ادبسار
🔷🔶🔹🔸 @AdabSar 🔅آشنایی با نامهای ایرانی «هورام» 🤴🏻"هورام" نامی دخترانه و پسرانه است. دهخدا و گروهی از پژوهشگران دربارهی این نام میگوید که ریشهی اِبری دارد، به چم (معنی) بالابلند است و نام یک شهریار در سرزمین جازَر بود که نامش در انجیل نیز آمده و گونهی…
🔷💠🔹🔹
@AdabSar
🔅پیام شما
درود بر شما
دربارهی اورامان/هورامان
کُردها بر این باورند که آمیخته از دو واژهی اهورا+مال است.
اهورا = اهورامزدا
مال = خانه، جایگاه(به زبان کردی)
پس اورامان میشود جایگاه اهورامزدا.
دیدم که شما برای این نام دیدگاههای فراوانی آوردهاید ولی این دیدگاه در میان آنها نیست.
دیدگاهی که در بالا آوردم از ماموستا هیمن یکی از بزرگان کردستان است.
باز هم سپاس از خویشکاریهای بی چشمداشت شما
فرستنده: #مانترَ
@AdabSar
🔷💠🔹🔹
@AdabSar
🔅پیام شما
درود بر شما
دربارهی اورامان/هورامان
کُردها بر این باورند که آمیخته از دو واژهی اهورا+مال است.
اهورا = اهورامزدا
مال = خانه، جایگاه(به زبان کردی)
پس اورامان میشود جایگاه اهورامزدا.
دیدم که شما برای این نام دیدگاههای فراوانی آوردهاید ولی این دیدگاه در میان آنها نیست.
دیدگاهی که در بالا آوردم از ماموستا هیمن یکی از بزرگان کردستان است.
باز هم سپاس از خویشکاریهای بی چشمداشت شما
فرستنده: #مانترَ
@AdabSar
🔷💠🔹🔹
ادبسار
🔷🔶🔹🔸 @AdabSar 🔅پالایش زبان پارسی 🔻ثابت = با دوام، استوار، پابرجا، سخت، پایور، پایدار، پایا، اَستوان، ماندگار، فَرنودین، ایستا، اِستِنیک، دامَند 🔻ثابتالشکل = ایستاچهر 🔻ثابت رای = ایستا رای، ایستا بُوش 🔻ثابت ستاره = اختری 🔻ثابت عزم = پابرجا، ایستاهنگ 🔻ثابت…
🔷💠🔹🔹
@AdabSar
🔅پیام شما
با درود و سپاس از شما و دوستانتان
"ثابتالشکل" را بهتر است "ایستاریخت" بگوییم تا "ایستاچهر"
[در این پیام: t.me/AdabSar/8336 ].
ازیرا که این واژه بار ماناکی بیشتری داشته و بگمانم درخور باشد.
فرستنده: #مانترَ
@AdabSar
🔷💠🔹🔹
@AdabSar
🔅پیام شما
با درود و سپاس از شما و دوستانتان
"ثابتالشکل" را بهتر است "ایستاریخت" بگوییم تا "ایستاچهر"
[در این پیام: t.me/AdabSar/8336 ].
ازیرا که این واژه بار ماناکی بیشتری داشته و بگمانم درخور باشد.
فرستنده: #مانترَ
@AdabSar
🔷💠🔹🔹
🔷💠🔹🔹
@AdabSar
ریشهی این زبانزَد(ضربالمثل) داستان ما هم شده است.
🔅داستان روباه و مرغان دادور(قاضی)!
گرگ و روباهی با همدیگر دوست بودند. روباه از هوش و زیرکیاش و گرگ از زور بسیار و چنگال تیزش بهره میبرد. روباه شکار را پیدا و گرگ آن را شکار میکرد. سپس مینشستند و شکاری را که به چنگ آورده بودند، میخوردند.
از بخت بد، چند روز شکاری نیافتند. با خودشان گفتند هر یک به راهی برویم شاید چیزی بیابیم و دیگری را آگاه کنیم. گرگ لانه مرغی پیدا کرد و با شتاب خودش را به روباه رساند و گفت که شکار یافتم. روباه شادمان شد و گفت: "چه پیدا کردهای که این گونه شاد شدهای؟ جای آن کجاست؟"
گرگ گفت: "دنبالم بیا تا نشانت بدهم." گرگ جلو افتاد و روباه هم در پی او. به خانهای رسیدند. خانه، میانسرای(حیاط) بزرگی داشت و یک مرغدانی هم در گوشهی میانسرا بود. گرگ ایستاد، رو به روباه کرد و گفت: "این هم آن شکار. ببینم چه میکنی." روباه که بسیار گرسنه بود، شتابان به میانسرا اَندَر شد و خودش را به مرغدانی رساند. در گوشهای نهان شد تا در زمانی نیک به مرغدانی بتازد. درون مرغدانی چند مرغ و خروس فربه بودند. در مرغدانی باز بود و او میتوانست به آسانی یکی از مرغها را شکار کرده بگریزد. ولی ناگهان در اندیشه شد و با خود گفت: "در باز است و مرغ فربه در مرغدانی. پس چرا گرگ خودش به مرغدانی نتاخته است؟ تاکنون من شکار پیدا میکردم و او شکار میکرد. اکنون چه شده که او شکار به این خوشمزگی را دیده، ولی کاری نکرده و آمده است دنبال من. بیگمان بیمی(خطری) در کمین است. بهتر است بیگدار به آب نزنم."
با این اندیشهها، روباه نزد گرگ برگشت. گرگ تا روباه را دست خالی دید، خشمگین شد و گفت: "دِلاُستوار(مطمئن) بودم که تو توانایی شکار یک مرغ را هم نداری. چرا تهیدست بازگشتی؟" روباه گفت: "چیزی نشده است. تنها میخواهم بدانم این خانه و این مرغدانی از آنِ کیست و چرا خاوَند(صاحب) خانه در مرغدانیاش را باز گذاشته است؟" گرگ گفت: "این خانه، خانهی کادیک/دادور(قاضی) شهر است که بیگمان کارگرش فراموشیده است دَرِ مرغدانی را ببندد." روباه تا نام دادور شهر را شنید، گریخت. گرگ شگفتزده شد و دنبال روباه دوید تا به او رسید و از وی پرسید: "چرا میگریزی؟ چه شده است؟" روباه گفت: "گرسنه بمانم بهتر از این است که مرغ خانهی دادور را بخورم. زمانی که او پی ببرد من مرغ خانهاش را دزدیدهام، به مردم میگوید که خوردن گوشت روباه روا(حلال) است. مردم هم با شنیدن این دستور/پروانه(حکم)، به دنبال روباهها میافتند و نژاد(نسل) روباه را از روی زمین برمیدارند. گرسنه باشم بهتر از این است که دودمانم را به باد بدهم." از آن پس هرگاه کسی بخواهد از در افتادن با بزرگمردان دوری نماید، این زبانزَد را میگوید:
داستان(حکایت) ما هم شده است داستان روباه و مرغان دادور!
✍🏻 فرستنده و برگرداننده به پارسی پاک: #مانترَ
@AdabSar
🔷💠🔹🔹
@AdabSar
ریشهی این زبانزَد(ضربالمثل) داستان ما هم شده است.
🔅داستان روباه و مرغان دادور(قاضی)!
گرگ و روباهی با همدیگر دوست بودند. روباه از هوش و زیرکیاش و گرگ از زور بسیار و چنگال تیزش بهره میبرد. روباه شکار را پیدا و گرگ آن را شکار میکرد. سپس مینشستند و شکاری را که به چنگ آورده بودند، میخوردند.
از بخت بد، چند روز شکاری نیافتند. با خودشان گفتند هر یک به راهی برویم شاید چیزی بیابیم و دیگری را آگاه کنیم. گرگ لانه مرغی پیدا کرد و با شتاب خودش را به روباه رساند و گفت که شکار یافتم. روباه شادمان شد و گفت: "چه پیدا کردهای که این گونه شاد شدهای؟ جای آن کجاست؟"
گرگ گفت: "دنبالم بیا تا نشانت بدهم." گرگ جلو افتاد و روباه هم در پی او. به خانهای رسیدند. خانه، میانسرای(حیاط) بزرگی داشت و یک مرغدانی هم در گوشهی میانسرا بود. گرگ ایستاد، رو به روباه کرد و گفت: "این هم آن شکار. ببینم چه میکنی." روباه که بسیار گرسنه بود، شتابان به میانسرا اَندَر شد و خودش را به مرغدانی رساند. در گوشهای نهان شد تا در زمانی نیک به مرغدانی بتازد. درون مرغدانی چند مرغ و خروس فربه بودند. در مرغدانی باز بود و او میتوانست به آسانی یکی از مرغها را شکار کرده بگریزد. ولی ناگهان در اندیشه شد و با خود گفت: "در باز است و مرغ فربه در مرغدانی. پس چرا گرگ خودش به مرغدانی نتاخته است؟ تاکنون من شکار پیدا میکردم و او شکار میکرد. اکنون چه شده که او شکار به این خوشمزگی را دیده، ولی کاری نکرده و آمده است دنبال من. بیگمان بیمی(خطری) در کمین است. بهتر است بیگدار به آب نزنم."
با این اندیشهها، روباه نزد گرگ برگشت. گرگ تا روباه را دست خالی دید، خشمگین شد و گفت: "دِلاُستوار(مطمئن) بودم که تو توانایی شکار یک مرغ را هم نداری. چرا تهیدست بازگشتی؟" روباه گفت: "چیزی نشده است. تنها میخواهم بدانم این خانه و این مرغدانی از آنِ کیست و چرا خاوَند(صاحب) خانه در مرغدانیاش را باز گذاشته است؟" گرگ گفت: "این خانه، خانهی کادیک/دادور(قاضی) شهر است که بیگمان کارگرش فراموشیده است دَرِ مرغدانی را ببندد." روباه تا نام دادور شهر را شنید، گریخت. گرگ شگفتزده شد و دنبال روباه دوید تا به او رسید و از وی پرسید: "چرا میگریزی؟ چه شده است؟" روباه گفت: "گرسنه بمانم بهتر از این است که مرغ خانهی دادور را بخورم. زمانی که او پی ببرد من مرغ خانهاش را دزدیدهام، به مردم میگوید که خوردن گوشت روباه روا(حلال) است. مردم هم با شنیدن این دستور/پروانه(حکم)، به دنبال روباهها میافتند و نژاد(نسل) روباه را از روی زمین برمیدارند. گرسنه باشم بهتر از این است که دودمانم را به باد بدهم." از آن پس هرگاه کسی بخواهد از در افتادن با بزرگمردان دوری نماید، این زبانزَد را میگوید:
داستان(حکایت) ما هم شده است داستان روباه و مرغان دادور!
✍🏻 فرستنده و برگرداننده به پارسی پاک: #مانترَ
@AdabSar
🔷💠🔹🔹
💫
ندیدهام رخ خوب تو روزکی چند است
بیا که دیده به دیدارت آرزومند است
یکی گره بگشای از دو زلف و رخ بنمای
که صد(سد)هزار چو من دلشده در آن بند است
#عراقی
فرستنده #مانتر
#چکامه_پارسی
@AdabSar
ندیدهام رخ خوب تو روزکی چند است
بیا که دیده به دیدارت آرزومند است
یکی گره بگشای از دو زلف و رخ بنمای
که صد(سد)هزار چو من دلشده در آن بند است
#عراقی
فرستنده #مانتر
#چکامه_پارسی
@AdabSar