📎 #_یک_تکه_کتاب
رایلی دوران کودکی بسیار شادی را پشت سر گذاشته بود. او با پدر و مادرش در شهر کوچکی در ایالت مینهسوتا زندگی میکرد. عاشق بازی هاکی، وقت گذراندن با دوستانش و اسکیت روی یخ دریاچه بود. اما وقتی رایلی یازده ساله شد، پدر و مادرش تصمیم بزرگی گرفتند و همه چیز تغییر کرد. پدر رایلی کسب و کار جدیدی را شروع کرده بود. برای همین، پدر و مادر رایلی خانهشان در مینهسوتا را فروختند و همگی به سنفرنسیسکو نقل مکان کردند. به همین سادگی زندگی رایلی از اینرو به آنرو شد...
📕 پشت و رو
✍🏻 #آلبر_کامو
@ShafiAzad
رایلی دوران کودکی بسیار شادی را پشت سر گذاشته بود. او با پدر و مادرش در شهر کوچکی در ایالت مینهسوتا زندگی میکرد. عاشق بازی هاکی، وقت گذراندن با دوستانش و اسکیت روی یخ دریاچه بود. اما وقتی رایلی یازده ساله شد، پدر و مادرش تصمیم بزرگی گرفتند و همه چیز تغییر کرد. پدر رایلی کسب و کار جدیدی را شروع کرده بود. برای همین، پدر و مادر رایلی خانهشان در مینهسوتا را فروختند و همگی به سنفرنسیسکو نقل مکان کردند. به همین سادگی زندگی رایلی از اینرو به آنرو شد...
📕 پشت و رو
✍🏻 #آلبر_کامو
@ShafiAzad
کسانی که ما را دوست دارند، از آنها که از ما نفرت دارند، خطرناکترند! زیرا انسان قادر نیست در مقابل آنها از خود مقاومتی نشان دهد. هیچکس نمیتواند به اندازه یک دوست، انسان را به انجام کاری وادار کند که درست بر خلاف میل اوست.
📕 دیوانه وار
✍🏻 #کریستین_بوبن
@ShafiAzad
📕 دیوانه وار
✍🏻 #کریستین_بوبن
@ShafiAzad
من اینجوریام که چیزی را خوب میفهمم، غصهاش را عمیقا ولی کوتاه میخورم،
به آن کمی فکر میکنم و وقتی دیدم فکر کردن به آن و غصه خوردن برای آن فایدهای ندارد و فقط حالم را بد میکند، وقتی دیدم برای بهبود و تغییر آن کاری از من ساخته نیست؛
دیگر به آن فکر نمیکنم و آن موضوع و مسئله را از حوالیِ افکارم دور میکنم، خیلی دور... آنقدر که چندین کهکشان فاصله بیفتد میان آنها و افکارم. آنقدر که به طور کامل فراموششان کنم.
در مورد آدمهایی که غمگینم میکنند هم همینطور. ناخواسته بیخیال میشوم و بیآنکه حواسم باشد، دل میکَنم از آنان که حضور و حرفهاشان آزارم میداده. به خودم که میآیم، دور ایستادهام، خیلی دور...
جایی که فرصت و دلایل بیشتری برای زیستن دارم، جایی که در محاصرهی آدمها و افکار سمّی نیستم! جایی که حالم خوب است، لبخند میزنم، خیال میبافم، نفس میکشم.
جایی که آرام میگیرم.
@ShafiAzad
به آن کمی فکر میکنم و وقتی دیدم فکر کردن به آن و غصه خوردن برای آن فایدهای ندارد و فقط حالم را بد میکند، وقتی دیدم برای بهبود و تغییر آن کاری از من ساخته نیست؛
دیگر به آن فکر نمیکنم و آن موضوع و مسئله را از حوالیِ افکارم دور میکنم، خیلی دور... آنقدر که چندین کهکشان فاصله بیفتد میان آنها و افکارم. آنقدر که به طور کامل فراموششان کنم.
در مورد آدمهایی که غمگینم میکنند هم همینطور. ناخواسته بیخیال میشوم و بیآنکه حواسم باشد، دل میکَنم از آنان که حضور و حرفهاشان آزارم میداده. به خودم که میآیم، دور ایستادهام، خیلی دور...
جایی که فرصت و دلایل بیشتری برای زیستن دارم، جایی که در محاصرهی آدمها و افکار سمّی نیستم! جایی که حالم خوب است، لبخند میزنم، خیال میبافم، نفس میکشم.
جایی که آرام میگیرم.
@ShafiAzad
👍1
درویشی كه بسیار فقیر بود و در زمستان لباس و غذا نداشت. هر روز در شهر هرات غلامان حاكم شهر را میدید كه جامههای زیبا و گران قیمت بر تن دارند و كمربندهای ابریشمین بر كمر میبندند.
روزی با جسارت رو به آسمان كرد و گفت خدایا! بنده نوازی را از حاکم بخشندة شهر ما یاد بگیر. ما هم بندة تو هستیم.
زمان گذشت و روزی شاه خواجه را دستگیر كرد و دست و پایش را بست. میخواست بیند طلاها را چه كرده است؟ هرچه از غلامان میپرسید آنها چیزی نمیگفتند. یك ماه غلامان را شكنجه كرد و میگفت بگویید خزانة طلا و پول حاكم كجاست؟ اگر نگویید گلویتان را میبرم و زبانتان را از گلویتان بیرون میكشم. اما غلامان شب و روز شكنجه را تحمل میكردند و هیچ نمیگفتند. شاه آنها را پاره پاره كرد ولی هیچ یك لب به سخن باز نكردند و راز خواجه را فاش نكردند.
شبی درویش در خواب صدایی شنید كه میگفت: ای مرد! بندگی و اطاعت را از این غلامان یاد بگیر.
📕 مثنوی معنوی
@ShafiAzad
روزی با جسارت رو به آسمان كرد و گفت خدایا! بنده نوازی را از حاکم بخشندة شهر ما یاد بگیر. ما هم بندة تو هستیم.
زمان گذشت و روزی شاه خواجه را دستگیر كرد و دست و پایش را بست. میخواست بیند طلاها را چه كرده است؟ هرچه از غلامان میپرسید آنها چیزی نمیگفتند. یك ماه غلامان را شكنجه كرد و میگفت بگویید خزانة طلا و پول حاكم كجاست؟ اگر نگویید گلویتان را میبرم و زبانتان را از گلویتان بیرون میكشم. اما غلامان شب و روز شكنجه را تحمل میكردند و هیچ نمیگفتند. شاه آنها را پاره پاره كرد ولی هیچ یك لب به سخن باز نكردند و راز خواجه را فاش نكردند.
شبی درویش در خواب صدایی شنید كه میگفت: ای مرد! بندگی و اطاعت را از این غلامان یاد بگیر.
📕 مثنوی معنوی
@ShafiAzad
📎 #_یک_تکه_کتاب
همه جوان ها بالاخره یک روز عاشق می شوند ولی همه زندگی به همان عشق اول ختم نمی شود. معمولا آدم با عشق اولش ازدواج نمی کند، حتی گاهی با او حرف هم نمی زند، اما احساس قشنگی است که همیشه خاطرات آدم را شیرین می کند.
عشق های دوران جوانی همین ستاره ها هستند و تو هر وقت به ستاره ها نگاه کنی، می فهمی که یک جایی، یک جایی از دنیا یک کسی هست که وقتی به تو فکر میکند ته قلبش گرم میشود..
📕 چهل سالگی
✍🏻 #ناهید_طباطبایی
@ShafiAzad
همه جوان ها بالاخره یک روز عاشق می شوند ولی همه زندگی به همان عشق اول ختم نمی شود. معمولا آدم با عشق اولش ازدواج نمی کند، حتی گاهی با او حرف هم نمی زند، اما احساس قشنگی است که همیشه خاطرات آدم را شیرین می کند.
عشق های دوران جوانی همین ستاره ها هستند و تو هر وقت به ستاره ها نگاه کنی، می فهمی که یک جایی، یک جایی از دنیا یک کسی هست که وقتی به تو فکر میکند ته قلبش گرم میشود..
📕 چهل سالگی
✍🏻 #ناهید_طباطبایی
@ShafiAzad
مارکی دوساد رمان نویس. آشوبگر. اشراف زاده ی فرانسوی که رمانهای فلسفی-سادومازوخیستی اش بحثی مجادله آمیز پیرامون مطالبی چون تجـاوز. سـکس و خشونت. جمـاع حیوانی و مرده گرایی بوده است. او از مبلغین آزادی بی قید وبند بوده
📕 قصاص
✍🏻 #مارکی_دوساد
@ShafiAzad
📕 قصاص
✍🏻 #مارکی_دوساد
@ShafiAzad
در آغاز تنها عشق بود. حتی زندگی و پیدایش شما بر روی این کره ی خاکی نیز برخاسته از عشق است. این عشق بوده است که در یک لحظه مرد و زنی را آنچنان به سوی هم جذب کرده است تا از تلفیق و اتحاد عاشقانه ی بدن آن ها بذر شما متولد گردد.
📕 عشق و شور زندگی
✍🏻 #باربارا_دی_آنجلیس
📕 عشق و شور زندگی
✍🏻 #باربارا_دی_آنجلیس
📎 #_یک_تکه_کتاب
نسیم بهاری بوی خوشی به همراه داشت. مالشی در دلم بود كه لذت بخش بود احساس می كردم همه را دوست دارم حتی فكر میكردم انیس خانوم را هم دوست داشتم، و بی اعتنایی آقا ناصر را هم تحمل میكردم، حق می دادم آخه فكر می كرد من هنوز بچه ام كم محلی میكرد، یواش یواش كه بزرگ شوم با من دوست میشود، شبها بعد از شام شب چره را میرویم خانه آنها، منهم زن بگیرم و بساطی جور كنم آنها هم می آیند پیش ما ، زن هایمان مثل خواهر می شوند ما هم مثل برادر، مادر هم كه عاشق بی قرار انیس خانوم است، زندگی او منتهای آرزویش است، اوستا هم با زنش به جمع ما می پیوندند به به چه میشود؟
📕 شب سراب
✍🏻 #ناهید_پژواک
@ShafiAzad
نسیم بهاری بوی خوشی به همراه داشت. مالشی در دلم بود كه لذت بخش بود احساس می كردم همه را دوست دارم حتی فكر میكردم انیس خانوم را هم دوست داشتم، و بی اعتنایی آقا ناصر را هم تحمل میكردم، حق می دادم آخه فكر می كرد من هنوز بچه ام كم محلی میكرد، یواش یواش كه بزرگ شوم با من دوست میشود، شبها بعد از شام شب چره را میرویم خانه آنها، منهم زن بگیرم و بساطی جور كنم آنها هم می آیند پیش ما ، زن هایمان مثل خواهر می شوند ما هم مثل برادر، مادر هم كه عاشق بی قرار انیس خانوم است، زندگی او منتهای آرزویش است، اوستا هم با زنش به جمع ما می پیوندند به به چه میشود؟
📕 شب سراب
✍🏻 #ناهید_پژواک
@ShafiAzad
گوگول در این کتاب انتقادات تند و تیزی به طبقه مرفه روسیه و غربزدگی آنها مطرح میکند. نکته بارز روایت در این اثر همچون دیگر آثار گوگول این است که در بخشهایی از کتاب به جای روایت داستان به سخنرانی و دردل درباره موضوع اصلی میپردازد. نکتهای که به نظر خوانندگان امروزی شاید کمی عجیب به نظر برسد.
📕 مردگان زرخرید
✍🏻 #نیکلای_گوگول
@ShafiAzad
📕 مردگان زرخرید
✍🏻 #نیکلای_گوگول
@ShafiAzad