📘نام مستعار: تروریست
(۱/۲)
✍ #محسن_اماموردی
تاریخ جمهوریاسلامی تاریخ کشاکش دائمی یک نام با یک شبح است: یک طرف نامِ «تروریسم» و طرف دیگر شبحِ نیروهای امنیتی؛ یعنی خود اسلحهبهدستهای حاکم. هرجا که شبکهی قدرتِ جمهوری اسلامی به بنبستهای استراتژیک رسیده، برای بیرونرفتن از مخمصه، ظاهراً شروع به گلاویزشدن با این شبح کرده است. برای مثال: در بحرانهای نفتی و نظامیِ خاورمیانه، جمهوریاسلامی با شبح تروریسم در سوریه درگیر میشود. موقع موشکزدن به هواپیماهای مسافربری، جمهوریاسلامی تظاهر میکند مشغولِ مبارزه با شبح تروریسم است [پس خطاهاش مجازند]. در خیزش مردمی زمستان ۱۴۰۴ مردم را به گلوله میبندد و شبِ قبل از کشیدن ماشه، نام مردم را تغییر میدهد: تروریستها. ـــ و فردای کشتارها جار میزند که «مردم به دست تروریستها کشته شدند.» اینجا تناقضی آشکار وجود دارد که تمام پردههای قبلی نمایش را هم لو میدهد: آیا ممکن است مردمی که دیروز تبدیل به تروریست شدند، فردا توسط تروریستها کشته شوند؟ بهتعبیر روشنتر: آیا تروریستها تروریستاند چون خودکشی میکنند؟ یا چون دیگران را میکشند؟
اگر تروریستها بنابر وظیفهشان میبایست «مردم» را بکشند، چرا هرگز در گردهماییهای حکومتی به سراغ مردم نمیآیند؟ چیزی این وسط ناخواناست.
شبح تروریسم در نگاه اول، در سوریه و لبنان و مراسم موشکزدن به هواپیما، گویا تحتفرمانِ نیرویی بزرگتر از خودش است، اما دقیقتر که بشویم میبینیم نسبت حاکم با تروریسم، نه نسبت تقابل، بلکه درست و اتفاقاً نسبت ترادف است: حاکم و تروریست مترادف هماند. تروریست نام مستعار حکومتی درمانده است که تنها پاسخ به سؤالی آزاردهنده را در نابودکردن پرسندهی سؤال میبیند. ــــ در سوریه موفق به انداختن تقصیر بر دوش دیگران شدند، در مورد هواپیما تقصیر را انکارکردند و در پردهی آخر، پردهی صریحِ وقاحت، تقصیر مرگ را بر دوش کشتهشدگان انداختند. این سه نوع تروریستسازی پلههای تکامل دادوستد با شبح تروریسم هستند: از جنگ با تروریسم تا تبدیل کردن تروریسم به اسم مستعار عملیاتی.
در این زدوخوردها میان جمهوریاسلامی و شبح تروریسم، با تمام تفاوتهایی که دارند [مثلاً در سوریه تروریسم چیزی بیگانه و از آسمان افتاده بود، در شلیک به هواپیما تروریسم عودکردن پارانویایی بود نسبت به اسرائیل و آمریکا و در خیزش ۱۴۰۴ تروریست ظاهراً نام دیگرِ کشتهشدههاییست که امکان دفاع و رولیتکردن آنچه گذشت را ندارند.] در تمام این گوناگونی، همواره چند قاعدهی ثابت تکرار میشود: قاعدهی اول قطعکردن راههای ارتباطی است. هیچ بازنماییای جز بازنمایی حاکم نباید از وضعیت ارائه شود. چه در سوریه، چه در آسمان تهران و چه روی زمین. قاعدهی دوم محوکردن مرزهای هویتی است. وقتی میپرسند تروریست در این وضعیت دقیقاً کیست؟ حاکم جواب میدهد: او/آنها. جوابی ناپیدا. هرکسی جز خودش. بدون هیچ مرجعی در واقعیت. دژمن. چیزی نامتعین. قاعدهی سوم از دل همین قاعدهی دوم بیرون میآید: پس چطور باید او را شناخت؟ او را که هیچ تعیّنی ندارد. پاسخ قاطع و استثناناپذیر است: تروریست کسیست که حاکم میگوید. معیار همین است. تروریست نه بهخاطر اعمالاش، بلکه پیشاپیش، از شبِ قبل، قبل از اینکه دست به هیچ اقدامی بزند بهدلیلِ شیوهی حاکم در نامگذاری او تبدیل به تروریست میشود.
میبینید؟ یک چرخهی باطل بین نامگذاری، کشتار، نامگذاری، کشتار، و همینطور تا بینهایت، وجود دارد. تروریسم درواقع چیزی نیست جز سایهی خشمگین حاکمی هذیانزده که روی چیزها میافتد تا آنها را تبدیل به اشباحی قابل قربانیکردن کند. سایهی سلطان. ظلالله. سایهی مرگ. در آخرین ترفند، در زمستان ۱۴۰۴، این چرخهی نامگذاری و کشتار بهنحوی پیچیده اما خامدستانه تغییر شکل داده است:
«۱. مردم را تروریست بنامید. ۲. به مردم شلیک کنید. ۳. بگویید تروریستها این کار را کردهاند. ۴. نگویید تروریست دقیقاً کیست. ۵. برای کشتهشدهها سوگواریهای جعلی برگزار کنید، تا حتا سوگواری را تصاحب کنید.»
اینجا تروریست دیگر نه صرفاً سایهی حاکم روی سر یک بیگانه، بلکه نامیست که حاکم بر تصویر خود در آینه میگذارد. تصویری که از آن شرم میکند. بعد از قتلعامِ هزاران هزار شهروند عادی ـــ تعدادی که هنوز مشخص نیست، چون اینترنت موقع نوشتن این متن قطع است، اما میشود از پچپچهها و خون کف پیادهروها تشخیص داد که خبر بدی در راه است ـــ وقتی از حاکم که تنها نیروی مسلحِ مسلط بر خیابانها بوده است نام قاتل را میپرسند، با اسلحهی خونی دستاش به تلنبار کشتهشدههای جوان نگاه میکند و به تصویر پلید خودش توی دریاچهی خون میگوید «تروریست! تروریستها آنها را کشتند.»
(۱/۲)
✍ #محسن_اماموردی
تاریخ جمهوریاسلامی تاریخ کشاکش دائمی یک نام با یک شبح است: یک طرف نامِ «تروریسم» و طرف دیگر شبحِ نیروهای امنیتی؛ یعنی خود اسلحهبهدستهای حاکم. هرجا که شبکهی قدرتِ جمهوری اسلامی به بنبستهای استراتژیک رسیده، برای بیرونرفتن از مخمصه، ظاهراً شروع به گلاویزشدن با این شبح کرده است. برای مثال: در بحرانهای نفتی و نظامیِ خاورمیانه، جمهوریاسلامی با شبح تروریسم در سوریه درگیر میشود. موقع موشکزدن به هواپیماهای مسافربری، جمهوریاسلامی تظاهر میکند مشغولِ مبارزه با شبح تروریسم است [پس خطاهاش مجازند]. در خیزش مردمی زمستان ۱۴۰۴ مردم را به گلوله میبندد و شبِ قبل از کشیدن ماشه، نام مردم را تغییر میدهد: تروریستها. ـــ و فردای کشتارها جار میزند که «مردم به دست تروریستها کشته شدند.» اینجا تناقضی آشکار وجود دارد که تمام پردههای قبلی نمایش را هم لو میدهد: آیا ممکن است مردمی که دیروز تبدیل به تروریست شدند، فردا توسط تروریستها کشته شوند؟ بهتعبیر روشنتر: آیا تروریستها تروریستاند چون خودکشی میکنند؟ یا چون دیگران را میکشند؟
اگر تروریستها بنابر وظیفهشان میبایست «مردم» را بکشند، چرا هرگز در گردهماییهای حکومتی به سراغ مردم نمیآیند؟ چیزی این وسط ناخواناست.
شبح تروریسم در نگاه اول، در سوریه و لبنان و مراسم موشکزدن به هواپیما، گویا تحتفرمانِ نیرویی بزرگتر از خودش است، اما دقیقتر که بشویم میبینیم نسبت حاکم با تروریسم، نه نسبت تقابل، بلکه درست و اتفاقاً نسبت ترادف است: حاکم و تروریست مترادف هماند. تروریست نام مستعار حکومتی درمانده است که تنها پاسخ به سؤالی آزاردهنده را در نابودکردن پرسندهی سؤال میبیند. ــــ در سوریه موفق به انداختن تقصیر بر دوش دیگران شدند، در مورد هواپیما تقصیر را انکارکردند و در پردهی آخر، پردهی صریحِ وقاحت، تقصیر مرگ را بر دوش کشتهشدگان انداختند. این سه نوع تروریستسازی پلههای تکامل دادوستد با شبح تروریسم هستند: از جنگ با تروریسم تا تبدیل کردن تروریسم به اسم مستعار عملیاتی.
در این زدوخوردها میان جمهوریاسلامی و شبح تروریسم، با تمام تفاوتهایی که دارند [مثلاً در سوریه تروریسم چیزی بیگانه و از آسمان افتاده بود، در شلیک به هواپیما تروریسم عودکردن پارانویایی بود نسبت به اسرائیل و آمریکا و در خیزش ۱۴۰۴ تروریست ظاهراً نام دیگرِ کشتهشدههاییست که امکان دفاع و رولیتکردن آنچه گذشت را ندارند.] در تمام این گوناگونی، همواره چند قاعدهی ثابت تکرار میشود: قاعدهی اول قطعکردن راههای ارتباطی است. هیچ بازنماییای جز بازنمایی حاکم نباید از وضعیت ارائه شود. چه در سوریه، چه در آسمان تهران و چه روی زمین. قاعدهی دوم محوکردن مرزهای هویتی است. وقتی میپرسند تروریست در این وضعیت دقیقاً کیست؟ حاکم جواب میدهد: او/آنها. جوابی ناپیدا. هرکسی جز خودش. بدون هیچ مرجعی در واقعیت. دژمن. چیزی نامتعین. قاعدهی سوم از دل همین قاعدهی دوم بیرون میآید: پس چطور باید او را شناخت؟ او را که هیچ تعیّنی ندارد. پاسخ قاطع و استثناناپذیر است: تروریست کسیست که حاکم میگوید. معیار همین است. تروریست نه بهخاطر اعمالاش، بلکه پیشاپیش، از شبِ قبل، قبل از اینکه دست به هیچ اقدامی بزند بهدلیلِ شیوهی حاکم در نامگذاری او تبدیل به تروریست میشود.
میبینید؟ یک چرخهی باطل بین نامگذاری، کشتار، نامگذاری، کشتار، و همینطور تا بینهایت، وجود دارد. تروریسم درواقع چیزی نیست جز سایهی خشمگین حاکمی هذیانزده که روی چیزها میافتد تا آنها را تبدیل به اشباحی قابل قربانیکردن کند. سایهی سلطان. ظلالله. سایهی مرگ. در آخرین ترفند، در زمستان ۱۴۰۴، این چرخهی نامگذاری و کشتار بهنحوی پیچیده اما خامدستانه تغییر شکل داده است:
«۱. مردم را تروریست بنامید. ۲. به مردم شلیک کنید. ۳. بگویید تروریستها این کار را کردهاند. ۴. نگویید تروریست دقیقاً کیست. ۵. برای کشتهشدهها سوگواریهای جعلی برگزار کنید، تا حتا سوگواری را تصاحب کنید.»
اینجا تروریست دیگر نه صرفاً سایهی حاکم روی سر یک بیگانه، بلکه نامیست که حاکم بر تصویر خود در آینه میگذارد. تصویری که از آن شرم میکند. بعد از قتلعامِ هزاران هزار شهروند عادی ـــ تعدادی که هنوز مشخص نیست، چون اینترنت موقع نوشتن این متن قطع است، اما میشود از پچپچهها و خون کف پیادهروها تشخیص داد که خبر بدی در راه است ـــ وقتی از حاکم که تنها نیروی مسلحِ مسلط بر خیابانها بوده است نام قاتل را میپرسند، با اسلحهی خونی دستاش به تلنبار کشتهشدههای جوان نگاه میکند و به تصویر پلید خودش توی دریاچهی خون میگوید «تروریست! تروریستها آنها را کشتند.»
📘نام مستعار: تروریست
(۲/۲)
✍ #محسن_اماموردی
این یک کاربرد خلاقانه از نام تروریسم است. تا امروز هیچ حاکمی همزمان مردم خودش و قاتل نامرئیِ مردم خودش را تروریست ننامیده بود. اما سؤال مهمی درست در همین نقطه به ذهن میرسد:
تروریسم. ترور. تروریست. اینها دالهایی پوک و سرگرداناند که به زمین و زمان میزنند تا مدلولی برای خودشان دستوپا کنند؛ مثل پیراهنهایی خونی که در باد میچرخند تا بالأخره بر تنی پوشیده شوند.
تروریسم، این لغت مزدورِ هزارمعنا درنهایت اما به چه معناست؟ کدام معناش را باید باور کرد؟ سیاهپوشهای داعش؟ برجهای دوقلو در آتش، یا حکومتی که به هزاران هزار نفر از مردم خودش شلیک میکند؟ تروریسم آیا بهسادگی به معنای حکومتِ وحشت است؟ این معنای نهاییِ تروریسم است؟ چیرهشدن بر جمعیتها بهواسطهی پراکندن وحشت؟ اگر این است، آیا چیزی ترسناکتر از رگبار گرفتن روی مردم دستخالی وجود دارد؟ تنها یکچیز: ابهام. ابهامی از این جنس که: ما هزاران هزار کشته دادهایم، از دوست، از خانواده، از همسایه، از همکار و همکلاسی، اما هیولایی دربرابر ماست که به ما تلقین میکند قاتل فرار کرده است، قاتلی ناشناس، نامرئی و غیرقابل تعقیب. یک ابهام محض. چیزی ترسناکتر از امری که از شناسایی میگریزد نیست. چه کسی کشت؟ معلوم نیست. چه کسی قاتل ماست؟ معلوم نیست. این معلوم نیستها احمقانهاند، پس تبدیل به کلمهای رسمیتر میشوند: تروریست. کلمهای احمقانهتر. این ابهام بنیادیترین صورت اشاعهی وحشت است. وحشت از امر همیشه غریبه. امر نامعلوم. امر نامناپذیر.
حکومتِ وحشت، تروریسم، چیزی جز حکومت ابهام نیست. شبکهی نشانهایِ تروریسم را به یاد بیاورید: سربازهای بینام، صورتهای پوشیده، صداهای دستکاری شده. ــــ حالا در آخرین بهروزرسانی تروریسم با نشانههایی نو مواجهاسم: تلفنهای قطعشده، اینترنت قطعشده، قتلعامهای سازمانی و راهپیمایی فرمایشی روی خون. این صورتِ متأخر تروریسم است. حکومتِ وحشت.
@thestutter
🌾 @Naqdagin
(۲/۲)
✍ #محسن_اماموردی
این یک کاربرد خلاقانه از نام تروریسم است. تا امروز هیچ حاکمی همزمان مردم خودش و قاتل نامرئیِ مردم خودش را تروریست ننامیده بود. اما سؤال مهمی درست در همین نقطه به ذهن میرسد:
«حاکم از چه چیزی شرم میکند؟ که با سرِ بالا گرفته فریاد نمیزند: حق داشتم بکشم، پس کشتم.»اگر حاکم نمایندهی تامالاختیار خداست روی زمین، پس از چه چیزی میترسد؟ دربارهی چه چیزی تردید دارد؟ اگر کشتن مردمِ معترض و سوگوارکردن بازماندهها تا روز مرگشان دستوری از آسمانهاست، پس از چه چیزی باید شرمگین بود؟ چرا به آرمان خودتان پایبند نیستید؟ اگر در راه خدا کشتهاید، با صدای بلند اعلام کنید. اگر در راه حقیقتتان قتل عام کردهاید، با صدای بلند اعلام کنید. چرا از آرمانهایتان شرمگیناید؟ چه چیزی در انعکاس چهرههایتان در خون میبینید که شرم میکنید نامتان را با صدای بلند بگویید و افتخار کنید که برای آرمانتان دست به قتل برادر و دوست و همسایه زدهاید؟
تروریسم. ترور. تروریست. اینها دالهایی پوک و سرگرداناند که به زمین و زمان میزنند تا مدلولی برای خودشان دستوپا کنند؛ مثل پیراهنهایی خونی که در باد میچرخند تا بالأخره بر تنی پوشیده شوند.
تروریسم، این لغت مزدورِ هزارمعنا درنهایت اما به چه معناست؟ کدام معناش را باید باور کرد؟ سیاهپوشهای داعش؟ برجهای دوقلو در آتش، یا حکومتی که به هزاران هزار نفر از مردم خودش شلیک میکند؟ تروریسم آیا بهسادگی به معنای حکومتِ وحشت است؟ این معنای نهاییِ تروریسم است؟ چیرهشدن بر جمعیتها بهواسطهی پراکندن وحشت؟ اگر این است، آیا چیزی ترسناکتر از رگبار گرفتن روی مردم دستخالی وجود دارد؟ تنها یکچیز: ابهام. ابهامی از این جنس که: ما هزاران هزار کشته دادهایم، از دوست، از خانواده، از همسایه، از همکار و همکلاسی، اما هیولایی دربرابر ماست که به ما تلقین میکند قاتل فرار کرده است، قاتلی ناشناس، نامرئی و غیرقابل تعقیب. یک ابهام محض. چیزی ترسناکتر از امری که از شناسایی میگریزد نیست. چه کسی کشت؟ معلوم نیست. چه کسی قاتل ماست؟ معلوم نیست. این معلوم نیستها احمقانهاند، پس تبدیل به کلمهای رسمیتر میشوند: تروریست. کلمهای احمقانهتر. این ابهام بنیادیترین صورت اشاعهی وحشت است. وحشت از امر همیشه غریبه. امر نامعلوم. امر نامناپذیر.
حکومتِ وحشت، تروریسم، چیزی جز حکومت ابهام نیست. شبکهی نشانهایِ تروریسم را به یاد بیاورید: سربازهای بینام، صورتهای پوشیده، صداهای دستکاری شده. ــــ حالا در آخرین بهروزرسانی تروریسم با نشانههایی نو مواجهاسم: تلفنهای قطعشده، اینترنت قطعشده، قتلعامهای سازمانی و راهپیمایی فرمایشی روی خون. این صورتِ متأخر تروریسم است. حکومتِ وحشت.
@thestutter
.➖➖➖
#حکومت_اسلامی
🌾 @Naqdagin
Telegram
نقدآگین
📘هندسۀ فرمانبری
(۱/۲)
✍🏻 #محسن_اماموردی
🛎 این جمله میان دو قطب، میان دو عملکرد، در رفتوآمد است. این جمله گزارشی خبری است یا گزارهای کنایی؟ گزارشی خبری است، چون واقعاً نردهها از جا درآمدهاند. میشود رفت و خبر را تأیید کرد. خیابان انگار برهنه شده است. مثل هزاران خیابان دیگر در ایران. همزمان کنایهایست که لایهلایه از هم باز میشود. نردههای خیابانی به نام رهبر مؤسس جمهوری اسلامی از جا کنده شده است. بین تمام چیزهای ممکن دیگری که میتوانست در این خیابان از جا دربیاید، بشکند، بسوزد یا ازهم بپاشد.
🧐 پس چرا نردهها؟ نردهها چه معنایی دارند که در تمام خیابانهای ایران، همهی معترضان را به سمت خود کشیدهاند؟ چرا نرده شبیه به دعوتی فلزی است که میگوید «بیا، از جا درم بیاور و دور بینداز؟» چرا نرده چیز دیگری نمیگوید؟ در قدم اول میشود گفت: «چون بدون نردهها توان رفتوآمد برای معترضان افزایش پیدا میکند.» امّا این دلیلی کافی نیست. چون درست به همین دلیل نیروهای سرکوب هم در رفتوآمد توانمندتر میشوند. پس چیز دیگری باید در کار باشد. نرده معنای دیگری دارد که اتفاقاً در کنار نام خمینی، از دلورودهی آن گزارهی خبری، قِی میشود. خودش را باز میکند و معنا را بالا میآورد.
🧔🏻♂️ باید به خمینی برگشت. خمینی بهعنوان یک فیگور نابههنگام [anachronic] که در زمانی اشتباه روی صحنهی تاریخ میآید. قرنها پس از عصر پیامبران، پیامبری سیاسی ظهور میکند. فرستادهای از آسمان، هم در معنای استعاری، هم در معنای واقعی. یک تبعیدی، با ریش سفید، که روی ماه دیده شده و از قضا با هواپیما روی زمین فرود میآید. او آخرین فرستاده است. فرستادهای که جا مانده بود. میآید تا معصوم نهایی باشد.
⚔️ پیش از او، پیامبران و رسولان ـــ با تمام تفاوتهایشان ـــ همگی در تأکید بر تفکیک «خیر» از «شر» تبار مشترکی داشتند. این وظیفه و رسالت بنیادین انبیاست؛ اینکه حقیقت را از کذب، سره را از ناسره، درست را از غلط و خیر را از شر تفکیک کنند. این منطق کلان و انتزاعیِ تفکیک، وقتی به جزئیات روزمرهی آدمها سرایت میکند، خود را به شکل مرزبندیهای قاطع، حصارکشیها، تفکیکها، منعها و ممیزیها ابراز میکند. کار نبی ـــ که اتصالی بیواسطه به حقیقت دارد ـــ تفکیککردن چیزها از هم و ساماندادن به تودهی بیشکل و درهمریختهی دنیاست. خمینی آخرین نبی بود. نبیِ نابههنگام.
🩹 به دست او، تاریخ معاصر ایران دچار تفکیکی تروماتیک شد. تفکیکِ پیش و پس از انقلاب اسلامی. بهمحض استقرار حکومت اسلامی، تفکیک محوری زن از مرد، بهنحوی رادیکال در تمام فضاها، از صف نانوایی تا مدارس و دانشگاهها، از ادارهها تا وسایل حملونقل شهری و در حادترین صورتاش در اماکن مذهبی مثل حسینیهها و مساجد به اجرا درآمد. این منطقِ تفکیک، لایهبهلایه در زندگی روزمرهی شهروندان بهصورتهای مختلفی جاگیر شد و بروز پیدا کرد: حزباللهی از طاغوتی، سهمیهای از آزاد، منطقهی آزاد از منطقهی عادی و... .
⛓️ این منطق تفکیک، این شهوتِ حصارکشی، درحقیقت خطوط ژنتیکی جمهوری اسلامی را ساخته است. جمهوری اسلامی در تمام وجوهاش، در تمام دخالتهاش چیزی نبوده و نیست الّا میل به تفکیککردن چیزی از چیزی دیگر. در شهرسازی نیز جمهوریاسلامی تابع و بارکشِ همین منطق درونی بوده است. شیوهی گسترش جمهوری اسلامی در شهر، شیوهی توزیع قدرت شهری جمهوری اسلامی، تنها در یک شیئ تجسد یافته است: نرده.
📜 تاریخ جمهوری اسلامی چیزی نیست الّا تقلایی پیوسته برای نردهکشی. نباید از یاد برد که هر تفکیک متضمن ادعایی به دانایی است. بیوجود یک راوی دانای کل، یک کاربر ویژهی حقیقت، امکان تفکیک و تمایز و افتراق وجود ندارد. هر تفکیک دانندهای دارد. بنابراین، هر حصارکشی بهصورتی ضمنی تأکیدی هذیانی بر حضور پیشینِ یک داننده است. پیش از اینکه شما برسید، همهچیز به دقت تفکیک شده است، زیرا دانندهی اعظم همهچیز را میدانسته. هر نرده، هر حصار، اعلام حضورِ دائمیِ دانندهای غایب است. یک شهادت، یک گواهی که البته تفاوتی آشکار با دیوار دارد: دیوار نه اجازهی عبور میدهد، نه مجالی برای دیدن سوی دیگرش. نرده اما میگذارد ببینیم طرف دیگر چیست و چه اتفاقاتی دارد میافتد، هرچند اجازهی عبور نمیدهد. نرده فضاهای شهری را تبدیل به مناظر شهری میکند. چیزهایی صرفاً برای تماشا، و نه دخالت.
(ادامه دارد)
➖➖➖
🌾 @Naqdagin
(۱/۲)
✍🏻 #محسن_اماموردی
«متن خبر: نردههای سرتاسر خیابان خمینی تهران از جا درآمدهاند».
🛎 این جمله میان دو قطب، میان دو عملکرد، در رفتوآمد است. این جمله گزارشی خبری است یا گزارهای کنایی؟ گزارشی خبری است، چون واقعاً نردهها از جا درآمدهاند. میشود رفت و خبر را تأیید کرد. خیابان انگار برهنه شده است. مثل هزاران خیابان دیگر در ایران. همزمان کنایهایست که لایهلایه از هم باز میشود. نردههای خیابانی به نام رهبر مؤسس جمهوری اسلامی از جا کنده شده است. بین تمام چیزهای ممکن دیگری که میتوانست در این خیابان از جا دربیاید، بشکند، بسوزد یا ازهم بپاشد.
🧐 پس چرا نردهها؟ نردهها چه معنایی دارند که در تمام خیابانهای ایران، همهی معترضان را به سمت خود کشیدهاند؟ چرا نرده شبیه به دعوتی فلزی است که میگوید «بیا، از جا درم بیاور و دور بینداز؟» چرا نرده چیز دیگری نمیگوید؟ در قدم اول میشود گفت: «چون بدون نردهها توان رفتوآمد برای معترضان افزایش پیدا میکند.» امّا این دلیلی کافی نیست. چون درست به همین دلیل نیروهای سرکوب هم در رفتوآمد توانمندتر میشوند. پس چیز دیگری باید در کار باشد. نرده معنای دیگری دارد که اتفاقاً در کنار نام خمینی، از دلورودهی آن گزارهی خبری، قِی میشود. خودش را باز میکند و معنا را بالا میآورد.
🧔🏻♂️ باید به خمینی برگشت. خمینی بهعنوان یک فیگور نابههنگام [anachronic] که در زمانی اشتباه روی صحنهی تاریخ میآید. قرنها پس از عصر پیامبران، پیامبری سیاسی ظهور میکند. فرستادهای از آسمان، هم در معنای استعاری، هم در معنای واقعی. یک تبعیدی، با ریش سفید، که روی ماه دیده شده و از قضا با هواپیما روی زمین فرود میآید. او آخرین فرستاده است. فرستادهای که جا مانده بود. میآید تا معصوم نهایی باشد.
⚔️ پیش از او، پیامبران و رسولان ـــ با تمام تفاوتهایشان ـــ همگی در تأکید بر تفکیک «خیر» از «شر» تبار مشترکی داشتند. این وظیفه و رسالت بنیادین انبیاست؛ اینکه حقیقت را از کذب، سره را از ناسره، درست را از غلط و خیر را از شر تفکیک کنند. این منطق کلان و انتزاعیِ تفکیک، وقتی به جزئیات روزمرهی آدمها سرایت میکند، خود را به شکل مرزبندیهای قاطع، حصارکشیها، تفکیکها، منعها و ممیزیها ابراز میکند. کار نبی ـــ که اتصالی بیواسطه به حقیقت دارد ـــ تفکیککردن چیزها از هم و ساماندادن به تودهی بیشکل و درهمریختهی دنیاست. خمینی آخرین نبی بود. نبیِ نابههنگام.
🩹 به دست او، تاریخ معاصر ایران دچار تفکیکی تروماتیک شد. تفکیکِ پیش و پس از انقلاب اسلامی. بهمحض استقرار حکومت اسلامی، تفکیک محوری زن از مرد، بهنحوی رادیکال در تمام فضاها، از صف نانوایی تا مدارس و دانشگاهها، از ادارهها تا وسایل حملونقل شهری و در حادترین صورتاش در اماکن مذهبی مثل حسینیهها و مساجد به اجرا درآمد. این منطقِ تفکیک، لایهبهلایه در زندگی روزمرهی شهروندان بهصورتهای مختلفی جاگیر شد و بروز پیدا کرد: حزباللهی از طاغوتی، سهمیهای از آزاد، منطقهی آزاد از منطقهی عادی و... .
⛓️ این منطق تفکیک، این شهوتِ حصارکشی، درحقیقت خطوط ژنتیکی جمهوری اسلامی را ساخته است. جمهوری اسلامی در تمام وجوهاش، در تمام دخالتهاش چیزی نبوده و نیست الّا میل به تفکیککردن چیزی از چیزی دیگر. در شهرسازی نیز جمهوریاسلامی تابع و بارکشِ همین منطق درونی بوده است. شیوهی گسترش جمهوری اسلامی در شهر، شیوهی توزیع قدرت شهری جمهوری اسلامی، تنها در یک شیئ تجسد یافته است: نرده.
📜 تاریخ جمهوری اسلامی چیزی نیست الّا تقلایی پیوسته برای نردهکشی. نباید از یاد برد که هر تفکیک متضمن ادعایی به دانایی است. بیوجود یک راوی دانای کل، یک کاربر ویژهی حقیقت، امکان تفکیک و تمایز و افتراق وجود ندارد. هر تفکیک دانندهای دارد. بنابراین، هر حصارکشی بهصورتی ضمنی تأکیدی هذیانی بر حضور پیشینِ یک داننده است. پیش از اینکه شما برسید، همهچیز به دقت تفکیک شده است، زیرا دانندهی اعظم همهچیز را میدانسته. هر نرده، هر حصار، اعلام حضورِ دائمیِ دانندهای غایب است. یک شهادت، یک گواهی که البته تفاوتی آشکار با دیوار دارد: دیوار نه اجازهی عبور میدهد، نه مجالی برای دیدن سوی دیگرش. نرده اما میگذارد ببینیم طرف دیگر چیست و چه اتفاقاتی دارد میافتد، هرچند اجازهی عبور نمیدهد. نرده فضاهای شهری را تبدیل به مناظر شهری میکند. چیزهایی صرفاً برای تماشا، و نه دخالت.
(ادامه دارد)
➖➖➖
🌾 @Naqdagin
Telegram
نقدآگین
📘هندسۀ فرمانبری
(۲/۲)
✍🏻 #محسن_اماموردی
🏙 به نردههای تهران فکر کنید، تا متوجه شیوهی حضورِ جمهوری اسلامی در شهر، در لحظات غیاب نیروهای انسانیاش شوید: نردههای دانشگاه تهران را به یاد بیاورید. نردههای خطوط ویژهی خیابان انقلاب و آزادی و ولیعصر. به نردههای بیمعنای پارک لاله فکر کنید که مشخص نیست چه چیزی را از چه چیزی جدا کردهاند. به نردههای چهارراه ولیعصر که برخلاف تمام جهان مسیر عابر پیاده را کج و سخت میکنند تا ماشینها راحتتر حرکت کنند. به نردههای تازهتأسیس دور تئاتر شهر، که هیچ معنایی جز قدرتنمایی، قلدرمأبی و دریغکردن یک میدانگاه عمومی از شهروندان ندارند.
🏟 تمام این نردهها کاری ندارند الّا به لکنت انداختن حرکت در شهر. شهروند درمقام شیئی فیزیکی که تابع قواعد حرکتوسکون است، در مواجهه با نردهها و حصارها، تحتکنترل درمیآید. تابع میشود. میپذیرد و تمرین روزانهی فرمانبری در غیاب فرمانفرما میکند. نردهکشی چکیدهی مجسمِ منطق ذهنی نبیِ نابههنگام است؛ نبی-سیاستمدار جز تفکیک امور و کنشها از هم، فضاهای شهری را نیز ازهم جدا میکند.
🚩 درست به همین دلیل است که در نقطهی صفر هر اعتراض، معترضان به سمت نردهها هجوم میبرند. نرده نشانهی بنیادین و سرشتنمای منطق حاکم است: نمایهی اصلی قدرتِ حاکم. حاکم با نردهها قلمروی خود را تعیین میکند: نه این طرف نرده، نه آن طرف، هیچکدام به تنهایی قلمروی حاکم نیست. قلمروی او درست همین دوپارگی است. خود نردهها قلمروی او هستند. او تنها در آنجا که نردهکشی کرده است ادارهی امور را در دست دارد. او با نردهها فتح میکند. بنابراین، برچیدن حصارها، برچیدن نردهها، جنگی علیه منطق بنیادین حاکم و تجهیزات رامکردنِ روزمرهی مردم است.
🕊 مردم با از جا کندن نردههای خیابان، از شیوهی گسترش و تثبیتِ یک مذهبِ نابههنگام قلمروزدایی میکنند. مردمِ آزاد به نرده و حصار احتیاجی ندارند. عناصر معماری مردمِ آزاد، راهها، پلها و پنجرهها هستند. بار دیگر بخوانیم: «نردههای سرتاسر خیابان خمینی تهران از جا درآمدهاند.» این جمله، پیش از اینکه خبری از یک واقعههی مرده و درگذشته باشد، کنایهای دربارهی منطق تفکیک است: یک نوید بزرگ دربارهی فورانهای ناخودآگاه میلِ مردمی که عطش آزادی دارند.
@thestutter
➖➖➖
🌾 @Naqdagin
(۲/۲)
✍🏻 #محسن_اماموردی
🏙 به نردههای تهران فکر کنید، تا متوجه شیوهی حضورِ جمهوری اسلامی در شهر، در لحظات غیاب نیروهای انسانیاش شوید: نردههای دانشگاه تهران را به یاد بیاورید. نردههای خطوط ویژهی خیابان انقلاب و آزادی و ولیعصر. به نردههای بیمعنای پارک لاله فکر کنید که مشخص نیست چه چیزی را از چه چیزی جدا کردهاند. به نردههای چهارراه ولیعصر که برخلاف تمام جهان مسیر عابر پیاده را کج و سخت میکنند تا ماشینها راحتتر حرکت کنند. به نردههای تازهتأسیس دور تئاتر شهر، که هیچ معنایی جز قدرتنمایی، قلدرمأبی و دریغکردن یک میدانگاه عمومی از شهروندان ندارند.
🏟 تمام این نردهها کاری ندارند الّا به لکنت انداختن حرکت در شهر. شهروند درمقام شیئی فیزیکی که تابع قواعد حرکتوسکون است، در مواجهه با نردهها و حصارها، تحتکنترل درمیآید. تابع میشود. میپذیرد و تمرین روزانهی فرمانبری در غیاب فرمانفرما میکند. نردهکشی چکیدهی مجسمِ منطق ذهنی نبیِ نابههنگام است؛ نبی-سیاستمدار جز تفکیک امور و کنشها از هم، فضاهای شهری را نیز ازهم جدا میکند.
🚩 درست به همین دلیل است که در نقطهی صفر هر اعتراض، معترضان به سمت نردهها هجوم میبرند. نرده نشانهی بنیادین و سرشتنمای منطق حاکم است: نمایهی اصلی قدرتِ حاکم. حاکم با نردهها قلمروی خود را تعیین میکند: نه این طرف نرده، نه آن طرف، هیچکدام به تنهایی قلمروی حاکم نیست. قلمروی او درست همین دوپارگی است. خود نردهها قلمروی او هستند. او تنها در آنجا که نردهکشی کرده است ادارهی امور را در دست دارد. او با نردهها فتح میکند. بنابراین، برچیدن حصارها، برچیدن نردهها، جنگی علیه منطق بنیادین حاکم و تجهیزات رامکردنِ روزمرهی مردم است.
🕊 مردم با از جا کندن نردههای خیابان، از شیوهی گسترش و تثبیتِ یک مذهبِ نابههنگام قلمروزدایی میکنند. مردمِ آزاد به نرده و حصار احتیاجی ندارند. عناصر معماری مردمِ آزاد، راهها، پلها و پنجرهها هستند. بار دیگر بخوانیم: «نردههای سرتاسر خیابان خمینی تهران از جا درآمدهاند.» این جمله، پیش از اینکه خبری از یک واقعههی مرده و درگذشته باشد، کنایهای دربارهی منطق تفکیک است: یک نوید بزرگ دربارهی فورانهای ناخودآگاه میلِ مردمی که عطش آزادی دارند.
@thestutter
🔻محسن اماموردی
📕نام مستعار: تروریست
🪓 معماران خون
📺 بزرگترین کشتار خیابانی دولتی در تاریخ
— ضحاک به کدام آیهی ضحاکنامه اقتدا کرد؟
📻 قتلعامِ ایرانیان توسط حکومت ولایتفقیه در دیماه ۱۴۰۴
📺 قتلعام ۵۲ هزار ایرانی؛ تجسمِ فیزیکیِ یک نسلکشی
📺 ۱۰۰۰ مصدوم چشمی فقط در یک بیمارستان و یک روز!
📺 کشتاری بیسابقه در کلَ تاریخ ایران
❓دهها هزار کاور جنازۀ اماده، از چه حکایت میکند؟
📺 حکم داریم که تیر جنگی شلیک کنیم!
📕 سلاخی با بسمالله
📺 جلسهی درسِ آدمکشهای ولایی
— ولیفقیه یا رهبرِ گروههای تروریست
📺 چمران: هیچ معترضی کشته نشده؛ همهشان محارب بودند!
📺 اعتراف سفیر سلطنتِفقیه در فرانسه به کشتار گسترده
.
#حکومت_دینی #حکومت_اسلامی #آینه_تاریخ #انقلاب_ملی
➖➖➖
🌾 @Naqdagin
📘افسانهی شوالیهی ناموجود
— یک پیشگویی دربارهی عیانشدنِ دستِ خدا
✍🏻 #محسن_اماموردی
۱. پیش از شروع باید بگویم که از پیشگویی بیزارم. بهنظرم سؤاستفاده از قوای استنباطی ذهن است. پیشگوییها جهان و جزئیاتش را دمدستیتر و رامشدهتر از چیزی که هست مفروض میگیرند. بدترین نوع پیشگویی هم به نظرم پیشگوییهای سیاسی است. اکثر پیشگوهای سیاسی فراموش میکنند که بهجای اینکه بگویند «اینطوری خواهد شد»، بهتر است بگویند «من ته دلم یا حتا علناً مایلام اینطوری شود.» ایرادهای زیاد دیگری هم متوجه پیشگوییهای سیاسی است. از تعداد بیشمار پارامترهای دخیل، تا دستکاریپذیریِ موضوع پیشگویی تا ثانیهی آخر وقوعاش، و این چیزها. با همهی اینها امّا من هم، برخلاف میلم و برخلاف رَویهای که همیشه در زندگی داشتهام، میخواهم یک پیشگویی شتابزده کنم. البته دلیلم چیز دیگری است: من همانقدر که از پیشگوییهای سیاسی بیزارم، در عوض به پِیرنگ رمانهای سیاسی واقعگرایانهی جادویی [مجیکرئالیستی] علاقه دارم.
پیشگوییام شبیه تعریفکردن پیرنگ یکی از همین رمانهاست؛ هرچند خودمان توی رمان گیر افتادهایم. برای همین بدم نمیآید جایی بنویسماش.
۲. به چهلوهفت سال تاریخ جمهوریاسلامی که نگاه کنید، اولین چیزی که به چشم میآید مجموعهای بیاستثنا از انواع شکست است. وضعیت را به هر تعداد از عوامل سازندهاش که تقسیم کنید، روی تکتک این اجزا مُهر شکست و انقضا کوبیده شده. از تمام آرمانهایشان عقبنشینی کردهاند. چیزی برای از دست دادن ندارند، الّا شعاری که همقدمت با خود جمهوریاسلامی است: شعار ستیرهجویی با آمریکا ــــ تفالهی جنگ سردی که همه از سر سفرهاش بلند شدهاند جز جمهوری اسلامی که پای ظرفهای خالی هنوز منتظر غذا نشسته است.
اما در این تنگنای غیرقابلعبور، بعد از تمام این پنج دهه پافشاری روی دشمنی ماهوی و حیاتی با آمریکا، حالا برای نجات خودشان لازم است که تغییر رَویه بدهند. اما بهصورت عملی چطور میشود دست از دشمنی دیرینه کشید و تبدیل به همپیمان اقتصادی و تجاری آمریکا شد و از انزوای بینالمللی بیرون آمد؟
برای برعهده گرفتن چنین چرخشی، تصمیمگیرندهای مورد نیاز است که بازخواستناپذیر باشد. کسی که حرف آخر را بزند. سکان را بچرخاند و از هیاهوی تودهی مسلح حامیان داخلی حکومت بیمی نداشته باشد. هرکسی از سردمداران جمهوری اسلامی این تصمیم را بگیرد، تحت هر شرایطی و با هر نتیجهای، توسط حامیان رادیکال ایدئولوژیِ حاکم، که پنج دهه با «مرگ بر آمریکا» تربیت شدهاند، بازخواست خواهد شد.
این وسط آیا فرمانده نهاییای هست که درعینحال بهنحو پیشینی [A priori] بازخواستناپذیر هم باشد؟
شرط بازخواستناپذیری در سیاست «وجود نداشتن» است. تنها، سوژهی سیاسیِ غایب است که بازخواستناپذیر میماند.
در این نقطه است که رهبری ناموجود ـــ نامی که آدم را یاد شوالیهی ناموجودِ ایتالو کالوینو میاندازد ـــ تنها کسیست که میتواند بار سنگین چنین پیمان صلحی را به دوش بگیرد. این کارآیی بزرگ رهبری ناموجود است: حجم سنگین گناهِ چرخاندن فرمانِ حکومتی ایدئولوژیک، در حفرهی بیانتهای یک نامِ خالی، نام او، ــــ که اتفاقاً همنام با رهبر پیشین جمهوری اسلامی و سایهی اوست ــــ تخلیه خواهد شد.
کسی گناه بزرگِ چرخش به طرف دشمن بزرگ [آمریکا] را برعهده میگیرد، درحالیکه وجود ندارد؛ و پس از تهنشینشدن اخبار و تنشهای روانی جنگ هم، احتمالاً بر اثر شدت آسیبهای وارده میمیرد و با بار بزرگ روی دوشاش، مثل یک عذابوجدان، توی درهی فراموشی سقوط میکند، تا درنهایت، شبکهی نظامیِ کنترل سرمایه در ایران، آنچه در معرض از دست رفتن است را حفظ کند: در یک آلزایمرِ ایدئولوژیک، نظامیانِ سرمایهدار به شرکتهای مالیِ تازهتأسیس در اکوسیستمِ اقتصادیای مبتنیبر فراموشیِ مصلحتی تبدیل خواهند شد. ـــــ به زنجیره استارتاپهای «حاجینو».
۳. با همهی این حرفها، درنهایت دو حالت وجود دارد. یا این پیشگویی درست از آب درخواهد آمد که آنوقت چیزهای بیشتری برای تعجب و ناامیدی خواهیم داشت. یا غلط خواهد بود، که در این صورت پیرنگ مختصری برای یک رمان سیاسی داریم که بعد از تمام این مصیبتها خودمان را بزنیم به آن راه و بنویسیماش، یا من یا شما. هرکس نجات پیدا کرد.
@thestutter
➖➖➖
🌾 @Naqdagin
— یک پیشگویی دربارهی عیانشدنِ دستِ خدا
✍🏻 #محسن_اماموردی
۱. پیش از شروع باید بگویم که از پیشگویی بیزارم. بهنظرم سؤاستفاده از قوای استنباطی ذهن است. پیشگوییها جهان و جزئیاتش را دمدستیتر و رامشدهتر از چیزی که هست مفروض میگیرند. بدترین نوع پیشگویی هم به نظرم پیشگوییهای سیاسی است. اکثر پیشگوهای سیاسی فراموش میکنند که بهجای اینکه بگویند «اینطوری خواهد شد»، بهتر است بگویند «من ته دلم یا حتا علناً مایلام اینطوری شود.» ایرادهای زیاد دیگری هم متوجه پیشگوییهای سیاسی است. از تعداد بیشمار پارامترهای دخیل، تا دستکاریپذیریِ موضوع پیشگویی تا ثانیهی آخر وقوعاش، و این چیزها. با همهی اینها امّا من هم، برخلاف میلم و برخلاف رَویهای که همیشه در زندگی داشتهام، میخواهم یک پیشگویی شتابزده کنم. البته دلیلم چیز دیگری است: من همانقدر که از پیشگوییهای سیاسی بیزارم، در عوض به پِیرنگ رمانهای سیاسی واقعگرایانهی جادویی [مجیکرئالیستی] علاقه دارم.
پیشگوییام شبیه تعریفکردن پیرنگ یکی از همین رمانهاست؛ هرچند خودمان توی رمان گیر افتادهایم. برای همین بدم نمیآید جایی بنویسماش.
۲. به چهلوهفت سال تاریخ جمهوریاسلامی که نگاه کنید، اولین چیزی که به چشم میآید مجموعهای بیاستثنا از انواع شکست است. وضعیت را به هر تعداد از عوامل سازندهاش که تقسیم کنید، روی تکتک این اجزا مُهر شکست و انقضا کوبیده شده. از تمام آرمانهایشان عقبنشینی کردهاند. چیزی برای از دست دادن ندارند، الّا شعاری که همقدمت با خود جمهوریاسلامی است: شعار ستیرهجویی با آمریکا ــــ تفالهی جنگ سردی که همه از سر سفرهاش بلند شدهاند جز جمهوری اسلامی که پای ظرفهای خالی هنوز منتظر غذا نشسته است.
اما در این تنگنای غیرقابلعبور، بعد از تمام این پنج دهه پافشاری روی دشمنی ماهوی و حیاتی با آمریکا، حالا برای نجات خودشان لازم است که تغییر رَویه بدهند. اما بهصورت عملی چطور میشود دست از دشمنی دیرینه کشید و تبدیل به همپیمان اقتصادی و تجاری آمریکا شد و از انزوای بینالمللی بیرون آمد؟
برای برعهده گرفتن چنین چرخشی، تصمیمگیرندهای مورد نیاز است که بازخواستناپذیر باشد. کسی که حرف آخر را بزند. سکان را بچرخاند و از هیاهوی تودهی مسلح حامیان داخلی حکومت بیمی نداشته باشد. هرکسی از سردمداران جمهوری اسلامی این تصمیم را بگیرد، تحت هر شرایطی و با هر نتیجهای، توسط حامیان رادیکال ایدئولوژیِ حاکم، که پنج دهه با «مرگ بر آمریکا» تربیت شدهاند، بازخواست خواهد شد.
این وسط آیا فرمانده نهاییای هست که درعینحال بهنحو پیشینی [A priori] بازخواستناپذیر هم باشد؟
شرط بازخواستناپذیری در سیاست «وجود نداشتن» است. تنها، سوژهی سیاسیِ غایب است که بازخواستناپذیر میماند.
در این نقطه است که رهبری ناموجود ـــ نامی که آدم را یاد شوالیهی ناموجودِ ایتالو کالوینو میاندازد ـــ تنها کسیست که میتواند بار سنگین چنین پیمان صلحی را به دوش بگیرد. این کارآیی بزرگ رهبری ناموجود است: حجم سنگین گناهِ چرخاندن فرمانِ حکومتی ایدئولوژیک، در حفرهی بیانتهای یک نامِ خالی، نام او، ــــ که اتفاقاً همنام با رهبر پیشین جمهوری اسلامی و سایهی اوست ــــ تخلیه خواهد شد.
کسی گناه بزرگِ چرخش به طرف دشمن بزرگ [آمریکا] را برعهده میگیرد، درحالیکه وجود ندارد؛ و پس از تهنشینشدن اخبار و تنشهای روانی جنگ هم، احتمالاً بر اثر شدت آسیبهای وارده میمیرد و با بار بزرگ روی دوشاش، مثل یک عذابوجدان، توی درهی فراموشی سقوط میکند، تا درنهایت، شبکهی نظامیِ کنترل سرمایه در ایران، آنچه در معرض از دست رفتن است را حفظ کند: در یک آلزایمرِ ایدئولوژیک، نظامیانِ سرمایهدار به شرکتهای مالیِ تازهتأسیس در اکوسیستمِ اقتصادیای مبتنیبر فراموشیِ مصلحتی تبدیل خواهند شد. ـــــ به زنجیره استارتاپهای «حاجینو».
۳. با همهی این حرفها، درنهایت دو حالت وجود دارد. یا این پیشگویی درست از آب درخواهد آمد که آنوقت چیزهای بیشتری برای تعجب و ناامیدی خواهیم داشت. یا غلط خواهد بود، که در این صورت پیرنگ مختصری برای یک رمان سیاسی داریم که بعد از تمام این مصیبتها خودمان را بزنیم به آن راه و بنویسیماش، یا من یا شما. هرکس نجات پیدا کرد.
@thestutter
➖➖➖
🌾 @Naqdagin