آثار محمدکاظم کاظمی
1.79K subscribers
283 photos
80 videos
39 files
116 links
بایگانی شعرها و مطالب آموزشی محمدکاظم کاظمی

هشتگ #شعر_کاظمی برای شعرهاست
هشتگ #آموزشی_کاظمی برای مطالب آموزشی

کانال اصلی من که مطالب گوناگون را در آن منتشر می‌کنم، با این نشانی است
@mkazemkazemi

ارتباط با گرداننده
@mkkazemi
Download Telegram
🔹 کفران

🔸محمدکاظم کاظمی

(پارۀ اول)
کیست برخیزد از این دشتِ معطّل در برف‌؟
می‌دَوَد خونِ کسی آن سویِ جنگل در برف‌

کیست برخیزد و... این مویۀ مدفون از کیست‌؟
بوی کم‌بختی ما می‌دهد، این خون از کیست‌؟

کیست برخیزد و... در جوش‌، چه می‌بینم‌؟ آه‌!
خونِ معصوم سیاووش‌، چه می‌بینم‌؟ آه‌!

دستِ امدادِ که بود این‌سوی پَرچین واماند؟
این خدا کیست که در خوان نخستین واماند؟
▫️
برف‌، چشمی به سفیدی زد و تابستان باخت‌
این خدا کیست که در معرکۀ شیطان باخت‌؟

این خدا کیست که داغی به جبینش زده‌اند؟
کودکان با فن اوّل به زمینش زده‌اند

این که تب نامده تشویش اجل دارد، کیست‌؟
بعد یک عمر طبابت سرِ کل دارد، کیست‌؟

کیست این حکم پذیرفته و محکم نشده‌؟
از جمادی و نما مُرده و آدم نشده‌

این خدا کیست که یخ‌بستۀ دیروزان است‌؟
این خدا کیست‌؟ همان بندۀ دیروزان است‌

گفت‌: «اینک منم آهنگ خدایی کرده‌
و به کارِ دو جهان کارگشایی کرده»
▫️
برف چشمی به سفیدی زد و تابستان باخت‌
باد با نحوِ دگر کوبید، کشتیبان باخت‌

آخر از حنجرۀ دیو، دَمی نو برخاست‌
نفسی تازه نکردیم‌، غمی نو برخاست‌

خوشه‌ها بذر مصیبت به دروگر دادند
غوزه‌ها پنبه ندادند که اخگر دادند

کوه‌، خرپشته شد و ریگ شد و ارزن شد
نیزه‌، شمشیر شد و دشنه شد و سوزن شد

مهلتی تا گذر از جنگل و یخ باقی بود
با گرانْ‌خوابی ما، مهلت جان‌کندن شد

عجب این نیست که آتش به خموشی بکشد
عجب این است که آتش گُلِ پیراهن شد

آنچه تا دیروز خونخواه سیاووشان بود،
دست ما بود که آویختۀ گردن شد

بنده را یک دو نفر یک دو نفس رو دادند
تکیه بر تخت خدایی زد و... اهریمن شد

این‌چنین بود که شب تازه نشد، خوابش برد
پشتِ دیوار خداوندی خود خوابش برد

این‌چنین بود که برف آمد و جنگل یخ بست‌
دستها پشت درختان معطّل یخ بست‌
▫️
(ادامه دارد)

#کفران
#محمدکاظم_کاظمی
@mkazemkazemi
🔹 کفران

🔸محمدکاظم کاظمی

(پارۀ دوم)
حقّ ما بوده‌است پوسیدن و پامال شدن‌
در زبان‌بازی آتش‌دهنان لال شدن‌

حقّ ما بوده‌است داغی به جبین خوردن‌ها
با همان ضربۀ اوّل به زمین خوردن‌ها

ما همانیم که تیغی به تغاری دادیم‌
نقدِ یک عمر مشقّت به قماری دادیم‌

و همانی که به اورنگ خدایی دل بست‌
رخنۀ بندِ گران‌ساخته را با گِل بست‌

کعبه را پشت خداوندی خود گم کردیم‌
منبری در نظر آمد شب و هیزم کردیم‌

برف و یخ‌بستگی برکه و شب سخت آمد
و به خاکستر جامانده تیمّم کردیم‌

پدران پاره‌زمینی پی معبد هِشتند
ما شکم‌باختگان مزرع گندم کردیم‌

آنچه اینک جگر طایفه را می‌سوزد،
مزدِ زهری است که در کاسۀ مردم کردیم‌

الغرض هرچه در این عرصه رسن پیدا شد
دیگران دام‌، ولی ما و شما دُم کردیم‌

درگرفت آتش عصیان قرون ما را نیز
مرده‌مان زنده نشد، کشت مسیحا را نیز

نیمه‌شب خیل گراز آمد و شب‌پا را برد(۱)
این کرَت نیل نه فرعون‌، که موسا را برد

عاقبت گاو طلا شیر بلا داد اینجا
خمرۀ زر، مَی تسلیم به ما داد اینجا

شهد گُل کرد و تشهّد به فراموشی رفت‌
نستعین آمد و نعبُد به فراموشی رفت‌

زد یقین غوطه به تحقیق و شک آمد بیرون‌
سوخت قُقْنوس و از آن تِک‌تِکک(‌۲) آمد بیرون‌

پهلوان دود شد و حلقۀ نقّالی ماند
رود از درّۀ دیگر رفت‌، پل خالی ماند

اینک از قامت ما دست درازی مانده‌
و از آن قلعه که دیدی‌، درِ بازی مانده‌

جگری نیست که داغی بنشیند بر آن‌
و کلوخی که کلاغی بنشیند بر آن‌

حرف‌ناگفته و لب‌دوخته ماییم‌، ای قوم‌!
آش‌ناخورده دهن‌سوخته ماییم‌، ای قوم‌!

صف به صف قبله ندانسته و قامت بسته‌
گاو ناکشته و امّید کرامت بسته‌

پدران پاره‌زمینی پی معبد هشتند
پسران میوۀ ممنوعه در آن می‌کشتند

حقّ ما بوده‌است داغی به جبین خوردن‌ها
با همان ضربۀ اوّل به زمین خوردن‌ها

حقّ ما بوده‌است پوسیدن و پامال‌شدن‌
سیصد و چاردهم بودن و دجّال‌شدن‌

برف‌، چشمی به سفیدی زد و تابستان باخت‌
یک نفر آن سویِ تسلیم درختان جان ‌باخت‌

دست ما ماند و چه دستی‌، که کم از هیزم نیست‌
و امیدی که به سنگ است و به این مردم‌، نیست‌

محرمان‌، «باید»شان سیلی «شاید» خورده‌
و عمل‌، قفلِ «اگر مرد بیاید...» خورده‌

عابد و زاهد و شبخیز و مسلمانایند(۳)
شیرِ بی‌یال و دُم و اشکم مولانایند(۴)

همه دلبستۀ دینار که دین آردشان‌
جنّ و انس دو جهان زیر نگین آردشان‌

اندرون هر یکی از معرفتی پُر دارند(۵)
سر به یک ـ بی‌ادبی می‌شود ـ آخور دارند

یخِ این برکه به دریا برسد، نیست عجب‌
سامری از پی موسا برسد، نیست عجب‌

ترسم آن روز که از قلّه فرود آید مرد
سیصد و سیزده آدم نتوان پیدا کرد

ترسم آن روز که مردانِ سرانجام آیند
این جماعت همه با بقچۀ حمّام آیند

برف‌، چشمی به سفیدی زد و خون‌ها یخ بست‌
قوم را شوقِ خدایی به درِ دوزخ بست‌

ای بسا دست که این گونه معطّل گشته‌
و بسا سکه که خوابیده و ناچَل(۶) گشته‌

دیگر این خَم نه بر ابروست‌، که بر پیکر ماست‌
دیگر این تیغ نه در پنجه‌، که زیر سر ماست‌

مردِ خود باش‌، قفاخورده تناور شده است‌
این دروغی است که لج کرده و باور شده است‌

اژدهایی است که آتش‌به‌دهن می‌خیزد
سومناتی است که محمودشکن می‌خیزد

آه‌، ای «لا»ی برافروخته‌! «الاّ»یت کو؟
آی هارونِ نفس‌باخته‌! موسایت کو؟

کمری راست کن آهنگِ رسایی طلبت‌
بینوا بندگکی باش‌، خدایی طلبت(۷)

مردِ خود باش که هنگامۀ استقبال است‌
سیصد و سیزده آیینه و یک تمثال است‌

سیصد و سیزده آیینه و یک تمثال است‌
مردِ خود باش که هنگامۀ استقبال است(‌۸)

سرایش: فروردین ۱۳۷۲ تا دی ۱۳۷۲

#کفران
#محمدکاظم_کاظمی
@mkazemkazemi
🔹 بخشی از مثنوی «کفران»
🔻 محمدکاظم کاظمی
به مناسبت نیمۀ شعبان مبارک

حقّ ما بوده‌است پوسیدن و پامال شدن‌
در زبان‌بازی آتش‌دهنان لال شدن‌

حقّ ما بوده‌است داغی به جبین خوردن‌ها
با همان ضربۀ اوّل به زمین خوردن‌ها

ما همانیم که تیغی به تغاری دادیم‌
نقدِ یک عمر مشقّت به قماری دادیم‌

و همانی که به اورنگ خدایی دل بست‌
رخنۀ بندِ گران‌ساخته را با گِل بست‌

کعبه را پشت خداوندی خود گم کردیم‌
منبری در نظر آمد شب و هیزم کردیم‌

برف و یخ‌بستگی برکه و شب سخت آمد
و به خاکستر جامانده تیمّم کردیم‌

پدران پاره‌زمینی پی معبد هِشتند
ما شکم‌باختگان مزرع گندم کردیم‌

آنچه اینک جگر طایفه را می‌سوزد،
مزدِ زهری است که در کاسۀ مردم کردیم‌

الغرض هرچه در این عرصه رسن پیدا شد
دیگران دام‌، ولی ما و شما دُم کردیم‌
درگرفت آتش عصیان قرون ما را نیز
مرده‌مان زنده نشد، کشت مسیحا را نیز

نیمه‌شب خیل گراز آمد و شب‌پا را برد۱
این کرَت نیل نه فرعون‌، که موسا را برد

عاقبت گاو طلا شیر بلا داد اینجا
خمرۀ زر، مَی تسلیم به ما داد اینجا

شهد گُل کرد و تشهّد به فراموشی رفت‌
نستعین آمد و نعبُد به فراموشی رفت‌

زد یقین غوطه به تحقیق و شک آمد بیرون‌
سوخت قُقْنوس و از آن تِک‌تِکک‌۲ آمد بیرون‌

پهلوان دود شد و حلقۀ نقّالی ماند
رود از درّۀ دیگر رفت‌، پل خالی ماند

اینک از قامت ما دست درازی مانده‌
و از آن قلعه که دیدی‌، درِ بازی مانده‌

جگری نیست که داغی بنشیند بر آن‌
و کلوخی که کلاغی بنشیند بر آن‌

حرف‌ناگفته و لب‌دوخته ماییم‌، ای قوم‌!
آش‌ناخورده دهن‌سوخته ماییم‌، ای قوم‌!

صف به صف قبله ندانسته و قامت بسته‌
گاو ناکشته و امّید کرامت بسته‌

پدران پاره‌زمینی پی معبد هشتند
پسران میوۀ ممنوعه در آن می‌کشتند

حقّ ما بوده‌است داغی به جبین خوردن‌ها
با همان ضربۀ اوّل به زمین خوردن‌ها

حقّ ما بوده‌است پوسیدن و پامال‌شدن‌
سیصد و چاردهم بودن و دجّال‌شدن‌
***
برف‌، چشمی به سفیدی زد و تابستان باخت‌
یک نفر آن سویِ تسلیم درختان جان ‌باخت‌

دست ما ماند و چه دستی‌، که کم از هیزم نیست‌
و امیدی که به سنگ است و به این مردم‌، نیست‌

محرمان‌، «باید»شان سیلی «شاید» خورده‌
و عمل‌، قفلِ «اگر مرد بیاید...» خورده‌

عابد و زاهد و شبخیز و مسلمانایند۳
شیرِ بی‌یال و دُم و اشکم مولانایند۴

همه دلبستۀ دینار که دین آردشان‌
جنّ و انس دو جهان زیر نگین آردشان‌

اندرون هر یکی از معرفتی پُر دارند۵
سر به یک ـ بی‌ادبی می‌شود ـ آخور دارند

یخِ این برکه به دریا برسد، نیست عجب‌
سامری از پی موسا برسد، نیست عجب‌

ترسم آن روز که از قلّه فرود آید مرد
سیصد و سیزده آدم نتوان پیدا کرد

ترسم آن روز که مردانِ سرانجام آیند
این جماعت همه با بقچۀ حمّام آیند
***
برف‌، چشمی به سفیدی زد و خون‌ها یخ بست‌
قوم را شوقِ خدایی به درِ دوزخ بست‌

ای بسا دست که این گونه معطّل گشته‌
و بسا سکه که خوابیده و ناچَل۶ گشته‌

دیگر این خَم نه بر ابروست‌، که بر پیکر ماست‌
دیگر این تیغ نه در پنجه‌، که زیر سر ماست‌

مردِ خود باش‌، قفاخورده تناور شده است‌
این دروغی است که لج کرده و باور شده است‌

اژدهایی است که آتش‌به‌دهن می‌خیزد
سومناتی است که محمودشکن می‌خیزد

آه‌، ای «لا»ی برافروخته‌! «الاّ»یت کو؟
آی هارونِ نفس‌باخته‌! موسایت کو؟

کمری راست کن آهنگِ رسایی طلبت‌
بینوا بندگکی باش‌، خدایی طلبت۷

مردِ خود باش که هنگامۀ استقبال است‌
سیصد و سیزده آیینه و یک تمثال است‌

سیصد و سیزده آیینه و یک تمثال است‌
مردِ خود باش که هنگامۀ استقبال است‌۸
پی‌نوشت‌ها
۱. آسمان را مِه انبوه‌، دگر خواهدکرد / نیمه‌شب خیل گراز از کوه سر خواهد کرد. (علی معلّم‌)
۲. تک‌تکک‌: پرنده‌ای کوچک شبیه گنجشک‌.
۳. مژدگانی که گربه عابد شد / عابد و زاهد و مسلمانا. (عبید زاکانی‌، موش و گربه‌)
۴. شیر بی یال و دم و اشکم که دید؟ (مولانا، مثنوی شریف‌)
۵. اندرون از طعام خالی دار / تا در او نور معرفت بینی. (سعدی‌، گلستان‌)
۶. ناچل‌: بی‌اعتبار، از رواج‌افتاده‌. از مصدر «چلیدن‌» به معنی رایج بودن و فعّال‌بودن‌.
۷. من بینوا بندگکی سربه‌راه نبودم‌... (احمد شاملو، سرود ابراهیم در آتش‌)
۸. این شکل از تکرار را از مثنوی «نی‌انبان مشرک» علی معلم دامغانی اقتباس کرده‌ام: «هین، شور کرّه‏هاست که رم مى‏خورند باز / دم مى‏دمند جوقى و دم مى‏خورند باز / دم مى‏دمند جوقى و دم مى‏خورند باز / هین شور کرّه‏هاست که رم مى‏خورند باز»

#شعر_کاظمی
#کفران
@asarkazemi