نامه رضا محمدحسینی در آستانه دومین سالگرد درگذشت پدرش
رضا محمدحسینی، زندانی سیاسی محبوس در زندان قزلحصار، در نامهای در آستانهی دومین سالگرد درگذشت پدرش، از لحظههای تلخ دستگیریاش همراه با خشونت در برابر چشمان پدر، مرگ او بر اثر فشارهای روانی و محرومیت خود از حضور بر مزارش نوشت. او جمهوری اسلامی را مسئول «دقمرگ شدن» پدرش دانست.
متن این نامه به شرح زیر است:
پدر عزیزم،
دو سال از روزی که قلبت ایستاد و بیصدا زیر خاک آرام گرفتی گذشته است، اما زخم نبودنت هر روز تازهتر میشود. تو پدری بودی که هیچگاه چیزی جز عشق، مهربانی و پشتیبانی به من نیاموختی. آخرین تصویرت هنوز جلوی چشمانم است: روزی که مأموران سپاه با وحشیگری مرا جلوی چشم تو زدند، اسلحه روی شقیقهام گذاشتند و تو با بغض فریاد زدی: «نزنید پسرم را، مگر تروریست گرفتهاید؟» آن لحظه، تو شکستنی شدی؛ همان لحظه بود که بذر مرگت کاشته شد.
جمهوری اسلامی نهفقط جوانیام را با زندان و شکنجه گرفت، که تو را هم با فشارهای روانی و استرس عامدانه از من ربود. پس از آن روز، تو بیمار شدی، و وقتی خبر تبعید من به بند ۲۴۰ اوین و سقوط هوشیاریام به سطح ۴ را شنیدی، قلبت دیگر تاب نیاورد و در ۱۴ مهر ۱۴۰۲ ایستاد. چند روز پیش از مرگت قرار ملاقات حضوری داشتی تا دوباره دستم را بگیری، اما حتی آن فرصت هم از ما دریغ شد. گوشیات که همان روز اول دستگیریام ضبط کردند، سدّی شد میان ما؛ تا آخرین لحظهی زندگیات نتوانستم با تو بیواسطه و یک دل سیر حرف بزنم، نتوانستم بغلت کنم و بگویم دوستت دارم.
وقتی خبر تلخ درگذشت تو را به من دادند، در قرنطینه زندان اوین بودم، جایی که خواننده شریف کشورمان، مهدی یراحی هم حضور داشت، همدیگر را در آغوش گرفتیم و گریستیم و او به درخواستم ترانه «حبس» ابی را خواند.
پدرم،
هر شب به یادتم و بعد از گذشت دو سال هنوز به یادت میگریم. در سلولهای سرد، در تاریکی انفرادی، میان صدای گریهی محکومان به اعدام، نامت را زمزمه میکنم تا خودم را زنده نگه دارم.
اما درد ما به همینجا ختم نشد. اجازه حضور در خاکسپاریات را ندادند، در چهلمت مرا به سلول انفرادی قزلحصار تبعید کردند تا به جای وداع با تو، گریههای محکومان به اعدام را در تاریکی بشنوم. سال اول نیز نگذاشتند به مزارت بیایم. حالا در دومین سالگردت، با وجود گذشت چهار ماه از درخواست آزادی مشروط، هنوز هیچ پاسخی ندادهاند. من حتی از حق ابتدایی ایستادن بر سر خاک تو هم محروم ماندهام.
پدرم، تو قربانی همان سیستمی شدی که با زندان، اعدام، سرکوب و دروغ، مردم را به زانو درآورده است. آنها تو را نکشتند با گلوله یا طناب دار، اما تو را دقمرگ کردند؛ با دیدن کتک خوردن پسرت، با استرس تبعیدها، با شنیدن خبرهای شکنجه. و من شهادت میدهم که این یک قتل حکومتی بود.
من امروز با یاد تو مینویسم:
عشق به ایران جرم نیست. گفتن «نه به زندان و اعدام» جرم نیست. اظهار مخالفت با قتلهای حکومتی جرم نیست.
جمهوری اسلامی نهتنها شش سال از اوج جوانی مرا گرفت، بلکه پدرم را نیز با بیرحمی از من گرفت. اما آنچه از ما میماند، عشق و حقیقت است، و آنچه از آنها میماند، ننگ و جنایت.
پدرم، آرام باش. تو در راه نور رفتی. من در زندان میمانم، ولی صدایت میکنم، بر حق بودنت را فریاد میزنم و روزی در آزادی، بر مزارت میایستم و میگویم: «پدرم، عدالت آمد.»
رضا محمدحسینی
زندان قزلحصار – مهرماه ۱۴۰۴
#رضا_محمدحسینی #نه_به_جمهوری_اسلامی #بیانیه #یاری_مدنی_توانا
@Tavaana_TavaanaTech
رضا محمدحسینی، زندانی سیاسی محبوس در زندان قزلحصار، در نامهای در آستانهی دومین سالگرد درگذشت پدرش، از لحظههای تلخ دستگیریاش همراه با خشونت در برابر چشمان پدر، مرگ او بر اثر فشارهای روانی و محرومیت خود از حضور بر مزارش نوشت. او جمهوری اسلامی را مسئول «دقمرگ شدن» پدرش دانست.
متن این نامه به شرح زیر است:
پدر عزیزم،
دو سال از روزی که قلبت ایستاد و بیصدا زیر خاک آرام گرفتی گذشته است، اما زخم نبودنت هر روز تازهتر میشود. تو پدری بودی که هیچگاه چیزی جز عشق، مهربانی و پشتیبانی به من نیاموختی. آخرین تصویرت هنوز جلوی چشمانم است: روزی که مأموران سپاه با وحشیگری مرا جلوی چشم تو زدند، اسلحه روی شقیقهام گذاشتند و تو با بغض فریاد زدی: «نزنید پسرم را، مگر تروریست گرفتهاید؟» آن لحظه، تو شکستنی شدی؛ همان لحظه بود که بذر مرگت کاشته شد.
جمهوری اسلامی نهفقط جوانیام را با زندان و شکنجه گرفت، که تو را هم با فشارهای روانی و استرس عامدانه از من ربود. پس از آن روز، تو بیمار شدی، و وقتی خبر تبعید من به بند ۲۴۰ اوین و سقوط هوشیاریام به سطح ۴ را شنیدی، قلبت دیگر تاب نیاورد و در ۱۴ مهر ۱۴۰۲ ایستاد. چند روز پیش از مرگت قرار ملاقات حضوری داشتی تا دوباره دستم را بگیری، اما حتی آن فرصت هم از ما دریغ شد. گوشیات که همان روز اول دستگیریام ضبط کردند، سدّی شد میان ما؛ تا آخرین لحظهی زندگیات نتوانستم با تو بیواسطه و یک دل سیر حرف بزنم، نتوانستم بغلت کنم و بگویم دوستت دارم.
وقتی خبر تلخ درگذشت تو را به من دادند، در قرنطینه زندان اوین بودم، جایی که خواننده شریف کشورمان، مهدی یراحی هم حضور داشت، همدیگر را در آغوش گرفتیم و گریستیم و او به درخواستم ترانه «حبس» ابی را خواند.
پدرم،
هر شب به یادتم و بعد از گذشت دو سال هنوز به یادت میگریم. در سلولهای سرد، در تاریکی انفرادی، میان صدای گریهی محکومان به اعدام، نامت را زمزمه میکنم تا خودم را زنده نگه دارم.
اما درد ما به همینجا ختم نشد. اجازه حضور در خاکسپاریات را ندادند، در چهلمت مرا به سلول انفرادی قزلحصار تبعید کردند تا به جای وداع با تو، گریههای محکومان به اعدام را در تاریکی بشنوم. سال اول نیز نگذاشتند به مزارت بیایم. حالا در دومین سالگردت، با وجود گذشت چهار ماه از درخواست آزادی مشروط، هنوز هیچ پاسخی ندادهاند. من حتی از حق ابتدایی ایستادن بر سر خاک تو هم محروم ماندهام.
پدرم، تو قربانی همان سیستمی شدی که با زندان، اعدام، سرکوب و دروغ، مردم را به زانو درآورده است. آنها تو را نکشتند با گلوله یا طناب دار، اما تو را دقمرگ کردند؛ با دیدن کتک خوردن پسرت، با استرس تبعیدها، با شنیدن خبرهای شکنجه. و من شهادت میدهم که این یک قتل حکومتی بود.
من امروز با یاد تو مینویسم:
عشق به ایران جرم نیست. گفتن «نه به زندان و اعدام» جرم نیست. اظهار مخالفت با قتلهای حکومتی جرم نیست.
جمهوری اسلامی نهتنها شش سال از اوج جوانی مرا گرفت، بلکه پدرم را نیز با بیرحمی از من گرفت. اما آنچه از ما میماند، عشق و حقیقت است، و آنچه از آنها میماند، ننگ و جنایت.
پدرم، آرام باش. تو در راه نور رفتی. من در زندان میمانم، ولی صدایت میکنم، بر حق بودنت را فریاد میزنم و روزی در آزادی، بر مزارت میایستم و میگویم: «پدرم، عدالت آمد.»
رضا محمدحسینی
زندان قزلحصار – مهرماه ۱۴۰۴
#رضا_محمدحسینی #نه_به_جمهوری_اسلامی #بیانیه #یاری_مدنی_توانا
@Tavaana_TavaanaTech
❤25🕊5💔3