🦋🍃🌸🍃🦋🍃🌸🍃🦋✨
🍃🌸🍃🦋🍃🌸
🌸🍃🦋
🍃🌸
🦋
✨
🔴#میرقصیدیم!
پیش ﺍﺯ #یورش_اعراب،
#ﺑﺎﺭﺍﻥ که ﻣﯽ ﺁﻣﺪ، ﻣﯿﺮﻗﺼﯿﺪﯾﻢ...
#ﺑﺎﺩ که ﻣﯿﻮﺯﯾﺪ،
ﺑﻪ ﺧﺮمنگاﻩ میرﯾﺨﺘﯿﻢ ﻭ ﻣﯿﺮﻗﺼﯿﺪﯾﻢ...
#ﺗﺎﺑﺴﺘﺎﻥ که ﻣﯿﺸﺪ،
ﺟﺸﻦ ﻣﯿﮕﺮﻓﺘﯿﻢ ﻭ میرﻗﺼﯿﺪﯾﻢ...
#ﺯﻣﺴﺘﺎﻥ که ﻣﯿﺸﺪ
ﺟﺸﻦ ﻣﯿﮕﺮﻓﺘﯿﻢ ﻭ ﻣﯿﺮﻗﺼﯿﺪﯾﻢ...
#ﺯﻣﯿﻦ_ﻫﺎﯼ_ﮐﺸﺎﻭﺭﺯﯼ_ﺭﺍ_دﺭﻭ_ﻣﯿﮑﺮﺩﯾﻢ_و_میرﻗﺼﯿﺪﯾﻢ...
#ﺯﻣﯿﻦ ﻫﺎ ﺭﺍ میکاﺷﺘﯿﻢ و
میرﻗﺼﯿﺪﯾﻢ...
میخواستیم #دفع_بلا کنیم،
#جشن_ﻣﯿﮕﺮﻓﺘﯿﻢ...
#ﻣﺎﻩ ﺁﻏﺎﺯ ﻣﯿﺸﺪ میرﻗﺼﯿﺪﯾﻢ...
#ﻣﺎﻩ به ﭘﺎﯾﺎﻥ میرسید میرﻗﺼﯿﺪیم...
ﺧﻼﺻﻪ اینکه،
#ﺟﺸﻦ_ﺑﻮﺩ_ﻭ_ﺭﻗﺺ_ﺑﻮﺩ_ﻭ_ﺯﻧﺪﮔﯽ_ﺑﻮﺩ_ﻭ_ﺧﻨﺪﻩ_ﺑﻮﺩ_و_ﺷﺎﺩﯼ...
#تیرگان_ﺑﻮﺩ_ﻭ_مهرگان_بود_ﻭ_آﺑﺎﻧﮕﺎﻥ
#آﺫﺭﮔﺎﻥ_ﻭ_بهمنگان_ﻭ_ﺍﺳﻔﻨﺪﮔﺎﻥ
#آﺫﺭﮔﺎﻥ_ﻭ_بهمنگان_ﻭ_ﺍﺳﻔﻨﺪﮔﺎﻥ_سده_ﺑﻮﺩ_ﻭ_ﺳﻮﺭﯼ_ﻭ_ﺳﺮﻭﺵ...
ﻓﻘﻂ ﺩﺭ ﺳﺎﻝ ﯾﮑﺒﺎﺭ #ﮔﺮﯾﻪ ﻣﯿﮑﺮﺩﯾﻢ
آنهم ﺑﺮﺍﯼ ﭼﯿﺮﮔﯽ ﮐﯿﻨﻪ ﻭ سنگدﻟﯽ ﺑﺮ ﭘﺎﮐﯽ ﻭ #ﺳﻮﮒ_ﺳﯿﺎﻭﺵ!...
#مردگانمان ﺭﺍ ﻫﻢ ﺑﺎ #ﺳﻮﮔﻨﺎﻣﻪ_ﺳﯿﺎﻭﺵ ﮐﻪ ﻧﻤﺎﺩ ﻭﻓﺎﺩﺍﺭﯼ ﺑﻮﺩ، ﺑﻪ ﺧﺎﮎ میسپرﺩﯾﻢ...
تا اینکه...
#شمشیر_وحشت_عرب_از_راه_رسید_شادی_رخت_بر_بست_و_ماتم_و_کینه_و_بغض_و_دروغ_آغاز_شد!!
آن شمشیررفت اما #ریشه این #شمشیر_ماندوهنوزباماست
وقتی به #دروغ_قسم_میخوری آن شمشیرباتوست
وقتی #پاکی دیگران راناپاک می پنداری آن شمشیربا توست
وقتی #ارآمش دیگران می ستانی آن شمشیرباتوست
وقتی #یارانت راشرمسارمیکنی آن شمشیر باتوست
#استاد_عبدالحسین_زرین_کوب
@Bookirancity
✨
🦋
🍃🌸
🌸🍃🦋
🍃🌸🍃🦋🌸
🦋🍃🌸🍃🦋🍃🌸🍃🦋✨
🍃🌸🍃🦋🍃🌸
🌸🍃🦋
🍃🌸
🦋
✨
🔴#میرقصیدیم!
پیش ﺍﺯ #یورش_اعراب،
#ﺑﺎﺭﺍﻥ که ﻣﯽ ﺁﻣﺪ، ﻣﯿﺮﻗﺼﯿﺪﯾﻢ...
#ﺑﺎﺩ که ﻣﯿﻮﺯﯾﺪ،
ﺑﻪ ﺧﺮمنگاﻩ میرﯾﺨﺘﯿﻢ ﻭ ﻣﯿﺮﻗﺼﯿﺪﯾﻢ...
#ﺗﺎﺑﺴﺘﺎﻥ که ﻣﯿﺸﺪ،
ﺟﺸﻦ ﻣﯿﮕﺮﻓﺘﯿﻢ ﻭ میرﻗﺼﯿﺪﯾﻢ...
#ﺯﻣﺴﺘﺎﻥ که ﻣﯿﺸﺪ
ﺟﺸﻦ ﻣﯿﮕﺮﻓﺘﯿﻢ ﻭ ﻣﯿﺮﻗﺼﯿﺪﯾﻢ...
#ﺯﻣﯿﻦ_ﻫﺎﯼ_ﮐﺸﺎﻭﺭﺯﯼ_ﺭﺍ_دﺭﻭ_ﻣﯿﮑﺮﺩﯾﻢ_و_میرﻗﺼﯿﺪﯾﻢ...
#ﺯﻣﯿﻦ ﻫﺎ ﺭﺍ میکاﺷﺘﯿﻢ و
میرﻗﺼﯿﺪﯾﻢ...
میخواستیم #دفع_بلا کنیم،
#جشن_ﻣﯿﮕﺮﻓﺘﯿﻢ...
#ﻣﺎﻩ ﺁﻏﺎﺯ ﻣﯿﺸﺪ میرﻗﺼﯿﺪﯾﻢ...
#ﻣﺎﻩ به ﭘﺎﯾﺎﻥ میرسید میرﻗﺼﯿﺪیم...
ﺧﻼﺻﻪ اینکه،
#ﺟﺸﻦ_ﺑﻮﺩ_ﻭ_ﺭﻗﺺ_ﺑﻮﺩ_ﻭ_ﺯﻧﺪﮔﯽ_ﺑﻮﺩ_ﻭ_ﺧﻨﺪﻩ_ﺑﻮﺩ_و_ﺷﺎﺩﯼ...
#تیرگان_ﺑﻮﺩ_ﻭ_مهرگان_بود_ﻭ_آﺑﺎﻧﮕﺎﻥ
#آﺫﺭﮔﺎﻥ_ﻭ_بهمنگان_ﻭ_ﺍﺳﻔﻨﺪﮔﺎﻥ
#آﺫﺭﮔﺎﻥ_ﻭ_بهمنگان_ﻭ_ﺍﺳﻔﻨﺪﮔﺎﻥ_سده_ﺑﻮﺩ_ﻭ_ﺳﻮﺭﯼ_ﻭ_ﺳﺮﻭﺵ...
ﻓﻘﻂ ﺩﺭ ﺳﺎﻝ ﯾﮑﺒﺎﺭ #ﮔﺮﯾﻪ ﻣﯿﮑﺮﺩﯾﻢ
آنهم ﺑﺮﺍﯼ ﭼﯿﺮﮔﯽ ﮐﯿﻨﻪ ﻭ سنگدﻟﯽ ﺑﺮ ﭘﺎﮐﯽ ﻭ #ﺳﻮﮒ_ﺳﯿﺎﻭﺵ!...
#مردگانمان ﺭﺍ ﻫﻢ ﺑﺎ #ﺳﻮﮔﻨﺎﻣﻪ_ﺳﯿﺎﻭﺵ ﮐﻪ ﻧﻤﺎﺩ ﻭﻓﺎﺩﺍﺭﯼ ﺑﻮﺩ، ﺑﻪ ﺧﺎﮎ میسپرﺩﯾﻢ...
تا اینکه...
#شمشیر_وحشت_عرب_از_راه_رسید_شادی_رخت_بر_بست_و_ماتم_و_کینه_و_بغض_و_دروغ_آغاز_شد!!
آن شمشیررفت اما #ریشه این #شمشیر_ماندوهنوزباماست
وقتی به #دروغ_قسم_میخوری آن شمشیرباتوست
وقتی #پاکی دیگران راناپاک می پنداری آن شمشیربا توست
وقتی #ارآمش دیگران می ستانی آن شمشیرباتوست
وقتی #یارانت راشرمسارمیکنی آن شمشیر باتوست
#استاد_عبدالحسین_زرین_کوب
@Bookirancity
✨
🦋
🍃🌸
🌸🍃🦋
🍃🌸🍃🦋🌸
🦋🍃🌸🍃🦋🍃🌸🍃🦋✨
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🌿
🔴#فر_ایرانمان_را_مستائیم
جشن پرشکوه چهارشنبه سوری
همایون باد
به رسم نیاكان آتش فروزید
زان آتش بجز پاكى نجویید
#فر_ایران_را_میستاییم
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity
🌸🌿
🔴#فر_ایرانمان_را_مستائیم
جشن پرشکوه چهارشنبه سوری
همایون باد
به رسم نیاكان آتش فروزید
زان آتش بجز پاكى نجویید
#فر_ایران_را_میستاییم
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🌿
🔴#فر_ایرانمان_را_مستائیم
جشن پرشکوه چهارشنبه سوری
همایون باد
به رسم نیاكان آتش فروزید
زان آتش بجز پاكى نجویید
#فر_ایران_را_میستاییم
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity
🌸🌿
🔴#فر_ایرانمان_را_مستائیم
جشن پرشکوه چهارشنبه سوری
همایون باد
به رسم نیاكان آتش فروزید
زان آتش بجز پاكى نجویید
#فر_ایران_را_میستاییم
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🌿
🔴#یادمان
#سردار_سرزمینم
۲۲ اسفند، سالگرد اعدام فرزند راستین ایران، خلبان #نادر_جهانبانی سپهبد جهانبانی در بیدادگاه خلخالی خطاب به فتنه گران: « شما مشتی بيوطن، بيدين و مزدور هستين كه بدستور اربابانتان قصد ويرانی كشور من و ارتش سرزمين مرا داريد.»
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity
🌸🌿
🔴#یادمان
#سردار_سرزمینم
۲۲ اسفند، سالگرد اعدام فرزند راستین ایران، خلبان #نادر_جهانبانی سپهبد جهانبانی در بیدادگاه خلخالی خطاب به فتنه گران: « شما مشتی بيوطن، بيدين و مزدور هستين كه بدستور اربابانتان قصد ويرانی كشور من و ارتش سرزمين مرا داريد.»
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🌿
🔴#ادبیات
#صادق_هدایت
#نامهها
از میان نامههای صادق هدایت به حسن شهیدنورایی
آنچه میخوانید بخشهایی است از دو نامهی صادق هدایت به حسن شهید نورایی. هدایت در مدت دوستی با شهید نورایی ۸۲ نامه برای او نوشت. این نامهها را اکنون میتوان بهعنوان یک سند تاریخی بررسی کرد. لحن هدایت در این نامهها بیاندازه کمیک، و صد البته تند و تیز و گزنده است.
«همهچیز این خرابشده برای آدم خستگی و وحشت تولید میکند. باری، زندگی را به بطالت میگذرانیم و از هر طرف خواه چپ و یا راست مثل ریگ فحش میخوریم و مثل این است که مسئول همه گهکاریهای دیگران شخص بنده هستم. همه تقاضای وظیفهی اجتماعی مرا دارند اما کسی نمیپرسد آیا قدرت خرید کاغذ و قلم را دارم یا نه؟ یک تختخواب و یا اتاق راحت دارم یا نه؟ و بعد هم از خودم میپرسم در محیطی که خودم هیچگونه حق زندگی ندارم چه وظیفهای است که از رجالههای دیگر دفاع بکنم؟ این درددلها هم احمقانه شده. همهچیز در این سرزمین گه بار احمقانه میشود. از قول من به خانمتان و هویداها سلام برسانید.» (۲۹ فروردین ۱۳۲۶)
«از هفتهی گذشته که مجلهی اطلاعات هفتگی از من قدردانی کرده تنفرم به موجودات اینجا هزاران بار بیشتر شده. به همهچیز و همهکس مظنونم. حتی از سایهی خودم رم میکنم. راستی وقاحت و [...] در این ملک تا کجا میرود! چه سرزمین لعنتی پست گندیدهای و چه موجودات پست جهنمی بدجنسی دارد! ... این شرح حال عجیب که برایم به کلی تازگی داشت به قلم ابوالحسن احتشامی بود. این اسم را برای اولین بار خواندم اما او خودش را دوست صمیمی من معرفی کرده بود. بهقدری دروغ گفته بود و بهتان زده بود و ضمناً صورت حق به جانب به خود گرفته بود که لایق بود زمامدار آیندهی مملکت بشود...» (۱۸ مهر ۱۳۲۶)
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity
🌸🌿
🔴#ادبیات
#صادق_هدایت
#نامهها
از میان نامههای صادق هدایت به حسن شهیدنورایی
آنچه میخوانید بخشهایی است از دو نامهی صادق هدایت به حسن شهید نورایی. هدایت در مدت دوستی با شهید نورایی ۸۲ نامه برای او نوشت. این نامهها را اکنون میتوان بهعنوان یک سند تاریخی بررسی کرد. لحن هدایت در این نامهها بیاندازه کمیک، و صد البته تند و تیز و گزنده است.
«همهچیز این خرابشده برای آدم خستگی و وحشت تولید میکند. باری، زندگی را به بطالت میگذرانیم و از هر طرف خواه چپ و یا راست مثل ریگ فحش میخوریم و مثل این است که مسئول همه گهکاریهای دیگران شخص بنده هستم. همه تقاضای وظیفهی اجتماعی مرا دارند اما کسی نمیپرسد آیا قدرت خرید کاغذ و قلم را دارم یا نه؟ یک تختخواب و یا اتاق راحت دارم یا نه؟ و بعد هم از خودم میپرسم در محیطی که خودم هیچگونه حق زندگی ندارم چه وظیفهای است که از رجالههای دیگر دفاع بکنم؟ این درددلها هم احمقانه شده. همهچیز در این سرزمین گه بار احمقانه میشود. از قول من به خانمتان و هویداها سلام برسانید.» (۲۹ فروردین ۱۳۲۶)
«از هفتهی گذشته که مجلهی اطلاعات هفتگی از من قدردانی کرده تنفرم به موجودات اینجا هزاران بار بیشتر شده. به همهچیز و همهکس مظنونم. حتی از سایهی خودم رم میکنم. راستی وقاحت و [...] در این ملک تا کجا میرود! چه سرزمین لعنتی پست گندیدهای و چه موجودات پست جهنمی بدجنسی دارد! ... این شرح حال عجیب که برایم به کلی تازگی داشت به قلم ابوالحسن احتشامی بود. این اسم را برای اولین بار خواندم اما او خودش را دوست صمیمی من معرفی کرده بود. بهقدری دروغ گفته بود و بهتان زده بود و ضمناً صورت حق به جانب به خود گرفته بود که لایق بود زمامدار آیندهی مملکت بشود...» (۱۸ مهر ۱۳۲۶)
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🌿
🔴#چکامه_پارسی
نزديک شو اگر چه نگاهت ممنوع است
زنجيرهی اشاره چنان از هم پاشيده است
که حلقه های نگاه
در هم قرار نمیگيرد.
دنيا نشانههای ما را
در حول و حوش غفلت خود ديده است و چشم پوشيده است.
نزديک شو اگر چه حضورت ممنوع است.
وقت صدای ترس
خاموش شد گلوی هوا
و ارتعاشی دويد در زبان
که حنجره به صفتهايش بدگمان شد.
تا اينکه يک شب از خم طاقیی صدايت
لغزید و ريخت در ته ظلمت
و گنبد سکوت در معرق درد برآمد.
يکيک درآمديم در هندسهی انتظار
و هر کدام روی نيمکتی يا که زير طاقی
و گوشه ميدانی خلوت کرديم:
سيمای تابخورده که خاک را چون شيارهايش
آراسته است.
و خيره مانده است در نفرتی قديمی
که عشق را همواره آواره خواستهست
تنها تو بودی انگار که حتی روی نيمکتی نمیبايست بنشينی
و درطراوت خاموشی و فراموشی بنگری .
نزدیک شو اگر چه قرارت ممنوع است.
هیچ انتظاری نیست که رنگ دگر بپاشد
بر صفحهی صبور
وقتی که ماهوارههای طاق و نیمکت در خلٲ بگردد
و چهرهها تنها سیاه و سفید منعکس شود
و نیمی از تصویرها نیز هنوز
در نسخههای منفی باقی مانده باشد.
نوری معلق است در اشارههای ظلمانی
ورنه چگونه امشب نیز در این ساعت بلند
باید به روی این نیمکت بنشینم همچنان کنار این میدان
چشمانتظار شکی فسفرین
و برگ ترسخوردهی شمشاد تنها در چشمم برق زند؟
نزدیک شو اگر چه تصویرت ممنوع است.
ساعت دوباره گردش بیتابش را آغاز کرده است
و نیمی از رخسار زمان
از لای چادر سیاهش پیداست.
از ضربهای که هر ساعت نواخته میشود ترک برمیدارد خواب آب
و چهرهای پریشان موج در موج
می گردد و هوای خود را میجوید
در بازتاب گنگ سکهای در آب انداخته است.
پا میکشند سایههای مضطرب
در هیبت مدور نارونها
و باد لحظه به لحظه نشانهها را میگرداند دور تا دور میدان
اینجا خزه به حلقهی شفافی چسبیده است
که روزی از انگشتی افتاده است
آنجا هنوز نوری قرمز ثابت مانده است
و روی صورت شب لک انداخته است.
نزدیک شو اگرچه رؤیایت ممنوع است.
میبینی! این حقیقت ماست
نزدیک و دور واهمه در واهمه
و مثل این ماه ناگزیر که گردیده است
گرد جهان و باز همچنان درست همانجا که بوده مانده است
و هر شب انگار در غیابت باید خیره ماند همچون ماه
در حلقهی عزایی که کمکم عادی شدهست.
این یٲس مخملینهی ماست
یا تودهی غبار گون وهمی بر انگیخته؟
که بی تحاشی مدارهای در هم را چون ستارههای دنبالهدار میپیماید؟
آرامشست که بر باد رفته است ؟
یا سایهی پذیرشست که خون را پوشانده است؟
بی آنکه استعارههای وجدان از طعمش بر کنار مانده باشد.
نزدیک شو اگرچه مدارت ممنوع است.
میشنوم طنین تنت میآید از ته ظلمت
و تارهای تنم را متٲثر میکند.
شاید صدا دوباره به مفهومش بازگردد
شاید همین حوالی جایی
در حلقهی نگاهت قرار بگیرم.
چیزی به صبح نمانده است
و آخرین فرصت با نامت در گلویم
میتابد.
ماه شکسته صفحهی مهتاب را ناموزون میگرداند
و تاب میخورد حلقهی طناب
بر چوبهی بلند
که صبحگاه شاید باز رخسار روز را در آن قاب بگیرند.
#محمد_مختاری
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity
🌸🌿
🔴#چکامه_پارسی
نزديک شو اگر چه نگاهت ممنوع است
زنجيرهی اشاره چنان از هم پاشيده است
که حلقه های نگاه
در هم قرار نمیگيرد.
دنيا نشانههای ما را
در حول و حوش غفلت خود ديده است و چشم پوشيده است.
نزديک شو اگر چه حضورت ممنوع است.
وقت صدای ترس
خاموش شد گلوی هوا
و ارتعاشی دويد در زبان
که حنجره به صفتهايش بدگمان شد.
تا اينکه يک شب از خم طاقیی صدايت
لغزید و ريخت در ته ظلمت
و گنبد سکوت در معرق درد برآمد.
يکيک درآمديم در هندسهی انتظار
و هر کدام روی نيمکتی يا که زير طاقی
و گوشه ميدانی خلوت کرديم:
سيمای تابخورده که خاک را چون شيارهايش
آراسته است.
و خيره مانده است در نفرتی قديمی
که عشق را همواره آواره خواستهست
تنها تو بودی انگار که حتی روی نيمکتی نمیبايست بنشينی
و درطراوت خاموشی و فراموشی بنگری .
نزدیک شو اگر چه قرارت ممنوع است.
هیچ انتظاری نیست که رنگ دگر بپاشد
بر صفحهی صبور
وقتی که ماهوارههای طاق و نیمکت در خلٲ بگردد
و چهرهها تنها سیاه و سفید منعکس شود
و نیمی از تصویرها نیز هنوز
در نسخههای منفی باقی مانده باشد.
نوری معلق است در اشارههای ظلمانی
ورنه چگونه امشب نیز در این ساعت بلند
باید به روی این نیمکت بنشینم همچنان کنار این میدان
چشمانتظار شکی فسفرین
و برگ ترسخوردهی شمشاد تنها در چشمم برق زند؟
نزدیک شو اگر چه تصویرت ممنوع است.
ساعت دوباره گردش بیتابش را آغاز کرده است
و نیمی از رخسار زمان
از لای چادر سیاهش پیداست.
از ضربهای که هر ساعت نواخته میشود ترک برمیدارد خواب آب
و چهرهای پریشان موج در موج
می گردد و هوای خود را میجوید
در بازتاب گنگ سکهای در آب انداخته است.
پا میکشند سایههای مضطرب
در هیبت مدور نارونها
و باد لحظه به لحظه نشانهها را میگرداند دور تا دور میدان
اینجا خزه به حلقهی شفافی چسبیده است
که روزی از انگشتی افتاده است
آنجا هنوز نوری قرمز ثابت مانده است
و روی صورت شب لک انداخته است.
نزدیک شو اگرچه رؤیایت ممنوع است.
میبینی! این حقیقت ماست
نزدیک و دور واهمه در واهمه
و مثل این ماه ناگزیر که گردیده است
گرد جهان و باز همچنان درست همانجا که بوده مانده است
و هر شب انگار در غیابت باید خیره ماند همچون ماه
در حلقهی عزایی که کمکم عادی شدهست.
این یٲس مخملینهی ماست
یا تودهی غبار گون وهمی بر انگیخته؟
که بی تحاشی مدارهای در هم را چون ستارههای دنبالهدار میپیماید؟
آرامشست که بر باد رفته است ؟
یا سایهی پذیرشست که خون را پوشانده است؟
بی آنکه استعارههای وجدان از طعمش بر کنار مانده باشد.
نزدیک شو اگرچه مدارت ممنوع است.
میشنوم طنین تنت میآید از ته ظلمت
و تارهای تنم را متٲثر میکند.
شاید صدا دوباره به مفهومش بازگردد
شاید همین حوالی جایی
در حلقهی نگاهت قرار بگیرم.
چیزی به صبح نمانده است
و آخرین فرصت با نامت در گلویم
میتابد.
ماه شکسته صفحهی مهتاب را ناموزون میگرداند
و تاب میخورد حلقهی طناب
بر چوبهی بلند
که صبحگاه شاید باز رخسار روز را در آن قاب بگیرند.
#محمد_مختاری
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🌿
🔴#ادبیات
#معرفی_کتاب
▫️زوال بشری
▫️▫️اوسامو دازای
▫️▫️▫️قدراتالله ذاکری
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity
🌸🌿
🔴#ادبیات
#معرفی_کتاب
▫️زوال بشری
▫️▫️اوسامو دازای
▫️▫️▫️قدراتالله ذاکری
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity