@AdabSar
شب تیرهگون چون که رویت بدید
نهان کرد ماهش به شرمندگی
ز بهرام و کیوان و ناهید و تیر
همه گِرد تو رو به گَردَندِگی
بتابد چنان از نگاه تو مهر
که مهر هم نتابد به تابندگی
چو گفتار تو دُر بُوَد در صدف
به گوش ار رسد با چه زیبندگی
نشینی اگر تو به بزمم دمی
زنم مِی به نامت به فرخندگی
شنیدم که آمد به پای تو شاه
سراسیمه حال از درِ بندگی
بفرما که بخشم به تو جان خویش
همینم توان است به بخشندگی
بنالد چنان از فراق تو دل
چو در دام، آهو به نالندگی
شب تیره شد بهر من تا ابد
به روزش کشان با درخشندگی
چنین زندگی بی تو چون مردن است
به اعجاز کن مرده را زندگی
نگر روی زرد و چنین دلنژند *
همه سهم من شد ز افسردگی
گر از تو ندارم جز آه و دریغ
بود آه و دَردَم به پایندگی
* دلنَژَند = دلافسرده
#کیخسرو_پشوتن
@AdabSar
شب تیرهگون چون که رویت بدید
نهان کرد ماهش به شرمندگی
ز بهرام و کیوان و ناهید و تیر
همه گِرد تو رو به گَردَندِگی
بتابد چنان از نگاه تو مهر
که مهر هم نتابد به تابندگی
چو گفتار تو دُر بُوَد در صدف
به گوش ار رسد با چه زیبندگی
نشینی اگر تو به بزمم دمی
زنم مِی به نامت به فرخندگی
شنیدم که آمد به پای تو شاه
سراسیمه حال از درِ بندگی
بفرما که بخشم به تو جان خویش
همینم توان است به بخشندگی
بنالد چنان از فراق تو دل
چو در دام، آهو به نالندگی
شب تیره شد بهر من تا ابد
به روزش کشان با درخشندگی
چنین زندگی بی تو چون مردن است
به اعجاز کن مرده را زندگی
نگر روی زرد و چنین دلنژند *
همه سهم من شد ز افسردگی
گر از تو ندارم جز آه و دریغ
بود آه و دَردَم به پایندگی
* دلنَژَند = دلافسرده
#کیخسرو_پشوتن
@AdabSar
🔷💠🔹🔹
@AdabSar
شبانگه کشیده ز روی ستیز
سیهگون ردایی به رخسار خویش
زمین را گرفته چو دلبر به بر
زمان را نباشد ز حرکت به پیش
چو بخت من اینک فلک سر به سر
به رخت سیه کرده تن را نهان
نداند که گر چرخد از نو به روز
بماند سیه بخت من بیگمان
نه مونس مرا کس بود در کنار
ز اندوه این شب کند کاستی
چهات بوده ای آسمان خواسته
مرا با شبت جفت هم ساختی
همه روز گردش کنی چون یکی
شتابان شهاب و شتابنده تیر
به شب دیر پایی چنان که مرا
به یک دم رسانی دوسد سال پیر
جز از آه و افغان چه باید سخن
به لب آرم از این شب تیره فام
چه گویم به چرخ فلک جز تُفو
که گشته ز بهر رقیبان به کام
من اینک در این خلوت شامگاه
شده ره به پوچی نصیبم مسیر
چو بوفی به ویرانهام آشیان
به چنگال دیوان شدستم اسیر
نشستم به روی سریری سیه
نگه دوخته آسمان را به خَشم
نه باشد مرا مهر چیزی به دل
ز هر سو که بیند دو دیده به چَشم
در این ظلمت شب چو روحی غمین
نگه میکند بر زمین سیاه
مه کینه ورز از فراز سپهر
به امید روزی که گردد تباه
ز بهرام گویی شده آسمان
لباس سیاهی به خونابه رنگ
چون آن وَرهَرام ایزد راستی
کمر بسته اهریمنان را به جنگ
بود نور ناهید در این تیره فام
نگارین نگینی به افسونگری
گشوده چنان چون زنی روسپی
هم آغوش خود تا کند دلبری
هزاران ستاره چو گشته پدید
نگه رو به آنان چنین خیره است
هزاران دگر گر برآید چه سود
همه آسمان شب تیره است
تو گویی جهان عرصهی اهرمن
شدستی ز هر رو همه سر به سر
چنان گستریده بساطش کران
ز هرمزد نباشد نشانی دگر
سیاه هست امشب به گفتار من
جهان را به رو چون سیه چالهای
دل من در این خلوت بامداد
سراید به حزنش چنین نالهای!
سراینده: #کیخسرو_پشوتن
فرستنده: #مهرداد_بهار
@AdabSar
🔷💠🔹🔹
@AdabSar
شبانگه کشیده ز روی ستیز
سیهگون ردایی به رخسار خویش
زمین را گرفته چو دلبر به بر
زمان را نباشد ز حرکت به پیش
چو بخت من اینک فلک سر به سر
به رخت سیه کرده تن را نهان
نداند که گر چرخد از نو به روز
بماند سیه بخت من بیگمان
نه مونس مرا کس بود در کنار
ز اندوه این شب کند کاستی
چهات بوده ای آسمان خواسته
مرا با شبت جفت هم ساختی
همه روز گردش کنی چون یکی
شتابان شهاب و شتابنده تیر
به شب دیر پایی چنان که مرا
به یک دم رسانی دوسد سال پیر
جز از آه و افغان چه باید سخن
به لب آرم از این شب تیره فام
چه گویم به چرخ فلک جز تُفو
که گشته ز بهر رقیبان به کام
من اینک در این خلوت شامگاه
شده ره به پوچی نصیبم مسیر
چو بوفی به ویرانهام آشیان
به چنگال دیوان شدستم اسیر
نشستم به روی سریری سیه
نگه دوخته آسمان را به خَشم
نه باشد مرا مهر چیزی به دل
ز هر سو که بیند دو دیده به چَشم
در این ظلمت شب چو روحی غمین
نگه میکند بر زمین سیاه
مه کینه ورز از فراز سپهر
به امید روزی که گردد تباه
ز بهرام گویی شده آسمان
لباس سیاهی به خونابه رنگ
چون آن وَرهَرام ایزد راستی
کمر بسته اهریمنان را به جنگ
بود نور ناهید در این تیره فام
نگارین نگینی به افسونگری
گشوده چنان چون زنی روسپی
هم آغوش خود تا کند دلبری
هزاران ستاره چو گشته پدید
نگه رو به آنان چنین خیره است
هزاران دگر گر برآید چه سود
همه آسمان شب تیره است
تو گویی جهان عرصهی اهرمن
شدستی ز هر رو همه سر به سر
چنان گستریده بساطش کران
ز هرمزد نباشد نشانی دگر
سیاه هست امشب به گفتار من
جهان را به رو چون سیه چالهای
دل من در این خلوت بامداد
سراید به حزنش چنین نالهای!
سراینده: #کیخسرو_پشوتن
فرستنده: #مهرداد_بهار
@AdabSar
🔷💠🔹🔹
@AdabSar
🔅پیام شما
🔹تاریخ چیست؟
«تاريخ» در سادهترين ویمَند(تعریف)، سرگذشتِ مردمِ خردمندِ خردورزِ ابزارسازِ همبودگاهزی، بر روی این زمین فراخ است. و «دانش تاريخ» در سادهترين ویمَندش خوانش اين سرگذشتِ دور و درازاست.
شنيدن واژهی «تاريخ» چنين پنداری پدید میآورد کە تاريخ گزارهای است از انباشتهای از رخدادهای گذشته کە زمان بر آن سپری شده است و اکنون ديگر نیست. با اين ویمند، تاريخ هخامنشی رخدادهایی است کە در زمانی از نيمههای سدهی ششم تا پایانِ سدهی چهارم پيش از مسیح، در بخشی از این زمین فراخ روی داده و سپس در يک زمانی فرجام یافته است.
ولی برای چنين اندریافتی از تاريخ، اکنون ديگر کسی از تاریخدانان ارزشی دارا نیست; ازيرا تاريخْ پویش و دگرشی پیوسته و بیپایان و کوششی گیتایی(مادی) و مینویی(معنوی) مردمان بر روی زمین گسترده است؛ و چونکە پویش و دگرش همواره گذران است، پس خوانشِ تاريخ، خواندن اين پویش و دگرش دنبالهدار و پيوسته است کە ديروزها گردش داشته است، امروز گردش دارد و فرداها گردش خواهد داشت.
ما با خوانش تاريخ میخواهيم بدانيم کە مردمان خردمند ابزارساز همبودگاهزی، گذرگاه خويش را از روزگاران دور تا امروز چگونه سپری کرده، چە فرود و فرازهایی و چه کاميابیها و ناکامیهایی در اين راه داشته، دستآوردهايش در اين گذرگاه چە بوده، چگونه از اين دستآوردها پشتیبانی و نگهداری کرده است، و ما چگونه میتوانيم با بهرهمندی از کارآزمودگیهایی کە پدران و نياگانمان برايمان برجا نهادهاند ، زندگیِ شايستهی خوشنودی را برای خودمان بسازيم.
بە گزارهای ديگر، ما تاريخ را میخوانیم تا بدانيم کە کوششمان را از کجا آغاز کردهايم، چە راهی را پيمودهايم، و اکنون در چە جایگاهی هستیم و چگونه بايد بە راهِ خودمان ادامه دهيم.
ما بە هنگام خوانش تاريخ، در کوشش آن استيم کە راه پویش ادامهدار در چندين هزارسالهی خودمان را بازبينی و بازخوانی کنيم؛ و میخواهيم بدانيم کە در اين گذرگاه چە دستآوردهایی داشته ايم، چە ناراستی و نادرستیهایی کردهايم، چە کارآزماییهایی اندوختهايم، و چگونه میتوانيم از اين کارآزماییها برای ساختن اکنون و آيندهمان بهرهمند شویم ؟
ما بە هنگامِ خوانش تاريخ، با فراموشی در ستيز استيم، و میخواهيم راهی کە در گذشته پيمودهايم را بازبينی کنيم، برای آنکە بدانيم اکنون در کجا استيم و رخ به چە سویی داريم و راه آيندهمان در چە راستایی است. میخواهيم کە آنچە بر ما رفته است را همواره در پيش ديدگان خويش داشته باشيم و بکوشيم کە تا آنجا کە شایومند است رخدادهای پیوسته به گذشتهمان را در ویر خويش نگاه داريم و از آنچە بر ما رفته است آموزه بگيريم و برای بهترسازی زندگی همبودگاهیِ اکنون و آيندهی خويش از آن بهرهمند شویم.
کسانی کە رخدادهای تاريخ را بە درستی خوانش نمیکنند و نمیخواهند از راهی کە در گذشته اِسپُرده شده است آگاهی يابند؛ و بە گزارهی ديگر، نمیخواهند کە از گوالِش و دگردیسی همبودگاه مردمی و چگونگی اين گوالش(رشد) و دگرسانی و پيشرفت آگاه باشند و از گمراهی،های انجامگرفته پند گیرند، واداشته میشوند کە گمراهیهای گذشته را بازکرد(تکرار) کنند، يا از آنها پيروی کنند کە وابسته بە يک دوره از گوالش و دگرش همبودگاه بوده است و برای زندگی کنونی کارآيی ندارد( شیوهی زندگانیای که اکنون درگیر و دار آن استیم و میخواهند همانند زندگی هزارسال پیش در بیابانهای خشک و بی آب و گیاه عربستان باشد).
چنين مردمی اگر گزیرشگران(تصمیمگیران) همبودگاه(جامعه) باشند، شوند ايستايی يا واپَسرویِ همبودگاه میشوند، و همبودگاه را با بدبختی تاوانناپذير روبهرو میسازند.
هرکه ناموخت از گذشت روزگار
هیچ ناموزد ز هیچ آموزگار
نویسنده #امیرحسین_خنجی
فرستنده، ویراستار و برگرداننده به پارسی نوین #کیخسرو_پشوتن
🚩پینوشتِ ویراستار:
واژهی تاریخ برگرفته شده از واژهی پهلوی "ماه روچ" است. این واژه چون به تازی برگردان شد، از آن واژگان مورخ و تاریخ ساخته شد.
@AdabSar
🔅پیام شما
🔹تاریخ چیست؟
«تاريخ» در سادهترين ویمَند(تعریف)، سرگذشتِ مردمِ خردمندِ خردورزِ ابزارسازِ همبودگاهزی، بر روی این زمین فراخ است. و «دانش تاريخ» در سادهترين ویمَندش خوانش اين سرگذشتِ دور و درازاست.
شنيدن واژهی «تاريخ» چنين پنداری پدید میآورد کە تاريخ گزارهای است از انباشتهای از رخدادهای گذشته کە زمان بر آن سپری شده است و اکنون ديگر نیست. با اين ویمند، تاريخ هخامنشی رخدادهایی است کە در زمانی از نيمههای سدهی ششم تا پایانِ سدهی چهارم پيش از مسیح، در بخشی از این زمین فراخ روی داده و سپس در يک زمانی فرجام یافته است.
ولی برای چنين اندریافتی از تاريخ، اکنون ديگر کسی از تاریخدانان ارزشی دارا نیست; ازيرا تاريخْ پویش و دگرشی پیوسته و بیپایان و کوششی گیتایی(مادی) و مینویی(معنوی) مردمان بر روی زمین گسترده است؛ و چونکە پویش و دگرش همواره گذران است، پس خوانشِ تاريخ، خواندن اين پویش و دگرش دنبالهدار و پيوسته است کە ديروزها گردش داشته است، امروز گردش دارد و فرداها گردش خواهد داشت.
ما با خوانش تاريخ میخواهيم بدانيم کە مردمان خردمند ابزارساز همبودگاهزی، گذرگاه خويش را از روزگاران دور تا امروز چگونه سپری کرده، چە فرود و فرازهایی و چه کاميابیها و ناکامیهایی در اين راه داشته، دستآوردهايش در اين گذرگاه چە بوده، چگونه از اين دستآوردها پشتیبانی و نگهداری کرده است، و ما چگونه میتوانيم با بهرهمندی از کارآزمودگیهایی کە پدران و نياگانمان برايمان برجا نهادهاند ، زندگیِ شايستهی خوشنودی را برای خودمان بسازيم.
بە گزارهای ديگر، ما تاريخ را میخوانیم تا بدانيم کە کوششمان را از کجا آغاز کردهايم، چە راهی را پيمودهايم، و اکنون در چە جایگاهی هستیم و چگونه بايد بە راهِ خودمان ادامه دهيم.
ما بە هنگام خوانش تاريخ، در کوشش آن استيم کە راه پویش ادامهدار در چندين هزارسالهی خودمان را بازبينی و بازخوانی کنيم؛ و میخواهيم بدانيم کە در اين گذرگاه چە دستآوردهایی داشته ايم، چە ناراستی و نادرستیهایی کردهايم، چە کارآزماییهایی اندوختهايم، و چگونه میتوانيم از اين کارآزماییها برای ساختن اکنون و آيندهمان بهرهمند شویم ؟
ما بە هنگامِ خوانش تاريخ، با فراموشی در ستيز استيم، و میخواهيم راهی کە در گذشته پيمودهايم را بازبينی کنيم، برای آنکە بدانيم اکنون در کجا استيم و رخ به چە سویی داريم و راه آيندهمان در چە راستایی است. میخواهيم کە آنچە بر ما رفته است را همواره در پيش ديدگان خويش داشته باشيم و بکوشيم کە تا آنجا کە شایومند است رخدادهای پیوسته به گذشتهمان را در ویر خويش نگاه داريم و از آنچە بر ما رفته است آموزه بگيريم و برای بهترسازی زندگی همبودگاهیِ اکنون و آيندهی خويش از آن بهرهمند شویم.
کسانی کە رخدادهای تاريخ را بە درستی خوانش نمیکنند و نمیخواهند از راهی کە در گذشته اِسپُرده شده است آگاهی يابند؛ و بە گزارهی ديگر، نمیخواهند کە از گوالِش و دگردیسی همبودگاه مردمی و چگونگی اين گوالش(رشد) و دگرسانی و پيشرفت آگاه باشند و از گمراهی،های انجامگرفته پند گیرند، واداشته میشوند کە گمراهیهای گذشته را بازکرد(تکرار) کنند، يا از آنها پيروی کنند کە وابسته بە يک دوره از گوالش و دگرش همبودگاه بوده است و برای زندگی کنونی کارآيی ندارد( شیوهی زندگانیای که اکنون درگیر و دار آن استیم و میخواهند همانند زندگی هزارسال پیش در بیابانهای خشک و بی آب و گیاه عربستان باشد).
چنين مردمی اگر گزیرشگران(تصمیمگیران) همبودگاه(جامعه) باشند، شوند ايستايی يا واپَسرویِ همبودگاه میشوند، و همبودگاه را با بدبختی تاوانناپذير روبهرو میسازند.
هرکه ناموخت از گذشت روزگار
هیچ ناموزد ز هیچ آموزگار
نویسنده #امیرحسین_خنجی
فرستنده، ویراستار و برگرداننده به پارسی نوین #کیخسرو_پشوتن
🚩پینوشتِ ویراستار:
واژهی تاریخ برگرفته شده از واژهی پهلوی "ماه روچ" است. این واژه چون به تازی برگردان شد، از آن واژگان مورخ و تاریخ ساخته شد.
@AdabSar
@AdabSar
کشیده هَریمن به هر سو سپاه
زمین چون شبِ تار گشته سیاه
چنان بامدادی شده روزگار
که خورشید خواهد ز او زینهار
غمی بر دلم تنگ کرده جهان
شده کوژ پشتم بهسان کمان
نهاده فزون درد و شادیش کم
به پیشم دَمان اژدهای دُژَم
ز گردون همه درد بارد سَرم
ز گیتی همه رنج آید بَرم
نه در بزم جامِ مِی و رود و چنگ
نه یک شامگاهم شده آذرنگ
سیه، چون رخ اندود گشته به قیر*
تبه، چون فتاده به چنگال شیر
زمین ز آنکه یاری رساند تَهی
نه از دوستداری رسد آگهی
ستاره به شب نیک یار من است
مَهِ آسمان غمگسار من است
*قیر = زِفت
#کیخسرو_پشوتن
فرستنده: #مهرداد_بهار
سروده به پارسی پاک
@AdabSar
کشیده هَریمن به هر سو سپاه
زمین چون شبِ تار گشته سیاه
چنان بامدادی شده روزگار
که خورشید خواهد ز او زینهار
غمی بر دلم تنگ کرده جهان
شده کوژ پشتم بهسان کمان
نهاده فزون درد و شادیش کم
به پیشم دَمان اژدهای دُژَم
ز گردون همه درد بارد سَرم
ز گیتی همه رنج آید بَرم
نه در بزم جامِ مِی و رود و چنگ
نه یک شامگاهم شده آذرنگ
سیه، چون رخ اندود گشته به قیر*
تبه، چون فتاده به چنگال شیر
زمین ز آنکه یاری رساند تَهی
نه از دوستداری رسد آگهی
ستاره به شب نیک یار من است
مَهِ آسمان غمگسار من است
*قیر = زِفت
#کیخسرو_پشوتن
فرستنده: #مهرداد_بهار
سروده به پارسی پاک
@AdabSar
🔷🔶🔹🔸
@AdabSar
هَریمن ز هر سو کشیده سپاه
زمین چون پَر زاغ گشته سیاه
غمی بر دلم تنگ کرده جهان
شده کوژ پشتم، بهسان کمان
یکی غمگسارم بُد اندر سرای
گرانمایه و نیک و زیبندهرای
مرا گفت زینسان چه باشی دُژَم
چه بر خود نَهی نارِسیده سِتم
ز شادی نشانی ندانی همی
بدین زندگانی نمانی دمی
همه رنججو و نَژَندی چرا؟
چنین ناخوش و دردمندی چرا؟
شبت روز بینی و هم روز شب
ندیدم گُشایی به خنده دولب
تنِ خویش از چه بِداری بِه رَنج
چنین سوگوارِ سرای سِپَنج
غمِ روزگاران چه باشد همی؟
به گیتی کسی را نماند دمی
هم آن نامداران و گُنداوران
هم آن تاجداران و اِسپَهبَدان
کنون نیست گشتند و ناپایدار
چه اندوه داری بِه دِل نیکیار؟
بدو گفتم ای بُت، مگو خیرهخیر
دلم گشته از زندگانیش ســــیر
چه گویی مرا تلخ اینسان سخن
چه خواهی ز نابُردِه سالِ کهن
نه من را دگر شوری اندر سر است
نه اندیشهام را به شادی دَر است
ندانی ز اندوهِ بســــــیارِ من
چه خواهی نَهی سر به تیمار من؟
چه خوش دارم اینسان دمی را به پیش
چو بینم همه میهن خویش ریش؟
همه خاک جویم به روز و شبان
خوش آن دم که کوتاه بینم زمان
✍پینوشت:
خیرهخیر: کار بیهوده
تیمار: پرستار
دُژَم: اندوهگین
ریش: زخم
زمان: مرگ
کوژ: خمیده
نَژَند: پژمرده
#کیخسرو_پشوتن
#چکامه_پارسی
@AdabSar
🔷🔶🔹🔸
@AdabSar
هَریمن ز هر سو کشیده سپاه
زمین چون پَر زاغ گشته سیاه
غمی بر دلم تنگ کرده جهان
شده کوژ پشتم، بهسان کمان
یکی غمگسارم بُد اندر سرای
گرانمایه و نیک و زیبندهرای
مرا گفت زینسان چه باشی دُژَم
چه بر خود نَهی نارِسیده سِتم
ز شادی نشانی ندانی همی
بدین زندگانی نمانی دمی
همه رنججو و نَژَندی چرا؟
چنین ناخوش و دردمندی چرا؟
شبت روز بینی و هم روز شب
ندیدم گُشایی به خنده دولب
تنِ خویش از چه بِداری بِه رَنج
چنین سوگوارِ سرای سِپَنج
غمِ روزگاران چه باشد همی؟
به گیتی کسی را نماند دمی
هم آن نامداران و گُنداوران
هم آن تاجداران و اِسپَهبَدان
کنون نیست گشتند و ناپایدار
چه اندوه داری بِه دِل نیکیار؟
بدو گفتم ای بُت، مگو خیرهخیر
دلم گشته از زندگانیش ســــیر
چه گویی مرا تلخ اینسان سخن
چه خواهی ز نابُردِه سالِ کهن
نه من را دگر شوری اندر سر است
نه اندیشهام را به شادی دَر است
ندانی ز اندوهِ بســــــیارِ من
چه خواهی نَهی سر به تیمار من؟
چه خوش دارم اینسان دمی را به پیش
چو بینم همه میهن خویش ریش؟
همه خاک جویم به روز و شبان
خوش آن دم که کوتاه بینم زمان
✍پینوشت:
خیرهخیر: کار بیهوده
تیمار: پرستار
دُژَم: اندوهگین
ریش: زخم
زمان: مرگ
کوژ: خمیده
نَژَند: پژمرده
#کیخسرو_پشوتن
#چکامه_پارسی
@AdabSar
🔷🔶🔹🔸
@AdabSar
نِگر از یار گر روزی حدیث هجر را خواندن
به روی روز روشن چادرِ مشکین پوشاندن
رسد گر یک سخن از او بهناگه نزد من، چونان
برای آفریدون هر دم از ایرج سخنراندن
گر از من پرسد آن دشمن، نژادت پاک میناید
سیاوُشوَش زنم خود را به آتش بهر سوزاندن
مَبر ای دیوزاده نام ایران را دگر بر لب
نهآید از لبِ دیوان کلامِ ناب افشاندن
گرت چون ماردوشان خون ایرانی کند مَزه
چُنان آهنگران سازم جهانی را به شوراندن
به روزِ تلخِ ما ریزی به شادی شهد را در جام!
ببینی زهر را روزی بهجای شهد نوشاندن
به مُردن تن دهم آسان، گر اینک زندگی این است
نشاید مرده را دیگر به زور از مرگ ترساندن
به مهر میهن ار روزی کنم از گور رستاخیز
به راه میهن از نو جان کُند آهنگِ میراندن
بِدین گفتارِ تو «خسرو»، دلِ عُشاقِ میهن سوخت
گناهی بس گران باشد دلِ عشاق سوزاندن
#کیخسرو_پشوتن
@AdabSar
نِگر از یار گر روزی حدیث هجر را خواندن
به روی روز روشن چادرِ مشکین پوشاندن
رسد گر یک سخن از او بهناگه نزد من، چونان
برای آفریدون هر دم از ایرج سخنراندن
گر از من پرسد آن دشمن، نژادت پاک میناید
سیاوُشوَش زنم خود را به آتش بهر سوزاندن
مَبر ای دیوزاده نام ایران را دگر بر لب
نهآید از لبِ دیوان کلامِ ناب افشاندن
گرت چون ماردوشان خون ایرانی کند مَزه
چُنان آهنگران سازم جهانی را به شوراندن
به روزِ تلخِ ما ریزی به شادی شهد را در جام!
ببینی زهر را روزی بهجای شهد نوشاندن
به مُردن تن دهم آسان، گر اینک زندگی این است
نشاید مرده را دیگر به زور از مرگ ترساندن
به مهر میهن ار روزی کنم از گور رستاخیز
به راه میهن از نو جان کُند آهنگِ میراندن
بِدین گفتارِ تو «خسرو»، دلِ عُشاقِ میهن سوخت
گناهی بس گران باشد دلِ عشاق سوزاندن
#کیخسرو_پشوتن
@AdabSar
🔷💠🔹🔹
@AdabSar
خُربَران اِستُ وَهارُ وایی وِه
مَه اَپَر هین گاه نِوَک پای نِه
وانگِ رامَش مَی گوارَش اِیرمان
کُن اَوَکسان روچ رَوشن آسمان
هَچ پَرون گر درشو اندر پایَکَت
یَت بَوِندَک تُم کَنی پَت چارَکَت
خُوَش چِگُون ایمشپ مَبینت ایچکَس
یار؛ پَهلُکُ مَی ات فَرَیات رَس
هونیاک خوانَت سروتی پَهلَوی
دوشیتَک آرَت تَکوکی خُسرَوی
تیر و ناهیت و مه و کَیوان اِتون
تاپِشَی، که ش تاری هَچ گیهان نگون
هم گُمانم آیت اندر روچکار خُسروان
زیوم ُ شاتم که باشت پهلوانیکم زبان
هُوسرَو هان دم که ات بَوَد هین یاتگار
ایچ هَچ تیمار و درتَت دَم مَیار!
#کیخسرو_پشوتن
سروده به پارسی پهلوی یا میانه
✍🏻✍🏻 پینوشت سراینده:
خُربران = ایواره (غروب)
وَهار = بهار
وایی وه = هوای خوب
اَپَر = بَر
هین := این
نِوَک := نیکو
وانگ = بانگ
اِیرمان = یاری دهنده ( دوست )
اَوَکسان = همانند
روچ = روز
هچ = از
پَرون = عَقَب
گر = کوه = کوف
پایَک = مدار
یَت = تا
بوندک = همه
تُم = تاریکی
پَت = به
چارَک = درمان
چگون = چون
هونیاک = خواننده
دوشیتَک = معشوق
تکوک = جام
اتون = چنان - چنین
تاپشَن = روشنند، روشن کننده
تار = تاریک
روچکار = روزگار
پهلوانیک = پَهلوی
هوُسرَو = خسرو ( نیکنام )
هان = آن
ایچ = هیج
تیمار = اندوه
@AdabSar
🔷💠🔹🔹
@AdabSar
خُربَران اِستُ وَهارُ وایی وِه
مَه اَپَر هین گاه نِوَک پای نِه
وانگِ رامَش مَی گوارَش اِیرمان
کُن اَوَکسان روچ رَوشن آسمان
هَچ پَرون گر درشو اندر پایَکَت
یَت بَوِندَک تُم کَنی پَت چارَکَت
خُوَش چِگُون ایمشپ مَبینت ایچکَس
یار؛ پَهلُکُ مَی ات فَرَیات رَس
هونیاک خوانَت سروتی پَهلَوی
دوشیتَک آرَت تَکوکی خُسرَوی
تیر و ناهیت و مه و کَیوان اِتون
تاپِشَی، که ش تاری هَچ گیهان نگون
هم گُمانم آیت اندر روچکار خُسروان
زیوم ُ شاتم که باشت پهلوانیکم زبان
هُوسرَو هان دم که ات بَوَد هین یاتگار
ایچ هَچ تیمار و درتَت دَم مَیار!
#کیخسرو_پشوتن
سروده به پارسی پهلوی یا میانه
✍🏻✍🏻 پینوشت سراینده:
خُربران = ایواره (غروب)
وَهار = بهار
وایی وه = هوای خوب
اَپَر = بَر
هین := این
نِوَک := نیکو
وانگ = بانگ
اِیرمان = یاری دهنده ( دوست )
اَوَکسان = همانند
روچ = روز
هچ = از
پَرون = عَقَب
گر = کوه = کوف
پایَک = مدار
یَت = تا
بوندک = همه
تُم = تاریکی
پَت = به
چارَک = درمان
چگون = چون
هونیاک = خواننده
دوشیتَک = معشوق
تکوک = جام
اتون = چنان - چنین
تاپشَن = روشنند، روشن کننده
تار = تاریک
روچکار = روزگار
پهلوانیک = پَهلوی
هوُسرَو = خسرو ( نیکنام )
هان = آن
ایچ = هیج
تیمار = اندوه
@AdabSar
🔷💠🔹🔹
@AdabSar
من از شب و سیاهیها، چنان بهتنگ آمده جانم
که از نسیمِ سحرگاهان، نشانهای نمیدانم
هم از غمی که رسد هر دم، ندیده روز خوشیام چشم
که تا همیشه ز غم بوده، بهخوننشسته دو چشمانم
کِیام دمی ز شادی گشت، که تا رهانماش از اندوه
شکسته دلِ خلیدهحال، گسسته روانِ پریشانم
به شب چو نشسته از افسوس، به گوشهای ز تنهایی
هزار آرزو که بینم، بهسررسیده زمانم
چنان ز تاریکی شب من، فغان و مویه سر دادم
که اختران آسمان نالند، ز بانگِ شیون و افغانم
هلا ستارهی بد اقبال، که بر مدارِ ستم هر شب
به گردشات ز هراس اُفتد، همیشه قامتِ لرزانم
خوشا به بادهی مرداَفکن، که از خشم شبانگاهان
چنان ز درد و غم آساید، همه روانِ هراسانم
چنان ز خلوت شب خواندم، چنان نوشتهام ز تاریکی
که در شبان سیه پنهان، که چون سیاهی شب مانم
#کیخسرو_پشوتن
@AdabSar
من از شب و سیاهیها، چنان بهتنگ آمده جانم
که از نسیمِ سحرگاهان، نشانهای نمیدانم
هم از غمی که رسد هر دم، ندیده روز خوشیام چشم
که تا همیشه ز غم بوده، بهخوننشسته دو چشمانم
کِیام دمی ز شادی گشت، که تا رهانماش از اندوه
شکسته دلِ خلیدهحال، گسسته روانِ پریشانم
به شب چو نشسته از افسوس، به گوشهای ز تنهایی
هزار آرزو که بینم، بهسررسیده زمانم
چنان ز تاریکی شب من، فغان و مویه سر دادم
که اختران آسمان نالند، ز بانگِ شیون و افغانم
هلا ستارهی بد اقبال، که بر مدارِ ستم هر شب
به گردشات ز هراس اُفتد، همیشه قامتِ لرزانم
خوشا به بادهی مرداَفکن، که از خشم شبانگاهان
چنان ز درد و غم آساید، همه روانِ هراسانم
چنان ز خلوت شب خواندم، چنان نوشتهام ز تاریکی
که در شبان سیه پنهان، که چون سیاهی شب مانم
#کیخسرو_پشوتن
@AdabSar
@AdabSar
چه دردها که بر دل و یک غمگسارم نیست
جز انتظار مرگ که هیچ بهانتظارم نیست
عمری که ز ما بگذشت، هر فصل زمستان بود
زآنرو چو درختی خشک، امیدِ بهارم نیست
هردم چو در این کومه، نالد به جفا جغدی
هرگز نه بهروی گل، آواز هَزارم نیست
از گردش اختر چون، جز درد نشد حاصل
این سال و مه و روزش، دیگر به شمارم نیست
آه از شبِ بیپایان، از بس که کشیدم رنج
تا جان بهسر آید نیز، بر شام گذارم نیست
سوزم که چُنان آتش، زین سوختنم سوزد
دردا که تنِ سردَت، دلگرم شَرارم نیست
بس بر دگران بسته، دل خود رهِ اُلفَت را
زآنروی که جز مهرت، ره بر دلِ زارم نیست
آوَخ که ز درد تو، غمگینام و پژمرده
افسوس که از عشقت، آرام و قرارم نیست
بیهوده نگو خسرو! زین درد مرنجان خویش
درد وطن و درمان، جز بر سر دارم نیست!
#کیخسرو_پشوتن
@AdabSar
چه دردها که بر دل و یک غمگسارم نیست
جز انتظار مرگ که هیچ بهانتظارم نیست
عمری که ز ما بگذشت، هر فصل زمستان بود
زآنرو چو درختی خشک، امیدِ بهارم نیست
هردم چو در این کومه، نالد به جفا جغدی
هرگز نه بهروی گل، آواز هَزارم نیست
از گردش اختر چون، جز درد نشد حاصل
این سال و مه و روزش، دیگر به شمارم نیست
آه از شبِ بیپایان، از بس که کشیدم رنج
تا جان بهسر آید نیز، بر شام گذارم نیست
سوزم که چُنان آتش، زین سوختنم سوزد
دردا که تنِ سردَت، دلگرم شَرارم نیست
بس بر دگران بسته، دل خود رهِ اُلفَت را
زآنروی که جز مهرت، ره بر دلِ زارم نیست
آوَخ که ز درد تو، غمگینام و پژمرده
افسوس که از عشقت، آرام و قرارم نیست
بیهوده نگو خسرو! زین درد مرنجان خویش
درد وطن و درمان، جز بر سر دارم نیست!
#کیخسرو_پشوتن
@AdabSar
@AdabSar
گر جز هلاکِ من ای چرخ، در دل آرزوست
روزم چو روی تو سیه و تار از چه روست؟
سر سوده بر فلک ز غم اینک فغانِ من
تو گوش بستهای ز ستم، این چه گفتُگوست؟
در کار تو این بس که چنین مینموده پست
چون بیخردی گشته که با بِخردان عَدوست
بر مهر تو دلخوش نَبُود کس، مگر ز خلق
آن پستِ فرومایه که بیشرم و آبروست
در چَشم ناکسان ز پری برتری به روی
بر چشم من اما رخات ای چرخ، پر آهوست
گردی ز جفاپیشگیات بر مدار ظلم
هیچات نه مگر ظلم، که آهنگِ جستجوست
خفته چُنانکه هوش تو را هست، بختِ من
زین بخت خفتهام نه بهجز مرگ آرزوست
هر ساعتی که سپردم ز عمر خویش
با درد همره و با رنج روبهروست
#کیخسرو_پشوتن
@AdabSar
گر جز هلاکِ من ای چرخ، در دل آرزوست
روزم چو روی تو سیه و تار از چه روست؟
سر سوده بر فلک ز غم اینک فغانِ من
تو گوش بستهای ز ستم، این چه گفتُگوست؟
در کار تو این بس که چنین مینموده پست
چون بیخردی گشته که با بِخردان عَدوست
بر مهر تو دلخوش نَبُود کس، مگر ز خلق
آن پستِ فرومایه که بیشرم و آبروست
در چَشم ناکسان ز پری برتری به روی
بر چشم من اما رخات ای چرخ، پر آهوست
گردی ز جفاپیشگیات بر مدار ظلم
هیچات نه مگر ظلم، که آهنگِ جستجوست
خفته چُنانکه هوش تو را هست، بختِ من
زین بخت خفتهام نه بهجز مرگ آرزوست
هر ساعتی که سپردم ز عمر خویش
با درد همره و با رنج روبهروست
#کیخسرو_پشوتن
@AdabSar
@AdabSar
چه دردها که بر دل و یک غمگسارم نیست
جز انتظار مرگ که هیچ به انتظارم نیست
عمری که ز ما بگذشت، هر فصل زمستان بود
زآنرو چو درختی خشک، امیدِ بهارم نیست
هَردَم چو در این کومه، نالد به جفا جغدی
هرگز نه بِه رویِ گل، آواز هزارم نیست
از گردشِ اختر چون، جز درد نشد حاصل
این سال و مه و روزش، دیگر به شمارم نیست
آه از شبِ بیپایان، آنقدر کشیدم رنج
تا جان بهسر آید نیز، بر شام گذارم نیست
سوزم که چُنان آتش، زین سوختنم سوزد
دردا که تنِ سردَت، دلگرمِ شَرارم نیست
بس بر دگران بسته، دل خود رهِ اُلفَت را
زآنروی که جز مهرت، ره بر دلِ زارم نیست
آوَخ که ز درد تو، غمگینام و پژمرده
افسوس که از عشقت، آرام و قرارم نیست
بیهوده نگو «خسرو»! زین درد مرنجان خویش
درد وطن و درمان، جز بر سر دارم نیست
#کیخسرو_پشوتن
@AdabSar
چه دردها که بر دل و یک غمگسارم نیست
جز انتظار مرگ که هیچ به انتظارم نیست
عمری که ز ما بگذشت، هر فصل زمستان بود
زآنرو چو درختی خشک، امیدِ بهارم نیست
هَردَم چو در این کومه، نالد به جفا جغدی
هرگز نه بِه رویِ گل، آواز هزارم نیست
از گردشِ اختر چون، جز درد نشد حاصل
این سال و مه و روزش، دیگر به شمارم نیست
آه از شبِ بیپایان، آنقدر کشیدم رنج
تا جان بهسر آید نیز، بر شام گذارم نیست
سوزم که چُنان آتش، زین سوختنم سوزد
دردا که تنِ سردَت، دلگرمِ شَرارم نیست
بس بر دگران بسته، دل خود رهِ اُلفَت را
زآنروی که جز مهرت، ره بر دلِ زارم نیست
آوَخ که ز درد تو، غمگینام و پژمرده
افسوس که از عشقت، آرام و قرارم نیست
بیهوده نگو «خسرو»! زین درد مرنجان خویش
درد وطن و درمان، جز بر سر دارم نیست
#کیخسرو_پشوتن
@AdabSar
@AdabSar
از گلستان خوشتر و از انگبین شیرینتر است
آن سخنها که برآید از زبانِ پارسی
همچو گنجی میدرخشد آشکارا بر زبان
هم چه گنجی خفته باشد در نهانِ پارسی؟
میستاند دل ز هرکس بیگمان رخسارِ نیک
زه از این رخسارِ نیک و دلسِتانِ پارسی!
جامه گسترده ز دیبا، گر زمین در نوبهار
جُسته بیشک خود نشان از پرنیانِ پارسی
واژه بر واژه چو کوهی استوار است و همین
آتشی باشد به جانِ دشمنانِ پارسی
گشته همرای و همآوا، هر زبان و تیرهای
دوستدار و پُشتِبان و پاسبانِ پارسی
زنده و پاینده بادا کشورِ ایرانِ ما
تا کنارش جاودان ماند زبانِ پارسی
#کیخسرو_پشوتن
#چکامه_پارسی
@AdabSar
از گلستان خوشتر و از انگبین شیرینتر است
آن سخنها که برآید از زبانِ پارسی
همچو گنجی میدرخشد آشکارا بر زبان
هم چه گنجی خفته باشد در نهانِ پارسی؟
میستاند دل ز هرکس بیگمان رخسارِ نیک
زه از این رخسارِ نیک و دلسِتانِ پارسی!
جامه گسترده ز دیبا، گر زمین در نوبهار
جُسته بیشک خود نشان از پرنیانِ پارسی
واژه بر واژه چو کوهی استوار است و همین
آتشی باشد به جانِ دشمنانِ پارسی
گشته همرای و همآوا، هر زبان و تیرهای
دوستدار و پُشتِبان و پاسبانِ پارسی
زنده و پاینده بادا کشورِ ایرانِ ما
تا کنارش جاودان ماند زبانِ پارسی
#کیخسرو_پشوتن
#چکامه_پارسی
@AdabSar
@AdabSar
هلا ای درختِ سترگ و تناور
چه خیره زنی تیشه بر جان و پیکر
مگر دیو بر تو چنین گشته انباز؟
مگر رفته بیرون همه هوشات از سر؟
برابر چه داری به هم دشمن و دوست!
کجا دشمن و دوست با هم برابر
ندانی که پیکار و کینِ تو را جُست
ندانی که باشد تو را یار و یاور
هر آنکس سپارد به مهر تو دل را
به جانش درآمیزی از کینه اخگر
هر آنکس به کینِ تو دل را بپرورد
به جان پرورانی مر او را چو مادر
ز تو بیوفاتر ندیدم به گیتی
ندیدم به گیتی ز تو بیوفاتر
کنی خوار آنکس کند خاکت آباد
کنی آنکه ویران کند را توانگر!
برآید به گردون سر اژدهافش
چو جمشید فری بباید نگون سر!
گذر یابد افراسیابی ز آبی
شود کشته پس بیگناهی چو نوذر
بشویی تن خود ز خونِ سیاوش
نشینی پسانگه به سوگِ ستمگر
زنی تیغِ بیداد بر جانِ دارا
نهی مُهرِ شاهی به دستِ سکندر
ستانی ز ساسانیان تاج و دیهیم
سپاری به بیگانگان تخت و افسر
گزند و زیان آری از چرخشِ چرخ
غم و رنج و سختی ز استار و اختر
کنی پشتِ دلدادگان را چو گردون
کنی سروِ آزادگان را چو چنبر
گشایی ز گرمی به بیگانه آغوش
بتابی به سردی رخ از رویِ دلبر
دریغ از تو ای سرزمین بد آیین
دریغ از تو ای روزگار سبکسر
من از مهر تو مام میهن چنانم
که گویی تن بیگناهی به آذر
ز من گر زمانی بجویی نشانی
نبینی تنم را ز بس گشته لاغر
نداری مرا در کنارت دمی چون
ندارد به نزد تو جایی هنرور
چه خواهی که باشد چنین چهرهام زرد
چه خواهی که باشد چنین دیدهام تر
چنانم، سری سربهسر رنج و اندوه
دلی هم به درد و غم و شیون اندر
ندارم جز از خاک تو بهره و آن
به پیشم گرامیتر از زر و گوهر
مرا باوری نیست جز مهرت ای مام
تو را نیست از پور، این گفته باور
چه دیده مگر از جهان، چشمِ کور
چه بشنیده مر از زبان، گوشِ کر
#کیخسرو_پشوتن
#چکامه_پارسی
@AdabSar
هلا ای درختِ سترگ و تناور
چه خیره زنی تیشه بر جان و پیکر
مگر دیو بر تو چنین گشته انباز؟
مگر رفته بیرون همه هوشات از سر؟
برابر چه داری به هم دشمن و دوست!
کجا دشمن و دوست با هم برابر
ندانی که پیکار و کینِ تو را جُست
ندانی که باشد تو را یار و یاور
هر آنکس سپارد به مهر تو دل را
به جانش درآمیزی از کینه اخگر
هر آنکس به کینِ تو دل را بپرورد
به جان پرورانی مر او را چو مادر
ز تو بیوفاتر ندیدم به گیتی
ندیدم به گیتی ز تو بیوفاتر
کنی خوار آنکس کند خاکت آباد
کنی آنکه ویران کند را توانگر!
برآید به گردون سر اژدهافش
چو جمشید فری بباید نگون سر!
گذر یابد افراسیابی ز آبی
شود کشته پس بیگناهی چو نوذر
بشویی تن خود ز خونِ سیاوش
نشینی پسانگه به سوگِ ستمگر
زنی تیغِ بیداد بر جانِ دارا
نهی مُهرِ شاهی به دستِ سکندر
ستانی ز ساسانیان تاج و دیهیم
سپاری به بیگانگان تخت و افسر
گزند و زیان آری از چرخشِ چرخ
غم و رنج و سختی ز استار و اختر
کنی پشتِ دلدادگان را چو گردون
کنی سروِ آزادگان را چو چنبر
گشایی ز گرمی به بیگانه آغوش
بتابی به سردی رخ از رویِ دلبر
دریغ از تو ای سرزمین بد آیین
دریغ از تو ای روزگار سبکسر
من از مهر تو مام میهن چنانم
که گویی تن بیگناهی به آذر
ز من گر زمانی بجویی نشانی
نبینی تنم را ز بس گشته لاغر
نداری مرا در کنارت دمی چون
ندارد به نزد تو جایی هنرور
چه خواهی که باشد چنین چهرهام زرد
چه خواهی که باشد چنین دیدهام تر
چنانم، سری سربهسر رنج و اندوه
دلی هم به درد و غم و شیون اندر
ندارم جز از خاک تو بهره و آن
به پیشم گرامیتر از زر و گوهر
مرا باوری نیست جز مهرت ای مام
تو را نیست از پور، این گفته باور
چه دیده مگر از جهان، چشمِ کور
چه بشنیده مر از زبان، گوشِ کر
#کیخسرو_پشوتن
#چکامه_پارسی
@AdabSar
Forwarded from ادبسار
@AdabSar
هلا ای درختِ سترگ و تناور
چه خیره زنی تیشه بر جان و پیکر
مگر دیو بر تو چنین گشته انباز؟
مگر رفته بیرون همه هوشات از سر؟
برابر چه داری به هم دشمن و دوست!
کجا دشمن و دوست با هم برابر
ندانی که پیکار و کینِ تو را جُست
ندانی که باشد تو را یار و یاور
هر آنکس سپارد به مهر تو دل را
به جانش درآمیزی از کینه اخگر
هر آنکس به کینِ تو دل را بپرورد
به جان پرورانی مر او را چو مادر
ز تو بیوفاتر ندیدم به گیتی
ندیدم به گیتی ز تو بیوفاتر
کنی خوار آنکس کند خاکت آباد
کنی آنکه ویران کند را توانگر!
برآید به گردون سر اژدهافش
چو جمشید فری بباید نگون سر!
گذر یابد افراسیابی ز آبی
شود کشته پس بیگناهی چو نوذر
بشویی تن خود ز خونِ سیاوش
نشینی پسانگه به سوگِ ستمگر
زنی تیغِ بیداد بر جانِ دارا
نهی مُهرِ شاهی به دستِ سکندر
ستانی ز ساسانیان تاج و دیهیم
سپاری به بیگانگان تخت و افسر
گزند و زیان آری از چرخشِ چرخ
غم و رنج و سختی ز استار و اختر
کنی پشتِ دلدادگان را چو گردون
کنی سروِ آزادگان را چو چنبر
گشایی ز گرمی به بیگانه آغوش
بتابی به سردی رخ از رویِ دلبر
دریغ از تو ای سرزمین بد آیین
دریغ از تو ای روزگار سبکسر
من از مهر تو مام میهن چنانم
که گویی تن بیگناهی به آذر
ز من گر زمانی بجویی نشانی
نبینی تنم را ز بس گشته لاغر
نداری مرا در کنارت دمی چون
ندارد به نزد تو جایی هنرور
چه خواهی که باشد چنین چهرهام زرد
چه خواهی که باشد چنین دیدهام تر
چنانم، سری سربهسر رنج و اندوه
دلی هم به درد و غم و شیون اندر
ندارم جز از خاک تو بهره و آن
به پیشم گرامیتر از زر و گوهر
مرا باوری نیست جز مهرت ای مام
تو را نیست از پور، این گفته باور
چه دیده مگر از جهان، چشمِ کور
چه بشنیده مر از زبان، گوشِ کر
#کیخسرو_پشوتن
#چکامه_پارسی
@AdabSar
هلا ای درختِ سترگ و تناور
چه خیره زنی تیشه بر جان و پیکر
مگر دیو بر تو چنین گشته انباز؟
مگر رفته بیرون همه هوشات از سر؟
برابر چه داری به هم دشمن و دوست!
کجا دشمن و دوست با هم برابر
ندانی که پیکار و کینِ تو را جُست
ندانی که باشد تو را یار و یاور
هر آنکس سپارد به مهر تو دل را
به جانش درآمیزی از کینه اخگر
هر آنکس به کینِ تو دل را بپرورد
به جان پرورانی مر او را چو مادر
ز تو بیوفاتر ندیدم به گیتی
ندیدم به گیتی ز تو بیوفاتر
کنی خوار آنکس کند خاکت آباد
کنی آنکه ویران کند را توانگر!
برآید به گردون سر اژدهافش
چو جمشید فری بباید نگون سر!
گذر یابد افراسیابی ز آبی
شود کشته پس بیگناهی چو نوذر
بشویی تن خود ز خونِ سیاوش
نشینی پسانگه به سوگِ ستمگر
زنی تیغِ بیداد بر جانِ دارا
نهی مُهرِ شاهی به دستِ سکندر
ستانی ز ساسانیان تاج و دیهیم
سپاری به بیگانگان تخت و افسر
گزند و زیان آری از چرخشِ چرخ
غم و رنج و سختی ز استار و اختر
کنی پشتِ دلدادگان را چو گردون
کنی سروِ آزادگان را چو چنبر
گشایی ز گرمی به بیگانه آغوش
بتابی به سردی رخ از رویِ دلبر
دریغ از تو ای سرزمین بد آیین
دریغ از تو ای روزگار سبکسر
من از مهر تو مام میهن چنانم
که گویی تن بیگناهی به آذر
ز من گر زمانی بجویی نشانی
نبینی تنم را ز بس گشته لاغر
نداری مرا در کنارت دمی چون
ندارد به نزد تو جایی هنرور
چه خواهی که باشد چنین چهرهام زرد
چه خواهی که باشد چنین دیدهام تر
چنانم، سری سربهسر رنج و اندوه
دلی هم به درد و غم و شیون اندر
ندارم جز از خاک تو بهره و آن
به پیشم گرامیتر از زر و گوهر
مرا باوری نیست جز مهرت ای مام
تو را نیست از پور، این گفته باور
چه دیده مگر از جهان، چشمِ کور
چه بشنیده مر از زبان، گوشِ کر
#کیخسرو_پشوتن
#چکامه_پارسی
@AdabSar
Forwarded from ادبسار
@AdabSar
نِگر از یار گر روزی حدیث هجر را خواندن
به روی روز روشن چادرِ مشکین پوشاندن
رسد گر یک سخن از او بهناگه نزد من، چونان
برای آفریدون هر دم از ایرج سخنراندن
گر از من پرسد آن دشمن، نژادت پاک میناید
سیاوُشوَش زنم خود را به آتش بهر سوزاندن
مَبر ای دیوزاده نام ایران را دگر بر لب
نهآید از لبِ دیوان کلامِ ناب افشاندن
گرت چون ماردوشان خون ایرانی کند مَزه
چُنان آهنگران سازم جهانی را به شوراندن
به روزِ تلخِ ما ریزی به شادی شهد را در جام!
ببینی زهر را روزی بهجای شهد نوشاندن
به مُردن تن دهم آسان، گر اینک زندگی این است
نشاید مرده را دیگر به زور از مرگ ترساندن
به مهر میهن ار روزی کنم از گور رستاخیز
به راه میهن از نو جان کُند آهنگِ میراندن
بِدین گفتارِ تو «خسرو»، دلِ عُشاقِ میهن سوخت
گناهی بس گران باشد دلِ عشاق سوزاندن
#کیخسرو_پشوتن
@AdabSar
نِگر از یار گر روزی حدیث هجر را خواندن
به روی روز روشن چادرِ مشکین پوشاندن
رسد گر یک سخن از او بهناگه نزد من، چونان
برای آفریدون هر دم از ایرج سخنراندن
گر از من پرسد آن دشمن، نژادت پاک میناید
سیاوُشوَش زنم خود را به آتش بهر سوزاندن
مَبر ای دیوزاده نام ایران را دگر بر لب
نهآید از لبِ دیوان کلامِ ناب افشاندن
گرت چون ماردوشان خون ایرانی کند مَزه
چُنان آهنگران سازم جهانی را به شوراندن
به روزِ تلخِ ما ریزی به شادی شهد را در جام!
ببینی زهر را روزی بهجای شهد نوشاندن
به مُردن تن دهم آسان، گر اینک زندگی این است
نشاید مرده را دیگر به زور از مرگ ترساندن
به مهر میهن ار روزی کنم از گور رستاخیز
به راه میهن از نو جان کُند آهنگِ میراندن
بِدین گفتارِ تو «خسرو»، دلِ عُشاقِ میهن سوخت
گناهی بس گران باشد دلِ عشاق سوزاندن
#کیخسرو_پشوتن
@AdabSar
Forwarded from ادبسار
@AdabSar
از گلستان خوشتر و از انگبین شیرینتر است
آن سخنها که برآید از زبانِ پارسی
همچو گنجی میدرخشد آشکارا بر زبان
هم چه گنجی خفته باشد در نهانِ پارسی؟
میستاند دل ز هرکس بیگمان رخسارِ نیک
زه از این رخسارِ نیک و دلسِتانِ پارسی!
جامه گسترده ز دیبا، گر زمین در نوبهار
جُسته بیشک خود نشان از پرنیانِ پارسی
واژه بر واژه چو کوهی استوار است و همین
آتشی باشد به جانِ دشمنانِ پارسی
گشته همرای و همآوا، هر زبان و تیرهای
دوستدار و پُشتِبان و پاسبانِ پارسی
زنده و پاینده بادا کشورِ ایرانِ ما
تا کنارش جاودان ماند زبانِ پارسی
#کیخسرو_پشوتن
#چکامه_پارسی
@AdabSar
از گلستان خوشتر و از انگبین شیرینتر است
آن سخنها که برآید از زبانِ پارسی
همچو گنجی میدرخشد آشکارا بر زبان
هم چه گنجی خفته باشد در نهانِ پارسی؟
میستاند دل ز هرکس بیگمان رخسارِ نیک
زه از این رخسارِ نیک و دلسِتانِ پارسی!
جامه گسترده ز دیبا، گر زمین در نوبهار
جُسته بیشک خود نشان از پرنیانِ پارسی
واژه بر واژه چو کوهی استوار است و همین
آتشی باشد به جانِ دشمنانِ پارسی
گشته همرای و همآوا، هر زبان و تیرهای
دوستدار و پُشتِبان و پاسبانِ پارسی
زنده و پاینده بادا کشورِ ایرانِ ما
تا کنارش جاودان ماند زبانِ پارسی
#کیخسرو_پشوتن
#چکامه_پارسی
@AdabSar
Forwarded from ادبسار
@AdabSar
از گلستان خوشتر و از انگبین شیرینتر است
آن سخنها که برآید از زبانِ پارسی
همچو گنجی میدرخشد آشکارا بر زبان
هم چه گنجی خفته باشد در نهانِ پارسی؟
میستاند دل ز هرکس بیگمان رخسارِ نیک
زه از این رخسارِ نیک و دلسِتانِ پارسی!
جامه گسترده ز دیبا، گر زمین در نوبهار
جُسته بیشک خود نشان از پرنیانِ پارسی
واژه بر واژه چو کوهی استوار است و همین
آتشی باشد به جانِ دشمنانِ پارسی
گشته همرای و همآوا، هر زبان و تیرهای
دوستدار و پُشتِبان و پاسبانِ پارسی
زنده و پاینده بادا کشورِ ایرانِ ما
تا کنارش جاودان ماند زبانِ پارسی
#کیخسرو_پشوتن
#چکامه_پارسی
@AdabSar
از گلستان خوشتر و از انگبین شیرینتر است
آن سخنها که برآید از زبانِ پارسی
همچو گنجی میدرخشد آشکارا بر زبان
هم چه گنجی خفته باشد در نهانِ پارسی؟
میستاند دل ز هرکس بیگمان رخسارِ نیک
زه از این رخسارِ نیک و دلسِتانِ پارسی!
جامه گسترده ز دیبا، گر زمین در نوبهار
جُسته بیشک خود نشان از پرنیانِ پارسی
واژه بر واژه چو کوهی استوار است و همین
آتشی باشد به جانِ دشمنانِ پارسی
گشته همرای و همآوا، هر زبان و تیرهای
دوستدار و پُشتِبان و پاسبانِ پارسی
زنده و پاینده بادا کشورِ ایرانِ ما
تا کنارش جاودان ماند زبانِ پارسی
#کیخسرو_پشوتن
#چکامه_پارسی
@AdabSar
Forwarded from ادبسار
@AdabSar
از گلستان خوشتر و از انگبین شیرینتر است
آن سخنها که برآید از زبانِ پارسی
همچو گنجی میدرخشد آشکارا بر زبان
هم چه گنجی خفته باشد در نهانِ پارسی؟
میستاند دل ز هرکس بیگمان رخسارِ نیک
زه از این رخسارِ نیک و دلسِتانِ پارسی!
جامه گسترده ز دیبا، گر زمین در نوبهار
جُسته بیشک خود نشان از پرنیانِ پارسی
واژه بر واژه چو کوهی استوار است و همین
آتشی باشد به جانِ دشمنانِ پارسی
گشته همرای و همآوا، هر زبان و تیرهای
دوستدار و پُشتِبان و پاسبانِ پارسی
زنده و پاینده بادا کشورِ ایرانِ ما
تا کنارش جاودان ماند زبانِ پارسی
#کیخسرو_پشوتن
#چکامه_پارسی
@AdabSar
از گلستان خوشتر و از انگبین شیرینتر است
آن سخنها که برآید از زبانِ پارسی
همچو گنجی میدرخشد آشکارا بر زبان
هم چه گنجی خفته باشد در نهانِ پارسی؟
میستاند دل ز هرکس بیگمان رخسارِ نیک
زه از این رخسارِ نیک و دلسِتانِ پارسی!
جامه گسترده ز دیبا، گر زمین در نوبهار
جُسته بیشک خود نشان از پرنیانِ پارسی
واژه بر واژه چو کوهی استوار است و همین
آتشی باشد به جانِ دشمنانِ پارسی
گشته همرای و همآوا، هر زبان و تیرهای
دوستدار و پُشتِبان و پاسبانِ پارسی
زنده و پاینده بادا کشورِ ایرانِ ما
تا کنارش جاودان ماند زبانِ پارسی
#کیخسرو_پشوتن
#چکامه_پارسی
@AdabSar