکتب خانه عمر تلف کرده و اواخر عمر به گناه کبیره روشنفکری مغضوب خلق خدا شده باشد.به فیض حافظه قوی در محضر عمه جانش بی بی کلثوم شرح واقعه جانگداز کربلا را با شاخ و برگهای متداول شنیده و به خاطر سپرده بود و با این سرمایه هنگفت سخن بازار دیگر روضه خوانهای شهرمان را از رواج و رونق انداخته بود.
♦️@seemorghbook
✍#علی_اکبر_سعیدی_سیرجانی
شیخ صنعان قصه ای است تمثیلی براساس داستانی به همین نام در منطق الطیر عطار نیشابوری قرن ششم و اولین واکنش سعیدی سیرجانی است نسبت به اوضاع اجتماعی ایران در سال ۱۳۵۸ به چاپ رسیده است.آقا سید مصطفای روضه خوان را تنها گروهی از همشهریان مخلص به خاطر دارند که در سراشیب غم انگیز دوران پیری افتاده اند و ملال منازل بعد از چهل را با خاطره شیرین جوانی می آمیزند.مرحوم آقا سید مصطفی از نوادر روزگار خویش بود.سید نجیب و زحمتکش بیسوادی بودکه حرکات بی تکلف و دهن گرم و از همه بالاتر حرمت جدش او را از شغل پرمشقت خاک کشی به منصب روضه خوانی رسانده و بر عرش منبرش نشانده بود.سید امی بود و از نکبت خواندن و آسیب نوشتن بر کنار.بی آنکه به مدرسه رفته ودر زوایای مکتب خانه عمر تلف کرده و اواخر عمر به گناه کبیره روشنفکری مغضوب خلق خدا شده باشد.به فیض حافظه قوی در محضر عمه جانش بی بی کلثوم شرح واقعه جانگداز کربلا را با شاخ و برگهای متداول شنیده و به خاطر سپرده بود و با این سرمایه هنگفت سخن بازار دیگر روضه خوانهای شهرمان را از رواج و رونق انداخته بود.
♦️@seemorghbook
👍12❤1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
کفش های من (My shoes)
در این کلیپ مفهومی زیبا، شما با این پیام ژرف مواجه خواهید شد :
هیچگاه، باطن زندگی خود را با ظاهر زندگی دیگران مقایسه نکنید...
♦️@seemorghbook
در این کلیپ مفهومی زیبا، شما با این پیام ژرف مواجه خواهید شد :
هیچگاه، باطن زندگی خود را با ظاهر زندگی دیگران مقایسه نکنید...
♦️@seemorghbook
👍8
〰〰〰〰〰〰〰〰〰
دنيای اطرافمان را
با پردۀ سينما اشتباه گرفتهايم
يكی فراموش میشود
يكی خاموش میشود
یکی گم میشود
يكی هم میميرد
و ما همچنان تماشا میكنيم ...
♦️@seemorghbook
دنيای اطرافمان را
با پردۀ سينما اشتباه گرفتهايم
يكی فراموش میشود
يكی خاموش میشود
یکی گم میشود
يكی هم میميرد
و ما همچنان تماشا میكنيم ...
♦️@seemorghbook
😢10❤1
🔹🔹🔹🔹🔹🔹🔹🔹🔹🔹
ﺷﺨﺼﯽ ﺗﻌﺮﯾﻒ ﻣﯽﮐﺮﺩ ﮐﻪ ﻭﻗﺘﯽ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺷﻬﺮ ﻫﺎﻣﺒﻮﺭﮒ ﺁﻟﻤﺎﻥ ﺭﻓﺘﯿﻢ، ﻫﻤﮑﻼﺳﯽ ﻫﺎﯼ ﺩﺍﻧﺸﮕﺎهماﻥ ﻣﺎ ﺭا
ﺑﻪ ﺭﺳﺘﻮﺭﺍﻧﯽ ﺑﺮﺩﻧﺪ.
زﻭﺝ ﺟﻮﺍﻧﯽ ﺩﺍﺷﺘﻨﺪ ﻏﺬﺍ ﻣﯿﻞ ﻣﯽﮐﺮﺩﻧﺪ ﮐﻪ ﻓﻘﻂ ﺩﻭ ﺑﺸﻘﺎﺏ ﻭ ﺩﻭ ﻋﺪﺩ ﻧﻮﺷﯿﺪﻧﯽ ﺭﻭﯼ ﻣﯿﺰﺷﺎﻥ ﺑﻮﺩ.
ﺗﻌﺠﺐ ﮐﺮﺩﻡ ﮐﻪ ﺁﯾﺎ ﭼﻨﯿﻦ ﻏﺬﺍﯾﯽ ﻣﯽﺗﻮﺍﻧﺪ ﺑﺮﺍﯼ یک ﺩﯾﺪﺍﺭ ﺭﻣﺎنتیک ﻣﻨﺎﺳﺐ ﺑﺎﺷﺪ.
ﺩﺭ ﻣﯿﺰ ﺩﯾﮕﺮ ﭼﻨﺪ ﺧﺎﻧﻢ ﻣﺴﻦ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩﻧﺪ ﻭ ﭘﯿﺸﺨﺪﻣﺖ ﻏﺬﺍ ﺑﻪ ﻣﻘﺪﺍﺭ ﮐﻤﯽ ﺑرای آﻧﻬﺎ ﺁﻭﺭﺩ ﻭ آنها ﺳﻌﯽ ﻣﯽﮐﺮﺩﻧﺪ که هیچ غذایی باقی نگذراند.
ﺍﺯ ﺁﻧﺠﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﻣﺎ ﮔﺮﺳﻨﻪ ﺑﻮﺩﯾﻢ ﻫمکلاسیهایمان ﻣﻘﺪﺍﺭ ﺯﯾﺎﺩﯼ ﻏﺬﺍ ﺳﻔﺎﺭﺵ ﺩﺍﺩﻧﺪ بطوﺭیکه ﺑﻌﺪﺍﺯ ﺳﯿﺮ ﺷﺪﻥ ﯾﮏ ﺳﻮﻡ ﻏﺬﺍ ﻫﻨﻮﺯ ﺭﻭﯼ ﻣﯿﺰ ﺑﻮﺩ.
ﺩﺭ ﺣﺎﻟﯽ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺻﺪﺩ ﺗﺮﮎ ﺭﺳﺘﻮﺭﺍﻥ ﺑﻮﺩﯾﻢ ﺧﺎنمﻫﺎﯼ ﭘﯿﺮ ﺑﻪ ﺍﻧﮕﻠﯿﺴﯽ ﺑﺎ ﻣﺎ ﺻﺤﺒﺖ ﻣﯽﮐﺮﺩﻧﺪ ﻭ ﻣﺘﻮﺟﻪ ﺷﺪﯾﻢ
ﮐﻪ ﺍﺯ ﺗﻠﻒ ﮐﺮﺩﻥ ﻏﺬﺍﯼ ﺯﯾﺎﺩ ﻧﺎﺭﺍﺣﺖ ﺑﻮﺩﻧﺪ.
ﺩﻭﺳﺘﻤﺎﻥ ﮔﻔﺖ: ﻣﺎ ﭘﻮﻝ ﻏﺬﺍ ﺭﺍ ﻣﯽﺩﻫﯿﻢ ﻭ ﺩﯾﮕﺮ ﭼﻪ ﺍﻫﻤﯿﺘﯽ ﺩﺍﺭﺩ ﮐﻪ ﭼﺮﺍ ﻏﺬﺍﯼ ﺍﺿﺎﻓﯽ ﻣﺎﻧﺪﻩ ﺍﺳﺖ.
ﺧﺎنم ﭘﯿﺮ ﺳﭙﺲ ﻣﻮﺑﺎﯾﻠﺶ ﺭﺍ ﺑﺮﺩﺍﺷﺖ ﻭ ﺯﻧﮓ ﺯﺩ ﻭ ﺷﺨﺼﯽ ﺑﺎ ﯾﻮﻧﯿﻔﻮﺭﻡ ﺍﺯ ﺳﺎﺯﻣﺎﻥ ﺍﻣﻨﯿﺖ ﺍﺟﺘﻤﺎﻋﯽ ﻭﺍﺭﺩ ﺷﺪ.
ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﻣﻮﺿﻮﻉ ﺭﺍ ﻓﻬﻤﯿﺪ؛ 50 ﯾﻮﺭﻭ ﺟﺮﯾﻤﻪ ﺷﺪﯾﻢ.
ﺍﻓﺴﺮ ﺑﻪ ﻣﺎ ﮔﻔﺖ: ﺁﻥ ﻣﻘﺪﺍﺭ ﮐﻪ ﻣﯽﺗﻮﺍﻧﯽ ﻣﺼﺮﻑ ﺑﮑﻨﯽ ﺭﺍ ﺑﺎﯾﺪ ﺳﻔﺎﺭﺵ ﺑﺪﻫﯽ، ﭘﻮل ﻣﺎﻝ ﺗﻮ ﺍﺳﺖ ﻭﻟﯽ ﻣﻨﺎﺑﻊ ﻣﻤﻠﮑﺖ
متعلق ﺑﻪ ﺟﺎﻣﻌﻪ ﺍﺳﺖ.
بله این است تفاوت و حال میفهمم
که چرا آلمان صنعتی ترین و
پیشرفته ترین کشور قاره اروپاست!
♦️@seemorghbook
ﺷﺨﺼﯽ ﺗﻌﺮﯾﻒ ﻣﯽﮐﺮﺩ ﮐﻪ ﻭﻗﺘﯽ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺷﻬﺮ ﻫﺎﻣﺒﻮﺭﮒ ﺁﻟﻤﺎﻥ ﺭﻓﺘﯿﻢ، ﻫﻤﮑﻼﺳﯽ ﻫﺎﯼ ﺩﺍﻧﺸﮕﺎهماﻥ ﻣﺎ ﺭا
ﺑﻪ ﺭﺳﺘﻮﺭﺍﻧﯽ ﺑﺮﺩﻧﺪ.
زﻭﺝ ﺟﻮﺍﻧﯽ ﺩﺍﺷﺘﻨﺪ ﻏﺬﺍ ﻣﯿﻞ ﻣﯽﮐﺮﺩﻧﺪ ﮐﻪ ﻓﻘﻂ ﺩﻭ ﺑﺸﻘﺎﺏ ﻭ ﺩﻭ ﻋﺪﺩ ﻧﻮﺷﯿﺪﻧﯽ ﺭﻭﯼ ﻣﯿﺰﺷﺎﻥ ﺑﻮﺩ.
ﺗﻌﺠﺐ ﮐﺮﺩﻡ ﮐﻪ ﺁﯾﺎ ﭼﻨﯿﻦ ﻏﺬﺍﯾﯽ ﻣﯽﺗﻮﺍﻧﺪ ﺑﺮﺍﯼ یک ﺩﯾﺪﺍﺭ ﺭﻣﺎنتیک ﻣﻨﺎﺳﺐ ﺑﺎﺷﺪ.
ﺩﺭ ﻣﯿﺰ ﺩﯾﮕﺮ ﭼﻨﺪ ﺧﺎﻧﻢ ﻣﺴﻦ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩﻧﺪ ﻭ ﭘﯿﺸﺨﺪﻣﺖ ﻏﺬﺍ ﺑﻪ ﻣﻘﺪﺍﺭ ﮐﻤﯽ ﺑرای آﻧﻬﺎ ﺁﻭﺭﺩ ﻭ آنها ﺳﻌﯽ ﻣﯽﮐﺮﺩﻧﺪ که هیچ غذایی باقی نگذراند.
ﺍﺯ ﺁﻧﺠﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﻣﺎ ﮔﺮﺳﻨﻪ ﺑﻮﺩﯾﻢ ﻫمکلاسیهایمان ﻣﻘﺪﺍﺭ ﺯﯾﺎﺩﯼ ﻏﺬﺍ ﺳﻔﺎﺭﺵ ﺩﺍﺩﻧﺪ بطوﺭیکه ﺑﻌﺪﺍﺯ ﺳﯿﺮ ﺷﺪﻥ ﯾﮏ ﺳﻮﻡ ﻏﺬﺍ ﻫﻨﻮﺯ ﺭﻭﯼ ﻣﯿﺰ ﺑﻮﺩ.
ﺩﺭ ﺣﺎﻟﯽ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺻﺪﺩ ﺗﺮﮎ ﺭﺳﺘﻮﺭﺍﻥ ﺑﻮﺩﯾﻢ ﺧﺎنمﻫﺎﯼ ﭘﯿﺮ ﺑﻪ ﺍﻧﮕﻠﯿﺴﯽ ﺑﺎ ﻣﺎ ﺻﺤﺒﺖ ﻣﯽﮐﺮﺩﻧﺪ ﻭ ﻣﺘﻮﺟﻪ ﺷﺪﯾﻢ
ﮐﻪ ﺍﺯ ﺗﻠﻒ ﮐﺮﺩﻥ ﻏﺬﺍﯼ ﺯﯾﺎﺩ ﻧﺎﺭﺍﺣﺖ ﺑﻮﺩﻧﺪ.
ﺩﻭﺳﺘﻤﺎﻥ ﮔﻔﺖ: ﻣﺎ ﭘﻮﻝ ﻏﺬﺍ ﺭﺍ ﻣﯽﺩﻫﯿﻢ ﻭ ﺩﯾﮕﺮ ﭼﻪ ﺍﻫﻤﯿﺘﯽ ﺩﺍﺭﺩ ﮐﻪ ﭼﺮﺍ ﻏﺬﺍﯼ ﺍﺿﺎﻓﯽ ﻣﺎﻧﺪﻩ ﺍﺳﺖ.
ﺧﺎنم ﭘﯿﺮ ﺳﭙﺲ ﻣﻮﺑﺎﯾﻠﺶ ﺭﺍ ﺑﺮﺩﺍﺷﺖ ﻭ ﺯﻧﮓ ﺯﺩ ﻭ ﺷﺨﺼﯽ ﺑﺎ ﯾﻮﻧﯿﻔﻮﺭﻡ ﺍﺯ ﺳﺎﺯﻣﺎﻥ ﺍﻣﻨﯿﺖ ﺍﺟﺘﻤﺎﻋﯽ ﻭﺍﺭﺩ ﺷﺪ.
ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﻣﻮﺿﻮﻉ ﺭﺍ ﻓﻬﻤﯿﺪ؛ 50 ﯾﻮﺭﻭ ﺟﺮﯾﻤﻪ ﺷﺪﯾﻢ.
ﺍﻓﺴﺮ ﺑﻪ ﻣﺎ ﮔﻔﺖ: ﺁﻥ ﻣﻘﺪﺍﺭ ﮐﻪ ﻣﯽﺗﻮﺍﻧﯽ ﻣﺼﺮﻑ ﺑﮑﻨﯽ ﺭﺍ ﺑﺎﯾﺪ ﺳﻔﺎﺭﺵ ﺑﺪﻫﯽ، ﭘﻮل ﻣﺎﻝ ﺗﻮ ﺍﺳﺖ ﻭﻟﯽ ﻣﻨﺎﺑﻊ ﻣﻤﻠﮑﺖ
متعلق ﺑﻪ ﺟﺎﻣﻌﻪ ﺍﺳﺖ.
بله این است تفاوت و حال میفهمم
که چرا آلمان صنعتی ترین و
پیشرفته ترین کشور قاره اروپاست!
♦️@seemorghbook
👏23👍10😁6❤3
لحظهها را درياب
زندگی در فردا نه، همين امروز است
راهها منتظرند تا تو هرجا كه بخواهی برسی
لحظهها را درياب ، پای در راه گذار
راز هستی اين است
♦️@seemorghbook
زندگی در فردا نه، همين امروز است
راهها منتظرند تا تو هرجا كه بخواهی برسی
لحظهها را درياب ، پای در راه گذار
راز هستی اين است
♦️@seemorghbook
👍9❤1
☕️ قطعهای از کتاب
سکوت پر رنگترین و با ارزشترین بخش زندگیام بود. از نگاه همه بیزار بودم. چون میدانستم گاهی چشمها بیپرده حرف میزنند. به همین دلیل هرگز در چشم کسی نگاه نمیکردم مبادا رازم فاش شود...
📕#مردی_که_ساکسیفون_شد
✍#سارا_آهوری
♦️@seemorghbook
سکوت پر رنگترین و با ارزشترین بخش زندگیام بود. از نگاه همه بیزار بودم. چون میدانستم گاهی چشمها بیپرده حرف میزنند. به همین دلیل هرگز در چشم کسی نگاه نمیکردم مبادا رازم فاش شود...
📕#مردی_که_ساکسیفون_شد
✍#سارا_آهوری
♦️@seemorghbook
👍12
یادمان نرود...
در دفتر دیكته فردایمان
بنویسیم:
انسان بودن،
پاک بودن ،
مسئول بودن و
دراندیشه سرنوشت
دیگران بودن ،
وظیفه نیست!!!
بلكه بایدجزصفت آدمی باشد
♦️@seemorghbook
در دفتر دیكته فردایمان
بنویسیم:
انسان بودن،
پاک بودن ،
مسئول بودن و
دراندیشه سرنوشت
دیگران بودن ،
وظیفه نیست!!!
بلكه بایدجزصفت آدمی باشد
♦️@seemorghbook
👍22❤4👏2👎1
📕#پسامدرنیته
✍#دیوید_لایون
ديويد لايون پسامدرنيته را مفهومی چند لايه می داند كه ما را نسبت به انواع گوناگون دگرگونی های اجتماعی و فرهنگی جوامع پيشرفته هشيار می كند. او دگرگونی سريع تكنولوژی ، تغيير جهت علايق سياسی ، برآمد جنبش های اجتماعی ـ بويژه جنبش هايی كه برجنسيت، محيط زيست ومسائل قومی و نژادی تكيه می كنند ـ و جهانی شدن را از جمله اين دگرگونی ها می داند . به باور او نوع نوينی از جامعه درحال پيدايش است كه حول مصرف كننده و مصرف سازمان می يابد و نه كارگر و توليد.
♦️@seemorghbook
✍#دیوید_لایون
ديويد لايون پسامدرنيته را مفهومی چند لايه می داند كه ما را نسبت به انواع گوناگون دگرگونی های اجتماعی و فرهنگی جوامع پيشرفته هشيار می كند. او دگرگونی سريع تكنولوژی ، تغيير جهت علايق سياسی ، برآمد جنبش های اجتماعی ـ بويژه جنبش هايی كه برجنسيت، محيط زيست ومسائل قومی و نژادی تكيه می كنند ـ و جهانی شدن را از جمله اين دگرگونی ها می داند . به باور او نوع نوينی از جامعه درحال پيدايش است كه حول مصرف كننده و مصرف سازمان می يابد و نه كارگر و توليد.
♦️@seemorghbook
👍6
بزرگان از آن رو بزرگ جلوه
میکنند که ما زانو زدهايم ؛
پس بگذار که برخيزيم ...
#کارل_مارکس
♦️@seemorghbook
بزرگان از آن رو بزرگ جلوه
میکنند که ما زانو زدهايم ؛
پس بگذار که برخيزيم ...
#کارل_مارکس
♦️@seemorghbook
👍28❤4🔥1
#داگلاس_آدامز نویسنده مشهور انگلیسی: و فکر کردم، فکر کردم و فکر کردم. اما واقعا آن قدر نمی دانستم که جلوتر روم، پس به هیچ نتیجه ای نرسیدم. من خیلی به ایده ی وجود خدا شک داشتم اما به قدر کافی مدل هایی را نمی شناختم که مثلا حیات و کیهان را تبیین کنند و همه چیز را در جای خود توضیح دهند. اما به راه خودم ادامه دادم. به مطالعه و تفکر ادامه دادم. حوالی سی سالگی ام ناگهان با زیست شناسی تکاملی آشنا شدم. مخصوصا کتاب های ژن خودخواه و ساعت ساز نابينا نوشته ی ریچارد داوکینز را که خواندم، ناگهان (فکر می کنم در حین خواندن دوباره ی ژن خودخواه) همه چیز سر جای خود قرار گرفت. به مفهومی رسیدم که به رغم سادگی خیره کننده اش، طبيعتا به پیچیدگی بینهایت و خیره کننده ای راه می برد. حیرتی که این نگرش در من ایجاد کرد موجب شد تا، صادقانه بگویم، از احترام احمقانه ی مردم به دین حیرت کنم. حیرت ناشی از فهم، به زودی جای حیرت ناشی از جهل را گرفت.
♦️@seemorghbook
♦️@seemorghbook
👍12👏2👎1
💠💠 بازگویی یک خاطره💠💠
زمانیکه رضا شاه (پدر نوین ایران) دستور ساخت خیابان پهلوی (ولیعصر) رو داد طراحان دو سمت این خیابان ۳۳ کیلومتری کانالی بعرض تقریبا ۲ متری در دو سمت خیابان احداث کردند.
یادم هست دوستم از قول پدربزرگش که پیمانکار اجرایی این خیابان بود، گفته بود؛ زمانیکه میخواست جاده افتتاح بشه رضا شاه چند گام برداشت و رو به پدربزرگم کرده و گفته بود این خیابان میخ طلا کم دارد من میرم هفته بعد برمیگردم.
سوار بر ماشینش شد و رفت. او رفت و من به همرا دیگران ترس در وجودمان موج میزد و دائم با وخودمان میگفتیم *"میخ طلا چیست"*.
با ترس و لرز و خواهش از وزیر آن دوران در خصوص میخ طلا و خواسته شاه جویا شدیم هرچند خودش هم مات شده بود.
تا اینکه وزیر فردا از شاه پرسید و شاه گفته بود خیابانی که آفتابش بر سر عابرین آن بخورد خیابان نیست.
*از فردا در کانال به ازای هر متر دو درخت چنار کاشته شد یعنی ۶۶ هزار اصله نهال ....*
از این بگذریم، من که رشته تحصیلیم عمران بوده بارها بارها برام سوال بود، که چرا این نهال در داخل این کانالها کاشته شده و حالا جوابم رو دیروز دریافت کردم *«درس پس دادم پیش کسیکه بی سواد خواندیمش و مردود شدم»
که مشخص شد، وجود درخت در کانال جلوی آبهای خروشان شمرون که با شیب شدید در حال جریان می باشد، مانند موج شکن عمل می نماید و جلوی سیلاب رو میگیرد.
چیزی که الان این طرح در سال 2018 توسط ژاپنی ها مجدد باز آفرینی شده.
همه دنیا به جلو حرکت می کنن البته با بررسی تاریخ این سرزمین.
*«یادم افتاد به سخنان نخست وزیر وقت ژاپن که بعداز دیدن رضاشاه بزرگ گفته بود در بین روسای کشورهایی که دیدم کسی که لیاقت بستن کفش رضاشاه رو هم داشته باشه ندیدم»*
به یزدان که گر ما خرد داشتیم
کجا این سرانجام بد داشتیم
ما که در سایه خورشید معذب بودیم
چشممان کور سزاوار همین شب بودیم
♦️@seemorghbook
زمانیکه رضا شاه (پدر نوین ایران) دستور ساخت خیابان پهلوی (ولیعصر) رو داد طراحان دو سمت این خیابان ۳۳ کیلومتری کانالی بعرض تقریبا ۲ متری در دو سمت خیابان احداث کردند.
یادم هست دوستم از قول پدربزرگش که پیمانکار اجرایی این خیابان بود، گفته بود؛ زمانیکه میخواست جاده افتتاح بشه رضا شاه چند گام برداشت و رو به پدربزرگم کرده و گفته بود این خیابان میخ طلا کم دارد من میرم هفته بعد برمیگردم.
سوار بر ماشینش شد و رفت. او رفت و من به همرا دیگران ترس در وجودمان موج میزد و دائم با وخودمان میگفتیم *"میخ طلا چیست"*.
با ترس و لرز و خواهش از وزیر آن دوران در خصوص میخ طلا و خواسته شاه جویا شدیم هرچند خودش هم مات شده بود.
تا اینکه وزیر فردا از شاه پرسید و شاه گفته بود خیابانی که آفتابش بر سر عابرین آن بخورد خیابان نیست.
*از فردا در کانال به ازای هر متر دو درخت چنار کاشته شد یعنی ۶۶ هزار اصله نهال ....*
از این بگذریم، من که رشته تحصیلیم عمران بوده بارها بارها برام سوال بود، که چرا این نهال در داخل این کانالها کاشته شده و حالا جوابم رو دیروز دریافت کردم *«درس پس دادم پیش کسیکه بی سواد خواندیمش و مردود شدم»
که مشخص شد، وجود درخت در کانال جلوی آبهای خروشان شمرون که با شیب شدید در حال جریان می باشد، مانند موج شکن عمل می نماید و جلوی سیلاب رو میگیرد.
چیزی که الان این طرح در سال 2018 توسط ژاپنی ها مجدد باز آفرینی شده.
همه دنیا به جلو حرکت می کنن البته با بررسی تاریخ این سرزمین.
*«یادم افتاد به سخنان نخست وزیر وقت ژاپن که بعداز دیدن رضاشاه بزرگ گفته بود در بین روسای کشورهایی که دیدم کسی که لیاقت بستن کفش رضاشاه رو هم داشته باشه ندیدم»*
به یزدان که گر ما خرد داشتیم
کجا این سرانجام بد داشتیم
ما که در سایه خورشید معذب بودیم
چشممان کور سزاوار همین شب بودیم
♦️@seemorghbook
❤47👍9😁2