Diazepam
78 subscribers
2.42K photos
56 videos
47 files
104 links
تنها راه نجات آگاهي است🕊
با شعر📝، با كتاب📕، موسيقي🎵، با فيلم📽، با ما با ديازپام💊 قدم بزنيد...
Download Telegram
انسان هرگز نمیتواند از رویاهای خود دست بکشد. رویا خوراک روح است. همانطور که غذا خوراک تن است. در زندگی بارها رویاهامان را فرو ریخته، و تمناهامان را ناکام می بینیم، اما باید به دیدن رویا بپردازیم. اگرنه ، روحمان میمیرد.

خاطرات یک مغ - پائولو کوئیلو

Nemo @Diiaazepam

ﺑﻪ
ﻧﻮ ﮐﺮﺩﻥ ﻣﺎﻩ
ﺑﺮ ﺑﺎﻡ ﺷﺪﻡ
ﺑﺎ ﻋﻘﯿﻖ ﻭ ﺳﺒﺰﻩ ﻭ ﺁﯾﻨﻪ .
ﺩﺍﺳﯽ ﺳﺮﺩ ﺑﺮ ﺁﺳﻤﺎﻥ ﮔﺬﺷﺖ
ﮐﻪ ﭘﺮﻭﺍﺯ ﮐﺒﻮﺗﺮ ﻣﻤﻨﻮﻉ ﺍﺳﺖ .
ﺻﻨﻮﺑﺮﻫﺎ ﺑﻪ ﻧﺠﻮﺍ ﭼﯿﺰﯼ ﮔﻔﺘﻨﺪ
ﻭ ﮔﺰﻣﮕﺎﻥ ﺑﻪ ﻫﯿﺎﻫﻮﯼ
ﺷﻤﺸﯿﺮ ﺩﺭ ﭘﺮﻧﺪﮔﺎﻥ ﻧﻬﺎﺩﻧﺪ .
ﻣﺎﻩ
ﺑﺮ ﻧﯿﺎﻣﺪ.

#احمد_شاملو

Nemo @Diiaazepam
بنجن استارک:
یک روز برادرم بهم گفت که تمام جملات قبل از «اما» در واقع حساب نیست...!

📽 #Game_of_Thrones


Nemo @Diiaazepam
عجب صبح قشنگی، کاش باب اسفنجی اینجا بود و از نبودن خودش لذت می برد!


📽 باب اسفنجی

Nemo @Diiaazepam
حرمت نگه دار
دلم ، گلم ،کاین اشک
خونبهای عمر رفته من است
میراث من ، نه به قید
قرعه، نه به حکم عرف، یکجا
سند زده ام همه
را به حرمت چشمانت
به نام تو
#حسین_پناهی


Nemo @Diiaazepam
در زندگی هر کس یک جا هست که از آن بازگشتی در کار نیست . و در موارد نادری نقطه ای است که نمی شود از پیشتر رفت . وقتی به این نقطه برسیم , تنها کاری که می توانیم بکنیم این است که این نکته را در آرامش بپذیریم . دلیل بقای ما همین است ...

" کافکا در ساحل "
#هاروکی_موراکامی

Nemo @Diiaazepam
💉 🌹💊 بوییدن گل سُرخ وسط شب گریه ها...

🔰روزگار لجباز است. انگار جایی آن بالاها خودش را لای ابرها قایم می کند و به زمین خیره می شود. به آدم ها. مثل عقابی که از بالای صخره ها، با چشم هایش چالاک ترین خرگوش را دنبال می کند. روزگار همین طور آدم ها را شکار می کند. سخت جان ترین ها را. سرسخت ترین ها را. انگار لذت می برد از چنگ انداختن در چنگ آنها که قوی ترند.

🔰قوی و سرسخت مثل ندا! قصه ندا، قصه جنگیدن، زمین خوردن، زخمی شدن، ایستادن، دوباره زمین خوردن، ده باره زمین خوردن و ...
9 سالش بود که رعد و برق وسط زندگی صورتی اش خورد. پدر و مادر از هم جدا شدند. پدر دستش را گرفت و با خودش برد. از روی لجبازی. فقط می خواست از همسرش انتقام بگیرد. خون بکند توی جگرش. او را سپرد دست مادربزرگش.

🔰ندا مثل خیزران بود. مقابل طوفان خم شد اما نشکست. توی مدرسه نماینده بهداشت شد. هیچکس خبر نداشت که این دختربچه 9 ساله، هر شب لباس‌هایش را خودش می‌شست، اتو می‌کرد و صبح موهایش را با هزار مشقت می‌بافت تا در مدرسه آراسته باشد.

🔰روزگار از آن بالا داشت نگاهش می کرد. دندان قروچه می کرد انگار.نقشه دیگری چید. پدر ازدواج کرد و نامادری با ندا ناسازگار بود. تلخی و ترشی می کرد. ندا اما نه رمید، نه گسست. روزگار لبش را گاز گرفت. خون، خونش را خورد. انگار قطره ای از آن خون پرکینه اش را چکاند توی رگ های ندا.
شروع درد وحشتناکی در دست آغاز یک قصه تازه بود. مثل تکه چوبی زیر ناخن. آرام آرام جان دخترک را به لبش رساند. بستری شد.

🔰 خودش می‌گوید: «با یکی از همسایه‌ها برای نشان دادن جواب نمونه‌برداری به دکتر رفتیم. دکتر وقتی جواب را خواند، من را از اتاق بیرون کرد. بیرون رفتم اما با آرامی در اتاق را مجدداً باز کردم و گوش‌هایم را تیز. چیزی که می‌شنیدم را باور نمی‌کردم، نمی‌خواست باور کنم. سرم گیج رفت اما تلوتلوخوران به داخل اتاق پریدم. سرطان استخوان؟ سارکما؟ دکتر من می‌میرم درسته؟ سرطان یعنی مرگ؟»

پدر شانه خالی کرد. به همین سادگی، به همین تلخی! بی مسئولیت و لاقید. ندا با مادرش تماس گرفت و درخواست کرد که با او زندگی کند. خاطرات آن روز، هنوز برای مادر ندا تازه است: «هنوز الو نگفته، صدای گریه‌اش را شنیدم. از یک سو از خوشحالی پر در آورده بودم که دخترم را سرانجام پس از سال‌ها در آغوش می‌کشم و از سویی دیگر غم دنیا در دلم ریخت چرا که هیچ پولی برای درمانش نداشتم. زمانی که برای جمع کردن وسایلش رفتیم را فراموش نمی‌کنم. مادربزرگش گوشواره‌های ندا را از گوشش درآورد و رو به دخترم کرد و گفت دیگر مادربزرگت نیستم! در شوک این حرف بودم که با حرکت ندا تمام بدنم لرزید. دخترم با همه سختی‌ها و نامهری‌ها، به سمتش رفت تا رویش را ببوسد»!

🔰هزینه درمان، در شرایطی که ندا حتی بیمه هم نداشت، به حدی سنگین بود و تداوم شیمی‌درمانی بدون پرداخت هزینه، امکان‌ناپذیر. منشی پزشک معالج مادر ندا را با موسسه «کسا» آشنا کرد. موسسه‌ای خیریه، که تمام هزینه‌های کودکان مبتلا به سرطان را متقبل می‌شود. امیدهای ندا برای جنگیدن با این دشمن، رنگ و بوی تازه‌ای به خود گرفت. موهای زیبای ندا که با وسواس خاصی آنها را می‌بافت، ریخت اما خنده از لبانش محو نشد.

🔰مراحل درمان هر روز سخت‌تر می‌شد و سرانجام تلاش‌های بی وقفه پزشکان و مبارزه بی‌نظیر ندا به بار نشست و او معجزه را به چشم دید. سرطان به طور کامل از بین رفت. ندا مچ روزگار لجباز را خواباند.

او حالا در 24 سالگی مثل مادرش، آغوش گرم و پر محبت‌اش را به فرزند تازه متولد شده‌اش، هدیه می‌دهد تا نشان دهد، راه خوشبختی و موفقیت در این زندگی را هرچند بسیار سخت، اما به خوبی آموخته.

🔰 هنوز هم گهگاهی در حالی که کودکش را در آغوش دارد، به موسسه خیریه کسا سر می‌زند، تا به خود و همه دنیا ثابت کند که سرطان پایان کودکی نیست. حضورش، لبخندش و وجود کودک‌اش، به همه کسانی که در این راه سخت، همراه ندا بودند، انرژی مضاعفی می‌بخشد.
#حامی_کسا_میشوم
@kassacharity
🖋 @ehsanmhammadi95
آنچه را عاشقانه دوست می‌داری بیاب
و بگذار تو را بکشد،
بگذار غرقت کند،
در آن چه که هستی.

بگذار بر شانه‌هایت بچسبد،
سنگینت کند،
تو را به سمت پوچی ببرد؛

بگذار تو را بکشد و تمامت را ببلعد؛

زیرا هر چیزی تو را خواهد کشت،
دیر یا زود،
اما چه بهتر
آنچه دوستش می‌داری
تو را بکشد!

چالرز بوکوفسکی

Schindler @Diiaazepam
هیچ کس آزاد نیست
حتی پرندگان به آسمان زنجیر شده اند

#باب_دیلن

Nemo @Diiaazepam
آدم هایی هستند که دلبری نمیکنند،
حرفهای عاشقانه نمیزنند،
چیز خاصی نمیگویند که ذوق کنی
آدمهایی که نمیخواهند عاشقت کنند..
اما عاشقشان میشوی!
ناخواسته دلت برایشان میرود...
این آدمها فقط راست میگویند
راست می گویند با چاشنی قشنگ " مهر"
لبخند میزنند نه برای اینکه توجهت را جلب کنند،
لبخند میزنند چون لبخند جزئی از وجودشان است...
لبخندشان مصنوعی نیست، اجباری نیست

اینها ساده اند
حرف زدنشان...
راه رفتنشان...
نگاهشان....
ادعا ندارند، بی آلایشند، پاک و مهربانند....
"چقدر دوست دارم این آدمها را...

Nemo @Diiaazepam
Forwarded from Diazepam
: این رمان روایت زندگی پسر جوانی به نام «توبیاس هوروات» است که مادر او اِستر در هفده سالگی از کشورش فرار می‌کند و در فقر و بی‌پناهی ناگزیر به زندگی ناخوشایندی می‌شود که طی آن دست به دزدی و خودفروشی می‌زند. در حقیقت مشخص نیست که پدر توبیاس چه کسی است.

توبیاس هوروات بیشتر در دنیای ذهنی خودساخته زندگی می‌کند، عاشق می‌شود و با کسی که از او متنفر است ازدواج می‌کند؛ اما آگوتا کریستوف با خلاقیت و قدرت قلم خود به زیبایی آن را در قالب یک رمان باورپذیر برای خوانندگان ارائه می‌کند که البته پایان غیرمنتظره‌ای دارد.

ساختار و شکل این رمان در مرز مدرن و پسامدرن قرار دارد و هیچ گونه پیچیدگی و تصنع ظاهری در آن دیده نمی‌شود و اگر هم ابهامی وجود دارد، نویسنده کلید آن را در دست خواننده قرار داده است.

آگوتا کریستوف نویسنده مجارستانی تباری است که در دورانی که مجارستان زیر سلطه اتحادیه جماهیر شوروی بود، به ناگزیر به کشور سوئیس گریخت، چراکه شرایط ناخوشایند حکومت توتالیتر مجارستان اجازه تنفس به نویسندگانی چون او را نمی‌داد.

این رمان اثری است با لحن بسیار ساده و سرد، اما مشخص است که شعر یک شاعر خشن در پس آن نهفته است، بدون آنکه قطعه‌ای شعر در آن استفاده شود. ضمن اینکه باید به ترجمه خوب این اثر اشاره کنم که آقای اصغر نوری با فرزانگی و تسلط این رمان را به فارسی برگردانده است.

خواننده اهل تفکر و تأمل نمی‌تواند این کتاب را زمین بگذارد و می‌داند که این کتاب ارزش آن را دارد که چند بار خوانده شود؛ چرا که با هر بار خوانش چراغی را در ذهن و وجود خواننده روشن می‌کند

#آگوتا_کریستف
#معرفی_کتاب
Schindler @Diiaazepam
Forwarded from Diazepam
چند جمله از این کتاب:

1.من هم تشنه بودم.سرم را عقب دادم و خودم را رها کردم تا بیفتم وسط درخت ها.صورتم را فرو کردم توی گل سرد و دیگر تکان نخوردم.من اینطور مردم.به زودی،تنم با زمین یکی می شود

2.من معمولا به نوشتن توی سرم اکتفا میکنم.راحت تر است.توی سر همه چیز بی هیچ مشکلی جریان دارد.اما به محض اینکه مینویسی،اندیشه ها عوض می شوند.از شکل می افتند و همه چیز جعلی میشود به خاطر کلمات.

3.شب موقع خروج از کارگاه،فقط به اندازه ی چند خرید و غذا خوردن فرصت داریم و باید خیلی زود بخوابیم تا بتوانیم صبح زود بیدار شویم.گاهی وقت ها از خودم می پرسم من برای کار کردن زندگی میکنم یا کار به من فرصت زندگی میدهد.

4.هیچ کدام از دوستان شرمسار برنخواهند گشت.آنجا هنوز نور هست.نوری که چهره ات از رنگ پریده خواهد کرد.نوری که شبیه مرگ است.برو آنجا که مردم خوشبخت هستند چون آنها عشق را نمیشناسند.آنقدر سیرند که نه نیازی به کسی دارند و نه به خدا.شب ها،درهایشان را قفل میکنند و با صبر و وصله منتظر می مانند که زندگی بگذرد.
بله میدانم خیلی سال پیش توی یک شهر گم شدم.هیچ کس را آنجا نمیشناختم.پس برایم زیاد مهم نبودد که کجا هستم.میتوانستم آزاد و خوشبخت باشم چون آن موقع هیچکس را دوست نداشتم.

دیروز
#آگوتا_کریستف
#معرفی_کتاب
Schindler @Diiaazepa,
از خودم می‌پرسم بهتر نبود من هم راهی را که دیگران رفته اند بروم و بگذارم هرچه بر سرم آمدنیست بیاید؟ و آن وقت به یاد آن یارویی می‌افتم که یک ساعت پیش پر از شور زندگی بود و اکنون مرده افتاده است. چقدر ظالمانه و‌ بی معنی است. آدم بی‌اختیار از خود می‌پرسد این زندگی چیست، چه معنی دارد؟ آیا براستی از آن منظوری هست یا بودنِ آن تنها معلول یک اشتباه کورکورانه تقدیر است؟

لبه تیغ
#سامرست_موام

Diamond @Diiaazepam
نجوا
فرهاد مهراد
ترانه:شهریار قنبری
اهنگساز:اسفندیار منفرد زاده

Schindler @Diiaazepam
behnam alizadeh
Farhad Mehrdad (www.MyYazd-Music11.com) – (www.MyYazd-Music11.com)
رستنی‌ها کم نیست،
من و تو کم بودیم،
خشک و پژمرده و تا روی زمین خم بودیم!
گفتنی‌‌ها کم نیست،
من و تو کم گفتیم،
مثل هذیان دم مرگ،
از آغاز چنین درهم و برهم گفتیم.
دیدنی‌‌ها کم نیست،
من و تو کم دیدیم،
بی‌سبب از پاییز
جای‌ میلاد اقاقی‌ها را پرسیدیم.
چیدنی‌ها کم نیست،
من و تو کم چیدیم،
وقت گل دادن عشق روی دار قالی‌،
بی‌سبب حتا پرتاب گل سرخی‌ را ترسیدیم.
خواندنی‌‌ها کم نیست،
من و تو کم خواندیم،
من و تو ساده‌ترین شکل سرودن را در معبر باد
با دهانی‌ بسته وا ماندیم
من و تو کم بودیم،
من و تو اما در میدان‌ها
اینک اندازه‌ی ما می‌خوانیم!
ما به اندازه‌ی ما می‌بینیم!
ما به اندازه‌ی ما می‌چینیم!
ما به اندازه‌ی ما می‌گوییم!
ما به اندازه‌ی ما می‌روییم!
من و تو
کم نه، که باید شب بی‌‌رحم و گل مریم و بیداری شبنم باشیم!
من و تو
خم نه و درهم نه و کم هم نه، که می‌باید با هم باشیم!
من و تو حق داریم
در شب این جنبش نبض آدم باشیم!
من و تو حق داریم
که به اندازه‌ی ما هم شده با هم باشیم!
گفتنی‌‌ها کم نیست!

فرهاد مهراد
شهریار قنبری
اسفندیار منفرد زاده

Schindler @Diiaazepam
حاکم از بهلول پرسید :
مجازات دزدی چیست؟
بهلول گفت :
اگر دزد سرقت را شغل خود کرده باشد دست او قطع می شود ،
اما اگر بخاطر گرسنگی باشد
باید دست حاکم قطع گردد!


Nemo @Diiaazepam
چيزي كه دنيا بهش نياز داره
بازگشت به "نجابت " و " مهربانيه "

#ويليام_وايلر

Nemo @Diiaazepam
از پشت میله ها
آسمان چندان کوچک است
که هر زندانی
منجمی ست
که برای شمارش ستاره ها
به اعداد سه رقمی
نیازی ندارد

کیومرث منشی زاده
Diamond @Diiaazepam