🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🌿
🔴#هشتم_مارس_(روز_جهانی_مهربانو
زنى نوشته #من_عاشق_نرگسام.
ما از این جمله مىفهمیم
که زنى عاشق نرگس است.
یک #منطق_دان با خواندن
این جمله پى مىبرد که
دستکم یک زن وجود دارد
که عاشق نرگس است.
یک #گلفروش امیدوار مىشود
که زنى براى خودش یا
کسى براى زن از او نرگس بخرد.
یک #معلم ادبیات با خود مىاندیشد
که من در این جمله
نهاد و عاشق مسند
و نرگس مضافالیه است.
اما #مردى که #عاشق آن زن است - زنى که نوشته «من عاشق نرگسام» - با خواندن این جمله #قلبش لحظهاى مىایستد و دوباره #جان مىگیرد.
اگر آینهاى پیش روى مرد باشد،
مرد مىبیند که
صورتش ناگهان سرخ مىشود
و لبخندى بىاختیار به
#چهرهاش مىدود.
مردى که عاشقِ زنى است
که عاشقِ نرگس است،
خودش به ناگاه
عاشق نرگس مىشود.
به ناگاه به تمام
گلفروشىهایى
که مىشناسد
یا نمىشناسد
فکر مىکند.
به تمام چهارراههایى
که روزى پشت چراغ قرمز آنها گلفروشهاى
دورهگرد را دیده است،
یا ندیده است.
مردى که به ناگاه عاشقِ نرگس شده است،
به دستهى نرگسهایى
مىاندیشد که در دست دارد،
و به دستان معشوقش
وقتى که نرگسها را
با اشتیاق از او مىگیرد.
و به خندهى آن زن مىاندیشد
در آن لحظه، و به بوى منتشر در هوا،
و به آهنگى که دارد پخش مىشود،
و به نورى که بر
چیزها تابیده در آن دم.
مرد حرکت بدنِ آن زن را مىبیند
در خیال، که چگونه مىچرخد و
مىخرامد و گلدانى را مىجوید و
مىیابد و زیر شیر آب مىگیرد و
نرگسها را در آن مىگذارد و یک بار دیگر جمعشان مىکند
- با دستانش - و بو مىکشدشان،
عمیق و طولانى،
و به سوى مرد بازمىگردد.
و به حالت چشمهاى
زن فکر مىکند
- آخ از حالت چشمهایش -
وقتى که دارد به خاطر نرگسها
- که او عاشقشان است -
از او سپاسگزارى مىکند،
در سکوت، بى کلام .
پس - #خانمها، #آقایان - بار دیگر که دیدید جملهى «من عاشق نرگسام» جایى، گوشه و کنارى، از دهان زنى روى زمین افتاده است، لطفى کنید و خم شوید، برش دارید، #ببوسیدش و بگذاریدش روى هرّه یا طاقچه یا بلندى؛ جایى که #مردى که #عاشق زنى است که او را گم کرده - یا هرگز نیافته - آن را ببیند، #قلبش لحظهاى بایستد و دوباره جان بگیرد. به حق همین برکت. همین یک لقمه نان. همین یک #تکه_عشق.
#حسین_وحدانی
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity
🌸🌿
🔴#هشتم_مارس_(روز_جهانی_مهربانو
زنى نوشته #من_عاشق_نرگسام.
ما از این جمله مىفهمیم
که زنى عاشق نرگس است.
یک #منطق_دان با خواندن
این جمله پى مىبرد که
دستکم یک زن وجود دارد
که عاشق نرگس است.
یک #گلفروش امیدوار مىشود
که زنى براى خودش یا
کسى براى زن از او نرگس بخرد.
یک #معلم ادبیات با خود مىاندیشد
که من در این جمله
نهاد و عاشق مسند
و نرگس مضافالیه است.
اما #مردى که #عاشق آن زن است - زنى که نوشته «من عاشق نرگسام» - با خواندن این جمله #قلبش لحظهاى مىایستد و دوباره #جان مىگیرد.
اگر آینهاى پیش روى مرد باشد،
مرد مىبیند که
صورتش ناگهان سرخ مىشود
و لبخندى بىاختیار به
#چهرهاش مىدود.
مردى که عاشقِ زنى است
که عاشقِ نرگس است،
خودش به ناگاه
عاشق نرگس مىشود.
به ناگاه به تمام
گلفروشىهایى
که مىشناسد
یا نمىشناسد
فکر مىکند.
به تمام چهارراههایى
که روزى پشت چراغ قرمز آنها گلفروشهاى
دورهگرد را دیده است،
یا ندیده است.
مردى که به ناگاه عاشقِ نرگس شده است،
به دستهى نرگسهایى
مىاندیشد که در دست دارد،
و به دستان معشوقش
وقتى که نرگسها را
با اشتیاق از او مىگیرد.
و به خندهى آن زن مىاندیشد
در آن لحظه، و به بوى منتشر در هوا،
و به آهنگى که دارد پخش مىشود،
و به نورى که بر
چیزها تابیده در آن دم.
مرد حرکت بدنِ آن زن را مىبیند
در خیال، که چگونه مىچرخد و
مىخرامد و گلدانى را مىجوید و
مىیابد و زیر شیر آب مىگیرد و
نرگسها را در آن مىگذارد و یک بار دیگر جمعشان مىکند
- با دستانش - و بو مىکشدشان،
عمیق و طولانى،
و به سوى مرد بازمىگردد.
و به حالت چشمهاى
زن فکر مىکند
- آخ از حالت چشمهایش -
وقتى که دارد به خاطر نرگسها
- که او عاشقشان است -
از او سپاسگزارى مىکند،
در سکوت، بى کلام .
پس - #خانمها، #آقایان - بار دیگر که دیدید جملهى «من عاشق نرگسام» جایى، گوشه و کنارى، از دهان زنى روى زمین افتاده است، لطفى کنید و خم شوید، برش دارید، #ببوسیدش و بگذاریدش روى هرّه یا طاقچه یا بلندى؛ جایى که #مردى که #عاشق زنى است که او را گم کرده - یا هرگز نیافته - آن را ببیند، #قلبش لحظهاى بایستد و دوباره جان بگیرد. به حق همین برکت. همین یک لقمه نان. همین یک #تکه_عشق.
#حسین_وحدانی
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🌿
🔴#یادداشتهایی_ازسردلتنگی
من« #دوشیزه_مکرمه:» هستم، وقتی زن ها روی سرم قند می سابند و همزمان قند توی دلم آب می شود.
من « #مرحومه_مغفوره » هستم، وقتی زیر یک سنگ سیاه گرانیت قشنگ خوابیده ام و احتمالاً هیچ خوابی نمی بینم من « #والده_مکرمه » هستم، وقتی اعضای هیات مدیره شرکت پسرم برای خودشیرینی ۲۰ آگهی تسلیت در ۲۰ روزنامه معتبر چاپ می کنند
من « #همسری_مهربان و #مادری_فداکار » هستم، وقتی شوهرم ...برای اثبات وفاداری اش البته تا چهلم- آگهی وفات مرا در صفحه اول پرتیراژترین روزنامه شهر به چاپ می رساندمن « #زوجه » هستم، وقتی شوهرم پس از چهار سال و دو ماه و سه روز به حکم قاضی دادگاه خانواده قبول می کند به من و دختر شش ساله ام ماهیانه فقط بیست و پنج هزار تومان ، بدهد
من « #سرپرست_خانوار » هستم، وقتی شوهرم چهار سال پیش با کامیون قراضه اش از گردنه حیران رد نشد و برای همیشه در ته دره خوابید.
من « #خوشگله » هستم، وقتی پسرهای جوان محله زیر تیر چراغ برق وقت شان را بیهود همی گذرانند. من « #مجید » هستم، وقتی در ایستگاه چراغ برق، اتوبوس خط واحد می ایستد و شوهرم مرا از پیاده رو مقابل صدا می زند. من « #ضعیفه » هستم، وقتی ریش سفیدهای فامیل می خواهند از برادر بزرگم حق ارثم را بگیرند. من « #بی بی » هستم، وقتی تبدیل به یک شیء آرکائیک می شوم و نوه و نتیجه هایم تیک تیک از من عکس می گیرند. من « #مامی » هستم، وقتی دختر نوجوانم در جشن تولد دوستش دروغ پردازی می کند.
من « #مادر » هستم، وقتی مورد شماتت همسرم قرار می گیرم چون آن روز به یک مهمانی زنانه رفته بودم و غذای بچه ها را درست نکرده بودم. من « #زنیکه » هستم، وقتی مرد همسایه، تذکرم را در خصوص درست گذاشتن ماشینش در پارکینگ می شنود.
من « #مامانی » هستم، وقتی بچه هایم خرم می کنند تا خلاف هایشان را به پدرشان نگویم. من « #ننه » هستم، وقتی شلیته می پوشم و چارقدم را با سنجاق زیر گلویم محکم می کنم و نوه ام خجالت می کشد به دوستانش بگوید من مادربزرگش هستم... به آنها می گوید من خدمتکار پیر مادرش هستم. من « #یک_کدبانوی تمام عیار» هستم، وقتی شوهرم آروغ های بودار می زند و کمربندش را روی شکم برآمده اش جابه جا می کند
من « #بانو » هستم، وقتی از مرز پنجاه سالگی گذشته ام و هیچ مردی دلش نمی خواهد وقتش را با من تلف بکند. من در ماه اول عروسی ام؛ «خانم کوچولو، عروسک، ملوسک، خانمی،عزیزم،عشق من، پیشی، قشنگم، عسلم، ویتامین و.....» هستم. من در فریادهای شبانه شوهرم، وقتی دیر به خانه می آید، چند تار موی زنانه روی یقه کتش است و دهانش بوی سگ مرده می دهد، « #سلیطه » هستم.
من در محاوره ی دیرپای این کهن بوم ؛ « #دلیله_محتاله، نفس محیله مکاره، مار،ابلیس،شجره مثمره، اثیری، لکاته و....» هستم. دامادم به من « #وروره_جادو » می گوید. حاج آقا مرا « #والده » آقا مصطفی صدا می زند.. من «مادر فولادزره» هستم، وقتی بر سر حقوقم با این و آن می جنگم. مادرم مرا به خان روستا « #کنیز» شما معرفی می کند..
واقعا #من_کیستم ؟😔
#بلقیس_سلیمانی
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity
🌸🌿
🔴#یادداشتهایی_ازسردلتنگی
من« #دوشیزه_مکرمه:» هستم، وقتی زن ها روی سرم قند می سابند و همزمان قند توی دلم آب می شود.
من « #مرحومه_مغفوره » هستم، وقتی زیر یک سنگ سیاه گرانیت قشنگ خوابیده ام و احتمالاً هیچ خوابی نمی بینم من « #والده_مکرمه » هستم، وقتی اعضای هیات مدیره شرکت پسرم برای خودشیرینی ۲۰ آگهی تسلیت در ۲۰ روزنامه معتبر چاپ می کنند
من « #همسری_مهربان و #مادری_فداکار » هستم، وقتی شوهرم ...برای اثبات وفاداری اش البته تا چهلم- آگهی وفات مرا در صفحه اول پرتیراژترین روزنامه شهر به چاپ می رساندمن « #زوجه » هستم، وقتی شوهرم پس از چهار سال و دو ماه و سه روز به حکم قاضی دادگاه خانواده قبول می کند به من و دختر شش ساله ام ماهیانه فقط بیست و پنج هزار تومان ، بدهد
من « #سرپرست_خانوار » هستم، وقتی شوهرم چهار سال پیش با کامیون قراضه اش از گردنه حیران رد نشد و برای همیشه در ته دره خوابید.
من « #خوشگله » هستم، وقتی پسرهای جوان محله زیر تیر چراغ برق وقت شان را بیهود همی گذرانند. من « #مجید » هستم، وقتی در ایستگاه چراغ برق، اتوبوس خط واحد می ایستد و شوهرم مرا از پیاده رو مقابل صدا می زند. من « #ضعیفه » هستم، وقتی ریش سفیدهای فامیل می خواهند از برادر بزرگم حق ارثم را بگیرند. من « #بی بی » هستم، وقتی تبدیل به یک شیء آرکائیک می شوم و نوه و نتیجه هایم تیک تیک از من عکس می گیرند. من « #مامی » هستم، وقتی دختر نوجوانم در جشن تولد دوستش دروغ پردازی می کند.
من « #مادر » هستم، وقتی مورد شماتت همسرم قرار می گیرم چون آن روز به یک مهمانی زنانه رفته بودم و غذای بچه ها را درست نکرده بودم. من « #زنیکه » هستم، وقتی مرد همسایه، تذکرم را در خصوص درست گذاشتن ماشینش در پارکینگ می شنود.
من « #مامانی » هستم، وقتی بچه هایم خرم می کنند تا خلاف هایشان را به پدرشان نگویم. من « #ننه » هستم، وقتی شلیته می پوشم و چارقدم را با سنجاق زیر گلویم محکم می کنم و نوه ام خجالت می کشد به دوستانش بگوید من مادربزرگش هستم... به آنها می گوید من خدمتکار پیر مادرش هستم. من « #یک_کدبانوی تمام عیار» هستم، وقتی شوهرم آروغ های بودار می زند و کمربندش را روی شکم برآمده اش جابه جا می کند
من « #بانو » هستم، وقتی از مرز پنجاه سالگی گذشته ام و هیچ مردی دلش نمی خواهد وقتش را با من تلف بکند. من در ماه اول عروسی ام؛ «خانم کوچولو، عروسک، ملوسک، خانمی،عزیزم،عشق من، پیشی، قشنگم، عسلم، ویتامین و.....» هستم. من در فریادهای شبانه شوهرم، وقتی دیر به خانه می آید، چند تار موی زنانه روی یقه کتش است و دهانش بوی سگ مرده می دهد، « #سلیطه » هستم.
من در محاوره ی دیرپای این کهن بوم ؛ « #دلیله_محتاله، نفس محیله مکاره، مار،ابلیس،شجره مثمره، اثیری، لکاته و....» هستم. دامادم به من « #وروره_جادو » می گوید. حاج آقا مرا « #والده » آقا مصطفی صدا می زند.. من «مادر فولادزره» هستم، وقتی بر سر حقوقم با این و آن می جنگم. مادرم مرا به خان روستا « #کنیز» شما معرفی می کند..
واقعا #من_کیستم ؟😔
#بلقیس_سلیمانی
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity