🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸

🌸🌿

🔴#کــــتــــاب_ولــــحــــظــــه


می‌گویند یک روز بعدازظهر ادگار دُگا از مهمانی‌ای بیرون می‌آید و برمی‌گردد به دوستش گلایه می‌کند که آدم دیگر در کوچه و خیابان شانه‌های افتاده نمی‌بیند. تک مضرابی کوچک از نقاشی بزرگ.
ادمون دو گنکور گزارش این گفته را می‌آورد، صحتش را تأیید می‌کند و توجیهش را در عادات پرورش جسمانی در طول چند نسل می‌جوید؛ اما این دگاست - نقاش، نه رمان‌نویس یا ناقد اجتماعی و هنری - که آن را دیده است. خوب است توجه کنیم که لحن دگا حاکی از تأسف است. گنکور شرح و توضیح قصه را نمی‌آورد، اما قضیه احتمالاً هنری است و دگا متأسف از این که می‌فهمد شکل اساسی و مهمی که موضوع بی‌شمار نقاشی بوده دارد دگرگون می‌شود، ولو نه دقیقاً پیش چشم او، اما در دوران زندگی‌اش و پس از آن نیز همچنان دگرگون خواهد شد.

کتاب: چشم پاینده
نویسنده: جولین بارنز
مترجم: آبتین رادمنش
نشر گیلگمش

شرح تصویر:
Tête de Femme d'Amedeo Modigliani
Photographer: Herbert Matter

🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸

🌸🍂🌸@Bookirancity
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸

🌸🌿

🔴#_فرتور_مربوط_به_پست_پایین_میباشد

🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸

🌸🍂🌸@Bookirancity
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸

🌸🌿

🔴#مقاله


قرابتی هست میان زن کنترلچی در تابلوی «سالن سینمای نیویورک»، اثر ادوارد هاپر و میتیای داستایفسکی که در ظلمات باغ شب‌زده فرورفته و از میان بوته‌ها، نگاه خیره‌اش به پنجرۀ روشن اتاق فیودور پاولوویچ کارامازوف دوخته شده است. میتیا بیش از خود، ما را در مخمصه انداخته است. آنجا که در هیاهوی درون او، میان دانه‌های سرخ فندق سفید، ارتکاب قتل، تشویش حضور گروشنکا و سکوت باغ، گرفتار دل‌آشوبی هراس‌آور می‌شویم. از پرتاب شدن میتیا در گرداب عدم تا حصول رستگاری برای او فاصلۀ چندانی نیست و داستایفسکی دقیقاً در همین مختصات جای خواننده را تعریف می‌کند. و همچنان‌که ما دستخوش این چرخش سرگیجه‌آوریم، میتیا، علی‌رغم میل شدیدش به طغیانی که سرنگونی پیرمرد را رقم بزند، خواهان رهایی یافتن از این مغاک است؛ همچون زن کنترلچی هاپر که پس از هدایت تماشاچیان به جایگاهشان، در راهروی سالن سینما ایستاده است و پله‌های خروج صدایش می‌زند. و جایی که کنجکاوی برای فهم تمام ابعاد روایت وزن می‌یابد، پنجرۀ اتاق فیودور پاولوویچ به پردۀ نمایش نصفه‌ونیمه‌ای می‌رسد که گوشۀ تابلوی هاپر را روشن کرده است.

در حقیقت بی‌راه نیست اگر بگوییم ۱۵ سال پیش از آنکه نخستین سالن سینما رسماً توسط برادران لومیر در قلب پاریس برپا شود، این داستایفسکی بود که در میانۀ شاهکارش، «برادران کارامازوف»، طرح فضای سینما را درانداخت: قلمرو تاریک پرجاذبه‌ای که طنین‌انداز سخن ایوان کارامازوف، بیم آن می‌رود که «همه‌چیز در آن مجاز باشد». فرد از واقعیتِ بیرون می‌بُرد و در این ظلمات، با ظهور جهانی دل‌خواه یا مطرود، موجی از احساسات سرکوب‌شده در برابرش قد علم می‌کند.
نزد ادوارد هاپر، سالن سینما و پردۀ نمایش‌اش به چنین قلمروی می‌ماند. اگرچه که برای هاپر نه حصول رستگاری، که -برای همیشه-از دست رفتن امکان آن در دنیای مدرن دغدغه است، به نظر می‌رسد داستایفسکی به خاصیت رهایی‌بخش این مغاک ایمان دارد؛ چندان‌که برای او رستگاری جز شیرجه‌زدن درون آن ممکن نیست. این دو رویکرد ماهیت سینما را برای ما مسئله‌دار می‌کند. این هنر می‌تواند مخاطب را از درجا زدن در یک فضای ذهنی بسته رهایی دهد؟ عامل تحول جماعتی باشد؟ و سالن سینما می‌تواند در سیر یکنواخت زندگی جمعی، یک فضای سرنوشت‌ساز بیافریند؟ همچنان‌که برای میتیا هندسۀ باغ شب‌زده و پنجرۀ روشن چنین نقشی داشت؟

این از هوشمندی داستایفسکی است که سائق‌های درونی شخصیت‌هایش را در چنبرۀ چهارچوب‌های قطعی و مسلم تعریف نمی‌کند، اما در اینجا یک نکته وجود دارد: در این ظلمات، نیرویی متعالی قلب میتیا را به کورسویی روشن کرده است. آنجا که میتیا توان قتل پدر را در خود نمی‌بیند، مخاطب را به این فکر می‌اندازد که شاید سراسر این ماجرا برای میتیا جز طلب یک مواجهۀ مبارک نبوده است: «آیا در ظلمانی‌ترین لحظۀ ممکن، نیروی خیرخواهی هست، چنان قدرتمند، که بر خشم جنون‌آمیز من فایق آید؟» و اگر هاپر را نسبت به سرنوشت انسان در دنیای مدرن بدبین بدانیم، همچنان پرتو امید را در کارش می‌توان یافت: جایی که زن کنترلچی غرق در تفکر است. و بی‌پاسخ ماندن سوال «در باب چه؟» سبب می‌شود تا سراسر تابلو نیروی حیاتی‌اش را از همین توان فکر کردن بگیرد. از قدرت زیر سوال بردن و به پرسش گرفتن وضعیت، و امکان پروردن فضای ذهنی بسیط‌تر.


شرح تصویر:
New York Movie~1939
Artist: Edward Hopper

🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸

🌸🍂🌸@Bookirancity
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸

🌸🌿

🔴#تـــلــــنــــگــــر

اگر می توانی هنر گرسنگی کشیدن را برای کسی توضیح بده !
فهماندن چنین چیزی به کسی که آن را حس نکرده است , امکان ندارد .


#کافکا

🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸

🌸🍂🌸@Bookirancity
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸

🌸🌿

🔴#چـــکـــامـــه_پـــارســـی

وای باران
باران
شیشه‌ی پنجره را باران شست
از دل من اما
چه‌کسی نقش تو را خواهد شست؟

آسمان سربی‌رنگ
من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ
می‌پرد مرغ نگاهم تا دور

وای باران
باران
پر مرغان نگاهم را شست

خواب رویای فراموشی‌هاست
خواب را دریابم
که در آن دولت خاموشی‌هاست

من شکوفایی گل‌های امیدم را در رویاها می‌بینم
و ندایی که به من می‌گوید
گرچه شب تاریک است
دل قوی دار
سحر نزدیک است

دل من در دل شب
خواب پروانه شدن می‌بیند‌
مهر در صبحدمان داس به دست
خرمن خواب مرا می‌چیند
آسمان‌ها آبی
پر مرغان صداقت آبیست

دیده در آینه‌ی صبح تو را می‌بیند
از گریبان تو صبح صادق
می گشاید پر و بال

تو گل سرخ منی
تو گل یاس منی
تو چنان شبنم پاک سحری
نه
از آن پاک‌تری

تو بهاری
نه بهاران از توست
از تو می‌گیرد وام
هر بهار این‌همه زیبایی را
هوس باغ و بهارانم نیست
ای بهین باغ بهارانم تو

#حمید_مصدق

🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸

🌸🍂🌸@Bookirancity
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸

🌸🌿

🔴#تـــنـــدیـــس

#مجسمه

🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸

🌸🍂🌸@Bookirancity
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸

🌸🌿

🔴#کتاب_ولحظه

نبرد بين خدا و شيطان براى بشر بطور مساوى به اتمام رسيده است، بدين صورت كه ظاهر انسان را خدا تزئين کرده است و باطن او را شيطان تسخير نموده است.

#جهان همچون اراده و تصور/
#آرتور_شوپنهاور

🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸

🌸🍂🌸@Bookirancity
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸

🌸🌿

🔴#کتاب_ولحظه

اگر شما روی بینی یا پیشانی‌تان زگیلی داشته باشید همیشه با خود فکر می‌کنید که همه مردم کارهایشان را در دنیا رها کرده و به زگیل شما خیره مانده‌اند و آن را مورد تمسخر قرار می‌دهند، حتی اگر امریکا را هم کشف کرده باشید از بابت آن زگیل تحقیرتان می‌کنند.

#ابله
#فئودور_داستایفسکی

🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸

🌸🍂🌸@Bookirancity
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸

🌸🌿

🔴#ویـــدئـــو🎥

#رقص

Dazzledancing on AGT 2019
Izzy_and_Easton

رقص زیباے دو ڪودک در نقش سربازے ڪه به جنگ اعزام مے شود و خواهرش ڪه مے خواهد جلو اورا بگیرد.

ایزی و ایستون ۵ سال است ڪه با هم مے رقصند.

🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸

🌸🍂🌸@Bookirancity
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸

🌸🍂🌸@Bookirancity
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸

🌸🌿

🔴#ویـــــدئـــــو🎥


این ویدیو دو روز است حال مرا بد کرده است.

پیرمرد در غرفهٔ امیرکبیر در نمایشگاه کتاب از جوانک غرفه دار می‌پرسد: «انتشارات امیرکبیر را چه کسی درست کرد؟» جوانک غرفه دار می‌گوید :«با داخل صحبت کنید.» پیرمرد می‌گوید : «نمی دانی!؟» جوانک می گوید :می دانم، اما بهتر است از داخل بپرسید.» پیرمرد می گوید:«نمی دانی چه کسی بود؟» جوانک می گوید:«می‌دانم . اما گفتم بهتر است از داخل بپرسید .» پیرمرد با اصرار می‌گوید:«شما بگویید.» جوانک می‌گوید:« نمی‌توانم بگویم .» پیرمرد می‌گوید:« نمی‌دانی؟!» جوانک با گستاخی می‌گوید:«تشریف ببرید . نه من نمی‌دانم . تشریف ببرید!» ...

#ادامه_پست_های_بعدی

🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸

🌸🍂🌸@Bookirancity
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸

🌸🌿

🔴#ویـــــدئـــــو🎥

این ویدیو دو روز است حال مرا بد کرده است.

پیرمرد در غرفهٔ امیرکبیر در نمایشگاه کتاب از جوانک غرفه دار می‌پرسد: «انتشارات امیرکبیر را چه کسی درست کرد؟» جوانک غرفه دار می‌گوید :«با داخل صحبت کنید.» پیرمرد می‌گوید : «نمی دانی!؟» جوانک می گوید :می دانم، اما بهتر است از داخل بپرسید.» پیرمرد می گوید:«نمی دانی چه کسی بود؟» جوانک می گوید:«می‌دانم . اما گفتم بهتر است از داخل بپرسید .» پیرمرد با اصرار می‌گوید:«شما بگویید.» جوانک می‌گوید:« نمی‌توانم بگویم .» پیرمرد می‌گوید:« نمی‌دانی؟!» جوانک با گستاخی می‌گوید:«تشریف ببرید . نه من نمی‌دانم . تشریف ببرید!» ...

پیرمرد، بنیانگذار و صاحب حقیقی بنگاه انتشاراتی امیرکبیر است. همان عظیم‌ترین بنگاه نشر کشور و حتی خاورمیانه که پس از انقلاب مصادره و به سازمان تبلیغات اسلامی واگذار شد. رفتاری که با او شد و سرنوشت غمباری که پیدا کرد ... او در برابر دوربین گفته بود ، پس از آن واقعه - مصادره - ، بارها به خودکشی فکر کرده بود ! ...

او یکی از درخشان‌ترین چهره‌های فرهنگی این مرز و بوم بود . یکی از زحمتکش‌ترین ، شریف‌ترین و محترم‌ترین شهروندان این سرزمین ...
#عبدالرحیم_جعفری بنیانگذارانتشارات امیرکبیراست

🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸

🌸🍂🌸@Bookirancity
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸

🌸🌿

🔴#یــــــــــادمـــــــــان

#عبدالرحیم_جعفری (تقی) زادهٔ ۱۲ آبان ۱۲۹۸ در تهران درگذشتهٔ ۱۱ مهر ۱۳۹۴ در تهران بنیان‌گذار و مدیر پیشین مؤسسه انتشاراتی امیرکبیر، مهم‌ترین و گسترده‌ترین مؤسسهٔ خصوصی چاپ و نشر کتاب در تاریخ ایران و خاورمیانه است. وی که همچنین بخشی از سهام انتشارات خوارزمی را داشت تا سال ۱۳۵۸ دارنده و گردانندهٔ این بنگاه‌های انتشاراتی بود. در این سال، در جریان مصادره‌های ابتدای انقلاب و به حکم دادگاه انقلاب، سازمان تبلیغات اسلامی مؤسسه انتشارات امیرکبیر و خوارزمی را تصرف کرد.
نام مادرش کبری و پدرش میرزا علی‌اکبر بود. پدر عبدالرحیم، پیش از تولد عبدالرحیم به مشهد رفت و هیچ‌گاه بازنگشت. مادر و مادربزرگ او برای تامین مخارج زندگی به نخ ریسی پرداختند چون مادر او مدرک رسمی برای اثبات ازدواج نداشت شناسنامه جعفری با نام خانوادگی مادر صادر می شود. ناگزیر، در غیاب پدر، نام خاندان مادر «عبدالرحیم استاد محمدجعفر» را بر پسر نهادند وی بعداً نام خانوادگی خود را به «جعفری» تغییر داد. «عبدالرحیم» نام جد پدری او بود که گویا زمانی در کرمان چندین کارگاه قالی‌بافی داشت. عبدالرحیم خواندن و نوشتن رادر یکی از مکتب خانه های تهران آموخت
روزی به طور کاملا اتفاقی زمانی که همراه با مادرش در مغازه شوهر خاله اش بودند با همسر منتخب الملک روبرو شدند.وقتی همسر آقای منتخب الملک وصف حال آنها را از صاحب مغازه شنید آنها را به خانه بود و سرپرسی وی و مادرش را پذیرفت . محمدتقی اسفندیاری (منتخب‌الملک) در آن زمان معاون وزیر خارجه بود . همسر منتخب‌الملک او را "تقی" نامید[ و او را به مدرسه گذاشتند. اما این دوران، کوتاه بود و با ماموریت اسفندیاری به افغانستان، عبدالرحیم و مادرش بار دیگر به فقر بازگشتند و مادرش در خانه‌ای کوچک به نخ‌ریسی پرداخت در دوره ای که تحت سرپرستی منتحب الملک زندگی می کردند به اصرار همسر منتخب الملک در پی یافتن پدرش و گرفتن طلاق مادرش بر امدند. مدتی بعد پدر وی در مشهد پیدا شد و پس از طی مدتی مادرش از پدرش رسما جدا شد.
عبدالرحیم جعفری تا كلاس‌ چهارم‌ ابتدايی در مکتب‌خانه و دبستان‌های علامه‌ و ثريا در تهران‌ درس‌ خواند. فقر و گرفتاری نهایتا باعث شد انگیزه او برای تحصیل کم شود و مادرش که چنین دید او را پیش از اتمام سال پنجم ابتدایی برای کار به چاپخانه علمی فرستاد. مادرش کار در چاپخانه را تا حدی جبران کننده عدم تحصیل وی می دانست چاپخانه علمی در آن زمان در میانه کوچه حاج نایب خیابان ناصر خسرو قرار داشت. وی بعد از یک ماه کار تقریبا بدون مزد نهایتا با روزی ده شاهی به عنوان کارگر پذیرفته شد. بعد از چند سال کار در چاپخانه مدتی به عنوان شاگرد شوفر روی یکی از اتوبوسهای پسرخاله ای کار کرد اما بعد از چند ماه دوباره به چاپخانه بازگشت یعد از یکی دو سالی کار در چاپخانه برای اینکه بتواند فرصتی برای ادامه تحصیل داشته باشد به عنوان نامه رسان در نمایندگی شرکت زیمنس شروع به کار کرد و شبها در کلاس های اکابر شرکت می کرد. هدف او گرفتن تصدیق ششم ابتدایی بود اما از بخت بد در زمان شروع امتحانات به بیماری دچار شد و بدون رسیدن به مقصود مجددا به چاپخانه بازگشت. در سال ۱۳۱۹ به خدمت سربازی رفت و در پادگان نیروی هوایی مهرآباد آن روز به عنوان سرباز مشغول به خدمت شد. در این دوره سربازان هم دوره وی به شدت مورد تحقیر و تنیبه فرماندهان خود قرار می گرفتند تا جایی که نهایتا فکری به ذهن او رسید و با نوشتن یک نامه از طرف یک فرد جعلی گزارش این بی اخلاقی ها را به فرمانده کل پادگان داد و موجب تغییر فرماندهان شد