من باشم و او باشد و یک صبح دل انگیز
ایام نکو باشد و بس خاطره انگیز
قوری و تب شعر و دو فنجان غزل ناب
وصف لب لعل ات که شده وسوسه انگیز
♦️@seemorghbook
ایام نکو باشد و بس خاطره انگیز
قوری و تب شعر و دو فنجان غزل ناب
وصف لب لعل ات که شده وسوسه انگیز
♦️@seemorghbook
❤13👍1
دیروزها را گشتیم به دنبال امروزها
امروزها را می گردیم به دنبال فرداها
ولی
همه آنچه را که باید ببینیم
امروز است!
همین ساعت ها
همین دقیقه ها
همین ثانیه ها
♦️@seemorghbook
امروزها را می گردیم به دنبال فرداها
ولی
همه آنچه را که باید ببینیم
امروز است!
همین ساعت ها
همین دقیقه ها
همین ثانیه ها
♦️@seemorghbook
👍18👎2
☕ قطعهای از کتاب
فهمیدن فعالیتی پایان ناپذیر است که طی آن، در عینِ تنوع و تغییر مدام، با واقعیت کنار می آییم و آشتی می کنیم و به عبارت دیگر، در جهان احساس آشنایی و آسودگی می کنیم... فهمیدن، روندی پایان ناپذیر است و بنابراین، نمی تواند هیچ نتیجه نهایی تولید کند. فهمیدن، زنده بودن به شکلی ویژه آدمی است... به همان میزان که ظهور حکومت های توتالیتر، رویداد کانونی جهان ماست، فهمیدن توتالیتاریسم به محکوم کردن چیزی نمی انجامد، بلکه فهمیدن توتالیتاریسم به معنای آشتی دادن خودمان با جهانی است که چنین اموری در آن اساسا امکان وقوع دارند.
📕#انسان_ها_در_عصر_ظلمت
✍️#هانا_آرنت
♦️@seemorghbook
فهمیدن فعالیتی پایان ناپذیر است که طی آن، در عینِ تنوع و تغییر مدام، با واقعیت کنار می آییم و آشتی می کنیم و به عبارت دیگر، در جهان احساس آشنایی و آسودگی می کنیم... فهمیدن، روندی پایان ناپذیر است و بنابراین، نمی تواند هیچ نتیجه نهایی تولید کند. فهمیدن، زنده بودن به شکلی ویژه آدمی است... به همان میزان که ظهور حکومت های توتالیتر، رویداد کانونی جهان ماست، فهمیدن توتالیتاریسم به محکوم کردن چیزی نمی انجامد، بلکه فهمیدن توتالیتاریسم به معنای آشتی دادن خودمان با جهانی است که چنین اموری در آن اساسا امکان وقوع دارند.
📕#انسان_ها_در_عصر_ظلمت
✍️#هانا_آرنت
♦️@seemorghbook
👍6😇1
اربابها ملیت خاصی ندارند؛
نه اخلاق میشناسند،نه قانون
همینقدر که ارباب هستند
برای آنها کافیست.
اصلیتشان هر چه باشد
همهشان به یک شکل
پدر ما را در میآورند !
#زاهاریا_استانکو
♦️@seemorghbook
نه اخلاق میشناسند،نه قانون
همینقدر که ارباب هستند
برای آنها کافیست.
اصلیتشان هر چه باشد
همهشان به یک شکل
پدر ما را در میآورند !
#زاهاریا_استانکو
♦️@seemorghbook
👍32👎2
📕#در_مرز_وحشت(نایاب)
✍#امیر_عشیری
در آپارتمانم تنها نشسته بودم انتظار برادرم را داشتم. قرار بود ساعت هشت شب برگردد و باهم شام بخوریم . ولی تا آن موقع که در حدود ساعت یازده شب بود ، از او خبری نبود . نگرانش بودم . فکر میکردم ممکن است اتفاق بدی برایش افتاده باشد. جلو پنجره ایستادم . خیابان امیریه در آن وقت شب خلوت بود. به ندرت اتومبیلی از آنجا رد می شد . باد سرد پاییزی زوزه خفیفی می کشید و برگهای خشک درختان را که بر کف خیابان ریخته بود، حرکت میداد و پچپچی ایجاد میکرد . تا آنجا که میتوانستم خیابان را ببینم حتی یک مغازه هم باز نبود .
چرا اینقدر دبیر کرده ؟ این سئوالی بود که پی درپی از خودم میکردم تنها جوابی که میتوانستم بدهم، این بود که بالاخره پیدایش میشود . باید صبر کرد . سعی میکردم که خود را با تراشیدن علت هائی برای دیر کردنش ، تسکین بدهم . پشت سرهم سیگار آتش میزدم نگاهم به خیابان بود .گاه که صدای سم اسبان درشکه ای در گوشم می نشست ، گردن میکشیدم و وقتی درشکه را میدیدم ، با خودم می گفتم «خودش است.» ولی درشکه از آنجا میگذشت و انتظار آمیخته با نگرانی من ، همچنان ادامه می یافت . گاهگاه ، عابری دیده میشد که سرش را میان شانه هایش فرو برده از کنار پیاده رو آنطرف خیابان بکندی میگذرد …
حدس زدم که ممکن است با زنی برخورد کرده، و سرش جائی گرم شده است. نگرانی من آنقدر بود که گرسنگی را فراموش کرده بودم .چند دقیقه از نیمه شب گذشته بود ، ناگهان در سکوت و آرامش ...
♦️@seemorghbook
✍#امیر_عشیری
در آپارتمانم تنها نشسته بودم انتظار برادرم را داشتم. قرار بود ساعت هشت شب برگردد و باهم شام بخوریم . ولی تا آن موقع که در حدود ساعت یازده شب بود ، از او خبری نبود . نگرانش بودم . فکر میکردم ممکن است اتفاق بدی برایش افتاده باشد. جلو پنجره ایستادم . خیابان امیریه در آن وقت شب خلوت بود. به ندرت اتومبیلی از آنجا رد می شد . باد سرد پاییزی زوزه خفیفی می کشید و برگهای خشک درختان را که بر کف خیابان ریخته بود، حرکت میداد و پچپچی ایجاد میکرد . تا آنجا که میتوانستم خیابان را ببینم حتی یک مغازه هم باز نبود .
چرا اینقدر دبیر کرده ؟ این سئوالی بود که پی درپی از خودم میکردم تنها جوابی که میتوانستم بدهم، این بود که بالاخره پیدایش میشود . باید صبر کرد . سعی میکردم که خود را با تراشیدن علت هائی برای دیر کردنش ، تسکین بدهم . پشت سرهم سیگار آتش میزدم نگاهم به خیابان بود .گاه که صدای سم اسبان درشکه ای در گوشم می نشست ، گردن میکشیدم و وقتی درشکه را میدیدم ، با خودم می گفتم «خودش است.» ولی درشکه از آنجا میگذشت و انتظار آمیخته با نگرانی من ، همچنان ادامه می یافت . گاهگاه ، عابری دیده میشد که سرش را میان شانه هایش فرو برده از کنار پیاده رو آنطرف خیابان بکندی میگذرد …
حدس زدم که ممکن است با زنی برخورد کرده، و سرش جائی گرم شده است. نگرانی من آنقدر بود که گرسنگی را فراموش کرده بودم .چند دقیقه از نیمه شب گذشته بود ، ناگهان در سکوت و آرامش ...
♦️@seemorghbook
👍11❤2👎2
💠💠💠💠💠💠💠💠💠💠
وطن ویرانه از یار است یا اغیار یا هر دو؟
مصیبت از مسلمانهاست یا کفار یا هر دو؟
همه دادِ وطنخواهی زنند، اما نمیدانم
وطنخواهی به گفتار است یا کردار یا هر دو؟
#ابوالقاسم_لاهوتی
♦️@seemorghbook
وطن ویرانه از یار است یا اغیار یا هر دو؟
مصیبت از مسلمانهاست یا کفار یا هر دو؟
همه دادِ وطنخواهی زنند، اما نمیدانم
وطنخواهی به گفتار است یا کردار یا هر دو؟
#ابوالقاسم_لاهوتی
♦️@seemorghbook
❤24👍6
پس از مرگِ انسان
قلب: ۵ دقیقه
مغز: ۲۰ دقیقه
پوست: ۲ روز
و استخوان تنها ۳۰ روز
سالم می مانند
اما
کردار نیک تا ابد باقی می ماند
♦️@seemorghbook
قلب: ۵ دقیقه
مغز: ۲۰ دقیقه
پوست: ۲ روز
و استخوان تنها ۳۰ روز
سالم می مانند
اما
کردار نیک تا ابد باقی می ماند
♦️@seemorghbook
👏22👍8❤5
حرف حساب
این قشنگترین پیامی بود که خوندم؛
در زندگی یاد گرفتم:
با احمق بحث نکنم و بگذارم در دنیای احمقانه خویش خوشبخت زندگی کند.
با وقیح جدل نکنم چون چیزی برای از دست دادن ندارد و روحم را تباه می کند.
از حسود دوری کنم چون اگر دنیا را هم به او تقدیم کنم باز از من بیزار خواهد بود.
وتنهایی را به بودن در جمعی که به آن تعلق ندارم ترجیح دهم
و سه چیز را هرگز فراموش نمیکنم :
1 . به همه نمی توانم کمک کنم
2 . همه چیز را نمی توانم عوض کنم
3 . همه من را دوست نخواهند داشت ....!!
♦️@seemorghbook
این قشنگترین پیامی بود که خوندم؛
در زندگی یاد گرفتم:
با احمق بحث نکنم و بگذارم در دنیای احمقانه خویش خوشبخت زندگی کند.
با وقیح جدل نکنم چون چیزی برای از دست دادن ندارد و روحم را تباه می کند.
از حسود دوری کنم چون اگر دنیا را هم به او تقدیم کنم باز از من بیزار خواهد بود.
وتنهایی را به بودن در جمعی که به آن تعلق ندارم ترجیح دهم
و سه چیز را هرگز فراموش نمیکنم :
1 . به همه نمی توانم کمک کنم
2 . همه چیز را نمی توانم عوض کنم
3 . همه من را دوست نخواهند داشت ....!!
♦️@seemorghbook
👍24❤2
〰〰〰〰〰〰〰〰〰
#آسیاب_به_نوبت
رفت روزی زاهدی در آسـیاب
آسـیابـان را صدا زد بـا عـتاب
گفت دانی کیستم من ، گـفـت نـه
گفت نـشـنـاسـی مرا ، ای روسـیَـه
این مـنم مـن ، زاهدی عالی مقام
در رکوعُ درسجودم صبح و شام
ذکـر یا قدوس و یا سبوح ِ مـن
بــُرده تـاپـیش مـلایک روح ِ مـن
مستجاب الـدعـوه ام تـنـهـا و بس
عـزت ِ مـا را نـدانـد هیچکس
هرچه خواهم از خدا آن میشود
با نفیرم زنده بی جان میشود
حالبرخیزُ به خدمت کن شتاب
گـنـدم آوردم از بـرای آسـیـاب
زود ایـن گـندم درون دلو ریـز
تـا بخواهم از خدا باشی عزیـز
آسـیـابـت را کنـم کاخی بلـنـد
بـر تو پـوشـانم لباسی از پـرند
صـد غـلام و صد کنـیز خـوبـرو
مـی کنـم امـشـب بـرایـت آرزو
آسـیـابـان گـفـت ای مرد خدا
من کجا و آنچـه میگویی کجا
چونکه عمری را به همت زیستم
راغـب ِ ایـن کاخ و دربان نیستم
در مرامم هرکسی را حرمتیست
آسـیابم هـم ، هـمـیشـه نوبتیست
نوبتت چون شد کنم بار تو باز
خواه مومن باشُ خواهی بینماز
بـاز زاهـد کرد فریاد و عتاب
کاسیابت بر سرت سازم خراب
یک دعا گویم سَقَط گردد خرت
بر زمین ریزد همه بـار و بـرت
آسیابان خنده زدای مرد حق
از چه بر بیهوده میریزی عرق
گر دعاهای تو میسازد مجاب
بـا دعایی گندم خـود را بساب ...
@seemorghbook
#آسیاب_به_نوبت
رفت روزی زاهدی در آسـیاب
آسـیابـان را صدا زد بـا عـتاب
گفت دانی کیستم من ، گـفـت نـه
گفت نـشـنـاسـی مرا ، ای روسـیَـه
این مـنم مـن ، زاهدی عالی مقام
در رکوعُ درسجودم صبح و شام
ذکـر یا قدوس و یا سبوح ِ مـن
بــُرده تـاپـیش مـلایک روح ِ مـن
مستجاب الـدعـوه ام تـنـهـا و بس
عـزت ِ مـا را نـدانـد هیچکس
هرچه خواهم از خدا آن میشود
با نفیرم زنده بی جان میشود
حالبرخیزُ به خدمت کن شتاب
گـنـدم آوردم از بـرای آسـیـاب
زود ایـن گـندم درون دلو ریـز
تـا بخواهم از خدا باشی عزیـز
آسـیـابـت را کنـم کاخی بلـنـد
بـر تو پـوشـانم لباسی از پـرند
صـد غـلام و صد کنـیز خـوبـرو
مـی کنـم امـشـب بـرایـت آرزو
آسـیـابـان گـفـت ای مرد خدا
من کجا و آنچـه میگویی کجا
چونکه عمری را به همت زیستم
راغـب ِ ایـن کاخ و دربان نیستم
در مرامم هرکسی را حرمتیست
آسـیابم هـم ، هـمـیشـه نوبتیست
نوبتت چون شد کنم بار تو باز
خواه مومن باشُ خواهی بینماز
بـاز زاهـد کرد فریاد و عتاب
کاسیابت بر سرت سازم خراب
یک دعا گویم سَقَط گردد خرت
بر زمین ریزد همه بـار و بـرت
آسیابان خنده زدای مرد حق
از چه بر بیهوده میریزی عرق
گر دعاهای تو میسازد مجاب
بـا دعایی گندم خـود را بساب ...
@seemorghbook
👍47❤4🔥2
وه از این صبح بهاری چه هوایی ای جان
چتر و نم باران و خیابان ای جان
این صبح
نفس کشیدنش میارزد
به دو صد صبح فروزان ای جان
♦️@seemorghbook
چتر و نم باران و خیابان ای جان
این صبح
نفس کشیدنش میارزد
به دو صد صبح فروزان ای جان
♦️@seemorghbook
👍8🥰1
☕️ قطعهای از کتاب
این همه احتیاط در روابط با دیگران، علتهای زیادی دارد. افراط در عیب جویی و نقد دیگران، از این علت هاست که اختلافات را روشن تر می بینند و به هراس می افتند. اعتقاد افراطی به معنویات نیز مانع نزدیک شدن افراد به یکدیگر میشود. و از سوی دیگر آن احساس خاصی که آدمی را به دوست داشتن و محبت کردن به دیگران وادار می کند کمیاب است. و البته زندگی سخت و توانفرسا نیز همه را از همدیگر دور میسازد و بعد از ساعتها کار و زحمت روزانه، دیگر کسی حوصله و فرصت آن را ندارد که از دوستی با دیگران لذت ببرد. از آن مهمتر عشق به آزادی است که در طی قرن ها رنج و پیکار بدست آمده است و آسان نباید از دست برود.
عده ای از افراد نیک نفس و پاک نیت نیز بودند که نه از روی غرور و خودخواهی، بلکه به علت بزرگ منشی و عزت نفس، از دیگران می بریدند و کوشش ها و پیکارهای اجتماعی را کنار می گذاشتند و دلایل زیادی برای این کار داشتند که بعضی درست و بعضی نادرست بود. عده ای به علت حجب و حیا و افراط در فروتنی، یا از جهت حال و وضعی که بدان عادت کرده بودند گوشه گیر می شدند و عده ای نیز تصور می کردند که این گونه فعالیت ها و درگیری ها به اعتبار و وقار انسانی آنها لطمه می زند و نمی خواستند چهره واقعی خود را به نمایش بگذارند و به اجتماع فرصت بدهند که در مورد آنها قضاوت بکنند و این افراد را خودنما یا فرصت طلب بنامند. در این میان بعضی از زنان نیکوکار و مردان مبارز از فعالیت های سیاسی و اجتماعی دست بر میداشتند. زیرا میدیدند پاره ای از زنان و مردان نادرست بی وجدان، در این گونه کارها پیشقدم شده اند و نمی خواستند که دیگران آنها را در ردیف چنین افرادی بگذارند و همه از روبرو شدن با خطر و دسته و پنجه نرم کردن با زشتی ها و پلیدی ها واهمه داشتند. و به هر حال این انسانهای باهوش و با استعداد حاضر نبودند آسودگی خاطرشان را از دست بدهند.
📕#ژان_کریستف
✍#رومن_رولان
♦️@seemorghbook
این همه احتیاط در روابط با دیگران، علتهای زیادی دارد. افراط در عیب جویی و نقد دیگران، از این علت هاست که اختلافات را روشن تر می بینند و به هراس می افتند. اعتقاد افراطی به معنویات نیز مانع نزدیک شدن افراد به یکدیگر میشود. و از سوی دیگر آن احساس خاصی که آدمی را به دوست داشتن و محبت کردن به دیگران وادار می کند کمیاب است. و البته زندگی سخت و توانفرسا نیز همه را از همدیگر دور میسازد و بعد از ساعتها کار و زحمت روزانه، دیگر کسی حوصله و فرصت آن را ندارد که از دوستی با دیگران لذت ببرد. از آن مهمتر عشق به آزادی است که در طی قرن ها رنج و پیکار بدست آمده است و آسان نباید از دست برود.
عده ای از افراد نیک نفس و پاک نیت نیز بودند که نه از روی غرور و خودخواهی، بلکه به علت بزرگ منشی و عزت نفس، از دیگران می بریدند و کوشش ها و پیکارهای اجتماعی را کنار می گذاشتند و دلایل زیادی برای این کار داشتند که بعضی درست و بعضی نادرست بود. عده ای به علت حجب و حیا و افراط در فروتنی، یا از جهت حال و وضعی که بدان عادت کرده بودند گوشه گیر می شدند و عده ای نیز تصور می کردند که این گونه فعالیت ها و درگیری ها به اعتبار و وقار انسانی آنها لطمه می زند و نمی خواستند چهره واقعی خود را به نمایش بگذارند و به اجتماع فرصت بدهند که در مورد آنها قضاوت بکنند و این افراد را خودنما یا فرصت طلب بنامند. در این میان بعضی از زنان نیکوکار و مردان مبارز از فعالیت های سیاسی و اجتماعی دست بر میداشتند. زیرا میدیدند پاره ای از زنان و مردان نادرست بی وجدان، در این گونه کارها پیشقدم شده اند و نمی خواستند که دیگران آنها را در ردیف چنین افرادی بگذارند و همه از روبرو شدن با خطر و دسته و پنجه نرم کردن با زشتی ها و پلیدی ها واهمه داشتند. و به هر حال این انسانهای باهوش و با استعداد حاضر نبودند آسودگی خاطرشان را از دست بدهند.
📕#ژان_کریستف
✍#رومن_رولان
♦️@seemorghbook
👍5❤1
جامعهای که
دروغهای رسانههایش
از دروغهای مردمش شاخدارتر است جامعهای فریبخورده و رو به زوال است.
♦️@seemorghbook
دروغهای رسانههایش
از دروغهای مردمش شاخدارتر است جامعهای فریبخورده و رو به زوال است.
♦️@seemorghbook
👍44❤1👏1
📕#مردان_بی_زن( بدون سانسور _نسخه قدیمی)
✍#ارنست_همینگوی
مردان بدون زنان نام کتابیاست مشتمل بر مجموعهای از داستانهای کوتاه که ارنست همینگوی، نویسندهٔ اهل ایالات متحده آمریکا، در سال ۱۹۲۷ میلادی منتشر کرد. این کتاب شامل ۱۴ داستان کوتاه است که ۱۰ داستان آن قبل از انتشار کتاب در مجلات مختلف به چاپ رسیده بود. موضوعات اصلی مطرح شده در این کتاب عبارتاند از: طلاق، خیانت، مرگ و گاوبازی. آدمکشها، تپههایی مثل فیل سفید و در کشوری دیگر، از آثار برجسته و بهترین آثار همینگوی، در این کتاب هستند. مردان بدون زنان دومین مجموعه داستان کوتاهی است که توسط ارنست همینگوی چاپ شدهاست. در ایران محمد عباسی و بعدها اسدالله امرایی این کتاب را به فارسی برگرداندهاست.
♦️@seemorghbook
✍#ارنست_همینگوی
مردان بدون زنان نام کتابیاست مشتمل بر مجموعهای از داستانهای کوتاه که ارنست همینگوی، نویسندهٔ اهل ایالات متحده آمریکا، در سال ۱۹۲۷ میلادی منتشر کرد. این کتاب شامل ۱۴ داستان کوتاه است که ۱۰ داستان آن قبل از انتشار کتاب در مجلات مختلف به چاپ رسیده بود. موضوعات اصلی مطرح شده در این کتاب عبارتاند از: طلاق، خیانت، مرگ و گاوبازی. آدمکشها، تپههایی مثل فیل سفید و در کشوری دیگر، از آثار برجسته و بهترین آثار همینگوی، در این کتاب هستند. مردان بدون زنان دومین مجموعه داستان کوتاهی است که توسط ارنست همینگوی چاپ شدهاست. در ایران محمد عباسی و بعدها اسدالله امرایی این کتاب را به فارسی برگرداندهاست.
♦️@seemorghbook
👍12
در ذات سیاست نیست که بهترین افراد انتخاب شوند، زیرا بهترین افراد نمیخواهند بر همنوعانشان حکومت کنند!
#جورج_مک_دونالد
♦️@seemorghbook
در ذات سیاست نیست که بهترین افراد انتخاب شوند، زیرا بهترین افراد نمیخواهند بر همنوعانشان حکومت کنند!
#جورج_مک_دونالد
♦️@seemorghbook
👍49
خوبه یاد بگیریم که:
دخالت در زندگی دیگران"کنجکاوی"نیست "فضولیه"
تندگویی و قضاوت در مورد دیگران"انتقاد"نیست ،"توهینه"
هرکار یا حرفی که در آخرش بگی "شوخی کردم" شوخی نیست جانم؛حمله به شخصیت اون فرد هست
بازی با احساسات مردم و سرکارشون گذاشتن"زرنگی"نیست اسمش "بی وجدانیه"
خراب کردن یه نفر توی جمع "جوک"نیست اسمش "کمبوده"
♦️@seemorghbook
دخالت در زندگی دیگران"کنجکاوی"نیست "فضولیه"
تندگویی و قضاوت در مورد دیگران"انتقاد"نیست ،"توهینه"
هرکار یا حرفی که در آخرش بگی "شوخی کردم" شوخی نیست جانم؛حمله به شخصیت اون فرد هست
بازی با احساسات مردم و سرکارشون گذاشتن"زرنگی"نیست اسمش "بی وجدانیه"
خراب کردن یه نفر توی جمع "جوک"نیست اسمش "کمبوده"
♦️@seemorghbook
❤18👍9👏2
شیفتگی جنونآسایم به او همچنان به صورت رازی سر به مُهر برایم باقی مانده. هیچ نمیدانم چرا تا این حد شیفتهاش بودم و دلم میخواست که با مردنِ او من هم میمُردم... دوستش داشتم، و میشد گفت که برای همیشه. هیچچیز تازهای نمیتوانست جای این دوستداشتن را بگیرد. و بعد، مرگ را هم فراموش کردم.
📘#عاشق
✍#مارگریت_دوراس
♦️@seemorghbook
📘#عاشق
✍#مارگریت_دوراس
♦️@seemorghbook
👍13