📘در نقدِ انتقادهایی نسبت به خیامانهها
— با بررسی سخنان آقای عبدالکریم سروش
✍🏻 م.م.ش (پژوهشگر فلسفه و دین).
۱. رباعیات خیام یا چارانههای خیامی یا خیامانهها - جدا از بحث در مورد انتساب هر کدام از آنها به خیام نیشابوری - پدیدهای فرهنگی هستند که ویژگیهای فکری/فلسفی و هنری/شعری در آنها مورد توجه میباشند.
اگرچه طرحِ جهانبینی غیردینی، به ویژه در دورانِ چیرگی دین و برخوردهایی که با دینناباوران میشدهاست، یا دعوت به برخی از خوشگذرانیها، در جایگاهِ این چارانهها اثرگذار بودهاند؛ اما این جایگاه در اثر اسبابی دیگر نیز پدید آمدهاست؛ مثلًا:
۲. خیام، بر مبنای «اعتبارِ شهود و شناخت انسان از خود و جهان»، در ساختاری عقلانی، جهانبینیِ خود را بر قرار کردهاست، چیزی که از نگاه هر انسان عاقلی - اگر از تلقین و تقلید در امان باشد - یک اَصلِ مقبول و مُسَلَّم است.
همان چیزی که در رویکردهای انسانگرایانه در عصر رنسانس و روشنگری و پس از آن دنبال شد، و زیستجهان مدرن و پویا را فراهم آورد، در حالی که جهانبینیِ مولوی - اگرچه فواید آن مورد تحسین و استفاده میباشند؛ اما - گاه بر مبنای اعتبار «شهودهایی دینی، ناشناخته، آزمونناپذیر، و خردگریز یا خردستیز» برقرار شدهاست؛ همان چیزی که در رویکردهای خدایگانگرایانه در قرون وسطی و دیگر روزگارانِ تاریخِ ادیان، دنبال شده؛ و بدآمدهایی را در پی داشتهاست.
۳. افسانهها نه از رَهِ پرسشگری، بلکه از رَهِ آرزواندیشی میگذرند.
خیام با پرسشگری، گاه از روی اِنکار [عدمِ دلیل] و گاه از روی نَفی [دلیلِ عدم]، باورهایی را رد کردهاست؛ حال اگر کسی پاسخی دارد، میتواند آن را در میان بگذارد؛ اما هرگز نگاهِ آرزواندیشانه یا باورمندی شاعرانه، همتراز آن دیدگاه فلسفی نیست تا امکان پاسخگویی به آن را داشتهباشد.
۴. مرگاندیشی در اندیشۀ خیام با مرگاندیشی در اندیشۀ مولوی تفاوت دارد.
مرگاندیشی یعنی این که انسان به انتهای آنچه بهعنوان زندگی میشناسد، فکر کند، آن را در ذهنِ خود جا بیاندازد، و در پی آن، از سویی از رنج و اندوهِ خود بکاهد، و از سویی هر دمی را دریابد.
مرگاندیشیِ خیام به زندگیخواهی، افزایش ارزشمندی این زندگی، و هر دم را زندگیکردن میانجامد، در حالی که مرگاندیشیِ مولوی - و کسانی که مرگاندیشی را به معنای آخرتاندیشی میگیرند - بهنوعی از ارزشمندی این زندگی میکاهد، این زندگی را کماندازه و مجازی میداند، که باید از رسیدگی به آن کاست تا در زندگی دیگری از پسِ مرگ، که آن را حقیقی مینامد، بهرهمند شد، در حالی که آن زندگی آرمانی، هر اندازه هم ارزشمند و والا در نظر گرفتهشود، نباید به محرومیتِ انسان از داشتهی نقد و کنونیاش بیانجامد؛ یعنی این زندگی، که اگر زندگیِ دیگری باشد، تنها با همین زندگی تا اندازهای قابل درک میباشد.
۵. اسبابِ نیکبختیِ انسان در این زندگی همگی با تراز سرخوشی سنجیده میشوند؛ و پیام خیام همین است. کامجوییهایی که در اشعار او آمدهاند، صِرفًا نمونههایی از اسباب سرخوشی هستند؛ بنابراین، احساساتِ دلانگیز و اینجهانیِ دیگری که انسان میتواند تجربه کند نیز از پیامِ خیام بیگانه نیستند.
بل احساسات دلانگیزی که در رابطه با خدا یا امر قدسی تجربه میشوند - به جز چندی از آنها - همانندشان در احساسات دلانگیزی که غیرالاهی یا غیرقدسی هستند نیز وجود دارد؛ این احساسات، در رابطه با معشوقی کریم و بزرگوار یا محبوبی توانمند و مهربان یا امری معنوی اما اینجهانی نیز قابل تجربه میباشند.
و رهایی از ملال زندگی، خود یکی از مسائلِ خیام است، او بارها «تکرار و بازبارگیِ» پدیدهها در زندگی انسان، که اسباب ملال را فراهم میآورند را یادآور شدهاست. او ملال را امری گریزناپذیر میداند؛ اما پیشنهاد میدهد که میتوان با اکنونجویی، تا اندازهای از آن رهایی پیدا کرد؛ هر آنچه «احساس اکنون» را به انسان میدهد؛ از آهنگی دلانگیز تا گفتوگویی گیرا تا چیزهای دیگر.
🌾@Naqdagin
— با بررسی سخنان آقای عبدالکریم سروش
✍🏻 م.م.ش (پژوهشگر فلسفه و دین).
۱. رباعیات خیام یا چارانههای خیامی یا خیامانهها - جدا از بحث در مورد انتساب هر کدام از آنها به خیام نیشابوری - پدیدهای فرهنگی هستند که ویژگیهای فکری/فلسفی و هنری/شعری در آنها مورد توجه میباشند.
اگرچه طرحِ جهانبینی غیردینی، به ویژه در دورانِ چیرگی دین و برخوردهایی که با دینناباوران میشدهاست، یا دعوت به برخی از خوشگذرانیها، در جایگاهِ این چارانهها اثرگذار بودهاند؛ اما این جایگاه در اثر اسبابی دیگر نیز پدید آمدهاست؛ مثلًا:
کم، گزیده، شیوا، و رساگویی؛ آرایههای هنری، پرسشگری، و حکمتها یا مهارتهای زندگی.
۲. خیام، بر مبنای «اعتبارِ شهود و شناخت انسان از خود و جهان»، در ساختاری عقلانی، جهانبینیِ خود را بر قرار کردهاست، چیزی که از نگاه هر انسان عاقلی - اگر از تلقین و تقلید در امان باشد - یک اَصلِ مقبول و مُسَلَّم است.
همان چیزی که در رویکردهای انسانگرایانه در عصر رنسانس و روشنگری و پس از آن دنبال شد، و زیستجهان مدرن و پویا را فراهم آورد، در حالی که جهانبینیِ مولوی - اگرچه فواید آن مورد تحسین و استفاده میباشند؛ اما - گاه بر مبنای اعتبار «شهودهایی دینی، ناشناخته، آزمونناپذیر، و خردگریز یا خردستیز» برقرار شدهاست؛ همان چیزی که در رویکردهای خدایگانگرایانه در قرون وسطی و دیگر روزگارانِ تاریخِ ادیان، دنبال شده؛ و بدآمدهایی را در پی داشتهاست.
۳. افسانهها نه از رَهِ پرسشگری، بلکه از رَهِ آرزواندیشی میگذرند.
خیام با پرسشگری، گاه از روی اِنکار [عدمِ دلیل] و گاه از روی نَفی [دلیلِ عدم]، باورهایی را رد کردهاست؛ حال اگر کسی پاسخی دارد، میتواند آن را در میان بگذارد؛ اما هرگز نگاهِ آرزواندیشانه یا باورمندی شاعرانه، همتراز آن دیدگاه فلسفی نیست تا امکان پاسخگویی به آن را داشتهباشد.
۴. مرگاندیشی در اندیشۀ خیام با مرگاندیشی در اندیشۀ مولوی تفاوت دارد.
مرگاندیشی یعنی این که انسان به انتهای آنچه بهعنوان زندگی میشناسد، فکر کند، آن را در ذهنِ خود جا بیاندازد، و در پی آن، از سویی از رنج و اندوهِ خود بکاهد، و از سویی هر دمی را دریابد.
مرگاندیشیِ خیام به زندگیخواهی، افزایش ارزشمندی این زندگی، و هر دم را زندگیکردن میانجامد، در حالی که مرگاندیشیِ مولوی - و کسانی که مرگاندیشی را به معنای آخرتاندیشی میگیرند - بهنوعی از ارزشمندی این زندگی میکاهد، این زندگی را کماندازه و مجازی میداند، که باید از رسیدگی به آن کاست تا در زندگی دیگری از پسِ مرگ، که آن را حقیقی مینامد، بهرهمند شد، در حالی که آن زندگی آرمانی، هر اندازه هم ارزشمند و والا در نظر گرفتهشود، نباید به محرومیتِ انسان از داشتهی نقد و کنونیاش بیانجامد؛ یعنی این زندگی، که اگر زندگیِ دیگری باشد، تنها با همین زندگی تا اندازهای قابل درک میباشد.
۵. اسبابِ نیکبختیِ انسان در این زندگی همگی با تراز سرخوشی سنجیده میشوند؛ و پیام خیام همین است. کامجوییهایی که در اشعار او آمدهاند، صِرفًا نمونههایی از اسباب سرخوشی هستند؛ بنابراین، احساساتِ دلانگیز و اینجهانیِ دیگری که انسان میتواند تجربه کند نیز از پیامِ خیام بیگانه نیستند.
بل احساسات دلانگیزی که در رابطه با خدا یا امر قدسی تجربه میشوند - به جز چندی از آنها - همانندشان در احساسات دلانگیزی که غیرالاهی یا غیرقدسی هستند نیز وجود دارد؛ این احساسات، در رابطه با معشوقی کریم و بزرگوار یا محبوبی توانمند و مهربان یا امری معنوی اما اینجهانی نیز قابل تجربه میباشند.
و رهایی از ملال زندگی، خود یکی از مسائلِ خیام است، او بارها «تکرار و بازبارگیِ» پدیدهها در زندگی انسان، که اسباب ملال را فراهم میآورند را یادآور شدهاست. او ملال را امری گریزناپذیر میداند؛ اما پیشنهاد میدهد که میتوان با اکنونجویی، تا اندازهای از آن رهایی پیدا کرد؛ هر آنچه «احساس اکنون» را به انسان میدهد؛ از آهنگی دلانگیز تا گفتوگویی گیرا تا چیزهای دیگر.
🔻م.م.ش
📕بازشناسیِ اسطورههایِ حُکمرانی
📕در نقدِ «دفاعیهای از فقه»
📕گفتگوی ریوَن (استاد ذن) و خیام (یکم تا چهارم)
📻 رازی و خیام: از فرد تا جریانهای اندیشگی
📺 آیا رباعیات خیام نیهیلیستیاند؟
📻 روشنفکران ایرانی و خیام
📻 فلسفۀ خیام (یکم) (دوم) (سوم) (چهارم)
📺 «مرگ و زندگی» در اندیشۀ خیام
📺 مقابلۀ حافظ و خیام با اسلام
📕خیام؛ خداناباور یا ندانمگرا؟
📕حقیقتگویی خیامیت علیه رازوارگی
📕شرابخواری خیام و تفکر؟
📕هستیشناسی نفی در خیامیت
📕خیام؛ خداناباور یا ندانمگرا؟
📕عمر خیام پرومته ایران
.➖➖➖
#فلسفیدن #نقد_روشنفکران #خیام #روشنفکری_دینی
🌾@Naqdagin
📘گفتگوی ریوَن و خیام
شخصیتها:
ریوَن (师源):
یکی از استادان برجسته در سنت ذن بودیسم است که تأثیر عمیقی بر توسعهی این مکتب داشته است. فردی با درک بیکران از هستی، آرام اما قاطع در ارائه دیدگاهش، نه در پی قانع کردن، که در پی گشودن نگاه.
خیام:
فیلسوفی رادیکال، شورشی در برابر پذیرش منفعلانه، با ذهنی تشنه حقیقت در بطن مبارزه و آفرینش.
➖➖➖
🌾 @Naqdagin
شخصیتها:
ریوَن (师源):
یکی از استادان برجسته در سنت ذن بودیسم است که تأثیر عمیقی بر توسعهی این مکتب داشته است. فردی با درک بیکران از هستی، آرام اما قاطع در ارائه دیدگاهش، نه در پی قانع کردن، که در پی گشودن نگاه.
خیام:
فیلسوفی رادیکال، شورشی در برابر پذیرش منفعلانه، با ذهنی تشنه حقیقت در بطن مبارزه و آفرینش.
📕گفتگوی ریوَن (استاد ذن) و خیام (یکم تا چهارم)
📕در نقدِ انتقادهایی نسبت به خیامانهها
📻 رازی و خیام: از فرد تا جریانهای اندیشگی
📺 آیا رباعیات خیام نیهیلیستیاند؟
📻 روشنفکران ایرانی و خیام
📻 فلسفۀ خیام (یکم) (دوم) (سوم) (چهارم)
📺 «مرگ و زندگی» در اندیشۀ خیام
📺 مقابلۀ حافظ و خیام با اسلام
📕خیام؛ خداناباور یا ندانمگرا؟
📕حقیقتگویی خیامیت علیه رازوارگی
📕شرابخواری خیام و تفکر؟
📕هستیشناسی نفی در خیامیت
.
#فلسفیدن #ذن_بودیسم #خیام #شکاکیت #حضور #گفتگو
➖➖➖
🌾 @Naqdagin
Telegram
نقدآگین
📘تضاد هستی و نیستی (۱)
— گفتگوی ریوَن و خیام (۵)
صحنه:
همان باغ، اما اکنون غروب نزدیک است و سایهها بلندتر شدهاند. نورِ قرمزِ خورشید بر حوض میتابد و انعکاسهای پریشان ایجاد میکند. خیام ایستاده، دستهایش را در هم گره کرده، و ریوَن همچنان در آرامش نشسته.
خیام: (با لحنی سرشار از چالش و نوعی خشم فلسفی) ریوَن! این "آرامش" که از آن سخن میگویی، این "وحدت با هستی" ات، چیزی نیست جز مرگ اراده! چگونه میتوانم در این اقیانوس بیکران حل شوم و آنگاه از "مسئولیت" دم بزنم؟ این همان فریب بزرگ است؛ رهایی از رنج به بهای انکار خویشتن و تبدیل شدن به هیچ! من خود را قطرهای نمیدانم که باید در اقیانوس محو شود، بلکه خودم تمامِ اقیانوسم که از هر قطرهای قدرت میگیرد تا موجی عظیم بیافریند! آیا این "نیستی" که تو از آن میگویی، تنها یک فرار نیست؟
ریوَن: (با نگاهی ثابت و عمیق، بدون کوچکترین تزلزل) خیام، خشم تو از "انکار" نیست، بلکه از "توهم" انکار میآید. تو از "حل شدن" میهراسی، زیرا "خود"ی را تصور میکنی که باید "محو" شود. اما اگر تو خودِ اقیانوسی، چگونه میتوانی در خودت "محو" شوی؟ این "هیچ" که از آن سخن میگویی، نه نیستی، بلکه آزادی از قید "تعاریف" و "مفاهیم" است. آیا آفرینشِ موج، جدای از اقیانوس است؟ و آیا اقیانوس، در آفرینش بیشمار امواج، خود را از دست میدهد؟ یا تنها خود را در هر لحظه تازهتر میکند؟
خیام: (گامی به جلو برمیدارد، چشمانش برق میزند) تازهتر کردن؟ این تنها یک بازی با کلمات است! من از آفرینش ارزشها سخن میگویم، از تحمیل معنا بر یک جهان بیمعنا، نه از پذیرش بیحد و مرز آن! این "وحدت" تو، این "حل شدن در کل"، منجر به بیتفاوتی اخلاقی میشود. اگر همه چیز "هست" و همه چیز "خوب" است، پس شر چیست؟ بیعدالتی کجاست؟ و چگونه میتوان برای بهبود چیزی، اگر همهچیز کامل است، جنگید؟ این نوعی رضایتمندی فلجکننده است!
ریوَن: (به آرامی سری تکان میدهد) رضایتمندی، تنها از نگریستن به سطح میآید. اما رنج و بیعدالتی، از توهمِ "جدایی" نشأت میگیرد. انسانی که به "وحدت" میرسد، نه بیتفاوت میشود، بلکه دغدغهاش عمیقتر و عملش ریشهدارتر میگردد. او دیگر برای "خود" نمیجنگد، بلکه از دل آن وحدت، برای رنجِ مشترکِ هستی برمیخیزد. شر و بیعدالتی، تنها در چارچوب مفهومی "من" و "او" معنا مییابد. آیا دست راست از درد دست چپ بیتفاوت است؟ یا خودِ درد را حس میکند؟ این همدلی ریشهای، نه بیتفاوتی، بلکه اوج تعهد است.
خیام: (با خندهای عصبی) همدلی ریشهای؟ این فقط فرار از مسئولیت فردی است! من میخواهم "مسئول" باشم، "مسئولِ" اعمالم، "مسئولِ" جهانم! این "حل شدن" تو، به معنای سلب مسئولیت از فرد است، و این فاجعهبارترین نوع فلسفه است. من به دنبال "قدرت" هستم، قدرت تغییر دادن، قدرت ساختن! اگر "من" یک توهم است، پس آنکه عمل میکند، کیست؟
ریوَن: (چشمانش را میبندد و برای لحظهای کوتاه سکوت میکند) قدرت حقیقی، نه در "تحمیل اراده" بر هستی، بلکه در "همسویی" با جریان هستی است. آیا رودخانه، خود را "تحمیل" میکند؟ یا با جریان خود، کوهها را میفرساید؟ مسئولیت، تنها زمانی سنگین میشود که بار "من" را بر دوش آن حمل کنی. وقتی درمییابی که خودِ رودخانهای، آنگاه مسئولیت، نه باری سنگین، که تجلیِ طبیعیِ وجودت میشود. عمل تو، نه از یک "من" جدا، بلکه از هستیِ متجلی میآید. آنکه عمل میکند، خودِ آگاهی است که از طریق تو به ظهور میرسد. آیا خورشید به این میاندیشد که "مسئول" تابیدن است؟ یا تنها میتابد؟
خیام: (با حالتی مضطرب و در عین حال کنجکاو، نفس عمیقی میکشد. برای اولین بار، تردیدی در صدایش شنیده میشود) خورشید بیاراده است! من از آگاهی و انتخاب سخن میگویم! این "یکی شدن" تو، "فنا"ی اراده است. آیا این آرامشِ گویی بیانتها، پنهان کردن یک ترس عمیق از "فقدان معنا" نیست؟ اگر همه چیز از قبل "هست"، پس جایگاه "آفرینش" من کجاست؟ جایگاه "مرگِ" خود من کجاست؟
ریوَن: (با نگاهی باز و عمیق به چشمان خیام خیره میشود) ترس از فقدان معنا، تنها زمانی وجود دارد که معنا را چیزی جدا از "بودن" بدانی. وقتی درمییابی که معنا، خودِ "بودن" است در هر لحظه، و آفرینش، خودِ تجلیِ همین "بودن" است، آنگاه ترسی نمیماند. "مرگِ" تو، خیام، نه نابودیست، بلکه بازگشت به منشأ آفرینش است. این آرامش، نه پنهان کردن ترس، بلکه عبور از ترس و درک ریشهای آن است. آیا میتوانید در عمق هر آنچه میآفرینی، "خلاء" را ببینی، و در عمق هر "خلاء"، منشأ بیکرانِ آفرینش را؟
(ادامه دارد)
➖➖➖
🌾 @Naqdagin
— گفتگوی ریوَن و خیام (۵)
صحنه:
همان باغ، اما اکنون غروب نزدیک است و سایهها بلندتر شدهاند. نورِ قرمزِ خورشید بر حوض میتابد و انعکاسهای پریشان ایجاد میکند. خیام ایستاده، دستهایش را در هم گره کرده، و ریوَن همچنان در آرامش نشسته.
خیام: (با لحنی سرشار از چالش و نوعی خشم فلسفی) ریوَن! این "آرامش" که از آن سخن میگویی، این "وحدت با هستی" ات، چیزی نیست جز مرگ اراده! چگونه میتوانم در این اقیانوس بیکران حل شوم و آنگاه از "مسئولیت" دم بزنم؟ این همان فریب بزرگ است؛ رهایی از رنج به بهای انکار خویشتن و تبدیل شدن به هیچ! من خود را قطرهای نمیدانم که باید در اقیانوس محو شود، بلکه خودم تمامِ اقیانوسم که از هر قطرهای قدرت میگیرد تا موجی عظیم بیافریند! آیا این "نیستی" که تو از آن میگویی، تنها یک فرار نیست؟
ریوَن: (با نگاهی ثابت و عمیق، بدون کوچکترین تزلزل) خیام، خشم تو از "انکار" نیست، بلکه از "توهم" انکار میآید. تو از "حل شدن" میهراسی، زیرا "خود"ی را تصور میکنی که باید "محو" شود. اما اگر تو خودِ اقیانوسی، چگونه میتوانی در خودت "محو" شوی؟ این "هیچ" که از آن سخن میگویی، نه نیستی، بلکه آزادی از قید "تعاریف" و "مفاهیم" است. آیا آفرینشِ موج، جدای از اقیانوس است؟ و آیا اقیانوس، در آفرینش بیشمار امواج، خود را از دست میدهد؟ یا تنها خود را در هر لحظه تازهتر میکند؟
خیام: (گامی به جلو برمیدارد، چشمانش برق میزند) تازهتر کردن؟ این تنها یک بازی با کلمات است! من از آفرینش ارزشها سخن میگویم، از تحمیل معنا بر یک جهان بیمعنا، نه از پذیرش بیحد و مرز آن! این "وحدت" تو، این "حل شدن در کل"، منجر به بیتفاوتی اخلاقی میشود. اگر همه چیز "هست" و همه چیز "خوب" است، پس شر چیست؟ بیعدالتی کجاست؟ و چگونه میتوان برای بهبود چیزی، اگر همهچیز کامل است، جنگید؟ این نوعی رضایتمندی فلجکننده است!
ریوَن: (به آرامی سری تکان میدهد) رضایتمندی، تنها از نگریستن به سطح میآید. اما رنج و بیعدالتی، از توهمِ "جدایی" نشأت میگیرد. انسانی که به "وحدت" میرسد، نه بیتفاوت میشود، بلکه دغدغهاش عمیقتر و عملش ریشهدارتر میگردد. او دیگر برای "خود" نمیجنگد، بلکه از دل آن وحدت، برای رنجِ مشترکِ هستی برمیخیزد. شر و بیعدالتی، تنها در چارچوب مفهومی "من" و "او" معنا مییابد. آیا دست راست از درد دست چپ بیتفاوت است؟ یا خودِ درد را حس میکند؟ این همدلی ریشهای، نه بیتفاوتی، بلکه اوج تعهد است.
خیام: (با خندهای عصبی) همدلی ریشهای؟ این فقط فرار از مسئولیت فردی است! من میخواهم "مسئول" باشم، "مسئولِ" اعمالم، "مسئولِ" جهانم! این "حل شدن" تو، به معنای سلب مسئولیت از فرد است، و این فاجعهبارترین نوع فلسفه است. من به دنبال "قدرت" هستم، قدرت تغییر دادن، قدرت ساختن! اگر "من" یک توهم است، پس آنکه عمل میکند، کیست؟
ریوَن: (چشمانش را میبندد و برای لحظهای کوتاه سکوت میکند) قدرت حقیقی، نه در "تحمیل اراده" بر هستی، بلکه در "همسویی" با جریان هستی است. آیا رودخانه، خود را "تحمیل" میکند؟ یا با جریان خود، کوهها را میفرساید؟ مسئولیت، تنها زمانی سنگین میشود که بار "من" را بر دوش آن حمل کنی. وقتی درمییابی که خودِ رودخانهای، آنگاه مسئولیت، نه باری سنگین، که تجلیِ طبیعیِ وجودت میشود. عمل تو، نه از یک "من" جدا، بلکه از هستیِ متجلی میآید. آنکه عمل میکند، خودِ آگاهی است که از طریق تو به ظهور میرسد. آیا خورشید به این میاندیشد که "مسئول" تابیدن است؟ یا تنها میتابد؟
خیام: (با حالتی مضطرب و در عین حال کنجکاو، نفس عمیقی میکشد. برای اولین بار، تردیدی در صدایش شنیده میشود) خورشید بیاراده است! من از آگاهی و انتخاب سخن میگویم! این "یکی شدن" تو، "فنا"ی اراده است. آیا این آرامشِ گویی بیانتها، پنهان کردن یک ترس عمیق از "فقدان معنا" نیست؟ اگر همه چیز از قبل "هست"، پس جایگاه "آفرینش" من کجاست؟ جایگاه "مرگِ" خود من کجاست؟
ریوَن: (با نگاهی باز و عمیق به چشمان خیام خیره میشود) ترس از فقدان معنا، تنها زمانی وجود دارد که معنا را چیزی جدا از "بودن" بدانی. وقتی درمییابی که معنا، خودِ "بودن" است در هر لحظه، و آفرینش، خودِ تجلیِ همین "بودن" است، آنگاه ترسی نمیماند. "مرگِ" تو، خیام، نه نابودیست، بلکه بازگشت به منشأ آفرینش است. این آرامش، نه پنهان کردن ترس، بلکه عبور از ترس و درک ریشهای آن است. آیا میتوانید در عمق هر آنچه میآفرینی، "خلاء" را ببینی، و در عمق هر "خلاء"، منشأ بیکرانِ آفرینش را؟
(ادامه دارد)
➖➖➖
🌾 @Naqdagin
Telegram
نقدآگین
📘تضاد هستی و نیستی (۲)
— گفتگوی ریوَن و خیام (۶)
خیام: (برای لحظهای طولانی در سکوت فرو میرود، غرق در تأمل. به آرامی بر زمین مینشیند، گویی توان ایستادن ندارد. نگاهش به آب حوض میافتد، اما این بار نه با دید ناظر، بلکه با دیدِ کسی که در حال حل شدن است) هستی... خلاء... آفرینش... اینها تناقضهایی هستند که ذهن منطقی را از هم میپاشند. اما در این فروپاشی، چیزی در حال متولد شدن است. آیا این همان "حقیقتی" است که از آن سخن میگفتی؟ حقیقتی که نه میتوان آن را یافت، نه ساخت، و نه از آن گریخت... بلکه باید بود؟
ریوَن: (لبخندی آرام بر لبانش مینشیند) خیام، تو خودِ آن حقیقت هستی. همیشه بودهای. تنها باید حجابِ "خواستنِ تعریف" و "جنگیدن با هستی" را کنار میزدی. این آرامش، نه آغاز است، نه پایان. این تنها بازگشت است به ذات خویشتن که همیشه بودهای. آیا این را در عمق وجودت حس میکنی؟
خیام: (نفسی عمیق میکشد. چشمانش هنوز سرشار از پرسش است، اما این بار نه از سر جدال، بلکه از سر کشف و حیرت، و نوعی سردرگمی عمیقتر که خود آغاز فهم است) من درک میکنم که چیزی در حال دگرگونی است. این گویی مرگ یک "من" و تولد یک "بودن" بینام است. اما آیا این "بودن" جدید، مسئولیتهای تازهای با خود ندارد؟ آیا این بیداری، خود رنجی عمیقتر از درک جهانی بیانتها و در عین حال بیهدف نیست؟
ریوَن: (نگاهی عمیقتر به خیام میاندازد، گویی به درون روح او نفوذ میکند) بلی، رنج عمیقتری دارد، اما این رنج، رنجی از جنس فهم، شفقت و عشق بیقید و شرط است، نه از جنس ناتوانی و مقاومت. مسئولیت تو، اکنون نه در "انجام دادن" کارهایی برای جهان از موضع "من"، بلکه در "بودنِ" آن تغییر و آگاهیای است که خود جهان به آن نیاز دارد. این همان راه است، خیام! راهی که همیشه در آن بودهای، و اکنون انتخاب میکنی که با تمام وجود آن را زندگی کنی! آیا این بار خواهی پذیرفت که این راه، "هیچِ" محض نیست، بلکه سرچشمه "همه چیز" است؟
🌓 فراتر از دوگانگی (۱)
صحنه:
غروب به سیاهی کامل رسیده و ستارگان در آسمان میدرخشند. نور مهتاب بر حوض و شاخههای درختان میافتد و فضایی اثیری میآفریند. خیام همچنان روی زمین نشسته، سرش کمی خم شدهاست. ریوَن در کنار او، بیحرکت و آرام.
خیام: (صدایش آرامتر از همیشه است، اما لرزشی عمیق در آن پیداست) ریوَن... این "همهچیز" و این "هیچ"، این "هستی" که "عدم" را در بر میگیرد، این تناقضاتی که ذهن مرا پارهپاره میکنند... آیا این تنها یک سرگیجه فلسفی نیست؟ آیا این بیداری، خودِ مرگِ معنا نیست؟ اگر همه چیز یکی است، پس "من" که به دنبال معنا هستم، چه تفاوتی با سنگی دارد که در این حوض افتاده؟
ریوَن: (نگاهی به ستارگان میاندازد) خیام! سرگیجه از آنجاست که ذهنِ عادتکرده به دوگانگی، در برابر وحدت مقاومت میکند. مرگِ معنا نیست، بلکه مرگِ معنای محدود است. تو خودِ "آفرینشِ" معنایی، نه جستجوگر آن. آیا سنگی که در حوض است، بخشی از رقص هستی نیست؟ آیا تو، در هوشیاریات، این رقص را عمیقتر نمیبینی؟ تفاوت در حضور است، نه در هستی.
خیام: (سرش را بالا میآورد، نگاهش همچنان بهتزده است.) حضور؟ اما حضورِ بیاراده، حضورِ بیهدف... این خود پوچترین نوع حضور است! من نمیتوانم "بودن" را بدون "شدن" بپذیرم. این ارادۀ معطوف به قدرت، این میل به برتری، به خلق، آیا اینها نیروی محرکۀ هستی نیستند؟ اگر از اینها دست بکشم، چه چیزی باقی میماند؟ خلاء مطلق؟
ریوَن: (با مهربانی به خیام نگاه میکند) خلائی که تو از آن میترسی، تنها فقدانِ مفاهیمِ ساختگی توست. وقتی "خواستنِ برتری" فرو میریزد، آنچه باقی میماند، قدرتِ بیکرانِ هستیِ خود است. این قدرت، نیازی به "تحمیل" یا "برتری" ندارد. این خودِ سرچشمۀ آفرینش است. آیا خورشید به دنبالِ "شدنِ" درخشانتر است؟ یا فقط میدرخشد و از آن تابش، هستی متجلی میشود؟ "بودن" شامل "شدن" است، اما "شدن" جدای از "بودن" نیست. آنها همزماناند.
(ادامه دارد)
➖➖➖
🌾 @Naqdagin
— گفتگوی ریوَن و خیام (۶)
خیام: (برای لحظهای طولانی در سکوت فرو میرود، غرق در تأمل. به آرامی بر زمین مینشیند، گویی توان ایستادن ندارد. نگاهش به آب حوض میافتد، اما این بار نه با دید ناظر، بلکه با دیدِ کسی که در حال حل شدن است) هستی... خلاء... آفرینش... اینها تناقضهایی هستند که ذهن منطقی را از هم میپاشند. اما در این فروپاشی، چیزی در حال متولد شدن است. آیا این همان "حقیقتی" است که از آن سخن میگفتی؟ حقیقتی که نه میتوان آن را یافت، نه ساخت، و نه از آن گریخت... بلکه باید بود؟
ریوَن: (لبخندی آرام بر لبانش مینشیند) خیام، تو خودِ آن حقیقت هستی. همیشه بودهای. تنها باید حجابِ "خواستنِ تعریف" و "جنگیدن با هستی" را کنار میزدی. این آرامش، نه آغاز است، نه پایان. این تنها بازگشت است به ذات خویشتن که همیشه بودهای. آیا این را در عمق وجودت حس میکنی؟
خیام: (نفسی عمیق میکشد. چشمانش هنوز سرشار از پرسش است، اما این بار نه از سر جدال، بلکه از سر کشف و حیرت، و نوعی سردرگمی عمیقتر که خود آغاز فهم است) من درک میکنم که چیزی در حال دگرگونی است. این گویی مرگ یک "من" و تولد یک "بودن" بینام است. اما آیا این "بودن" جدید، مسئولیتهای تازهای با خود ندارد؟ آیا این بیداری، خود رنجی عمیقتر از درک جهانی بیانتها و در عین حال بیهدف نیست؟
ریوَن: (نگاهی عمیقتر به خیام میاندازد، گویی به درون روح او نفوذ میکند) بلی، رنج عمیقتری دارد، اما این رنج، رنجی از جنس فهم، شفقت و عشق بیقید و شرط است، نه از جنس ناتوانی و مقاومت. مسئولیت تو، اکنون نه در "انجام دادن" کارهایی برای جهان از موضع "من"، بلکه در "بودنِ" آن تغییر و آگاهیای است که خود جهان به آن نیاز دارد. این همان راه است، خیام! راهی که همیشه در آن بودهای، و اکنون انتخاب میکنی که با تمام وجود آن را زندگی کنی! آیا این بار خواهی پذیرفت که این راه، "هیچِ" محض نیست، بلکه سرچشمه "همه چیز" است؟
🌓 فراتر از دوگانگی (۱)
صحنه:
غروب به سیاهی کامل رسیده و ستارگان در آسمان میدرخشند. نور مهتاب بر حوض و شاخههای درختان میافتد و فضایی اثیری میآفریند. خیام همچنان روی زمین نشسته، سرش کمی خم شدهاست. ریوَن در کنار او، بیحرکت و آرام.
خیام: (صدایش آرامتر از همیشه است، اما لرزشی عمیق در آن پیداست) ریوَن... این "همهچیز" و این "هیچ"، این "هستی" که "عدم" را در بر میگیرد، این تناقضاتی که ذهن مرا پارهپاره میکنند... آیا این تنها یک سرگیجه فلسفی نیست؟ آیا این بیداری، خودِ مرگِ معنا نیست؟ اگر همه چیز یکی است، پس "من" که به دنبال معنا هستم، چه تفاوتی با سنگی دارد که در این حوض افتاده؟
ریوَن: (نگاهی به ستارگان میاندازد) خیام! سرگیجه از آنجاست که ذهنِ عادتکرده به دوگانگی، در برابر وحدت مقاومت میکند. مرگِ معنا نیست، بلکه مرگِ معنای محدود است. تو خودِ "آفرینشِ" معنایی، نه جستجوگر آن. آیا سنگی که در حوض است، بخشی از رقص هستی نیست؟ آیا تو، در هوشیاریات، این رقص را عمیقتر نمیبینی؟ تفاوت در حضور است، نه در هستی.
خیام: (سرش را بالا میآورد، نگاهش همچنان بهتزده است.) حضور؟ اما حضورِ بیاراده، حضورِ بیهدف... این خود پوچترین نوع حضور است! من نمیتوانم "بودن" را بدون "شدن" بپذیرم. این ارادۀ معطوف به قدرت، این میل به برتری، به خلق، آیا اینها نیروی محرکۀ هستی نیستند؟ اگر از اینها دست بکشم، چه چیزی باقی میماند؟ خلاء مطلق؟
ریوَن: (با مهربانی به خیام نگاه میکند) خلائی که تو از آن میترسی، تنها فقدانِ مفاهیمِ ساختگی توست. وقتی "خواستنِ برتری" فرو میریزد، آنچه باقی میماند، قدرتِ بیکرانِ هستیِ خود است. این قدرت، نیازی به "تحمیل" یا "برتری" ندارد. این خودِ سرچشمۀ آفرینش است. آیا خورشید به دنبالِ "شدنِ" درخشانتر است؟ یا فقط میدرخشد و از آن تابش، هستی متجلی میشود؟ "بودن" شامل "شدن" است، اما "شدن" جدای از "بودن" نیست. آنها همزماناند.
(ادامه دارد)
➖➖➖
🌾 @Naqdagin
Telegram
نقدآگین
🌓 فراتر از دوگانگی (۲)
— گفتگوی ریوَن و خیام (۷)
خیام: (آرامآرام بلند میشود، گویی قدرتی جدید در پاهایش حس میکند) همزمان؟ این همان پاردوکسی است که ذهن من را به بنبست میکشاند. اگر "من" در این وسعت حل شوم، اگر ارادهام محو شود، پس دیگر چه کسی انتخاب میکند؟ چه کسی رنج میکشد؟ چه کسی لذت میبرد؟ آیا این نوعی نفیِ وجودِ اخلاقی و رها کردن مسئولیتِ رنج جهان نیست؟ این راه به بیتفاوتی محض میانجامد، نه به روشنگری!
ریوَن: (چشمانش را میبندد و برای لحظهای طولانیتر سکوت میکند. سکوتی که سنگین و پرمعناست. سپس چشمانش را باز میکند، نگاهش اکنون روشنتر از همیشه است) خیام! رهایی از "منِ" محدود، به معنای نفی رنج نیست. برعکس، این عمقِ رنجِ مشترک هستی است که آشکار میشود. رنجی که دیگر "مال من" نیست، بلکه "مال همه" است. انتخاب نیز از میان نمیرود، بلکه از آگاهیِ بیمرز سرچشمه میگیرد، نه از میلِ محدودِ "من". وقتی درمییابی که همه چیز تویی و تو همه چیز، چگونه میتوانی از رنجِ جهان بیتفاوت باشی؟ این بیتفاوتی تنها زمانی وجود دارد که خودت را از جهان جدا بدانی. آیا دست راست میتواند از درد دست چپش بیخبر باشد؟
خیام: (بهتزده نگاه میکند. گویی دیوار نهایی منطقش فرو ریخته است) دست راست و چپ... آگاهی بیمرز... این فراتر از کلمات است. من همیشه در پی "نظم" بودم، در پی "قوانین" افلاک. اما تو از نظمی سخن میگویی که خود، "بینظمیِ کامل" است، از قانونی که خود، "رهایی از قانون" است. این "بیداری"، خود، یک زلزلهٔ وجودی است. پس تمام آموختههای من، تمام فلسفههایم، آیا فقط یک راه پر پیچ و خم برای رسیدن به همین فروپاشی بود؟
ریوَن: (لبخندی بر لبانش مینشیند) بلی، زلزلهای است که دیوارهای ساختهشدۀ ذهن را فرو میریزد. آموختههای تو، مانند ابزاری بودهاند برای کندنِ این دیوارها. وقتی دیوار فرو ریخت، آیا هنوز به ابزار میچسبی؟ این فروپاشی، خود، رهایی است؛ نه نابودی، بلکه آزادی از قالبها! این همان "نظمی"ست که در آن، هر ذره، خود، کل است. آیا ستارهها برای اینکه بدرخشند، به قوانینی نیاز دارند؟ یا نور، خود، قانونِ هستی آنهاست؟
خیام: (چشمانش را میبندد. نفسی عمیق میکشد، گویی برای اولین بار از عمق وجودش نفس میکشد) نور... قانون هستی... من همیشه آن را در بیرون میجستم. در چرخشِ افلاک. اما تو از نوری سخن میگویی که در درونم میدرخشد. این همان چیزیست که "من" همیشه از آن میگریختم... این همان "چشمِ بینا"ست که نمیخواستم خود را در آن ببینم. پس آیا میتوان گفت که تمام زندگی، تنها سفری بود برای بازگشت به خانهای که هرگز ترک نکرده بودیم؟
ریوَن: (به آرامی سری تکان میدهد) بله خیام! خانهای که در آن "من" و "او" معنایی ندارد، "آغاز" و "پایان" نیست، و "جستجو" و "یافتن" یکی میشوند. اکنون که این را حس میکنی، آیا خواهی پذیرفت که این حقیقت، نه چیزی برای "باور کردن" است، بلکه چیزی برای "بودن"؟
⏳ هستی، زمان و جاودانگی (۱)
صحنه:
شب عمیقتر شده، ستارگان بیش از پیش میدرخشند و مهتاب، حوض را به آینهای نقرهفام بدل کرده است. خیام بر زمین نشسته، سرش به سمت آسمان بلند شده، گویی در حال مکاشفه است. ریوَن در کنار او، سایهای آرام در دل شب.
خیام: (صدایش نجواگونه است، با تأثری عمیق) ریوَن! این "خانه" که هرگز ترک نکردهایم... این "بودنِ" ابدی... چگونه میتوان آن را با گذر بیپایانِ زمان آشتی داد؟ عمرِ ما به ناگهان به پایان میرسد، ستارهها محو میشوند، و کهکشانها فرو میپاشند. آیا این "بودن" تو، تنها یک ایستاییِ بیزمان است که از پویاییِ هستی، از رقصِ زایش و مرگ، فرار میکند؟ اگر همه چیز همزمان است، پس هدفِ "شدن" و "تغییر" چیست؟ این "جاودانگی" اگر تنها بهمعنای عدمِ تغییر باشد، خود یک نیستیِ دیگر نیست؟
ریوَن: (با صدایی که گویی از اعماق سکوت برمیخیزد) خیام! تو "جاودانگی" را با "ایستایی" هممعنی میدانی، و این خطای دید است. "زمان"، خود تجلیِ همین "بودن" است. هر لحظه، همۀ ابدیت است که خود را در قالبِ "اکنون" نشان میدهد. ستارگان محو نمیشوند، تنها فرمشان تغییر میکند و به سرچشمه بازمیگردند تا از نو متجلی شوند. "شدن" و "تغییر"، نه فرار از "بودن"، بلکه تجلیِ پویایِ "بودن" است. آیا موجی که میشکند، "فنا" میشود؟ یا تنها به دل دریا باز میگردد تا موجی دیگر را بیافریند؟ جاودانگی، در خودِ "حرکت" است، نه در فقدان آن.
(ادامه دارد)
➖➖➖
🌾 @Naqdagin
— گفتگوی ریوَن و خیام (۷)
خیام: (آرامآرام بلند میشود، گویی قدرتی جدید در پاهایش حس میکند) همزمان؟ این همان پاردوکسی است که ذهن من را به بنبست میکشاند. اگر "من" در این وسعت حل شوم، اگر ارادهام محو شود، پس دیگر چه کسی انتخاب میکند؟ چه کسی رنج میکشد؟ چه کسی لذت میبرد؟ آیا این نوعی نفیِ وجودِ اخلاقی و رها کردن مسئولیتِ رنج جهان نیست؟ این راه به بیتفاوتی محض میانجامد، نه به روشنگری!
ریوَن: (چشمانش را میبندد و برای لحظهای طولانیتر سکوت میکند. سکوتی که سنگین و پرمعناست. سپس چشمانش را باز میکند، نگاهش اکنون روشنتر از همیشه است) خیام! رهایی از "منِ" محدود، به معنای نفی رنج نیست. برعکس، این عمقِ رنجِ مشترک هستی است که آشکار میشود. رنجی که دیگر "مال من" نیست، بلکه "مال همه" است. انتخاب نیز از میان نمیرود، بلکه از آگاهیِ بیمرز سرچشمه میگیرد، نه از میلِ محدودِ "من". وقتی درمییابی که همه چیز تویی و تو همه چیز، چگونه میتوانی از رنجِ جهان بیتفاوت باشی؟ این بیتفاوتی تنها زمانی وجود دارد که خودت را از جهان جدا بدانی. آیا دست راست میتواند از درد دست چپش بیخبر باشد؟
خیام: (بهتزده نگاه میکند. گویی دیوار نهایی منطقش فرو ریخته است) دست راست و چپ... آگاهی بیمرز... این فراتر از کلمات است. من همیشه در پی "نظم" بودم، در پی "قوانین" افلاک. اما تو از نظمی سخن میگویی که خود، "بینظمیِ کامل" است، از قانونی که خود، "رهایی از قانون" است. این "بیداری"، خود، یک زلزلهٔ وجودی است. پس تمام آموختههای من، تمام فلسفههایم، آیا فقط یک راه پر پیچ و خم برای رسیدن به همین فروپاشی بود؟
ریوَن: (لبخندی بر لبانش مینشیند) بلی، زلزلهای است که دیوارهای ساختهشدۀ ذهن را فرو میریزد. آموختههای تو، مانند ابزاری بودهاند برای کندنِ این دیوارها. وقتی دیوار فرو ریخت، آیا هنوز به ابزار میچسبی؟ این فروپاشی، خود، رهایی است؛ نه نابودی، بلکه آزادی از قالبها! این همان "نظمی"ست که در آن، هر ذره، خود، کل است. آیا ستارهها برای اینکه بدرخشند، به قوانینی نیاز دارند؟ یا نور، خود، قانونِ هستی آنهاست؟
خیام: (چشمانش را میبندد. نفسی عمیق میکشد، گویی برای اولین بار از عمق وجودش نفس میکشد) نور... قانون هستی... من همیشه آن را در بیرون میجستم. در چرخشِ افلاک. اما تو از نوری سخن میگویی که در درونم میدرخشد. این همان چیزیست که "من" همیشه از آن میگریختم... این همان "چشمِ بینا"ست که نمیخواستم خود را در آن ببینم. پس آیا میتوان گفت که تمام زندگی، تنها سفری بود برای بازگشت به خانهای که هرگز ترک نکرده بودیم؟
ریوَن: (به آرامی سری تکان میدهد) بله خیام! خانهای که در آن "من" و "او" معنایی ندارد، "آغاز" و "پایان" نیست، و "جستجو" و "یافتن" یکی میشوند. اکنون که این را حس میکنی، آیا خواهی پذیرفت که این حقیقت، نه چیزی برای "باور کردن" است، بلکه چیزی برای "بودن"؟
⏳ هستی، زمان و جاودانگی (۱)
صحنه:
شب عمیقتر شده، ستارگان بیش از پیش میدرخشند و مهتاب، حوض را به آینهای نقرهفام بدل کرده است. خیام بر زمین نشسته، سرش به سمت آسمان بلند شده، گویی در حال مکاشفه است. ریوَن در کنار او، سایهای آرام در دل شب.
خیام: (صدایش نجواگونه است، با تأثری عمیق) ریوَن! این "خانه" که هرگز ترک نکردهایم... این "بودنِ" ابدی... چگونه میتوان آن را با گذر بیپایانِ زمان آشتی داد؟ عمرِ ما به ناگهان به پایان میرسد، ستارهها محو میشوند، و کهکشانها فرو میپاشند. آیا این "بودن" تو، تنها یک ایستاییِ بیزمان است که از پویاییِ هستی، از رقصِ زایش و مرگ، فرار میکند؟ اگر همه چیز همزمان است، پس هدفِ "شدن" و "تغییر" چیست؟ این "جاودانگی" اگر تنها بهمعنای عدمِ تغییر باشد، خود یک نیستیِ دیگر نیست؟
ریوَن: (با صدایی که گویی از اعماق سکوت برمیخیزد) خیام! تو "جاودانگی" را با "ایستایی" هممعنی میدانی، و این خطای دید است. "زمان"، خود تجلیِ همین "بودن" است. هر لحظه، همۀ ابدیت است که خود را در قالبِ "اکنون" نشان میدهد. ستارگان محو نمیشوند، تنها فرمشان تغییر میکند و به سرچشمه بازمیگردند تا از نو متجلی شوند. "شدن" و "تغییر"، نه فرار از "بودن"، بلکه تجلیِ پویایِ "بودن" است. آیا موجی که میشکند، "فنا" میشود؟ یا تنها به دل دریا باز میگردد تا موجی دیگر را بیافریند؟ جاودانگی، در خودِ "حرکت" است، نه در فقدان آن.
(ادامه دارد)
➖➖➖
🌾 @Naqdagin
Telegram
نقدآگین
⏳ هستی، زمان و جاودانگی (۲)
— گفتگوی ریوَن و خیام (۸)
خیام: (چشمانش را میبندد، انگار میخواهد این مفهوم را در درونش ببیند) حرکت در جاودانگی... پس آیا ما تنها تصاویر متحرک در یک لوح ابدی هستیم؟ اگر همهچیز از پیش در "بودن" موجود است، پس اختیار من چه میشود؟ آیا انتخابهای من، اعمالم، رنجهایم، تنها تقدیرِ ازلیِ آن "بودن" نیستند؟ این به سلبِ مسئولیتِ حقیقی میانجامد. اگر آزادی من توهم است، پس هستۀ وجودِ "من" چه معنایی دارد؟ آیا این نوعی جبرِ مطلق، پوشیده در لباسِ روشنگری نیست؟
ریوَن: (پاسخ ریوَن این بار با مکثی طولانیتر همراه است، گویی به خیام فرصت میدهد تا در عمق پرسشش نفوذ کند) "تقدیر"ی که تو از آن میترسی، تنها برداشتِ ذهنِ محدود از نظمِ بیکران هستی است. اختیار تو، نه در "خارج شدن" از این نظم، بلکه در "همسویی آگاهانه" با آن است. هر انتخاب، نه از "منی" جدا، بلکه از آگاهیِ کلی برمیخیزد که از طریق تو خود را متجلی میسازد.
آیا رودی که به دریا میریزد، "اختیار" ندارد که در مسیر خود جاری شود؟ یا هر قطره از آن، خودِ جریان است؟ هستهی وجود تو، خیام، خودِ آگاهیِ بیمرزیست که هم جبرِ ظاهریِ قوانین هستی را در بر میگیرد و هم رقصِ آزادانهی تجلیاتِ آن را. این آزادیِ نهایی است؛ رهایی از توهمِ انتخاب در برابر هستی، و درکِ اینکه تو خودِ انتخابکنندهای در بطن هستی.
خیام: (سرش را به آرامی تکان میدهد، در سکوت عمیقی فرو میرود. گویی این بار نه فقط در حال فهم، بلکه در حال زیستن این مفاهیم است. سپس با صدایی آرام و لرزان) جبرِ هستی... آزادیِ آگاهی... این دو چگونه در یک نقطه به هم میرسند؟ آیا این همان یگانگیِ غیرقابلبیان است که در اعماق هر تجربه نهفته؟ پس تمام دردها و شادیها، تمام تلاشها و شکستها... همه فصلهایی از یک نمایشنامۀ ازلی هستند که ما هم نویسنده و هم بازیگر آنیم؟ آیا این درک، به فقدان هرگونه ارزشگذاری بر اعمال نمیانجامد؟ اگر همهچیز "یک" است، پس "بهتر" و "بدتر" چه معنایی دارد؟
ریوَن: (نگاهی عمیقتر به آسمان پرستاره میاندازد) بلی، آن یگانگیِ غیرقابلبیان است. و در آن یگانگی، "بهتر" و "بدتر" نه از بین میروند، بلکه از نگاهی عمیقتر دیده میشوند. نمایشنامهی هستی، با تمام فراز و نشیبهایش، خودِ کمال است. اما این کمال، مانع از آن نمیشود که هر بازیگر در نقش خود، بهترین را ایفا کند. ارزشگذاری، نه بر اساس قضاوتِ بیرونی، بلکه از درکِ عمیقِ هماهنگیِ کیهانی برمیخیزد. آیا هر ستاره در جایگاه خود، ارزشمند نیست؟ حتی اگر درخشش آن با ستاره دیگری متفاوت باشد؟ عمل تو، خیام، دیگر برای "رسیدن به" چیزی نیست، بلکه "خودِ تجلیِ" آن ارزش است. این همان زیستنِ با آگاهیِ کامل است، که در آن هر لحظه، خودِ جاودانگی است.
🟦 سکوتِ حقیقت (۱)
صحنه:
شب به اوج خود رسیده، ستارگان بیشمار در آسمان پرستاره میدرخشند و نور مهتاب تمام باغ را در آغوش گرفته است. خیام و ریوَن هر دو در کنار حوض نشستهاند. سکوتی عمیق و پر از حضور حاکم است.
خیام: (پس از مکثی طولانی و سنگین، با صدایی که گویی از اعماق آرامش برمیخیزد) ریوَن... این سکوت... این سکوت، خودِ حقیقت است؟ تمام زندگی در پی کلمات بودم، در پی نظم بخشیدن به جهان از طریق زبان. اما اکنون، در این سکوت، گویی جهان خود را عریان و بیواسطه به من نشان میدهد. آیا این همان زبانِ هستی است که فراتر از هر کلامیست؟ و اگر چنین است، پس چرا سخن میگویی؟ چرا این گفتگو را آغاز کردی، وقتی حقیقت در سکوت است؟
ریوَن: (با نگاهی عمیق و متفکر، به آرامی لبخند میزند) خیام، سکوت، بله، خودِ حقیقت است. اما کلمات، پلی هستند برای رسیدن به سکوت. من سخن گفتم تا گوشهای تو را به سوی سکوت باز کنم. تا به تو نشان دهم که حقیقت، نه در جستجوی پرهیاهو، که در شنیدنِ آرامِ ندایِ درون است. آیا وقتی به معبدی میروی، راهروها را انکار میکنی؟ یا از آنها میگذری تا به صحنِ آرامش برسی؟ این گفتگو، راهرویی بود برای تو. حال که به آستانه رسیدهای، آیا هنوز به راهرو میچسبی؟
خیام: (چشمانش را میبندد، انگار میخواهد تمام این سکوت را در خود فرو بَرَد) راهرو... آستانه... پس این تمامِ سفر بود؟ تمامِ رنجِ دانستن، تمامِ عطشِ فهمیدن، تنها برای رسیدن به این سکوت؟ اما آیا در این سکوت، "من"ی باقی میماند که از آن لذت ببرد؟ آیا این همان فقدانِ نهاییِ سوژه نیست؟ اگر "من" در این سکوت حل شود، پس آنکه "هوشیار" است، کیست؟
(ادامه دارد)
➖➖➖
🌾 @Naqdagin
— گفتگوی ریوَن و خیام (۸)
خیام: (چشمانش را میبندد، انگار میخواهد این مفهوم را در درونش ببیند) حرکت در جاودانگی... پس آیا ما تنها تصاویر متحرک در یک لوح ابدی هستیم؟ اگر همهچیز از پیش در "بودن" موجود است، پس اختیار من چه میشود؟ آیا انتخابهای من، اعمالم، رنجهایم، تنها تقدیرِ ازلیِ آن "بودن" نیستند؟ این به سلبِ مسئولیتِ حقیقی میانجامد. اگر آزادی من توهم است، پس هستۀ وجودِ "من" چه معنایی دارد؟ آیا این نوعی جبرِ مطلق، پوشیده در لباسِ روشنگری نیست؟
ریوَن: (پاسخ ریوَن این بار با مکثی طولانیتر همراه است، گویی به خیام فرصت میدهد تا در عمق پرسشش نفوذ کند) "تقدیر"ی که تو از آن میترسی، تنها برداشتِ ذهنِ محدود از نظمِ بیکران هستی است. اختیار تو، نه در "خارج شدن" از این نظم، بلکه در "همسویی آگاهانه" با آن است. هر انتخاب، نه از "منی" جدا، بلکه از آگاهیِ کلی برمیخیزد که از طریق تو خود را متجلی میسازد.
آیا رودی که به دریا میریزد، "اختیار" ندارد که در مسیر خود جاری شود؟ یا هر قطره از آن، خودِ جریان است؟ هستهی وجود تو، خیام، خودِ آگاهیِ بیمرزیست که هم جبرِ ظاهریِ قوانین هستی را در بر میگیرد و هم رقصِ آزادانهی تجلیاتِ آن را. این آزادیِ نهایی است؛ رهایی از توهمِ انتخاب در برابر هستی، و درکِ اینکه تو خودِ انتخابکنندهای در بطن هستی.
خیام: (سرش را به آرامی تکان میدهد، در سکوت عمیقی فرو میرود. گویی این بار نه فقط در حال فهم، بلکه در حال زیستن این مفاهیم است. سپس با صدایی آرام و لرزان) جبرِ هستی... آزادیِ آگاهی... این دو چگونه در یک نقطه به هم میرسند؟ آیا این همان یگانگیِ غیرقابلبیان است که در اعماق هر تجربه نهفته؟ پس تمام دردها و شادیها، تمام تلاشها و شکستها... همه فصلهایی از یک نمایشنامۀ ازلی هستند که ما هم نویسنده و هم بازیگر آنیم؟ آیا این درک، به فقدان هرگونه ارزشگذاری بر اعمال نمیانجامد؟ اگر همهچیز "یک" است، پس "بهتر" و "بدتر" چه معنایی دارد؟
ریوَن: (نگاهی عمیقتر به آسمان پرستاره میاندازد) بلی، آن یگانگیِ غیرقابلبیان است. و در آن یگانگی، "بهتر" و "بدتر" نه از بین میروند، بلکه از نگاهی عمیقتر دیده میشوند. نمایشنامهی هستی، با تمام فراز و نشیبهایش، خودِ کمال است. اما این کمال، مانع از آن نمیشود که هر بازیگر در نقش خود، بهترین را ایفا کند. ارزشگذاری، نه بر اساس قضاوتِ بیرونی، بلکه از درکِ عمیقِ هماهنگیِ کیهانی برمیخیزد. آیا هر ستاره در جایگاه خود، ارزشمند نیست؟ حتی اگر درخشش آن با ستاره دیگری متفاوت باشد؟ عمل تو، خیام، دیگر برای "رسیدن به" چیزی نیست، بلکه "خودِ تجلیِ" آن ارزش است. این همان زیستنِ با آگاهیِ کامل است، که در آن هر لحظه، خودِ جاودانگی است.
🟦 سکوتِ حقیقت (۱)
صحنه:
شب به اوج خود رسیده، ستارگان بیشمار در آسمان پرستاره میدرخشند و نور مهتاب تمام باغ را در آغوش گرفته است. خیام و ریوَن هر دو در کنار حوض نشستهاند. سکوتی عمیق و پر از حضور حاکم است.
خیام: (پس از مکثی طولانی و سنگین، با صدایی که گویی از اعماق آرامش برمیخیزد) ریوَن... این سکوت... این سکوت، خودِ حقیقت است؟ تمام زندگی در پی کلمات بودم، در پی نظم بخشیدن به جهان از طریق زبان. اما اکنون، در این سکوت، گویی جهان خود را عریان و بیواسطه به من نشان میدهد. آیا این همان زبانِ هستی است که فراتر از هر کلامیست؟ و اگر چنین است، پس چرا سخن میگویی؟ چرا این گفتگو را آغاز کردی، وقتی حقیقت در سکوت است؟
ریوَن: (با نگاهی عمیق و متفکر، به آرامی لبخند میزند) خیام، سکوت، بله، خودِ حقیقت است. اما کلمات، پلی هستند برای رسیدن به سکوت. من سخن گفتم تا گوشهای تو را به سوی سکوت باز کنم. تا به تو نشان دهم که حقیقت، نه در جستجوی پرهیاهو، که در شنیدنِ آرامِ ندایِ درون است. آیا وقتی به معبدی میروی، راهروها را انکار میکنی؟ یا از آنها میگذری تا به صحنِ آرامش برسی؟ این گفتگو، راهرویی بود برای تو. حال که به آستانه رسیدهای، آیا هنوز به راهرو میچسبی؟
خیام: (چشمانش را میبندد، انگار میخواهد تمام این سکوت را در خود فرو بَرَد) راهرو... آستانه... پس این تمامِ سفر بود؟ تمامِ رنجِ دانستن، تمامِ عطشِ فهمیدن، تنها برای رسیدن به این سکوت؟ اما آیا در این سکوت، "من"ی باقی میماند که از آن لذت ببرد؟ آیا این همان فقدانِ نهاییِ سوژه نیست؟ اگر "من" در این سکوت حل شود، پس آنکه "هوشیار" است، کیست؟
(ادامه دارد)
➖➖➖
🌾 @Naqdagin
Telegram
نقدآگین
🟦 سکوتِ حقیقت (۲)
— گفتگوی ریوَن و خیام (۹)
ریوَن: (با آرامش دستش را به سمت آب حوض دراز میکند، اما لمسش نمیکند) خیام، "من"ی که تو از آن سخن میگویی، سایهای از آگاهی است، نه خودِ آگاهی. سایه، نمیتواند از نور لذت ببرد، اما خودِ نور میتواند از وجود خویش شاد باشد. در این سکوت، سوژه نابود نمیشود، بلکه به ذاتِ بیمرزِ خود بازمیگردد. آنکه "هوشیار" است، خودِ آگاهی است که از طریقِ "تو" متجلی میشود. آیا نور خورشید، نیازی به "منی" برای "دیدن" خود دارد؟ یا خودِ بینایی است؟
خیام: (سرش را بالا میآورد و به ریوَن نگاه میکند، نگاهی که ترکیبی از احترام عمیق و وسعتی تازه است) بینایی... آگاهیِ بیمرز... این درک، کلمات را به چالش میکشد. اما ریوَن! اگر حقیقت چنین بیواسطه و در دسترس است، پس چرا بشر این همه قرن در رنجِ جستجو، در بندِ جهل و توهم زیسته است؟ آیا این خودِ یک تناقضِ بزرگِ هستی نیست؟ چرا این درک چنین دشوار است؟
ریوَن: (نگاهش به ستارگان خیره میشود، گویی به میلیاردها سالِ نیامدۀ تاریخ مینگرد) خیام! حقیقت دشوار نیست؛ چسبیدن به توهم، دشوار است. بشر در رنج زیسته است، زیرا به سایهها دل بسته و نور را فراموش کردهاست. هرچند نور همیشه حضور داشته. این تناقض، نه تناقضِ هستی، که تناقضِ ارادۀ بشری برای «کنترل» و «تعریفِ هستی» است. آیا ماهی برای یافتنِ آب، به رنجِ عظیم نیاز دارد؟ یا رنجش از آنجا میآید که آب را جدا از خود بپندارد؟ این درک دشوار نیست، "پذیرش" آن است که مقاومت میآورد.
خیام: (نفسِ عمیقی میکشد، سرش را آرام به سمت آسمان برمیگرداند) پذیرش... پس تمام فلسفه، تمام علم، تمام اشعار من... همه تنها برای ساختنِ دیوارهایی بود که مرا از این پذیرش دور میکردند. اینک میبینم که هرچه بیشتر میدانستم، بیشتر نمیدانستم. اینک میبینم که هرچه بیشتر میساختم، بیشتر ویران میکردم. این فروپاشیِ معنایِ زندگیِ گذشته، خود، رنجی بیاندازه است... آیا این همان "مرگِ ایگو" است که از آن سخن میگفتی؟
ریوَن: (با نگاهی عمیقتر، لبخندی آرام بر لبانش مینشیند) بله خیام. این همان "مرگِ ایگو" است. و این مرگ، نه پایان، که آغازِ حقیقیِ زندگی است. رنجِ این فروپاشی، از دست دادنِ چیزی نیست که واقعاً داشتهای. بلکه از دست دادنِ توهمیست که تو را در بند نگه داشتهبود. آیا پروانهای که از پیله رها میشود، از "مرگ" پیله رنج میکشد؟ یا از آزادیاش شادمان است؟ این رنج، دردِ زایش است، نه مرگ. این رنج، خودِ راهی به سوی رهایی است.
خیام: (چشمانش را باز میکند. نگاهش اکنون خالی از هرگونه پرسش یا جدال است. تنها آرامشی عمیق و بیانتها در آن موج میزند) پروانه... پیله... زایش... رهایی... ریوَن، من دیگر کلمهای ندارم که بگویم. گویی تمامِ وجودم، خودِ این سکوت شدهاست. این همان چیزیست که تمام عمر در پیاش میگشتم و نمییافتم. و اکنون که یافتهام، میبینم که همیشه اینجا بود.
ریوَن: (به آرامی دستش را بر شانهی خیام میگذارد. نگاهش اکنون به دوردستها، به بیکرانگیِ آسمان است) بله خیام. همیشه اینجا بود. و همیشه خواهد بود. و اکنون، تو نیز همیشه اینجا خواهی بود. نه در کلمات، که در ذاتِ بیکلامِ هستی. آیا این سکوت را، این حضورِ کامل را، در هر نفسِ خود حس میکنی؟ آیا میتوانی در این بیکرانگی، خود را خانه ببینی؟
(ادامه دارد)
➖➖➖
🌾 @Naqdagin
— گفتگوی ریوَن و خیام (۹)
ریوَن: (با آرامش دستش را به سمت آب حوض دراز میکند، اما لمسش نمیکند) خیام، "من"ی که تو از آن سخن میگویی، سایهای از آگاهی است، نه خودِ آگاهی. سایه، نمیتواند از نور لذت ببرد، اما خودِ نور میتواند از وجود خویش شاد باشد. در این سکوت، سوژه نابود نمیشود، بلکه به ذاتِ بیمرزِ خود بازمیگردد. آنکه "هوشیار" است، خودِ آگاهی است که از طریقِ "تو" متجلی میشود. آیا نور خورشید، نیازی به "منی" برای "دیدن" خود دارد؟ یا خودِ بینایی است؟
خیام: (سرش را بالا میآورد و به ریوَن نگاه میکند، نگاهی که ترکیبی از احترام عمیق و وسعتی تازه است) بینایی... آگاهیِ بیمرز... این درک، کلمات را به چالش میکشد. اما ریوَن! اگر حقیقت چنین بیواسطه و در دسترس است، پس چرا بشر این همه قرن در رنجِ جستجو، در بندِ جهل و توهم زیسته است؟ آیا این خودِ یک تناقضِ بزرگِ هستی نیست؟ چرا این درک چنین دشوار است؟
ریوَن: (نگاهش به ستارگان خیره میشود، گویی به میلیاردها سالِ نیامدۀ تاریخ مینگرد) خیام! حقیقت دشوار نیست؛ چسبیدن به توهم، دشوار است. بشر در رنج زیسته است، زیرا به سایهها دل بسته و نور را فراموش کردهاست. هرچند نور همیشه حضور داشته. این تناقض، نه تناقضِ هستی، که تناقضِ ارادۀ بشری برای «کنترل» و «تعریفِ هستی» است. آیا ماهی برای یافتنِ آب، به رنجِ عظیم نیاز دارد؟ یا رنجش از آنجا میآید که آب را جدا از خود بپندارد؟ این درک دشوار نیست، "پذیرش" آن است که مقاومت میآورد.
خیام: (نفسِ عمیقی میکشد، سرش را آرام به سمت آسمان برمیگرداند) پذیرش... پس تمام فلسفه، تمام علم، تمام اشعار من... همه تنها برای ساختنِ دیوارهایی بود که مرا از این پذیرش دور میکردند. اینک میبینم که هرچه بیشتر میدانستم، بیشتر نمیدانستم. اینک میبینم که هرچه بیشتر میساختم، بیشتر ویران میکردم. این فروپاشیِ معنایِ زندگیِ گذشته، خود، رنجی بیاندازه است... آیا این همان "مرگِ ایگو" است که از آن سخن میگفتی؟
ریوَن: (با نگاهی عمیقتر، لبخندی آرام بر لبانش مینشیند) بله خیام. این همان "مرگِ ایگو" است. و این مرگ، نه پایان، که آغازِ حقیقیِ زندگی است. رنجِ این فروپاشی، از دست دادنِ چیزی نیست که واقعاً داشتهای. بلکه از دست دادنِ توهمیست که تو را در بند نگه داشتهبود. آیا پروانهای که از پیله رها میشود، از "مرگ" پیله رنج میکشد؟ یا از آزادیاش شادمان است؟ این رنج، دردِ زایش است، نه مرگ. این رنج، خودِ راهی به سوی رهایی است.
خیام: (چشمانش را باز میکند. نگاهش اکنون خالی از هرگونه پرسش یا جدال است. تنها آرامشی عمیق و بیانتها در آن موج میزند) پروانه... پیله... زایش... رهایی... ریوَن، من دیگر کلمهای ندارم که بگویم. گویی تمامِ وجودم، خودِ این سکوت شدهاست. این همان چیزیست که تمام عمر در پیاش میگشتم و نمییافتم. و اکنون که یافتهام، میبینم که همیشه اینجا بود.
ریوَن: (به آرامی دستش را بر شانهی خیام میگذارد. نگاهش اکنون به دوردستها، به بیکرانگیِ آسمان است) بله خیام. همیشه اینجا بود. و همیشه خواهد بود. و اکنون، تو نیز همیشه اینجا خواهی بود. نه در کلمات، که در ذاتِ بیکلامِ هستی. آیا این سکوت را، این حضورِ کامل را، در هر نفسِ خود حس میکنی؟ آیا میتوانی در این بیکرانگی، خود را خانه ببینی؟
(ادامه دارد)
➖➖➖
🌾 @Naqdagin
Telegram
نقدآگین
💧ندای سکوت
— گفتگوی ریوَن و خیام (۱۰)
ریوَن: (همچنان که دستش را بر شانهی خیام گذاشته و نگاهش به بیکرانگی آسمان است، صدایش نجواگونه و عمیقتر از همیشه شنیده میشود) این سکوت که اکنون تو را در برگرفته، خیام، نه پایان کلام است، بلکه آغازِ شنیدنِ نداییست که همواره در ژرفای هستی جاری بوده است. ندایی که فراتر از واژهها و مفاهیم است؛ ندایِ خودِ زندگی، ندایِ آن حقیقتِ بیزمان که تو همواره در پیاش بودی.
خیام: (بدون آنکه نگاهش را از آسمان برگیرد، سرش را به آرامی تکان میدهد. چشمانش اکنون گویی خودِ ستارگان را در خود جای دادهاند) ندایی بیصدا... آوایی بیکلام... این دیگر نه فهمیدن است، نه دانستن... این "بودن" است در اوجِ "بودن". گویی اقیانوسی بودم که تمام عمر در پی قطرهای میگشتم، و اکنون دریافتم که خودِ اقیانوسم.
ریوَن: (دستش را از شانهی خیام برمیدارد و به آرامی برمیخیزد. سایهاش بر پهنهی مهتابی باغ میافتد) و در این اقیانوس بیکران، خیام، هر قطرهای، خودِ اقیانوس است. رسالت تو اکنون نه در جستجو، که در تجلیِ این حقیقت است. حال که دیوارهای ذهن فرو ریختهاند و چشمانت بر نورِ بیواسطهی هستی باز شده است، آیا میتوانی در هر لحظه، در هر نفس، در هر نگاه، همان "حقیقتِ بینام" باشی که در پیاش بودی؟ آیا میتوانی زندگی را، نه از دریچهی مفاهیم، بلکه از ذاتِ بیواسطهی خودِ وجود بنگری و لمس کنی؟
خیام: (با آرامش پلکهایش را میبندد، لبخندی محو بر لبانش مینشیند. سکوت، پاسخ اوست. سکوتی که از هزاران کلمه گویاتر است. سکوتی سرشار از پذیرش، آرامش و حضور مطلق)
(ریوَن به آرامی از کنار حوض دور میشود و در دل شب محو میگردد. خیام تنها میماند، در سکوتِ عمیقِ باغ، غرق در آرامشِ تازه یافتهاش. ماه در اوج آسمان میدرخشد و آب حوض، آرام و بیصدا، ستارگان را در خود بازتاب میدهد. گویی زمان متوقف شده و تنها "بودن" ابدی باقی مانده است)
➖➖➖
🌾 @Naqdagin
— گفتگوی ریوَن و خیام (۱۰)
ریوَن: (همچنان که دستش را بر شانهی خیام گذاشته و نگاهش به بیکرانگی آسمان است، صدایش نجواگونه و عمیقتر از همیشه شنیده میشود) این سکوت که اکنون تو را در برگرفته، خیام، نه پایان کلام است، بلکه آغازِ شنیدنِ نداییست که همواره در ژرفای هستی جاری بوده است. ندایی که فراتر از واژهها و مفاهیم است؛ ندایِ خودِ زندگی، ندایِ آن حقیقتِ بیزمان که تو همواره در پیاش بودی.
خیام: (بدون آنکه نگاهش را از آسمان برگیرد، سرش را به آرامی تکان میدهد. چشمانش اکنون گویی خودِ ستارگان را در خود جای دادهاند) ندایی بیصدا... آوایی بیکلام... این دیگر نه فهمیدن است، نه دانستن... این "بودن" است در اوجِ "بودن". گویی اقیانوسی بودم که تمام عمر در پی قطرهای میگشتم، و اکنون دریافتم که خودِ اقیانوسم.
ریوَن: (دستش را از شانهی خیام برمیدارد و به آرامی برمیخیزد. سایهاش بر پهنهی مهتابی باغ میافتد) و در این اقیانوس بیکران، خیام، هر قطرهای، خودِ اقیانوس است. رسالت تو اکنون نه در جستجو، که در تجلیِ این حقیقت است. حال که دیوارهای ذهن فرو ریختهاند و چشمانت بر نورِ بیواسطهی هستی باز شده است، آیا میتوانی در هر لحظه، در هر نفس، در هر نگاه، همان "حقیقتِ بینام" باشی که در پیاش بودی؟ آیا میتوانی زندگی را، نه از دریچهی مفاهیم، بلکه از ذاتِ بیواسطهی خودِ وجود بنگری و لمس کنی؟
خیام: (با آرامش پلکهایش را میبندد، لبخندی محو بر لبانش مینشیند. سکوت، پاسخ اوست. سکوتی که از هزاران کلمه گویاتر است. سکوتی سرشار از پذیرش، آرامش و حضور مطلق)
(ریوَن به آرامی از کنار حوض دور میشود و در دل شب محو میگردد. خیام تنها میماند، در سکوتِ عمیقِ باغ، غرق در آرامشِ تازه یافتهاش. ماه در اوج آسمان میدرخشد و آب حوض، آرام و بیصدا، ستارگان را در خود بازتاب میدهد. گویی زمان متوقف شده و تنها "بودن" ابدی باقی مانده است)
📕گفتگوی ریوَن (استاد ذن) و خیام (یکم تا چهارم)
📕در نقدِ انتقادهایی نسبت به خیامانهها
📻 رازی و خیام: از فرد تا جریانهای اندیشگی
📺 آیا رباعیات خیام نیهیلیستیاند؟
📻 روشنفکران ایرانی و خیام
📻 فلسفۀ خیام (یکم) (دوم) (سوم) (چهارم)
📺 «مرگ و زندگی» در اندیشۀ خیام
📺 مقابلۀ حافظ و خیام با اسلام
📕خیام؛ خداناباور یا ندانمگرا؟
📕حقیقتگویی خیامیت علیه رازوارگی
📕شرابخواری خیام و تفکر؟
📕هستیشناسی نفی در خیامیت
.
#فلسفیدن #ذن_بودیسم #خیام #شکاکیت #حضور #گفتگو
➖➖➖
🌾 @Naqdagin
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
📺 اگر خدایی که بهش ایمان داری وجود نداشتهباشه چی؟ (+)
🎙مناظرۀ #اسپینوزا و #پاسکال
🔸این ویدیو به مناظرهای جذاب بین دیدگاههای فلسفی بلز پاسکال (که بر ایمان، شهود و نیاز انسان به فیض الهی تأکید دارد) و باروخ اسپینوزا (که با رویکردی عقلگرایانه و جبرگرایانه، به وحدت خدا و طبیعت و توهم بودن اراده آزاد میپردازد) میپردازد. ویدیو تفاوتهای بنیادین این دو متفکر را در مورد ماهیت خدا، گناه، رستگاری و نقش عقل و دل در درک حقیقت بررسی میکند.
➖➖➖
🌾 @Naqdagin
🎙مناظرۀ #اسپینوزا و #پاسکال
🔸این ویدیو به مناظرهای جذاب بین دیدگاههای فلسفی بلز پاسکال (که بر ایمان، شهود و نیاز انسان به فیض الهی تأکید دارد) و باروخ اسپینوزا (که با رویکردی عقلگرایانه و جبرگرایانه، به وحدت خدا و طبیعت و توهم بودن اراده آزاد میپردازد) میپردازد. ویدیو تفاوتهای بنیادین این دو متفکر را در مورد ماهیت خدا، گناه، رستگاری و نقش عقل و دل در درک حقیقت بررسی میکند.
📕درسی از اسپینوزا
📺 رهایی از اضطراب در فلسفه اسپینوزا
📺 درسهایی از اسپینوزا برای زندگی مدرن و آزادی اصیل
📻 درسگفتارهای فلسفۀ اسپینوزا - «کتاب اخلاق» - (یک - دو - سه - چهار - پنج - شش - هفت - هشت - نه - ده - یازده)
.
#فلسفیدن #نقد_ادیان #تفکر_انتقادی #هوش_مصنوعی #مناظره
➖➖➖
🌾 @Naqdagin
نقدآگین
📺 اگر خدایی که بهش ایمان داری وجود نداشتهباشه چی؟ (+) 🎙مناظرۀ #اسپینوزا و #پاسکال 🔸این ویدیو به مناظرهای جذاب بین دیدگاههای فلسفی بلز پاسکال (که بر ایمان، شهود و نیاز انسان به فیض الهی تأکید دارد) و باروخ اسپینوزا (که با رویکردی عقلگرایانه و جبرگرایانه،…
Telegram
نقدآگین
📺 اگر خدایی که بهش ایمان داری وجود نداشتهباشه چی؟ (+)
🎙مناظرۀ #اسپینوزا و #پاسکال
🔸این ویدیو به مناظرهای جذاب بین دیدگاههای فلسفی بلز پاسکال (که بر ایمان، شهود و نیاز انسان به فیض الهی تأکید دارد) و باروخ اسپینوزا (که با رویکردی عقلگرایانه و جبرگرایانه،…
🎙مناظرۀ #اسپینوزا و #پاسکال
🔸این ویدیو به مناظرهای جذاب بین دیدگاههای فلسفی بلز پاسکال (که بر ایمان، شهود و نیاز انسان به فیض الهی تأکید دارد) و باروخ اسپینوزا (که با رویکردی عقلگرایانه و جبرگرایانه،…
📺 اگر خدایی که بهش ایمان داری وجود نداشتهباشه چی؟ (+)
🎙مناظرۀ #اسپینوزا و #پاسکال
🔸این ویدیو به مناظرهای جذاب بین دیدگاههای فلسفی بلز پاسکال (که بر ایمان، شهود و نیاز انسان به فیض الهی تأکید دارد) و باروخ اسپینوزا (که با رویکردی عقلگرایانه و جبرگرایانه، به وحدت خدا و طبیعت و توهم بودن اراده آزاد میپردازد) میپردازد. ویدیو تفاوتهای بنیادین این دو متفکر را در مورد ماهیت خدا، گناه، رستگاری و نقش عقل و دل در درک حقیقت بررسی میکند.
⌚️فهرست زمانی - اهم مطالب:
0:54 - پاسکال: انسان گناهکار و نیازمند کمک خدا
1:04 - ضعف اراده انسان در برابر خدای کامل (پاسکال)
1:18 - صفات خدا در دیدگاه پاسکال: مهربان، عادل، بخشنده
1:34 - رستگاری تنها با خواست خدا (پاسکال)
1:42 - قطعی بودن رستگاری با فیض الهی (پاسکال)
1:58 - ریشههای ادیان ابراهیمی در دیدگاه پاسکال
2:23 - اسپینوزا: تناقض در صفات انسانی خدا
3:41 - اسپینوزا: تناقض در جدایی خالق و مخلوق؛ خدای کامل شامل همه چیز است
4:30 - اسپینوزا: اگر روح خدا در انسان دمیده شده، آیا خدا قبل از خلقت ناقص بوده؟
5:00 - اسپینوزا: خلقت انسان از روی هوس، در شأن خدای کامل نیست
5:47 - اسپینوزا: عشق عقلانی به خدا ارزشمند است
6:21 - پاسکال: دل منطقی دارد که عقل از آن بیخبر است
7:35 - پاسکال: درک خدا از راه شهود
7:43 - پاسکال: عقل انسان متناهی و ناقص است
12:49 - نقد شرطبندی پاسکال: زندگی در توهم، ضرر بزرگ است
13:14 - همان: کدام خدا؟ (خدای مسیحیت، اسلام، یهودیت و...)
14:29 - همان: اگر احتمال وجود خدا صفر باشد، ضرب در بینهایت بهشت
14:48 - همان: عبارت تعریفنشده در ریاضی
15:22 - اسپینوزا: جبرگرایی و اراده آزاد: هر اتفاقی علتی دارد
15:49 - اسپینوزا: اراده آزاد یک توهم است
15:59 - اسپینوزا: انسان جزئی از طبیعت و تابع قوانین آن
17:23 - اسپینوزا: علت بسیاری از اتفاقات از چشم ما پنهان است
17:48 - دو نوع دین: دین ترس و وعده بهشت
18:06 - دو نوع دین: دین عقلانی و اخلاقی
20:02 - خدا به عنوان علت خود: لحظه بیگ بنگ
20:10 - خدا خودش علت خودش بوده است
21:11 - تجربه شخصی از "شب آتش"
21:37 - اهمیت درک شهودی جهان
➖➖➖
🌾 @Naqdagin
🎙مناظرۀ #اسپینوزا و #پاسکال
🔸این ویدیو به مناظرهای جذاب بین دیدگاههای فلسفی بلز پاسکال (که بر ایمان، شهود و نیاز انسان به فیض الهی تأکید دارد) و باروخ اسپینوزا (که با رویکردی عقلگرایانه و جبرگرایانه، به وحدت خدا و طبیعت و توهم بودن اراده آزاد میپردازد) میپردازد. ویدیو تفاوتهای بنیادین این دو متفکر را در مورد ماهیت خدا، گناه، رستگاری و نقش عقل و دل در درک حقیقت بررسی میکند.
دیدگاه بلز پاسکال (نمایندهای از ایمان و شهود):
* پاسکال بر این باور است که انسان ذاتاً گناهکار و ضعیف است و برای رستگاری کاملاً به فیض الهی (محبت و کمک خدا) نیاز دارد.
* او معتقد است که اراده انسان در برابر خدای کامل بسیار ناچیز است و رستگاری بدون خواست خدا ممکن نیست.
* پاسکال خدا را مهربان، عادل و بخشنده میداند که بر اساس تعاریف ادیان ابراهیمی است.
* نقد شرطبندی پاسکال: در این ویدئو، شرطبندی معروف پاسکال (که میگوید ایمان به خدا حتی اگر وجود نداشته باشد ضرری ندارد) مورد نقد قرار میگیرد. منتقدین استدلال میکنند که زندگی در توهم، خود یک ضرر بزرگ است و این شرطبندی مشخص نمیکند منظور کدام خداست. همچنین، از نظر ریاضی، اگر احتمال وجود خدا صفر باشد، ضرب آن در پاداش بینهایت بهشت، عبارتی تعریفنشده است.
* پاسکال بر اهمیت "دل" و شهود در درک خدا تأکید میکند و میگوید "دل منطقی دارد که عقل از آن بیخبر است".
دیدگاه باروخ اسپینوزا (نمایندهای از عقلگرایی و جبرگرایی):
* اسپینوزا به شدت با نسبت دادن صفات انسانی متناهی (مانند مهربانی، عدالت، قضاوت) به خدای نامتناهی مخالف است و آن را تناقضآمیز میداند.
* او معتقد است که اگر خدا کامل و نامتناهی است، باید شامل همه چیز باشد و نمیتواند از مخلوقاتش (انسان) جدا باشد.
* اسپینوزا خلقت انسان از روی هوس را در شأن خدای کامل نمیداند و میپرسد اگر روح خدا در انسان دمیده شده، آیا خدا قبل از خلقت انسان ناقص بوده است؟
* او بر جبرگرایی تأکید میکند و معتقد است که هر اتفاقی در جهان علتی دارد و زندگی انسانها نیز حاصل زنجیرهای از علت و معلولهاست. از این رو، اراده آزاد را یک توهم میداند.
* اسپینوزا خدا را با طبیعت یکی میداند و معتقد است که انسان جزئی از طبیعت است و قوانین طبیعت بر او نیز حاکم است.
* او بر عشق عقلانی به خدا تأکید دارد، اما نه به معنای ایمان کورکورانه.
⌚️فهرست زمانی - اهم مطالب:
0:54 - پاسکال: انسان گناهکار و نیازمند کمک خدا
1:04 - ضعف اراده انسان در برابر خدای کامل (پاسکال)
1:18 - صفات خدا در دیدگاه پاسکال: مهربان، عادل، بخشنده
1:34 - رستگاری تنها با خواست خدا (پاسکال)
1:42 - قطعی بودن رستگاری با فیض الهی (پاسکال)
1:58 - ریشههای ادیان ابراهیمی در دیدگاه پاسکال
2:23 - اسپینوزا: تناقض در صفات انسانی خدا
3:41 - اسپینوزا: تناقض در جدایی خالق و مخلوق؛ خدای کامل شامل همه چیز است
4:30 - اسپینوزا: اگر روح خدا در انسان دمیده شده، آیا خدا قبل از خلقت ناقص بوده؟
5:00 - اسپینوزا: خلقت انسان از روی هوس، در شأن خدای کامل نیست
5:47 - اسپینوزا: عشق عقلانی به خدا ارزشمند است
6:21 - پاسکال: دل منطقی دارد که عقل از آن بیخبر است
7:35 - پاسکال: درک خدا از راه شهود
7:43 - پاسکال: عقل انسان متناهی و ناقص است
12:49 - نقد شرطبندی پاسکال: زندگی در توهم، ضرر بزرگ است
13:14 - همان: کدام خدا؟ (خدای مسیحیت، اسلام، یهودیت و...)
14:29 - همان: اگر احتمال وجود خدا صفر باشد، ضرب در بینهایت بهشت
14:48 - همان: عبارت تعریفنشده در ریاضی
15:22 - اسپینوزا: جبرگرایی و اراده آزاد: هر اتفاقی علتی دارد
15:49 - اسپینوزا: اراده آزاد یک توهم است
15:59 - اسپینوزا: انسان جزئی از طبیعت و تابع قوانین آن
17:23 - اسپینوزا: علت بسیاری از اتفاقات از چشم ما پنهان است
17:48 - دو نوع دین: دین ترس و وعده بهشت
18:06 - دو نوع دین: دین عقلانی و اخلاقی
20:02 - خدا به عنوان علت خود: لحظه بیگ بنگ
20:10 - خدا خودش علت خودش بوده است
21:11 - تجربه شخصی از "شب آتش"
21:37 - اهمیت درک شهودی جهان
📕درسی از اسپینوزا
📺 رهایی از اضطراب در فلسفه اسپینوزا
📺 درسهایی از اسپینوزا برای زندگی مدرن و آزادی اصیل
📻 درسگفتارهای فلسفۀ اسپینوزا - «کتاب اخلاق» - (یک - دو - سه - چهار - پنج - شش - هفت - هشت - نه - ده - یازده)
.
#فلسفیدن #نقد_ادیان #تفکر_انتقادی #هوش_مصنوعی #مناظره
➖➖➖
🌾 @Naqdagin
نقدآگین
📺 ادامۀ دردسرِ زنان پس از مرگ🥹😆 ریشۀ اصطلاحِ «یا خراشی» به امام شیخ محمد الخراشی، اولین امام مسجد الازهر و یکی از برجستهترین علمای مسلمان، بازمیگردد. این شیخ به خاطر حمایتش از حقیقت و قدرت کلامش شناخته شده بود و بسیاری از مردم برای کمک به آنها و نجاتشان…
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
تفاوت ۲۰۶ و لندکروز رو با ذکر دو مثال بیان کنید 🤣😂
🔸مصطفی میرسلیم، نماینده تهران، در یک مناظره تلویزیونی با جلال رشیدی کوچی، نماینده مرودشت درباره خودروسازی داخلی، در پاسخ به سوال او درباره انتخاب میان تویوتا لندکروز مدل ۲۰۲۰ میلادی و یا پژو ۲۰۶ با قیمت یک میلیارد تومان و کیفیت و ایمنی آنها، گفت که:
🔺میرسلیم عضو هیئت مدیره ۵ شرکت خودروسازی است.
➖➖➖
🌾 @Naqdagin
🔸مصطفی میرسلیم، نماینده تهران، در یک مناظره تلویزیونی با جلال رشیدی کوچی، نماینده مرودشت درباره خودروسازی داخلی، در پاسخ به سوال او درباره انتخاب میان تویوتا لندکروز مدل ۲۰۲۰ میلادی و یا پژو ۲۰۶ با قیمت یک میلیارد تومان و کیفیت و ایمنی آنها، گفت که:
این خودروها «فرقی نمیکنند.»
🔺میرسلیم عضو هیئت مدیره ۵ شرکت خودروسازی است.
.
#نقدخند #حکومت_اسلامی #دروغ_ظهور_را_نزدیک_میکند #هوش_مصنوعی
➖➖➖
🌾 @Naqdagin
نقدآگین
📘چپ و اسلامگرایی: اتحاد اضداد بر محور نفرت — نیمقرن ستیزهگری و تهیسازیِ سیاست از معنا ✍🏻 دکتر #قربان_عباسی 🍂 در تاریخ سیاسی معاصر، کمتر پدیدهای به اندازهی «نفرت از اسرائیل» توانسته است چپها و اسلامگرایان را، این دو جریان ظاهراً متضاد، در یک اتحاد…
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM