🔹 نابسامانی
▫️محمدکاظم کاظمی
کوه، پابند گرانجانی است
آسمان در نابسامانی است
ریشۀ نامردمی زندهاست
زیر یک برف زمستانی است
فتنه را گفتید خوابیده؟
فتنه بیدار است، پنهانی است
هر که را شغلی است در عالم
شغل بعضیها مسلمانی است
از جوانمردان دوراناند
کارهاشان «افتد و دانی»(۱) است
عید آن مردم به غارت رفت
چشم این مردم به قربانی است
داغ آن مردم به دلها بود
داغ این مردم به پیشانی است
کِشت اگر اینگونه خواهدبود،
حیف آن ابری که بارانی است
یک نفر امروز عاشق شد
کوچهمان امشب چراغانی است...
▫️
شعر روی دست شاعر مُرد
درد از آنسانی که میدانی است
صحبت از قطع درختان بود
ابلهان گفتند «عرفانی است»
لاجرم اصلاح ما مردم
کار استادان سلمانی است
لب فروبستن در این ایام
اوّلین شرط سخندانی است
▫️
یک نفر در زیر باران مُرد
کوچه امّا گرمِ مهمانی است
۱. در عنفوان جوانی، چنان که افتد و دانی... (گلستان سعدی)
شهریور ۱۳۷۰
#شعر_کاظمی
#نابسامانی
@asarkazemi
▫️محمدکاظم کاظمی
کوه، پابند گرانجانی است
آسمان در نابسامانی است
ریشۀ نامردمی زندهاست
زیر یک برف زمستانی است
فتنه را گفتید خوابیده؟
فتنه بیدار است، پنهانی است
هر که را شغلی است در عالم
شغل بعضیها مسلمانی است
از جوانمردان دوراناند
کارهاشان «افتد و دانی»(۱) است
عید آن مردم به غارت رفت
چشم این مردم به قربانی است
داغ آن مردم به دلها بود
داغ این مردم به پیشانی است
کِشت اگر اینگونه خواهدبود،
حیف آن ابری که بارانی است
یک نفر امروز عاشق شد
کوچهمان امشب چراغانی است...
▫️
شعر روی دست شاعر مُرد
درد از آنسانی که میدانی است
صحبت از قطع درختان بود
ابلهان گفتند «عرفانی است»
لاجرم اصلاح ما مردم
کار استادان سلمانی است
لب فروبستن در این ایام
اوّلین شرط سخندانی است
▫️
یک نفر در زیر باران مُرد
کوچه امّا گرمِ مهمانی است
۱. در عنفوان جوانی، چنان که افتد و دانی... (گلستان سعدی)
شهریور ۱۳۷۰
#شعر_کاظمی
#نابسامانی
@asarkazemi
🔹 از دهان تفنگ
برای اهل فرنگ
🔸 محمدکاظم کاظمی
اگر پسند و اگر ناپسند، میگویم
نگفته بودم و اینک بلند میگویم
نگفته بودم و جنگ است بعد از این سخنم
و از دهان تفنگ است بعد از این سخنم
▫️
نگفته بودم و خشکیدهسالی آمده بود
و ابر، ابر نبود، آسمان کپک زده بود
نگفته بودم و دیدم درخت بود و دعا
درشتخویی ایام سخت بود و دعا
نگفته بودم و دیدم که در دعای درخت
زبان سرخ درختاند میوههای درخت
دعا قبول شد آری، صدای باران بود
و قطرهها که ملخ میشدند وقت فرود
نگفته بودم و دیدم که نان دهان را بست
غرور پرواز، درهای آسمان را بست
نگفته بودم و سیمرغها شغاد شدند
برادران سر تقسیم حق زیاد شدند
نگفته بودم و جنگ است آنچه میگویم
برای اهل فرنگ است آنچه میگویم:
ملخ چکید اگر از آسمان، شما کردید
فرو نشست اگر آتشفشان، شما کردید
درخت و مزرعه را نیمهجان شما کردید
و دندههای مرا نردبان شما کردید
فرشتهبودید، آن گونهای که شیطان بود
و مرد، خاصه در آنجا که خوردن آسان بود
برادری به زبان بود، ما ندانستیم
فقط به خاطر نان بود، ما ندانستیم
▫️
گمانتان مرود آسمان تهی ماندهاست
و صبحِ دهکدهمان از اذان تهی ماندهاست
گمانتان مرود باد بسته خواهد ماند
دهان به لقمۀ افراد بسته خواهد ماند
هنوز بر لب شمشیرها تبسّم هست
هنوز حوصلۀ آخرین تهاجم هست
هنوز بارقهای از غرور من باقی است
هنوز بارقهای از غرور مردم هست
هنوز، اگر چه زمستان، هنوز دلگرمم
که در تنور من و آفتاب، هیزم هست
شکوه قریه نخواهد شکست، میدانم
که نانِ گندم اگر نیست، بذر گندم هست
شکستم و همه گفتند «برنخواهد خاست»
شکستم و ... نشکستم، که خوان هفتم هست
کلاه اگر نه، سرم با من است، میدانم
و آسمان، پدرم، با من است، میدانم
به حیلهجنگی اسفندیار، خسته منم
و رستمی که به سیمرغ دل نبسته، منم
به اختیار نباشد، نفس نمیخواهم
نکرده فریاد، فریادرس نمیخواهم
بهشت اگر به شفاعت رسد، نخواهم رفت
به زور گریه و طاعت رسد، نخواهم رفت
بدون کشتهشدن سرنوشت بیهودهاست
شهید اگر نتوان شد، بهشت بیهودهاست
شکست عبدود است آنچه طاعت است مرا
و کندن در خیبر شفاعت است مرا
▫️
سخن خلاصه کنم: روشن است، ای مردم!
که اختیار چراغ از من است، ای مردم!
و روشن است از اوّل برای من زندهاست
درخت و چشمه و جنگل برای من زندهاست
و روشن است که مغرور و سخت خواهد ماند
درخت، بعدِ ملخ هم درخت خواهد ماند
سبب نبودید، سوزندۀ سبب مشوید
نجاشی ار نتوان شد، ابولهب مشوید
درخت را بگذارید خود بزرگ شود
شبان دهکده بی سگ حریف گرگ شود
شهریور ۱۳۷۰
#شعر_کاظمی
#از_دهان_تفنگ
@asarkazemi
برای اهل فرنگ
🔸 محمدکاظم کاظمی
اگر پسند و اگر ناپسند، میگویم
نگفته بودم و اینک بلند میگویم
نگفته بودم و جنگ است بعد از این سخنم
و از دهان تفنگ است بعد از این سخنم
▫️
نگفته بودم و خشکیدهسالی آمده بود
و ابر، ابر نبود، آسمان کپک زده بود
نگفته بودم و دیدم درخت بود و دعا
درشتخویی ایام سخت بود و دعا
نگفته بودم و دیدم که در دعای درخت
زبان سرخ درختاند میوههای درخت
دعا قبول شد آری، صدای باران بود
و قطرهها که ملخ میشدند وقت فرود
نگفته بودم و دیدم که نان دهان را بست
غرور پرواز، درهای آسمان را بست
نگفته بودم و سیمرغها شغاد شدند
برادران سر تقسیم حق زیاد شدند
نگفته بودم و جنگ است آنچه میگویم
برای اهل فرنگ است آنچه میگویم:
ملخ چکید اگر از آسمان، شما کردید
فرو نشست اگر آتشفشان، شما کردید
درخت و مزرعه را نیمهجان شما کردید
و دندههای مرا نردبان شما کردید
فرشتهبودید، آن گونهای که شیطان بود
و مرد، خاصه در آنجا که خوردن آسان بود
برادری به زبان بود، ما ندانستیم
فقط به خاطر نان بود، ما ندانستیم
▫️
گمانتان مرود آسمان تهی ماندهاست
و صبحِ دهکدهمان از اذان تهی ماندهاست
گمانتان مرود باد بسته خواهد ماند
دهان به لقمۀ افراد بسته خواهد ماند
هنوز بر لب شمشیرها تبسّم هست
هنوز حوصلۀ آخرین تهاجم هست
هنوز بارقهای از غرور من باقی است
هنوز بارقهای از غرور مردم هست
هنوز، اگر چه زمستان، هنوز دلگرمم
که در تنور من و آفتاب، هیزم هست
شکوه قریه نخواهد شکست، میدانم
که نانِ گندم اگر نیست، بذر گندم هست
شکستم و همه گفتند «برنخواهد خاست»
شکستم و ... نشکستم، که خوان هفتم هست
کلاه اگر نه، سرم با من است، میدانم
و آسمان، پدرم، با من است، میدانم
به حیلهجنگی اسفندیار، خسته منم
و رستمی که به سیمرغ دل نبسته، منم
به اختیار نباشد، نفس نمیخواهم
نکرده فریاد، فریادرس نمیخواهم
بهشت اگر به شفاعت رسد، نخواهم رفت
به زور گریه و طاعت رسد، نخواهم رفت
بدون کشتهشدن سرنوشت بیهودهاست
شهید اگر نتوان شد، بهشت بیهودهاست
شکست عبدود است آنچه طاعت است مرا
و کندن در خیبر شفاعت است مرا
▫️
سخن خلاصه کنم: روشن است، ای مردم!
که اختیار چراغ از من است، ای مردم!
و روشن است از اوّل برای من زندهاست
درخت و چشمه و جنگل برای من زندهاست
و روشن است که مغرور و سخت خواهد ماند
درخت، بعدِ ملخ هم درخت خواهد ماند
سبب نبودید، سوزندۀ سبب مشوید
نجاشی ار نتوان شد، ابولهب مشوید
درخت را بگذارید خود بزرگ شود
شبان دهکده بی سگ حریف گرگ شود
شهریور ۱۳۷۰
#شعر_کاظمی
#از_دهان_تفنگ
@asarkazemi
🔹 گمشده
محمدکاظم کاظمی
🔻 نذر حضرت خدیجه کبری
تن و جان و سر و مالم به فدای قدمت
ای شریک دو جهانم! کم ما و کرمت
از تماشای چه گلزار فراز آمدهای؟
بوی گُل میدهد امروز، دم و بازدمت
دست تنهای بشر! دست مرا هم بپذیر
و از این دست، مبادا برسد هیچ غمت
شعب دلخواه! من و رنج مرا در بر گیر
شهر گمراه! تو خوش باش به سنگ و صنمت
کفنی نیست اگر، پیرهن دوست که هست
مرگ محتوم! بیا، با دل و جان میخرمت
دخترم! بخت تو خوش باد که تا دامن حشر
عالَمی سینهزناناند به گِرد علمت
من میان دل مردان و زنان گم شدهام
از تو گم گشته اگر سنگ مزار و حرمت
#گمشده
#شعر_کاظمی
@asarkazemi
محمدکاظم کاظمی
🔻 نذر حضرت خدیجه کبری
تن و جان و سر و مالم به فدای قدمت
ای شریک دو جهانم! کم ما و کرمت
از تماشای چه گلزار فراز آمدهای؟
بوی گُل میدهد امروز، دم و بازدمت
دست تنهای بشر! دست مرا هم بپذیر
و از این دست، مبادا برسد هیچ غمت
شعب دلخواه! من و رنج مرا در بر گیر
شهر گمراه! تو خوش باش به سنگ و صنمت
کفنی نیست اگر، پیرهن دوست که هست
مرگ محتوم! بیا، با دل و جان میخرمت
دخترم! بخت تو خوش باد که تا دامن حشر
عالَمی سینهزناناند به گِرد علمت
من میان دل مردان و زنان گم شدهام
از تو گم گشته اگر سنگ مزار و حرمت
#گمشده
#شعر_کاظمی
@asarkazemi
🔹 یلدا ۹۲
🔸 محمدکاظم کاظمی
آخر پاییز شد، جوجهشماری کنید
فصل زمستان رسید، فکر بخاری کنید
عمر گرانمایهتان میگذرد مثل باد
مزرع ناکشته را مزرعهداری کنید
نامۀ اعمالتان درهم و برهم شده است
نامۀ اعمال را بازنگاری کنید
فیالمثل امسال اگر موج جدیدی رسید،
اهل سیاست! کمی موجسواری کنید
تاجر اگر بودهاید، در نوسانات ارز
دخل دلاری کنید، خرج دلاری کنید
کاسب اگر بودهاید، با مدد سطل رنگ
بچۀ گنجشک را بچه قناری کنید
زاهد اگر بودهاید از همه اعمال دین
گریه و زاری کنید، گریه و زاری کنید
الغرض ای مردمان، آخر پاییز شد
جوجه اگر نیست، باز تخمگذاری کنید
۱ دی ۱۳۹۲
#شب_یلدا
#شعر_کاظمی
@asarkazemi
🔸 محمدکاظم کاظمی
آخر پاییز شد، جوجهشماری کنید
فصل زمستان رسید، فکر بخاری کنید
عمر گرانمایهتان میگذرد مثل باد
مزرع ناکشته را مزرعهداری کنید
نامۀ اعمالتان درهم و برهم شده است
نامۀ اعمال را بازنگاری کنید
فیالمثل امسال اگر موج جدیدی رسید،
اهل سیاست! کمی موجسواری کنید
تاجر اگر بودهاید، در نوسانات ارز
دخل دلاری کنید، خرج دلاری کنید
کاسب اگر بودهاید، با مدد سطل رنگ
بچۀ گنجشک را بچه قناری کنید
زاهد اگر بودهاید از همه اعمال دین
گریه و زاری کنید، گریه و زاری کنید
الغرض ای مردمان، آخر پاییز شد
جوجه اگر نیست، باز تخمگذاری کنید
۱ دی ۱۳۹۲
#شب_یلدا
#شعر_کاظمی
@asarkazemi
👍1
Forwarded from محمدکاظم کاظمی
🔴 قطار ۳۶۵
🔹 محمدکاظم کاظمی
سیصد و شصت و پنج روز غریب با قطاری از این مسیر گذشت
سیصد و شصت و پنج صبح و غروب بر سر این چنار پیر گذشت
سیصد و شصت و پنج صبح سپید، صبحخیزی به صد هزار امید
سیصد و شصت و پنج شام سیاه عین سلول یک اسیر، گذشت
ساعتی در ضیافت حافظ، ساعتی در قلمرو بیدل
ساعتی در برابر جنگل ساعتی در دل کویر گذشت
ساعتی نور و رنگ و موسیقی، ساعتی آه و اشک و دلتنگی
ساعتی شوق یک تبسم گرم، ساعتی صبرِ ناگزیر، گذشت
رشتههای سپید مویم را هر زمانی بلندتر دیدم،
گفتم: «ای وای، ماه نو آمد... ولی این روزها چه دیر گذشت!»
زندگی یک قطار مضطرب است، به همین اضطراب، عادت کن
اگر از ابتدای آبان رفت، اگر از انتهای تیر گذشت
مشهد، ۵ آبان ۱۳۹۵
#محمدکاظم_کاظمی
#شعر_کاظمی
#قطار_۳۶۵
@mkazemkazemi
🔹 محمدکاظم کاظمی
سیصد و شصت و پنج روز غریب با قطاری از این مسیر گذشت
سیصد و شصت و پنج صبح و غروب بر سر این چنار پیر گذشت
سیصد و شصت و پنج صبح سپید، صبحخیزی به صد هزار امید
سیصد و شصت و پنج شام سیاه عین سلول یک اسیر، گذشت
ساعتی در ضیافت حافظ، ساعتی در قلمرو بیدل
ساعتی در برابر جنگل ساعتی در دل کویر گذشت
ساعتی نور و رنگ و موسیقی، ساعتی آه و اشک و دلتنگی
ساعتی شوق یک تبسم گرم، ساعتی صبرِ ناگزیر، گذشت
رشتههای سپید مویم را هر زمانی بلندتر دیدم،
گفتم: «ای وای، ماه نو آمد... ولی این روزها چه دیر گذشت!»
زندگی یک قطار مضطرب است، به همین اضطراب، عادت کن
اگر از ابتدای آبان رفت، اگر از انتهای تیر گذشت
مشهد، ۵ آبان ۱۳۹۵
#محمدکاظم_کاظمی
#شعر_کاظمی
#قطار_۳۶۵
@mkazemkazemi
◾️ عملیات انتخاری داعش در یک عروسی در کابل و کشته و زخمی شدن دهها نفر در آن
💠 پارهای از یک مثنوی
محمدکاظم کاظمی
ساعتی پیش دو تا کوزه لب جو پُر شد
به همان عادت هرروزه لب جو پُر شد
آن دو تا چشم، دو تا غنچه ی گل دید در آب
و دو لبخندِ خجالتزده لرزید در آب
ساعتی پیش دو تا کوزه لبِ جو میرفت
کوزهای اینطرف و کوزهای آنسو میرفت…
*
ساعتی پیش، دو تا کوزه، دو دزدیده نگاه
ساعتی بعد، چه گویم که چه میدیدم، آه!
ساعتی پیش، دو تا کوزه برابر در جوی
ساعتی بعد، دو تا غنچه ی پرپر در جوی
مرگ، پاشیده به تصویرِ دو لبخند، آری
و دو همسایه عزادار دو فرزند، آری
*
ساعتی پیش، دو تا کوزه، دو تا کوزهبهدوش
ساعتی بعد، دهی سوخته، شهری خاموش
همه از نیک و بد و شکر و شکایت خسته
مردم از راوی و راوی ز حکایت خسته
#شعر_کاظمی
#انتحار
#کابل
@mkazemkazemi
💠 پارهای از یک مثنوی
محمدکاظم کاظمی
ساعتی پیش دو تا کوزه لب جو پُر شد
به همان عادت هرروزه لب جو پُر شد
آن دو تا چشم، دو تا غنچه ی گل دید در آب
و دو لبخندِ خجالتزده لرزید در آب
ساعتی پیش دو تا کوزه لبِ جو میرفت
کوزهای اینطرف و کوزهای آنسو میرفت…
*
ساعتی پیش، دو تا کوزه، دو دزدیده نگاه
ساعتی بعد، چه گویم که چه میدیدم، آه!
ساعتی پیش، دو تا کوزه برابر در جوی
ساعتی بعد، دو تا غنچه ی پرپر در جوی
مرگ، پاشیده به تصویرِ دو لبخند، آری
و دو همسایه عزادار دو فرزند، آری
*
ساعتی پیش، دو تا کوزه، دو تا کوزهبهدوش
ساعتی بعد، دهی سوخته، شهری خاموش
همه از نیک و بد و شکر و شکایت خسته
مردم از راوی و راوی ز حکایت خسته
#شعر_کاظمی
#انتحار
#کابل
@mkazemkazemi
👍2
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
🔹شعرخوانی در محفل یادبود هشت شاعر خراسانی
🔸 مؤسسۀ توانبخشی همدم، جمعه ۲۴ آبان ۱۳۹۸
🔻 این اولین بار بود که در حضور جناب دکتر شفیعی شعر خواندم و این برایم مایۀ مباهات است.
#شعر_کاظمی
#ستارۀ_احمد
#مؤسسۀ_همدم
@asarkazemi
🔸 مؤسسۀ توانبخشی همدم، جمعه ۲۴ آبان ۱۳۹۸
🔻 این اولین بار بود که در حضور جناب دکتر شفیعی شعر خواندم و این برایم مایۀ مباهات است.
#شعر_کاظمی
#ستارۀ_احمد
#مؤسسۀ_همدم
@asarkazemi
🔹 خطّ ممتد
🔸 محمدکاظم کاظمی
ولی انسان چنان پیشی گرفت از دیو و از دد هم
که صاف از بیم او جنّ و ملک خواندند «اشهد» هم
کتاب آمد، رسول آمد، امام آمد، فقیه آمد
ولی هر «آمد آمد» ظاهراً دارد «نیامد» هم
ظلوم انسان، جهول انسان، کفور انسان، حسود انسان
تو ای انسان، در این بازی شدی شیطان ارشد هم
بر اندامش بدانسان پوستینِ چپّه پوشاندی
که دین خویش را نشناخت حتی شخص ایزد هم
چنان این حلقه را بر خلق مؤمن تنگ گرداندی
که هنگام گزینش پشتِ در میمانَد احمد هم
به آیینی خیابان خدا را خطکشی کردی
که عابر وقت ناچاری گذشت از خطّ ممتد هم
بترس از تیغ خویش آن دم که با خون شسته گردد خون
بترس از عدل خود روزی که از حد بگذرد «حد» هم
کلوخی چند روی هم بنه، بندی فراهم کن
که زور سیل شوخی نیست، شاید بشکند سد هم
مشهد، ۱۳ آذر ۱۳۹۸
#شعر_کاظمی
#خط_ممتد
@asarkazemi
🔸 محمدکاظم کاظمی
ولی انسان چنان پیشی گرفت از دیو و از دد هم
که صاف از بیم او جنّ و ملک خواندند «اشهد» هم
کتاب آمد، رسول آمد، امام آمد، فقیه آمد
ولی هر «آمد آمد» ظاهراً دارد «نیامد» هم
ظلوم انسان، جهول انسان، کفور انسان، حسود انسان
تو ای انسان، در این بازی شدی شیطان ارشد هم
بر اندامش بدانسان پوستینِ چپّه پوشاندی
که دین خویش را نشناخت حتی شخص ایزد هم
چنان این حلقه را بر خلق مؤمن تنگ گرداندی
که هنگام گزینش پشتِ در میمانَد احمد هم
به آیینی خیابان خدا را خطکشی کردی
که عابر وقت ناچاری گذشت از خطّ ممتد هم
بترس از تیغ خویش آن دم که با خون شسته گردد خون
بترس از عدل خود روزی که از حد بگذرد «حد» هم
کلوخی چند روی هم بنه، بندی فراهم کن
که زور سیل شوخی نیست، شاید بشکند سد هم
مشهد، ۱۳ آذر ۱۳۹۸
#شعر_کاظمی
#خط_ممتد
@asarkazemi
❤1
🔹 زمستان کابل
🔸 محمدکاظم کاظمی
این شعر را سالها پیش نوشته بودم. و اینک با واقعۀ دردناک مرگ کولبر نوجوان به یاد آن افتادم.
ای ابرِ سردکوشِ زمستان! در کیسۀ دریده چه داری؟
باز آمدی چه سرب و چه سنگی بر شهر بیسپیده بباری؟
ای ماه، محرم شب این شهر! یک دم نقاب ابر برافکن
تا شهریان خفته به یخ را در کوچه و گذر بشماری
یخبسته شد نفس به گلو هم، خون کسان به کوچه و جو هم
آن سویِ کوهِ ساکت و سنگی، ای آفتاب! گرمِ چه کاری؟
کودک نشست و اسپک چوبی سوزاندۀ اجاق تهی شد
مردان هنوز بر سر چالش، مردان هنوز گرم سواری
گفتند «برف شعر سپید است، یا نقل آستانۀ عید است
اینها به یمن خون شهید است» زن گفت «خون شوهرم، آری!»
میگفت «جای برف چه میشد ای آسمان! ستاره بپاشی
تا یک بغل ستاره بریزم یک امشبی میان بخاری
تا یک بغل ستارۀ روشن مرگ لجوج را بفریبد
تا خواب نان گرم ببینند این کودکان خفته به خواری
تا خواب روز عید ببینند، تصویر یک شهید ببینند
در جشنِ بیسرود گل سرخ، در دشتِ لالههای بهاری»
رفتار سرد برفِ شب و روز، برخورد گرم سربِ نهانسوز
این است تا رسیدن نوروز تقدیر شهر سوخته، باری
#شعر_کاظمی
@asarkazemi
🔸 محمدکاظم کاظمی
این شعر را سالها پیش نوشته بودم. و اینک با واقعۀ دردناک مرگ کولبر نوجوان به یاد آن افتادم.
ای ابرِ سردکوشِ زمستان! در کیسۀ دریده چه داری؟
باز آمدی چه سرب و چه سنگی بر شهر بیسپیده بباری؟
ای ماه، محرم شب این شهر! یک دم نقاب ابر برافکن
تا شهریان خفته به یخ را در کوچه و گذر بشماری
یخبسته شد نفس به گلو هم، خون کسان به کوچه و جو هم
آن سویِ کوهِ ساکت و سنگی، ای آفتاب! گرمِ چه کاری؟
کودک نشست و اسپک چوبی سوزاندۀ اجاق تهی شد
مردان هنوز بر سر چالش، مردان هنوز گرم سواری
گفتند «برف شعر سپید است، یا نقل آستانۀ عید است
اینها به یمن خون شهید است» زن گفت «خون شوهرم، آری!»
میگفت «جای برف چه میشد ای آسمان! ستاره بپاشی
تا یک بغل ستاره بریزم یک امشبی میان بخاری
تا یک بغل ستارۀ روشن مرگ لجوج را بفریبد
تا خواب نان گرم ببینند این کودکان خفته به خواری
تا خواب روز عید ببینند، تصویر یک شهید ببینند
در جشنِ بیسرود گل سرخ، در دشتِ لالههای بهاری»
رفتار سرد برفِ شب و روز، برخورد گرم سربِ نهانسوز
این است تا رسیدن نوروز تقدیر شهر سوخته، باری
#شعر_کاظمی
@asarkazemi
🔹 صلح کل
🔸 محمدکاظم کاظمی
این غزل را در آغاز دورۀ نوین تاریخ افغانستان نوشته بودم، تاریخِ بعد از حکومت طالبان. اکنون بعد از قریب به ۱۷ سال از این شعر، حس میکنم که این «صلح کل» بیش از پیش ضروری است.
🔻
موسی به دین خویش، عیسی به دین خویش
ماییم و صلح کل در سرزمین خویش
همسایگان خوب! قربان دستتان
ما را رها کنید با مهر و کین خویش
ما با همین خوشیم، گیرم که جملگی
داریم دست کج در آستین خویش
ای دوست! عیب من چندان بزرگ نیست
آنقدرها مبین در ذرّهبین خویش
دیگر چه لازم است با خنجرش زنی
هر کس که ترش کرد سویت جبین خویش
خواهی علف بکار، خواهی طلا بیاب
وقتی نشستهای روی زمین خویش
فروردین ۱۳۸۱
#شعر_کاظمی
#صلح_کل
@asarkazemi
🔸 محمدکاظم کاظمی
این غزل را در آغاز دورۀ نوین تاریخ افغانستان نوشته بودم، تاریخِ بعد از حکومت طالبان. اکنون بعد از قریب به ۱۷ سال از این شعر، حس میکنم که این «صلح کل» بیش از پیش ضروری است.
🔻
موسی به دین خویش، عیسی به دین خویش
ماییم و صلح کل در سرزمین خویش
همسایگان خوب! قربان دستتان
ما را رها کنید با مهر و کین خویش
ما با همین خوشیم، گیرم که جملگی
داریم دست کج در آستین خویش
ای دوست! عیب من چندان بزرگ نیست
آنقدرها مبین در ذرّهبین خویش
دیگر چه لازم است با خنجرش زنی
هر کس که ترش کرد سویت جبین خویش
خواهی علف بکار، خواهی طلا بیاب
وقتی نشستهای روی زمین خویش
فروردین ۱۳۸۱
#شعر_کاظمی
#صلح_کل
@asarkazemi
🔹 دین ترازو
محمدکاظم کاظمی
نه میخواهم از جام و ساغر نویسم، نه میخواهم از چشم جادو بگویم
نه از ارتباطات شبهای هجران و آن آبشاران گیسو بگویم
مرا میپسندند ارباب دنیا که مانند زاهد به تسبیح پیچم
همانند صوفی اناالحق دهم سر، همانند درویش، یاهو بگویم
مرا مینوازند با میز و سکه و با آزمونهای دکّان و دکه
مبادا که یک بار از آن سکههایی که خوابیده در کنج پستو بگویم
مرا میفروزد همان خطبههایی که آتش به جان خطاکردگان زد
هماندم که میخواهم از قبر پنهان و از قصۀ میخ و پهلو بگویم
مرا زیر و رو میکند آن حدیثی که آیینۀ شهر فیروزهها شد
همان دم که میخواهم از گنبد زر و افسانۀ بچه آهو بگویم
مرا میگدازد همان پارهآهن که بر دست حرص برادر نشیند
هماندم که میخواهم از دین شمشیر و دین کتاب و ترازو بگویم
پاییز ۱۳۹۰
▫️ از کتاب «شمشیر و جغرافیا»، نشر سپیدهباوران
#شعر_کاظمی
#دین_ترازو
@asarkazemi
محمدکاظم کاظمی
نه میخواهم از جام و ساغر نویسم، نه میخواهم از چشم جادو بگویم
نه از ارتباطات شبهای هجران و آن آبشاران گیسو بگویم
مرا میپسندند ارباب دنیا که مانند زاهد به تسبیح پیچم
همانند صوفی اناالحق دهم سر، همانند درویش، یاهو بگویم
مرا مینوازند با میز و سکه و با آزمونهای دکّان و دکه
مبادا که یک بار از آن سکههایی که خوابیده در کنج پستو بگویم
مرا میفروزد همان خطبههایی که آتش به جان خطاکردگان زد
هماندم که میخواهم از قبر پنهان و از قصۀ میخ و پهلو بگویم
مرا زیر و رو میکند آن حدیثی که آیینۀ شهر فیروزهها شد
همان دم که میخواهم از گنبد زر و افسانۀ بچه آهو بگویم
مرا میگدازد همان پارهآهن که بر دست حرص برادر نشیند
هماندم که میخواهم از دین شمشیر و دین کتاب و ترازو بگویم
پاییز ۱۳۹۰
▫️ از کتاب «شمشیر و جغرافیا»، نشر سپیدهباوران
#شعر_کاظمی
#دین_ترازو
@asarkazemi
انعطافپذیری در قافیه
محمدکاظم کاظمی
🔹 انعطافپذیری در قافیه
این بحث به پیشنهاد شاعر گرامی سید محمدامین موسوی در انجمن امین در زمستان ۱۳۹۸ ارائه شده است.
در اینجا دربارۀ جوانب و دلایل انعطافپذیری در قافیه و استفاده از قافیههای صوتی و تکرار قافیه و امثال این امور صحبت شده است.
#شعر
#قافیه
#آموزشی_کاظمی
@asarkazemi
این بحث به پیشنهاد شاعر گرامی سید محمدامین موسوی در انجمن امین در زمستان ۱۳۹۸ ارائه شده است.
در اینجا دربارۀ جوانب و دلایل انعطافپذیری در قافیه و استفاده از قافیههای صوتی و تکرار قافیه و امثال این امور صحبت شده است.
#شعر
#قافیه
#آموزشی_کاظمی
@asarkazemi
Forwarded from آثار محمدکاظم کاظمی
🔹 آمد و رفت...
محمدکاظم کاظمی
برای امیر مؤمنان علی(ع)
🔻
و قسمخوردهترین تیغ، فرود آمد و رفت
ناگهان هرچه نفس بود، کبود آمد و رفت
در خطرپوشی دیوار، ندیدیم چه شد
برق نفرینشدهای بود، فرود آمد و رفت
کودکی، بادیهای شیر، خطابی خاموش:
«پدرم را مگذارید، که زود آمد و رفت»
از خَم کوچه پدیدار شد انبانبردوش
تا که معلوم شد این مرد که بود، آمد و رفت
از کجا بود، چهسان بود؟ ندانستیمش
اینقدر هست که بخشنده چو رود آمد و رفت
فروردین ۱۳۶۹
#شعر_کاظمی
#علی_بن_ابیطالب
@asarkazemi
محمدکاظم کاظمی
برای امیر مؤمنان علی(ع)
🔻
و قسمخوردهترین تیغ، فرود آمد و رفت
ناگهان هرچه نفس بود، کبود آمد و رفت
در خطرپوشی دیوار، ندیدیم چه شد
برق نفرینشدهای بود، فرود آمد و رفت
کودکی، بادیهای شیر، خطابی خاموش:
«پدرم را مگذارید، که زود آمد و رفت»
از خَم کوچه پدیدار شد انبانبردوش
تا که معلوم شد این مرد که بود، آمد و رفت
از کجا بود، چهسان بود؟ ندانستیمش
اینقدر هست که بخشنده چو رود آمد و رفت
فروردین ۱۳۶۹
#شعر_کاظمی
#علی_بن_ابیطالب
@asarkazemi
🔹 جان پدر
🔸 محمدکاظم کاظمی
▪️ برای کشتگان دانشگاه کابل در آبان ۹۹، با اشاره به پیام معروف «جان پدر کجاستی؟»
🔻
برف لجوج آب شد و نوبهار شد
جان پدر پرنده شد و رهسپار شد
جان پدر پرنده شد و هر طرف که رفت
با دام و دانهٔ دگری سر دچار شد
گاهی به دشت و کوه و بیابان پناه برد
گاهی مقیم مملکت همجوار شد
یک روز کارگر شد و یک روز کارساز
روزی پیاده بود و زمانی سوار شد
او پشتِ چرخ بود، ولی چرخدنده ساخت
او گرمِ کوره بود، ولی آبدار شد
عمر پدر به دربهدریها تباه گشت
جان پدر ولی سند افتخار شد
جان پدر، جوالیِ مردم نمیشود
آن روزها تمام شد و تار و مار شد
جان پدر معلٔم و دانشور و ادیب
جان پدر وکیل و سیاستمدار شد
***
جان پدر، کجاستی امروز، شب شده است
جان پدر پرنده شد... اما شکار شد
مشهد، ۱۹ آبان ۹۹
جوالی: حمال، باربر، حملکنندۀ جوال.
#جان_پدر_کجاستی
#دانشگاه_کابل
#محمدکاظم_کاظمی
#شعر_کاظمی
@asarkazemi
🔸 محمدکاظم کاظمی
▪️ برای کشتگان دانشگاه کابل در آبان ۹۹، با اشاره به پیام معروف «جان پدر کجاستی؟»
🔻
برف لجوج آب شد و نوبهار شد
جان پدر پرنده شد و رهسپار شد
جان پدر پرنده شد و هر طرف که رفت
با دام و دانهٔ دگری سر دچار شد
گاهی به دشت و کوه و بیابان پناه برد
گاهی مقیم مملکت همجوار شد
یک روز کارگر شد و یک روز کارساز
روزی پیاده بود و زمانی سوار شد
او پشتِ چرخ بود، ولی چرخدنده ساخت
او گرمِ کوره بود، ولی آبدار شد
عمر پدر به دربهدریها تباه گشت
جان پدر ولی سند افتخار شد
جان پدر، جوالیِ مردم نمیشود
آن روزها تمام شد و تار و مار شد
جان پدر معلٔم و دانشور و ادیب
جان پدر وکیل و سیاستمدار شد
***
جان پدر، کجاستی امروز، شب شده است
جان پدر پرنده شد... اما شکار شد
مشهد، ۱۹ آبان ۹۹
جوالی: حمال، باربر، حملکنندۀ جوال.
#جان_پدر_کجاستی
#دانشگاه_کابل
#محمدکاظم_کاظمی
#شعر_کاظمی
@asarkazemi
شب قدر
محمدکاظم کاظمی
🔹 شب قدر
🔸 محمدکاظم کاظمی
ـ شب قدر است، شود سال دگر زنده نباشی
سعی کن ای پسر خوب که شرمنده نباشی
بندۀ منتخب حضرت رحمان که نبودی
میشود حداقل بندۀ یک بنده نباشی...
دختر خوب! تو کم از پسر خوب چه داری؟
سعی کن پیش برادر که سرافکنده نباشی
***
ـ پدرم! حرف شما خوب، ولی میشود آیا
این قدر خشک و نصیحتگر و یکدنده نباشی؟
فکر پروندۀ مایی؟ دمتان گرم، ولی ما
نگرانیم شما «فاقد پرونده» نباشی
شب قدر است، تو صد سال دگر زنده بمانی
و به شطرنج جهان، مهرۀ بازنده نباشی
صد شب قدر دگر میرسد و میرود اما
اوج شرمندگی این است که شرمنده نباشی
۳۰ تیر ۹۳، بامداد شب قدر
#شعر_کاظمی
#شب_قدر
@mkazemkazemi
🔸 محمدکاظم کاظمی
ـ شب قدر است، شود سال دگر زنده نباشی
سعی کن ای پسر خوب که شرمنده نباشی
بندۀ منتخب حضرت رحمان که نبودی
میشود حداقل بندۀ یک بنده نباشی...
دختر خوب! تو کم از پسر خوب چه داری؟
سعی کن پیش برادر که سرافکنده نباشی
***
ـ پدرم! حرف شما خوب، ولی میشود آیا
این قدر خشک و نصیحتگر و یکدنده نباشی؟
فکر پروندۀ مایی؟ دمتان گرم، ولی ما
نگرانیم شما «فاقد پرونده» نباشی
شب قدر است، تو صد سال دگر زنده بمانی
و به شطرنج جهان، مهرۀ بازنده نباشی
صد شب قدر دگر میرسد و میرود اما
اوج شرمندگی این است که شرمنده نباشی
۳۰ تیر ۹۳، بامداد شب قدر
#شعر_کاظمی
#شب_قدر
@mkazemkazemi
🔹 کندو
🔸 یادگار دور پیشین تسلط طالبان بر کشور
🔻 محمدکاظم کاظمی
مبادا ذوالفقارت سوی کس پهلو بچرخاند
که باید بیاِزار از قلب میدان رو بچرخاند
چهسان از فخر خواهی دَم زد؟ ای فرزند هندوکش!
که تقدیر تو را عفریتۀ جادو بچرخاند
مگر این آسیا از رودِ پهناور جدا افتد
که آن را هر حمار و استر و یابو بچرخاند
من و تو ـ گر به من دستی دهی ـ کوهیم، آن کوهی
که راه باد را با یک خَم ابرو بچرخاند
هزاران دست از اینجا نیش خورد و هر که میخواهد،
بیاید، دست خود را هم در این کندو بچرخاند
تابستان ۱۳۷۶
#شعر_کاظمی
@asarkazemi
🔸 یادگار دور پیشین تسلط طالبان بر کشور
🔻 محمدکاظم کاظمی
مبادا ذوالفقارت سوی کس پهلو بچرخاند
که باید بیاِزار از قلب میدان رو بچرخاند
چهسان از فخر خواهی دَم زد؟ ای فرزند هندوکش!
که تقدیر تو را عفریتۀ جادو بچرخاند
مگر این آسیا از رودِ پهناور جدا افتد
که آن را هر حمار و استر و یابو بچرخاند
من و تو ـ گر به من دستی دهی ـ کوهیم، آن کوهی
که راه باد را با یک خَم ابرو بچرخاند
هزاران دست از اینجا نیش خورد و هر که میخواهد،
بیاید، دست خود را هم در این کندو بچرخاند
تابستان ۱۳۷۶
#شعر_کاظمی
@asarkazemi
🔹 کشت و کار
🔻 محمدکاظم کاظمی
سرنیزه را به روی تفنگت سوار کن
با آن زمین سوختهات را شیار کن
وقتی تفنگ هست، زمین هم از آن توست
در سایه تفنگ، فقط کار و بار کن
دهقان این زمینی و شمشیر، داس توست
با آن دمی درو کن و گاهی شکار کن
تا چشم حرص و آز ندوزد به خاک تو
تیر دوسر حوالۀ اسفندیار کن
گر اژدها به بند امیرت نظر کند
او را دو نیمه با مدد ذوالفقار کن
یک نیمه را به سنگ بدل کن به کوه زن
یک نیمه را به دشت بنه، خارزار کن
ای دوست، زنده باش، بساز و بیافرین
دشمن بگو بسوز، بکش، انتحار کن
من سنگ جمع میکنم و خانه میزنم
تو سنگ جمع کن همه را سنگسار کن
بنیاد تاج و تخت تو این بوده است و بس
شاه شجاع باش و پیاپی فرار کن
رحمان شو و به کلۀ مردم مناره ساز
نام غنی بگیر و گدایی شعار کن
شلوار را کشیده و دستار سر بساز
آنگاه افتخار به ایل و تبار کن
مزد آن گرفت جان برادر، که چور کرد
اما برای ما و شما گفت: کار کن
البته کار، جوهر مرد است، دل مزن
در شهر چور، جوهر خویش آشکار کن
اینجا سزای رابعهها رگبریدن است
خواهی اگر که زنده بمانی، چه کار کن؟
با خون خویش نقش بزن روی سنگ و خشت
آن را به چهارسوی قرون ماندگار کن
تهمینهٔ ملاحت و حسن و وقار شو
رخش تهمتنان وطن را مهار کن
باروت را بکار و از آن بار و بر بگیر
خشخاش را به خون دل خود انار کن
هلمند شو، عبور کن از بند چون و چند
هامون خشک را ورق نوبهار کن
باری به سیستان برو از بام بامیان
باری از اصفهان سفر قندهار کن
دُر دری و لعل بدخشان از آن توست
آن را ببر به مردم عالم نثار کن
ما از پی سنایی و عطار میرویم
با ساربان بگو شتران را قطار کن
#شعر_کاظمی
#محمدکاظم_کاظمی
مشهد، ۲۶ شهریور ۱۴۰۱
🔻 محمدکاظم کاظمی
سرنیزه را به روی تفنگت سوار کن
با آن زمین سوختهات را شیار کن
وقتی تفنگ هست، زمین هم از آن توست
در سایه تفنگ، فقط کار و بار کن
دهقان این زمینی و شمشیر، داس توست
با آن دمی درو کن و گاهی شکار کن
تا چشم حرص و آز ندوزد به خاک تو
تیر دوسر حوالۀ اسفندیار کن
گر اژدها به بند امیرت نظر کند
او را دو نیمه با مدد ذوالفقار کن
یک نیمه را به سنگ بدل کن به کوه زن
یک نیمه را به دشت بنه، خارزار کن
ای دوست، زنده باش، بساز و بیافرین
دشمن بگو بسوز، بکش، انتحار کن
من سنگ جمع میکنم و خانه میزنم
تو سنگ جمع کن همه را سنگسار کن
بنیاد تاج و تخت تو این بوده است و بس
شاه شجاع باش و پیاپی فرار کن
رحمان شو و به کلۀ مردم مناره ساز
نام غنی بگیر و گدایی شعار کن
شلوار را کشیده و دستار سر بساز
آنگاه افتخار به ایل و تبار کن
مزد آن گرفت جان برادر، که چور کرد
اما برای ما و شما گفت: کار کن
البته کار، جوهر مرد است، دل مزن
در شهر چور، جوهر خویش آشکار کن
اینجا سزای رابعهها رگبریدن است
خواهی اگر که زنده بمانی، چه کار کن؟
با خون خویش نقش بزن روی سنگ و خشت
آن را به چهارسوی قرون ماندگار کن
تهمینهٔ ملاحت و حسن و وقار شو
رخش تهمتنان وطن را مهار کن
باروت را بکار و از آن بار و بر بگیر
خشخاش را به خون دل خود انار کن
هلمند شو، عبور کن از بند چون و چند
هامون خشک را ورق نوبهار کن
باری به سیستان برو از بام بامیان
باری از اصفهان سفر قندهار کن
دُر دری و لعل بدخشان از آن توست
آن را ببر به مردم عالم نثار کن
ما از پی سنایی و عطار میرویم
با ساربان بگو شتران را قطار کن
#شعر_کاظمی
#محمدکاظم_کاظمی
مشهد، ۲۶ شهریور ۱۴۰۱
❤16👍3
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
✳️ چیدن شعر در قالب مخمس، در ایندیزاین.
🔹 باشد که ایمان بیاورید.
🔸 به خصوص عزیزانی که در محیط ورد ناچار به کار کردن شعرهای موازی هم هستند، میشود این فیلم را نگاه کنند و ببینند که در ایندیزاین چه اتفاقاتی میتواند بیفتد.
🔻 البته چنین هم نیست که تا ایندیزاین نصب کردی کار به همین راحتی انجام شود. یک سلسله بسترسازیها به کمک سید علی موسوی قبلاً شده است که ایندیزاین من بتواند با یک فرمان، یک مخمس را تنظیم کنم. باز باید در فیلمهای آموزشی دیگر توضیح دهم.
#آموزشی_کاظمی
#این_دیزاین
#شعر_موازی
@asarkazemi
🔹 باشد که ایمان بیاورید.
🔸 به خصوص عزیزانی که در محیط ورد ناچار به کار کردن شعرهای موازی هم هستند، میشود این فیلم را نگاه کنند و ببینند که در ایندیزاین چه اتفاقاتی میتواند بیفتد.
🔻 البته چنین هم نیست که تا ایندیزاین نصب کردی کار به همین راحتی انجام شود. یک سلسله بسترسازیها به کمک سید علی موسوی قبلاً شده است که ایندیزاین من بتواند با یک فرمان، یک مخمس را تنظیم کنم. باز باید در فیلمهای آموزشی دیگر توضیح دهم.
#آموزشی_کاظمی
#این_دیزاین
#شعر_موازی
@asarkazemi
❤3🔥1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
✳️ رونمایی از یک روش شگفت برای چیدن شعر در ایندیزاین
🔸 فقط کسانی که شعرهای موازی هم در ورد و حتی ایندیزاین کار کردهاند، میدانند که این روش چقدر سرعت و سهولت ایجاد میکند. به خصوص عزیزانی که با ورد و با درج سطرها در جدول، شعر را تنظیم میکنند و میدانند که چه عذاب الیمی است این کار.
🔸 در خود ایندیزاین دنبال دستوری برای این شیوه نگردید که نیست. این در واقع یک افزونه است که سید علی موسوی گرامی به پیشنهاد من آن را ساخته است. امیدوارم که بهزودی به مرحلهٔ بهرهبرداری عمومی برسد. شاید مختصری برایتان خرج داشته باشد ولی اگر قبلاً شعرهای موازی در ورد یا ایندیزاین چیدهاید، میدانید که خیلی میارزد.
🔸 وقتی به بهرهبرداری رسید خبرتان میکنم.
#این_دیزاین
#شعر
@asarkazemi
🔸 فقط کسانی که شعرهای موازی هم در ورد و حتی ایندیزاین کار کردهاند، میدانند که این روش چقدر سرعت و سهولت ایجاد میکند. به خصوص عزیزانی که با ورد و با درج سطرها در جدول، شعر را تنظیم میکنند و میدانند که چه عذاب الیمی است این کار.
🔸 در خود ایندیزاین دنبال دستوری برای این شیوه نگردید که نیست. این در واقع یک افزونه است که سید علی موسوی گرامی به پیشنهاد من آن را ساخته است. امیدوارم که بهزودی به مرحلهٔ بهرهبرداری عمومی برسد. شاید مختصری برایتان خرج داشته باشد ولی اگر قبلاً شعرهای موازی در ورد یا ایندیزاین چیدهاید، میدانید که خیلی میارزد.
🔸 وقتی به بهرهبرداری رسید خبرتان میکنم.
#این_دیزاین
#شعر
@asarkazemi
❤7👍5
✳️ زمین سوخته
🔻 محمدکاظم کاظمی
درخت و چشمه و صحرا شروع شد از صفر
برای ما و تو دنیا شروع شد از صفر
درخت سوخته و چشمهای که خشکیده
و دشت بی سر و بی پا شروع شد از صفر
کلید حل معما، خودش معما شد
و راه حل معما شروع شد از صفر
برای مردم دنیا تمام شد با صد
برای مملکت ما شروع شد از صفر
وطن به هیئت ققنوس سوخت در آتش
ولی به کسوت عنقا شروع شد از صفر
دمی به کوچۀ تاریخ پا گذار و ببین
چه قصهها که در اینجا شروع شد از صفر
نشست فوج سکندر به باتلاق قرون
ولی حکایت دارا شروع شد از صفر
رسید فوج مغول، شهر را به خون زد رنگ
همه نفوس هریوا تمام شد در جنگ
همه نفوس هریوا شروع شد از صفر
هزار مرتبه از کوههای هندوکش
هزار مرتبه دریا شروع شد از صفر
هزار مرتبه شب شد سیاه صد در صد
هزار مرتبه فردا شروع شد از صفر
بهشت پارسیان است این زمین که در آن
هزار شاخۀ طوبا شروع شد از صفر
در این وطن مغولان فارسیزبان گشتند
و شاهنامۀ والا شروع شد از صفر
زمین سوخته شد بارها ولایت ما
زمین سوخته اما شروع شد از صفر
۱۱ تیر ۱۴۰۲
#شعر_کاظمی
@asarkazemi
🔻 محمدکاظم کاظمی
درخت و چشمه و صحرا شروع شد از صفر
برای ما و تو دنیا شروع شد از صفر
درخت سوخته و چشمهای که خشکیده
و دشت بی سر و بی پا شروع شد از صفر
کلید حل معما، خودش معما شد
و راه حل معما شروع شد از صفر
برای مردم دنیا تمام شد با صد
برای مملکت ما شروع شد از صفر
وطن به هیئت ققنوس سوخت در آتش
ولی به کسوت عنقا شروع شد از صفر
دمی به کوچۀ تاریخ پا گذار و ببین
چه قصهها که در اینجا شروع شد از صفر
نشست فوج سکندر به باتلاق قرون
ولی حکایت دارا شروع شد از صفر
رسید فوج مغول، شهر را به خون زد رنگ
همه نفوس هریوا تمام شد در جنگ
همه نفوس هریوا شروع شد از صفر
هزار مرتبه از کوههای هندوکش
هزار مرتبه دریا شروع شد از صفر
هزار مرتبه شب شد سیاه صد در صد
هزار مرتبه فردا شروع شد از صفر
بهشت پارسیان است این زمین که در آن
هزار شاخۀ طوبا شروع شد از صفر
در این وطن مغولان فارسیزبان گشتند
و شاهنامۀ والا شروع شد از صفر
زمین سوخته شد بارها ولایت ما
زمین سوخته اما شروع شد از صفر
۱۱ تیر ۱۴۰۲
#شعر_کاظمی
@asarkazemi
❤14👍1🔥1