در جريان اجراى سياست مذكور، نادرشاه مجتهد معروف اصفهان به نام «#صدرالصدور» را احضار و از او سؤال كرد به چه علت علما و طلاب بايد درآمدهاى هنگفت اوقاف را به خود اختصاص داده و بدون داشتن هيچ پيشه و كار مثبتى با استفاده از درآمد اوقاف زندگی پراز رفاه برای خود ترتیب دهند؟ «صدر» پاسخ داد :
دلیل این امر آن است که #روحانیون همیشه دعاگوی قبله عالم بوده و با استفاده از درآمدهای مذکور هر روز وهر ساعت در مساجد برای بقاء ونصرت پادشاه و آبادی مملکت دعا میکنند. #نادرشاه جواب داد،
پس معلوم میشود دعای روحانیون هیچگاه مورد اجابت واقع نشده است، وگرنه گروهی افغانهای پابرهنه سُنّی، این فاجعه را برای ایران بوجود نمی آوردند.
نادرشاه دستور داد #صدرالصدور اعدام شود(بزرگترين خدمت به ايران) و سپس نیز مقرر کرد کلیه درآمدهای روحانیون از اوقاف وغيره و مواجب ومقرر بهائی که بدینوسیله کسب میکردند قطع شود.
#منبع:
{اصفهان نصف جهان، تالیف اصفهانی، تنظیم از ستوده (تهران: ۱۳۶۰)، صفحات ٥٧-٢٥٦ }
با اجرای دستور #نادرشاه سالیانه در حدود هیجده کرورتومان که از درآمد اوقاف دراختیار علما قرار میگرفت، قطع گردید.
#ملاها از دستور نادرشاه بشدت متغیر شدند وتا آنجائی که در قدرت داشتند کوشش کردند قشون و رعیت را بر ضد #نادرشاه بشورانند ولی نيم بیشتری از قشون نادر سُنّی بودند ولذا به تحریکات #روحانیون وقعی نگذاشتند. #دهقانان نیز از دستور نادرشاه درباره لغو قاعده اختصاص درآمد اوقاف به روحانیون استقبال کردند،
زیرا بدینوسیله مبلغی از مالیات آنها تخفیف حاصل کرد.
بعد از صدور دستور مذکور، نادرشاه روسای دولت را احضارو به آنها اظهارداشت: «اگر ملا میخواهيد باید مصارف ایشان را خودتان بپردازید، من ابداً ملا لازم ندارم و برای آنها متحمل خرجی نخواهم شد.»
#منبع:
{تاریخ انقلاب مشروطیت ایران، تالیف احمد مجدالاسلام کرمانی (انتشارات دانشگاه اصفهان: ۱۳۵۰)، صفحات ٥٣٦-٥٣١ }
پس از قتل نادرشاه، جانشین وی #عادل_شاه سبب قتل او را مخالفت با شیعه اعلام و مجددا #شیعه_گری را تقویت کرد. اما بهرحال اقدامات نادرشاه، سبب شد که مذهب بکلی از سیاست جدا شود. بهمین علت نادرشاه دستور داده بود دعای معمول زمان #صفویه مبنی بر(خدا پادشاه را که همه نعمت های ما از اوناشی میشود، عمر جاودان بخشد) ازنماز روزانه حذف شود.{#منبع: عاقبت نادرشاه، مجله یاد گار، شماره ۲ (۱۳۲۹)، صفحات ٤٣-٤١ }
#کریمخان_زند (۱۱۱۳-۱۱۹۳) پس از رسیدن به سلطنت، خود را #وکیل_الرعایا نامید وبين سیاست مذهبی صفويه ونادرشاه، راه میانه را انتخاب کرد.
#آغامحمدخان_قاجار (۱۲۲۱–۱۱۹۹) مجددا ایران را به سیاست مذهبی صفویه و شيعه اثنی عشری برگردانید.
آغا محمد خان مخصوصا باتوجه به اينکه دارای دودمان اصیلی نبود و درصدد اتکاء به عاملی بود که بتواند پایه های قدرت و سلطنتش را تحکیم بخشد،
لذا لزوم اتکاء به مذهب راحتی بیش از شاه اسماعیل صفوی احساس کرد. آغا محمد خان در زمان تاجگذاری اش، تاکید کرد که اساس حکومتش را بر پایه مذهب شیعه اثنی عشری قرار خواهد داد و در هنگام مراسم تاجگذاری، شمشیری را که در مقبره شاه اسماعیل صفوی ودیعه گذاشته شده بود، بکمر بست.
{#منبع: تاریخ اجتماعی و سیاسی ایران، تاليف نفیسی (۱۳۳۵)، جلد اول، صفحه ۵۱}
آغامحمدخان تصمیم داشت، قدرت مذهبی را کاملا در سازمان سیاسی دولت خود مستحيل و بعنوان یگانه قدرت منحصربفرد و بلامنازع ایران تجلی کند {#منبع: روزنامه خاطرات اعتمادالسلطنه، تنظیم ازافشار(تهران: ۱۳۵۰)، صفحه ۵۱} ،
اما عمرش کفاف نداد و بزودی پس از تاجگذاری مقتول گردید. پس از مرگ آغامحمدخان، جانشینش #فتحعلی_شاه برنامه آغامحمدخان را با کیفیت دیگری بموقع اجرا گذاشت. «ماکس وبر» از بزرگترین جامعه شناسان عصر ما، اظهار داشته است اگر مشروعیت حکومت حاکمی بوسیله پیوندهای موروثی تائید پذیر نباشد، وی نیاز به نیروی دیگری دارد که بوسیله آن خود را وجيه المله ساخته و مشروعیت حکومتش را مورد تائید مردم قرار دهد. بدیهی است هیچ عاملی از این لحاظ بیش از نیروی مذهب نمیتواند به چنین حاکم بی اصل ونسبی کمک و حکومتش را بر مردم تحمیل نماید.
#منبع:
Max Weber, Economy and Society (New York:1968), p. 1147
بهمین دلیل #فتحعلی_شاه برای تحکیم قدرت خود بطرف روحانیون متمایل و درحالیکه سلاطین صفویه, مذهب را در دولت حل کرده و مقامات مذهبی و سیاسی را در وجود خود جمع کرده بودند،
فتحعلی شاه با حمایت از روحانیون به آنها استقلال دادو #روحانیت_شیعه اثنی عشری با سازمان و تشکیلات جداگانه ای برای خود مستقل شد.
دلیل این امر آن است که #روحانیون همیشه دعاگوی قبله عالم بوده و با استفاده از درآمدهای مذکور هر روز وهر ساعت در مساجد برای بقاء ونصرت پادشاه و آبادی مملکت دعا میکنند. #نادرشاه جواب داد،
پس معلوم میشود دعای روحانیون هیچگاه مورد اجابت واقع نشده است، وگرنه گروهی افغانهای پابرهنه سُنّی، این فاجعه را برای ایران بوجود نمی آوردند.
نادرشاه دستور داد #صدرالصدور اعدام شود(بزرگترين خدمت به ايران) و سپس نیز مقرر کرد کلیه درآمدهای روحانیون از اوقاف وغيره و مواجب ومقرر بهائی که بدینوسیله کسب میکردند قطع شود.
#منبع:
{اصفهان نصف جهان، تالیف اصفهانی، تنظیم از ستوده (تهران: ۱۳۶۰)، صفحات ٥٧-٢٥٦ }
با اجرای دستور #نادرشاه سالیانه در حدود هیجده کرورتومان که از درآمد اوقاف دراختیار علما قرار میگرفت، قطع گردید.
#ملاها از دستور نادرشاه بشدت متغیر شدند وتا آنجائی که در قدرت داشتند کوشش کردند قشون و رعیت را بر ضد #نادرشاه بشورانند ولی نيم بیشتری از قشون نادر سُنّی بودند ولذا به تحریکات #روحانیون وقعی نگذاشتند. #دهقانان نیز از دستور نادرشاه درباره لغو قاعده اختصاص درآمد اوقاف به روحانیون استقبال کردند،
زیرا بدینوسیله مبلغی از مالیات آنها تخفیف حاصل کرد.
بعد از صدور دستور مذکور، نادرشاه روسای دولت را احضارو به آنها اظهارداشت: «اگر ملا میخواهيد باید مصارف ایشان را خودتان بپردازید، من ابداً ملا لازم ندارم و برای آنها متحمل خرجی نخواهم شد.»
#منبع:
{تاریخ انقلاب مشروطیت ایران، تالیف احمد مجدالاسلام کرمانی (انتشارات دانشگاه اصفهان: ۱۳۵۰)، صفحات ٥٣٦-٥٣١ }
پس از قتل نادرشاه، جانشین وی #عادل_شاه سبب قتل او را مخالفت با شیعه اعلام و مجددا #شیعه_گری را تقویت کرد. اما بهرحال اقدامات نادرشاه، سبب شد که مذهب بکلی از سیاست جدا شود. بهمین علت نادرشاه دستور داده بود دعای معمول زمان #صفویه مبنی بر(خدا پادشاه را که همه نعمت های ما از اوناشی میشود، عمر جاودان بخشد) ازنماز روزانه حذف شود.{#منبع: عاقبت نادرشاه، مجله یاد گار، شماره ۲ (۱۳۲۹)، صفحات ٤٣-٤١ }
#کریمخان_زند (۱۱۱۳-۱۱۹۳) پس از رسیدن به سلطنت، خود را #وکیل_الرعایا نامید وبين سیاست مذهبی صفويه ونادرشاه، راه میانه را انتخاب کرد.
#آغامحمدخان_قاجار (۱۲۲۱–۱۱۹۹) مجددا ایران را به سیاست مذهبی صفویه و شيعه اثنی عشری برگردانید.
آغا محمد خان مخصوصا باتوجه به اينکه دارای دودمان اصیلی نبود و درصدد اتکاء به عاملی بود که بتواند پایه های قدرت و سلطنتش را تحکیم بخشد،
لذا لزوم اتکاء به مذهب راحتی بیش از شاه اسماعیل صفوی احساس کرد. آغا محمد خان در زمان تاجگذاری اش، تاکید کرد که اساس حکومتش را بر پایه مذهب شیعه اثنی عشری قرار خواهد داد و در هنگام مراسم تاجگذاری، شمشیری را که در مقبره شاه اسماعیل صفوی ودیعه گذاشته شده بود، بکمر بست.
{#منبع: تاریخ اجتماعی و سیاسی ایران، تاليف نفیسی (۱۳۳۵)، جلد اول، صفحه ۵۱}
آغامحمدخان تصمیم داشت، قدرت مذهبی را کاملا در سازمان سیاسی دولت خود مستحيل و بعنوان یگانه قدرت منحصربفرد و بلامنازع ایران تجلی کند {#منبع: روزنامه خاطرات اعتمادالسلطنه، تنظیم ازافشار(تهران: ۱۳۵۰)، صفحه ۵۱} ،
اما عمرش کفاف نداد و بزودی پس از تاجگذاری مقتول گردید. پس از مرگ آغامحمدخان، جانشینش #فتحعلی_شاه برنامه آغامحمدخان را با کیفیت دیگری بموقع اجرا گذاشت. «ماکس وبر» از بزرگترین جامعه شناسان عصر ما، اظهار داشته است اگر مشروعیت حکومت حاکمی بوسیله پیوندهای موروثی تائید پذیر نباشد، وی نیاز به نیروی دیگری دارد که بوسیله آن خود را وجيه المله ساخته و مشروعیت حکومتش را مورد تائید مردم قرار دهد. بدیهی است هیچ عاملی از این لحاظ بیش از نیروی مذهب نمیتواند به چنین حاکم بی اصل ونسبی کمک و حکومتش را بر مردم تحمیل نماید.
#منبع:
Max Weber, Economy and Society (New York:1968), p. 1147
بهمین دلیل #فتحعلی_شاه برای تحکیم قدرت خود بطرف روحانیون متمایل و درحالیکه سلاطین صفویه, مذهب را در دولت حل کرده و مقامات مذهبی و سیاسی را در وجود خود جمع کرده بودند،
فتحعلی شاه با حمایت از روحانیون به آنها استقلال دادو #روحانیت_شیعه اثنی عشری با سازمان و تشکیلات جداگانه ای برای خود مستقل شد.
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
📚🤔
🔴# شعر #حمید_مصدق، ورای دوست داشتن
#مصدق شاعری بود که با شعر زندگی کرد، حرف زد، گریه کرد، حسرت خورد، عاشق شد، خود را شناخت و خود را به مردم شناسانید و به همین دلیل #مصدق مدیون شعر است و شعر مدیون #مصدق. شعر مصدق از جنس عاشقانههاست، عاشقانههایی که ورای دوست داشتن را به تصویر میکشد. او شاعر غم و درد عشق است و اندوه خود را از فراق معشوق در شعرهایش از دریچه نوستالژی بیان میکند.
او شاعری است از مکتب #رمانتیسیم تغزلی و اجتماعی که در شعرش از نوستالژیهای کودکی و عاشقانه همراه با اندوه یاد میکند. او شاعری است که در شعر خود در عین اینکه به حال و مسائل روز توجه دارد به گذشته نیز نگاه حسرتآمیزی داشته و آن را در جای جای شعرهایش به تصویر کشیده است.
میتوان زبان شعری #حمید_مصدق را به نوعی اسطورهای و نمادین دانست که او با به تصویر کشیدن شرایط اجتماعی و سیاسی حاکم بر جامعه از دریچه شعر، سعی میکند کنشها و دغدغههای جمعی را با زبانی نمادین بیان کند؛ اساطیر عرفانی، عاشقانه، ملی و .. در اشعار وی به وفور یافت میشود. پرداختن به اسطورهای اصیل در اشعار وی ناشی از شناخت و علاقه او به فرهنگ ایرانی و تعهدمندی او به عنوان یک شاعر در قبال مردم است. ماندگاری شعر #مصدق وابسته به زبان خاص او و سادگی در بیان است. از همین رو شعر او در حافظه جمعی مردم ایران نقشبسته و همگان او را به عنوان شاعری دغدغهمند میشناسند.
به جرئت میتوان #مصدق را جزو آن دسته از شاعرانی دانست که در مسائل مختلف قلم زد و گاه از دریچه شعر نگاه انتقادی خود را به مسائلی از جمله مدرنیسم، منزوی شدن انسان مدرن، عذاب زندگانی و رنجهای آن بیان کرد. #مصدق شعر را صرفا صحبت یک نویسنده نمیدانست و به رسالت شاعر در بیان دردهای مردم معتقد بود و شعارمحوری را باعث تخریب اثر هنری شاعران و هنرمندان میدانست و بر این باور بود که این اتکای صرف به شعار باعث فراموش شدن نویسندگان و هنرمندان میشود.
این #شاعر، #روزنامهنگار، #وکیل و #استاددانشگاه در طول دوران زندگی خود به شعر بها میداد و عدم بیبند و باری در سرودن شعر را برای شاعران توصیه میکرد. او شاعری از دل جامعه بود، شاعری آگاه و دوستدار رشد شعر. شاعری بود که آنچنان به عشق، مردم و خوبی بها داد که توانست بعدها جای خود را در میان جوانان باز کند و او را شاعری بزرگ در نظر بگیرند علیرغم این که او خود را شاعری بزرگ نمیدانست. شاعری که مورد نقد و محبت قرار گرفت، شاعری که نوشت، خواند، درک کرد و مردم را به شعر راهنمایی کرد تا مگر مرهمی باشد بر زخمهای روزگار.
او آنچنان شاعر بزرگی است که معتقدم خواندن اشعار او میتواند رسالت اصلی شاعران را به آنها گوشزد کند و با شناخت هنر او در بیان و به تصویر کشیدن مسائل مختلف، ضمن فراگرفتن شعر خوب به عظمت شعری او پی برد.
در رثای #حمید_مصدق:
سرخ و سیاه
اندوه یاد #حمید_مصدق
برای لاله و غزل و ترانه اش
دریغا که آخر
رفتی و به حضور نگفتی یا دیدی و به غرور نشنیدی
که برخاستن تو و من ، همان نشستن من و تو بود
من و تو
ــ که هرگز
«ما» نشدیم
و اگر شدیم
ــ چنانکه باید
گویا شدیم
شاعرِ در خیالِ ملال
که نه سیب ات نصیب افتاد
و نه جیب ات،
ــ که جوانان ماه ، همه بر جایگاه او
در « آبی،خاکستری،سیاه »
رشک می برند . . .
کتابی که زود «خاکستری» و «آبی اش»
سرخ شد،
سرخ و سیاه؛
بانوی دیروز و امروز که لالۀ یگانۀ تو بود
که دیگرش هرگز نخواهی دید،نخواهی شنید :
لالۀ داغدار،
که ماه و مهر خانۀ تو بود
با دو ستارۀ شب و روزش
که بهترین «غزل» بهترین «ترانه»ی تو بود
دشت ها نام تو را می گویند
کوه ها شعر مرا می خوانند
کوه باید شد و ماند
رود باید شد و رفت
دشت باید شد و خواند
در من این جلوه ی اندوه ز چیست ؟
در تو این قصه ی پرهیز که چه ؟
در من این شعله ی عصیان نیاز
در تو دمسردی پاییز که چه ؟
حرف را باید زد
درد را باید گفت
سخن از مهر من و جور تو نیست
سخن از تو
متلاشی شدن دوستی است
و عبث بودن پندار سرورآور مهر
آشنایی با شور ؟
و جدایی با درد ؟
و نشستن در بهت فراموشی
یا غرق غرور ؟
سینه ام آینه ای ست
با غباری از غم
تو به لبخندی از این آینه بزدای غبار
آشیان تهی دست مرا
مرغ دستان تو پر می سازند
آه مگذار ، که دستان من آن
اعتمادی که به دستان تو دارد به فراموشی ها بسپارد
آه مگذار که مرغان سپید دستت
دست پر مهر مرا سرد و تهی بگذارد
من چه می گویم ، آه
با تو اکنون چه فراموشی هاست
با من اکنون چه نشستن ها ، خاموشیها ست
تو مپندار که خاموشی من
هست برهان فراموشی من
#حمید_مصدق
📚🤔
🔴# شعر #حمید_مصدق، ورای دوست داشتن
#مصدق شاعری بود که با شعر زندگی کرد، حرف زد، گریه کرد، حسرت خورد، عاشق شد، خود را شناخت و خود را به مردم شناسانید و به همین دلیل #مصدق مدیون شعر است و شعر مدیون #مصدق. شعر مصدق از جنس عاشقانههاست، عاشقانههایی که ورای دوست داشتن را به تصویر میکشد. او شاعر غم و درد عشق است و اندوه خود را از فراق معشوق در شعرهایش از دریچه نوستالژی بیان میکند.
او شاعری است از مکتب #رمانتیسیم تغزلی و اجتماعی که در شعرش از نوستالژیهای کودکی و عاشقانه همراه با اندوه یاد میکند. او شاعری است که در شعر خود در عین اینکه به حال و مسائل روز توجه دارد به گذشته نیز نگاه حسرتآمیزی داشته و آن را در جای جای شعرهایش به تصویر کشیده است.
میتوان زبان شعری #حمید_مصدق را به نوعی اسطورهای و نمادین دانست که او با به تصویر کشیدن شرایط اجتماعی و سیاسی حاکم بر جامعه از دریچه شعر، سعی میکند کنشها و دغدغههای جمعی را با زبانی نمادین بیان کند؛ اساطیر عرفانی، عاشقانه، ملی و .. در اشعار وی به وفور یافت میشود. پرداختن به اسطورهای اصیل در اشعار وی ناشی از شناخت و علاقه او به فرهنگ ایرانی و تعهدمندی او به عنوان یک شاعر در قبال مردم است. ماندگاری شعر #مصدق وابسته به زبان خاص او و سادگی در بیان است. از همین رو شعر او در حافظه جمعی مردم ایران نقشبسته و همگان او را به عنوان شاعری دغدغهمند میشناسند.
به جرئت میتوان #مصدق را جزو آن دسته از شاعرانی دانست که در مسائل مختلف قلم زد و گاه از دریچه شعر نگاه انتقادی خود را به مسائلی از جمله مدرنیسم، منزوی شدن انسان مدرن، عذاب زندگانی و رنجهای آن بیان کرد. #مصدق شعر را صرفا صحبت یک نویسنده نمیدانست و به رسالت شاعر در بیان دردهای مردم معتقد بود و شعارمحوری را باعث تخریب اثر هنری شاعران و هنرمندان میدانست و بر این باور بود که این اتکای صرف به شعار باعث فراموش شدن نویسندگان و هنرمندان میشود.
این #شاعر، #روزنامهنگار، #وکیل و #استاددانشگاه در طول دوران زندگی خود به شعر بها میداد و عدم بیبند و باری در سرودن شعر را برای شاعران توصیه میکرد. او شاعری از دل جامعه بود، شاعری آگاه و دوستدار رشد شعر. شاعری بود که آنچنان به عشق، مردم و خوبی بها داد که توانست بعدها جای خود را در میان جوانان باز کند و او را شاعری بزرگ در نظر بگیرند علیرغم این که او خود را شاعری بزرگ نمیدانست. شاعری که مورد نقد و محبت قرار گرفت، شاعری که نوشت، خواند، درک کرد و مردم را به شعر راهنمایی کرد تا مگر مرهمی باشد بر زخمهای روزگار.
او آنچنان شاعر بزرگی است که معتقدم خواندن اشعار او میتواند رسالت اصلی شاعران را به آنها گوشزد کند و با شناخت هنر او در بیان و به تصویر کشیدن مسائل مختلف، ضمن فراگرفتن شعر خوب به عظمت شعری او پی برد.
در رثای #حمید_مصدق:
سرخ و سیاه
اندوه یاد #حمید_مصدق
برای لاله و غزل و ترانه اش
دریغا که آخر
رفتی و به حضور نگفتی یا دیدی و به غرور نشنیدی
که برخاستن تو و من ، همان نشستن من و تو بود
من و تو
ــ که هرگز
«ما» نشدیم
و اگر شدیم
ــ چنانکه باید
گویا شدیم
شاعرِ در خیالِ ملال
که نه سیب ات نصیب افتاد
و نه جیب ات،
ــ که جوانان ماه ، همه بر جایگاه او
در « آبی،خاکستری،سیاه »
رشک می برند . . .
کتابی که زود «خاکستری» و «آبی اش»
سرخ شد،
سرخ و سیاه؛
بانوی دیروز و امروز که لالۀ یگانۀ تو بود
که دیگرش هرگز نخواهی دید،نخواهی شنید :
لالۀ داغدار،
که ماه و مهر خانۀ تو بود
با دو ستارۀ شب و روزش
که بهترین «غزل» بهترین «ترانه»ی تو بود
دشت ها نام تو را می گویند
کوه ها شعر مرا می خوانند
کوه باید شد و ماند
رود باید شد و رفت
دشت باید شد و خواند
در من این جلوه ی اندوه ز چیست ؟
در تو این قصه ی پرهیز که چه ؟
در من این شعله ی عصیان نیاز
در تو دمسردی پاییز که چه ؟
حرف را باید زد
درد را باید گفت
سخن از مهر من و جور تو نیست
سخن از تو
متلاشی شدن دوستی است
و عبث بودن پندار سرورآور مهر
آشنایی با شور ؟
و جدایی با درد ؟
و نشستن در بهت فراموشی
یا غرق غرور ؟
سینه ام آینه ای ست
با غباری از غم
تو به لبخندی از این آینه بزدای غبار
آشیان تهی دست مرا
مرغ دستان تو پر می سازند
آه مگذار ، که دستان من آن
اعتمادی که به دستان تو دارد به فراموشی ها بسپارد
آه مگذار که مرغان سپید دستت
دست پر مهر مرا سرد و تهی بگذارد
من چه می گویم ، آه
با تو اکنون چه فراموشی هاست
با من اکنون چه نشستن ها ، خاموشیها ست
تو مپندار که خاموشی من
هست برهان فراموشی من
#حمید_مصدق
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
📚🤔
🔴#شیطان (آل پاچینو):
بذار راجع به خدا یکم اطلاعاتِ محرمانه بهت بدم. خدا خوشش میاد تماشاچی باشه!
اهل شوخیای ناجوره!
فکرشو بکن... اون به انسان ها غریزه رو میده... این هدیه فوقالعاده رو میده و بعد چیکار میکنه؟
قسم میخورم که برای سرگرمی خودش، برای خلوت خودش، قوانینش رو بر خلاف غرایز تنظیم میکنه!
«نگاه کن، ولی دست نزن»
«دست بزن، ولی مزه مزه نکن»
«مزه مزه بکن، ولی قورت نده»
ها ها ها! و هر لحظه که یه قدم جلوتر بذاری میدونی اون چی کار میکنه؟
میشینه اون بالا و از تهِ دل بهت میخنده!
اون یه موجودِ خبیثه!
اون یه سادیسته!
اون یه مالکِ مفقودالاثره!
اونو بپرستم؟ هرگز!
من از بدو خلقت روی زمین بودم.
احساسات و هیجاناتی رو که انسان دوست داشته پرورش دادم!
همیشه به تمایلات انسان اهمیت دادم و هیچوقت اونو قضاوت نکردم!
چرا؟ چون با تمام عیبها و نقصهاش هیچوقت اونو طرد نکردم!
من طرفدارِ انسانم!
من یه انسان گرا هستم! شاید آخرین انسان گرای واقعی!
#وکیل_مدافع_شیطان
#تيلور_هاكفورد
https://t.me/joinchat/AAAAAE5DraCayIXjcpNvyw
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
📚🤔
🔴#شیطان (آل پاچینو):
بذار راجع به خدا یکم اطلاعاتِ محرمانه بهت بدم. خدا خوشش میاد تماشاچی باشه!
اهل شوخیای ناجوره!
فکرشو بکن... اون به انسان ها غریزه رو میده... این هدیه فوقالعاده رو میده و بعد چیکار میکنه؟
قسم میخورم که برای سرگرمی خودش، برای خلوت خودش، قوانینش رو بر خلاف غرایز تنظیم میکنه!
«نگاه کن، ولی دست نزن»
«دست بزن، ولی مزه مزه نکن»
«مزه مزه بکن، ولی قورت نده»
ها ها ها! و هر لحظه که یه قدم جلوتر بذاری میدونی اون چی کار میکنه؟
میشینه اون بالا و از تهِ دل بهت میخنده!
اون یه موجودِ خبیثه!
اون یه سادیسته!
اون یه مالکِ مفقودالاثره!
اونو بپرستم؟ هرگز!
من از بدو خلقت روی زمین بودم.
احساسات و هیجاناتی رو که انسان دوست داشته پرورش دادم!
همیشه به تمایلات انسان اهمیت دادم و هیچوقت اونو قضاوت نکردم!
چرا؟ چون با تمام عیبها و نقصهاش هیچوقت اونو طرد نکردم!
من طرفدارِ انسانم!
من یه انسان گرا هستم! شاید آخرین انسان گرای واقعی!
#وکیل_مدافع_شیطان
#تيلور_هاكفورد
https://t.me/joinchat/AAAAAE5DraCayIXjcpNvyw
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
Telegram
Book_iran_city
📚#معرفی_کتاب
🎨#معرفی_نقاشی
🎼#موسیقی_ناب
📜#اشعار_ناب
📰#سخنان_بزرگان
📽#دیالوگ_سینما
📷#عکس_نوشته
🎨#معرفی_نقاشی
🎼#موسیقی_ناب
📜#اشعار_ناب
📰#سخنان_بزرگان
📽#دیالوگ_سینما
📷#عکس_نوشته
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
📚🤔
🔴#نخستین بانوان پیروز ایرانی
نخستین زن #وکیل_دادگستری:
#یکاترینا_سعیدخوانیان متولد ١٢٧٨ نخستین زن ایرانی که پس از تحصیل در رشته قضایی در روسیه به سال ١٣٢٧ در تهران پروانه وکالت گرفت و به کار پرداخت.
نخستین زن #داروساز:
#اقدس_غربی و #اختر_فردوس اولین زنان دکتر داروساز ایرانی هستند که در سال ١٣١٦ وارد دانشگاه تهران شدند و در سال ١٣٢٠ در این رشته فارغ التحصیل شدند.
نخستین زنی که #مد را به ایران آورد
"زینت جهانشاه" بود که تخصص خیاطی خود را در پاریس گرفت.
نخستین زن #تاجر ایرانی:
#مهین_افشار در سال ١٣٣٦ موفق به دریافت کارت بازرگانی شد.
نخستین زن #سرتیپ ایرانی:
تیمسار سرتیپ دکتر #مرضیه_ارفعی نخستین زنیست که در ارتش ایران به درجه سرتیپی رسید.
نخستین #پزشک_آسیب_شناس ایرانی:
بانو دکتر #صغرا_آزرمی نخستین آسیب شناس و نخستین موسس پایگاه سیتولوژی است که جان صدها زن را در مرحله ابتلا به سرطان نجات داد.
نخستین زن #روزنامه نگار:
#صدیقه_دولت_آبادی در اصفهان به سال ١٢٩٧ مجله" جمعیت نسوان وطن خواه" و مجله " زبان زنان" را منتشر کرد.
نخستین زن #جراح_پلاستیک:
"دکتر #هاسمیک_هاراطونیان در سال ١٣٣٩ در این رشته فارغ التحصیل شد.
نخستين زن ايراني #استاد_پزشكي_دانشگاه :
بانو #ایران_اعلم نخستین استاد زن دانشکده پزشکی در تاریخ ایران است. بانو دکتر ایران اعلم در طول خدمت خود به مقام استادی دانشگاه تهران ، ریاست بخش زنان در بیمارستان رضا پهلوی سابق ، ریاست بخش زایمان بیمارستان بانک ملی رسید و مدتی ریاست شورای مرکزی سازمان زنان را عهده دار بود.
نخستین زن #تاريخ_دان ايراني :
بانو #امینه پاکروان به عنوان تاریخ دان ایرانی، نویسنده و نخستین استاد تاريخ زن دانشگاه بوده است.
نخستین زن #پزشك_قانوني زن ايران :
بانو #نصرت_الملوک_کاشانچی اولین زن پزشکی است که به اس تخدام وزارت دادگستری و پزشکی قانونی درآمد.
نخستین زن #خلبان:
#عفت_تجارتی در سال ١٣١٨ در ٢٢ سالگی برای اولین بار و به عنوان اولین زن در رشته خلبانی نام نویسی کرد و در همان سال اولین پرواز خود را با هواپیمای تایگرموس انجام داد.
نخستین زن #پرستار:
#فاطمه_توانایی که در سال ١٣١٠ در آموزشگاه کوچک در شهر رشت نام نویسی کرد. او در سال ١٣١٤ در این رشته فارغ التحصیل شد.
نخستین هنرمندان زن #تئاتر:
نخستین زنان که روی صحنه رفتند دو تن از زنان ارمنی به نام های #وارتوتریان" و #سراکالندریان بودند.
نخستین #وزير زن ايراني :
اولين وزير زن ايران خانم #اسفند_فرخ رو پارسا در دولت امیر عباس هویدا وزیر آموزش و پرورش بوده است.
نامي جاويد در علم #نجوم :
بانو #آذر_اندامی نخستین و تنها زن ایرانی است که نام او به دلیل تحقیقات علمی اش بر یکی از حفره های کره زهره حک شده است.
🌸همه ما باید فمینیست باشیم🌸
#ایزدا-
مهربانوهای سرزمینم رامصون بدارازهر-گزندی-پلیدی-پلشتی
https://t.me/joinchat/AAAAAE5DraCayIXjcpNvyw
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
📚🤔
🔴#نخستین بانوان پیروز ایرانی
نخستین زن #وکیل_دادگستری:
#یکاترینا_سعیدخوانیان متولد ١٢٧٨ نخستین زن ایرانی که پس از تحصیل در رشته قضایی در روسیه به سال ١٣٢٧ در تهران پروانه وکالت گرفت و به کار پرداخت.
نخستین زن #داروساز:
#اقدس_غربی و #اختر_فردوس اولین زنان دکتر داروساز ایرانی هستند که در سال ١٣١٦ وارد دانشگاه تهران شدند و در سال ١٣٢٠ در این رشته فارغ التحصیل شدند.
نخستین زنی که #مد را به ایران آورد
"زینت جهانشاه" بود که تخصص خیاطی خود را در پاریس گرفت.
نخستین زن #تاجر ایرانی:
#مهین_افشار در سال ١٣٣٦ موفق به دریافت کارت بازرگانی شد.
نخستین زن #سرتیپ ایرانی:
تیمسار سرتیپ دکتر #مرضیه_ارفعی نخستین زنیست که در ارتش ایران به درجه سرتیپی رسید.
نخستین #پزشک_آسیب_شناس ایرانی:
بانو دکتر #صغرا_آزرمی نخستین آسیب شناس و نخستین موسس پایگاه سیتولوژی است که جان صدها زن را در مرحله ابتلا به سرطان نجات داد.
نخستین زن #روزنامه نگار:
#صدیقه_دولت_آبادی در اصفهان به سال ١٢٩٧ مجله" جمعیت نسوان وطن خواه" و مجله " زبان زنان" را منتشر کرد.
نخستین زن #جراح_پلاستیک:
"دکتر #هاسمیک_هاراطونیان در سال ١٣٣٩ در این رشته فارغ التحصیل شد.
نخستين زن ايراني #استاد_پزشكي_دانشگاه :
بانو #ایران_اعلم نخستین استاد زن دانشکده پزشکی در تاریخ ایران است. بانو دکتر ایران اعلم در طول خدمت خود به مقام استادی دانشگاه تهران ، ریاست بخش زنان در بیمارستان رضا پهلوی سابق ، ریاست بخش زایمان بیمارستان بانک ملی رسید و مدتی ریاست شورای مرکزی سازمان زنان را عهده دار بود.
نخستین زن #تاريخ_دان ايراني :
بانو #امینه پاکروان به عنوان تاریخ دان ایرانی، نویسنده و نخستین استاد تاريخ زن دانشگاه بوده است.
نخستین زن #پزشك_قانوني زن ايران :
بانو #نصرت_الملوک_کاشانچی اولین زن پزشکی است که به اس تخدام وزارت دادگستری و پزشکی قانونی درآمد.
نخستین زن #خلبان:
#عفت_تجارتی در سال ١٣١٨ در ٢٢ سالگی برای اولین بار و به عنوان اولین زن در رشته خلبانی نام نویسی کرد و در همان سال اولین پرواز خود را با هواپیمای تایگرموس انجام داد.
نخستین زن #پرستار:
#فاطمه_توانایی که در سال ١٣١٠ در آموزشگاه کوچک در شهر رشت نام نویسی کرد. او در سال ١٣١٤ در این رشته فارغ التحصیل شد.
نخستین هنرمندان زن #تئاتر:
نخستین زنان که روی صحنه رفتند دو تن از زنان ارمنی به نام های #وارتوتریان" و #سراکالندریان بودند.
نخستین #وزير زن ايراني :
اولين وزير زن ايران خانم #اسفند_فرخ رو پارسا در دولت امیر عباس هویدا وزیر آموزش و پرورش بوده است.
نامي جاويد در علم #نجوم :
بانو #آذر_اندامی نخستین و تنها زن ایرانی است که نام او به دلیل تحقیقات علمی اش بر یکی از حفره های کره زهره حک شده است.
🌸همه ما باید فمینیست باشیم🌸
#ایزدا-
مهربانوهای سرزمینم رامصون بدارازهر-گزندی-پلیدی-پلشتی
https://t.me/joinchat/AAAAAE5DraCayIXjcpNvyw
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
Telegram
Book_iran_city
📚#معرفی_کتاب
🎨#معرفی_نقاشی
🎼#موسیقی_ناب
📜#اشعار_ناب
📰#سخنان_بزرگان
📽#دیالوگ_سینما
📷#عکس_نوشته
🎨#معرفی_نقاشی
🎼#موسیقی_ناب
📜#اشعار_ناب
📰#سخنان_بزرگان
📽#دیالوگ_سینما
📷#عکس_نوشته
وکیل خیابانی.pdf
4.1 MB
#وکیل_خیابانی
نویسنده : جان گریشام
مایک براک یک وکیل موفق و پولدار است که در یک شرکت بزرگ کار میکند. یک روز صبح یک آواره خیابانی با ورود به شرکت، تعدای از وکلا رو به همراه مایک گروگان میگیرد. آواره خیابانی درخواست زیادی ندارد. فقط به وکلای ثروتمند یادآوری می کند که چقدر به فکر قشر ضعیف جامعهشان، یکی همین آوارگان خیابانی هستند. مرد گروگان گیر با شلیک پلیس کشته میشود و اوضاع به روال سابق باز می گردد.
اما مایک براک، دچار آسیب روحی شده و شرکت را ترک می کند و به گروهی از وکلا میپیوندد که به صورت خیریه کار میکنند و
https://t.me/joinchat/AAAAAE5DraCayIXjcpNvyw
نویسنده : جان گریشام
مایک براک یک وکیل موفق و پولدار است که در یک شرکت بزرگ کار میکند. یک روز صبح یک آواره خیابانی با ورود به شرکت، تعدای از وکلا رو به همراه مایک گروگان میگیرد. آواره خیابانی درخواست زیادی ندارد. فقط به وکلای ثروتمند یادآوری می کند که چقدر به فکر قشر ضعیف جامعهشان، یکی همین آوارگان خیابانی هستند. مرد گروگان گیر با شلیک پلیس کشته میشود و اوضاع به روال سابق باز می گردد.
اما مایک براک، دچار آسیب روحی شده و شرکت را ترک می کند و به گروهی از وکلا میپیوندد که به صورت خیریه کار میکنند و
https://t.me/joinchat/AAAAAE5DraCayIXjcpNvyw
نگاهش مرا به دام انداخت. این عشق مرا رسوای شهرم نمود. انگشت نمای دوست و دشمن شدم ولی من اسیر دام عشقش بودم. مردم شهر و پدرم از من خواستند دل از این مرد تبعیدی بردارم. یکروز به خود آمدم دیدم عارف یاد وطن افتاده و عزم رفتن کرده. حیلهها بکار بردم تا نگهش دارم، نشد. مویهها کردم و در دلش اثر نکرد. با اینکه می دانست محیط ایران برایش حکم شکنجه گاه را دارد باز عزم بازگشت داشت.
گفتم: اگر خانه خرابهای در خاک وطنت داشتی دیگر ویران شده، دیگر در وطنت جائی برایت نیست. من مجلل ترین خانه را در اختیارت می گذارم و قلبم را به تو هدیه می دهم و در قلبم زندگی کن. در جواب خندید و گفت: تو فکر میکنی وطنم جای من نیست؟ زهی خیال باطل، کنار مسجد می خوابم!
یک روز بیخبر همینطور که بی سر و صدا آمده بود، همانطور مرا تنها گذاشت و رفت و من هیچگاه در زمان حیاتم نتوانستم ببینمش. گاهی نامهای رد و بدل می کردیم. تا اینکه پس از مرگ پدرم عزم ایران کردم. ولی از #حاج_شیخ_محمد_تقی #وکیل_الرعایای_همدانی شنیدم عارف در اوج تنگدستی و فقر به وضع رقّتباری درگذشت.
عجیب آن بود که با اینکه عارف می دانست من دولتمندم و ثروتمند، ولی هیچگاه از من کوچکترین چیزی نخواست. گذشت زمان چیزی از عشق من به عارف نکاست. بنابراین هر سال به عشق او بر سر مزارش می آیم. حالا من هم شدم عارف. پیر و فرسوده و تنگدست. همدانیها اکثرا مرا می شناسند و داستان مرا می دانند (بغض دیگر امانش نمیدهد و آه و حسرت در نگاهش بیداد میکند)
#مرگ_عارف
عارف در سال ۱۳۰۵ ه. ش به دعوت دوستی به بروجرد رفت تا شرح احوال دورهٔ آزادی خواهی را بنویسد. اما ازبروجرد بر اثر حادثهای ناخوشایند (مسموم کردن یکی از سگهای وی خارج شده و به اراک پناه برد.دراراک هم اورا راحت نگذاشتند. او خود میگوید:
"بعد میگویند این ننگ[مقصود خود عارف است] بسته نباید درخاک قبر بماند، ای داد، بی داد! حقیقتاً ای داد، بی داد؛ الان ده، پانزده سال است شب و روز ورد زبان من این شدهاست که بگویم ای داد، بیداد."
سپس بیماریش شدت گرفت و حنجرهاش گرفته، از خواندن بازماند و از معالجه ناتوان:
"آیا به که میشود گفت که سینهٔ من گرفت و من استطاعت معالجهٔ آن را نداشتم تا اینکه به کلی از بین رفت."
سرانجام عارف در سال ۱۳۰۷ جهت معالجه نزد دکتر بدیع به همدان رفت و برای همیشه در آنجا ماند. عارف در همدان بیمار، رنج دیده و مایوس بود و از همه جز اندک دوستانی یک دل و صمیمی کناره گرفت و انسانها را شیطان و دروغگو مینامید.
او از دشمنی اهل روزگار چنین شِکوه میکند:
"آخر این چه بدبختی بود
که دامن گیر من شدهاست.
فرمانفرما با من بد، سلیمان میرزا بد، قوامالسلطنه بد، تقیزاده هم بد،نصرت الدوله بد، ملکالشعرا بد،
مرتجع و آزادی خواه هر دو دشمن،
من از هر طرف هدف تیر کینه خواهی شده."
ماجرای #رسوائی و #عشق_نافرجام #عارف_قزوینی و #افتخار_السلطنه #دختر #ناصر_الدین_شاه
#ابوالقاسم_عارف_قزوینی (۱۳۱۲-۱۲۵۷) #شاعر و #تصنیف_ساز بزرگ #دوران_مشروطه ، زمانی #دلباخته افتخارالسلطنه دختر ناصرالدین شاه بود. عارف بخاطر همین دلدادگی، تصنیف زیبای #افتخار_آفاق را برای وی ساخت:
افتخار همه آفاقی و منظور منی
شمع جمع همه عشاق به هر انجمنی
ز چه رو شیشه دل میشکنی
تیشه بر ریشه جان از چه زنی
سیم اندام، ولی سنگ دلی
سست پیمانی و پیمان شکنی
گفتم: اگر خانه خرابهای در خاک وطنت داشتی دیگر ویران شده، دیگر در وطنت جائی برایت نیست. من مجلل ترین خانه را در اختیارت می گذارم و قلبم را به تو هدیه می دهم و در قلبم زندگی کن. در جواب خندید و گفت: تو فکر میکنی وطنم جای من نیست؟ زهی خیال باطل، کنار مسجد می خوابم!
یک روز بیخبر همینطور که بی سر و صدا آمده بود، همانطور مرا تنها گذاشت و رفت و من هیچگاه در زمان حیاتم نتوانستم ببینمش. گاهی نامهای رد و بدل می کردیم. تا اینکه پس از مرگ پدرم عزم ایران کردم. ولی از #حاج_شیخ_محمد_تقی #وکیل_الرعایای_همدانی شنیدم عارف در اوج تنگدستی و فقر به وضع رقّتباری درگذشت.
عجیب آن بود که با اینکه عارف می دانست من دولتمندم و ثروتمند، ولی هیچگاه از من کوچکترین چیزی نخواست. گذشت زمان چیزی از عشق من به عارف نکاست. بنابراین هر سال به عشق او بر سر مزارش می آیم. حالا من هم شدم عارف. پیر و فرسوده و تنگدست. همدانیها اکثرا مرا می شناسند و داستان مرا می دانند (بغض دیگر امانش نمیدهد و آه و حسرت در نگاهش بیداد میکند)
#مرگ_عارف
عارف در سال ۱۳۰۵ ه. ش به دعوت دوستی به بروجرد رفت تا شرح احوال دورهٔ آزادی خواهی را بنویسد. اما ازبروجرد بر اثر حادثهای ناخوشایند (مسموم کردن یکی از سگهای وی خارج شده و به اراک پناه برد.دراراک هم اورا راحت نگذاشتند. او خود میگوید:
"بعد میگویند این ننگ[مقصود خود عارف است] بسته نباید درخاک قبر بماند، ای داد، بی داد! حقیقتاً ای داد، بی داد؛ الان ده، پانزده سال است شب و روز ورد زبان من این شدهاست که بگویم ای داد، بیداد."
سپس بیماریش شدت گرفت و حنجرهاش گرفته، از خواندن بازماند و از معالجه ناتوان:
"آیا به که میشود گفت که سینهٔ من گرفت و من استطاعت معالجهٔ آن را نداشتم تا اینکه به کلی از بین رفت."
سرانجام عارف در سال ۱۳۰۷ جهت معالجه نزد دکتر بدیع به همدان رفت و برای همیشه در آنجا ماند. عارف در همدان بیمار، رنج دیده و مایوس بود و از همه جز اندک دوستانی یک دل و صمیمی کناره گرفت و انسانها را شیطان و دروغگو مینامید.
او از دشمنی اهل روزگار چنین شِکوه میکند:
"آخر این چه بدبختی بود
که دامن گیر من شدهاست.
فرمانفرما با من بد، سلیمان میرزا بد، قوامالسلطنه بد، تقیزاده هم بد،نصرت الدوله بد، ملکالشعرا بد،
مرتجع و آزادی خواه هر دو دشمن،
من از هر طرف هدف تیر کینه خواهی شده."
ماجرای #رسوائی و #عشق_نافرجام #عارف_قزوینی و #افتخار_السلطنه #دختر #ناصر_الدین_شاه
#ابوالقاسم_عارف_قزوینی (۱۳۱۲-۱۲۵۷) #شاعر و #تصنیف_ساز بزرگ #دوران_مشروطه ، زمانی #دلباخته افتخارالسلطنه دختر ناصرالدین شاه بود. عارف بخاطر همین دلدادگی، تصنیف زیبای #افتخار_آفاق را برای وی ساخت:
افتخار همه آفاقی و منظور منی
شمع جمع همه عشاق به هر انجمنی
ز چه رو شیشه دل میشکنی
تیشه بر ریشه جان از چه زنی
سیم اندام، ولی سنگ دلی
سست پیمانی و پیمان شکنی
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
📚🤔
🔴#التماس_تفکر
دستها، اقیانوس رازهای شخصیاند
مرد بغل دستیام لباسهای نیمدار تمیزی تناش بود. شبیه کارمندهای بازنشسته که هنوز لباسهای زمان اداره را میپوشند. انگشتهای کشیدهاش چند لک بزرگ داشتند.
آدم پا به سن که میگذارد فقط روحش نیست که کش میآید، لکهای کوچک روی پوستش هم انگار خودشان را رها میکنند، سهم بیشتری از پوست را میخواهند.
نیمرخ صورت و فرم انگشتهایش شبیه معلم دوران راهنماییام بود. دستهای درازی داشت. اگر از جلوی تخته دستش را به نیت سیلیزدن رها میکرد، حتماً یکی از انگشتهایش میخورد توی صورت دانشآموز آخر کلاس!
درسم خوب بود. با کلهی گرد تراشیده، چشمهای باریک و دو دندان خرگوشی بزرگ، شبیه راهب کوچکی بودم که از معبد گریخته باشد. سرکلاس آقای ن عمداً حواسم را پرت میکردم. وقتی درس میداد، همان ردیف اول جوری نگاهش میکردم که انگار هیچکس در طول تاریخ اینطور به معلمش گوش نداده، بعد همزمان ذهنم را میبردم بیرون از کلاس.
خیال میبافتم. آن روزها دوست داشتم بزرگ که شدم #وکیل بشوم. احتمالاً تحت تاثیر چند فیلم هندی که وکلا از حقوق مظلومها در مقابل اربابهای زورگو دفاع میکردند.
مدتی هم میخواستم #روانشناس_بالینی بشوم. فکر میکردم این روانشناس میرود بر بالین آنها که خیلی حالشان بد است و کمکشان میکند که خوب شوند!
پوست دست مرد براق بود، بیطراوت جوانی. استخوانهایش انگار زور میزدند سرک بکشند بیرون. پوست گوشه ناخنهایش هم نامرتب بود. موهای روی بندهای انگشتش هم یکی در میان داشت سفید میشد.
مرد روبرویم خواب بود. لکه درشت رنگ روی انگشت میانی دست چپش و ناخنهایی که رنگ به خوردشان رفته بود. میگویند دست با کار بزرگ میشود، دل با عاشقی! دستهای بزرگش میگفت احتمالاً نقاش ساختمان است.
انگشتهای گوشتی چاق و مهربانی داشت. از آنها که میرسد خانه موهای دخترش را نوازش میکند.
هر چند ثانیه یک بار پشت دستش را میخاراند بعد آرام آنها را روی هم میگذاشت، مثل دو معشوقه که کز کنند توی بغل هم.
دستهای بخشنده، دستهای نوازشگر، دستهای شکنجهگر، دستهای نانآور، دستهایهنرمند، دستهای دعاگو، پینهبسته ... به دستهایتان نگاه کنید. به جای زخمهای کهنه، سوختگیهای موقع سرخ کردن کتلت، بریدگیهای دوران کودکی.
دستهای آدم اقیانوس رازهایش هستند.
کتاب دستانت، پادشاه کتابهاست
در آن شعرهایی است نوشتهشده با آب طلا
و متنهایی آراسته به تارهای کتان
و جویهای شراب
و ترانهخوانی
و شادی و طرب.
دستانت بستری هستند از پَر
که وقتی مرا خستگی فرا میگیرد
روی آن میآرامم.
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
@Bookirancity
📚🤔
🔴#التماس_تفکر
دستها، اقیانوس رازهای شخصیاند
مرد بغل دستیام لباسهای نیمدار تمیزی تناش بود. شبیه کارمندهای بازنشسته که هنوز لباسهای زمان اداره را میپوشند. انگشتهای کشیدهاش چند لک بزرگ داشتند.
آدم پا به سن که میگذارد فقط روحش نیست که کش میآید، لکهای کوچک روی پوستش هم انگار خودشان را رها میکنند، سهم بیشتری از پوست را میخواهند.
نیمرخ صورت و فرم انگشتهایش شبیه معلم دوران راهنماییام بود. دستهای درازی داشت. اگر از جلوی تخته دستش را به نیت سیلیزدن رها میکرد، حتماً یکی از انگشتهایش میخورد توی صورت دانشآموز آخر کلاس!
درسم خوب بود. با کلهی گرد تراشیده، چشمهای باریک و دو دندان خرگوشی بزرگ، شبیه راهب کوچکی بودم که از معبد گریخته باشد. سرکلاس آقای ن عمداً حواسم را پرت میکردم. وقتی درس میداد، همان ردیف اول جوری نگاهش میکردم که انگار هیچکس در طول تاریخ اینطور به معلمش گوش نداده، بعد همزمان ذهنم را میبردم بیرون از کلاس.
خیال میبافتم. آن روزها دوست داشتم بزرگ که شدم #وکیل بشوم. احتمالاً تحت تاثیر چند فیلم هندی که وکلا از حقوق مظلومها در مقابل اربابهای زورگو دفاع میکردند.
مدتی هم میخواستم #روانشناس_بالینی بشوم. فکر میکردم این روانشناس میرود بر بالین آنها که خیلی حالشان بد است و کمکشان میکند که خوب شوند!
پوست دست مرد براق بود، بیطراوت جوانی. استخوانهایش انگار زور میزدند سرک بکشند بیرون. پوست گوشه ناخنهایش هم نامرتب بود. موهای روی بندهای انگشتش هم یکی در میان داشت سفید میشد.
مرد روبرویم خواب بود. لکه درشت رنگ روی انگشت میانی دست چپش و ناخنهایی که رنگ به خوردشان رفته بود. میگویند دست با کار بزرگ میشود، دل با عاشقی! دستهای بزرگش میگفت احتمالاً نقاش ساختمان است.
انگشتهای گوشتی چاق و مهربانی داشت. از آنها که میرسد خانه موهای دخترش را نوازش میکند.
هر چند ثانیه یک بار پشت دستش را میخاراند بعد آرام آنها را روی هم میگذاشت، مثل دو معشوقه که کز کنند توی بغل هم.
دستهای بخشنده، دستهای نوازشگر، دستهای شکنجهگر، دستهای نانآور، دستهایهنرمند، دستهای دعاگو، پینهبسته ... به دستهایتان نگاه کنید. به جای زخمهای کهنه، سوختگیهای موقع سرخ کردن کتلت، بریدگیهای دوران کودکی.
دستهای آدم اقیانوس رازهایش هستند.
کتاب دستانت، پادشاه کتابهاست
در آن شعرهایی است نوشتهشده با آب طلا
و متنهایی آراسته به تارهای کتان
و جویهای شراب
و ترانهخوانی
و شادی و طرب.
دستانت بستری هستند از پَر
که وقتی مرا خستگی فرا میگیرد
روی آن میآرامم.
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
@Bookirancity
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🌿
🔴#التماس_تفکر
دستها، اقیانوس رازهای شخصیاند
✍️ #احسان_محمدی
مرد بغل دستیام لباسهای نیمدار تمیزی تناش بود. شبیه کارمندهای بازنشسته که هنوز لباسهای زمان اداره را میپوشند. انگشتهای کشیدهاش چند لک بزرگ داشتند.
آدم پا به سن که میگذارد فقط روحش نیست که کش میآید، لکهای کوچک روی پوستش هم انگار خودشان را رها میکنند، سهم بیشتری از پوست را میخواهند.
نیمرخ صورت و فرم انگشتهایش شبیه معلم دوران راهنماییام بود. دستهای درازی داشت. اگر از جلوی تخته دستش را به نیت سیلیزدن رها میکرد، حتماً یکی از انگشتهایش میخورد توی صورت دانشآموز آخر کلاس!
درسم خوب بود. با کلهی گرد تراشیده، چشمهای باریک و دو دندان خرگوشی بزرگ، شبیه راهب کوچکی بودم که از معبد گریخته باشد. سرکلاس آقای ن عمداً حواسم را پرت میکردم. وقتی درس میداد، همان ردیف اول جوری نگاهش میکردم که انگار هیچکس در طول تاریخ اینطور به معلمش گوش نداده، بعد همزمان ذهنم را میبردم بیرون از کلاس.
خیال میبافتم. آن روزها دوست داشتم بزرگ که شدم #وکیل بشوم. احتمالاً تحت تاثیر چند فیلم هندی که وکلا از حقوق مظلومها در مقابل اربابهای زورگو دفاع میکردند.
مدتی هم میخواستم #روانشناس_بالینی بشوم. فکر میکردم این روانشناس میرود بر بالین آنها که خیلی حالشان بد است و کمکشان میکند که خوب شوند!
پوست دست مرد براق بود، بیطراوت جوانی. استخوانهایش انگار زور میزدند سرک بکشند بیرون. پوست گوشه ناخنهایش هم نامرتب بود. موهای روی بندهای انگشتش هم یکی در میان داشت سفید میشد.
مرد روبرویم خواب بود. لکه درشت رنگ روی انگشت میانی دست چپش و ناخنهایی که رنگ به خوردشان رفته بود. میگویند دست با کار بزرگ میشود، دل با عاشقی! دستهای بزرگش میگفت احتمالاً نقاش ساختمان است.
انگشتهای گوشتی چاق و مهربانی داشت. از آنها که میرسد خانه موهای دخترش را نوازش میکند.
هر چند ثانیه یک بار پشت دستش را میخاراند بعد آرام آنها را روی هم میگذاشت، مثل دو معشوقه که کز کنند توی بغل هم.
دستهای بخشنده، دستهای نوازشگر، دستهای شکنجهگر، دستهای نانآور، دستهایهنرمند، دستهای دعاگو، پینهبسته ... به دستهایتان نگاه کنید. به جای زخمهای کهنه، سوختگیهای موقع سرخ کردن کتلت، بریدگیهای دوران کودکی.
دستهای آدم اقیانوس رازهایش هستند.
کتاب دستانت، پادشاه کتابهاست
در آن شعرهایی است نوشتهشده با آب طلا
و متنهایی آراسته به تارهای کتان
و جویهای شراب
و ترانهخوانی
و شادی و طرب.
دستانت بستری هستند از پَر
که وقتی مرا خستگی فرا میگیرد
روی آن میآرامم.
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity
🌸🌿
🔴#التماس_تفکر
دستها، اقیانوس رازهای شخصیاند
✍️ #احسان_محمدی
مرد بغل دستیام لباسهای نیمدار تمیزی تناش بود. شبیه کارمندهای بازنشسته که هنوز لباسهای زمان اداره را میپوشند. انگشتهای کشیدهاش چند لک بزرگ داشتند.
آدم پا به سن که میگذارد فقط روحش نیست که کش میآید، لکهای کوچک روی پوستش هم انگار خودشان را رها میکنند، سهم بیشتری از پوست را میخواهند.
نیمرخ صورت و فرم انگشتهایش شبیه معلم دوران راهنماییام بود. دستهای درازی داشت. اگر از جلوی تخته دستش را به نیت سیلیزدن رها میکرد، حتماً یکی از انگشتهایش میخورد توی صورت دانشآموز آخر کلاس!
درسم خوب بود. با کلهی گرد تراشیده، چشمهای باریک و دو دندان خرگوشی بزرگ، شبیه راهب کوچکی بودم که از معبد گریخته باشد. سرکلاس آقای ن عمداً حواسم را پرت میکردم. وقتی درس میداد، همان ردیف اول جوری نگاهش میکردم که انگار هیچکس در طول تاریخ اینطور به معلمش گوش نداده، بعد همزمان ذهنم را میبردم بیرون از کلاس.
خیال میبافتم. آن روزها دوست داشتم بزرگ که شدم #وکیل بشوم. احتمالاً تحت تاثیر چند فیلم هندی که وکلا از حقوق مظلومها در مقابل اربابهای زورگو دفاع میکردند.
مدتی هم میخواستم #روانشناس_بالینی بشوم. فکر میکردم این روانشناس میرود بر بالین آنها که خیلی حالشان بد است و کمکشان میکند که خوب شوند!
پوست دست مرد براق بود، بیطراوت جوانی. استخوانهایش انگار زور میزدند سرک بکشند بیرون. پوست گوشه ناخنهایش هم نامرتب بود. موهای روی بندهای انگشتش هم یکی در میان داشت سفید میشد.
مرد روبرویم خواب بود. لکه درشت رنگ روی انگشت میانی دست چپش و ناخنهایی که رنگ به خوردشان رفته بود. میگویند دست با کار بزرگ میشود، دل با عاشقی! دستهای بزرگش میگفت احتمالاً نقاش ساختمان است.
انگشتهای گوشتی چاق و مهربانی داشت. از آنها که میرسد خانه موهای دخترش را نوازش میکند.
هر چند ثانیه یک بار پشت دستش را میخاراند بعد آرام آنها را روی هم میگذاشت، مثل دو معشوقه که کز کنند توی بغل هم.
دستهای بخشنده، دستهای نوازشگر، دستهای شکنجهگر، دستهای نانآور، دستهایهنرمند، دستهای دعاگو، پینهبسته ... به دستهایتان نگاه کنید. به جای زخمهای کهنه، سوختگیهای موقع سرخ کردن کتلت، بریدگیهای دوران کودکی.
دستهای آدم اقیانوس رازهایش هستند.
کتاب دستانت، پادشاه کتابهاست
در آن شعرهایی است نوشتهشده با آب طلا
و متنهایی آراسته به تارهای کتان
و جویهای شراب
و ترانهخوانی
و شادی و طرب.
دستانت بستری هستند از پَر
که وقتی مرا خستگی فرا میگیرد
روی آن میآرامم.
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
📚🤔
🔴#التماس_تفکر
دستها، اقیانوس رازهای شخصیاند
مرد بغل دستیام لباسهای نیمدار تمیزی تناش بود. شبیه کارمندهای بازنشسته که هنوز لباسهای زمان اداره را میپوشند. انگشتهای کشیدهاش چند لک بزرگ داشتند.
آدم پا به سن که میگذارد فقط روحش نیست که کش میآید، لکهای کوچک روی پوستش هم انگار خودشان را رها میکنند، سهم بیشتری از پوست را میخواهند.
نیمرخ صورت و فرم انگشتهایش شبیه معلم دوران راهنماییام بود. دستهای درازی داشت. اگر از جلوی تخته دستش را به نیت سیلیزدن رها میکرد، حتماً یکی از انگشتهایش میخورد توی صورت دانشآموز آخر کلاس!
درسم خوب بود. با کلهی گرد تراشیده، چشمهای باریک و دو دندان خرگوشی بزرگ، شبیه راهب کوچکی بودم که از معبد گریخته باشد. سرکلاس آقای ن عمداً حواسم را پرت میکردم. وقتی درس میداد، همان ردیف اول جوری نگاهش میکردم که انگار هیچکس در طول تاریخ اینطور به معلمش گوش نداده، بعد همزمان ذهنم را میبردم بیرون از کلاس.
خیال میبافتم. آن روزها دوست داشتم بزرگ که شدم #وکیل بشوم. احتمالاً تحت تاثیر چند فیلم هندی که وکلا از حقوق مظلومها در مقابل اربابهای زورگو دفاع میکردند.
مدتی هم میخواستم #روانشناس_بالینی بشوم. فکر میکردم این روانشناس میرود بر بالین آنها که خیلی حالشان بد است و کمکشان میکند که خوب شوند!
پوست دست مرد براق بود، بیطراوت جوانی. استخوانهایش انگار زور میزدند سرک بکشند بیرون. پوست گوشه ناخنهایش هم نامرتب بود. موهای روی بندهای انگشتش هم یکی در میان داشت سفید میشد.
مرد روبرویم خواب بود. لکه درشت رنگ روی انگشت میانی دست چپش و ناخنهایی که رنگ به خوردشان رفته بود. میگویند دست با کار بزرگ میشود، دل با عاشقی! دستهای بزرگش میگفت احتمالاً نقاش ساختمان است.
انگشتهای گوشتی چاق و مهربانی داشت. از آنها که میرسد خانه موهای دخترش را نوازش میکند.
هر چند ثانیه یک بار پشت دستش را میخاراند بعد آرام آنها را روی هم میگذاشت، مثل دو معشوقه که کز کنند توی بغل هم.
دستهای بخشنده، دستهای نوازشگر، دستهای شکنجهگر، دستهای نانآور، دستهایهنرمند، دستهای دعاگو، پینهبسته ... به دستهایتان نگاه کنید. به جای زخمهای کهنه، سوختگیهای موقع سرخ کردن کتلت، بریدگیهای دوران کودکی.
دستهای آدم اقیانوس رازهایش هستند.
کتاب دستانت، پادشاه کتابهاست
در آن شعرهایی است نوشتهشده با آب طلا
و متنهایی آراسته به تارهای کتان
و جویهای شراب
و ترانهخوانی
و شادی و طرب.
دستانت بستری هستند از پَر
که وقتی مرا خستگی فرا میگیرد
روی آن میآرامم.
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
@Bookirancity
📚🤔
🔴#التماس_تفکر
دستها، اقیانوس رازهای شخصیاند
مرد بغل دستیام لباسهای نیمدار تمیزی تناش بود. شبیه کارمندهای بازنشسته که هنوز لباسهای زمان اداره را میپوشند. انگشتهای کشیدهاش چند لک بزرگ داشتند.
آدم پا به سن که میگذارد فقط روحش نیست که کش میآید، لکهای کوچک روی پوستش هم انگار خودشان را رها میکنند، سهم بیشتری از پوست را میخواهند.
نیمرخ صورت و فرم انگشتهایش شبیه معلم دوران راهنماییام بود. دستهای درازی داشت. اگر از جلوی تخته دستش را به نیت سیلیزدن رها میکرد، حتماً یکی از انگشتهایش میخورد توی صورت دانشآموز آخر کلاس!
درسم خوب بود. با کلهی گرد تراشیده، چشمهای باریک و دو دندان خرگوشی بزرگ، شبیه راهب کوچکی بودم که از معبد گریخته باشد. سرکلاس آقای ن عمداً حواسم را پرت میکردم. وقتی درس میداد، همان ردیف اول جوری نگاهش میکردم که انگار هیچکس در طول تاریخ اینطور به معلمش گوش نداده، بعد همزمان ذهنم را میبردم بیرون از کلاس.
خیال میبافتم. آن روزها دوست داشتم بزرگ که شدم #وکیل بشوم. احتمالاً تحت تاثیر چند فیلم هندی که وکلا از حقوق مظلومها در مقابل اربابهای زورگو دفاع میکردند.
مدتی هم میخواستم #روانشناس_بالینی بشوم. فکر میکردم این روانشناس میرود بر بالین آنها که خیلی حالشان بد است و کمکشان میکند که خوب شوند!
پوست دست مرد براق بود، بیطراوت جوانی. استخوانهایش انگار زور میزدند سرک بکشند بیرون. پوست گوشه ناخنهایش هم نامرتب بود. موهای روی بندهای انگشتش هم یکی در میان داشت سفید میشد.
مرد روبرویم خواب بود. لکه درشت رنگ روی انگشت میانی دست چپش و ناخنهایی که رنگ به خوردشان رفته بود. میگویند دست با کار بزرگ میشود، دل با عاشقی! دستهای بزرگش میگفت احتمالاً نقاش ساختمان است.
انگشتهای گوشتی چاق و مهربانی داشت. از آنها که میرسد خانه موهای دخترش را نوازش میکند.
هر چند ثانیه یک بار پشت دستش را میخاراند بعد آرام آنها را روی هم میگذاشت، مثل دو معشوقه که کز کنند توی بغل هم.
دستهای بخشنده، دستهای نوازشگر، دستهای شکنجهگر، دستهای نانآور، دستهایهنرمند، دستهای دعاگو، پینهبسته ... به دستهایتان نگاه کنید. به جای زخمهای کهنه، سوختگیهای موقع سرخ کردن کتلت، بریدگیهای دوران کودکی.
دستهای آدم اقیانوس رازهایش هستند.
کتاب دستانت، پادشاه کتابهاست
در آن شعرهایی است نوشتهشده با آب طلا
و متنهایی آراسته به تارهای کتان
و جویهای شراب
و ترانهخوانی
و شادی و طرب.
دستانت بستری هستند از پَر
که وقتی مرا خستگی فرا میگیرد
روی آن میآرامم.
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
@Bookirancity
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🌿
🔴#یادها_وخاطره_ها
#نخستین_مهربانوی_پیروز_ایرانی
نخستین مهربانوی #وکیل_دادگستری:
#یکاترینا_سعیدخوانیان متولد ١٢٧٨ نخستین زن ایرانی که پس از تحصیل در رشته قضایی در روسیه به سال ١٣٢٧ در تهران پروانه وکالت گرفت و به کار پرداخت.
نخستین مهربانوی #داروساز:
#اقدس_غربی و #اختر_فردوس اولین زنان دکتر داروساز ایرانی هستند که در سال ١٣١٦ وارد دانشگاه تهران شدند و در سال ١٣٢٠ در این رشته فارغ التحصیل شدند.
نخستین مهربانویی که #مد را به ایران آورد
"زینت جهانشاه" بود که تخصص خیاطی خود را در پاریس گرفت.
نخستین مهربانوی #تاجر ایرانی:
#مهین_افشار در سال ١٣٣٦ موفق به دریافت کارت بازرگانی شد.
نخستین مهربانوی #سرتیپ ایرانی:
تیمسار سرتیپ دکتر #مرضیه_ارفعی نخستین زنیست که در ارتش ایران به درجه سرتیپی رسید.
نخستین مهربانوی #پزشک_آسیب_شناس ایرانی:
بانو دکتر #صغرا_آزرمی نخستین آسیب شناس و نخستین موسس پایگاه سیتولوژی است که جان صدها زن را در مرحله ابتلا به سرطان نجات داد.
نخستین مهربانوی #روزنامه نگار:
#صدیقه_دولت_آبادی در اصفهان به سال ١٢٩٧ مجله" جمعیت نسوان وطن خواه" و مجله " زبان زنان" را منتشر کرد.
نخستین مهربانوی #جراح_پلاستیک:
"دکتر #هاسمیک_هاراطونیان در سال ١٣٣٩ در این رشته فارغ التحصیل شد.
نخستين مهربانوی ايراني #استاد_پزشكي_دانشگاه :
بانو #ایران_اعلم نخستین استاد زن دانشکده پزشکی در تاریخ ایران است. بانو دکتر ایران اعلم در طول خدمت خود به مقام استادی دانشگاه تهران ، ریاست بخش زنان در بیمارستان رضا پهلوی سابق ، ریاست بخش زایمان بیمارستان بانک ملی رسید و مدتی ریاست شورای مرکزی سازمان زنان را عهده دار بود.
نخستین مهربانوی #تاريخ_دان ايراني :
بانو #امینه پاکروان به عنوان تاریخ دان ایرانی، نویسنده و نخستین استاد تاريخ زن دانشگاه بوده است.
نخستین مهربانوی #پزشك_قانوني زن ايران :
بانو #نصرت_الملوک_کاشانچی اولین زن پزشکی است که به اس تخدام وزارت دادگستری و پزشکی قانونی درآمد.
نخستین مهربانوی #خلبان:
#عفت_تجارتی در سال ١٣١٨ در ٢٢ سالگی برای اولین بار و به عنوان اولین زن در رشته خلبانی نام نویسی کرد و در همان سال اولین پرواز خود را با هواپیمای تایگرموس انجام داد.
نخستین مهربانوی #پرستار:
#فاطمه_توانایی که در سال ١٣١٠ در آموزشگاه کوچک در شهر رشت نام نویسی کرد. او در سال ١٣١٤ در این رشته فارغ التحصیل شد.
نخستین هنرمندان زن #تئاتر:
نخستین زنان که روی صحنه رفتند دو تن از زنان ارمنی به نام های #وارتوتریان" و #سراکالندریان بودند.
نخستین مهربانوی#وزير ايراني :
اولين وزير زن ايران خانم #اسفند_فرخ رو پارسا در دولت امیر عباس هویدا وزیر آموزش و پرورش بوده است.
نخستین مهربانودر علم #نجوم :
بانو #آذر_اندامی نخستین و تنها زن ایرانی است که نام او به دلیل تحقیقات علمی اش بر یکی از حفره های کره زهره حک شده است.
#یادشون_گرامی
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity
🌸🌿
🔴#یادها_وخاطره_ها
#نخستین_مهربانوی_پیروز_ایرانی
نخستین مهربانوی #وکیل_دادگستری:
#یکاترینا_سعیدخوانیان متولد ١٢٧٨ نخستین زن ایرانی که پس از تحصیل در رشته قضایی در روسیه به سال ١٣٢٧ در تهران پروانه وکالت گرفت و به کار پرداخت.
نخستین مهربانوی #داروساز:
#اقدس_غربی و #اختر_فردوس اولین زنان دکتر داروساز ایرانی هستند که در سال ١٣١٦ وارد دانشگاه تهران شدند و در سال ١٣٢٠ در این رشته فارغ التحصیل شدند.
نخستین مهربانویی که #مد را به ایران آورد
"زینت جهانشاه" بود که تخصص خیاطی خود را در پاریس گرفت.
نخستین مهربانوی #تاجر ایرانی:
#مهین_افشار در سال ١٣٣٦ موفق به دریافت کارت بازرگانی شد.
نخستین مهربانوی #سرتیپ ایرانی:
تیمسار سرتیپ دکتر #مرضیه_ارفعی نخستین زنیست که در ارتش ایران به درجه سرتیپی رسید.
نخستین مهربانوی #پزشک_آسیب_شناس ایرانی:
بانو دکتر #صغرا_آزرمی نخستین آسیب شناس و نخستین موسس پایگاه سیتولوژی است که جان صدها زن را در مرحله ابتلا به سرطان نجات داد.
نخستین مهربانوی #روزنامه نگار:
#صدیقه_دولت_آبادی در اصفهان به سال ١٢٩٧ مجله" جمعیت نسوان وطن خواه" و مجله " زبان زنان" را منتشر کرد.
نخستین مهربانوی #جراح_پلاستیک:
"دکتر #هاسمیک_هاراطونیان در سال ١٣٣٩ در این رشته فارغ التحصیل شد.
نخستين مهربانوی ايراني #استاد_پزشكي_دانشگاه :
بانو #ایران_اعلم نخستین استاد زن دانشکده پزشکی در تاریخ ایران است. بانو دکتر ایران اعلم در طول خدمت خود به مقام استادی دانشگاه تهران ، ریاست بخش زنان در بیمارستان رضا پهلوی سابق ، ریاست بخش زایمان بیمارستان بانک ملی رسید و مدتی ریاست شورای مرکزی سازمان زنان را عهده دار بود.
نخستین مهربانوی #تاريخ_دان ايراني :
بانو #امینه پاکروان به عنوان تاریخ دان ایرانی، نویسنده و نخستین استاد تاريخ زن دانشگاه بوده است.
نخستین مهربانوی #پزشك_قانوني زن ايران :
بانو #نصرت_الملوک_کاشانچی اولین زن پزشکی است که به اس تخدام وزارت دادگستری و پزشکی قانونی درآمد.
نخستین مهربانوی #خلبان:
#عفت_تجارتی در سال ١٣١٨ در ٢٢ سالگی برای اولین بار و به عنوان اولین زن در رشته خلبانی نام نویسی کرد و در همان سال اولین پرواز خود را با هواپیمای تایگرموس انجام داد.
نخستین مهربانوی #پرستار:
#فاطمه_توانایی که در سال ١٣١٠ در آموزشگاه کوچک در شهر رشت نام نویسی کرد. او در سال ١٣١٤ در این رشته فارغ التحصیل شد.
نخستین هنرمندان زن #تئاتر:
نخستین زنان که روی صحنه رفتند دو تن از زنان ارمنی به نام های #وارتوتریان" و #سراکالندریان بودند.
نخستین مهربانوی#وزير ايراني :
اولين وزير زن ايران خانم #اسفند_فرخ رو پارسا در دولت امیر عباس هویدا وزیر آموزش و پرورش بوده است.
نخستین مهربانودر علم #نجوم :
بانو #آذر_اندامی نخستین و تنها زن ایرانی است که نام او به دلیل تحقیقات علمی اش بر یکی از حفره های کره زهره حک شده است.
#یادشون_گرامی
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity