بخش پایانی
در عصر چاپ آنچنان تحت تأثیر آنچه کتابها میتوانند انجام دهند قرار گرفتهایم که فراموش کردهایم چه چیزی نمیتوانند انجام دهند. اگر اطلاعات حاصله از متونْ برابرِ دانش باشد، صرفاً دانستنِ چیزی است نه دانشِ چگونگی یا چیستی آن. برای اینکه اطلاعات در قامت این دو شیوۀ اخیرِ دانستن ظاهر شوند، برای اینکه منجر به فهم شوند، میبایست اطلاعات را یک پروسه در نظر بگیریم نه یک چیز و قطعاً نه پروسهای که محدود به یک شیِ خاص است.
در رمان کافکا در کرانه صحنههای بسیاری هست که کافکا را در حال خواندن مییابیم. در عین حال، ما نیز خواندن را همراه کافکا تجربه میکنیم و آشکارا درمییابیم که خواندن صرفاً امر سادۀ انتقال اطلاعات نیست. متنی که کافکا میخواند –هزار و یک شب۴ محبوب اوست- معانی را از گذشته و آیندۀ کافکا در هم میآمیزد و او از خلال خواندن به درک بهتری از اکنونِ خویش میرسد. پس خواندن پروسهای از تحول شخصی دارای گذشته و حال و آینده از طریق درگیریِ تجربی با یک کتاب است که آن نیز گذشته و حال و آینده دارد.
ولی حتی با در نظر داشتنِ قدرت محرک متن، کافکا درمییابد که کلام مکتوب نیز محدودیتهای خود را دارد. در اواخر رمان کافکا خودش را در نوسان میان جهانِ خواندن و نوشتن و جهان تمام وجود مییابد. کافکا در تلاش برای توصیف تجربۀ خویش چنین نتیجه میگیرد: «هیچیک از ما نمیتواند آن را به قالب کلمات درآورد. چنین کاری هرگونه معنی را تباه میسازد ... کلمات جانی در درون ندارند». همگی به شهود این را میدانیم: هرچیزی را نمیتوان در قالب کلمات بیان کرد. ولی در عین حال، همانطور که هر شاعری میداند، کلمات میتوانند چیزی بیش از آنچه در ظاهر میگویند را ابراز کنند.
نکتۀ اساسی دربارۀ کتابخانه این نیست که اشیایی را نگاه میدارد. حتی سرشت آن اشیا نیز نکتۀ اصلی نیست بلکه اصل این است که آن اشیا چگونه به کار گرفته میشوند. اگرچه کتابها نخستین اشیایی هستند که به ذهن متبادر میشوند ولی کتابخانهها اشیایی بیش از کتابها را نیز در خود نگاه میدارند. بیشک کتابخانهها اشیایی مانند سیدی، دیویدی، مجلات، روزنامهها، نقشه، آثار هنری، پایگاه دادههای الکترونیک، رایانه و چاپگر نیز دارند. ولی کتابخانهها چیزهایی را نیز عرضه میکنند که کمتر بهعنوان اشیا در نظر میگیریم: فضا، رابطه، اعتماد، درک و فرصت. میبایست این موضوع را به رسمیت بشناسیم که مخاطب کتابخانه نه فقط ذهن بلکه کل وجود شخص است.
هنگامی که کافکا این مسئله را درمییابد، بافت کتابخانه در نظرش تغییر میکند. زنی جوان به او میگوید «مهمترین چیز دربارۀ زندگی در اینجا این است که مردم به خود اجازه میدهند تا در چیزها جذب شوند. مادامی که این کار را انجام دهی مشکلی پیش نخواهد آمد ... مانند زمانی است که در جنگل هستی پس بخشی یکپارچه از آن جنگل میشوی. وقتی زیر بارانی، بخشی از بارانی. وقتی در صبحی، بخشی همگن با صبحی. هنگامی که با منی، بخشی از من میشوی».
یک کتابخانه چگونه جایی است؟ در قرن بیست و یکم بیش از هر زمان دیگری یک کتابخانه جایی است که کمک میکند تا دریابیم همگی بخشی از یکدیگریم.
#مقاله
Schindler @Diiaazepam
در عصر چاپ آنچنان تحت تأثیر آنچه کتابها میتوانند انجام دهند قرار گرفتهایم که فراموش کردهایم چه چیزی نمیتوانند انجام دهند. اگر اطلاعات حاصله از متونْ برابرِ دانش باشد، صرفاً دانستنِ چیزی است نه دانشِ چگونگی یا چیستی آن. برای اینکه اطلاعات در قامت این دو شیوۀ اخیرِ دانستن ظاهر شوند، برای اینکه منجر به فهم شوند، میبایست اطلاعات را یک پروسه در نظر بگیریم نه یک چیز و قطعاً نه پروسهای که محدود به یک شیِ خاص است.
در رمان کافکا در کرانه صحنههای بسیاری هست که کافکا را در حال خواندن مییابیم. در عین حال، ما نیز خواندن را همراه کافکا تجربه میکنیم و آشکارا درمییابیم که خواندن صرفاً امر سادۀ انتقال اطلاعات نیست. متنی که کافکا میخواند –هزار و یک شب۴ محبوب اوست- معانی را از گذشته و آیندۀ کافکا در هم میآمیزد و او از خلال خواندن به درک بهتری از اکنونِ خویش میرسد. پس خواندن پروسهای از تحول شخصی دارای گذشته و حال و آینده از طریق درگیریِ تجربی با یک کتاب است که آن نیز گذشته و حال و آینده دارد.
ولی حتی با در نظر داشتنِ قدرت محرک متن، کافکا درمییابد که کلام مکتوب نیز محدودیتهای خود را دارد. در اواخر رمان کافکا خودش را در نوسان میان جهانِ خواندن و نوشتن و جهان تمام وجود مییابد. کافکا در تلاش برای توصیف تجربۀ خویش چنین نتیجه میگیرد: «هیچیک از ما نمیتواند آن را به قالب کلمات درآورد. چنین کاری هرگونه معنی را تباه میسازد ... کلمات جانی در درون ندارند». همگی به شهود این را میدانیم: هرچیزی را نمیتوان در قالب کلمات بیان کرد. ولی در عین حال، همانطور که هر شاعری میداند، کلمات میتوانند چیزی بیش از آنچه در ظاهر میگویند را ابراز کنند.
نکتۀ اساسی دربارۀ کتابخانه این نیست که اشیایی را نگاه میدارد. حتی سرشت آن اشیا نیز نکتۀ اصلی نیست بلکه اصل این است که آن اشیا چگونه به کار گرفته میشوند. اگرچه کتابها نخستین اشیایی هستند که به ذهن متبادر میشوند ولی کتابخانهها اشیایی بیش از کتابها را نیز در خود نگاه میدارند. بیشک کتابخانهها اشیایی مانند سیدی، دیویدی، مجلات، روزنامهها، نقشه، آثار هنری، پایگاه دادههای الکترونیک، رایانه و چاپگر نیز دارند. ولی کتابخانهها چیزهایی را نیز عرضه میکنند که کمتر بهعنوان اشیا در نظر میگیریم: فضا، رابطه، اعتماد، درک و فرصت. میبایست این موضوع را به رسمیت بشناسیم که مخاطب کتابخانه نه فقط ذهن بلکه کل وجود شخص است.
هنگامی که کافکا این مسئله را درمییابد، بافت کتابخانه در نظرش تغییر میکند. زنی جوان به او میگوید «مهمترین چیز دربارۀ زندگی در اینجا این است که مردم به خود اجازه میدهند تا در چیزها جذب شوند. مادامی که این کار را انجام دهی مشکلی پیش نخواهد آمد ... مانند زمانی است که در جنگل هستی پس بخشی یکپارچه از آن جنگل میشوی. وقتی زیر بارانی، بخشی از بارانی. وقتی در صبحی، بخشی همگن با صبحی. هنگامی که با منی، بخشی از من میشوی».
یک کتابخانه چگونه جایی است؟ در قرن بیست و یکم بیش از هر زمان دیگری یک کتابخانه جایی است که کمک میکند تا دریابیم همگی بخشی از یکدیگریم.
#مقاله
Schindler @Diiaazepam
Forwarded from Diazepam
پشت هر نشانه آن خود انگيزنده،آن امر پنهان و مرموز چند گانه اي حفر ميكند.پشت هر گزاره دشنه اي ست كه فرمان ايست ميدهد كه دريده شوي
Schindler @Diiaazepam
Schindler @Diiaazepam
Forwarded from Diazepam
گذشته،
كافه اي ويران است
اسب سفيد مرده،
تپانچه اي زنگ زده
آيينه اي شكسته،
گانگستري پير از شعرم ميگذرد
#رسول_يونان
مرده اي به كشتن ما مي آيد📚📚
Schindler @Diiaazepam
كافه اي ويران است
اسب سفيد مرده،
تپانچه اي زنگ زده
آيينه اي شكسته،
گانگستري پير از شعرم ميگذرد
#رسول_يونان
مرده اي به كشتن ما مي آيد📚📚
Schindler @Diiaazepam
دوست داشتم برم جايى مثل وگاس.برم سر ميزهاى قمار ول بگردم و ادعاى آدم هاى عاقل را در بيارم.احمق هايى را ببينم كه دنبال پول مفت مى گردن.اوقاتِ خوب يعنى همين.ولى نميشود!
حالم از همه چيز به هم ميخورد.نه من قرار بود كارى انجام دهم نه همه ى دنيا.همه فقط ول ميگشتيم تا زمانى كه بميريم.در اين ميان تا زمانِ مردن كارهاى جزئى و كوچكى هم ميكرديم.بعضى ها كه همين كارهاى كوچك را هم نميكردند.يك زندگىِ نباتى به تمامِ معنا.من هم جزء اين گروه بودم.فقط نميدانم كه چه گياهى بودم.شايد شلغم بودم!
👤 بوکفسکی
📚 عامه پسند
Nemo @Diiaazepam
حالم از همه چيز به هم ميخورد.نه من قرار بود كارى انجام دهم نه همه ى دنيا.همه فقط ول ميگشتيم تا زمانى كه بميريم.در اين ميان تا زمانِ مردن كارهاى جزئى و كوچكى هم ميكرديم.بعضى ها كه همين كارهاى كوچك را هم نميكردند.يك زندگىِ نباتى به تمامِ معنا.من هم جزء اين گروه بودم.فقط نميدانم كه چه گياهى بودم.شايد شلغم بودم!
👤 بوکفسکی
📚 عامه پسند
Nemo @Diiaazepam
به جز تخم مرغ ؛ برنج - روغن - پنیر - ماکارونی - رب گوجه و ... هر کدوم بین ۱۰ تا ۴۰ درصد افزایش قیمت داشتن ؛ اینا هم مثل عوارض خروج از کشور نیست بگید هر کی نداره نخره ، ابتدایی ترین مواد غدائیه !! بدون ی قرون افزایش حقوق برای اقشار مختلف جامعه ! احمقانه است که مردمی که محتاج نون شبشون هستن باید بودجه ی ۱۴۰۰ میلیاردی نهاد های مذهبی رو فراهم کنن
Schindler @Diiaazepam
Schindler @Diiaazepam
فراموشی را بستاییم!
یاد، انسان را بیمار میکند... #نادر_ابراهیمی
📖 بار دیگر شهری که دوست میداشتم
Nemo @Diiaazepam
یاد، انسان را بیمار میکند... #نادر_ابراهیمی
📖 بار دیگر شهری که دوست میداشتم
Nemo @Diiaazepam
آدمهایی هستند که شاید، کم بگویند "دوستت دارم" !
یا شاید اصلا به زبان نیاورند، دوست داشتنِشان را ...!
بهشان خُرده نگیرید ...!
این آدم ها فهمیدهاند، "دوستت دارم" حرمت دارد، مسئولیت دارد ...!
ولی وقتی به کارهایشان نگاه کنی، دوست داشتن واقعی را می فهمی ...!
میفهمی که همه کار می کنند، تا تو بخندی ، تا تو شاد باشی ، آزارت نمی دهند ، دلت را نمیشکنند !
من این دوست داشتن را میستایم ...!
#زویا_پیرزاد
Nemo @Diiaazepam
یا شاید اصلا به زبان نیاورند، دوست داشتنِشان را ...!
بهشان خُرده نگیرید ...!
این آدم ها فهمیدهاند، "دوستت دارم" حرمت دارد، مسئولیت دارد ...!
ولی وقتی به کارهایشان نگاه کنی، دوست داشتن واقعی را می فهمی ...!
میفهمی که همه کار می کنند، تا تو بخندی ، تا تو شاد باشی ، آزارت نمی دهند ، دلت را نمیشکنند !
من این دوست داشتن را میستایم ...!
#زویا_پیرزاد
Nemo @Diiaazepam
یکی از بهترین سطرهای لورکا این است: «رنج، همیشه رنج…» زمانی که سوسکی را میکُشی یا تیغ را برای اصلاح برمیداری یا صبح بیدار میشوی که خورشید را ببینی به این سطر فکر کن.
"نگران نباش داستایوفسکی / چارلز بوکوفسکی"
#کتاب
Nemo @Diiaazepam
"نگران نباش داستایوفسکی / چارلز بوکوفسکی"
#کتاب
Nemo @Diiaazepam
ببار!
ببار!
بر گرگ باراندیده ببار!
میتکانم خود را
و خیره میمانم
بر دشت سفید و بیکرانهای
که هیچ جنبندهای در آن نمیجنبد
#حسین_پناهی
Nemo @Diiaazepam
ببار!
بر گرگ باراندیده ببار!
میتکانم خود را
و خیره میمانم
بر دشت سفید و بیکرانهای
که هیچ جنبندهای در آن نمیجنبد
#حسین_پناهی
Nemo @Diiaazepam
Forwarded from Diazepam
آیدای کوچولوی من!
آن قدر دوستت دارم که گاهی از وحشت به لرزه می افتم!
زندگی من دیگر چیزی به جز تو نیست. خود من هم دیگر چیزی به جز خود تو نیستم. چهره ات تمام زندگی مرا در آینه ی واقعیت منعکس می کند و این واقعیت آن قدر عظیم است که به افسانه می ماند!
تو را دوست دارم؛ و این دوست داشتن، حقیقتی است که مرا به زندگی دلبسته می کند.
همه ی شادی هایم در یک لبخند تو خلاصه می شود؛ و کافی است که تو قیافه ناشادی بگیری تا من همه ی شادی ها و خوش بختی های دنیا را در خطوط درهم فشرده ی آن، -چهره ای که خدا می داند چقدر دوستش می دارم- گم کنم!
شب پنجشنبه، 29 شهریور 1341
#احمد_شاملو
#نامه
Schindler @Diiaazepam
آن قدر دوستت دارم که گاهی از وحشت به لرزه می افتم!
زندگی من دیگر چیزی به جز تو نیست. خود من هم دیگر چیزی به جز خود تو نیستم. چهره ات تمام زندگی مرا در آینه ی واقعیت منعکس می کند و این واقعیت آن قدر عظیم است که به افسانه می ماند!
تو را دوست دارم؛ و این دوست داشتن، حقیقتی است که مرا به زندگی دلبسته می کند.
همه ی شادی هایم در یک لبخند تو خلاصه می شود؛ و کافی است که تو قیافه ناشادی بگیری تا من همه ی شادی ها و خوش بختی های دنیا را در خطوط درهم فشرده ی آن، -چهره ای که خدا می داند چقدر دوستش می دارم- گم کنم!
شب پنجشنبه، 29 شهریور 1341
#احمد_شاملو
#نامه
Schindler @Diiaazepam
افسردگی به انسان فرصت اندیشیدن نمی دهد،
بنابراین برای نادان نگه داشتن انسان،
باید به هر روش ممکن اندوهگینش کرد.
#نیچه
Nemo @Diiaazepam
بنابراین برای نادان نگه داشتن انسان،
باید به هر روش ممکن اندوهگینش کرد.
#نیچه
Nemo @Diiaazepam
Forwarded from Diazepam
آدم باید خیلی ذلیل باشد که حسرت سالهای به خصوصی از عمرش را بخورد
ماها میتوانیم با رضایت خاطر پیر شویم
مگر دیروز آش دهن سوزی بود؟
یا مثلا پارسال؟
عقیده ات غیر از این است...؟
افسوس چه را بخوریم؟
ها؟
جوانی؟
ما هرگز جوان نبودیم!
#لویی_فردینان_سلین
Nemo @Diiaazepam
ماها میتوانیم با رضایت خاطر پیر شویم
مگر دیروز آش دهن سوزی بود؟
یا مثلا پارسال؟
عقیده ات غیر از این است...؟
افسوس چه را بخوریم؟
ها؟
جوانی؟
ما هرگز جوان نبودیم!
#لویی_فردینان_سلین
Nemo @Diiaazepam
شنیده ام که دیندارانِ اهل آخرت با وجدان خویش چنین سخنانِ عبرت انگیز می گویند ، و به راستی بی دروغ و دَغا.
اگر چه دروغ تر و دغاتر ازین در جهان هیچ نیست :
《بِهِل دنیا را که دنیا بماند ! یک انگشت نیز بر ضد آن بر مدار !
بهل هر که میخواهد گلویِ خلق را بفشارد و ایشان را تکه تکه و ریز ریز کند : به ضد این نیز یک انگشت بر مدار !
بدین سان آنان ترکِ دنیا خواهند آموخت .
و تو خود باید گلویِ خِرَد خویش را نیز بفشاری و او را از پای در آری ؛ چرا که خردی ست این دنیایی . و بدین سان ، خود ترکِ دنیا خواهی آموخت .》
بشکنید ، بشکنید، برادران ، این لوح هایِ کهنِ دینداران را .
بشکنید عبرت انگیز سخنانِ بد گویانِ جهان را !
#چنین_گفت_زرتشت
#نیچه
Ugmid @Diiaazepam
اگر چه دروغ تر و دغاتر ازین در جهان هیچ نیست :
《بِهِل دنیا را که دنیا بماند ! یک انگشت نیز بر ضد آن بر مدار !
بهل هر که میخواهد گلویِ خلق را بفشارد و ایشان را تکه تکه و ریز ریز کند : به ضد این نیز یک انگشت بر مدار !
بدین سان آنان ترکِ دنیا خواهند آموخت .
و تو خود باید گلویِ خِرَد خویش را نیز بفشاری و او را از پای در آری ؛ چرا که خردی ست این دنیایی . و بدین سان ، خود ترکِ دنیا خواهی آموخت .》
بشکنید ، بشکنید، برادران ، این لوح هایِ کهنِ دینداران را .
بشکنید عبرت انگیز سخنانِ بد گویانِ جهان را !
#چنین_گفت_زرتشت
#نیچه
Ugmid @Diiaazepam
از میلیونها آدمی که در بینشان زندگی میکنیم و بیشترشان را به رسم عادت نادیده میگیریم، و بیشترشان به رسم عادت نادیدهمان میگیرند، همیشه دو سه تایی هستند که توانایی شاد شدنمان را گروگان میگیرند، که از روی بویشان میشناسیمشان. حاضریم بمیریم اما بدون آنها زندگی نکنیم....
#آلن_دوباتن
Nemo @Diiaazepam
#آلن_دوباتن
Nemo @Diiaazepam
یکی تکلیف من را ؛
با این مردم روشن کند ...!
این ها تنها ؛
در دو حالت تو را دوست دارند !
یا باید ؛
کسی باشی که نیستی ...!
یا باید ؛
بمیری و زیر خاک بروی ...!
#حسین_پناهی
Diamond @Diiaazepam
با این مردم روشن کند ...!
این ها تنها ؛
در دو حالت تو را دوست دارند !
یا باید ؛
کسی باشی که نیستی ...!
یا باید ؛
بمیری و زیر خاک بروی ...!
#حسین_پناهی
Diamond @Diiaazepam
Forwarded from Diazepam
((درباره جشن خر))
در واپسین برگ های کتاب چنین گفت زرتشت،جستاری هست به نام جشن خر که برای گفتگو درباره آن حتما باید سراسر کتاب را خوانده باشیم.اما اکنون همین قدر بگویم که انسان های والاتر در غار زرتشت(خلوتگاه او)گرد هم می آیند.ایشان در گذار از دینداری و خداباوری،به خر پرستی روی می آورند.زرتشت نخست آنان را مردان تهوع بزرگ و دلزدگی بزرگ می نامد.مهم ترین ویژگی و امتیاز این انسان های والاتر،نومیدی آنهاست.آنها از همه چیز دلسرد و نا امید شده اند و نمی دانند چگونه باید زندگی کنند.
آنها برای عبور از این مرحله و تکاندن خویش از جدیت و گرانباری و افسردگی دین،به جشن و شادی و یاوه سرایی،نیاز دارند.انسان های والاتر با نشاندن خری بر کرسی خدا و پرستش او با نمایشی مضحک در واقع آخرین نشانه ها و ته نشست های دینداری و خداباوری در خویش را به سطح می کشانند و می شکنند.
جشن خر،فرایند مرگ خدا را به انجام می رساند.چرا که به قول زرتشت((با خنده می کشند،نه با خشم)) نومیدی انسان های والاتر نمی تواند تصور خدا را در وجودشان چنان که باید بکشد.آنها برای کشتن قطعی خدا این بار با خنده و لودگی،نیرومند تر به میدان می آیند و بزرگترین و جدی ترین و مقدس ترین آیین بشری را با وجدانی آسوده به بازی می گیرند و کودکانه دست می اندازند.
انسان های والاتر در پیشگاه خری که خدا میخواندنش،ژاژخایی و یاوه گویی میکنند و زبان خود را این گونه از سنگینی واژگان سربی و قطعی و متحجرانه دین،سبک می سازند.در این جشن دیوانه وار،خدا از اوج کبریایی خود چنان فرود می آید که به سطح یک خر،سقوط میکند.مرگ خدا مگر بهتر از این انجام شود؟
اگر چه برپایی جشن خر و مسخرگی این کار،زرتشت را نخست بر افروخته و پریشان می گرداند و آن را ادامه ی دینداری به نوعی دیگر می خواند و اما سپس در می یابد که انسان های والاتر با شیوه ی خود دارند تقدس زدایی و بت شکنی می کنند و اینگونه خویش را از زیر فشار همه ی چیز های سنگین و مطلق و جدی،رهایی می بخشند و به سبکبالی و شادمانی و شفا یافتگی بزرگی می رسند ک زرتشت برای دستیابی به ابر انسان،آرزومند است که انسان داشته باشد.
#نیچه_شناس
#فلسفه
Schindler @Diiaazepam
در واپسین برگ های کتاب چنین گفت زرتشت،جستاری هست به نام جشن خر که برای گفتگو درباره آن حتما باید سراسر کتاب را خوانده باشیم.اما اکنون همین قدر بگویم که انسان های والاتر در غار زرتشت(خلوتگاه او)گرد هم می آیند.ایشان در گذار از دینداری و خداباوری،به خر پرستی روی می آورند.زرتشت نخست آنان را مردان تهوع بزرگ و دلزدگی بزرگ می نامد.مهم ترین ویژگی و امتیاز این انسان های والاتر،نومیدی آنهاست.آنها از همه چیز دلسرد و نا امید شده اند و نمی دانند چگونه باید زندگی کنند.
آنها برای عبور از این مرحله و تکاندن خویش از جدیت و گرانباری و افسردگی دین،به جشن و شادی و یاوه سرایی،نیاز دارند.انسان های والاتر با نشاندن خری بر کرسی خدا و پرستش او با نمایشی مضحک در واقع آخرین نشانه ها و ته نشست های دینداری و خداباوری در خویش را به سطح می کشانند و می شکنند.
جشن خر،فرایند مرگ خدا را به انجام می رساند.چرا که به قول زرتشت((با خنده می کشند،نه با خشم)) نومیدی انسان های والاتر نمی تواند تصور خدا را در وجودشان چنان که باید بکشد.آنها برای کشتن قطعی خدا این بار با خنده و لودگی،نیرومند تر به میدان می آیند و بزرگترین و جدی ترین و مقدس ترین آیین بشری را با وجدانی آسوده به بازی می گیرند و کودکانه دست می اندازند.
انسان های والاتر در پیشگاه خری که خدا میخواندنش،ژاژخایی و یاوه گویی میکنند و زبان خود را این گونه از سنگینی واژگان سربی و قطعی و متحجرانه دین،سبک می سازند.در این جشن دیوانه وار،خدا از اوج کبریایی خود چنان فرود می آید که به سطح یک خر،سقوط میکند.مرگ خدا مگر بهتر از این انجام شود؟
اگر چه برپایی جشن خر و مسخرگی این کار،زرتشت را نخست بر افروخته و پریشان می گرداند و آن را ادامه ی دینداری به نوعی دیگر می خواند و اما سپس در می یابد که انسان های والاتر با شیوه ی خود دارند تقدس زدایی و بت شکنی می کنند و اینگونه خویش را از زیر فشار همه ی چیز های سنگین و مطلق و جدی،رهایی می بخشند و به سبکبالی و شادمانی و شفا یافتگی بزرگی می رسند ک زرتشت برای دستیابی به ابر انسان،آرزومند است که انسان داشته باشد.
#نیچه_شناس
#فلسفه
Schindler @Diiaazepam
Forwarded from Diazepam
وقتی همه جا
از غزل من سخنی هست،
یعنی همه جا تو
همه جا تو
همه جا تو...
پاسخ بده
از این همه مخلوق چرا من؟
تا شرح دهم
ار همه ی خلق چرا تو...
محمدعلی بهمنی
Nemo @Diiaazepam
از غزل من سخنی هست،
یعنی همه جا تو
همه جا تو
همه جا تو...
پاسخ بده
از این همه مخلوق چرا من؟
تا شرح دهم
ار همه ی خلق چرا تو...
محمدعلی بهمنی
Nemo @Diiaazepam
ماهی کوچولو گرمی سوزان آفتاب را بر پشت خود حس میکرد و لذت میبرد. آرام و خوش، در سطح دریا شنا میکرد و بخودش میگفت:
«مرگ خیلی آسان میتواند الان به سراغ من بیاید، اما من تا میتوانم زندگی کنم نباید به پیشواز مرگ بروم. البته اگر یک وقتی ناچار با مرگ روبرو شدم _که میشوم_ مهم نیست، مهم این است که زندگی یا مرگ من، چه اثری در زندگی دیگران داشته باشد...»
از کتاب:ماهی سیاه کوچولو
Schindler @Diiaazepam
«مرگ خیلی آسان میتواند الان به سراغ من بیاید، اما من تا میتوانم زندگی کنم نباید به پیشواز مرگ بروم. البته اگر یک وقتی ناچار با مرگ روبرو شدم _که میشوم_ مهم نیست، مهم این است که زندگی یا مرگ من، چه اثری در زندگی دیگران داشته باشد...»
از کتاب:ماهی سیاه کوچولو
Schindler @Diiaazepam
🎂 #HBD 👏
🕴《 Humphrey Bogart 》
🚬
➖ 1899-1957
🏷 25 Dec 1899
⚰️ #RIP 🙏🖤
📂 Filmography👇
📽 Casablanca 🛫
📽 The big Sleep 👁
📽 Sabrina ⛴
-- --- --- --- --
Nemo @Diiaazepam
🕴《 Humphrey Bogart 》
🚬
➖ 1899-1957
🏷 25 Dec 1899
⚰️ #RIP 🙏🖤
📂 Filmography👇
📽 Casablanca 🛫
📽 The big Sleep 👁
📽 Sabrina ⛴
-- --- --- --- --
Nemo @Diiaazepam