🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
📚🤔
🔴#التماس_تفکر

با همان صورت لاغر و بدن تکیده آمد جلو و با انگلیسی دست و پا شکسته گفت:
- مستر آیسان! واتس مین خلگوش؟!

چینی ها من را «آیسان» صدا می کردند.
«آی» به معنی دوست داشتن و «سان» یعنی کوه.
دوستدار کوه!

مانده بودم چه بگویم به چانگ!
با شوخی و خنده گفتم :
« شوخیه، کارگرها دوستت دارن»
سرش را مثل دستش توی هوا تند تکان داد یعنی این جوابم نیست.

حق داشت! کارگرها به او لقب «خرگوش» داده بودند و اینطور صدایش می کردند و می خندیدند!
از بس که کوه و دشت را پیاده طی می کرد
و مچ آنها را حین تنبلی می گرفت.

دوباره سوالش را پرسید. برایش ترجمه کردم.
خیره شد توی صورتم.
بعد سرش را انداخت پائین.
با نوک پوتین کارش آرام چند لگد به تپه کوچک خاک روبرویمان زد.

سکوت... توی هوا تفتیده جنوب منتظر بودم بطری آبش را بکوبد به زمین و برود.
سرش را بلند کرد و چیزهایی گفت که ترجمه اش تقریبا" می شد این:

من دارم برای کشور شما کار می کنم. چرا مسخره ام می کنند؟ چون من می خواهم خوب کار کنند؟
چون می فهمم دستگاه ها را دستکاری کرده اند که خراب شود که بروند توی سایه بخوابند؟
چرا کشورتان را دوست ندارید؟
اوکی! من خلگوشم.
ولی هیچوقت کشورتان با خندیدن به من ،درست نمی شود.

این را گفت و راهش را کشید و رفت سمت کمپ شان.
من مثل بچه ها بغض کردم.

رفتم پشت رستوران کمپ. تازه شش ماه بود آمده بودم سرکار.
14سال پیش. یک پروژه اکتشاف نفت چند ملیتی.
کم تجربه بودم. فکر می کردم راه حل این است که باید سخت کار کنم برای کشورم.
جان می کندم.
اما هنوز هم همان طور فکر می کنم.

مثل بچه ها نتوانستم جلوی اشکم را بگیرم. گریه ام گرفت.

چانگ راست می گفت. خیلی از کارگرها به ریش او می خندیدند. به من هم می خندیدند که کارم را جدی می گرفتم.

لوله های پولیکا را می بردند می انداختند ته دره ها.
بعد می گفتند همه را استفاده کرده ایم. بنزین را می ریختند روی زمین و می گفتند دستگاه ها بدون بنزین کار نمی کنند.
دستگاه های حفاری سبک اکتشاف نفت را خراب می کردند و ...

بعدها که بزرگتر شدم. که کارهای دیگری را تجربه کردم دیدم فقط برخی کارگرها با کشورشان تا این اندازه نامهربان نیستند.

خیلی از مدیران، استادان دانشگاه، شخصیت های برجسته، آقایان مسئول، بزرگان هم به همین راحتی سرمایه های مملکت را دود می کنند و به هوا می فرستند و بعد در گپ و گفت های دوستانه آروغ می زنند، می خندند و می گویند:

"- تو این مملکت آدم باید زرنگ باشه! بار خودش رو ببنده!"

و من هنوز هم مثل بچه ها بغض می کنم.

#احسان_محمدی

🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸

@Bookirancity
🔴#بخوانیم

🌿نه چپ ؛ نه راست!
#سمت_چپ :
نقابی که بیشترمان به صورت میزنیم. همان «من خوبم» گفتنهای هر روزه. چیزی که مردم دوست دارند از ما ببینند.بیشتر آدم‌ها حوصله گوش دادن به رنج‌ها را ندارند. ما همدیگر را همیشه سرزنده، شاداب و آراسته میخواهیم.
در حالیکه آدم‌ها همیشه کوک نیستند. همیشه چشمهایشان برق نمی‌زند، همیشه آرایش نکرده‌اند، بوی خوش عطر نمیدهند.
#سمت_راست:
خود واقعی که فکر می‌کنیم هستیم و انتظار داریم دیگران درک کنند اما از ترس تنها ماندن نشانش نمی‌دهیم.چیزی که مردم هرگز نمی‌بینند، تصور نمی‌کنند و نمی‌دانند ما هم در یک مبارزه‌ایم که دردش را پنهان میکنیم.
کمتر کسی تاب زخم‌ دارد. همه دنبال میان‌بُر هستند. اینکه بدون زخم به قله برسند. اما نه راه همیشه هموار است، نه دنیا جای خیلی خوبی است و نه مردم با ما همیشه مهربانند.زندگی چیزی میان این دو روایت است. چیزی که کمتر کسی از آن میتواند عکس بگیرد.
در عصر نمایش، لایک و اغراق، ما معمولاً اسیر یکی از این دو قابیم.حال بیشتر ما آن‌قدر بد نیست که ناله می‌کنیم، آن‌قدر هم خوب نیست که نشان میدهیم. زندگی چیزی میان این دو است.

#احسان_محمدی 🍎
@Bookirancity
🌼🍃🌸🍃🌺🍃🌸🍃🌺🔆
🌼🍃🌸🍃🌺🍃🌸🍃
🍃🌺🍃🌸🍃🌺
🌺🍃🌸
🌸
🔆
🔴#التماس_تفکر

🔸 خودآموز بیشعوری! (۱)


○ رازش رو فاش کن، آبروش رو ببر، اشتباه خودش بود بهت اعتماد کرد!

● باش گرم بگیر، خرش کُن، کارت رو راه بندازه بعد ولش کن!

○ مادرم/پدرم پیر شده، خجالت می‌کشم باش برم بیرون!

● بریم بریزیم تو صفحه‌ش، بهش فحش بدیم. بدونه پرچم ایران بالاست!

○ امشب اون النگوهامو دستم می‌کنم تا چشم جاریم دربیاد!

● کی حال داره از پل عابر بره بابا! اون واسه پیرمرداست، تیز بپر از خیابون رد شیم!

○ وسط جمع ضایعش کردم تا بدونه با کی طرفه!

● بگو مدارکت تکمیل نیست. اعتبار ندادن هنوز! رد کن بره بابا! یه ماهه میاد میره، مگه بیکاریم خودمون رو علاف یه وام دو میلیونی بکنیم!

○ به رئیس‌مون گفتم بچه‌م مریضه، پیچوندم اومدم بیرون از اداره! خیلی حال میده اسکلش می‌کنم!

● فحش دادن به خواهر و مادرِ هم، نشونه‌ی صمیمیت ماست!

○ اون دریل رو بده من بابا! صبح جمعه‌ست که باشه، به ما چه که خوابن. چهاردیواری اختیاری!

● در شان تو نیست با یه رفتگر یا کارگر ساختمونی این‌طور صمیمی سلام‌علیک کنی! کلاسش به ما نمیخوره!

○ مگه اسم نویسنده چقد مهمه که گیر میدی چرا پاکش کردم؟ تازه خیلی دلش بخواد که من مطلبش رو بازنشر کردم!

● کپی کن داداش! این هنرمندا وضعشون خوبه، با یه دونه CD کپی من، ورشکست نمیشن!

○ اگه میخوای زنت حساب کار دستش بیاد، یه وقتایی توی جمع حالش رو بگیر، بدونه رئیس کیه!

● زنگ زد تو جوابش رو نده. محلش نذار! به مردا بی‌محلی کنی بیشتر عاشقت میشن!


👤 #احسان_محمدی


@Bookirancity

🔆
🌸
🌺🍃🌸
🍃🌺🍃🌸🍃🌺
🌼🍃🌸🍃🌺🍃🌸🍃
🌼🍃🌸🍃🌺🍃🌸🍃🌺🔆
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
📚🤔
🔴#التماس_تفکر

این یک قصه نیست یک واقعیت تلخ ست مابرای ایران چه میکنیم

با همان صورت لاغر و بدن تکیده آمد جلو و با انگلیسی دست و پا شکسته گفت:
- مستر آیسان! واتس مین خلگوش؟!

چینی ها من را «آیسان» صدا می کردند.
«آی» به معنی دوست داشتن و «سان» یعنی کوه.
دوستدار کوه!

مانده بودم چه بگویم به چانگ!
با شوخی و خنده گفتم :
« شوخیه، کارگرها دوستت دارن»
سرش را مثل دستش توی هوا تند تکان داد یعنی این جوابم نیست.

حق داشت! کارگرها به او لقب «خرگوش» داده بودند و اینطور صدایش می کردند و می خندیدند!
از بس که کوه و دشت را پیاده طی می کرد
و مچ آنها را حین تنبلی می گرفت.

دوباره سوالش را پرسید. برایش ترجمه کردم.
خیره شد توی صورتم.
بعد سرش را انداخت پائین.
با نوک پوتین کارش آرام چند لگد به تپه کوچک خاک روبرویمان زد.

سکوت... توی هوا تفتیده جنوب منتظر بودم بطری آبش را بکوبد به زمین و برود.
سرش را بلند کرد و چیزهایی گفت که ترجمه اش تقریبا" می شد این:

من دارم برای کشور شما کار می کنم. چرا مسخره ام می کنند؟ چون من می خواهم خوب کار کنند؟
چون می فهمم دستگاه ها را دستکاری کرده اند که خراب شود که بروند توی سایه بخوابند؟
چرا کشورتان را دوست ندارید؟
اوکی! من خلگوشم.
ولی هیچوقت کشورتان با خندیدن به من ،درست نمی شود.

این را گفت و راهش را کشید و رفت سمت کمپ شان.
من مثل بچه ها بغض کردم.

رفتم پشت رستوران کمپ. تازه شش ماه بود آمده بودم سرکار.
14سال پیش. یک پروژه اکتشاف نفت چند ملیتی.
کم تجربه بودم. فکر می کردم راه حل این است که باید سخت کار کنم برای کشورم.
جان می کندم.
اما هنوز هم همان طور فکر می کنم.

مثل بچه ها نتوانستم جلوی اشکم را بگیرم. گریه ام گرفت.

چانگ راست می گفت. خیلی از کارگرها به ریش او می خندیدند. به من هم می خندیدند که کارم را جدی می گرفتم.

لوله های پولیکا را می بردند می انداختند ته دره ها.
بعد می گفتند همه را استفاده کرده ایم. بنزین را می ریختند روی زمین و می گفتند دستگاه ها بدون بنزین کار نمی کنند.
دستگاه های حفاری سبک اکتشاف نفت را خراب می کردند و ...

بعدها که بزرگتر شدم. که کارهای دیگری را تجربه کردم دیدم فقط برخی کارگرها با کشورشان تا این اندازه نامهربان نیستند.

خیلی از مدیران، استادان دانشگاه، شخصیت های برجسته، آقایان مسئول، بزرگان هم به همین راحتی سرمایه های مملکت را دود می کنند و به هوا می فرستند و بعد در گپ و گفت های دوستانه آروغ می زنند، می خندند و می گویند:

"- تو این مملکت آدم باید زرنگ باشه! بار خودش رو ببنده!"

و من هنوز هم مثل بچه ها بغض می کنم.

#احسان_محمدی

🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸

🌸🍂🌸@Bookirancity
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🌿
🔴#یادمان

به مناسبت روز دانشجو

افسوس برای دانشگاههایی که محصولش را آمریکا و کانادا و استرالیا می چیند!

تقلیل دانشگاه‌ها به سالن انتظار برای پرواز فارغ‌التحصیلان، یک خسارت تمام‌عیار است. یک ظلم به سرمایه‌های مادی و معنوی کشور.

اینکه سرمایه و وقت و انرژی کشور صرف تربیت یک نفر شود و درست وقتی مدرک‌تحصیلی گرفت، یکراست برود دارالترجمه و بعد جوری این کشور را ترک کند که انگار از گور گریخته، ظلم است... درختی که اینجا برای ثمر دادنش هزینه شده، میوه‌اش را دیگری می‌چیند. درد ندارد؟

آدم‌ها یک بار به دنیا می‌آیند و حق دارند از این یک فرصت لذت ببرند، حق دارند بروند جایی که احترام می‌بینند و لازم نباشد از صبح تا شب اخبار گوش بدهند که «چه می‌شود؟» اما چرا مردم یک کشور هزینه‌اش را بدهند تا میوه بیفتد توی دامن کانادا و آمریکا و استرالیا؟

چه کرده‌اید که دانش‌آموخته ایرانی ترجیح می‌دهد برود جایی دور از خانه پدری، همبرگر بگذارد لای نان بدهد دست مشتری، اما اینجا نماند؟ هر وقت این مهاجرت‌های شبیه گریختن، متوقف شد بگویید: روز دانشجو مبارک!

تبدیل دانشگاه‌ها به کارگاه تولید مقاله کیلویی و مسابقه «هرکی بیشتر مقاله چاپ کنه، دانشمندتره» خسارت است. خروجی این همه مقاله چیست؟ کدام مشکل مردم را حل کرده؟ جز سخنرانی‌درمانی و آماربازی فایده ای داشته؟ از این رکوردشکنی‎ها چیزی نصیب مردم می‌شود؟ علمی که خروجی‌اش نتواند گره‌گشایی کند، افسانه و افسون است.

کسانی که از دانش‌شان برای بهبود زندگی مردم بهره می گیرند دست مریزاد دارند، اما اگر هدف از دانشگاه رکوردزدن در زمینه تولید مقاله است، همه دانشگاه ها را ببندید، بروید از #خیابان_انقلاب کیلوکیلو مقاله و پایان نامه بخرید!

تا زمانی که می‌شود این همه علنی در امثال خیابان انقلاب پول داد و آشکارا علم را «خرید»، تبریک گفتن روز دانشجو «بیداری طفلی است که محتاج به لالاست»!

16 آذر و #روز_دانشجو در همه این سالها یا دورهم خواندن سرود رنج‌بار «یار دبستانی من» بوده، یا استندآپ کمدی و مسابقه آشپزی! لابه‌لایش گاهی هم دانشجویان و اساتیدی حرف‌هایی زده‌اند که اسباب دردسرشان شده. آدم عاقل که این کارها را نمی‌کند!

نزدیک به 20 سال است در فضای دانشگاه درس می‌خوانم و کار می‌کنم، جز عده معدودی که می‌آیند چیزی یاد بگیرند و «دانش جو» هستند، بسیاری فقط دنبال گرفتن مدرک هستند که با آن بروند سرکاری، اضافه حقوقی بگیرند یا مهاجرت کنند. در دانشگاه‌ها نه کسی درس زندگی واقعی می‌دهد، نه عشق به وطن و میل به ماندن و جنگیدن برای بهبود شرایط.
بچه‌ها اینجا آنقدر «باهوش» می‌شوند که یاد بگیرند کلاهشان را سفت بچسبند که باد نبرد!

تلخ نوشته‌ام و بی‌رحمانه؟ در 18سالگی فکر می‌کردم آینده این کشور را دانشگاه‌ها و دانشجوها می‌سازند، الان در چهل‌سالگی عاقلانه نیست که به همان اندازه خوش‌خیال باشم. امیدوارم دانشجوهای امروز وقتی چهل‌سال‌شان شد #ایران بهتری بسازند.

#احسان_محمدی


🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸

🌸🍂🌸@Bookirancity
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🌿
🔴#التماس_تفکر

دست‌ها، اقیانوس رازهای شخصی‌اند

✍️ #احسان_محمدی

مرد بغل دستی‌ام لباس‌های نیمدار تمیزی تن‌اش بود. شبیه کارمندهای بازنشسته که هنوز لباس‌های زمان اداره را می‌پوشند. انگشت‌های کشیده‌اش چند لک بزرگ داشتند.

آدم پا به سن که می‌گذارد فقط روحش نیست که کش می‌آید، لک‌های کوچک روی پوستش هم انگار خودشان را رها می‌کنند، سهم بیشتری از پوست را می‌خواهند.

نیم‌رخ صورت و فرم انگشت‌هایش شبیه معلم دوران راهنمایی‌ام بود. دست‌های درازی داشت. اگر از جلوی تخته دستش را به نیت سیلی‌زدن رها می‌کرد، حتماً یکی از انگشت‌هایش می‌خورد توی صورت دانش‌آموز آخر کلاس!

درسم خوب بود. با کله‌ی گرد تراشیده، چشم‌های باریک و دو دندان خرگوشی بزرگ، شبیه راهب کوچکی بودم که از معبد گریخته باشد. سرکلاس آقای ن عمداً حواسم را پرت می‌کردم. وقتی درس می‌داد، همان ردیف اول جوری نگاهش می‌کردم که انگار هیچکس در طول تاریخ اینطور به معلمش گوش نداده، بعد همزمان ذهنم را می‌بردم بیرون از کلاس.

خیال می‌بافتم. آن روزها دوست داشتم بزرگ که شدم #وکیل بشوم. احتمالاً تحت تاثیر چند فیلم هندی که وکلا از حقوق مظلوم‌ها در مقابل ارباب‌های زورگو دفاع می‌کردند.
مدتی هم می‌خواستم #روانشناس_بالینی بشوم. فکر می‌کردم این روانشناس می‌رود بر بالین آنها که خیلی حالشان بد است و کمک‌شان می‌کند که خوب شوند!

پوست دست مرد براق بود، بی‌طراوت جوانی. استخوان‌هایش انگار زور می‌زدند سرک بکشند بیرون. پوست گوشه ناخن‌هایش هم نامرتب بود. موهای روی بندهای انگشتش هم یکی در میان داشت سفید می‌شد.

مرد روبرویم خواب بود. لکه درشت رنگ روی انگشت میانی دست چپش و ناخن‌هایی که رنگ به خوردشان رفته بود. می‌گویند دست با کار بزرگ می‌شود، دل با عاشقی! دست‌های بزرگش می‌گفت احتمالاً نقاش ساختمان است.

انگشت‌های گوشتی چاق و مهربانی داشت. از آنها که می‌رسد خانه موهای دخترش را نوازش می‌کند.

هر چند ثانیه یک بار پشت دستش را می‌خاراند بعد آرام آنها را روی هم می‌گذاشت، مثل دو معشوقه که کز کنند توی بغل هم.

دست‌های بخشنده، دست‌های نوازشگر، دست‌های شکنجه‌گر، دست‌های نان‌آور، دست‌های‌هنرمند، دست‌های دعاگو، پینه‌بسته ... به دست‌هایتان نگاه کنید. به جای زخم‌های کهنه، سوختگی‌های موقع سرخ کردن کتلت، بریدگی‌های دوران کودکی.
دست‌های آدم اقیانوس رازهایش هستند.

کتاب دستانت، پادشاه کتاب‌هاست
در آن شعرهایی است نوشته‌شده با آب طلا
و متن‌هایی آراسته به تارهای کتان
و جوی‌های شراب
و ترانه‌خوانی
و شادی و طرب.
دستانت بستری هستند از پَر
که وقتی مرا خستگی فرا می‌گیرد
روی آن می‌آرامم.

🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸

🌸🍂🌸@Bookirancity