کتابخوانی📚
6.09K subscribers
6.05K photos
390 videos
12.1K files
990 links
https://www.instagram.com/azadshafi7


👻مخاطب نوشته هام یه موجود خیالیه :)


Admin:
@ShafiAzad7
Download Telegram
دلم میخواد بلیطاشُ پاره کنم...
دلم میخواد زندونیش کنم تو اتاق تا نتونه بره...
دلم میخواد بندازمش تو شیشه مربا تا دستِ کسی بهش نرسه حتی:)
آخ اگه بدونی چیا دلم میخواد...
داری کاری میکنی که رفتنت این سفرِ لعنتیت یادم بره ولی نمیدونی بیشتر غُصه‌م میگیره...
میگم بسه اذیتم نکن دستامُ ببین میلرزن:)
با همون دلبری همیشگیت میگی تو رو اذیت نکنم کیو اذیت کنم پس؟
میگم اذیت نی خودتم میدونی!
میگی میدونی که هست عمرم میخوام از فکرش درآی...
میگم برو بدتر نکن حالمُ فقط:)
میگی چشم هر چی شما بگین!
(اینجور مواقع حرف گوش کن میشی فقط)
میگم آره آره برو ذوق داری واسه رفتن منتظری بگم فقط!
میگی کسی قرار نی جز تو منو خر کنه و وارد زندگیم شه!سخته انقد فهمیدنش؟
(دلم قنج رفته واسشا ولی هیچی نمیگم)
میگم دلم خدافظی باهاتُ نمیخواد میدونی؟
میگی برمیگردم پیشت واسه همیشه که نمیرم:)
تو دلم میگم من ی لحظم هزار سالِ واسم نبودنت:)
میگم برو سفرت بی خطر:)
منتظرتم...
آدما چشم‌به‌راه میخوان من چشم به راتم همین:)
و
تو میری...
#دلنوشته
مثل همیشه بدونه مخاطب خاص

#Azad @shafiAzad
#یک_دقیقه_مطالعه

مگر ﻣﯿﺸﻮﺩ ﺑﺮﺍﯼ ﺗﺨﺮﯾﺐ ﺭﻭﺡ ﻭ ﻗﻠﺐ ﻭ ﺍﺣﺴﺎﺱ ﻭ ﺩﻧﯿﺎﯼ ﯾﮏ ﺍﻧﺴﺎﻥ، ﺗﻨﻬﺎ ﯾﮏ کﻠﻤﻪ ﺑﮕﻮﯾﯿﻢ:
"ببخشید"
ﻣﮕﺮ ﻣﯿﺸﻮﺩ ﻋﻤﺮﯼ ﺭﺍ ﻫﺪﺭ ﺩﺍﺩ ﻭ ﺧﻮﺷﺒﺨﺘﯽ ﺭﺍ ﮔﺮﻓﺖ ﻭ ﺑﺎﺯﻫﻢ ﮔﻔﺖ:
" ﺟﺒﺮﺍﻥ ﻣﯿﮑﻨﻢ "
مگر ﻣﯿﺸﻮﺩ ﻏﺮﻭﺭ ﮐﺴﯽ ﺭﺍ ﺟﻠﻮﯼ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﺧﺮﺩ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺑﺎ ﯾﮏ ﮐﻠﻤﻪ ی " ﺑﺒﺨﺸﯿﺪ " ﻏﺮﻭﺭ له ﺷﺪﻩ ﺍﺵ ﺭﺍ ﭘﯿﻮﻧﺪ ﺑﺰﻧﯽ !!؟؟

مگر ﻣﯿﺸﻮﺩ ﺩﺭ ﻣﻮﺭﺩ ﮐﺴﯽ ﺯﻭﺩ ﻗﻀﺎﻭﺕ ﮐﺮﺩ ﺍﻣﺎ ﻭﻗﺘﯽ ﻣﺘﻮﺟﻪ ﺍﺷﺘﺒﺎﻩ ﺧﻮﺩ ﻣﯿﺸﻮﯼ ﺑﮕﻮﺋﯽ " ﺑﺒﺨﺸﯿﺪ "
با ﮔﻔﺘﻦ ﺑﺒﺨﺸﯿﺪ: ﭼﻪ ﭼﯿﺰ ﺭﺍ ﻣﯿﺸﻮﺩ ﺟﺒﺮﺍﻥ ﮐﺮﺩ؟
چه ﭼﯿﺰﯼ ﺭﺍ ﻣﯿﺸﻮﺩ ﺑﺨﺸﯿﺪ؟
گاهی ﭼﯿﺰﯼ ﺑﺮﺍﯼ ﺟﺒﺮﺍﻥ ﻧﯿﺴﺖ ....
کاری ﮐﻪ ﺑﺘﻮﺍﻧﺪ ﺍﻧﺪﮐﯽ ﻣﺮﻫﻢ ﺩﺭﺩ ﺑﺎﺷﺪ، نیست.
گذﺷﺖ ﻫﻢ ﺟﺎﯾﯽ ﻧﺪﺍﺭﺩ،
ﻭﻗﺘﯽ ﺁﮔﺎﻫﺎﻧﻪ ﻣﯿﺪﺍﻧﯿﻢ ﺩﺳﺖ ﺑﻪ ﮐﺸﺘﺎﺭ ﻫﻮﯾﺖ ﻭ
ﺷﺨﺼﯿﺖ ﮐﺴﯽ ﻣﯿﺰﻧﯿﻢ....
انتظار ﺑﺨﺸﺶ ﻫﻢ ﻧﺎﺑﺠﺎﺳﺖ....
شخصیت ﮐﺴﯽ ﺭﺍ ﮐﻪ ﺑﺎ ﮔﻔﺘﻦ ﺗﻮﻫﯿﻦ ﺑﻪ ﺁﺷﻮﺏ ﮐﺸﯿﺪﯼ، ﺑﺎ ﮔﻔﺘﻦ ﺑﺒﺨﺸﯿﺪ ﺁﺭﺍﻡ نمی ﺷﻮﺩ...

آدمها را بفهمید، دل، آلزایمر نمی گیرد...

#دلنوشته

#Azad @ShafiAzad
ما آمده ایم در این دنیا که زندگی کنیم
خیلی از ما ۳۰ یا ۴۰ سال از عمرمان را نابود می‌کنیم به این بهانه که میخواهیم آینده بهتری داشته باشیم.

آینده کی یا کجاست؟ کی به آرامش می رسم؟ مگر در آینده من میتوانم در یک روز به جایِ یک ناهار دو تا ناهار بخورم؟ یا به جایِ یک لباس، سه تا لباس رویِ هم بپوشم؟

تا کی و کجا حال را، برایِ آینده بهتر خراب کنم؟!

به اندازه برای آینده نگران باشیم و تلاش کنیم‌.
زندگی مقصد نیست
زندگی یک راه است
زندگی یک جاده است
که باید تا آخرِ عمر در این جاده پیش برویم تا زمانیکه حذف شویم.

ما به این دنیا نیامده ایم که
تمامِ عمرمان را برایِ آینده
درس بخوانیم و کار یا پس انداز کنیم.

ما به این دنیا نیامده ایم که مانند ماشین فقط به دنبال آینده باشیم.
از زندگی باید لذت برد.....

"اکنون" هدیه ای در دستان ماست. آن را قدر بدانیم و
این اندیشه را به فرزندانمان انتقال دهیم.

#دلنوشته

#Azad @ShafiAzad
گفت چرا ادایِ قوی‌ها رو داری در میاری؟
گفتم ادا نیس که...
دستمو گرفت گفت ببین یخن!
گفتم نبودنت قویم کرد ...
شدم یه آدمِ بیرحم که جز خودش و خواسته هاش چیزی نمیبینه...
گفت اگه بخوام برگردی چی؟
گفتم هیچوقت نباید بخوای...
گفت چرا؟
گفتم من قبل رفتنم هزار بار بهت گفته بودم نذار برم که رفتنم دیگه برگشتنی نداره...
ولی تو بیشتر هلم دادی و منم رفتم خب:)
گفت قدرتو ندونستم ...
گفتم هیس دیگه دیره...

#دلنوشته

#Azad @ShafiAzad
بعدِ هزار سال یه شب واسم نوشت:
جانِ من بمیردُ اشک رویِ گونه‌های تو نریزد:)
براش نوشتم خیلی دیر گفتی...
گفت مگه نمیگن همیشه وقت هست؟
گفتم یه ماهیُ چن ساعت میتونی بدون آب زنده نگهداری؟
گفت با کلمه‌ها بازیم نده!
گفتم جوابمو بده!
گفت ماهی بدونِ آب میمیره...
گفتم پس میدونستی من بدونِ تو میمیرم و باز رفتی؟
گفت آدمی که برگشته رو از برگشتن پشیمون میکنی؟
گفتم آدمی که رفته به رفتن هزار بار فکر کرده حتی وقتی برگرده هم باز میره چون رفتن رو بلده فقط تو تنظیماتش موندن تعریف نشده...
گفت سختش نکن...
گفتم تو سختش کردی چی میخوای از جونِ بی جونم دیگه؟
گفت چنبار منو کشتی تو خودت؟
گفتم تو با نبودنت منو کشتی آدمِ مُرده جون نداره بُکُشه کسیُ:)
گفت برگشتم ببین !
گفتم تو همون لحظه که رفتی مُردم.
الان برگشتی مُرده رو با چی زنده کنی؟
با نفسات با خنده‌هات با صدات نگات یا با اعتماد و باوری که به تو داشتم فقط؟؟
رفت ...
میخواستم که بره ...
رفت...

#دلنوشته
مثل همیشه بدونه مخاطب خاص، چون مخاطب خاص ندارم

#Azad @ShafiAzad
بلد نیستیم خب بلد نیستیم آدمایی که دوس داریم رو کناره خودمون نگهداریم:)
ناراحتشون میکنیم در صورتیکه از ناراحتیشون میمیریم
ولی ناخواسته خودمون باعث ِ ناراحتیشون میشیم :)
باعث میشیم ازمون دور شن به همین راحتی:)
بعد تهشم طلبکاریم که چرا دور شدی
چرا سرد شدی چرا کوفت چرا مرض:|
خب دنبالِ چراها تو رفتارایِ خودت بگرد
نه اینکه بری یقه بقیه رو بگیری
که چرا دیگه
توجه نمیکنی چرا نمیبینی منو:)
و همینطوری رابطه بفنا میره
و تو کاری نمیتونی بکنی:)
نه میتونی نیگا کنی و حسرتم بخوری:|
یِ خورده به خودت بیا همین:)
مریضیامونُ نریزیم تو رابطه‌هامون:)
همین:)

#دلنوشته

#Azad @ShafiAzad
سال هاست به آدم هایی فکر می کنم که دیگران را به سلیقه ی خود تغییر می دهند. آدم هایی که هیچ سلیقه، انتخاب و طرز فکری را قبول ندارند به جز چیزی که در ذهنشان هست.
گاهی با کلامشان دیگران را تحقیر می کنند و گاهی با نگاهشان سرزنش. نمک پاش زخم های دیگران می شوند و آنقدر آزارشان می دهند تا تغییر کنند.
حقیقت این است که خیلی از ما سال هاست با اعتقاد دیگران زندگی می کنیم.
فکرهایمان، انتخاب هایمان، حتی زندگیمان برای خودمان نیست.
اطراف خیلی از ما، انسان هایی هستند که جایمان تصمیم می گیرند و تصور می کنند بیشتر از ما از شرایط زندگیمان با خبرند. این آدم ها در وجودشان سلاحی دارند بسیار کشنده. سلاحی که جسم را از بین نمی برد ولی روح انسان ها را می کشد. آدم هایی که من اسمشان را گذاشته ام قاتلان روح...
همان کسانی که باعث می شوند انسان ها زنده بمانند ولی دیگر زندگی نکنند...


👤 #دلنوشته
#Azad @ShafiAzad
دوباره مثل گذشته رو به رویم نشسته بود...
چند سالی بود که رفیق بودیم...از آن رفیق هایی که درد هم را می فهمند...از آن رفیق هایی که حرف هم را از چشم همدیگر می خوانند...
چشم هایش می گفت امشب او غمگین ترین انسان دنیاست...
سکوت را شکست و به عادت قدیم پوزخند تلخی زد و گفت: چرا من همیشه اشتباه می کنم؟چرا همیشه اشتباه انتخاب می کنم؟
از آن دخترهایی بود که دنیا و آدم هایش را سفید می دید و حالا زخم خورده ی همان آدم ها بود...
نمک روی زخمش نپاشیدم...گفتم: تو اشتباه نمی کنی...تو فقط خیلی زود اعتماد می کنی شاید هم اشتباهی اعتماد می کنی چون همه ی آدم ها را سفید می بینی...
نگاهم کرد و به نشانه ی تایید سر تکان داد...هیچ حرفی نزد فقط سر تکان داد...
چشم هایش باز هم داشت چیزی می گفت...می گفت قرار است همه چیز عوض شود...قرار است دیگر آدم ها را سفید نبیند...چشم هایش همیشه درست می گفت...
او عوض شد...بد بین شد...به عالم و آدم...به دوست و دشمن...به مرد و زن...دیگر به هیچکس اعتماد نداشت...
تصمیم های اشتباه گذشته یا شاید آدم های اشتباهی باعث شده بود همه را به یک چشم ببیند...هر تصمیم اشتباه یک خط سیاه وسط دنیای سفیدش شده بود...آنقدر که نه تنها دیگر آدم ها برایش سفید نبودند بلکه زندگی اش هم تاریک شد...سیاه شد...
چشم هایش درست می گفت...
غمگین ترین انسان دنیا کسی ست که بی اعتماد می شود...

👤 #دلنوشته
#Azad @ShafiAzad
حالم از سوالایِ ۱۲شب به بعدِتون
رسماً بهم میخورهـ
اونجا که حسِ کنجکاویتون میزنه بالا
و واسه ارضا شدن حِسِتون
نمیدونید چه بلایی سرِ طرف میارید
و اون بدبخت تا صُب تو خاطراتش جون میده :|
#انسانِ باشعورم ارزوست :)

#دلنوشته
#Azad @ShafiAzad
حالِ من خوب بود!
داشتم سرخوشانه در خیالم در جزیره‌ای با او زندگی میکردم، جزیره ای که خودم ساخته بودم، با آسمانی آبی و زمینی سبز و صخره‌هایی بلند و حیواناتی عجیب، من حتی صدای مرغان دریایی را هربار وسط رویاهام می‌شنیدم، بالای خانه مان یک اتاق شیشه‌ای بود تا شبها درآغوشِ هم، کهکشان را نگاه می‌کردیم و بابوسه‌های عاشقانه‌ی یکریز، می‌خوابیدیم.
ما برایِ هم بودیم، توی همان خانه‌ی کوچک و نقلیِ جزیره‌ی خیالم، و من برایش با عشق، روی یک چراغ ساده، قورمه سبزی و آبگوشت می‌پختم و عصرها توی ایوان، دریا را نگاه میکردم ،شعر می‌خواندم، موهای موج دارم را شانه میزدم و چند تا گل شمعدانی و یاس میگذاشتم لای موهام و تا آقایِ جزیره‌ام از درب خانه وارد می‌شد، مثل بچه‌ها می‌پریدم توی آغوشش. می‌بوسیدم و می‌بوسیدمش، بعد همینطور که به چشمانم زل زده، دستانم را آرام از شانه‌هاش باز می‌کرد و می گفت بانویِ خانه‌ام، چای هست؟! من هم از خدا خواسته با ذوق ابروهام را بالا می‌انداختم و با عشوه می‌گفتم"بله که هست حضرتِ آقا!" بعد یک دانه دیگر ماچ می انداختم روی گونه هاش و درحالی که می خندید و می خندیدم ،باذوق می رفتم توی آشپزخانه تا برایش توی استکان کمر باریکِ طرح قاجار ،چای زعفرانی بریزم ، آنوقت سرم را برمی گرداندم و می دیدم دارد با دقت و عشق ، از پشت سر، مرا دید میزند و توی دلش چقدر خوشحال است که نسخه ی اورجینالِ مرا برای خودش دارد! من حواسم پرتِ نگاه مردانه و با جذبه اش شده و یکهو از استکان ،چای سرریز می شود و تا من می روم شیر کتری را ببندم ،او می خندد و میگوید "تو قرار نیست هیچوقت بزرگ بشوی دخترکوچولوی حواس پرت؟" و من می خندم و میگویم نه ! من هفتادساله هم بشوم باز هم همان دختربچه ی پنج ساله ی بازیگوشی ام که دلش آغوشِ جانانه ی تو را میخواهد حضرتِ آقا! . بعد یک قندان پولکی میگذارم تنگ استکان ها و میروم کنار دلش می نشینم تا باهم چای زعفرانی بنوشیم و از تماشای همدیگر و حرفهایی که قراراست بزنیم، کیف کنیم !
او جایی از جهانِ خیالم ،مال من است و تصمیم دارم یک جین بچه ی قد و نیم قد برایش بیاورم و وقتی با دست های پر، از درِ خانه می آمد تو، دسته جمعی دورش رابگیرند و هرکس چیزی بگوید و او کلافه بشود و بگوید "خانمِ خانه! بچه ها مشقشان را نوشته اند؟"
و بچه ها از هولِ مشقهایی که ننوشته اند متفرق شوند و من بخندم به سیاست پدرانه ای که دارد و بلد است چطور بچه ها را از سرِ بی حوصلگی های خودش بازکند ،بدونِ جنگ و خونریزی ! "
دنیا پر است از جزیره هایی که آدم ها، در آن ها خوشبخت و عاشقانه زندگی می کنند، جزیره هایِ دنج و آرامی که تویِ ذهن و خیالِ آدم هاست
با کسی که دوستش دارند ، و همانجور که می خواهند ...
حیف که نمیشود جزیره هایِ خیالی را از فکر و جانِ آدم ها بیرون کشید و به همه نشانشان داد ...
و گرنه آدمها ، انگیزه های بیشتری برای زندگی داشتند، و گرنه جنگ ها ، کمتر می شد !
حیف که واقعیت، همیشه بی رحم است ،
و حیف که ما نه می توانیم چای زعفرانیِ عصرانه‌ی عاشقانه بنوشیم ،
نه شب ها توی اتاقِ شیشه‌ای مان در آغوشِ هم ستاره ببینیم و بخوابیم،
ما فقط در خیالمان، برایِ هم بودیم ...

#دلنوشته

#Azad @ShafiAzad
دوست داشتن تو درمن هرگزنمیمیرد
تاروزی که من نفس بکشم تودرمن زنده ای..وروزی که من نباشم چیزی که ازمن میماند دوست داشتن توست

#دلنوشته
@shafiAzad
شدم ی بازیچه توی دستای مردونت
ک هروقت دلت خواست میخوایش و میگی بمون کنارم ..
وقتی هم نمیخوایش میگی برو پی زندگیت ..
آخه چرا؟
گناهم چیه خدا؟
چون دوستش دارم!؟
نه .. دیگه دوست داشتنی باقی نمونده ..
خسته شدم از موندنی ک هیچوقت ابدی نیست ..
بین بودن و نبودنم گیر کردم ...
نه میتونم ب دوست داشتنم پایبند باشم ن می تونم فراموشت کنم ..
تو منو همین شکلی پذیرفتی ...
اما منو بازیچه ی خودت کردی ...
راست میگن خستم از موندن های نصفه و نیمه !!!
منم خستم ..
همینجوری ک اومدی توزندگیم منم ساده از زندگیت میرم بیرون ..
#دلنوشته

@ShafiAzad
من عادت دارم روزی یک نخ سیگار باید جلوی آینه بکشم و به خودم نگاه کنم..!!! و تو شاید ندونی چرا و حتی نتونی درک کنی این کارو..
به هر حال عادت هر روزه..
یکی از همین روزا مامانم اومد و گفت چرا اخمات تو همه؟؟
گفتم بیا تو اتاقم حرف بزنیم..!!
با همون فاصله گفت اون لامصبو خاموش کن اول در بالکنم باز کن میام حالا..!!
- دوباره بد شدم مامان، من برگشتم..!!
+ ینی چی برگشتی؟؟
- برگشتم به خودم دیگه یعنی شاید بشم مثل قبلم..!!
+یعنی چی؟؟ چرا؟؟
- چون خیلی این آدما نمیفهمن خیلی چیزا رو..!
+ خب بد نشو..!!
- مجبورم..!!

#دلنوشته
@ShafiAzad
#دلنوشته
#مونا_کریمی

👆👆👆👆👆👆👆
Forwarded from کتابخوانی📚 (👤 ·– ––·· ·– –·· 🎻🎨)
ی روز بهش گفتم
اگه مخاطبِ این متنا بشی چی میکنی؟
گفت ازت تشکر میکنم که منو داری دونه دونه به آرزوهام میرسونی!
گفتم فدایِ خودتُ آرزوهات که بشم من!
گفت چیکار کنم همیشه باشم مخاطبشون؟
گفتم فقط باش!
گفت دیگه موندن چجوریه؟
گفتم موندن یعنی دوتا پا داشته باشی ولی نری!
موندن یعنی بلد باشی ولی نری!
گفت من نه دو تا پا دارم نه بلدم برم خب!
گفتم ولی میری که!
گفت انقد اطمینانُ از کجات میاری جانا؟
گفتم از کارات:)
خندید:)
‌خندیدم :)
حالا رفته ولی هنوز جاش تو این متناس!
شاید آرزوهاش عوض شدن:)
شایدم خودش!
-برایِ‌تو‌که‌همیشه‌آرزویَم‌میمانی!



دوستان و عزیزان و همراهان گرامی

برای اون دسته از دوستانی که مدام سوال میپرسن
این تکستا متنها هیچ مخاطب خاصی ندارن
هیچ کس
#ادمین
#دلنوشته

#Azad @ShafiAzad
Forwarded from کتابخوانی📚 (👤 ·– ––·· ·– –·· 🎻🎨)
بعدِ هزار سال یه شب واسم نوشت:
جانِ من بمیردُ اشک رویِ گونه‌های تو نریزد:)
براش نوشتم خیلی دیر گفتی...
گفت مگه نمیگن همیشه وقت هست؟
گفتم یه ماهیُ چن ساعت میتونی بدون آب زنده نگهداری؟
گفت با کلمه‌ها بازیم نده!
گفتم جوابمو بده!
گفت ماهی بدونِ آب میمیره...
گفتم پس میدونستی من بدونِ تو میمیرم و باز رفتی؟
گفت آدمی که برگشته رو از برگشتن پشیمون میکنی؟
گفتم آدمی که رفته به رفتن هزار بار فکر کرده حتی وقتی برگرده هم باز میره چون رفتن رو بلده فقط تو تنظیماتش موندن تعریف نشده...
گفت سختش نکن...
گفتم تو سختش کردی چی میخوای از جونِ بی جونم دیگه؟
گفت چنبار منو کشتی تو خودت؟
گفتم تو با نبودنت منو کشتی آدمِ مُرده جون نداره بُکُشه کسیُ:)
گفت برگشتم ببین !
گفتم تو همون لحظه که رفتی مُردم.
الان برگشتی مُرده رو با چی زنده کنی؟
با نفسات با خنده‌هات با صدات نگات یا با اعتماد و باوری که به تو داشتم فقط؟؟
رفت ...
میخواستم که بره ...
رفت...

#دلنوشته
#ادمین

مثل همیشه مخاطب خاص نداشت, چون مخاطب خاص ندارم
#Azad @ShafiAzad
Forwarded from کتابخوانی📚 (👤 ·– ––·· ·– –·· 🎻🎨)
ی روز بهش گفتم
اگه مخاطبِ این متنا بشی چی میکنی؟
گفت ازت تشکر میکنم که منو داری دونه دونه به آرزوهام میرسونی!
گفتم فدایِ خودتُ آرزوهات که بشم من!
گفت چیکار کنم همیشه باشم مخاطبشون؟
گفتم فقط باش!
گفت دیگه موندن چجوریه؟
گفتم موندن یعنی دوتا پا داشته باشی ولی نری!
موندن یعنی بلد باشی ولی نری!
گفت من نه دو تا پا دارم نه بلدم برم خب!
گفتم ولی میری که!
گفت انقد اطمینانُ از کجات میاری جانا؟
گفتم از کارات:)
خندید:)
‌خندیدم :)
حالا رفته ولی هنوز جاش تو این متناس!
شاید آرزوهاش عوض شدن:)
شایدم خودش!
-برایِ‌تو‌که‌همیشه‌آرزویَم‌میمانی!



دوستان و عزیزان و همراهان گرامی

برای اون دسته از دوستانی که مدام سوال میپرسن
این تکستا متنها هیچ مخاطب خاصی ندارن
هیچ کس
#ادمین
#دلنوشته

#Azad @ShafiAzad
دوستیای نسل ما خیلی زود شکل میگیره کم کم میبینی ک طرف با بقیه فرق داره واست و اسمش ک تو ى جمعی میاد گوشات تیز میشه, تمومه اجزای صورتشو با جزئیات حفظ میشی و وقتی صداشو میشنوی آروم میشی, وقتیم ک دوری ازش بیقراری یا نگرانش میشی و با تک تک سلولات دوسش خواهی داشت ولی....
ولی تو سنه چهاارده تا هفده هیجده این دوس داشتنا همونطور ک زود شکل گرفته زودم از بین میره
خب اینش مشکلی نیس چون دوس داشتن فراموش میشه اما اکثریت توی ى هفته با طرف بودن اسم خودشونو عاشق میزارن و اینجاس ک با توهم عاشق بودن خودشونو نابود میکنن در حالی ک ى دوس داشتن زود گذر بوده و یکم خوش گذروندن با هم فقط و لزوما هر جنس مخالفه غیر هم خونی ک میبینید قرار نیست عشقتون باشه
#دلنوشته
@shafiAzad
If you really love someone, time and distance will not make you forgot them

اگه واقعا کسی رو دوست داشته باشی ، زمان و فاصله باعث نمیشن که فراموشش کنی

T.me/ShafiAzad
خیلی وقتا برای یه بوسه هزارتا نقشه میکشیدی...
خیلی وقتا برای دیدنش ثانیه میشماردی...
خیلی وقتا از همون مسیرایی میری که میرفتین...
خیلی وقتا یادت میره که دیگه نیست...
خیلی وقتا فراموش میکنی که دیگه نداریش...
خیلی وقتا نمیتونی تو دلت نداشته باشیش...
خیلی وقتا اونقدر برات سخت میگذره که اندازه نداره...
نمیدانم چرا اینگونه ، آنطور بی‌هوا ، آنقدر تنها شدم که خیلی وقتا یادم میرود که کجام و کیستم؟!
تناقض عجیبی بین من و این دنیای لعنتی وجود داره!
بزرگترین پارادکس جهان از نظر من ، زندگی خودمِ!!!
خیلی وقتا میخواهم فراموش کنم آنچه بود و نبود...
خیلی وقتا تمام بدنم میشود زخم و کبود...
خیلی وقتا چشمام کاسه‌ی خون و لبانم خشکیده...
خیلی وقتا گل‌ها توی دستام خشک و پیچیده...
خیلی وقتا سایه ها روی سرم سنگین است...
خیلی وقتا واقعا ، متن هایم غمگین است!
خیلی وقتا درمانم فقط این دل نوشته هاست
خیلی وقتا............بیخیال!

#دل‌نوشته
@ShafiAzad