بهترین کار برای اینکه بخواهی حال خودت را خوب کنی این است که حال یکی دیگر را خوب کنی ...
#مارک_تواین
♦️@seemorghbook
#مارک_تواین
♦️@seemorghbook
❤11
وقتی کوچک بودم
فکر میکردم آدمها چقدر بزرگند
و ترس برم میداشت
بزرگ که شدم دیدم
بعضی آدما چقدر کوچکند
و بیشتر ترسیدم!
#آلفرد_هیچکاک
♦️@seemorghbook
فکر میکردم آدمها چقدر بزرگند
و ترس برم میداشت
بزرگ که شدم دیدم
بعضی آدما چقدر کوچکند
و بیشتر ترسیدم!
#آلفرد_هیچکاک
♦️@seemorghbook
👍37❤1
هر لحظهای که تو به چیزی که مردم فکر میکنن اهمیت بدی، همونقدر از خودت دور میشی ...
#مریل_استریپ
♦️@seemorghbook
#مریل_استریپ
♦️@seemorghbook
👍12❤1
نزدیک به زمین زندگی کنید.
همواره ساده بیندیشید.
در مشاجرات، عادل و بخشنده باشید.
در حکومت، سعی در فرمانروایی و سلطه نداشته باشید.
در کار، آن چیزی را انجام دهید که از آن لذت میبرید.
در زندگی خانوادگی، همیشه در دسترس و حاضر باشید.
وقتی از اینکه خودتان هستید خوشنودید
و از رقابت و مقایسه دست کشیدید،
همگان به شما احترام میگذارند.
📘#تائوت_چینگ
✍#لائو_تزو
♦️@seemorghbook
همواره ساده بیندیشید.
در مشاجرات، عادل و بخشنده باشید.
در حکومت، سعی در فرمانروایی و سلطه نداشته باشید.
در کار، آن چیزی را انجام دهید که از آن لذت میبرید.
در زندگی خانوادگی، همیشه در دسترس و حاضر باشید.
وقتی از اینکه خودتان هستید خوشنودید
و از رقابت و مقایسه دست کشیدید،
همگان به شما احترام میگذارند.
📘#تائوت_چینگ
✍#لائو_تزو
♦️@seemorghbook
👍15
یه رفیق داشتم دوران توپ پلاستیکی، توپ چهل تیکه داشت. وقتی میخواستیم فوتبال بازی کنیم میگفت به یه شرط توپ چهل تیکهام رو میارم. به شرط اینکه من کاپیتان باشم.
فوتبالش!؟ نابود... دور کمرش ده برابر قدش بود. ایشی زاکی محل بود ولی نه به اون بانمکی... واسه بازی یار انتخاب میکرد. یار که چه عرض کنم دوستاش رو انتخاب میکرد. تو پنج دقیقه انقدر گل میخوردن که توپش رو برمیداشت و با قهر میرفت خونه...
ما هم عشق توپ چهل تیکه... کار ما به جایی رسیده بود که برای بازی کردن با توپ چهل تیکه گل نمی زدیم. دروازه خالی رو میزدیم تو در و دیوار که صاحب توپ چهل تیکه قهر نکنه...
اون رفیق ما بعد یه مدت باورش شد که فوتبالش خوبه... که ما نمیتونیم بهشون گل بزنیم. دیگه کم کم گل زدن یادمون رفت. بخاطر یه توپ چهل تیکه ضعیف بودن رو انتخاب کردیم و رقیب رو قوی نشون دادیم.
همین مثال رو تو تمام زندگیمون نگاه کنیم.
برای علاقه یا شاید منفعت چه جاهایی جلوی چه کسایی خودمون رو ضعیف نشون دادیم و توهم قوی بودن رو به دیگران دادیم.
میخوام بگم با همون توپ پلاستیکی بازی کنید ولی هیچ وقت جلوی کسی ضعف نشون ندید. چون توهم قوی بودن بهش دست میده.
چون گل زدن و قوی بودن رو فراموش می کنید.
♦️@seemorghbook
فوتبالش!؟ نابود... دور کمرش ده برابر قدش بود. ایشی زاکی محل بود ولی نه به اون بانمکی... واسه بازی یار انتخاب میکرد. یار که چه عرض کنم دوستاش رو انتخاب میکرد. تو پنج دقیقه انقدر گل میخوردن که توپش رو برمیداشت و با قهر میرفت خونه...
ما هم عشق توپ چهل تیکه... کار ما به جایی رسیده بود که برای بازی کردن با توپ چهل تیکه گل نمی زدیم. دروازه خالی رو میزدیم تو در و دیوار که صاحب توپ چهل تیکه قهر نکنه...
اون رفیق ما بعد یه مدت باورش شد که فوتبالش خوبه... که ما نمیتونیم بهشون گل بزنیم. دیگه کم کم گل زدن یادمون رفت. بخاطر یه توپ چهل تیکه ضعیف بودن رو انتخاب کردیم و رقیب رو قوی نشون دادیم.
همین مثال رو تو تمام زندگیمون نگاه کنیم.
برای علاقه یا شاید منفعت چه جاهایی جلوی چه کسایی خودمون رو ضعیف نشون دادیم و توهم قوی بودن رو به دیگران دادیم.
میخوام بگم با همون توپ پلاستیکی بازی کنید ولی هیچ وقت جلوی کسی ضعف نشون ندید. چون توهم قوی بودن بهش دست میده.
چون گل زدن و قوی بودن رو فراموش می کنید.
♦️@seemorghbook
❤19👏11👍7🔥1
بهانهها، میخهایی هستند که انسان با آنها خانهای از شکست برای خود میسازد ...
#جیم_ران
♦️@seemorghbook
#جیم_ران
♦️@seemorghbook
👍18❤1
〰〰〰〰〰〰〰〰〰〰
ناصرالدین شاه شیری داشت که هر هفته یک گوسفند جیره داشت. به شاه خبر دادند که چه نشستهای که نگهبان شیر، یک ران گوسفند را میدزدد. شاه دستور داد نگهبانی مواظب اولی باشد. پس از مدتی آن دو با هم ساخت و پاخت کردند و علاوه بر اینکه هر دو ران را میدزدیدند، دل و جگر ش را هم میخوردند.
شاه خبردار شد و یکی از درباریها را فرستاد که نگهبان آن دو باشد. این یکی چون درباری بود دو برابر آن دو برمیداشت. پس از مدتی به شاه خبر دادند: «جناب شاه، شیر از گرسنگی دارد میمیرد.»
جستجو کردند و دیدند که این سه با هم ساختهاند و همه اندامهای گوسفند را میبرند و شیر بیچاره فقط دنبه گوسفند برایش میماند. ناچار هر سه را کنار گذاشت و گفت: «اشتباه کردم. یک نگهبان دزد بهتر از سه نگهبان دزد بود.»
♦️@seemorghbook
ناصرالدین شاه شیری داشت که هر هفته یک گوسفند جیره داشت. به شاه خبر دادند که چه نشستهای که نگهبان شیر، یک ران گوسفند را میدزدد. شاه دستور داد نگهبانی مواظب اولی باشد. پس از مدتی آن دو با هم ساخت و پاخت کردند و علاوه بر اینکه هر دو ران را میدزدیدند، دل و جگر ش را هم میخوردند.
شاه خبردار شد و یکی از درباریها را فرستاد که نگهبان آن دو باشد. این یکی چون درباری بود دو برابر آن دو برمیداشت. پس از مدتی به شاه خبر دادند: «جناب شاه، شیر از گرسنگی دارد میمیرد.»
جستجو کردند و دیدند که این سه با هم ساختهاند و همه اندامهای گوسفند را میبرند و شیر بیچاره فقط دنبه گوسفند برایش میماند. ناچار هر سه را کنار گذاشت و گفت: «اشتباه کردم. یک نگهبان دزد بهتر از سه نگهبان دزد بود.»
♦️@seemorghbook
👍36
مولانا میگوید : روزی از کنار مسجدی رد میشدم و دیدم عده ای دست به دعا برداشته اند و میگویند : خدایا کافران را بکش،
رفتم تا به کلیسایی رسیدم و دیدم در آنجا هم عده ای دست به آسمان برداشته اند و میگویند : خدایا کافران را بکش.
رفتم تا به در میخانه ای رسیدم و دیدم در آنجا جام ها را به هم میزنند و میگویند بزن بسلامتی نوشا نوش ... سپس فرمود : من آنموقع بود که دیدم مستی بهترین دین است که جز سلامتی دیگران آرزویی ندارند .
پرستش به مستیست در کیش مهر
برون اند زین حلقه هوشیارها👌👌
♦️@seemorghbook
رفتم تا به کلیسایی رسیدم و دیدم در آنجا هم عده ای دست به آسمان برداشته اند و میگویند : خدایا کافران را بکش.
رفتم تا به در میخانه ای رسیدم و دیدم در آنجا جام ها را به هم میزنند و میگویند بزن بسلامتی نوشا نوش ... سپس فرمود : من آنموقع بود که دیدم مستی بهترین دین است که جز سلامتی دیگران آرزویی ندارند .
پرستش به مستیست در کیش مهر
برون اند زین حلقه هوشیارها👌👌
♦️@seemorghbook
👍33👏3👎2
☕️قطعهای از کتاب
نابینائی در شب تاریک چراغی در دست و سبوئی بر دوش در راهی می رفت. فضولی به وی رسید و گفت :
ای نادان! روز و شب پیش تو یکسانست و روشنی و تاریکی در چشم تو برابر، این چراغ را فایده چیست؟
نابینا بخندید و گفت : این چراغ نه از بهر خود است، از برای چون تو کوردلان بی خرد است، تا به من پهلو نزنند و سبوی مرا نشکنند.
حال نادان را به از دانا نمی داند کسی
گرچه دردانش فزون از بوعلی سینا بوَد
طعن نابینا مزن ای دم ز بینائی زده
زانکه نابینا به کار خویشتن بینا بود
📕#بهارستان
✍#عبدالرحمان_جامی
♦️@seemorghbook
نابینائی در شب تاریک چراغی در دست و سبوئی بر دوش در راهی می رفت. فضولی به وی رسید و گفت :
ای نادان! روز و شب پیش تو یکسانست و روشنی و تاریکی در چشم تو برابر، این چراغ را فایده چیست؟
نابینا بخندید و گفت : این چراغ نه از بهر خود است، از برای چون تو کوردلان بی خرد است، تا به من پهلو نزنند و سبوی مرا نشکنند.
حال نادان را به از دانا نمی داند کسی
گرچه دردانش فزون از بوعلی سینا بوَد
طعن نابینا مزن ای دم ز بینائی زده
زانکه نابینا به کار خویشتن بینا بود
📕#بهارستان
✍#عبدالرحمان_جامی
♦️@seemorghbook
👍19
مولانا عضد الدین راپرسیدند
چونست در زمان خلفا ادعای خدایی و پیغمبری بسیار بود و اکنون نه!
گفت مردم این روزگار چنان در ظلم و گرسنگی افتاده اند که نه خدا به یاد آید نه پیغمبر
#عبید_زاکانی
♦️@seemorghbook
چونست در زمان خلفا ادعای خدایی و پیغمبری بسیار بود و اکنون نه!
گفت مردم این روزگار چنان در ظلم و گرسنگی افتاده اند که نه خدا به یاد آید نه پیغمبر
#عبید_زاکانی
♦️@seemorghbook
👍30❤3👏2
📕#کنزالحسینی (نایاب)
این کتاب بعلت نایاب بودن و مشکلات چاپی و املایی ک در نسخه های چاپ هندوستان داشته،توسط یکی از متخصصین علوم غریبه تصحیح و سپس توسط آقای محمد تقی حسین،مدیر کتاب فروشی مکتبه عربیه تجدید چاپ شده و در اختیار دوستداران این علم قرار داده شده است.
♦️@seemorghbook
این کتاب بعلت نایاب بودن و مشکلات چاپی و املایی ک در نسخه های چاپ هندوستان داشته،توسط یکی از متخصصین علوم غریبه تصحیح و سپس توسط آقای محمد تقی حسین،مدیر کتاب فروشی مکتبه عربیه تجدید چاپ شده و در اختیار دوستداران این علم قرار داده شده است.
♦️@seemorghbook
👍11
من دریافتهام که
ایدههای بزرگ هنگامی
به ذهن راه مییابند که
مصمم به داشتن چنین ایدههایی باشیم.
#چارلی_چاپلین
♦️@seemorghbook
ایدههای بزرگ هنگامی
به ذهن راه مییابند که
مصمم به داشتن چنین ایدههایی باشیم.
#چارلی_چاپلین
♦️@seemorghbook
👍14❤3
جهان یادگارست و ما رفتنی
به گیتی نماند به جز مردمی
به نام نکو گر بمیرم رواست
مرا نام باید که تن مرگ راست
#حکیم_ابوالقاسم_فردوسی
۲۵ اردیبهشت ماه به افتخار سراینده شاهنامه و به پاس زحماتی که برای فرهنگ و ادب فارسی کشیده،به نام روز بزرگداشت حکیم ابوالقاسم فردوسی نامگذاری شده است.
فردوسی بزرگ ترین حماسه سرای ایران و یکی از حماسه سرایان بزرگ جهان است.
♦️@seemorghbook
به گیتی نماند به جز مردمی
به نام نکو گر بمیرم رواست
مرا نام باید که تن مرگ راست
#حکیم_ابوالقاسم_فردوسی
۲۵ اردیبهشت ماه به افتخار سراینده شاهنامه و به پاس زحماتی که برای فرهنگ و ادب فارسی کشیده،به نام روز بزرگداشت حکیم ابوالقاسم فردوسی نامگذاری شده است.
فردوسی بزرگ ترین حماسه سرای ایران و یکی از حماسه سرایان بزرگ جهان است.
♦️@seemorghbook
👍13❤10
قلبتان را بروی رویاها باز نگه دارید
چون تا زمانیکه رویایی وجود دارد
امید هم هست
و تا زمانیکه امید وجود دارد زندگی
همراه با لذت است
کلید خوشبختی داشتن رویاهاست
کلید موفقیت
تبدیل رویاها به واقعیت است
♦️@seemorghbook
چون تا زمانیکه رویایی وجود دارد
امید هم هست
و تا زمانیکه امید وجود دارد زندگی
همراه با لذت است
کلید خوشبختی داشتن رویاهاست
کلید موفقیت
تبدیل رویاها به واقعیت است
♦️@seemorghbook
👍16
یکی تکلیف من را با این مردم
روشن کند این ها تنها در دو
حالت تو را دوست دارند
یا باید کسی باشی که نیستی
یا باید بمیری و زیر خاک بروی
#حسین_پناهی
♦️@seemorghbook
روشن کند این ها تنها در دو
حالت تو را دوست دارند
یا باید کسی باشی که نیستی
یا باید بمیری و زیر خاک بروی
#حسین_پناهی
♦️@seemorghbook
👍22❤3
🔻🔻🔻🔻🔻🔻🔻🔻🔻🔻
📖#حكايت
جوانی با چاقو وارد مسجد شد و گفت: بین شما کسی هست که مسلمان باشد ؟
همه با ترس و تعجب به هم نگاه کردند و سکوت در مسجد حکمفرما شد ،
بالاخره پیرمردی با ریش سفید از جا برخواست و گفت : آری من مسلمانم.
جوان به پیرمرد نگاهی کرد و گفت با من بیا،
پیرمرد بدنبال جوان براه افتاد و با هم چند قدمی از مسجد دور شدند ،
جوان با اشاره... به گله گوسفندان به پیرمرد گفت : که میخواهد تمام آنها را قربانی کند و بین فقرا پخش کند و به کمک احتیاج دارد،
پیرمرد و جوان مشغول قربانی کردن گوسفندان شدند
پس از مدتی پیرمرد خسته شد و به جوان گفت که به مسجد بازگردد و شخص دیگری را برای کمک با خود بیاورد.جوان با چاقوی خون آلود به مسجد بازگشت و باز پرسید : آیا مسلمان دیگری در بین شما هست ؟
افراد حاضر در مسجد که گمان کردند جوان پیرمرد را بقتل رسانده نگاهشان را به پیش نماز مسجد دوختند،
پیش نماز رو به جمعیت کرد و گفت : چرا نگاه میکنید ، به عیسی مسیح قسم که با چند رکعت نماز خواندن کسی مسلمان نمیشود.
♦️@seemorghbook
📖#حكايت
جوانی با چاقو وارد مسجد شد و گفت: بین شما کسی هست که مسلمان باشد ؟
همه با ترس و تعجب به هم نگاه کردند و سکوت در مسجد حکمفرما شد ،
بالاخره پیرمردی با ریش سفید از جا برخواست و گفت : آری من مسلمانم.
جوان به پیرمرد نگاهی کرد و گفت با من بیا،
پیرمرد بدنبال جوان براه افتاد و با هم چند قدمی از مسجد دور شدند ،
جوان با اشاره... به گله گوسفندان به پیرمرد گفت : که میخواهد تمام آنها را قربانی کند و بین فقرا پخش کند و به کمک احتیاج دارد،
پیرمرد و جوان مشغول قربانی کردن گوسفندان شدند
پس از مدتی پیرمرد خسته شد و به جوان گفت که به مسجد بازگردد و شخص دیگری را برای کمک با خود بیاورد.جوان با چاقوی خون آلود به مسجد بازگشت و باز پرسید : آیا مسلمان دیگری در بین شما هست ؟
افراد حاضر در مسجد که گمان کردند جوان پیرمرد را بقتل رسانده نگاهشان را به پیش نماز مسجد دوختند،
پیش نماز رو به جمعیت کرد و گفت : چرا نگاه میکنید ، به عیسی مسیح قسم که با چند رکعت نماز خواندن کسی مسلمان نمیشود.
♦️@seemorghbook
😁34👍13